<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam_farokhi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maryam_farokhi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:34:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2898558/avatar/kOkKck.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam_farokhi</title>
            <link>https://virgool.io/@Maryam_farokhi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وسوسه‌های عصر خشونت قانونی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam_farokhi/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-gujxltfj4j1n</link>
                <description>شهر، نا‌آرام و بی‌قرار شده‌بود.این بار طراح بزرگ، قوی تر از همیشه ظاهر شده‌بود.به روز‌ترین نسخه‌ی برنامه‌ریزی طراح، برای عملی شدن، ردخور نداشت. انگار هر چه داشته و نداشته، هر آنچه بوده و نبوده را به تسخیر خود درآورده‌بود، تا این طراحی عظیم را اجرا کند.الحق که بستر ارائه و اجرای برنامه هم، بسیار فریبنده و جذاب طراحی شده‌بود.هر که را در شهر می‌دیدی، برنامه‌ی تازه متولد شده‌ی طراح را در دست گرفته‌بود و مدام نوازشش می‌کرد و به هر نحوی که بود، می‌خواست با او ارتباط برقرار کند و قلب‌‌ قرمزِ کوچکش را تصاحب کند.نامش را گذاشته‌بودند&quot; تک چشم جادویی&quot;تک چشم جادویی، بستری نوظهور، اما دقیق و حساب شده‌بود. خب طراح باهوش، همیشه کارش را بلد است. مو لای درز حساب و کتابش نمی‌رود.طراح سِمج شهر، پیش از این هم بارها، در بستر‌های گوناگون به میدان آمده‌بود و نقشه‌هایش را عملی کرده‌بود. اما این بار تفاوت داشت. تفاوتش هم از زمین بود تا آسمان! این بار شاهراهش را پیدا کرده‌بود، انداخته‌بود توی همان مسیر و گازش را گرفته‌بود تا خود مقصد.کار با آن تک چشم جادویی، پیچیده نبود. قاعده و قانون عجیب و غریبی هم نداشت. همه ی مردم شهر، می‌توانستند به راحتی از امکانات موجود در آن استفاده کنند.تک چشم جادویی، در کنار همه ی امکاناتش یک گزینه‌ی وسوسه‌انگیز داشت! گزینه‌ای فریبنده و دل‌ربا، که هرکسی را مجذوب خودش می‌کرد. تنها عده‌ی کمی از کاربرانش به راحتی از کنار این گزینه رد می‌شدند. اکثرا اما وسوسه می‌شدند و همان گزینه را انتخاب می‌کردند!نباید روی آن گزینه‌ی فریبنده و به ظاهر ممنوعه کلیک می‌کردند! نه که نباید؛ اتفاقا باید همان گزینه را انتخاب می‌کردند و واردش می‌شدند.اصلا طراح این همه هزینه کرده بود و بزک‌دوزکش کرده بود که ساحر و اغواگر به چشم بیاید تا مردم واردش بشوند!نکته اینجا بود؛ بعد از انتخاب، ناچار مسحورش می‌شدند و شاید برای همیشه در آن گرفتار می‌شدند.در کل ورود کار ساده‌ای بود و خروج از آن در توان هر کاربری نبود!گزینه‌ی وسوسه‌گر، در ابتدا و قبل از ورود، یک خواسته از کاربرانش داشت:ارائه‌ی برچسببعد از وسوسه و انتخاب گزینه‌ی مورد علاقه‌ی طراح، حالا باید برچسب می‌خوردند!طراح زبر و زرنگ، فکر همه جا را کرده‌بود.گزینه‌ی منتخب به کاربرانش الگو می‌داد.و این‌طور از کاربرانش درخواست می‌کرد:لطفا برای ورود و استفاده از امکانات ویژه‌ی این بخش، برچسبی مشابه الگوها ارائه دهید.الگوهایی که طی سال‌ها، توسط رسانه‌ها، استاندارد‌سازی شده‌بودند. عمده‌ی آن‌ها بازیگرانی بودند، در نقش‌ اول فیلم‌های معروف و پر بیننده، که حالا معیار و تراز بخش ویژه بودند.انواع و اقسام برچسب‌ها موجود بود. هرکدام را که می‌خواستند، می‌توانستند ارائه بدهند.هرچه تعداد برچسب‌ها‌ی ارائه شده بیشتر بود، ورودشان به بخش راحت‌تر می‌شد و بیشتر مورد پسند طراح بود.يكی از پر طرفدارترين برچسب ها بين كاربرانبرای تهیه‌ی برچسب، به کاربران گفته ‌می‌شد:تغییر کنید و استاندارد شویدو تغییر ممکن نبود، مگر با آسیب و خشونت علیه خودشان و پرداخت مبالغ بسیار هنگفت به طراح بزرگ و دار و دسته‌اش!برچسب‌ها قانونی بودند و تحت نظارت حاکمان شهر، بعد از اعمال خشونت علیه خودشان و ایجاد تغییر و شباهت به الگوها صادر می‌شد.تمام خواسته‌ی گزینه این بود:شما باید مشابه الگو باشید. در غیر این صورت، امتیاز ویژه‌ی ما به شما تعلق نمی‌گیرد.این بی‌رحم‌ترین و خشن‌ترین معیار طراح، برای اجرای برنامه‌اش در همه‌ی دوره‌ها بود.بعد از ارائه‌ی برچسب‌ها به کاربر اجازه‌ی ورود داده‌می‌شد و از طرف برنامه به او یک امتیاز ویژه تعلق می‌گرفت:امتیاز ویژه‌ی زیباییبعد از دریافت این امتیاز، به کاربران گفته می‌شد:لطفا وارد شوید.شما زیبا و استاندارد هستید.بعد از این شما مورد توجه هستید.حالا می‌توانید با خیالی آسوده، تصاویر زیبای خود را با دیگر کاربران به اشتراک بگذارید و طعم شیرین توجه را بچشید و از آن در جهت منافع خود استفاده کنید.تعداد زیادی از مردم شهر، روی گزینه‌ی ممنوعه کلیک کرده‌بودند و باید مطابق با استاندارد‌ها می‌شدند.پیاده‌روها، خیابان‌ها، مراکز عمومی و خصوصی و تقریبا هر گوشه‌ی شهر را که نگاه می‌کردی، خیلی از افراد را، مزیّن به برچسب‌های گوناگون، روی جسم و جانشان می‌دیدی. شهر شلوغ‌تر از همیشه شده‌بود. مراکز صدور برچسب هم که غلغله بود.طراح کاری کرده‌بود که ذائقه‌ی مردم شهر تغییر کند.از اول هم نقشه‌اش همین بود.به همین دلیل بود که اکثر مردم شهر، خواهان برچسب‌های متعدد شده‌بودند. برچسب‌هایی با قیمت‌های بسیار گزاف. کاربران دیگر از واقعیت خود راضی نبودند و می‌خواستند به هر قیمتی هم که شده، تغییر کنند و مورد توجه شوند. حتی به قیمت شکافتن و دوختن گوشت و پوست و استخوانشان.طراح دسیسه‌گر، این بار کسب و کارش را گره زده‌بود به علم. شاهراهش علم بود و عالمانش.علمی که باید مراقب سلامت جسم و روح مردم شهرش می‌بود، حالا بازیچه‌ی دست سودجوی طراح قرار گرفته‌بود و شده بود مجوزی برای اجرای خشونت در شهر. به نام علم بی‌رحمانه افتاده‌بودند به جان مردم شهر و اسمش را گذاشته‌بودند استاندارد های زیبایی!!تمام شهر روی پاشنه‌ی برنامه‌ی طراح می‌چرخید و تجارتش روز‌به‌روز پرسودتر می‌شد.بعد از مدتی که مردم شهر برای دریافت برچسب‌ها، به طور افراطی از هم سبقت گرفته‌بودند و صاحب امتیاز ویژه شده‌بودند، مجددا برنامه به روزرسانی شد.تک چشم جادویی به کاربرانش اعلام کرد:نسخه‌ی به روزرسانی شده، برچسب‌های قبل را پشتیبانی نمی‌کند. آن‌ها منسوخ شده و فاقد اعتبارند. لطفا برای دریافت امتیاز ویژه، روی گزینه‌ی استانداردهای جدید کلیک کنید.اکثر مردم شهر، حالا فریب خورده‌بودند.&quot;فریبی به نام زیبایی&quot;</description>
                <category>Maryam_farokhi</category>
                <author>Maryam_farokhi</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 15:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشتی که کشک شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryam_farokhi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DA%A9-%D8%B4%D8%AF-glhtoywfyc7h</link>
                <description>تقریبا اواسط دهه‌ی پنجاه بود و به سیاق هر سال، رسم و رویه بر این بود که اقوام و بستگان، به جهت گذراندن ایام تعطیلات نوروزی، به خانه‌ی ما و بابابزرگ و عزیز بیایند.یکی از همان روزهای تعطیل و دلچسب بهاری، عزیز و مامان، مشغول پخت فطير تازه‌ی تنوری، برای میهمان‌ها بودند. قرار بر این بود آن روز، بعد از آمدن اقوام، همگی ناهار را در طبیعت دلپذیر اطراف روستا بخوریم. عطر خوش فطیر های داغ عزیز، کل روستا را پر کرده‌بود. میانه‌ی بازی با زهرا، دختر عمه ماه‌تابان بودم، که یک دفعه حسابی هوس خوردن یکی از آن فطیر‌ها را کردم.گفتم: زهرا، عزیز الان تو را بیشتر دوست دارد، هرچه باشد شما میهمان هستید، فطیر ها هم که برای میهمان‌هاست. تو به عزیز بگویی، دست رد به سینه‌ات نمی‌زند. من و زهرا هنوز مدرسه نمی‌رفتیم، به همین خاطر کسی با ما کاری نداشت. هنوز به سنی نرسیده‌بودیم که کسی از ما، توقع تشخیص کار خوب از بد را داشته‌باشد. از طرفی، من بچه‌ی اول هم بودم و سوگلی مامان و بابا، بعید بود از کسی بابت درخواست خوراکی، نه بشنوم. نمی‌دانم دقیقا آن لحظه، چه فکر و خیالی در سر داشتم. لابد به قول امروزی‌ها قدری لوس شده‌بودم. داشتم با همان توجیهات کودکانه، زهرا را متقاعد می‌کردم، که مامان با دو تا از آن فطیر‌های بزرگ و پرو پیمون وارد اتاق شد و گفت: بفرمایید! این هم دو تا فطیر سفارشی برای شما. نوش جانتان.سرگرم بازی بودیم، که صدای سلام و علیک میهمان‌ها بلند شد. با عجله و ذوق‌ زده خودمان را رساندیم به مهتابی خانه‌ی عزیز، تا از آن بالا ببینیم چه کسی آمده‌بود.دایی منصور بود. تنها برادر مادرم. دایی منصور، جوانی بلند قد، با هیبتی درشت، موها و سبيل های پرپشت مشكی و قلبی به غایت مهربان بود. همه‌ی فامیل دوستش داشتند. البته، نه فقط اقوام خودمان، که کل روستا هم عاشقش بودند. می‌گفتند: منصور از آن آدم ها‌ی باحال روزگار است، که تا به حال کسی غیظ‌ و غضبش را ندیده‌است!! آنقدر از آمدنش خوشحال شده‌بودم، که می‌خواستم از همان بالای مهتابی، خودم را توی بغلش بياندازم. زهرا از نردبان به استقبالشان رفت و من که از نردبان، ترسی عجیب و غریب داشتم، پله ها را دو تا یکی کردم و خودم را به دایی رساندم.کم‌کم بقیه میهمان ها هم از راه رسیدند.حدودا سی چهل نفری می‌شدیم. چون جمعیتمان زیاد بود، بزرگتر‌ها تصمیم گرفتند با ماشین بابا که خاور بود برویم.ظهر شده بود و باید حرکت می‌کردیم. یکی‌یکی قابلمه های بزرگ غذا و وسایل تدارک دیده‌شده را گذاشتند توی باربر عقب ماشین. همه سوار شدیم و به راه افتادیم.طبیعت اطراف روستا به قدری زنده و شاداب بود، که همه را سر ذوق آورده بود و وادارشان کرده بود غرق در شادی و آواز شوند. همه می‌خواندند و دست می‌زدند و توی همان باربر، پایكوبی می‌کردند.بعد از اینکه در جای مناسب مستقر شدیم، من و زهرا مجلس بزرگ‌تر ها را رها کردیم و رفتیم سراغ بازی با نوه‌های دیگر. از ما بزرگتر بودند و جایی در بازی وسطی‌شان نداشتیم. برای دل خوشکنک، ما را نخودی کرده‌بودند. من و زهرا هم تا پای جان برای این نقش خطیر جنگیدیم. مسئولیت نخودی داشتن، برای آن جثه های کوچک کمی زیاد بود. زود از پا در آمدیم و مسئولیت را واگذار کردیم.هر دو تشنه و گرسنه شده‌بودیم. آنقدر که دیگر رمقی برای راه رفتن هم نداشتیم. به سختی و مشقت خودمان را به زیرانداز رساندیم. دايی منصور هم بهتر از ما نبود. چند ساعت رانندگی تاب و توانی برايش نگذاشته بود. سر درد داشت و سرش را با دستمالی بسته بود.كمی آن طرف تر خانم‌ها داشتند بساط سفره را مهیا می‌کردند. چند باری طلب آب کردم. اما همه ی حواس ها، پی کشیدن غذاها بود. عطر مطبوع و دلپذیر غذاهای خوش رنگ و لعاب عزیز، همه را مدهوش کرده بود. کلافه شده‌بودم. کسی مرا لابه لای آن هیاهو‌ی جمعیت نمی‌دید. تشنگی کمی عبوس و بدعنقم کرده‌بود. عزیز و بابابزرگ، بچه‌ها و نوه‌ها را به سفره‌ی رنگارنگشان دعوت کردند. همه آمدند و بر سر سفره نشستند.به محض نشستن گفتم: من گوشت میخوام!مامان از گوشت‌های خورش قرمه سبزی، توی بشقابم گذاشت. اما من گوشت می‌خواستم.دوباره تکرار کردم. نه!! من گوشت میخوام. این بار مامان از گوشت‌های دیگر خورش‌ها برایم گذاشت. مثل اینکه متوجه نمی‌شدند. ظاهرا بدون گریه و فریاد کارم حل نمی‌شد. با گریه‌ و صدای بلندی گفتم: من گوشت میخوام. (منظورم از گوشت، مرغ های داخل خوراک مرغ بود) .همه شروع کردند به جدا کردن گوشت‌های خورش برای من. نمی‌گذاشتم کسی غذا بخورد. مات و مبهوت شده بودند. می‌گفتند: دختر!! تو مگر گوشت نمی‌خواهی؟ خب بخور! من هم بیشتر گریه می‌کردم. نمی‌دانستند چه می‌خواهم. اخم‌های در هم گره خورده‌ی همه، مخصوصا مامان و بابا به وضوح دیده می‌شد. چهره ها کم‌کم ‌داشت از حالت عادی خارج می‌شد. غضبناک شده‌بودند و من همچنان طلب آن گوشت لذیذ و به ظاهر خوشمزه‌ی داخل سفره را داشتم.حین گریه‌ و شیون من، دایی منصور از جایش بلند شد. لباسش را تکاند و آرام آرام به سمت بالای سفره حرکت کرد. توی دلم گفتم: خدارو شکر! بالاخره یک نفر حرف مرا فهمید. می‌گفتم: میدانم، دایی از اولش هم با بقیه فرق داشت. خوشحال بودم که الان دایی با آن هیبت و صلابت مردانه‌‌اش قضیه را جمع می‌کند و من را به خواسته‌ام می‌رساند. دایی رفت آن‌ طرف‌تر و دو سر سفره را گرفت توی مشت‌‌های قوی‌ و نیرومندش و آخرین فن تربیتی را به شیوه‌ی نمایشی، به همه‌ی فامیل نشان داد. یک دفعه سفره و تمام مخلفاتش را با هم، راهی آسمان کرد و همه‌ی غذاها را را بر باد داد و با لحن مردانه و محکم گفت: جمع کنید برویم.ديگر اوضاع مساعد نبود و باید می‌رفتیم... .همه گرسنه بودند و من را مقصر می‌دانستند.تقصير من چه بود؟! خب شنونده باید عاقل باشد! حالا یک بار هم مرغ را داخل گوسفندی‌زاد حساب می‌کردند و لقب گوشت را به نافش می‌بستند به جایی بر نمی‌خورد!در مسیر بازگشت، با زهرا نشسته بودیم انتهای باربر ماشین، کنار دیگ برنج. فقط کمی ته‌دیگ مانده بود. می‌خواستم مقداری از آن را بخورم، که زهرا روی دستم زد و با لحنی قهرآلود و آغشته به خشم و غضب گفت: حق نداری بخوری.وقتی رسیدیم خانه، مامان و عزیز، با همان حال بد و آشفته، غذای ساده‌ی محلی‌مان کالجوش، که ترکیبی از کشک و نعنا بود، برای میهمان‌ها تهیه کردند. موقع خوردن کالجوش زهرا گفت: بفرما حالا گوشت بخور!بعدها متوجه شدم، گوينده نيز بايد عاقل باشد.متن بالا خاطره ای بود از کودکی مادرم در دهه‌ی پنجاه.عکس ها متعلق به زادگاه زیبای مادرم، روستای بِصری، حوالی استان مرکزی است.</description>
                <category>Maryam_farokhi</category>
                <author>Maryam_farokhi</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 19:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>