<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم ایزدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maryamizadi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:46:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2875344/avatar/Y7lUY2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم ایزدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Maryamizadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هجران</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-girk21gob27s</link>
                <description>من کارم درس دادن است. اما دلچسب‌ترش وقتی است که درس می‌گیرم. آغاز سال تحصیلی که می‌شود اطلاعاتی از بچه‌ها می‌خواهند: نام پدر، شغل پدر، شماره تماس پدر و…از آنجا که احتمالا از هر قشری در کلاس دارم، ممکن است جواب برخی سوالات باعث  ناراحتی بعضی‌ها شود. می‌گویم این‌ها را در منزل کامل کنید و برایم بیاورید.دانش‌آموزی دارم اسمش هِجران است. وقتی اطلاعاتش را وارد می‌کردم، دیدم بعد از نام پدر، نام مادرش را نوشته است. نام مادر در گزینه‌ها نبود. تمام برگه‌ها را چک کردم. هیچکس نام مادر را ننوشته بود. پس هجران خودش اضافه کرده‌است. این همان بود که از کودکی دوست داشتم در فرم‌ها باشد اما نبود. نام مادر! این دختر هر روز مرا غافگیر می‌کند. دیروز داشت برنامه‌ی کلاسی را به دیوار نصب می‌کرد. گفتم «چه اسم قشنگی داری. کجایی هستی؟» با لبخندی محکم، جواب داد: « من افغان هستم خانم. هجران یعنی دوری و جدایی». معنای اسمش را می‌دانستم اما وقتی گفت، غمی نشست به جانم که با لبخند پنهانش کردم. نگاهم به برگه‌اش گره‌ای سفت خورد. نام مادر …در دلم گفتم خوش به حال افغانها که دختری چون تو دارند. کاش آغوشت هرگز از آغوشِ کشورِ جانت دور و جدا نماند! هِجران/ نام مادر: کشور۱۱مهر۱۴۰۳</description>
                <category>مریم ایزدی</category>
                <author>مریم ایزدی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 20:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-svcdut4avkej</link>
                <description>هوا تاریک است. در پارک نشسته‌ام که دخترک بازی کند.گفته‌بود بنشینم تا مبادا از خستگی بگویمش برویم. برگی زیر پایم افتاد. کاملا زرد بود. نگاهی به بالا انداختم. درختی سبز، بادی ملایم برگهایش را میرقصاند. مگر پاییز است؟ قلبم به تب و تاب افتاد. به مغزم فشار آوردم. چرا من زمان را گم می‌کنم!نه! نه! امروز اول تابستان است. خیالم راحت می‌شود! انگار وقت اضافه‌ای به من داده‌اند. انگار پولی در جیب لباس قدیمی‌ام یافته‌ام.  بلند می‌شوم. نکند دیر شود. نکند یادم برود. نکند کاری ناتمام بماند!✍️مریـم_ایـزدی     ۱۴۰۳/۰۴/۰۱</description>
                <category>مریم ایزدی</category>
                <author>مریم ایزدی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 14:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب حجابتان باشید !</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-cqq29labyvw4</link>
                <description>صبح خیلی زود بیدار شد که بیشتر کار کند تا پولی که برای خرید موتور قرض گرفته بود برگرداند.خانواده‌اش باید پول را تا فردا به صاحبخانه می‌دادند وگرنه خانه از دستشان می‌رفت. املاک بسیاری رفته بودند تا این را پیدا کردند. قرار بود  تا آن روز مبلغی که قرض گرفته بود، پس بدهد تا آنها بتوانند به صاحبخانه بدهند. بیشترش را داده بود البته خُرد خرد!هر روز صبح با موتور به خیابان می‌رفت تا بسته‌ای یا مسافری جابجا کند، پولی در بیاورد .امروز زودتر رفت چون دیگر وقت زیادی نداشتند .وقت رفتن به همسرش گفت امروز حتما برو بانک در مورد وام بپرس. او هم قبول کرده بود. آیه‌الکرسی خواند و به راهش فوت کرد. دیگر خوابش نبرد. منتظر شد تا کودکش بیدار شود صبحانه‌ای بخورند و بروند سراغ وام. در مسیر رفتن احساس کرد هوا برای نفس کشیدن کم است یا اگر هوایی هست خیلی داغ است.حواسش رفت پیش شوهرش که در این گرما پشت موتور میان صدای شهر پر ازدحام تهران نشسته است.بسته جابجا می‌کند یا مسافر،دقیق نمی‌دانست. شب که بیاید همه را تعریف میکند .دست کودکش را گرفت و وارد بانک شدند.باجه‌‌ی خلوتی را پیدا کرد که صندلی بغلیش یک دختر بچه سرش را روی میز گذاشته بود و انگار خوابش برده بود.سوالش را پرسید. خانم کارمند نگاهش را سخت به رایانه‌ی روبرویش دوخته بود. جواب داد: وام تمام شده است .دست کودک همچنان در دستش بود محکمتر گرفتش و از بانک خارج شدند.نگاهی به صفحه گوشی انداخت.پیامی از همسرش داشت که نوشته بود: من دارم میام خونه!این وقت روز؟! نگرانش شد. قرار بود امروز بیشتر کار کند تا پول جور شود. حتما اتفاقی افتاده است.دلش طاقت نیاورد. زنگ زد .-چه خبر؟چیزی شده؟-هیچی ،موتور را گرفتند!-چرا ؟-کشف حجاب !-یعنی چی؟-مسافر خانمی داشتم که روسری همراهش نبود .-می‌گفتی مسافر است و تو تقصیری نداری.دختره خودش هم التماس کرد اما فایده‌ای نداشت ،موتور را بردن !-حالا چطور پس بگیریم ،هنوز سند به نامت نشده ،چطور به موتورفروش بگوییم که برود تحویل بگیرد .-نمیدانم. آبجی زنگ زد که صاحبخانه گفته اگر پول را امروز نمی‌دهید خانه را به شخص دیگری می‌دهیم .کودک‌ شروع کرد به صدا زدن؛مامان مامان بستنی میخوام .تلفن را قطع میکنند ،زن میرود که بستنی بخرد !۱۴۰۲/۰۶/۰۱</description>
                <category>مریم ایزدی</category>
                <author>مریم ایزدی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 16:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم گریه میخواست</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hrkwt1vdted0</link>
                <description>دنیا یک دلِ‌سیر گریه به من بدهکار است برای لحظه‌هایی که گریه میخواستم و شرایطش نبود. مثل آن شبی که نگار بیست و پنج روزه بود و تا صبح نخوابید. هرشب دیر میخوابید اما بالاخره تا ساعت سه خسته میشد و نیم‌ساعتی گریه را تمام میکرد. این‌بار اما فرق میکرد. همینطور بچه در بغل راه میرفتم و گاهی به ساعت نگاه میکردم.از دو که گذشت خودم را آماده‌ی استراحت کردم.گفتم تا یک ساعت دیگر حتما خوابیده است. راه میرفتم و آرامش میکردم. نگاهم به ساعت افتاد. صدای عقربه‌ی ثانیه‌ شمار حرصم می‌داد. از چهار هم گذشته بود. خبری نشد. من همچنان دور خانه میچرخیدم. در یکی از چرخش‌ها به پنجره که رسیدم دور نزدم، رفتم جلوتر، دیدم هوا روشن شده، از روز شدن گریه‌ام گرفت. آواز پرنده‌ها از باغ روبروی خانه‌ در گوشم پیچید. صبحگاه بود و من هرگز این قسمت از زندگی را  پیش‌بینی نکرده‌بودم که شبی تا صبح پلک برهم نخواهم گذاشت! آمدم به چرخش خود ادامه بدهم که پدرم بیدار شد. پرسید:چی شده بابا؟چرا بیداری؟نخواستم نگرانم شود، خودم را جمع و جور کردم تا گریه‌ام نگیرد. گفتم:نمیخوابه!-چرا بیدارم نکردی؟ بده به من بغلش میکنم،تو استراحت کن. شاید دل‌درد دارد. دارویی شربتی، چیزی نداری؟نمیدانم جواب دادم یا نه که مادرم بیدار شد. انگار که متخصص اطفال باشد. نگاهی به پدرم انداخت، بچه را گرفت و ساکتش کرد.آن شب بخاطر آنها خود را  قوی نشان دادم و گریه را قورت دادم. هرجای زندگی گریه‌ام میگرفت تا پدر را می‌دیدم ساکت می‌شدم. سه ساله بودم که عازم جبهه شد. مادرم میگوید آنقدر گریه کردی که رفتیم محل اعزام بلکه گریه‌های تو را ببیند و به خانه برگردد. گویا تا پدرم را میبینم یک‌پارچه خانم میشوم و کولی‌بازی نمیکنم! پدرم آن شب برگشت. یک شب پیشمان ماند و فردایش رفت.تا اینجای متن را که نوشتم پدرم زنده بود. خبر نداشتم که ادامه‌اش را باید اینگونه بنویسم : غروب پاییز بود. پدرم خوابش برد و دیگر بیدار نشد! هرچه صدایش کردم،هرچه گریه کردم اِفاقه نکرد. بوسیدمش، آرام گرفتم. دیدم الان وقتِ گریه کردن نیست، باید به برادرانم و خواهرم زنگ بزنم، حواسم باشد جوری حرف نزنم که بترسند. میگویم «بابا حالش خوب نیست،بیایید شما را ببیند خوب می‌شود» بعد که همه آمدند می‌نشینیم دل سیر گریه میکنیم .....</description>
                <category>مریم ایزدی</category>
                <author>مریم ایزدی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 17:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخوابی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamizadi/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-b86dvvwx2es6</link>
                <description>از اینجایی که من سکونت دارم تا خیابانِ اصلی راه زیادی نیست، صدای رفت و آمد ماشین‌ها را خوب می‌شنوم مخصوصا ساعت پنج تا هفت صبح، ساعتی که گروهی خوابند و گروهی روزشان شروع می‌شود.اصلا صدای رفت و آمد در این وقتِ صبح با وقت‌های دیگر فرق دارد، هیچکس حرف نمی‌زند فقط صدای ماشین می‌شنوی که آدم‌ها را جابجا می‌کند.گاهی دقیقا همین ساعت با صدای ماشین‌ها بی‌خواب میشوم .صدای اتوبوس که می‌آید، یاد روزهای دانشگاه می‌کنم، انگار حواسم هست خواب نمانم، سرویس‌های دانشگاه ساعت خاصی از سر کوچه ما رد می‌شوند اگر دیر برسم‌ کلاسِ ۷:۳۰ را از دست می‌دهم! چشمانـم را باز نـمی‌کنم. مادرم همیشه زودتر بیدار می‌شود صبحانه آماده می‌کند پس اگر خواب ماندم بیدارم می‌کند. به خودم می‌آیم، می‌بینم سالـهاست از آن روزها گذشته،از عطر چای صبحانه خبری نیست، مادرم در خانه‌ی خودش لابد خواب است چون بچه‌ها سر و سامان گرفته‌اند، رفته‌اند دنبال زندگی خودشان.سری به نـگار میزنم. پتویش را کنار زده. سرش از بالشت پایین افتاده. مرتبش میکنم پتو رویش میکشم. هوا سرد است .?مریم ایزدی</description>
                <category>مریم ایزدی</category>
                <author>مریم ایزدی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 12:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی سلوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamizadi/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-clagjaarhck2</link>
                <description>بالاخره جای خالی سلوچ را خواندم. چند ماهی بود که در فکرش بودم. نداشتمش! درکتابفروشی‌هایی که گذرم می‌خورد با چشم دنبالش بودم تا اینکه تصمیم گرفتم برای تولدم هدیه‌ای به خودم بدهم یا کاری برای خودم انجام بدهم که حال خوب‌کُن باشد .با نگار شال و کلاه کردیم رفتیم کتابخانه‌ی محله‌مان. خداروشکر که به ما نزدیک است. قدم زنان می‌رویم .- سلام، برای عضویت آمده‌ام.- قبلا عضو بودی؟-بله ،چند سال پیش بودم.در کامپیوترش کد ملی مرا وارد کرد.-بله درست است اما عکسی از شما ثبت نشده لطفا عکس و مبلغ عضویت....همه چیز تکمیل شد، گفتم کتاب جای خالی سلوچ را میخواهم، رفت تا برایم بیاورد .«چه تصمیم خوبی گرفتم،تا تولد سال بعدم هر کتابی بخواهم امانت میگیرم.»خواندن را شروع کردم. از فصل سرما شروع میشد. سلوچ مرد خانه یک شب بی‌خبر می‌رود و کسی نمیداند کجا رفته.مرگان میماند و سه فرزند! دو پسر و یک دختر .سرما، کار و سخت‌کوشی برای تکه‌ای نان. ازدواج دخترش و یک نان خور کمتر!چند روزی‌ست که کتاب را تمام خوانده‌ام اما از اول شروع داستان از خودم میپرسم سلوچ کجا رفت؟ چرا رفت؟مرگان چرا با ازدواج دخترش با آن مرد تن داد!؟?مریم ایزدی</description>
                <category>مریم ایزدی</category>
                <author>مریم ایزدی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 23:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاس‌یاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamizadi/%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-gfif1grrsrb9</link>
                <description>در یک روز تابستانی که نگار خواب بود به مرتب کردنِ اسباب بازی‌هایش مشغول شدم، عروسکِ کوچکی لابلای وسایلش برداشتم. با خودم گفتم نگار این را دوست ندارد، بدهم به بچه‌ای که بازی کند .لباس زرد رنگِ کلاه‌دارش را که پایینش پاره شده بود از تنش جدا کردم، عروسک یاسی رنگ شد و لبخند میزد، گذاشتمش بالای کمد!همین که نگار بیدار شد و به اتاق آمد آن را دید و با ذوق فراوان به عروسک اشاره کرد که بیارمش پایین. یک‌ سالش بود.هنوز نمیتوانست خوب صحبت کند. از همان روز لحظه‌ای از خود جدایش نکرد و همه جا با خودش میبرد. عروسک را یاس‌یاسی نام گذاشته بود.آخرین روزهای همان تابستان رفته بودیم باغِ آقاجون.وقتی وارد باغ شدیم ،از نگار خواستیم که یاس‌یاسی را روی یکی از درختان بگذارد تا برویم چرخی بزنیم و برگشتنی دوباره به او بدهیم، منت بر ما گذاشت و قبول کرد.در راه برگشت غرق لذت بودیم که یاس‌یاسی یادمان رفت،اما نگار یادش نرفته بود! نزدیک به درب باغ که رسیدیم با زبان کودکانه‌اش گفت: یاس‌یاسیم کو؟سری میان درختان چرخاندیم تا ببینیم یاس‌یاسی روی کدام درخت نشسته است،پیدایش شد، برداشتیم و به صاحبش تحویل دادیم.نگار عروسک را  زیر و‌ رو می‌کرد. تماشا می‌کرد و در آخر بلند خندید و بغلش کرد.با خودم گفتم عشق باید همین باشد!?مریم ایزدی</description>
                <category>مریم ایزدی</category>
                <author>مریم ایزدی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 07:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم چون هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-vusanh2u4vct</link>
                <description>از کودکی خواندن و نوشتن را دوست داشتم، کاغذ را هم دوست داشتم بوی نابش را.پنجم دبستان بودم که خواستم بنویسم، شعر نوشتم. می‌خواستم برای کسی بخوانمش، جز حسین و مرضیه مخاطبی نداشتم. خواهر،برادری کوچکتر که همیشه در دسترس بودند. شاید فکر می‌کردم چون از من کوچکترند پس حتما به‌به و‌ چه‌چه می‌کنند اما هنوز بعد از  سالها  اگر یادشان بیفتد باز‌خوانی می‌کنند و می‌خندند،من از خنده‌شان خنده‌ام می‌گیرد.بعدها آن شعر و نوشته‌های دیگرم را پاره کردم.باز هم دفتر جدید برمی‌داشتم، می‌نوشتم و چند سال بعد پاره می‌کردم،لابلای سررسیدهای سرکارم گاهی تک جملاتی مینوشتم برای خودم اما همانجا بین یادداشتهای کاری‌ام می‌ماندند، تا اینکه در دوران بارداری‌ام، حسین، سررسیدی برایم آورد. دیدم این تقویم سالی است که نگار به دنیا می‌آید پس برایش یادداشت و خاطراتش را می‌نویسم، از همان اول فروردینش نوشتم، شعری بود که هنگام تحقیق در مورد نامش جایی خوانده بودم.&quot; گبر و ترسا و مسلمان هرکسی در دین خویشقبله ای دارند و ما زیبا نگار خویش را &quot;می‌گفتند بچه در شکم مادر همه چیز را متوجه می‌شود باید برایش حرف زد، من نمی‌توانستم با صدای بلند حرف بزنم اما در دلم خیلی حرف میزدم و گاهی در همان دفتر برایش می‌نوشتم. این شد که کم کم بیشتر نوشتم .امسال اما جور دیگر شد در شبکه های اجتماعی کلاس‌های نویسندگی تبلیغ می‌شد و من اتفاقی چند بار دیدم و کنجکاو شدم که بدانم چه چیزی آموزش می‌دهند شاید برای من که خانه نشین شده‌ام و با نوشتن آرام می‌‌شوم مفید باشد ،با خودم گفتم یک بارم که شده امتحانش کن!?مریم ایزدی✍️۱۴۰۰/۱۰/۲۰</description>
                <category>مریم ایزدی</category>
                <author>مریم ایزدی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 20:33:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>