<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم کوهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maryamkoohi</link>
        <description>برای بهتر نوشتن؛افکارم،احساساتم و مطالبی که خوشم میاد رو می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 08:28:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21045/avatar/TM67Or.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم کوهی</title>
            <link>https://virgool.io/@Maryamkoohi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امروز چه روزی است؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamkoohi/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zchwnlmattf8</link>
                <description>امروز چه روزی است؟ما خود تمامی روزهاییم ای دوست!ما خود زندگی‌ایم به تمامی ای یار!یکدیگر را دوست می‌داریم و زندگی می‌کنیمزندگی می‌کنیم و یکدیگر را دوست می‌داریم ونه می‌دانیم زندگی چیست ونه می‌دانیم روز چیست ونه می‌دانیم عشق چیستژاک پره ور / شاملو</description>
                <category>مریم کوهی</category>
                <author>مریم کوهی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 22:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی قدرت شنیدن انتقاد و اعتراض رو نداری!</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamkoohi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vyifitrlqc2y</link>
                <description>نمیخوام نظرم رو به کسی تحمیل کنم،فقط میخواستم یه چیزی رو بگم که واقعیته؛شما در نظر بگیر یکی میاد و به خاطر رفتاری که باهاش داشتی اعتراض می‌کنه و شما هم قدرت شنیدن انتقاد رو نداری و سعی میکنی برای اینکه اون شخص رو در برابر بقیه منفور و کوچیک جلوه بدی،اون رو بخاطر قیافه،قد،مکان زندگی و چیزی از این قبیل که اون فرد دخالتی در انتخابش نداشته..تحقیر کنی..دوست عزیز با این کار شما شخصیت و شأن خودت رو پایین آوردی،اون فرد نبود که تحقیر شد این شما بودی که کوچیک شدی..شما شاید برای کسی که حمایتت می‌کنه تغییری نکردی ولی با این کار از چشم تعداد زیادی از مردم افتادی،حتی اگه شخصیت محترمی داشته باشی!</description>
                <category>مریم کوهی</category>
                <author>مریم کوهی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Nov 2018 11:13:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این خانه‌ صاحبش را گم کرده..!</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamkoohi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-qbbhtshny9vg</link>
                <description>در زندگی اتفاقاتی می‌افتد که آدم را مات و مبهوت می‌نشاند سرجایش..البته بستگی به درجه و شدت اتفاق دارد..گاهی این اتفاق را چنان بزرگ می‌پنداری که احساس می‌کنی قلبت از کار افتاده است و برای اطمینان دستت را سمت چپ سینه‌ات می‌گذاری تا ببینی آیا هنوز این ساعت،باطری‌اش کار می‌کند یا تیک تاک آن را می‌شنوی..؟!هرچقدر هم سعی کنی خاطره ‌ای را به یاد آوری که قلبت را از جا بکند (خاطرات تلخ و شیرین) اما فایده‌ای ندارد..این خانه صاحبش را گم کرده و خالی است..دیگر مثل قبل نمی‌تپد..دیگر از شنیدن‌ها و گفتن‌ها نه به وجد می‌آید،نه دلگیر می‌شود و نه دلتنگ..دل که ناگهان به سختی سنگ نمی‌شود،همه چیز که در یک شب اتفاق نمی‌افتد..وقتی آنقدر زخم خورده باشی،آنقدر مارگزیده باشی..دیگر به درد خو ‌می‌کنی..هر اتفاق ناراحت کننده‌ای برایت به گونه‌ای معمول می‌شود که آب از دلت تکان نمی‌خورد..[مریم کوهی  -۱۳۹۶.۵.۲۰]</description>
                <category>مریم کوهی</category>
                <author>مریم کوهی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Nov 2018 12:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه‌ها هم میتونن تاریخ انقضا داشته باشن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamkoohi/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B6%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86-n51yffc7f5ng</link>
                <description>تا حالا شده در کمد،کشو..یا کابینت رو باز کنی بعد ببینی یه خوراکی که خیلی دوسش داری داخلشه؟..خب بر می داری بازش می‌کنی یه تیکه رو که می‌خوری می‌بینی مزه بد یا کهنگی میده(اون مزه ای که دوست داری نبود)،رو جعبه رو که نگاه میکنی میبینی مال خیلی وقت پیشه..تاریخ انقضاش خیلی وقته که گذشته.. بعضی از رابطه‌ها و احساسات گذشته هم همینجورین..دوست داری با اون آدم(می‌تونه هرکی باشه) مثل قبل باشی و رابطه گذشته دوباره احیا بشه اما همیشه این اتفاق نمیفته..شاید قبول اینکه بعضی رابطه‌ها تاریخ انقضا داشته باشن برات سخت باشه ولی با گذشت زمان متوجه منظورم میشی..[مريم کوهی-۹۶.۵.۲۰]</description>
                <category>مریم کوهی</category>
                <author>مریم کوهی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Nov 2018 11:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات دختری با دغدغه‌های معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamkoohi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-bbsq72nbbtgr</link>
                <description>به منظره پشت پنجره اتاقم خیره شدم..نسیم خنکی میاد و صورتم رو لمس میکنه،انگار از موضوعی که تو دلم هست با خبره و حالا دست نوازشش رو روی صورتم میکشه..صدای مادرم و زن داداشم رو می‌شنوم که درمورد موضوعی باهم مشتاقانه حرف میزنن و از اینکه اینطوری باهم حرف میزنن خوشحالم کاش همیشه همینجوری بمونن..صدای در زدن میاد..مادرم و هدی کوچولو پشت در بودن،طبق عادت هر روز رفته واسه من گل بچینه و من از اینکه انقدر منو دوست داره اشک شوق تو چشمام حلقه میزنه..مادرم یه گوشه وایساده بود و نگاهمون میکرد..می‌خندید.دارم به اتفاق دیشب فکر میکنم..یه اتفاق بد که انتظارشو نداشتم و مثل اینکه یکی قلبم رو تو دستش فشار میداد،قلبم تیر میکشید..یه ساعت طول کشید تا آروم بشم،درمورد این موضوع با کسی حرف نزدم ولی مادرم حدس میزد..چون خودشم و پدرم حال خوشی نداشتن..سعی کردم خودم رو به چیزی مشغول کنم تا فکر نکنم اما هر از گاهی در میزد و می‌رفت(منظورم این موضوع،این فکر بود که در میزد و می‌رفت)..برای اینکه با خودم این موضوع رو حل کنم یه ساعت تو حیاط فقط راه رفتم..یاد قول‌هایی که به خودم داده بودم افتادم..یاد روزای سختم..نه امکان نداشت بازم تو حفره های سیاه بیفتم. [۱۳۹۷.۸.۱۷]</description>
                <category>مریم کوهی</category>
                <author>مریم کوهی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Nov 2018 11:18:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>