<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم شیدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maryamz</link>
        <description>ایا تودانایی؟ من میدانم که نمیدانم اما تو نمیدانی که نمیدانی پس من چون میدانم که نمیدانم دانایم وتوچون نمیدانی که نمیدانی نادانی     .... یک عدد وطن پرست واقعی  بیزارم از ایل و تبار اهل فرار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:50:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/170698/avatar/Burzs5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم شیدا</title>
            <link>https://virgool.io/@Maryamz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مکن تهدیدم به کشتن که من تشنه زارم به خون خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-thgm6virtlje</link>
                <description> دلم به حال دخترای سرزمینم  میسوزه  دلم برای اون زندگی خوبی که میتونست نصیبمون بشه ولی نزاشتن میسوزه   به حکم شرورترین قوانین جاهلانه دلم برای  خودم تنگ شده برای خنده هام دلم برای خنده هام که  قبل از شکفتن رو لبام کشتنش  میسوزه دلم برای  جوونیم میسوزه که دارن  نابودش میکنن  دلم میسوزه  برای ارزوهای قشنگم که سهم دیگران شد  دلم از دل سوختنام میسوزه  .......زندگیو نمیبخشم که باهام بدتا کرد حلال نمیکنم زندگیو   سخته دیدن اتیش گرفتن همه وجودت وقتی کاری ازدستت برنمیاد  سخته  التماس کردن به خدا وقتی جوابتو نمیده سخته زندگی جاییکه دختریعنی لکه ننگ  سخته وقتی بخوان شادیتو ازت بگیرن  ازادیتو چون دختریدختر تو این کشور کالای دست دومه که میتونن بخرنش وبفروشنش  غیر اینه بزرگترین دارایی یه ادم ازادیشه   اگر دارین قدرشو بدونین  بعضیا مث پرنده توقفس زندانین  وفقط ارزوی مرگ میکنن تاحسرت در اسارت موندن بقیه عمرشونو به دل   زندان بانشون بزارن  شهامت  کسی که خودشو میکشه خیلی بیشتر از ما مرده های متحرکه که جرات خلاصی و دل کندن  نداریم ازاین دنیای کثیف  که بهمون جز درد چیزی نداد  نمیتونم خوشیو توصیف کنم ولی اوناییکه خوشی ها رو دیدن ولذتشو بردن میگن خیلی کیف داره  بی دغدغه خندیدن درکنار کساییکه دوسشون داری  میگن خیلی کیف داره دست عشقتو بگیری و  جسم خاکی کوچه پس کوچه ها رو له کنی   دلم واسه خنده هام تنگ شده  ....  دقیقا انتهای جاده بدبختیم جاییکه نه پلی هست نه جاده ای واسه برگشت نه تاکسی که رد شه سوارم کنه  منو برگردونه به۱۸ سالگیم  اینجایی که هستم  خود جهنمه جهنمی که برام ساختن اتیشش  تمام منو سوزوند     خاکستری ازم مونده که باد با خشم ونفرت به هر طرف  که میخواد پرواز میده اگر نمیتونی پدر ومادر خوبی باشی بچه بدنیا نیار   لطفا    اگر نمیتونید محبت کنید به بچه هاتون وپشتشون باشید  با بدنیا اوردنشون اونا رو متولد نمیکنید بلکه میکشید  به امید ازادی ورهایی دخترای سرزمینم..برماگذشت انچه نباید میگذشت باقی عمر هرچه باداباد....</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 03:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ اسان</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-mvodowqiuygi</link>
                <description> بهترین مرگ چیه برای کسی که دیگه امیدی به زندگی نداره  بهترین خودکشی چیه برای کسی که داره از یه جهنم میره به یه جهنم دیگه    برای کسی که   همه چیشو از دست داد  مهم ترازهمش ازادی؛ عشقش بهترین خودکشی چیه برای دختری در استانه ویرانی و نابودی و دیگه نمیتونه تحمل کنه  بهترین مرگ  چیه برای کسی که اتیش گرفتن زندگیش توسط عزیزانش رو داره میبینه بهترین خودکشی چیه برای دختری در یک محیط سنتی کثیف از افکار جاهلانسبهترین مرگ یادم کن   تا اروم بگیرم     تا خلاص شم جهنم اون دنیا قابل تحمل ازاین دنیاست   حالم بهم خورد از مصلحت  های نهفته در حادثه های تلخ ؛ خدایی که به جای نجات بنده هاش دم از مصلحت میزنه  رو من چطور خدای مهربون وعادلی بدونم ....  خدایی که به سهم مساوی به همه بنده هاش حق زندگی و لذت از زندگی نبخشید  لایق پرستش نیست نمیتونم بپزیرم خدایی که به ما گفتن اینقدر بده بهترین خودکشی به نظرم اینه دو تا گلوله بزنی توی مخت جوری که زنده نمونی </description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 03:46:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمزه جنابی را میشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-jozytvnnoto7</link>
                <description>«بعد، اسلحه‌اش را در آورد ؛ میان دو ابروی عبیر را نشانه گرفت و چند تیر به صورت او شلیک کرد.»«کلمه‌ای نیست که بتواند توصیف کند تا چه‌اندازه از عراقی‌ها متنفر بودم، من واقعًا فکر نمی‌کردم این مردم انسان باشند» استیو گرینعبیر در زبان عربی به‌معنای عطر؛ بوی خوش گل است***1.  مطابق آنچه همسایگان «عبیر قاسم حمزه الجنابی» می‌گویند عبیر بیشتر روزهایش را در خانه می‌گذراند، والدینش به‌خاطر مسائل امنیتی او را از رفتن به مدرسه منع کرده بودند. از یک ایستگاه ایست ــ بازرسی سربازان آمریکایی می‌توانستند او را وقتی به حیاط می‌آمد و مشغول امور روزمره و رسیدگی به باغچه خانه‌شان می‌شد ببینند. همسایگان عبیر به پدرش هشدار داده بودند و پدر عبیر گفته بود: مشکلی نیست، عبیر یک دختربچه کوچک است.محمد برادر عبیر است. در روز حادثه محمد و برادر کوچکش در مدرسه بودند.محمد به یاد می‌آورد که یک بار سربازان آمریکایی خانه آنها را جست‌وجو کرده بودند و «استیو گرین» سرباز آمریکایی، وقتی به عبیر رسیده بود انگشتش را روی صورت عبیر گرفته بود، کاری که باعث شده بود عبیر به‌شدت بترسد و فرار کند.مادر عبیر قبل از حادثه به اقوامش گفته بودکه چندباری دیده است که سربازان آمریکایی به عبیر خیره نگاه می‌کنند، دستانشان را تکان می‌دهند و بلند فریاد می‌زنند: خیلی خوب، خیلی خوب. مادر عبیر به‌شدت نگران شده بود و برنامه‌ای ریخته بود که عبیر شب‌ها در خانه عمویش در همان نزدیکی‌ها بخوابد.مطابق اسناد فاش‌شده «اف‌بی‌آی» طبق یک استشهاد از مرتبطین با «استیو گرین» در محمودیه؛ او در روز قبل از حادثه در مورد این‌که قرار است فردا چه اتفاقی بیفتد صحبت و بحث کرده بود.??عبیر حمزه الجنابی در 7سالگی***استیون گرین که در 19سالگی از دبیرستانی در میدلند تگزاس ترک تحصیل کرده بود، پس از آن که دیپلم معادل دبیرستان خود را از یک مدرسه مکاتبه‌ای اخذ کرد، به ارتش پیوست. او می‌گوید ثبت‌نام در ارتش آسان بود، از یک احساس وظیفه برای دفاع از کشور منشأ می‌گرفت و فرصت‌های مناسبی هم پیشنهاد می‌شد.گرین در این رابطه می‌گوید: «فکر می‌کنم اگر وارد ارتش نشده بودم از وظیفه‌ام چشم‌پوشی کرده بودم. شما یک جایگاه پیدا می‌کنید، شما یک شغل به دست می‌آورید. این، فرصت‌هایی پیشِ‌روی شما قرار می‌دهد که می‌توانید زندگی خود را تغییر دهید».ارتش، گرین را توسط 101 هوابرد که پایگاه آن در فورت کمپبل است، وارد عراق کرد.?استیون گرین، سرباز آمریکایی***در 12 مارس 2006، بارکر، کورتز، اسپیلمن ،گرین، 5 سرباز و درجه‌دار آمریکایی وارد خانه قاسم الجنابی در محمودیه عراق شدند. قاسم الجنابی 45ساله به‌همراه فخریه همسر 34ساله‌اش، عبیر دختر 14ساله و حدیل دختر 6ساله‌اش در خانه بود. دو پسر دیگر او در مدرسه بودند و هنوز به خانه نیامده بودند.سربازان مسلح وارد خانه عبیر شدند و بلافاصله دست به کار شدند. بارکر و کورتز، عبیر را به داخل یک اتاق کشاندند، در حالی که گرین، مادر، پدر و دختر کوچک‌تر را در اتاقی دیگر نگه داشته بود.درجه‌دار جس وی. اسپیلمن از چمبرزبرگ پنسیلوانیا محافظت داخل هال منزل را به‌عهده داشت. در حالی که بارکر و کورتز به دختر تجاوز می‌کردند، گرین با شلیک به سه عضو دیگر خانواده، آنها را به قتل رساند.سپس گرین به اتاق دیگر رفت و به عبیر تجاوز کرد. بعد از تجاوز گرین با گلوله به میان دو ابروی عبیر شلیک کرد. عبیر در دم جان داد، اما گرین دست‌بردار نبود، خشاب اسلحه‌اش را روی عبیر خالی کرد. سربازان قبل از ترک آنجا، جسد او را به آتش کشیدند. سرباز دیگری چند مایل آن‌طرف‌تر در پست ایست بازرسی دیده‌بانی می‌کرد و منتظر برگشت گرین و دوستانش از محل مأموریت بود. سربازان خیلی زود برگشتند.?محمودیه ــ خانه عبیر، اتاق محل حادثه تجاوز و کشتار عبیر**ماجرا خیلی زود فاش شد، اما رسانه‌های آمریکایی طبق معمول بیکار ننشستند.رابین مورگان گزارشگر و نویسنده آمریکایی در گزارشی با ;، روز هفدهم اگوست 2006 نوشت: هنگامی که سخن دزدانه آمدن، تجاوز گروهی و کشتن دخترک عراقی به بیرون درز کرد، ایالات متحده آمریکا کوشید که وحشی‌گری‌های تفنگداران ما را به‌گونه دیگری نشان دهند. رسانه‌های ما قربانی را نخست زن 25ساله و سپس 50ساله نوشتند و گفتند که آن سه تن کشته شده دیگر، فـرزندان عبیر بودند. آنها با اشاره نشان دادند که اگر زنی بالاتر از بیست سال داشته باشد، تجاوز جنسی کردن بر او و کشتنش، جنجال کمتر دارد.اما هولناکی ماجرا، قدرت سرپوش گذاشتن رسانه‌ای بر آن را روز به روز کم‌تر می‌کرد. بزرگ‌ترین فشار افکار عمومی به رهبران جنگ آمریکا خیلی زود به‌پا شد و سرانجام دستور رسیدگی به جنایت محمودیه صادر شد. تعقیب‌کنندگان جنایات محمودیه به‌دنبال حکم اعدام بودند، ولی هیأت منصفه ایالتی در پادوکا واقع در کنتاکی، رأی به 5 حکم حبس ابد به‌اتهام تجاوز و قتل دختر 14ساله‌ای به‌نام عبیر قاسم الجنابی و کشتن مادر، پدر و خواهر کوچک‌ترش دادند. این دادگاه آمریکایی گفت: آنکه شماری از این تفنگداران به چندین رویداد تجاوز جنسی و کشتن بیگناهان دیگر عراقی نیز اعتراف کرده‌اند، سزاوار اعدام شناخته نمی‌شوند، زیرا آنها دشواری‌هایی داشتند، مثلاً همان روز دوازدهم مارس 2006، کمی ویسکی نوشیده بودند، روان خسته از جنگ داشتند، و ... البته آنها زندانی خواهند شد.چهار سرباز دیگر جز گرین در دادگاه نظامی به‌اتهام نقش‌های مختلف در جریان این حمله محاکمه شدند که سه نفرشان در زندان نظامی به حبس محکوم شدند. گرین از زمان محاکمه‌اش در 4 سپتامبر 2009، در زندان ایالتی تره‌هاوت در ایندیانا مورد حمله قرار گرفته و پس از آن به آریزونا منتقل شده است. در زندان، گرین به کاتولیک تغییر مذهب داده و با یک راهبه در لوییزویل درباره ایمانش مکاتبه داشته است.2. اگر عبیر زنده بود، سه ماه پیش تولد 22سالگی‌اش را جشن می‌گرفت. اما عبیر زنده نیست. در 14سالگی، استیو گرین به او تجاوز کرد و او را کشت. استیو گرین هم زنده نیست. یک ماه پیش، در زندان خودکشی کرد. هم‌بندانش می‌گویند که او در روزهای آخر می‌گفته است که این یک بی‌عدالتی بزرگ است. این که همراهان او در حادثه محمودیه امید آزادی دارند و کسی به داد او نمی‌رسد.عبیر زنده نیست، در جریان تهاجم آمریکا به عراق سربازان آمریکایی به او تجاوز کردند؛ او را کشتند و حالا ما ایرانی‌ها کجای این ماجرا ایستاده‌ایم؟یکی از بزرگ‌ترین و وحشیانه‌ترین جنایات قرن درست 8 سال پیش در نزدیکی ما اتفاق افتاده است و سکوت مرگبار رسانه‌ها و فرهنگ ایرانی بعد از 6 سال همچنان ادامه دارد. همه منابع رسانه‌ای و فرهنگی ایرانی کماکان خالی از هر اثری در فاش‌سازی اصلی ماجرا، بزرگ‌نمایی و مانور رسانه‌ای روی آن و حالا هم یادآوری و استفاده از آن است.در شرایطی که رسانه‌های نقاد ایرانی، هرروز سرگرم یک بازی مبتذل با مصرف داخلی محدود هستند، اتفاقات واقعی در دنیای بی‌رحم واقعی درست در غیاب رسانه‌ای و فرهنگی ایران در حال رقم خوردن است. هنوز بعد از 8 سال، یک کتاب، یک فیلم، یک رمان، یک داستان ــ توقع‌مان را پایین‌تر می‌آوریم ــ یک کلیپ، یک مقاله، یک یادداشت، یک گفت‌وگو در مورد عبیر در رسانه‌های ایرانی پیدا نمی‌شود. هرچه هست ترجمه رسانه‌های جریانی اصلی غربی از اصل ماجرا. یک خبر ساده درست مثل خبر فعال شدن یک آتشفشان در جنوب غرب ژاپن.جز یک مستند درخشان دیگر چیزی نمی‌بینیم که جریان جدید مستندسازی ایرانی، بزرگ‌ترین امید رسانه‌ای ایرانی برای نزدیکی به چیزی به‌نام حقیقت و واقعیت هستند؛ اگر همه توان بچه‌های مستندساز دوباره درگیر بازی‌های تاریخ‌مصرف‌دار سیاسی داخلی نشود.3. این یک پرونده کوچک برای دخترک 14ساله عراقی و نحوه مواجهه رسانه‌ای با ماجرای زندگی غمبار در هفته پایانی اردبیهشت ماه سال 93 شمسی بود. حالا می‌خواهیم داستان عبیر قاسم الجنابی را دوباره به روی خودمان بیاوریم، با شدت هرچه تمام‌تر.گرین در دادگاه، شهادت نداد و گفت انتظار دارد پس از مرگ با «عدالت خداوند» روبه‌رو شود.دراتش خواهد سوخت </description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 20:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون شرح دائی جان ناپلئون</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-df9xtnpm0jk4</link>
                <description>صخکارگردانان و ثروت مندانی که ادعا دارن  وطن پرستن  به فیلم نمیسازن  ازفرهنگ ایرانی ازتاریخ ایرانی ازبلاهایی که انگلیس سرایران اورد البته حق دارن چونکه مث ثریا اسفندیاری که ثروتشو بخشید به گربه های ولگرد شاید اونام میخوان ثروتشونو ببخشن به سگهای ولگرد وبی خانمان  تاثیر فیلم خیلی زیاده روی انسانها  بیشتر فیلم ها پیام مخفی دارن کد تاثیر میزارن روی ضمیر ناخوداگاه  نه تنها فیلم  کاریکاتور ؛انیمیشن ؛داستان موسیقی؛ نقش ما چیه مسوولیت ما چیه که فقط تماشا کنیم    یک فیلم هالیوود ساخت  سیصد برای تخریب فرهنگ وهویت ایرانی همین عشق غربیا صداشون در نیومد یک کارگردان ایرانی نیومد بگه خوب ما بریم یه فیلم بسازیم ببریم جشنواره خارجی فقط ادعا پوچ وتوخالی که ما کیلی کیلی وطن را دوست  داریم(لهجشون بعد ازبرگشت از جشنواره ها ی  خارجی)فیلم دایی جان ناپلئون برای تطهیر انگلیسه که هرکی ازجنایات انگلیس گفت به شوخی بگن کار کار انگلیسه یعنی شما توهم توطئه داری اره عمه من مصدقو کله پا کردگزاشته بودمش پیچم پستا رو ولی وقت نداشتم تایپ کنم  همون پستا رو اینجا گزاشتم </description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 23:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-gwpdehjclfsw</link>
                <description>سلام  نمیدونم کجا هستید وداری چیکار میکنید اما امیدوارم حالتون خوب باشه حداقل حالتون مث من نباشه اما مگه من چمه هیچیم نیست فقط ازدست دوستم کلافه شدم    حالا که کرونا اومده زندگی در دوران قرنطینه برای من سخت ترشده و دوستم منو چسبیده و ول نمیکنه و هی کار میده دستم و من هی مدام باید مواظبش باشم با اینکه من کوچیکترم ازش اما انگار من بزرگترش هستم وباید نگرانش باشم یکی از بزرگترین معضلاتی که در مورد دوستم باهاش مواجه  هستم  ودست وپنجه نرم میکنم معضل شکمو بودن دوستمه  ؛بخصوص وقتایی که ناراحته یا عصبی  بیشتر دل به غذا خوردن میده واونقدرم بی معرفته که به من تعارفم نمیکنه اخه منم گشنم میشه دلم میخواد ازاون خوراکی های خوشمزه و چرب وچیلی . حتی وقتی سلولهای معدش  شاکی میشدن  بدون خم اوردن به ابروهاش  به نشخوار ادامه میداد به واقع مرکز کنترل وفرماندهی بدنش شکمش بود نه مغزش وخوب که من قابل خوردن نبودم وگرنه منم میخورد دوست من که در حالت عادیش به معدش رحم نمیکرد تصور کنید در دوران خونه نشینی با اون غذاهای چرب وچیلی چه شکلی شده باشه خوبه؟دوست من  در دوران  خانه نشینیمن  که وظیفه خودم میدونستم به عنوان یک دوست بهش کمک کنم تا لاغربشه؛ با    استفاده از هوش و خرد وصف نشدیم اونهم  بعد از خطور فکری  خفن؛ رفتم ودست به شلوار(دامن نپوشیده بود). گوگل پلی شدم ویک برنامه لاغری براش نصب کردم چون فک میکردم این بهترین کاره و  امید داشتم خروجی این کار بشه یک عدد باربی خوشکل اما زهی خیال باطلبرنامه مورد نظرتصور مناگرفکر میکنید دوست من به نحو احسنت از این برنامه استاده کرد ولاغرشد باید بگم  سخت در اشتباهید چون دوست من یک تنبل درجه یک بود تنها مزیت اینکار این بود که فهمیدم غلط زیاده  انجام دادم که این برنامه رو نصب کردمزندگی  ما به همین منوال میگزشت تا اینکه قضا وقدر الهی دست به دست هم دادند تا در زندگی ما معجزه بیافرین من که د ر اون موقع  بدنبال این بودم که به نحوی دوستم را سرگرم کنم  پس شروع به جستجو کردم بعد از کنکاش های خالصانه؛  حاصله ی اون شد  اشنایی با یک موجود عجیب به نام  اینستاگرام که مارو وارد چاله چوله های دنیای مجازی کرد  متاسفانه من اون موقع نمیدونستم این یه فاجعس که داره توزندگی دوستم  اتفاق میوفته ... دوستم شروع کرد به ساختن یه حساب کاربری وبرای اینکه ازبقیه کاربرا عقب نمونه وشاید هم برای رو کم کنی ؛ رفت توی گوگل انواع واقسام متن برای بیو رو جستجو کرد تا متن درخور وشانی رو پیدا کنه . بهترین متن موجود از نظر خودش رو کپی کرد وگزاشت بیو اینستاگرامش .بعد هم یک عکس فیک پیدا کرد و گزاشت پروف اما وقتی همه اونو متهم کردن که اکانتش فیکه و کمی تا قسمتی هم تحت تاثیرشاخ های مجازی به یکباره متحول شد تا پای روی ماورای باوراش بزاره و عکسی ازخودش بار بزاره که دهن همه اسفالت شه وسکوت رو برهرچیز دیگه ای ترجیح بدن. پس لنگان لنگان پیش من اومد تا من در این زمینه بهش کمک کنم ؛من بهش اسنپ چت رو معرفی کردم و نصب کردم من شده بودم مثل بنگاه خدمت رسانی که بدون مزد خدماتش رو ارائه میده و  نه تنها  ازش قدر دانی هم نمیشه  که متهم به کم کاری و بدرد نخور بودن هم میشهدوست من که در بیضرفیتی  استعداد عجیبی داشت ؛تمام زمانش رو اختصاص داده بود به گزاشتن شکلک های سرد وبی روح زیر پستها و اظهار نظر وتحلیلهای راهبردی در دایرکت و استوری  گزاشتن وو...دراثر همین تعاملات منطقه ای و مراودات  میدانی بود که  پسرکی  ظاهرا عاشق پیشه   مخ دوستمو زد چه شبها وروزها که دل ندادن وقلوه نگرفتن ؛اما این عشق مجازی هم عاقبت خوبی نداشت و چند روز پیش بود که  بعد ازیک دعوای شدیدا خشونت امیز نوشتاری  پسر دستان نامبارکش رو ؛روی گزینه بلاک زد و چنان رفت پی کارش که دوست من دچار انواع بیماریهای افسردگی نوع A BCشد چون من ودوستم  توی یک اتاق تا پیش ازاین زندگی مسالمت امیزی داشتیم تحمل کردن گریه های شبانه وعاشقانه دوستم برام غیر قابل تحمل بود پس به فکر راهکاری افتادم تا دوستم سرگرم شه هرچند میدونستم  کارساز نخواهد بود  ولی رفتم وازبرنامه بازار کتاب راه رو نصب کردم  اوایل در اثر جوگیر شدن نصف کتابهای اپ رو خرید و مصممانه میخواست همشو بخونه ولی به خوندن یک صفحه اون هم مقدمه چگونه هرمردی راعاشق خود کنیم بسنده کرد   دراثر ناکارامدی راهکارم و بهره وری پایینش ؛ دوستم ترجیح داد زمانش رو با دوستاش بگزرونه و اونها رو هم درغصه های عاشقانش شریک کنه هر روز جریان عظیمی  از دردودلهاش به پشت خط وحفره ای عمیق به نام گوش سرازیر میشداین جریانهای تبادل اطلاعاتی باعث شد نورونهای مغزی من دچار اتصالات بشه  مغزم مث  اتشفشانی شده بود که منتظر بودم هران با فورانش ما رو زیر مواد مذاب واتشین مدفون کنه . همین اتفاق هم افتاد البته به نحو دیگه ای من مریض شدم و دیگه نمیتونستم به زندگی عادی ادامه بدم دوستم که وضعیت منو بغرنج دید با حالتی ناراحت و غمگین منو بعد از یک پیاده روی عصرانه کوتاه روی نیمکت پارک گزاشت و تنهایی به خونه برگشت  جزییات زیادی رو به یاد ندارم فقط صدای توپی رو که بعد از اصابت به من به نقطه ای نامعلوم  تغییر مسیر داد رو به یاد دارم  چون خیلی حالم بد بود بعدا هم شنیدم که دوستم منو با یکی ازما بهترون عوض کرده راستی یادم رفت خودم رومعرفی کنم من گوشی موبایل هستم شاید بپرسبد پس چطوری تونستی حرف بزنی خودمم دقیقا نمیدونمقبلا واقعا اسمم تلفن بود میدونید چرا چون مردم فقط برای مواقع ضروری ازمن استفاده میکردن  که بتونن صحبت کنن اما امروزه که شکل باکلاس تری گرفتم  تنها  کاری که بوسیله من انجام نمیدن تماسه ....انگار نقش یه سوپرمن رو توی دنیای تکنولوڗی دارم بازی میکنم  گاهی خودمو به هنگی میزنم تا شاید دست از سرم بردارید  اما شما با سماجت منو میبرید پیش تعمیرات ودوباره روز ازنو... خواهشا ازمن درست استفاده کنید... </description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 20:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفتار ها شیرها را ترور میکنند</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%DA%A9%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-xmhltlfs4wpq</link>
                <description> وقتی رعشه برپیکر کفتارها بندازی با توجنگ تن به تن و روبرو نمیکنند چون میترسند خنجر ها را اماده میکنند تا در فرصتی مناسب  ازپشت ضربه بزنند. این خاصیت کفتارهای تروریست  است که وجود شیران را تحمل نکرده و برای خلاصی ازانها به شیوه  های بزدلانه روی بیاورند و دستان خویش را به خون های بیگناهان الوده کنند ؛  که این لکه ننگی است  برای  انسان و انسانیت ؛همان انسانیتی که تنها شعارش را شنیدیم اما به چشم ندیدیم.  این قبیل اعمال  عمری به درازای خلقت بشر دارد ان هنگام که قابیل جان را هایبل را گرفت و خوی کفتار صفتیش را به نسل های بعدی بشر  منتقل کرد . کجایند ان مدعیان اول صف؛ که  هر روز  تا تقی به توقی نخورده با شدید ترین لحن زور و قدرتشان  را با صادر کردن بیانیه ها علیه مظلومان اعمال میکنند. همانهایی که   کینه های وحشیانه و ذات اهریمنیشان ؛  پشت ژست های حقوق بشری ؛ به زیبایی پنهان  شده است وبرای خود چهارچوبی از اصول وقواعدی  را ساخته اند که تنها کشورهای دوست وهم پیمانشان میتوانند از ان بهره مند شده وسایر کشورها چون ایران نه میتواند ازانها بهره مند شده و نه حتی حق اعتراض دارد که حتی اگر اعتراض هم کند سازمان های به ظاهر ملل از خواب ناز بیدار شده و بیانیه ای میدهد که ما بسیار نگرانیم ....  به یاد حرف امام می افتم  بکشید ما را ملت ما بیدارتر میشوند..  مرور ترورها از اوایل انقلابشهید قرنیروز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ با پیروزی انقلاب اسلامی ایران و آغاز به کار دولت موقت، بنا به پیشنهاد جناح نظامی انقلاب، سرلشکر قرنی در سمت نخستین رئیس ارتش ملی اسلامی ایران ایران پس از انقلاب قرار گرفت. او همزمان به عضویت در شورای انقلاب انتخاب می‌شود. قرنی از ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ تا ۷ فروردین ۱۳۵۸ به عنوان رئیس ستاد مشترک ارتش فعالیت می‌کند.همین دوران گروه‌های چپ مانند حزب توده، مجاهدین خلق وچریک‌های فدائی خلق در موضع جبهه دموکراتیک ملی ایران خواستار انحلال ارتش و تغییرات در آن بودند که از اینرو برای بازسازی ارتش و نگهداری آن فضای بسیار تندی را رقم زده و مانع از انجام وظایف در ارتش می‌شدند.  سرانجام در تاریخ 3 اردیبهشت 58 توسط گروهک فرقان ترور شد.فرقان&quot; نام گروهی بود که در اردیبهشت سال ۱۳۵۸ تأسیس شد و هدف اصلی از تشکیل آن انجام عملیات‌هایی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران بود. رهبر این گروه اکبر گودرزی یک طلبه بود که در روز ۱۸ دی ۱۳۵۸ خورشیدی دستگیر شد و در روز ۳ خرداد ۱۳۵۹ خورشیدی تیرباران شدرجایی در ساعت ۱۴:۳۰ روز ۸ شهریور ۱۳۶۰ از اتاق کارش خارج شد و به محل جلسه فوق‌العاده دولت رفت. در ساعت ۱۵:۰۰ صدای انفجار مهیبی از ساختمان نخست‌وزیری برخاست. در این حمله، او و محمدجواد باهنر، نخست‌وزیر وقت جان باختند.در این هنگام کمتر از یک ماه از ریاست‌جمهوری اومی‌گذشت. این ترور نیز همانند بمب‌گذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی توسط سازمان مجاهدین خلق ایران انجام شدو توسط فردی به نام کشمیریـنقطه تاریک و پر رمز و راز زندگی مسعود کشمیری و مینو دلنواز همسر وی این بود که با وجودی که هر دو عضو فعال سازمان مجاهدین خلق بودند و برخی مقامات وقت اطلاعاتی و امنیتی رکن دوم ارتش به این مسئله پی برده بودند و حتی ماجرا به اطلاع مقامات امنیتی و اطلاعاتی نخست وزیری رسیده بود اما توجه چندانی به این موضوع حساس نمی شد و کشمیری با چراغ خاموش و بدون کوچکترین مانعی اهداف سازمان مجاهدین و اربابانش را مو به مو در یکی از حساس ترین رده های امنیتی و اطلاعاتی کشور پیاده می کردعامل نفوذی سازمان مجاهدین خلق و بازیگری حرفه ای که با توسل به ظواهر دین و در لباس دوستِ دیندار توانست با فریب دوستان و هم بندی های زندانیش در زندان های ساواک تا عالی ترین رده های امنیتی و اطلاعاتی کشورمان رشد کرد و با اعتمادی که به دست آورد توانست با همدستی و همراهی همفکرانش، کینه و نفرت فروخورده خود و اربابانش از نظام سیاسی نوپای جمهوری اسلامی را در بزنگاه هشتم شهریور 1360 خالی کند، همان روشی که به شیوه محمدرضا کلاهی جنایت هفتم تیر 1360 را رقم زد و شهید سیدمحمد بهشتی و 72 هم حزبش را به شهادت رساند.پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ او دبیرشورای انقلاب بود. به دلیل باور نیرومند به کار حزبی در ۲۹ اسفند ۱۳۵۷ حزب جمهوری اسلامی را به همراه سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، اکبر هاشمی رفسنجانی، سید علی خامنه‌ای و محمد جواد باهنر بنیان کرد که به زودی به مخالفان سرسخت رئیس‌جمهور ابوالحسن بنی صدر تبدیل شد بهشتی در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی شرکت کرد و برای تدوین قانون اساسی انتخاب شد.در ۴ اسفند ۱۳۵۸ به دستور روح‌الله خمینی، ریاست دیوان عالی کشور یعنی بلندپایه‌ترین مقام قضایی در آن زمان را بر عهده گرفت و تا زمان ترور شدنش در این سمت بود.وی در شامگاه ۷ تیر سال ۱۳۶۰ دربمب‌گذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی منسوب به سازمان مجاهدین خلق ایران در حین سخنرانی در تالار حزب جمهوری اسلامی کشته شد. سازمان مجاهدین خلق تا به امروز مسئولیت این انفجار را بر عهده نگرفته و همچنین انکار نکرده‌ استجزئیات بمب‌گذاری به این شکل است که یک بمب بر ستون اصلی ساختمان حزب و یک بمب دقیقاً زیر تریبون بهشتی قرار داده شده که بعد از انفجار سقف پایین می‌آید و چندین نفر کشته و زخمی می‌شوند.یکی از جملاتی که چندین نفر به عنوان آخرین جمله بهشتی ذکر کرده‌اند، قریب به این مضمون است که بهشتی پس از چند لحظه مکث می‌گوید: «بچه‌ها بوی بهشت می‌آید، شما هم می‌فهمید بوی بهشت را؟آیت‌ا... مرتضی مطهری از چهره‌های برجسته انقلابی و رئیس شورای انقلاب، در حدود ساعت ۱۱ شب روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ هدف گلوله یکی از افراد گروهک فرقان قرار گرفت و پس از انتقال به بیمارستان طرفه در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۵۸ به شهادت رسیدلاجوردیدر طول سال‌های پس از انقلاب اسلامی، منافقین بارها کمر به ترور و قتل او بستند ولی در هر بار ناکام بودند تا این که در اول شهریور 1377 شهید لاجوردی توسط علی اصغر غضنفرنژاد و علی اکبر اکبری از اعضای گروهک منافقین مورد سوء قصد قرار گرفت و به شهادت رسد.صیاد شیرازی در سال ۱۳۶۷ در عملیات مرصادکه در خلال آن مرزهای غربی ایران مورد هجوممجاهدین خلق قرار گرفته بود، با طراحی عملیاتی تحت عنوان عملیات مرصاد نیروهای متجاوز را شکست داد.در مهر ۱۳۶۸، بنابه درخواست رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، و با موافقت و حکم فرماندهی کل قوا به سمت معاونت بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح و در شهریور ۱۳۷۲ به سمت جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شد. او پنج روز قبل از مرگ در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ هم‌زمان با عید غدیر از سوی فرمانده کل قوا به درجه سرلشکریارتقاء پیدا کرد که این درجه مجدداً پس از کشته شدن وی به سپهبدی ارتقاء یافت صیاد شیرازی در بامداد ۲۱ فروردین ۱۳۷۸ به وسیله عوامل مسلح سازمان مجاهدین خلق در پوشش رفتگر، مقابل درب منزل مسکونی‌اش واقع در تهران و در برابر دیدگان فرزندش ترور شد. طبق گزارشی از خبرگزاری ایسنا، زهره قائمی، به عنوان مسئول عملیات ترور صیاد شیرازی معرفی شدشهید مسعود علی‌محمدی در صبح روز 22 دی ماه 1388 در اثر انفجار بمبی که در موتورسیکلت جاسازی شده بود و به فاصله یک متر از درب ورودی منزل وی به یک درخت بسته شده بود، در قیطریه تهران، به شهادت رسید.دکتر مجید شهریاری صبح روز دوشنبه 8 آذر ماه 89 در بلوار ارتش، مورد سوء قصد قرار گرفت و به مقام شهادت نائل آمد.شهید داریوش رضایی‌نژاد در تاریخ اول مرداد 1390 توسط سرویس جاسوسی رژیم صهیونیستی (موساد) به شهادت رسید.شهید مصطفی احمدی روشن در 21 دی 1390 پس از خروج از منزل در ساعت ۸:۳۰ صبح توسط یک موتورسیکلت سوار با چسباندن یک بمب مغناطیسی در خیابان گل نبی تهران، ترور شد.وتویی  که نمیشناختمت اما دشمنان خوب میشناختنت..  بدتراز همه اینه تمام این ترورها توسط خود  ایرانیها انجام شده ایرانی های زیادی هست به خاطر ویزا و زندگی در خارج ازکشور حاضر باشن هم جاسوسی کنن هم هم وطنشونو بکشن  بعدم شعار بدن من  اصلا ازسپاه خوشم نمیاد چون تروریستیه من مدافع صلحم اما پاشون برسه امریکا مث مریم میرزاخانی میشن رمز شکن سازمان های اطلاعاتی امریکاهمیشه برام سواله چرا اونها چرا یه اسراییلی حاضر نیست به خاطر ایرانیا هم وطنشو بکشه و به کشورش خیانت کنه؟</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 21:35:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدمات منور شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87-e2xvgzxr6x7f</link>
                <description>روزی روزگاری  در سرزمینی  که شما نمیشناسید ومن هم لازم ندانستم ازان  اسمی به میان بیاورم  تا همچنان ناشناخته بماند مردمی  شب خود را با دلخوشی هاو امید بی انتها  به صبح می‌رساندند در این سرزمین شگفت آور  پادشاهی کثیر الشان ومرحومه  درسالهای طویل و عریض وپهن و دورمرزهای سلطنتش را تا افقی در بیکرانه های دور گسترانیده بود وتمام ممالک را مستعمره خویش ساخته بود تمام پادشاهان هم الت دست او   به طوریکه  هنوز مورخین  که پرهایشان در این سو وان سو ریخته  شده است انگشت حیرت به دهان مانده که او چگونه توانست این چنین عظما  باشدتنها تصویری که ازمنور شاه باقی مانده    مردم این سرزمین نسبت به پادشاه مرحومه شان  بسیار مراتب تکریم را به جا می آوردند و هرروز از رشادتها و دستاورد های مفتخر آمیز او افسانه ها میساختند و با اشتیاقی وصف نشدنی بازگو میکردند   شاید بخواهید  بدانید پادشاه  به چه نامی شناخته  میشد عرض کنم خدمتتان که نام پادشاه منورشاه بود که در تبعید جان به جان آفرین تسلیم عزرائیل  کرده بود البته در مقابل عزرائیل  کسی چاره ای جز تسلیم تام وکمال نداردحالا بشنوید  از دستاوردهای این صغیر کبیر شاه شده به طوریکه من از مردم این سرزمین شنیدم (آخه من گاهی به این سرزمین  سفر میکنم برای تجارت پوست اهو )  یعنی به طوریکه بخواهم  تفسیر های خویش را شرح دهم و ازآنچه که درآنجا نقل میکردند  ومن متوجه شدم به اینگونه روایات برمیخورم که :ظاهرا بطوریکه از مکتوبات واسناد خطی برجای مانده منور شاه روزی در پی شکار آهویی در جنگل بود آهو خیلی چموش بود و منور شاه نمیتوانست آن را به چنگ بیاورد و در رادار کمانش بینداخته و تا بصورت دقیق با تیری برجگرش او را زپا دراورد و اسیر کند پس مجبور می شود  پا به پای آهو بر سرعت خویش بیافزاید ( البته او سوار براسب بوده است) آنقدر برسرعتش  افزود که ازآن قاره ای که بود به آن قاره ای که تا پیش از آن نبود  و کسی نمی دانست که بود وفکر میکردند که نبود ولی در واقع بود رسید( من خودم هم متوجه نشدم چطوری با اسب توانست از آبها هم عبور کند و یه آن سوی جهان برود)منور شاه متعجب  شد وبه اطراف نگریست تنوع گیاهی و پوشش آنجا  برایش تازگی داشت وا را به خلسه عمیقی برد او قبلا هرگز چنین جنگلی به عمر خود ندیده بود حتی چهچه پرندگان با آن قاره ای که ازآن  می امد هم فرق  هایی اساسی داشت در همین حین که مریدان ومخلصانش و جان برکف هایش ( مخلصانو درست نوشتم?)مشغول پاچه خواری منور شاه بودند ناگهان صدایی به گوش رسید انگار جانورانی به سرعت در حال نزدیک شدن بودند ثانیه  ای طول نکشید در یک چشم برهم زدن ارتشی مجهز به انواع سلاح های کشتار جمعی سنگ و کوخ و نیزه و.. در جلوی چشمشان قد علم کرد .مریدان از ترس خشتکشان مورد لطف مجاری ادراری قرار گرفت و عقب عقب برگشتند منور شاه اما با شجاعت چشم دوخت به انها که پرهایی را دایره وار به دور سرشان بسته بودند ظاهری عجیب  داشتند بدنی برهنه و آفتاب سوخته (سرخ پوست بودند این را بعدا فهمیدم) منور شاه جستان وخیزان شمشیر را ازنیام برکشید و به انها حمله ور شد و در چندین حرکت با روشهای سامورایی و کیشیمورایی  دمار از روزگارشان درآورد تا این محور شرارت و تروریسم جهانی به کل ازبین رفته ودرسی برای سایر اشرار و وابستگانشان باشد بعد که کار کشت کشتار تمام شد منور شاه خوب نظاره کرد و پی برد که قاره جدیدی را کشف کرده است که تاکنون کسی از وجود آن مطلع نبوده است  پس بر خود بالید و دستور داد نامش را براین قاره گزارند تا همگان بدانند  کاشف این قاره منور شاه بوده است.(اما متاسفانه بعد از وفات مرحومه  منور شاه و این قاره را بلاد کفر همان طور که از نام این بلاد مشخص  است  که چگونه بلادی است  آمریکا گذاشتند و به دروغ گفتند که کریستف کلمب کاشف آن بوده است  ننگ به نیرنگشان )این روایتی بود که من از مردم آن سرزمین  علمی وتخیلی شنیدم   راست و دروغش را نمیدانم مبادا فک کنید من چوپان دروغگو هستماما از روایت های دیگر که بخواهم نقل  کنم (البته مردم ماجراهای زیادی برای من تعریف کردند از خدمات و کشفیات او فقط من میترسم در صفحه اختصاصی من در ویرگول جا نشوند این ماجراها )مثلا  مردم این سرزمین خیلی مصز (نه مصر)? هستند یعنی واقعا ته ته مصر بودند هستند که منور شاه اولین کسی بود که پا بر کره ما  گزاشت گرچه ما در بعضی روایات داریم که نیل آرمسترانگ اولین کسی بوده است که پا به کره ماه گزاشت اما مگر اینها میپزیرند جرات نداشتم مخالف نظرشان چیزی بگویم   گفتم او چطور توانست به ماه پا بگزارد برای هرکس شاید این سوال پیش بیایدآنها اینگونه گفتند که ایشان یک پرنده ای داشتند نامش قد قد بوده است روزی منور شاه که داشته است با پرنده دردو دل میکرده (آخر آنها به من گفتند منور شاه مثل حضرت سلیمان قدرت صحبت با پرندگان و جوندگان چهندگان و خزندگان را داشته است وحتی اجنه ) پرنده میگوید تورا چه شده است سرودم منور شاه  با همان خلوص نیت همیشگی اش  با حجب وحیا به پرنده نگاه میکند میگوید کاش میتوانستم سفری به آسمان و سیارات  دیگر داشته باشم خیلی دوست دارم بدانم کره ماه چگونه کره ای استپرنده هم پاسخ میدهد سرورم من غلام حلقه به گوش شما هستم  بپرید بالا تا شما را به کره ماه ببرم منور شاه اول کمی تردید میکند ولی همین که پرنده ب الهایش را باز میکند  میپرد و بر بال های قد قد سوار میشود (اپلوی قدقد در ایستگاه فضایی شماره نهصدو شونزده ماه می‌نشیند ) در این سفر شگفت انگیز که دوسال به طول می انجامد آنها بسیار کیف میکنند ولی ما دقیقا نمیدانیم برانها چه گذشته است تنها چیزی که از مردم شنیدم  این بود که ایشان بعد ازان سفر متحول شده و دستور داده است که بودجه زیادی برای هوافضا اختصاص داده شود تا سایرین نیز به سفر های فضایی بروند منور شاه قطارسراسری ازتهران وشمال وجنوب را به سمت کره ماه امتداد داد تابدین وسیله برخدمات نیکش افزوده ومردم عادی هم بتوانند تور دسته جمعی به کره ماه ترتیب دهندو راستی به این اشاره کردم که ایشان با اجنه هم در ارتباط بودند اینها همه از  روح ملکوتی و برکات وجودی منور شاه بوده است که حتی  اجنه هم در مقابلش سرتعظیم فرو آورده بوده اند تربیت کار به این صورت بوده است  که منور شاه دستور میداده است و اجنه ها اطاعت میکردند مثلا اگر فقرایی وجود داشته اند در مملکت منور شاه به اجنه دستور میداده کمک های مومنانه را به دست مستضعفان رسانده و در یک چشم برهم نهادن کارها را سروسامان دهند و  به همین دلیل در زمان منور شاه همه چیز با درایت و تیز هوشی منور شاه خود به خود  سروسامان میگرفته است  و ضمنا مردم ان سرزمین به من گفتند که منور شاه حتی یک چوب جادو داشته که با یک ورد عمل میکرده و کارها را سروسامان میداده  یعنی همانطور که درقصرش بوده با یه ورد فرتی فرتی کارها ردیف میشده است   مثلا زلزله می آمده  فرتی با یک ورد پالیپیم پیلمپو همه خانه ها ازنو ساخته شهرها ازنو آباد میشدند (البته در بعضی روایت ها داریم که اصلا زمان منور شاه نه زلزله جرات داشته بیاد نه سیل یعنی  آن قسمت کره زمین به خاطر عظمت منور شاه جرات همچنین کارایی نداشته اصلا ) اخر انها به من گفتنید منور شاه تمام بلایای ارضی وسمایی را ازمملکت دور کرده بوده است  (خندم میگیره از بعضی هم وطنام نه اصلا زلزله نمیومده اون موقع??)منور شاه یک الاکلنگ جادویی داشته وبا ان  کارهایی میکرد کارستان مثلا تنظیم  نرخ سقوط وصعود در مملکت  بدین صورت که سکه را میگرفته  میگزاشته در این الاکلنگ قیمت سکه سقوط میکرده  یا مسکن یا طلا و برعکس آن صعود جوانان در زمینه های کارآفرینی اشتغال و درآمد فقط هم با همین الاکلنگ جادویی خدمات جاودانه ای را به جامعه عرضه می داشته است  درهمین حین که مردم درحال تمجیداز  خدمات وکشفیات واختراعات او بودند ازجمله ساخت واکسن ساخت بانک ساخت هواپیما ساخت کشف برق ...بودند به یکباره منور شاه ازگور برخاست و فریاد زد ازجان من گور به گور شده وعلیل چه میخواهید من خود دست نشانده ای بودم که امور مملکت را به بیگانگان سپرده بودم اینهایی که میگوید و منسوب میدانید به من  از شل مغزیتان است  چطور من توانسته بودم اینهمه خدمات انجام دهم در ان مدت کوتاه اینجا بود که من فهمیدم تا چیزی را به چشم خود ندیده ام باور نکنم باشد که پند وپندکی گرفته باشید تا پند وپندکی دیگر  درود و بدرود</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 00:50:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیت به غرب زده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-aybtjaxtzely</link>
                <description>اومدم یه تسلیت بگم به غرب زده آخه زشته تو این روزا کنارشون نباشم تسلیت نگم  یه موقعی بود دانشجوهاروی پرچم آمریکا رد نشدن وبه بسیجیایی که رد شدن می گفتن بی شرف بی شرف مدیونید اگر فکر کنید این دانشجوهای غرب زده بخاطر این رد نشدن که وقتی عمو ترامپ فیلمش نو ببینه بگه احسنت احسنت تبارک الله وبعدم بگه آفرین برای ادامه تحصیل اجازه میدم بیاید امریکا اینم ویزا اگر جای رئیس این  دانشگاه  دولتی بودم  به این دانشجوها می گفتم ازاین بعد شهریه دانشگاه رو باید بپردازید پولشم برید از بابا ترامپتون بگیریدازنظر خودشون میخوان احترام بزارن به پرچم یک ملت شما که خیلی احترام سرت میشه جیگر بهتر نیست اول به افغان ها وعربها احترام بزاری هر روز میگی غرب سوسمارخور به پیامبر توهین میکنید به افغانی توهین میکنی بعد میگی میخوام به پرچم آمریکا میخوام احترام بزارم تا ملتشون ناراحت نشه  کدوم ساده لوحی باور میکنه اینا بخاطر احترام پا نزاشتن روی پرچم ?احترام شما گفتیدو منم باور کردم حالا خبر بد برای غرب زده ها اینه که خود آمریکاییها روی پرچمشون پا گزاشتن آتیشه زدن ?یعنی ایرانیها کاسه داغتر از اش ،عزیزم داغتر از اش نباش بزار اش داغتر از توباشه وای وای چقدر بیشرفن این امریکاییها چرا به روان پاک این دانشجوها توهین کردید چرا از روی پرچم کشور ایرانیا(آخه بعضی ایرانیا فک میکنن امریکا کشورشونه) رد شدید واتیشش زدید ماتم سینه چاکان مدافع امریکا افزون شد بیایید سینه بزنیم براشون نوحه بخونیم :امریکا آمریکا ما داریم میاییم جاده و ماشین آماده است ما داریم می اییم  ایرانیا چون اعتماد به نفس و عزت نفس  ندارند وقتی کسی میزنه توسرشون ازش تشکر میکنن چون احساس حقارت میکنند خودشون کوچیک میبینن و باور دارند که هربلایی سرمون بیاد حقمونه واسه همین وقتی یه زورگو میزنه توسرشون  و به خودشون و وهم وطناشون ظلم میکنه میگردن دنبال یه بهونه یه تقصیر که ربطش بدن به خشم اون آدم زورگو وبگن حتما یه کاری کردیم که اون عصبانی شده مقصر ماییم حالا خوبه ترامپ جو نشون کاری کرده نمیتونن از سوپری سر کوچه یه سطل ماست بخرن واین طوری دست بوس ترامپ هستن  یه تسلیت هم بگیم به صادق زیبا کلام? کسی ازش خبر داره در چه حاله? من به سهم خودم برای ابراز همدردی شمع روشن کردم با غرب زده  شمام کاری اگر از دستتون برمیاد دریغ نکنید برای این طفلیا اجرتون با ترامپ ابراز همرهم</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 16:00:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الو خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%A7%D9%84%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-wc8pb0kp2mcb</link>
                <description>خسمه لبریز از احساساتی پژمردم مث یه گل زینتی که گلبرگهاش اشک شبنم می‌بارن دلم میخواد بخوابم مث اصحاب کهف حالا حالا بیدار نشم   دلگیرم ازت خدا شاید کفرباشه شاید دارم کافر میشمشاید اونقدر صدات زدمو جواب ندادی دارم کافر میشممگه پرونده من چقدر سنگینه که برات سخت بود ارزومو برآورده کنی منم بندت الو خدا میشه بام حرف بزنی  صدامو داری صدای این بنده خستتو  میشه  الو خدا یه کاری برام میکنی میشه منو ببری پیش خودت بجای من یکی از اون بنده های خوبتو بیاری روی زمین میشه آروم بخوابم و دیگه بیدار نشم جدا دنیا تو دوست ندارم هیچ چیزش برام جالب نیست وقتی چیزیو که خواستم نشد انگیزه ای ندارم برای زندگی نمیتونم این مسیر و ادامه بدم  نمیتونم وقتی زانوی دنیا روی گلومه و فشار میده نفس بکشم الو خدا بازم منم شمارتو گرفتم کارت دارم میخوام ازت بپرسم چرا چیزیو که خواستم بهم ندادی چرا مگه نگفتن توبخشنده ای نگو مصلحته من این مصلحتو دوست ندارم  من زندم ولی زندگی نکردم چون هر وقت دلم خواست قرص شه ازموندنش  می رفت وتنهام میزاشت بازم خط رو خط شد یکی ازبنده های شادت اومد رو خط داره ازت تشکر میکنه به آرزویش رسیده میگه خیلی گناه کردم داره ازت تشکر میکنه یعنی منم برم گناه کنم جواب مو بدی  دنیا تو نمیبخشم اگر بخواد ازاین به‌بعدم باهام بد تا کنه  راضیم برم توجهنمتم ولی تو این دنیا نباشم  دلم گرفته بیش از حدی که یک دل ضرفیت  گرفتن داره بدون بعضیا زندگی کردن هیچ لذتی نداره ولی باید بخندی و وانمود کنی شادی خدایا همش باید تظاهر کرد شادو خوشحالی   حتی اگر دنیا رو بدست بیاری تمام چیزایی که تو دنیا برای آدماش لذت بخشه ولی بازم غمگینی چون نبودنش اذیتت میکنه  من نمیخواستم مشکلات زندگیمو حل کنی نمیخواستم هیچ مشکلی نباشه من فقط یه آرزو داشتم که نمیدونم چرا نخواستی بهش برسم نمیدونم درک نمیکنم مث بچه ها بهونه گیر شدم  مث یه بچه که زور میزنه گریه میکنه و بی منطقه  چون قلبش خیلی درد میکنه خدا دیگه باید تلفنو قطع کنم سرت خیلی شلوغه انگار  باشه  من رفتم  بدرود</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 21:58:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون غیر اساسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-zzwzu4yexuos</link>
                <description>ماجراهای عجیب زندگی من ازآنجایی شروع شد که بنده که یک وکیل خبره وزبده و البته سر به زیر بوده واهل هیچگونه زد بندی نبودم و اهسته وپیوسته مسیر دفترم را میپیمودم ،در فعل وانفعالاتی به خاطر ایده های نابی که من باب قوانین ساختاریافته ی ایالتی و ولایتی از خود بروز رسانی میکردم  به قاضی القضات اعظم منصوب گردیدم  اینجانب که به قوانین اساسی اعتراض داشتم و میخواستم درپی تغییر آنها برایم به این مقام هم رازی نشده  و میگفتم بنده لیاقتم بیش ازاینهاست .تا اینکه با نزول آیه های طمع برقلبم، مرا بیش ازپیش برآن داشت تا با شیطانی که در جلدم فرو رفته بود، فتنه انگیزی کنم و این شد که با سایر وکلا شوریدیم.بنده به دلیل هوش وذکاوتم وبا نیرنگ به مقام رفیع دیکتاتوری نائل آمدم به گونه ای که هیچ کس یارای مخالفت و جنگ تن به تن بامن رانداشت ،و همه مطیع اوامر من گشتند  من که در دایره قدرت مست گشته بودم تصمیم گرفتم تمام قوانین اساسی را غیر اساسی کنم (که البته خاصه ذات هردیکتاتور این است که هرکاری دلش بخواهد میکند پس منم دلم خواست قوانین اساسی را غیر اساسی کنم )  در نتیجه شروع کردم به تصویب قوانین غیر اساسی  قانون اول:دختری به نام امنه که برطبق شعر بااخم خود سبب رنج و عذاب جوان عاشق پیشه اش شده بود را یافته و با قانون غیر اساسی که تصویب کردم اورامجبور کردم بخندد تا جوان بعد ازسالها از رنج و عذاب رهایی یابدجوانی که جوانی که عاشق جوانی که عاشق  امنه بوددر قانون دوم : هرکس که کرم هایش را درهرجا که دلش میخواهد میریزد و سبب اذیت وازار دیگران میشود رابر طبق  قانون غیر اساسی که تصویب کردم ، تی آن تی به کمرش بسته و درنقطه ای رهایش ساخته تا انتحاری انجام داده وهم خود را وهم مارا ازشرش خلاص کند قانون سوم:بنده که خود اهل حشر ونشر با فضای مجازی نبودم ولی میدیدم که سایرین سر خود را فرو کرده اند در گوشی وهی فرت وفرت استوری میگذارند و تنها اندک زمانی سرشان را بالا آورده تا به آبشش هایشان تنفس مصنوعی بدهند .من قانون غیر اساسی تدوین وتصویب کردم که  هرکس فقط مجاز به کتاب خواندن انهم روزی26ساعت است در غیر اینصورت میدهم جلاد انگشتانش را ازآنجا که رشد کرده مورد خشم خود قرار داده وقطع کند  قانون چهارم :به عنوان دیکتاتوری ورپریده  در هرکاری که به حیطه وظایفم مربوط نبود دخالت میکردم مثل معضل شیرین کردن چایی .این کاری بسیار خلاف شرع است که باقاشق بردیواره ی فنجان میزنند و اول صبحی روی مخمان راه می روند پس قانونی غیر اساسی تصویب کردم که  هرکس دراینکار اهتمام ورزد آن قاشق را چنان درگلویش میکنیم که به شکل گواتر گلو ظهور کند
 نمونه ای از کسی که این قانون را زیر پا گزاشتقانون پنجم:با تصویب قانون غیر اساسی دیگری استادان   ازنمره به عنوان معیار سنجش معلومات دانشجویان استفاده نکرده وبه جای آن از معادل هایی مثل:طیب طیب الله احسنت باریک الله یا خیلی خوب و ضد آفرین دختر یا پسر خوب ونازنین  فرشته روی زمین استفاده کنندبنده چون خودم سرد و گرم این دوران راچشیده و دچار بلای خانمان سوز (مشروط شدن)گشته بودم تصویب این قانون را رسالتی الهی بردوش خود میدانستم و مجازاتی برای استادانی که ازاین قانون تخطی کنند گزاشتم بدین صورت که به فجیع ترین شکل  سوزنهایی را در پوستشان فرو کنند قانون ششم: قانون غیر اساسی تصویب کردم تا تمام پدرانی که به فرزندانشان میگویند تونمیتوانی موفق شوی را محکوم به بیست سال حبس با اعمال شاقه و کار اجباری درمعادن سنگ کنم  قانون هفتم:رئیس هراپراتوری که سرعت اینترنت لاک پشتیش را بالا نبرد وما را برای دانلود یک جزوه چند کیلو بایتی چندین شبانه روز درانتظاری عذاب   قرار داده تا متوسل به زیارت عاشورا شویم را نمک وفا بل زده ودرگودالی پرازتمساح انداخته تا خوراک لذیذی برای آنها شودو همچنین قانون غیر اساسی دیگری تصویب کردم که با زدن *100*999 بسته های رایگان ارائه شود قانون هشتم:قانون غیر اساسی تصویب  کردم که هر پسری با گذاشتن عکس از سیکس پکش(فارسی را پاس بداریم بدن شش تکه اش) درفضای مجازی  دختران نوبلوغ را اغفال کند متحمل شونصد ضربه شلاق شود وهردختری که با اغفال پسران و عاشق کردن آنها ازآنها کارت شارژ گرفته و سپس آنها رابلاک کند برسرش بمب اتم ریخته وحساب کاربریش  دلیت شود. دراینجا اتحادیه ی صنفی دختران دم بخت به من اعتراض کردند ومن همه آنها رابه توپ وتانک فشفشه بستم تا دیگر ازاین جور غلطها هوس نکنند من آنقدر در تصویب قوانین غیر اساسی مبادرت ورزیدم که صدای همه درآمد و تمام کاربران مجازی و دختران پسران اغفال کننده و کرم ریزان وامنه صاحبان اپراتور تبری برداشته به مقرفرماندهی من آمدند و تبر رابه سمت پرتاب کردند .بنده میخکوب در صندلی صدارتم با تبری که ازروبرو درتمام نقاط مغزیم ازجمله نخاع و جمجمه مخیله ام فرو رفته بود به این زندگی نکبت بار خاتمه دادم مرحوم شدم طبق وصیت ازپیش تنظیم شده ام ازنوشتن نام و نشانم بر سنگ قبر خود داری کردند چون میخواستم قبرم از دید عزرائیل ونکیر ومنکر مخفی مانده و از فشار قبر و اذیت وازار آنها درامان بمانم.  پ ن: بنده اصلا قصد وغرضی نداشته و خاک زیر پای دیکتاتورها  امنه کاربران فضای مجازی پدران و سایرین هستم  پندم این بود که همیشه  مقیدانه تابع توابع قوانین نانوشته علنا غیر اساسی باشید</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 01:15:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کولیهای ایران یاهندیهای ساکن ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-rznues5r3rjn</link>
                <description>خصوصیات فردی و رفتار اجتماعی، آنان را به کاست‌های موجود در هند شبیه ساخته‌است. تا سده هیجدهم کولی‌ها هم از لحاظ نژاد و هم از لحاظ زبانشان تا اندازه‌ای اسرارآمیز به نظر می‌رسیدند کولی‌هایی که از سرزمین هند به قسمت‌های جنوبی ایران از جمله شیراز و کرمان مهاجرت کرده بودند از نژادهای اسرارآمیز تر کولی‌ها بوده‌اند در اواسط سدهٔ هفتم کولی‌های مقیم ایران به دلیل هنجارشکنی و فساد اخلاقی‌های فراوان توسط بهرام گور و در بیابان‌های شیراز رها شدند این گروه در اطراف شیراز به نام باصری نیز معروفند و تا اواسط دوره قاجار منزوی و طرد شده بودن و مجدداً بدستور آقامحمدخان قاجار از زن‌های کولی‌ها برای شهوت و خوشگذرانی برای شاد نمودن مردم استفاده شداین حقیقت که عموماً گمان می‌رفت از مصر آمده‌اند (واژه gypsy انگلیسی تحریفی از کلمه Egyptian است) کافی بود تا زبان آن‌ها اسرارآمیز جلوه گر شود. اکنون روشن است که کولی‌ها (roma نام ملی و قومی است) از هند به صورت گروه گروه در پایان هزاره اول میلادی مهاجرت کرده‌اند.[نیازمند منبع] یکی از این گروه‌ها از طریق ایران به طرف آسیای صغیر، جنوب روسیه و کشورهای بالکان پیش رفته، تا در سده پانزدهم به اروپای غربی و در سده شانزدهم به بریتانیا رسیده‌است. ظاهراً گروه بعدی خط سیری جنوبی‌تر را یعنی از طریق ایران، سوریه، و مدیترانه به سوی آفریقا و شبه جزیره ایبری در پیش گرفته‌است. تا قرن بیستم گروه‌هایی از کولی‌ها با گرایش به نوعی زندگی کم و بیش چادرنشینی در همه کشورهای اروپایی و در بسیاری از بخش‌های دیگر جهان حضور داشتند؛ و زبان رُمانی، که اصلاً گونه‌ای ویژه از زبان هندو آریایی نو می‌باشد، اساساً با دو یا سه دوجین لهجه تشخیص داده می‌شوند.[۱] (romani people )مردم روما نام یک گروه قومی هندواروپایی از شاخه هندواریایی میباشد که در بالای هزارسال است که از ایالت های راجستان و پنجاب هند به اروپا مهاجرت کرده اند. آنها یک گروه عشایری بودند. اما در حال حاضر یکجانشین شده اند . آنها درگذشته به شغل هایی همچون اهنگری، مسگری ، طلاسازی،نوازندگی،تجارت اسب میپرداختند.آنها ربطی به کولیهای ایران ندارند .به کولی ها لولی هم گفته می‌شود و ریشه آن نا معلوم است. اولین اشاره به این نام، مربوط به دورهٔ ساسانیان است؛ در این دوره بهرام گور دستور داد تا هزاران موسیقی‌دان را از هندوستان به ایران بیاورند. نام این نوازندگان هم به صورت کولی، کاولی یا کابلی (اشاره به این که از سمت کابل آمده‌اند) و هم به صورت لوری یا لولی آمده‌است و ریشهٔ تاریخی‌شان به دوران هخامنشیانبازمی‌گردد که در آن بسیاری از موسیقی‌دانان این تمدن در منطقهٔ هندوستان ساکن بودند.[۲] این مردم در ایران به نام‌های «لولی» و «غربت» شناخته می‌شدند و امروزه در مناطق مختلف ایران با نام‌های متفاوت شناخته می‌شوند. امروز کولی‌ها در کشورهای اروپایی بدین گونه نامیده می‌شوند: انگلیسی‌ها آن‌ها را «جیپسی»[پانویس ۱] می‌خوانند زیرا سابقاً می‌پنداشتند که این طایفه قبطیانی هستند که ازمصر آمده‌اند.فرانسوی‌ها کولی‌ها را «بوهمین»[پانویس ۲] می‌نامند زیرا سابقاً خیال می‌کردند که از اهالی بوهم هستند که به فرانسه وارد شده‌اند.هلندی‌ها آن‌ها را «هایدن»[پانویس ۳] به معنی کافر وبت‌پرست، آلمانی‌ها «زیگونر»،[پانویس ۴] اسپانیایی‌ها «خیتانوس»،[پانویس ۵] پرتقالی‌ها «سیگانا»،[پانویس ۶]ایتالیایی‌ها «زینگاری»[پانویس ۷] و «زینگوری»[پانویس ۸]می‌نامند. romaنام کولی های اروپا است. که از اریاییان هند میباشند . وحدود هزارسال است که به اروپا مهاجرت کرده اند و هیچ ربطی به کولی های ایران ندارند. پیشینه ریشه اصلی زبان کولی‌ها سنسکریت و برخی زبان‌های بومی هند همچون گویش بنگالی و گجراتی است که به مرور با زبان فارسی و گویش‌ها و لهجه‌های محلی ایران آمیخته شد. آنان هنوز هم در محاوره‌های درون قومی خود از همین زبان استفاده می‌کنند.آنچه که منابع قدیمی بازگو می‌کنند چنین برمی آید که بهرام گور برای شاد داشتن مردم و اینکه آنان از رامشگران بی‌بهره نباشند چندین هزار تن رامشگر را از هند به ایران آورده‌است. تعداد این کولی‌ها را فردوسی دوازده هزار نفر، ثعالبی چهار هزار نفر و نظامی شش هزار نفر ذکر کرده‌است. حمزهٔ اصفهانی این ماجرا را چنین بازگو می‌نماید: «بهرام گور فرمان داد که مردمان نیمی از روز را کار کنند و نیم دیگر را به آسایش و خوردن و خوش‌گذرانی بپردازند و بی‌خُنیاگران و کولیان شراب ننوشند. بدین سان خُنیاگران گران ارجدار شدند و مُزد هر دستی از آنان به صد درهم رسید. بهرام، روزی گروهی از مردم را دید که خوش‌گذرانی نمی‌کردند. گفت: مگر من شما را از پرهیزِ خوشدلی و پایکوبی بازنداشتم؟ آن مردم در پیش او به خاک افتاده و گفتند: رامشگران خواستیم به زیاده از سد درهم، ولی نیافتیم. فرمان داد تا دوات و خامه (قلم) و صحیفه آوردند و به پادشاه هند نامه نوشت و از وی رامشگران و خُنیاگران خواست. وی دوازده هزار تن فرستاد. بهرام آنان را به شهرها و پیرامون کشور خود بپراکند، و شمار آنان به تناسل بیشتر شد. حمدالله مستوفی این داستان را این‌گونه می‌گوید: «در زمان بهرام کار مطربان بالا گرفت، چنان‌که مطربی روزی به صد درم قانع نمی‌شد. بهرام گور از هندوستان دو هزار لوطی جهت مطربی بیاورد و نسل ایشان هنوز در ایران مطربی کنند.» فردوسی در اینباره می‌گوید که بهرام هر کدام از ایشان را گندم و گاو و خر داد تا کشاورزی کنند و تودهٔ مردم را رایگان رامشگری کنند؛ ولی آنان که اهل کار برزیگری نبودند، گندم و گاو را خوردند و تنها خر برایشان ماند و بهرام چون چنین دید، گفت که بار و بنه بر خر نهید و رود و بربط برگیرید و دوره‌گردی کنید و خوش باشید و تودهٔ مردم را نیز خوشدل نمایید. این تیره در شاهنامه و چند بن مایهٔ دیگر لولی یا نامیده شده‌اند و نیای مردمی به‌شمار می‌آیند که امروزه در ایران و سراسر جهان پراکنده‌اند. در منابع دیگری آمده‌است که کولی‌ها در عهد ولید بن عبدالملک، خلیفه اموی به ایران و بین‌النهرین آمدند. این کولی‌ها از حوالی رود سند سفلی، به طرف فرات یا دجلهآمدند و به محض این که مستقر شدند، به دزدی و راهزنی و قتل پرداختند و راه بصره و بغداد را بستند و قیمت خواربار، بالا رفت و مردم در فشار قرار گرفتند. خلفا ناچار بودند پیوسته سربازانی را برای سرکوبی آن‌ها بفرستند. سرداران مأمون از این مردم شکست خوردند و معتصم، سرلشکری عرب به نام عجیف را که مورد اعتمادش بود مأمور سرکوبی کولی‌ها کرد و بالاخره در سال ۲۲۰ ه‍.ق توانست راه‌های ارتباطی آن‌ها را ببندد و آن‌ها را وادار به تسلیم کند. مردم بغداد که از این پیروزی بسیار شاد شده بودند، با دیدن کولی‌ها که وادارشان کرده بودند با لباس‌های مخصوص خود در قایق‌هایی بنشینند و ساز بزنند و آواز بخوانند، شاهد انتقال آن‌ها به خانقین و سپس به مرزهای سوریه بودند. کولی‌ها هر جا رفتند گاومیش‌هایشان را هم بردند و می‌توان گفت که تکثیر گاومیش در خاور نزدیک و اروپا به دست کولی‌ها بوده‌است در منابع تاریخی مربوط به دوره افشار نیز اطلاعاتی در اینباره وجود دارد تاریخ نادرشاهی از هنرمندانی سخن به میان می‌آورد که همراه با غنایم نادرشاه از هند آورده شدند. کتاب یادشده در اینباره می‌نویسد: «نادرشاه صد تن از خواجه‌سرایان، صد و سی نویسنده، هزار و دویست آهنگر، سیصد بنا، صد سنگتراش و دویست و بیست درودگر به قندهار فرستاد و نقشه شهر جهان‌آباد را برداشتند و برای سرگرمی سپاهیان چندین دسته از خنیاگران و نوازندگان و بازیگران را نیز از هند به ایران آوردند.»پ ن :من به ژنتیک و نژادو این مسائل خیلی علاقه دارم  مدتها دنبال این بودم بفهمم چرا ما اقلیت حیاط داوود استان بوشهر به دشتیهای بوشهری که هشتاد درصد جمعیت استان بوشهر تشکیل میدن میگیم سیک یا سیک هندی و یه چیزی هم خوندم از قهرمانان شاهنامه که اسفندیار به رستم می گفته سیک بعدا فهمیدم مذهبی بوده سیک در هند که به علت اینکه میخواستن بکشنشون  کسایی که با مذهبشون مخالف بودن به ایران وجنوب ایران مهاجرت کردن .تا قبل ازانقلاب منطقه ما با دشتیا وصلت یعنی ازدواج نمیکردن  قبل ازانقلاب رفتن تحقیق کردن راجبشون و اشتباها گفتن دشتیا عربن .عرب نیستن هندین بعد ازانقلاب وضعیت بهتر شد اونا وارد اداره جات شدند قبل ازانقلاب میخواستن پسشون بزنن  هندیا در جنوب ایران ساکن شدند سیستان هرمزگان فارس کرمان بوشهر و سنج ودمام رو هم اینا با خودشون آوردن ایران چیزای دیگه هم که شنیدم ازیک مینویی هرمزگانی که ما شیعه هایی بودیم که از ترس اینکه کشته بشیم فرار کردیم ایران .چیزی که وجود داره اینه که در دوره های مختلفی اومدن ایران و دربقیه شهرای ایران هم پراکنده شدند ازجمله استان مرکزی من اصلا کاری ندارم به این که بگم کولین کولین بدان یاهرچیز دیگه ای نه فقط مسئله اینه ما خالص نیستیم و این تصور که همه ما ازیک نژاد اصیل خالص فلان هستیم فانتزیهای ذهنیمونه هیچ نژاد خالصی وجود نداره خیلی ازاینها به کشور ای اروپاییم رفتن  واقعیت تلخه وقتی اینو میگم به کسایی که اعتقاد دارند دینشون انسانیته? فورا فوش بارونم میکنن که ما آریایی خالصیم بابامون هم کوروشه مگه هندی و عرب و افغان انسان نیستن فک میکنن فقط اروپایی ها انسانن و  آسیایی پیف پیف بو میدن خود اریا کلمه سانسکریته وهندیه خود هندیا میگن ما آریایی هستیم در کتابهای درسیشون آوردند که ما نژادمون اریاییه و میگن با ایرانیا عمو زاده هستیم البته به خیلی کشورها مهاجرت کردن در زمان قدیم نه فقط ایران .خود ایرانیا هم در زمان حمله اعراب به هند فرار کردن کشمیر خیلی ایرانی داره   زبان اوستایی اینقدر شبیه سانسکریت بوده که بهشون میگن خواهریه نقشه ای آمریکا از ایران کشیده بود وجنوب ایرانو علامت زده بود نژاد دراوین هندین که البته راجبه بلوچ ها گفته شده دراوینن(خیلی به مسائل ژنتیک ونژاد ملتها دانشمندانی امریکایی ظاهرا علاقه دارند)  نمیدونم من چه نژادیم  فقط میدونم ما خالص نیستیم و مهمم نیست که عربیم هندیم یا افغان یا مغول یا هرچیز دیگه به قول زرین کوب نه شرقی نه غربی انسانی خصوصیات رفتاریمونه که نشون میده اصالت داریم یا نه نه اینکه حتما فقط اگر آریایی باشی حتما جزو انسانهای با اصالت هستی و نمیدونم چرا فکر میکنن اگر کسی خلاف نظرشون بگه ما خالص نیستیم و با هندی یا عرب... قاطی شدیم قصد توهین داریم چرا اگر بگیم مثلا با آلمانیا قاطی شدیم کسی توهین حسابش نمیکنه?</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 22:48:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابن سینا وکرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%A7%D8%A8%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D9%88%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-iihgk5yu6obg</link>
                <description>بهشتی بود و جهنمی درآن جهنمی که بود تعدادی گنه کار برای گزران اوقات فراغتشان منچ و ماروپله بازی میکردند .هر وقت هم گدازه ی آتشی بر صفحه منچشان فرود اظطراری می امد آنها در سرگرمی هیجان انگیز دیگری به سمت بهشت دویده وازدرختهایش آویزان میشدند و برای فرشتگان و اهل بهشت زبانکشان را درآورده وشکلکی این چنینی ?به خود می گرفتند.وبا پر کردن جامه هایشان ازمیوه های خوش طعم بهشتی از مسیری که آمده بودند برمیگشتند به جهنم تا در جمع دوستان شان میوه ها را کوفت جان کنند. درآن سوی بهشتی بود با جویباری که لنگان لنگان به باغ های بهشتی جاری میشدو آواز خوش پرندگان ،هوایی آمیخته با نفس فرشتگان ،سجود انوار  به دور  خورشید معرفت خدایی،بهشتی که این چنین در پس قنوت برگ تماشایی بود هوش ازسر اهل بهش برده وبه سرمستیشان دامن زده بود  در ورای این همه زیبایی بزمی برپا بود  نوابغ ایران زمین ابن سینا و خوارزمی بیرونی وخیام ....و سایرین گرد هم جمع شده بودند.حوریان بهشتی با آن ظرافت های که خاص خودشان است، درهرجا که موقعیتی جور بود قری می انداختند  وبا حرکات موزون جام های  این نوابغ را با شراب الهی پر میکردند.  دراین حین این سینا که در اینستاگرام گردی میکرد یکهو چشمهایش ازحدقه به بیرون جهید  بقیه سوال کردند از چه روی دپرس شدی ابن سینا:مگر نمیدونی کرونا آمده جهان را به کام مرگ کشانده  آنها غمگین شده گفتند اگر تو زنده بودی حتما برایش راه درمانی می‌جستی  ابن سینا :باید زنده شوم به ایران بروم آنها گفتند هرگز این کار را نکن قدرت را نخواهند دانست آخرش دست فروشی چیزی میشوی که درشان ومنزلتت نیست ابن سینا:بس است یاوه گویی  کردم همه مشکلات عالم راحل   کرونا هم بکنم به آسانی حل   در شبی که سیاهیش را برموجودات گسترانده بود جسم خاک دریده شد و ابن سینا از گورش درآمد  خاک ها را ازلباسهایش زدود.وبی توجه به پیشنهادات کشورهای پیشرفته که به او شده بود راه ایران را در پیش گرفته وبه ایران آمد.(دوستان از بابت زنده کردن ابن سینا بر من خورده نگیرید  زیرا پیش از او آیت الله بهجت راهم زنده کرده بودند)  با آن جامه های بلند وفراخش و ریش تا شکم سپیدش و آن اه کشیدن ازسر تعحبش از پیشرفت ایران  عابران پنداشتند این دیوانه یا فقیری ست .پس چند سکه به سمتش پرتاب کردند.  درهمین حین پیامی به تلگرامش ارسال شد پیام را باز کردو بدین شرح خواند: ای حکیم پارسی گوی به دیدار ما بشتاب فرستنده آن بالا بالایی ها   به دیدارشان شتافت آنها از او استقبالات گرمشان را به عمل آورده و رویش را بوسیدند آن بالا بالایی ها وعده های میان تهی زیادی به او دادند ازجمله خانه ماشین سکه ویلا ...علی الظاهر آخر و عاقبت چنین وعده  هایی ازآغاز معلوم است  او قول داد واکسنی ازخود دروکند. بعد ازآنکه جلسه را ترک کرد باخود گفت چه خوب است به دیدار سعدی این شاعر پارسی گوی بروم او رفت ودر راه بازگشت دید صف طویلی برپاست و مردم مث پور وملخ جمع شده اند گفت اینجا صف چیست  کسی جوابش داد ای احمق مگر نمیدونی صف جیش شتر است و آن درمان کرونا است ابن سینا سر برگرداند چشمش به جمال ناقص الخلقه ای افتاد وگفت :مردک خفه شو تا آن خزعبلات نابت راباقیف چنان درحلقومت نکرده ام  که سلولزهایت برای هضمشان به سکته افتند. قاروقور، این صدای معده ی خودش بود که به گوش هرجنبنده ای تا شعاع سی کیلومتری می رسید واز او تقاضای غذا میکرد نگاهی به جیبش انداخت که تار عنکبوت بسته بود و چند سکه ای دید پس به سوپر رفته وانچه مورد نیازش بود را ارقفسه ها برداشت و سکه های عهد بوقیش را به مرد مغازه دار نشان داد وگفت :چند سکه میشوند اینها که برداشتم  مرد مغازه دار با ان نگاهی که روده هایش ازخنده برشده اند  گفت:انتی مجنون ونیشخندی زد به ظاهرش نگاه کرد و گفت از کدام تیمارستان فرار کرده ای این چه سر ووضعیس کارت بانکی نداری ابن سینا:دیوانه نیستم جوانک زمان ما با همین سکه ها کلی چیز میخریدم  مرد گفت توازکدام زمان آمده ای تو اصلا کیستی؟ ابن سینا گفت من ابن سینای پزشک معروف ایرانی هستممرد گفت اه ای حکیم پارسی گوی ای پیر فرزانه مگر نمیدانی ایرانی تورم دارد ابن سینا گفت تورم دیگر چیست یک نوع ورم معده است؟ مرد گفت نه نه تورم یعنی بخوابی صبح بلند شوی ببینی آنچه دیروز با نصف حقوقت میخریدی امروز با کل حقوقت هم نمیتوانی بخری تورم یعنی التهاب نداری وگرانی ، یعنی لرزش دست پدر بر کارت بانکی ، این تورم خیره به سر آثار نامطبوعی دارد مث همین الان که نمیتوانی چیزی بخری ولی من به پاس خدماتت به جامعه بشری پولی ازتو نمی خواهم  ابن سینا قند در دلش آبنبات شدابن سینا از بالا بالایی ها تقاضای کارت بانکی کرد آنها هم  گفتند الساعه فوری تا یکسال دیگر به او کارت بانکی میدهند ابن سینا با خودش گفت باید یه فکری برای سروضعم هم بکنم درشان من نیست این جامه های مندرستریپ تریپ جدید ابن سینادراین حین کشورهای دیگر که به ایران حسادت میکردند شروع به تخریب و ترور شخصیتی ابن سینا کردند آن هم از طریق ایرانیهای انور آبی.  آن آور آبی ها هرروز بامبولی در می آوردند ازخود و می گفتند محال است ایران بتواند واکسن بسازد و ابن سینا هیچ علمی نداشته و اصلا هم پزشک مشهوری نیست  ابن سینا با دیدن این خبرها فریاد برآورد ننگ برشما وطن فروشان حالا ببینید چگونه واکسن میسازم  به آزمایشگاهی که چندان مجهز نبود رفته وسخت مشغول شد ویروس ها از زیر میکروسکوپ شکلک درمی آوردند ودهن کجی میکردند ومیگفتند ابن سینا تونمیتونی ماروشکست بدی. ابن سینا آنقدر مجاهدت کرد که یکی از ویروسها خجل شد و از زیر میکروسکوپ بیرون آمد وگفت ابن سینا جان تورو خدا برو استراحت کن ما راضی نیستیم به خاطر ما اینقدر خودتو زحمت بدی ابن سینا پس کله اش زد وگفت برو از جلو چشام محو شو ویروس کم ادب  بالاخره او واکسن را ساخته وبا حالتی ذوق مرگی نزد بالا بالایی ها رفت اما آنها گفتند اجالتا این کلید را داشته باش این کلید خودش حلال مشکلات است ابن سینا برآشفت وگفت این کلید چیست من خانه میخواهم انها گفتند :اسمت را درلیست منتظران مسکن مهر می نویسیم شاید این جمعه کارت ردیف شه  ابن سینا گفت این مهملات را با  نوک واکسن میکنم انجایتان من کاشا نه ام را در بهشت ول کرده  وامده ام تا شما مسکن مهر به من بدهید  اصلا نمیخوام خانه هم ارزانی خودتان اصلا پولی نمیخواهم برای رضای خدا مجانی واکسن را بهتان میدهم فعلا بروم در اداره ثبت اختراعات به نامم ثبتش کنمبا ناراحتی بیرون آمد داشت قدم میزد که کبوتری برروی شانه اش پی پی کرد ابن سینا چپکی کبوتر را نگاه کرد کبوتر ترسید ابن سینا گفت نترس کاری بهت ندارم میخوام برام یه نامه ببری برای دوستام دربهشتکبوتر قبول کرد و ابن سینا گفت :کفتر کاکل به سر وای وای این خبر ازمن ببر وای وای   شدم دیوونه شدیم بی خونه دوستان  چه غلطی کردم به حرفتون گوش نکردم کبوتر پرواز رفت و تا این خبر را به دوستانش برساند به اداره ثبت اختراع رفت و خوشحال گفت بفرمائید اینم واکسنی که قول شو داده بودم اختراع کردم حالا میخوام به نامم ثبت شه  آنها گفتند اما این اختراع تو نیست اختراع ما است ابن سینا متعجب گفت یعنی چه من این را اختراع کردم مال شما دیگر چیست ؟آنها گفتند همه چیز مال ماست ما ی ما با ما تو و شما وان ها فرق دارد  ابن سینا نورون های مغزیش دچار  اتصالات شده فیوز پراند وگفت: نه مث اینکه  واجب شد واکسن را انجایتان کنم  بیا عزیز کم این مال تو    اینم مال تو اینم مال مای شماها   وقتی کارمندان اداره را مورد اصابت نوک تیز واکسن قرار داده و مصدوم کرد با حالی پریشان و درمانده ازپله ها پایین آمد هنوز پایش بر اخرین پله قرار نگرفته بود که هئیتی از جوانان راست اندیش دانشجو را دید جلوی در شعار می دهند نه شرقی نه غربی واکسن فقط برای هر ایرانی  ابن سینا گفت مگر سعدی مان نگفت بنی آدم اعضای یکدیگرند  آنها جواب داده اینجا بنی آدم تشنه به خون یکدیگرند  ما واکسن به بقیه کشورا نمیدیم ابن سینا گفت مگر شما همانهایی نیستید که در پروفایل اینستاگرامتان نوشته اید دینم انسانیت است  آنها گفتند ما یه دروغی گفتیم فاز برداشته بودیم تو چرا باور کردیابن سینا دیگر شاخ هایش درنیامد چون او از وقتی ایران آمده بود اصلا شاخ هایش پایین نیامده بودند بلکه ازبس ماجراهای عجیب دنباله دار بودند شاخ هایش همانجا بالا مانده وحتی جوانه زده وگل هم داده بودند  ابن سینا گفت این نامبرده ناقص الشانس اعلام میدارد غلط زیاده کردم از گور برخاستم بروم در گورم بخسبم  پایش را که در خیابان گزاشت یه موتوری افتان وخیزان بمبی به سمتش پرتاپ کرد ابن سینا مشتعل شد و همراه با دودی سیاه پودر شد و ذرات بدنش چرخ زنان در هوا پراکنده شد  به او لقب شهید دادند شاید کسی نداند ولی او شهید شد پند اخلاق داستانم این بود که: بله دوستانم همیشه به حرف دوستانتان گوش دهید باشد که از پندم رستگار شده باشید تا پند وپندکی دیگر همه تان درامان خدا</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 03:11:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت درخواب</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-khyt91mhai3b</link>
                <description>پلکهایی آبستن خواب به نیمه بازشدمردی که درپیشگاه نگاهش همه چیز به سیاهی رنگ میشد فریاد برآورد :نه تو حق نداری بهم خیانت کنی تونمیتونی صدایی آمد صدای پایی کسی سراسیمه و هراسان با گامهایش صورت زمین را له میکرد و به سمت اتاق میدوید از موهای بلندش میشد تشخیص داد که زن استدر بازشد زن درآستانه در نگاهش رابه سمت مرد هل دادمرد حالا دانست که خواب نیست قطره های عرق دستانی لرزان از مرد آشفته ای ساخته بود مرد سرش را درمیان دستانش گرفت و خواست نام زن را فریادبزند اما یادش رفته بود نام زن چیست نام زن چه بود شاید مریم ..شاید هم ..کسی چه میداند مرد لمس نگاهش را براندام زن کشید اندامی که خودنماییش را زمزمه میکرد زن گفت بازهم همون خواب همیشگی رو دیدی چرا قرصاتو نمیخوری  چرا هم خودت عذاب میدی هم منو  مرد گفت قرص قرص  وقتی قرصارو میخورم بازم این کابوسو میبینم که داری بهم خیانت میکنی زن:چون زیادی حساس شدی نسبت به این موضوع  اینا توهماتی هستن که توی خوابت سربه سرت میزارن عزیزم من وقتی به سررسیده بودم تو منو دوباره آغاز کردی چطور میتونم بهت خیانت کنم  مرد به التماس گفت بیا کنارم بشین  زن موهایش را باز کرد آن مو هایی که نه تنها قلب مرد بلکه قلب شانه دا هم عاشق کرده بود رفت و کنار مرد نشست نفس مرد لای به لای ابریشم موهای زن به حرکت درآمدمرد به چاه سیاه چشم های زن خزید تا شاید بتواند حقیقت را کشف کند ولی چیزی جز معصومیت ندیدمرد لطافت دست اورا بر گونه هایش حس کرد  زن دستش را تا مرز لبهایش پیش برو ولی گل بوسه ای شکفته نشد    مرد:من میدونم بهم خیانت نمیکنی اصلا جز این نمیتونه باشه ولی دارم دیوونه میشم باور کن دست خودم نیست  میدونی برای من چقدر سخته که به این فکر کنم زنم خیانتی رو ازم پنهون کنه که شاید مرتکب شده   زن: زن من نمیتونم تحمل کنم هر روز عین یه متهم بیگناه محاکمه بشم متهم به اون چیزی که نخواستم باشم هیچ وقت  زن با عصبانیت بلند شد وبه سمت پنجره رفت و پشت به مرد  نگاهش رابه سمت دامن گلی رقصان، پروانه ای مست که گل را اغوا میکرد،دوخت  مرد:بعضی وقتا حس میکنم  داری ازم انتقام سالهایی رو میگیری که احساساتم سهم زن دیگه ای بود  زن:من فراموش کردم گذشته ای داشتی که توی اون زنی نقش پر رنگ تری ازمن داشت و احساساتت رو بلعید  خیالی قدم زنان از ذهن متروکش گذشت  سوالاتی بی جواب را دراین   منحوسی  لحظات پرت کردبه سمت حواسش  مرد گفت:ایندفعه ازت میخوام  موهاشو رنگ کنی اونم بلوند  زن گفت : این بازیا چیه  چقدر به سازت برقصم  میخوای چی و ثابت کنی  مرد: که تو بهم خیانت نمیکنی  میخوام ببینم با ظاهر جدیدت توی خوابم میای  اگر نیومدی یعنی من دارم توهم میبینم   واژه ها لکنت زبان گرفته بودند زن به تلخی حروف راهجا کرد : ب ا ش ه  زن حتی بهشت روبه رویش هم نتوانست باعث شود آسمان چشمانش ابری نشود پنجره را بست و اغوش اتاق را ترک کرد.زن در اتاقی دیگر روبه روی آینه ایستاده رژ لب قرمزش رابامهارت کشید اینه اززیباییش کام گرفت وبه خود بالید روسری اش را محکم کرد کیفش را برداشت.  حس میکرد کوچه وخیابان بر سرش فریاد می کشند توخائنی ، گیج و منگ در برخورد باعابری حتی یادش رفت معذرت بخواهد گوشی اش را نگاه کرد همه حواسش آنجا بود پیامی نخوانده داشت پیامی مهم آن را خواند  خنده ای دلشوره وار به لبش نشست  قدم هایش راتند تر کرد کلید انداخت وارد شد و ر وسریش را به سمتی نامعلوم پرت کرد  مرد بیدار بود و منتظر زن :بیا اینم ازموهام چرخی زد و موج موهایش را تا ساحل نگاه مرد کشاند مرد خیالش راحت شد وگفت دوستت دارم زن گفت من هم دوستت دارم اما دوستت دارمی که میخواست دارش بزند قرصی در دستانش روبه روی مرد ایستاد وگفت حالا نوبت تو هه باید بخوریش تا حالت خوب شه واژگانی توهمات دربیای مرد بلند نشد اشاره به زن کرد به او نزدیک شودوزن رفت و مرد قرص را با لیوان آبی خورد و دقایقی بعد به خواب رفت   سایه ای نم دار برپیشانی چروکیده خاک افتاد سایه گام های نا استوارش را به دنبال خود کشید زن به سمت در دوید سایه نزدیک ترشد به حدی که فاصله اش تا زن به اندازه ی نفس هایی تب آلود شد  آغوشی بازشد  گرمایی لمس شد  وتنی درگهواره ی شهوت آرام گرفت  مرد خواب دید مرد همه چیز را خواب دید زنش را موبلوند در اغوشی دید  مرد دید وخواب دیر وفقط خواب می دانست که واقعی است یا نه(به نظرتون منظورم چی بوده مرد خواب میدیده و توهم یا واقعیت رو وزن بهش خیانت میکرده)</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 23:48:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستراجو جواب میدهد</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-ndyjbw2lfiec</link>
                <description>مستراجو و چهل دزدبغدادچهلچهل روزی روزگاری یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود که شاید کبود هم نبود وصورتی بود جوانی علاف بیکار به نام مستر اجو زندگی میکرد  که مهندسی کامپیوتر خوانده وبه تازگی با دخترکی به نام مریم پیوند زناشویی بسته بود آنها از دار دنیا هیچ نداشته جز کشکی که هرشب آن را سابانده وبا نون خشکی میل میکردند. زن مستر اجو خواهری داشت که چون با مرد ثروت مندی مزدوج شده بود فخر فروشی کرده و طبق طبق افاده هایش رابرفرق سر مریم میگویید .مریم که تحمل زندگی برایش سخت گشته بود به  جان مستر اجو نق میزد که برو کار کن نگو کار چیست مستراجو جواب میداد که کو کار کارنیست کجا بروم کار کنم من میخواهم رئیس خودم باشم زیر دست کسی کار نمیکنم مریم گفت من نمیدانم یا کار پیدا کن یا می رم خونه باباممستراجو بیچاره هم به فکر چاره افتاد تصمیم گرفت برود و پس اندازش را ازبانک دراورده وبا ان کار وکاسبی راه بیندازد سپیده نزده به بانک رفت  تا پس اندازش را دریافت بدارد انجا با صحنه عجب آوری روبه رو گشت  چهل دزد بغدادی را دید که پول های گنده گنده باخود آورده اند تا به  حسابشان واریز کنند مستر اجو سخت اندوهگین گشته وبه خانه بازگشت(مردک توقع داشتی مث علی بابا همونجا پولا رو بدزده با اون سیستم امنیتی) خلاصه کلتونو درد نیارم زن مستر اجو گفت تورا چه شده است ازچه روی غمگینی  مستر اجو تمام ماجرا را گفته واضافه کرد من اینهمه درس خواندم دانشگاه شریف بودم بیکاروعلاف وان دزدان پولهای گنده گنده را به جیب میزنند  زنش گفت میگویی چه کنیم مستراجو گفت آنها را هک میکنم حساب بانکیشان را مستراجو چندین شبانه روز انگشتانش رابرصفحه کلید بالا وپایین کرد صفحات جعلی بانک ساخت تا بتواند آنها را هک کند ابروباد و  مه  و فلک همه درکاربودند تابالاخره توانست آنها را هک کند وپولها رابه حساب خود واریز کند فریاد شادی برآورد  پایکوبان مست و خوشحال به بانک رفت وپولها را گرفت به خانه آورد  دزدان بغدادی که تا اینجای کار در خواب ناز بودند با صدای زنگ تلفنی بیدار شدند کسی ازپشت خط تمام ماجرا رابرای رئیس دزدها گفت خداحافظی کرد رئیس دزدها سخت عصبانی گشت آنها نمیتوانستند به پلیس فتا شکایتشان رابرده، چون پلیس رد پولهایشان را گرفته وکند کارهای مافیایی شان درمی آمد تصمیم گرفته خود دست به کار شده و مستراجو را گوشمالی دهند یکی از دزدها مامور شد خانه مستراجو بیابد او وقتی خانه رایافت برآن نشانه ای به علامت ضربدر قرمز کشید تا وقتی با دوستانش برای گرفتن یقه مستراجو و  جواب دادن او می آیند خانه را گم نکنند دزد رفت و به رئیسش اطلاع داد رئیسش با پتک برفرق سرش کوفته وگفت آبله اون داستان علی بابا بود که علامت ضربدر کشیدند الان خانه ها پلاک و کد پستی دارند دزد ابله گفت آه جدا دقت نکرده بودم  مستر اجو وزنش بر در تمام خانه ها علامت ضربدر قرمز کشیدند تا دزدها گیج شوند دزدها شبانه آمدند نتوانستند خانه را پیدا کنند تصمیم گرفتند یکی از همسایه ها را گروگان بگیرند آنها کوکب خانم را گروگان گرفتند کوکب خانم نه تنها خانه رابه آنها نشان داده بلکه حاضر شد درعوض پول به دزدان اطلاعات دیگری هم بدهد روزی کوکب خانم به خانه مستراجو رفته و با مریم هم کلام شد  مریم گفت قراره  نذری قیمه پخته و بین در همسایه پخش کنن کوکب خانم به دزدها اطلاع داد رئیس  دزدها گفت برو وبه زن مستراجو بگو من کسی رو میشناسم که گوسفندهای خوبی داره  کوکب خانم رفت وبه مریم اطلاع داد مریم هم قبول کرد وگفت پس فردا منتظرم آنها تصمیم گرفتند در قالب گوسفند به خانه مستراجو بروند و او را گرفته وبا شکنجه او را وادار کنند جواب بدهد آنها لباسی ازپشم گوسفند دوخته خود را جمع و جور کرده و ولباس را برخود انداخته وبه سمت خانه مستراجو رفتند .39 گوسفند چاق وچله که بع بع میکردند.رئیس در زد و مریم در را باز کرده و سلام علیکی کرده پول گوسفندا رو حساب کرده وان ها رابه داخل حیاط هدایت کرد .شب که همه خواب بودند یکی از دزدها لباس گوسفندی را درآورده وبه پشت پنجره اتاق مستراجو رفت  مریم که خود را به خواب زده بود چشمانش را باز کرد و گفت اونجا کیه کیه پشت شیشه کیه سایشو من میبینم دزد گفت بع بع منم منم بز بز قندی هستم  مریم گفت که بزبزقندی هستی وایسو برات علف شیرین بیارم آنها روغنی را که از قبل داغ کرده بودند برسرتاپای دزد ریختن مریم گفت بیا اینم علف شیرین دزد فریاد برآورد سوختم سوختم دزدها همگی لباس گوسفندی را درآوردند تا ببیند این فریادها بخاطر چیست دوستشان را باظاهری تاول زده دیدند که آه از نهادش بلند شده  دزدها فریاد زدند مستراجو میکشیمت جواب بده ببینم چرا حساب ما را هک کردی چرا پولهای ما رو دزدیدی  مستراجو گفت عزیزاکانم بیاید جلو تا جواب بدم دزد دوم رفته و روغن داغ را بر سر تا پایش ریخته شد فریاد برآورد  دزد سوم هم رفته وگفت مستراجو جواب بده چرا پولامونو دزدیدی مستراجو گفتعزیز کم بیا جلو تا جواب بدم او هم رفته وروغن داغ را نوش جان کرد وبه ترتیب دزدهای بعدی هم دچار همان بلائی که برسر دوستانشان امده بود شدنددزدها پابه فرار گذشتند مستراجو گفت : عاقبت کسی که ازمن جواب بخواد همینه  کسی که هوس کرده وا زمن جواب بخواهد هوسش  راباروغن داغ جواب میدهم  مبادا ازمن جواب بخواهی من هرگز جواب نخواهم داد.هیچ وقت از مسابقه و رقابت خوشم نمیومده ولی گفتم فضای مجازیه کسیم منو نمیشناسه یه چیزکی بنویسم   مستر اجو جواب میدهدحال خوبتو بامن تقسیم کن; مسابقه دست انداز</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 19:01:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهش تولید</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%AC%D9%87%D8%B4-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-mlmzgwp1tw9p</link>
                <description>سلام من تصمیم گرفتم جهش تولید انجام دهم اینم ازجهش من جه...............شبفرمائید  اینم ازجهش من جهیدم از اون بالا تابه این پایین .ببینم شما نوگلان با جهش تولید چه میکنید .تاجهشی دیگرو تولیدی دیگر بدرود</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 21:43:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مریم و غول چراغ جادو</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%BA%D9%88%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-eq5vtheab6nr</link>
                <description>سلام اسم من مریم است  نمیدانم تو ساکن کدام کهکشان هستی ولی من از کهکشان راه پلنگی به تو سلام میکنم که دوهزار سال نوری با کهکشان راه شیری فاصله دارد  کهکشان راه پلنگی سرزمین های فراوانی دارد یکی ازآنها سرزمین زیبای من است که این روزها نفسش به سختی بدر آید بخاطر اینکه توسط سرزمین دیگری به نام ترامپوستان تحریم شده ایم سرزمین من زیر فشار این تحریم ها دنده هایش خورد شده است  .مشکلات فراوان  و زندگی ها سخت پدر خود بنده برای کاهش این اثرات ،در اقدامی خلاقانه   نبوغش را پرپر کرده و  از طرح صبح و شب رونمایی کرد ما موظف بودیم شب از ساعت12 تا5 کولر را روشن و از پنج به بعد تا پاسی از شب کولر را خاموش کنیم بخاطر همین در خانه ما مسابقه هیجان انگیزی برگزار میشد(اطلاع ندارم در کهکشان شما هم ازاین مسابقه ها انجام میشود) مسابقه به این صورت بود که هرکس رختخواب خود رابر کولش انداخته و به سرعت نور به سمت کولر دویده تا زودتر از بقیه نزدیک کولر خوابیده و خشتک شلوارش در مسیر مستقیم باد کولر به پرواز دراید اگر احیانا اول میشدی آنقدر ذوق زده میشدی که  تمام اعضا و جوارح بدنت علی الخصوص فره های بینیت اذعان میداشتند: منو اینهمه خوشبختی محاله محاله روزگار بدین منوال میگزشت. تا اینکه پیامی ازآن بالا بالاها ارسال شد به ما که دیگر یارانه به شما تعلق نمیگیرد ما که پیش ازاین نانمان تضمین بود بعد ازآن بابا نه میتوانست نان بدهد نه آب بدهد (البته زندگی ما رونوشتی از زندگی سایر هم سرزمینیهایمان بود)روزی مادرم گفت برو در جنگل چیزی پیدا کن بیاور تابخوریم من دویدمو دویدم (البته به سر کوه بلندی نرسیدم کهکشان ما فاقد کوه بلند است) چراغی دیدم که درخشش به زیر نور خورشید حس کنجکاویم راقلقک داده پس رفتم و آن را برداشته وگردوخاکش را پاک کردم ناگهان  دودی بلند شد غولکی ظاهر شد نگاهم کرد از ترس نگاهش را قورت دادم گفتم کیستی گفت بانوی من غولک هستم با ملاحت پشت چشمی نازک کردم وگفتم همان غولک آرزوها گفت آری آری   من از زندگی سخت خود گفتم واینکه بخاطر پارتی بازی نمیتوانم در اداره ای استخدام شوم بعد همزیرکی به خرج داده و تمام آرزوهایم را در قالب یک آرزو بیان کردم او هم وردی خواند که بدین مضمون بود اجکی کجکی لا ترجکی  زندگی ما ازاین رو به اون رو تبدیل شد من تصمیم گرفتم دختر عمویم کبری که معرف حضورتان هست را هم با پارتی بازی در اداره ای که درآن استخدام شده بودم( به لطف غولک) بیاورم غولک عصبانی شد وگفت مگر تونبودی که از پارتی بازیها گلایه داشتی حالا خودت میخواهی پارتی بازی کنی گفتمش ای غولک پندی دهمت گوش کن :آدمها به چیزی که میگویند اعتقادی ندارند و به آنچه اعتقاد دارند عمل نمیکنند غولک گفت عجب پند خفنی گفتم خود خواهی است فقط آرزوهای خود را برآورده کنم گفتم غولک شرایط سرزمین من خیلی سخت مشکل گشته است بیا برویم چرخی بزنیم تا نشانت دهم ما جستان وخیزان  رفتیم به صفی طویلی رسیدیم غولک گفت اینجا صف چیست گفتم صف زنبیل کالا پیرزنی گره چادرش را محکم کرده وشیرجه زد تا اول صف ولی اطلاع دادند زنبیل کالا تمام شده پیرزن بانگ برآورد ای به حق امام زاده هاشم زنبیلاتون سوراخ شه ...غولک دلش به رحم آمده  و آنجا را پز اززنبیل کالا کرد همه هجوم آوردند  چه یقه هاکه پاره نشد غولک گفت عجب آدمهای بخیلی من این همه زنبیل به آنها دادم    ما آنجا را ترک کرده وبه جای دیگری  رفتیم جوانکی را دیدیم که در آشغالها می گشت گفتم چه میکنی گفت از فقر ونداری به این کار روی آورده ام کسانی اختلاص میکنند و من این چنین فقیرم غولک کردی خوانده و جوان را پولدار کرد جوان خودش بعدها اختلاص کرده به سیاره ی دیگری گریخت آنقدر عجیب بود  این ماجرا که خود عجیب هم کرک وپرهایش ریخت. غولک تعجب کرده گفتمش آدمها به چیزی که میگویند اعتقادی ندارند  به جای دیگری رفتیم مرد فقیری را دیدیم دلمان به رحم آمد غولک وردی خواند وان مرد ثروتمند شد یک روز دیدیم که این مرد که حالا تجاری شده بود به یک فغونستانی (فعونستان نام سرزمین همسایه ماست که دراثر برخورد شهاب سنگ امکان زیست و رشد ونمو نداشته مردمش به سرزمین ما مهاجرت کرده بودند) گفت پولت رانمیدهم اگر بخواهی با من دربیوفتی به علت مهاجرت غیرقانونی تورا تحویل پلیس میدهم. غولک بسیار ناراحت شد وگفت چرا مردم سرزمینت اینقدر عجیب هستند  وقتی ثروت مند هم میشوند حاضر نیستند بخشش داشته باشند حاضر نیستند خدا را شکر کنند  باز هم آه وما به میکنند من واقعا خسته شدم گفتمش  ولی من هنوز  برایشان آرزو دارم غولک عصبانی شد ولحن ادبی خود را کنار گزاشت وگفت ناموسا دست ازسرم بردار مردم سرزمینت کل دنیا روهم بهشون بدم تغییر نمیکنن بزار برم کپه مرگ مو بزارم دود شد و به درون چراغ خزید ومن را در حسرت آرزوهای برآورده نشده ام تنها گز اشت پند اخلاقی داستان این بود که با کوچکترین داراییهایت چنان  شاد باش که با بزرگترین داراییهای نمیتوانستی شادی و غم در درون خودت است به دنبالش در دنیای بیرونی نگرد واگر ثروت مند شدی سخاوتمندانه ببخشامیدوارم از پندم رستگار شده باشید تاپند وپندکی دیگر بدرود??</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 21:45:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم مریم</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-izphgyhas9bb</link>
                <description>من تصمیم گرفتم اعتیاد خود به گوشی را درمان کنم کلا گوشیو میخوام بزارم کنار  درس بخونم تا پدرم بتواند به من افتخار کند پدرم میگوید درس بخوان تا در ازمون استخدامی قبول شوی  پدرم بخاطر خودش میگوید تا بتواند به اقوام فخرهایش را بفروشد    پدرم میگوید زاویه دیدت را تغییر بده اما پدرم نمیداند زاویه دیدم قوز قرنیه دارد   چند روز پیش کبری پیامی برام فرستاد به قول دوستانم پی ام داد  نوشته بود مریم بسه بشین درس بخون تصمیم که  گرفتی  رو عملی کن اون گوشی کوفتیو  بزار کنار  کبری دختر عمویم است.  او هم ازاین تصمیم ها زیاد می گرفت  ما خانوادگی  از این تصمیم ها زیاد میگیریم مثلا برادرم میخواست تمام کلمات دیکشنری انگلیسی را حفظ کند ولی حالا بعد از گذشت ده سال فقط کلمه Helloرا خوب یادگرفته  . تصمیم های ما خیلی حاصل خیز است ولی هیچ وقت عملی نمیشوند چند روز پیش که هوا ابری بود و صدای غرش رعد وبرق بلند شده بود من گوشیمو در حیاط گزاشته بودم گفتم چه کنم چه نکنم ،چون زرنگتر ازکبری بودم جستی زدم و رفتم قبل ازباراش باران گوشیمو دریک حرکت سریع به داخل خانه آوردم مادرم داد زد کاش زیر بارون مونده بود سوخته بود  مادرم نذر کرده اگر اعتیاد من به گوشی درمان شد شله زرد بده درد همسایه ها رو . این اواخر خیلی تهدیدم میکرد گوشیمو خورد وخمیر میکنه  خیلی حساس شده روی گوشیم  همش تهدیدم میکنه من گفتم چه کنم چه نکنم اینو بگم که  مادرم زن هنرمندی است برای تمام بالشت هایمان یک رو بالشتی دوخته بود .ناگهان فکری به ذهنم دوید  شب که همه خواب بودند من نخهای روبالشتیو ازهم باز کردم گوشیمو در بالشتم قایم کردم مادرم هرچه گشت نتوانست گوشیم را پیدا کند و خورد وخمیر کند تمام اهل خانه دست در دست هم نهادند تا گوشیم را پیدا کنند ولی نتوانستند  انها باخود میگفتند یعنی کجا قایمش کرده اینجا بود که شیطان که برگهایش ریخته بود به نزد من آمد وگفت: شاگرد نمیخواهیداستاد؟     عجب موقعی رسیده بود بسته اینترنتم تمام شده بود گفتم یک شرط دارد گفت چه شرطی گفتم: اتصال همراه گوشیتو روشن کن تا از اینترنتت استفاده کنم میخوام برم اینستا شیطان گفت مریم دهنت سرویس?   این اواخر به گوشیم رسیدگی نمیکردم  نمیدانستم گوشیم  سوتغذیه گرفته تا اینکه همین بیماری کار دستش داد یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم گوشیم روشن نمیشود  وروشن هم نشد   ای نفرین تخم مرغهامون بر باعث وبانیش .گوشیم به دیار باقی شتافته بود انا علیه وانا راجعون بعد از سوگواریهای فراوان دیگر دل و دماغم به درس نمیرفت بزارید اسم دماغمو نیارم خودش به اندازه کافی  مشکل داره    مادرم در پوست خود ورجه  وورجه  میرفت .مادرم چست وچابک ،نرم ونازک، چون کودکی ده ساله رفت و این خبررا به اطلاع پدرم رساند پدرم رو به آسمان دستانش را بلند کرده و گفت خدایا دمت گرم پدرم دست به جیبش تنگ است پس نمیتوانستم از او توقع داشته باشم که برایم گوشی بخرد  من که بدون گوشی زندگی کردن برایم غیر ممکن بود گفتم چه کنم چه نکنم  تا اینکه تصمیم گرفتم عملیات غیر ممکن 4 رو ممکن کنم مادرم نمی دانست من زرنگتر ازاین حرفا هستم  یک شب که همه خواب بودند و هوا گرگ ومیش من ترسان لرزان کیف خواهرم را دزدیدم وگویش رو درآوردم ودر ویرگول ثبت نام کردم  &#x27; اما مشکل اینجاس به گوشی خواهرم هم معتاد شده ام  طاووسا این دفعه تصمیمم جدیه  میخوام این اعتیادو ترک کنم و به کانون گرم خانواده بازگردم اگر راه حلی دارید بهم بگید تا گوشیو بزارم کنار درس بخونم  </description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 14:58:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه ریزی مجدد ذهن وباورها</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%AF-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-cujujsqctne7</link>
                <description> ♡داشتم یه کتاب روانشناسی میخوندم  نویسندش پاول مک کنا ، یه داستان از  شستشوی مغزی توی یکی از صفحاتش توجه منو جلب کردداستان ازاین قرار بوده که زمان جنگ داخلی  کره  اواخر  1950  کره ای های چینی تبار موفق شدند زندانیان  ممریکای رو وادارکنند آئین  کمو نیست روبپزیرند اگر فکر می کنی با پول یا  اگر تصور میکنی با پول و زور شکنجه های وحشتناک تونستن اینکارو بکنن باید بگم تصوراتت داره به جاهای اشتباهی سرک میکشه  اونا خودانگاره اون سربازو تغییر دادن   ♡حالا شاید سوال پیش بیاد خود انگاره یعنی چی یعنی نحوه تصورمون ازخودمان .اون چیزی که چینیها فهمیدن  این بود که رفتار ما نتیجه مستقیم  تصور ما ازآن شخصی  است که ما معتقدیم در درون ما وجود داره یعنی خود انگاره  ما مساوی است با تصور ما ازخود. خود انگاره  به ما میگه چطوری رفتار کنیم  تا سازگار با نوع شخصی باشیم که فک میکنیم هستیم . مثلا وقتی تصور میکنی زشتی خوب هیچ تلاشی هم برای اینکه جذاب بیای نمیکنی و برعکسش یه دختر که تصورش اینه خیلی زیباست پس نازو کرشمه زیادی هم چاشنی کارش میکنه خوب چون واقعا تصور میکنه زیباس? ♡ چینی ها این دور باطلو شکستن اونا برنامه ریزی مجدد ذهن سربازان امریکایی رو در پیش گرفتن  روش کار این بود  زندانیان تشویق  میشدند تا یک یا دوجمله  ضد آمریکایی ها یا به طرفداری از کمونیسم بگن  مثلا آمریکا نقض داره  در کشور کمونیستی جنایت کمتره  از زندانی میخواستن دلایلش ارائه بده وزیرشو امضا کنه  بعد زندانی رو مجبور میکردن که فهرست خود را  در حضور سایر زندانیان بخونه  بعد  صدای اون زندانی و فهرست و دلایلش توی تمام اردوگاههایی که سرباز آمریکایی بود خونده میشد توسط برنامه های رادیویی  شخص زندانی یکهو خودش رو با انگ همکاری با دشمن  مواجه میدید  سایر زندانیان ازش می‌پرسیدن چرا همچین کاری کردی  او نمیتوانست ادعا کنه زیر شکنجه این کارو کرده خودش اون فهرست و امضا کرده زندانی  حس میکرد برای حفظ یکپارچگی با هویت باطنیش باید این عمل رو توجیه کنه او گفت حرف اش صحیح بوده  در همین جا خود انگارش تغییر میکرد  اون الان معتقد بود که طرفدار کمونیسته  و رفتار زندانی ها  که متفاوت با گذشته بود هویت جدیدش رو تقویت میکردند .  یک اشتیاقی که برای یکپارچه شدن با هویت جدیدش در او بوجود اومده بود مجبورش میکرد با چینیها بیشتر و بیشتر  همکاری کنه .  داستان اینجا تموم نمیشه جنگ نرم وشستشوی مغزی سالها ادامه پیدا میکنه و همه کشورام اینکارو میکنن  بحثم سره اون برنامه ریزس داشتم به این فکر میکردم که بارها توی اینستا دعوام شده بود با وطن فروشا هرچقدر من بیشتر دلیل میآوردم باید طرفدار کشورمون باشیم اونا چقدر بیشتر دلیل میآوردن برای کارشون  که نه باید طرفدار آمریکا باشیم یا  اگربرعکسش بود اگر من وطن فروش بودم و اونا وطن پرست  و اونا دلیل میآوردن خب مسلما منم برای اینکه یکپارچه بشم باهویت جدیدم یا خودانگاره جدیدم شروع میکردم به دفاع ازکشورای دیگه و دلیل میآوردم  یکیش یکپارچه شدن با هویتمو یکی دیگش  وباورامونه که در ضمیر ناخود اگاه بهشون معتقدیم  وایمان داریم با برنامه ریزی مجدد میشه باور خودانگاره واعتقاد افراد و تغییر داد هم میتونه خوب باشه هم بد اگر دیگران ذهن و ضمیر ناخودآگاه ما رو برنامه ریزی کنن خب مسلما مشکل بوجود میاد اگر من هر روز به توتلقین کنم (یا انواع روشهایی که در جنگ نرم استفاده میکنن مث امواج سابلیمینال) تو بزدلی توبه هیچ دردی&amp; نمیخوری دارم برنامه ریزی میکنم تورو .وتوباور خواهی کرد دقیقا عین یه آدم بدرد نخور رفتار خواهی کرد  . مثلا  اگر  هر روز بهت بگن ایران کشور خوبی نیست ایرانی هیچی نیست وتکرارش  تو باور خواهی کرد ایران خوب نیست تسلیت میگم اونا موفق شدند تورو برنامه ریزی کنن که مطابق همین باور رفتار کنی   وهیچ تلاشی نکنی چون باور داری توایران موفق نمیشی روشایی که به شدت موثر بوده  بیشتر از شکنجه و زور که توی امواج  سابلیمینال  بهش اشاره   کردم بحث فقط سر خودانگاره نیست سر اینه که  چطوری تورو برنامه ریزی میکنن و کد گزاری ♡ اگر تو باور کنی هیچی نیستی زشتی ضعیفی یا چون ایرانی هستی یا چون در ایران هستی پس نمی تونی پیشرفتی کنی    قسمتیش بخاطر جنگ نرم قسمتیش بخاطر باورهایی که توی جامعه وجود داره ومحیطی که روی تو اثر میزاره و بخصوص خانوادت . من چطوری با حرف میتونم متقاعدت کنم که میتونی موفق بشی  وقتی در لایه های زیرین وجودیت به این باور مخرب رسیدی که نمی تونی موفق بشی  واحتمالا هزار تا دلیل هم برام میاری که مریم تونمیفهمی  چقدر شرایطم سخته من نمیتونم موفق شم تو دقیقا پذیرفتی که نمی تونی موفق بشی مطابق همین تصویری که ساختی عمل میکنی یعنی دقیقا یه آدم افسرده میشی فقط یه راه داره اونم برنامه ریزی ضمیر ناخود آگاه به مرور زمان ونه در زمان کوتاهی بلکه در بلند مدت .   اگر توخودتو برنامه ریزی نکنی اگر خلاهاتو پر نکنی.... دیگران برات اینکارو میکنن اونا هم که دلشون برای تونسوخته پس شعله باورهای منفی رو در تو روشن میکنن.  تو تصور میکنی و در ناخود آگاه باورش میکنی و مطابق اون رفتار میکنی  زبان بد نت لحن صدات پیامی رو ارسال میکنی  که چطوری باهات رفتار کنن  ما ادما تلقین های منفی  رو بخاطر می‌سپاریم و تلقین های مثبت ها رو تنها و بی کس رها میکنیم. ♡ یکی از روش های برنامه ریزی مجدد ضمیر ناخود آگاه ضبط کردن صدای خودمون و گفتن جملات مثبت و امید و ارانس وگوش دادنش بصورت مداومه. تصور وخیال  خیلی میتونه به ما کمک کنه   دوست داری چطوری باشی تصورش کن و براش برنامه ریزی کن ترجیح میدم ساده بگم تا ساده خونده بشه  میخوام بدونید که همه ما میتونیم دنیای بهتری برای خودمون بسازیم  ما پر ازاستعدادیم وپر از تلاش برای رسیدن به نهایت چیزایی که ارزشونو داریمکسایی هستن که باور داشتن ایران کشور خوبی نیست باور داشتن در ایران آرامش ندارن و رفتن خارج وجالبیش اینه اونجام باز حرفاشون همش مقایسه ایرانه و کشوری که توش زندگی میکنن در واقع اونا اونجا هم آرامش ندارن مشکل اصلی اونا این بود که هیچ وقت به درون خودشون نگاه نکردن که آرامش از اونجا سرچشمه می گرفت هیچ وقت نپذیرفتن باورایی دارن که اگر تغییرش بدن شرایطم تغییر میکنه .وقتی اعتقاد داری تو ایران نمی تونی موفق بشی پس واقعا هم موفق نخواهی شد دوست من. </description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 19:18:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپی ژنتیک ژن باور دینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%DA%98%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%DA%98%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-bqimmneji4cd</link>
                <description>تجربيات دانشمندان بيولـوژي مولكولي در بررسي فرايندهايي كه در آن سلول ها اطلاعات را دريافت ميكنند،نشان داده است كه سلولها، از طريق پروتئينهاي موجـود در غشـاي سـلولی سيگنالهاي خارجي نشئت گرفته از باورهاي دينـي را بـه صـورت ميـدانهـاي الكترومغناطيسي دريافت ميكنند و باعث تغيير در بيان ژن ها و درنتيجـه كنتـرل بيولوژي بدن مي شوند. اين نتايج با تفكر قبلي، كـه بـر آن بـود ژنهـا رفتـار راكنترل ميكنند، متفاوت است. نيايش، دعا، و نمـاز بـه مثابـة ميـدانهـاي انـرژي ميتوانند بيان ژن و فيزيولوژي سلول را تحت تأثير قرار دهنـد. عقيـده بـر ايـن است كه همانند تأثيري كه تئـوري كوانتـوم در فيزيـك داشـته اسـت بيولـوژي ايمان، كه از آن با زيست شناسي جفت مهمي در توضيح علمـي بـراي اثربخشـي باورهای دینی در درمان بیماریها انجامید.♡خودآگاه عبارت از ضمير ظاهر است و احسا سات، خاطرات، تمايلات، هيجانات، افكار،عواطف، و هر آنچه معلوم شخص است يا ميتواند معلـوم او باشـد تشـكيل مـيشـود وآگاهي شخص به وحدت و هويتش را امكانپذير ميكند ♡افكـار نـاخودآگـاه داراي خصوصـيات زيـر اسـت: بانـك احساسـاتي برنامـه ها ي ذخيره شده است؛ فقط در حال حاضر وجود دارد؛ سيگنالهاي محيطـي بـه عملكـردشمنجر ميشوند؛ و رفتار صورت ميگيرد. برنامه بر اساس تحريكـ پاسخ است؛ تحريك ميتواند از محيط خارجي يا از سيستم داخلي بدن مثل درد، خوشي، و احساس صورت گيرد. هر چه سلولهاي مغز بيشتر باشد، آموزش حاصل از تجربه نيز بيش تـر خواهـدبود؛ و نتيجه در عادتهاي ناخودآگـاه بـيش تـر خواهـد بـود ♡افكار، براي فهم نقش خودآگاه و ناخودآگاه، لازم است كه ماده را مهـار و كنتـرل كنـد. افكار خودآگاه، خلاق و ايجادكنندة افكار مثبت اند و افكار ناخودآگاه عـادت هـاييانـد كـه بستگي به آموزش دارند و غريزي اند؛ درواقع همان برنامه هاي رفتاري تحريكـ پاسخ اند. وقتي كه بين خودآگاه و ناخودآگاه تضاد پيش ميآيد، افكـار نـاخود آگـاه برتـري دارد. ♡در بيش تر جانوران، ناخودآگاه همة فعاليت مغز را دربر مـيگيـرد. در مغـز انسـانهـا وبعضي از حيوانات منطقهاي به نام كورتكس پرفرونتال هست كه مسئول تفكر، برنامه ريزي،و تصميمگيري است. اين مهمترين منطقه در مغز است كه خودآگاهي از آن نشئت ميگيرد. فكر خودآگاه بينهايت قدرتمند است. فعاليتهاي خودآگاه به شرح زير است: به بيشتر دادههاي ذخيره شده در حافظة طولا ني مدت دسترسي دارد؛  .2 رفتارهاي برنامه ريزي شده را مشاهده و ارزيابي ميكند؛  .3 تصميم به تغيير برنامه ميگيرد و مـي توانـد نـاخود آگـاه را تحـت تـأثير قـرار دهـد.♡ارتباط بين بدن و ذهن ميتواند پاسخ گوي بسـياري از سـؤالات باشـد. در ايـن راسـتا،والدين در توسعة جنبه هاي فيزيكي و ذهني كودكان نقش مؤثري دارند و به منزلة مهندسـان ژنتيك عمل ميكنند؛ آنان اطلاعات و باورهاي زيـادي را، چـه واضـح و چـه شـرطي، بـه كودكان منتقل ميكنند و نهايتاً كودك نيز آنها را در جهت مثبت يا منفي بهكـار مـي گيـرد. كودكان نميتوانند خودآگاه را از ناخودآگاه تفكيك كنند؛ اگر ناخودآگاه ما با باورهاي غلط انباشته شده باشد، ظرفيت تغيير پاسخ هاي قديمي را داريم، اما اين كار نيازمند آن است كـه افكار خودآگاه قدرتمندي را پرورش دهيم .♡ .4 پردازش در سيستم عصبي سيگنال هاي الكتريكي در نورون هاي اعصاب مركزي ميتوانند ميداني الكترومغناطيسـي دراطراف خود ايجاد كنند كه اين ميدان گسترة بالايي دارد و ميتواند فاصله تا نيم متري دراطراف سر ميدان درخور ملاحظهاي را ايجاد كند   اين ميدان الكترومغناطيسـي از تـداخل ميليـونهـا ميـدان الكترومغناطيسـي حاصـل از ميليونها جريان به وجود ميآيد و نتيجة برهم  كنشها، در فضاي داخـل مغـز و فضـاي خارج از مغز، تفكرات ما را شكل ميدهد. از آنجا كه اين ميدان در داخل مغز و فضـاهاي نزديك به سلول هاي ايجادكنندة ميدان بسيار قويتر است، اكثر تفكرات ما در اين حوزه هـاشكل ميگيرد؛ ولي هر چه گسترة تداخلات ميدان هاي الكترومغناطيسي به خـارج از ذهـن كشيده شود نشان ميدهد كه سلول هاي بيشتري در اين تداخلات شركت ميكنند و ذهـن ميتواند مسائلي را درك كنـد كـه بـا اسـتفاده از تـداخلات داخلـي دسـت يـافتني نيسـتتداخلات داخلي فقط از سيگنالهـاي بسـيار قـوي ايجـاد مـي شـود و بـه سـرعت بـه محدودهاي مشخص از تفكرات ختم ميشود، ولي تفكراتـي كـه در خـارج از مغـز شـكل ميگيرد شگفت انگيز است و در گسترة بسيار وسيعتري صورت ميگيرد  تفكرات داخلي بيش تر مربوط به شناخت ما از دنياي مادي است و تفكرات خارجي به درك ما از ماوراي ماده كمك ميكند.  در انسان چاکرای هفتم  در سر   محلی ست که  اگر غیر فعال باشد رابطه فرد با معنویات قطع میگردد  و فرد فاقد حس ماورایی میشود  بسته شدن این چاکراه فرد دچار بیهودگی وپوچی میشود باز  شدن این ناحیه   با مواد توهم  زا باعث ناسازگاری روحی میشود من وقتی تمرین چاکرا انجام میدادم متوجه شدم این ناحیه همان محل مسح در وضو است.♡   ژن بعد از اينكه واتسون و كريك كشف كردنـد كـه سـاختار DNAمارپيچي دوگانه است ،مشـخص شـد كـه ژن هـا مسـئول تمـامي خصوصيات فيزيكي، سلامت، احساسات، و رفتارها هستند؛ بنابراين، انسان ميراثي با خـوداز دورة كهنسنگي دارد . آنچه به عنوان خشم، نفرت، ميل به جنـگ، قلمروطلبـي، و غيـره ميشناسيم پايه هاي ژنتيكي دارند. ويلسون بر اين عقيده است كه اگرچه انتخاب در سطوح مختلف صورت ميگيرد اما محوريت انتخاب با ژن است.♡ اسید دوز کسی ریبونوكلئيك (DNA (يك اسـيدنوكلئيك اسـت كـه حـاوي دسـتورات ژنتيكي مورد نياز براي ساخته همة اجزاي ديگر سلولها مانند مولكولهاي پـروتئين و اسید  ریبونوکلیکRNA است ) ♡سلول ها قابليت آموختن را دارند، كه به آن حافظـة سـلولي گفتـه مـي شـود، و مـيتواننـداطلاعات را به نسل بعد منتقل كنند. مي توان گفت سلولهـا كليـدي بـراي فهـم مكانيسـم زندگی اند.برخلاف نظرية اول كه بر آن بود ژنها تمامي رفتارها را كنترل ميكنـنددر زيستشناسي جديد ايـن موضـوع مطـرح اسـت كـه اعتقـادات قـوي مـيتواننـد برنامه ريزي بيان ژنها را كنترل كنند ♡  کاراپی   ژنتیک مطالعه    مولكولي است كه تعيين ميكند محـيط چگونـه فعاليت ژن را كنترل ميكند. فاكتورهايي مثل تغذيه، استرس، و احساسات ميتوانند باعث تغيير ژن شوند، بدون اينكه برنامة كاري آن را تغيير دهند. مطالعات سنتز پـروتئين نشـان ميدهد كه فاكتورهاي اپيژنتيك ميتواند 2000 برابر يا بيش تـر باعـث تغييـر پـروتئين ازبرنامة كارياش بشود. جريان اطلاعات در زيست شناسي با سيگنالهـاي محيطـي شـروع ميشود و به پروتئينهاي تنظيم كننده و سپس به DNA ميرود؛ نهايتاً به RNA كه پروتئين را كد ميكند. اين برخلاف فرضية قبلي است كه بـر آن بـود DNA راننـدة اصـلي اسـتباور ديني، بهمثابة ميدانهاي انرژي الكترومغناطيسي، ميتواند فيزيولوژي سلول را تحت تأثير قرار دهد. داروها با بيش از يك مولكول واكنش ميدهند و ميتوانند سيستم بدن را درقسمت هاي مختلف تحت تأثير قرار دهند و تأثيرات جانبي داشته باشند، اما ايمـان معنـوي اینگونه نیستند</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 17:07:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امواج سابلیمینال</title>
                <link>https://virgool.io/@Maryamz/%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-setbgxaehcdv</link>
                <description>پیام های ناخودگاه یا پیام های پنهان (massages Subliminal(چیست و چگونه عمل می کنند؟قدرت پیام های ناخودآگاه (message subliminal (در طول سالها به اثبات رسیده است و برای برنامه ریزی ذهن ناخودآگاه به دو روش دیداری و شنیداری استفاده می شود. درواقع، پیام های ناخودآگاه در عملکرد خود در ذهن ناخودآگاه آنقدر قدرت دارند که در سال 1974 ،دولت امریکا همه انواع تبلیغات رادیو و تلویزیون با روش پیامهای ناخودآگاه را ممنوع کرد.پیام های ناخودآگاه با کار کردن در سطحی که توسط ذهن خودآگاه قابل تشخیص نیست، به ذهن ناخودآگاه می رسند. درنتیجه ذهن خودآگاه هیچوقت فرصتی برای تحلیل و یا رد کردن آن پیدا نمی کند و در واقع ذهن ناخودآگاه می تواند آن را پذیرفته و برحسب آن عمل کند.پیامهای ناخوداگاه به دو روش استفاده می شود:دیداری و شنیداریپیامهای ناخودآگاه دیداری تاییداتی هستند که با سرعت باالیی پیش روی چشم فالش زده ً واردمی شوند که ذهن خودآگاه قادر به تشخیص آن نیست. درنتیجه این تاییدات مستقیماذهن ناخودآگاه می شوند که بالفاصله هم آنرا درک کرده و نسبت به آن عمل می کند.پیام های ناخودآگاه شنیداری هم به همان روش عمل می کنند بااین تفاوت که دراین روش، صدایی با فرکانسی که باالتر یا پایین تر از آستانه نرمال شنوایی انسان است، اجرا می شود. در این روش هم مثل نوع دیداری، بااینکه ذهن خودآگاه قادر به تشخیص آن نیست، ذهن ناخودآگاه آن را دریافت کرده و بالفاصله به آن واکنش نشان می دهد.فایلی که تیم هدفیار برای شما کاربران در سطح پیام های ناخوداگاه subliminal( (massagesاماده کرده است، بصورت صوتی میباشد. موزیک این فایل ذهن شما را در بهترین حالت تلقین پذیری قرار میدهد که در همین حال صدای زیرآستانه ای این فایل که کامال فارسی میباشد، قدرتمندترین تلقین ها را به ذهن ناخوداگاهتان ارسال میکند که موجب میشود ذهن شما به بهترین شکل برنامه ریزی شود.برای استفاده از این فایل نیازی به توجه و هشیاری نیست.شما میتوانید در تمامی اوقات، در هنگام مطالعه، رانندگی، حین انجام کارهایتان به این فایل گوش کنید. برای تاثیرگذاری بیشتر، این فایل را حداقل روزی یک مرتبه، بمدت 31 الی 41 روز گوش نمایید.توجه داشته باشید که هرچقدر بیشتر به این فایل گوش کنید قطعا تاثیر بیشتری خواهد داشت.پژوهشگران دانشگاه لندن اولین مدرک فیزیولوژیکی را یافتند که نشان می دهد تصاویر نامرئی subliminal توجه مغز را در سطح ناخودآگاه جذب می کنند.جنبه های ناخودآگاه همه ی رخدادهایی که برای ما اتفاق می افتند، ممکن است به نظر، نقش کوچکی در زندگی روزمره ی ما داشته باشند، اما در اصل آنها، ریشه های افکار خودآگاه ما هستند.کارل یونگذهن انسان به دو بخش تقسیم می شود، ذهن آگاه و ذهن ناخودآگاه. زمانی که ما هوشیار و آگاه هستیم، ذهن آگاه مشغول کار است. از سوی دیگر، بخش ناخودآگاه، همیشه فعال است و همه چیز را در بدن ما )از جمله شخصیت ما و سخنرانی های ما( تنظیم میکند، همچنین بدون توجه به این که ما چه کاری انجام می دهیم، این قسمت از ذهن ما، اطالعات را دریافت می کند و آنها را پردازش می کند.ذهن خود را همچون یک توده ی یخی شناور در اقیانوس در نظر بگیرید. بخش آگاه ذهن ، در واقع به مانند نوک توده ی یخی است که می توانید آن را روی سطح دریا مشاهده کنید و می توان گفت، چیزی حدود 5 %از کل توده یخی را به خود اختصاص می دهد. این در حالیست که بخش باقی مانده که در زیر سطح دریا قرار دارد، بخش ناخودآگاه ذهن است. حال تصور کنید که این بخش از ذهن چقدر می تواند قدرتمند باشدطبق گفته ی پروفسور بنجامین بی. ولمن، نویسنده ی بیش از 41 کتاب روانشناسی، افکار آگاهانه، می توانند توسط محرک های خارج از آگاهی هوشیارانه، تحت تاثیر قرار گیرند. او همچنین، با استناد به سیلورمن )1967 ،)اضافه می کند که مطالعه ی فروید در مورد هوشیاری، ”نشان می دهد که یک ورودیmessage subliminal ، سطح میزان فعال سازی غرایض ناخودآگاه موجود را باال می برد.“ لغت subliminal به معنای اثر گذاشتن بر ذهن بدون متوجه شدن فرد است.ذهن انسان شامل دو بخش خودآگاه و نا خودآگاه می باشد. بخش نا خودآگاه ذهن ما از لحاظ پردازش بسیار پرقدرت است؛ به طوری که قادر به درک بسیاری از موضوعاتی است که ما در حالت خود آگاه آن را درک نمی کنیم.مثال بارز این مطلب خواب دیدن ماست که به گفته ی بسیاری از دانشمندان اشخاصی که در خواب می بینیم به طور قطع همان اشخاصی هستند که ما در دنیای واقعی آنها را مشاهده کرده ایم چه هر روز و چه فقط یک لحظه.انشمندان غربی با درک این نکته در پی سیاست های کثیف ) ولی متاسفانه کارآمد( دولت های غربی برای اثر گذاشتن بر نیروهای جوان کشورهای دیگر در فیلم ها، عکس ها، پوسترها و حتی کارتون های کودکان از این نکته سود می جسته اند و به جای اینکه مستقیماَتصویر یا کلمه ای زشت ) این کلمه یا تصویر هرچیزی اعم از فحش، صحنه های زننده، فرهنگ سازی غلط و ... می تواند باشد( را نشان دهند، آنرا البه الی انبوهی از تصاویر دیگر پنهان می کنند و به کودکان و جوانان ما نشان داده و بر فکر آنها اثر می گذارند.مونه های استغاده از پیام های پنهانی برای اهداف منفی بسیار در جامعه و دنیا رواج دارد که فقط شامل فیلم های سینمایی نیست بلکه شامل موسیقی ، اینترنت ، نقاشی و... نیز می شود که مواردی را ذکر می کنیممثال در فیلم های سینمایی به جای قرار دادن تصویر یک کاال برای تبلیغ، تصویری مستهجن را قرار می دهند برای ترغیب افراد به سمت ابتذال.در مورد موسیقی وضع شاید کمی پیچیده تر باشد ،.معموال موسیقی را همه از اول به آخر گوش می دهند اما موسیقی را می توان بر عکس کرد و گوش داد، البته این کار نیاز به نرم افزار خاصی دارد و عالوه بر آن متخصص هم نیاز دارد،وقتی موسیقی های تند و نامناسب را که رواج زیادی هم دارند را عکس کنیم متوجه می شویم که خواننده افکار و عقاید خرافی و مبتذل را می خواند البته امکان دارد خود شاعر و خواننده و آهنگ ساز هم متوجه نشوند و این کارشان عمدی نباشد علت را شاید بتوان اینطور جواب داد که در اینگونه موسیقی ها نیت شیطانی و هوسرانی است و همین باعث می شود تا در عکس این موسیقی ها به طور آشکار عقاید شیطانی شنیده شود .اینجا یک سئوال مطرح می شود که چگونه عکس موسیقی بر ما اثر دارد در صورتی که عکس آن را گوش نداده ایم؟در جواب باید گفت :مغز انسان عضوی است که اطالعات انسان درباره آن بسیار کم است و قدرت واقعی آن را دقیق نمی دانیماما بنابر ادعایی بعضی محققین مغز انسان قادر به درک عکس موسیقی می باشد و به همین علت هم بر ما اثر گذار است. این را دقیقا در ویرگرگول مشاهده کردم فردی که خود را روانشناس معرفی کرده بود میگفت در اثر تاثیر آهنگی که رواج داشته آهنگی غربی از سبک های محبوب جوانان  به ماریجونا روی آورده است و دیگران راهم تشویق میکردپس نتیجه اول : دستورات مستقیم که در آستانه درک و فهم انسان قرار می گیرند ، نه تنها کارساز نیستند بلکه ذهن رو در چرخه باطل مقاومت می اندازند اما در تحریکات زیرآستانه ای به علت اینکه ذهن ناخودآگاه دستورات را دریافت می کنه و ذهن خودآگاه انسان از درک اونها ناتوانه پس لجاجت و مقاومت ذهنی هم درکار نیست.نتیجه دوم : تکرار ، تکرار و تکرار چنان اثرعمیقی بر روی آموزش ذهنی دارد که با هیچ روش آموزشی قابل قیاس نیست.نتیجه سوم : باوری که بر اثر تکرار بر ذهن افراد می نشیند بسیار اثر گذار تر از توانایی هر فرد است و تا سالهای سال اثرگذاری خود را به قوت روز اول بر فرد خواهد داشت.نتیجه چهارم : اصرار بر انجام کارها به نحو احسنت که همان دستور در آستانه ادراک و فهم انسان است این بار نیز اثرات سوء خود را گذاشته و ذهن را به مقابله و اتالف انرژی رسانده است و بر عکس تشویق بدون چشمداشت و از طریق دستورات غیر مستقیم و خارج از آستانه درک و فهم انسان، خود پیامی را برای ذهن انسان در بر داشته که در درون الیه های زیرین ادراک وارد ذهن می شود و بدون اینکه ذهن را به مقابله بخواند بر اعماق وجود شمامی نشیند.پیام تشویق های بدون دستور مستقیم و از طریق تحریکات زیر آستانه ای : تو فعالیت هایت را به بهترین شکل ممکن انجام می دهی ، بله تو موفق هستیدر اینجا ذهن بدون اینکه به مقابله برخیزد موفقیت را از هستی می خواهد و تمام تمرکزش را بر روی انجام موفق فعالیت های بعدی قرار می دهد در همین جا با نکته کلیدی آشنا شدیم : بله می توانیم به کمک پیامهای زیر آستانه ادراک و فهم انسان به تمام آن چیزهایی که می خواهیم برسیمادراک بدون آگاهی یک مبحث روانشناختی است که در روانشناسی شناختی مورد بررسی گرفته و در بسیاری از مدارس و دانشگاه های بین المللی مورد استفاده قرار می گیرد «.مجموعه میکی موس سال هاست که تولید می شود و هم اکنون نیز شخصیت محبوب نسل دیروز و امروز به شمار می رود.جالب است بدانیم از دیرباز یهودیان را با نام »موش کثیف« می شناختند در اروپا تا سالها .والت دیسنی به کمک میکی موس توانست در چند دهه کاری کند که این واژه جای خود را به »موش دوست داشتنی« بدهد و دیگر کسی نمی توانست برای یهودیان تصور »موش کثیف« را داشته باشد.میکی موس معصوم که همواره مورد تهاجم رقبای خود قرار می گرفت و تنها به کمک زیرکی بر دشمنان پیروز می شد، نمادی شد از معصومیت قوم یهود! که باید تلاش کند باتنها سرمایه خود، یعنی زیرکی، خود را از دست دشمنان جهانی رهایی دهد.2 -تام وجری:شخصیت »جری« در مجموعه تام و جری در واقع ادامه شخصیت میکی موس است. جری موش زبل و بد جنسی است که با شیطنت و ناجوانمردی همواره بر گربه ابله و احمق پیروز می شود. این پرسش که چرا برخالف دنیای واقعیت، همواره این موش است که برگربه پیروز می شود، چیزی است که ناخودآگاه ذهن کودک و بزرگسال را به خود معطوف می دارد و از سوی دیگر، به تدریج این حس را در ذهن کودک نهادینه می کند که می توان با دغل و حقه بازی همیشه پیروز شد.تام و جری علاوه بر اثرات خاصی که بر مخاطبان جهانی داشت، توانست حس اعتماد به نفس را در مخاطبان یهودی خود – که سالها از موش کثیف بودن در رنج بودند – نهادینه نماید. موش کثیف صفتی بود با بار معنایی ترسو بودن و منزوی که هیچ کدام از آنها در موش کوچک والت دیزنی دیده نمی شد.3 -لوک خوش شانس:مجموعه لوک خوش شانس، داستان گانگستر سپیدپوستی است که هیچ خانه و کاشانهای ندارد؛ اما همیشه فرشته نجات سرخ پوستان بومی است و وجودش باعث میشود که افراد و قبیلههای گوناگون، هیچ گاه وارد جنگ و دعوا نشوند. او به همراه اسب بذله گو و سگ شوخ طبعش همیشه به دنبال تبهکاران است و در پایان هر بخش، تنها به سوی غروب خورشید میرود؛ اما چرا غروب خورشید؟!!شاید اگر بدانیم غروب خورشید در کتاب مقدس، نماد سرزمین موعود یهودیان است، به خوبی پاسخ این پرسش را دریابیم. لوک خوش شانس سعی میکند تا به خوبی معرف یهودی خوش برخورد و مهربانی باشد که بدنبال سرزمین موعود و مادری خود است و در این راه به رسالت خود یعنی ایجاد امنیت برای دنیا عمل میکندشیر شاه:شاید کمتر کسی فکرش را بکند، مجموعه سه قسمتی شیر شاه بر پایه پیامهای سیاسی شکل گرفته باشد. در شیر شاه به خوبی جنگ دو ابر قدرت برتر- جنگل ـ و آشتی نسلهای آینده آنها دیده میشود. این اثر نمادی از جنگ سرد آمریکا و شوروی در سال های طوالنی پس از جنگ دوم جهانی است که سرانجام به آشتی نسلها و فروپاشی نظام کمونیسم پایان می یابد؛ اما یادمان نرود شیر در فرهنگ یهودی نماد سلطه جهانی صهیونیسم است.در تورات میخوانیم:... و بقیه قوم یعقوب در میان امتها و قومهای دیگر مثل شیر در میان جانوران جنگل و مانند شیر درنده در میان گلههای گوسفند خواهند بود که هنگام عبور پایمال میکنند و می درند و کسی نمیتواند مانع آنها شود پیام های زیراستانه ای</description>
                <category>مریم شیدا</category>
                <author>مریم شیدا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 00:07:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>