<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Marzi62</link>
        <description>دوستدار نوشتن :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:56:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1856258/avatar/BpetRi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه</title>
            <link>https://virgool.io/@Marzi62</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ادبیات معاصر روس</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B3-ptobp0yev6c8</link>
                <description>اکثر آدم‌های کتابخوان معمولاً سری به ادبیات کلاسیک روسیه زده‌اند؛ داستایفسکی، گوگول، چخوف، تولستوی و ...اما کمترند کسانی که کتابی از ادبیات معاصر روسیه خوانده باشند یا نویسندگان معاصر را بشناسند.کتاب &quot;رفتیم بیرون سیگار بکشیم ۱۷ سال طول کشید&quot; که عنوان جذاب آن نام یکی از داستانهای کتاب است، مجموعه‌ای از داستانهای کوتاه نویسندگان معاصر روسیه است که توسط دکتر آبتین گلکار گردآوری و ترجمه شده است. داستان‌ها از هفت نویسنده معاصر روسیه گزینش شده است؛ از برخی از نویسندگان یک داستان و از برخی از آنها دو داستان.بیشتر این داستان‌ها با سلیقه من همخوانی داشت؛ آنها را داستان‌هایی یافتم که ارزش خواندن و فکر کردن داشتند.برای نمونه داستان &quot;دختر بخارا&quot; درباره مادر یک کودک سندروم دان است که مدیریت شرایط جدیدی را که در زندگی با آن مواجه است برعهده می‌گیرد.داستان &quot;پالتوی سیاه&quot; درباره موضوع خودکشی است و با زاویه جدید و فضاسازی جدیدی به آن می‌پردازد و وزنه داستان هم به سمت ارزش زندگی است.داستان &quot;رفتیم بیرون سیگار بکشیم ۱۷ سال طول کشید&quot;، نیم نگاهی به موضوع هویت دارد و ما را به سفری از دنیای اندیشه، شعر و گیتار به دنیای &quot;گنده لات‌ها&quot; و ورزشکارانی با هیکل‌های درشت می‌برد، دنیایی که بی‌رحمی می‌تواند در آن متعارف باشد.درمجموع، کتاب می‌تواند کمک کند مخاطب شناخت اجمالی از نویسندگان معاصر روسیه به دست آورد و در صورت علاقه‌مندی کتابهای دیگرشان را نیز پیدا کند و بخواند.</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 23:24:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از «عقل سرخ» تا «عقل سرخ»</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-woz3olenr3gq</link>
                <description>کتاب «عقل‌ سرخ» نوشته دکتر تقی پورنامداریان، استاد برجسته زبان و ادب فارسی، به شرح و تفسیر داستان‌های رمزی سهروردی، فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی (549-587)، می‌پردازد. این اثر در سال ۱۳۹۰ توسط انتشارات سخن منتشر شده است.🔖 باید توجه داشت که هم نام این کتاب که شرح آثار سهروردی است و 526 صفحه دارد «عقل سرخ» است و هم نام یکی از داستانهای 9 صفحه‌ای از سهروردی که درون این کتاب متن کامل آن آمده است.🔖بخش اول کتاب شرح احوال و اندیشه‌های سهروردی است. به این بخش فقط به چشم یک مقدمه نگاه نکنید زیرا فهم داستانهای رمزی سهروردی، بدون فهم حکمت اشراق و نگاه او به عالم انوار و فرشتگان امکانپذیر نیست و دکتر پورنامدارایان هم با درک این نکته، یک بخش کامل را به اندیشه های سهروردی اختصاص داده‌اند.🔖بخش دوم کتاب داستانهای سهروردی را شامل می‌شود که متن کامل 7 داستان ذکر شده است (داستان لغت موران در این کتاب نیامده و دلیل آن هم توضیح داده شده است). برخی از این داستانها رمزپردازانه تر هستند مانند آواز پرجبرئیل، عقل سرخ، قصه غربت غربی و رساله الطیر اما بعضی داستانها به نظرم برای مخاطب آشنا به ادبیات عرفانی و عرفان، بدون خواندن شرح ورمزگشایی هم قابل فهم هستند. برای مثال فی حقیقه العشق، رساله فی حاله الطفولیه وروزی با جماعت صوفیان. البته این نکته که نوشتم به معنی بی نیازی از شرح نیست اما درک این داستانها در مقایسه با داستانهای رمزی به نظرم سهولت بیشتری دارد.🔖بخش سوم کتاب شامل گزیده هایی از چندرساله سهروردی است که در واقع داستان نیستند و متن‌هایی برای فهم بهتر نگاه فلسفی اوست.🔖بخش چهارم‌ و پنجم کتاب، شرح داستان ها و رساله های سهروردی است که شرح تک به تک با همان ترتیبی که خود داستانها و رساله ها در بخش دوم و سوم کتاب آمده ذکر می‌شود. این شرح هم شامل لغات سخت و قدیمی است که مخاطب امروز با آن ‌ها آشنا نیست، هم شرح و تفسیررمزهای ذکر شده در داستانهاست. در این بخش نویسنده هرجا ضرورت داشته منابع را ذکرکرده است.🔖بخش ششم کتاب،فهرستهای گوناگون کتاب از جمله فهرست آیات قرانی، احادیث و اقوال، نام، اشخاص وکتاب ها و ... است که برای افرادی که جدی‌تر این کتاب را می‌خوانند بر اعتبار کتاب می افزاید.🔖داستانهای سهروردی بسیار کوتاه هستند مانند عمر خودش که در 36 سالگی به دستور ملک ظاهر شهید شد اما شرح و تفسیر همین داستاهای کوتاه صفحات بسیاری طلبیده است که این نشانه عمق داستانهاست. ضمن آنکه به نظرم یکبار خواندن این کتاب کافی نیست.🔖 تلاش دکترپورنامداریان واقعا قابل تقدیر است. ایشان با روشهای تاویلی به تحلیل نمادها ومفاهیم پنهان در آثار سهروردی پرداخته‌اند. باید چنین صاحب نظرانی را بسیار ارج نهاد. درعین حال آرزویم این است که مسیر پیش رو در رشته ادبیات و فلسفه به طور مستمر پرورنده‌ی چنین افرادی باشد و درک نگاه فلسفی سهروردی و خلاقیت او در اندیشه‌ورزی جای مهمتری را در فکر و دغدغه ایرانیان امروز بیابد........پ.ن۱: این کتاب هدیه تولد پارسالم بود از طرف خواهرم که می‌دانست چقدر این کتاب را و سهروردی را دوست دارم.پ.ن۲: فکر می‌کنم هفت ماه درگیر خواندنش بودم. هر روزی که وقت و توانش را از نظر ذهنی داشتم، دو سه صفحه می‌خواندم.پ.ن ۳: کتاب سختی بود و باید چندبار خواند.پ.ن۴: کتاب دو ماه پیش تمام شد. این متن را همان موقع در بهخوان برای معرفی کتاب نوشتم و به نظرم رسید اینجا هم بازنشر کنم.پ.ن۵: در یک کلام، این کتاب هم می‌گوید باید روی خودمان کار کنیم.</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 23:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب &quot;نفوس مرده&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-p6cgwuvvmwdk</link>
                <description>نفوس مرده نوشته گوگول، کتابی در نقد برخی عادات و خصلت‌های موجود در جامعه و فرهنگ روسیه قرن نوزدهم است.ظاهرا قرار بوده این اثر یک سه‌گانه (تریلوژی) باشد اما مرگ گوگول در ۴۳ سالگی آن را ناتمام گذاشته است.نسخه کنونی اثر در واقع جلد اول آن است که سال ۱۸۴۲ و در زمان حیات او منتشر شد. او در حال نوشتن جلد دوم بوده اما جلد دوم به چاپ نرسید و آنچه در نسخه کنونی به عنوان جلد دوم نام گرفته، از روی دست‌نوشته‌های پراکنده و ناقص او جمع‌آوری شده است.چند ویژگی برجسته این اثر به نظرم می‌تواند این موارد باشد:🔖شخصیت‌پردازی: یکی از خصایص درخشان این اثر شخصیت‌پردازی آن است. این شخصیت پردازی نه فقط در مورد شخصیت اصلی داستان یعنی چیچیکوف که در مورد بسیاری از شخصیت‌ها از جمله ملاکان به چشم می‌خورد.در مورد شخصیت اصلی، در دو فصل جداگانه به کودکی این شخصیت، دوران رشد و نوجوانی، پدر و خانواده‌اش ، همکلاسی‌ها و دوستانش، مدرسه ومعلمش پرداخته شده است. در واقع به شیوه‌ای شخصیت چیچیکوف مطرح می‌شود که به راحتی دلیل جاه طلبی‌ها، رفتارهای عجیب، ثروت دوستی و در عین حال زحمتکش و باهوش بودن او برای مخاطب روشن می‌شود.🔖طنز پردازی: گوگول یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است. در این اثر نیز به راحتی توانسته موقعیت طنز داستان و شخصیت‌ها را برای خواننده شرح دهد. او خیلی‌ جاها به کنایه از مردم فرهیخته روسیه سخن می‌گوید. به نظرم، قدرت طنز پردازی گوگول، یکی از دلایل خوشخوان بودن این اثر است.🔖نقد فرهنگ روسی: نقد آداب و مراسم‌، شایعات، لباس پوشیدن، شیوه تکلم و …و همچنین نقد غلبه فرهنگی غرب بر روسیه در سال‌های نوشتن این اثر یکی از محورهای مهم این کتاب است.🔖تضاد طبقاتی: در این اثر ما شاهد فقر بخش‌های گسترده‌ای از مردم هستیم .مردم عادی و دهقانان در شرایط بسیار سختی از نظر مالی و فرهنگی زندگی می‌کنند و راهی هم برای بهبود اوضاع خود ندارند و هر جا هم فرصتی می‌یابند دزدی می‌کنند و این در تضاد با ثروت و رفاه بسیار در طبقات بالای جامعه است. البته ثروتمندان هم مرتکب جرم می‌شوند ولی نوع جرمشان با مردم معمولی متفاوت است.🔖 نقد بروکراسی و روندهای اداری: گوگول قبلا و در سایر آثارش مثل بازرس، شنل و …بوروکراسی را نقد کرده و اینجا هم وجود فساد، رشوه، پارتی و … در اداره امور و در سازمانهای مختلف، بارها مورد اشاره قرار گرفته است.🔖کسالت و ملال: از دیگر مضامین مورد اشاره گوگول وجود کسالت، ملال و سستی در بخش‌هایی از جامعه روسیه است. او به خصوص در جلد دوم این اثر بر دوری از بیکاری، اهمیت زحمت کشیدن و کار به عنوان راه حلی برای برون رفت از اوضاع نابسامان روسیه تاکید کرده است.به نظرم می‌آید اگر این اثر ادامه پیدا می‌کرد، نبوغ و قلم گوگول ممکن بود ما را به آرمان شهری بکشاند که در آن دست کم مشکلات اداری و بروکراسی وجود نداشته باشد.🔖شیوه روایت: شیوه روایت گوگول در این اثر جالب است. او گاهی خود را هم‌ردیف مخاطب قرار میدهد و توجه مستقیم به مخاطب و نظر احتمالی او دارد.برای من خواندن آثار گوگول لذت بخش است و معمولاً آثار او را با حال خوبی به پایان می‌رسانم.</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 23:01:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلال آل احمد-۱</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DB%B1-kkelfermdrvi</link>
                <description>مقدمهامسال یک پروژه برای خودم تعریف کردم؛ پروژه جلال-سیمین خوانی.قصد داشتم تمامی آثار داستانی این دو نویسنده عزیز را بخوانم.تا الان که این متن را می‌نویسم چندتایی از جلال خوانده‌ام و چندتایی مانده.این مطلب معرفی سه کتاب جلال آل احمد است که قبلا در سایت بهخوان نوشته بودم و دوست داشتم با دوستان خوبم در اینجا هم به اشتراک بگذارم.جلال آل احمد نویسنده خوبی است و از آن مهمتر انسان صادقی است. او خودش یک کتاب است که باید خوانده شود.اولین کتاب: دید و بازدید عیددید و بازدید که اولین اثر داستانی جلال ال احمد بوده در سال 1324 منتشر شده و مجموعه ای از دوازده داستان کوتاه است.عناوین این داستانها عبارتند از: دید و بازدید، گنج، زیارت، افطاری بی موقع، گلدان چینی، تابوت،شمع قدی، تجهیز ملت، پستچی، معرکه، ای لامس‌سبا!، دومرده.دو موضوع در این داستانها چشمگیر است:یک- توصیف و نقد جامعه مذهبی: جلال در داستانهای گوناگون این مجموعه از جمله «زیارت»، «گنج»،«تابوت»، «ای لامس‌سبا» توصیفی از جامعه مذهبی دهه 20 و باورها و اداب و رسوم واعتقادات آنها ارائه می‌کند. برای مثال عیددیدنی با شخصیت‌های مذهبی و مدل عیدی دادنشان، آداب بدرقه زائر، باور به تقدیرگرایی، شفا با آب تربت، آداب تشییع و جلسات مذهبی از جمله این موارد است.به نظر می‌رسد برخاستن جلال از یک خانواده مذهبی و بزرگ شدن او در محیط مذهبی به او تسلط کافی برای به کار بردن زبان واصطلاحات و تسلط بر فرهنگ حاکم در فضاهای مذهبی را داده است.علاوه برتوصیف جامعه مذهبی، جلال سطحی نگری و ظاهر گرایی، جبرگرایی و رفتارهای بدون پشتوانه عقل را در جماعت مذهبی‌های آن دوره مورد نقد قرار می دهد.دو- توصیف و نقد فرهنگ عوامانه : جلال در مجموعه این داستانهای کوتاه، درباره فرهنگ عموم جامعه می نویسد و برخی باورها و نگاه رایج در عموم جامعه را به نقد می کشد.برای مثال موضوعاتی مثل فشاراجتماعی بر افراد ازدواج نکرده یا بدون فرزند، رواج خرافات و جادو جنبل،دو رویی، بی تفاوتی اجتماعی و فضولی از جمله این موارد هستند.به طور کلی می‌توان این داستانها را در نقد فرهنگ و دینداری سطحی شده در جامعه دانست.جلال در این کتاب، چندان نقدی به حکمرانان ندارد و شاید تنها جایی که بشود اشاره‌ای یافت، پاسبانان در داستان «شمع قدی» باشند.داستانها کشش دراماتیک خاصی ندارند و بیشتر توصیفات رخدادها هستند.در این اثر نشانه های جلال سالهای بعد پیداست. هم جلال نویسنده و هم جلال روشنفکر و دغدغه‌مند.از رنجی که می‌بریمجلال در این کتاب، که آن را سیاسی‌ترین اثر او می‌دانند، تکه‌ها و گزارش‌هایی از مبارزات سیاسی در دهه ۲۰ خورشیدی را نوشته است.این مجموعه داستان شامل هفت داستان کوتاه است که در سال ۱۳۲۶ منتشر شده یعنی همان سالی که جلال از عضویت حزب توده خارج می‌شود.تجربه فعالیت‌های سیاسی جلال و فهم او از مکانیسم قدرت و سرکوب در داستانهای این مجموعه نمایان است اما داستانها به یک اندازه سیاسی نیستند؛ برخی از آنها راجع به افرادی است که خودشان چندان فعالیت سیاسی خاصی علیه رژیم نکرده اند اما به نحوی درگیر مبارزات شده‌اند.به جز دو داستان اول که کاملا مرتبطند و پیرامون یک رخداد سیاسی هستند، بقیه داستان‌ها ظاهرا پراکنده اند اما در واقع همه آنها حول و حوش مبارزه سیاسی غالبا در منطقه مازندران سامان یافته‌اند.موقعی که داستانها را می‌خواندم احساس خوبی داشتم از اینکه جلال این ماجراها را نوشته. آنچه را از آن سالها دیده و شنیده و زندگی کرده، فقط برای خودش نگه نداشته و ما را هم سهیم کرده است.نثر جلال مثل خودش بیقرار و ناراضی است، کوتاه و شتابان. این نثر برای بیان درونیات این آدم و دنیایش بهترین است اگرچه در سال‌های بعد و در &quot;مدیرمدرسه&quot; و &quot;نون و القلم&quot; بهتر از آن هم می‌شود.سرگذشت کندوهاکتاب &quot;سرگشت کندوها&quot; نوشته جلال آل احمد را می‌توان روایتی نمادین از تصمیم و عزم یک جامعه برای رهایی از زیر بار استثمار و بازگشت به اصل خود دانست.این کتاب ۶۴ صفحه‌ای در دو بخش روایت می‌شود: زندگی کمندعلی بک، صاحب کندوها و داستان زندگی خود زنبورها.زنبورهای منظم و پرتلاش گرفتار طمع کمندعلی بک برای تولید بیشتر عسل شده‌اند و حالا باید تصمیم بگیرند که این شرایط را تحمل کنند یا راه دیگری در پیش بگیرند.از نقاط قوت کتاب موارد زیر به نظرم می‌رسد:✅️نثر روان، ساده و دلنشین داستان.✅️نگارش دقیق و محققانه جزییات پرورش کندوی زنبورهای عسل.✅️نقد عادت پرستی و تن دادن به وضع موجود.✅️مطرح کردن دیدگاه‌های مخالف دیدگاه اصلی در قالب گفتگو در داستان✅️شخصیت‌پردازی زنبورها باوجود کوتاه بودن داستان✅️ نام‌های بامزه‌ی زنبورها مثلا شاباجی خانم ملکه زنبورهاستآیا شما از کتابهای جلال خوانده اید؟ نظرتان راجع به او و نوشته‌هایش چیست؟</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 22:13:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین،مترو، موتور، اسب</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-ucwtjseqyefk</link>
                <description>هفته پیش به این فکر کردم که اگر بخواهم مسابقه ویرگول راجع به ماشین را شرکت کنم راجع به چه موضوعی می‌توانم بنویسم.فکرم به جایی نرسید.من نه ماشین دوست دارم نه رانندگی.همیشه به شوخی می‌گویم من فقط تفاوت پراید و وانت و اتوبوس را از هم تشخیص می‌دهم بقیه خودروها از نظرم شبیه همند.🤷‍♀️دوستانم می‌گویند مرضیه بالاخره بعد این همه سال کار، پولهایت را جمع کن و یک ماشین بخر. آنها از مشکلات دیگرم بی‌اطلاعند و من هم چیزی نمی‌گویم ولی جواب‌می‌دهم: من فقط برای جابجایی دوست دارم یک اسب سفید شاخ دار داشته باشم و لاغیر.👍💚🦄واقعا هم خیابانهای تهران ترسناکند. رانندگی بیشتر راننده‌های قانون شکن اذیتم می‌کند.کلا با احتیاط زیاد از خیابان رد میشوم. یکبار یک ماشین، ناغافل و سریع از در ورودی یکی از مراکز پلیس بیرون آمد. برخورد نکرد اما مماس به من رد شد. یک سرباز پشت فرمان بود. وسایلم ریخت. تعادلم را از دست دادم اما سالم بودم. بعد از ان، احتیاطم بیشتر شد.البته فکر نکنید من خیلی هم با ماشین بیگانه بوده ام. نه! من یک دوره طولانی مسافر تاکسی بوده‌ام و از آن طولانی تر با اتوبوس و مترو این طرف و آنطرف رفته‌ام. راستی اتوبوس و مترو ماشین محسوب می‌شوند؟🤔😅خلاصه که ماشین سوار شدن و پیاده شدن بلدم. موتور چی؟ آیا موتور، ماشین است؟ 🤭🙃یک خاطره بگویم.یادم است یکبار مسیری را اشتباه رفتم. کلی پیاده رفته بودم. ته کوچه از تنها انسانی که مشاهده می‌شد، راه را پرسیدم. مردی قوی هیکل بود، وقتی حال نزار مرا دید گفت سوار شوید میرسانمتان.اقا یک موتور داشت. واقعا مدلش را نمیدانم ولی حس میکردم موتور خوبی است. مشکل این بود که من از سوار شدن عقب موتور میترسم. از طرفی میخواستم دستم به بدن اقای محترم نخورد برای همین پیراهن سفید ایشان را به دست گرفتم. اخر مسیر پیراهنش انقدر کشیده شده بود که بخشهایی افتاده بود روی شلوار.حال بدی داشتم. تمام مسیر حس می‌کردم ممکن بود بیفتم. حال راننده از حال من هم بدتر بود و فک کنم با خود عهد کرد دیگر هرگز کسی را سوار نکند.🤷‍♀️ولی نمی‌دانم چرا آن موقع که سه سالم بود و عمو مرا جلوی موتورش می‌گذاشت کلی کیف می‌کردم.❤️ روحشان شاد.راستی اسب هم سوار شده ام. اگر ماشین محسوب می‌شود می‌توانم خاطرات اسبی‌ام را بگویم؟ 😅به هرحال نوعی مرکب است دیگر! جمع بندی: به نظرم می‌رسدکه نه، با این وضع نمی‌شود در این مسابقه شرکت کرد باید به فکر مسابقه دیگری باشم.😁😅✍️پ.ن: بیخیال ماشین و مسابقه، چه خبر از کتاب‌هایی که میخوانید؟ خودم جلد آخر &quot;آتش بدون دود هستم و کند پیش می‌رود...</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 22:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت درهای بسته...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-tnar36mze0ux</link>
                <description>تو همه‌ی درها را بسته‌ایو می‌گویی بیااز کدام در بیایم؟ راهی بگشا برای نزدیک شدندلم برای برگ‌های سبز درختانی که زیر آنها قدم زده‌ای تنگ می‌شودو برای آفتاب آن‌زمان که بر دستانت می‌تابدو ...برای بسیاری چیزهای دیگر که حوصله نوشتن آنها را ندارم 🤷‍♀️ خلاصه اش همان دلتنگی‌ است.پ.ن:۱.اگر می‌توانید موقع ناهار و شام، لقمه را در دهان بگذارید و آن را بدون درد بجوید، بدانید که غرق نعمت پروردگار هستید. آدمهایی هستند که درد می‌کشند و همین کار به ظاهر ساده را نمی‌توانند...۲. این روزها کتاب &quot;نفوس مرده&quot; از گوگول را میخوانم، درکش می‌کنم، انگار من هم در روسیه آن زمان بوده ام. گوگول را اندازه داستایفسکی دوست دارم.۳. راستی، به نظر شما سن نوشته‌های من چندساله‌است؟ یعنی از روی نوشته‌های من حدس می‌زنید چند ساله باشم؟۴. به پیشنهاد آقا سعید که در نظرات آمده، کمی سطرهای اول را بازنویسی کردم. ممنونم.</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 22:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی اکلیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-w2skvi3x47rf</link>
                <description>او متاثر از جهانی بود که در آن می‌زیست، کتاب‌هایی که می‌خواند و محموله‌های دانش که در آنها غرق بود و تصمیم داشت یک روز از سوراخ انتهای یکی از محموله‌ها خود را نجات دهد و نفسی تازه کند.بیرون، صدایِ پرندگان شنیده می‌شد. او یک آدمِ معمولی بود؛ مثل ستارگانِ شب کویر که همه در نهایت درخشندگی، شبیه همند.در آن زمان، رودخانه‌های زرین جریان داشتند که درخشش آنها هوش را از سر هر بیننده‌ای می‌ربود. آنها نقطه‌ی آغاز و پایان نامشخصی داشتند و درخشش آنها شبیه خطوط اکلیل بر کناره‌های چشم دخترکان نوجوان بود؛ آبی اکلیلی.رودخانه آبی اکلیلی منتظر بود، فقط برای دیده شدن و گذر نیامده بود، رودخانه آمده بود تا او را سوار قایق با خود ببرد اما او هنوز تصمیم نگرفته بود، تازه از محموله خارج شده بود و تماشا او را کافی بود.قایق کم کم به کرانه‌های آبخوست رانده می‌شد.دلش شبیه چشمکِ اکلیل‌های رودخانه، بالا و پایین می‌رفت. نمی‌دانست چه نیرویی است که او را به سوی قایق و قایق را به سوی آبخوست می‌راند؟پ.ن:۱. نوشته شده در فروردین ۱۴۰۴، فکر کنم بعد از خواندن آتالا و رنه با ترجمه دکتر کزازی بود. یادم است آن روزها من محو چشم‌اندازهای ناب کتاب بودم.۲. &quot;آبخوست&quot; معادل فارسی جزیره است. دوستش دارم، قشنگ است به نظرم.۳. این‌ها را که گفتم و نوشتم بی‌خیال، خودتان چطورید؟</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 21:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موازی خوانی کتاب؛ خوب یا بد</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-cetlszwraaub</link>
                <description>دقیقا یادم نمی‌آید از چه زمانی موازی خوانی را شروع کردم ولی به گمانم باید همین یکی دو سال اخیر باشد.البته آن موقع‌ها که دانشجو بودم موازی خوانی اجباری بود چون هر ترم درس‌های مختلف با کتابها و مقاله‌های مختلف داشتم و باید برای کسب نمره همزمان ظرف سه ماه همه را می‌خواندیم.اما این موازی خوانی که می‌گویم، دلبخواهی است.موازی خوانی در وهله اول کار اشتباهی به نظر می‌رسد چون تمرکز را از بین می‌برد، آدم را حواس پرت می‌کند و انگار بر تعداد دغدغه‌ها، مشکلات، آدم‌ها و رخدادهای پیرامونت اضافه می‌کند مثلا نمی‌دانی به مشکلات خودت فکر کنی یا به سرنوشت ایفی ژنی یا درخواست‌های عجیب آقای چیچیکوف یا باید مثل سهروردی همه اینها را بی‌اهمیت بدانی و بال بگشایی به عالم مثال و با جبرئیل به گفتگو بنشینی و وقتی آمدی روی زمین، پیکی به زابلستان بفرستی و رستم را به یاری بطلبی برای نبرد با اشکبوس و کاموس کشانی و خاقان چین... و آخر شب دوباره یادت بیفتد که باید به مشکلات خودت هم فکر کنی و دوباره فردا...با همه اینها، چرا آدمها موازی خوانی می‌کنند؟به نظرم مهمترین دلیل گرایش به موازی خواندن کتابها، نوسان حالات و روحیات آدم‌هاست، مثلا وقتی دلتان گرفته با وقتی که پرانرژی هستید و وقتی که ذهنتان آماده کشف و کلنجار رفتن و تحلیل است، با وقتی که دوست دارید از نقطه‌ای که در جهان واقعی در آن هستید فاصله بگیرید، یا مثلا وقتی جمله‌ای یا بیتی یا توصیفی از نویسنده‌ای می‌خوانید و حس می‌کنید اگر بقیه آثار او را بخوانید راهی نو در زندگی‌تان گشوده می‌شود یا...همه این حال‌ها کتاب‌هایی با موضوعات گوناگون می‌طلبد.به نظرم دومین دلیل موازی خوانی، داشتن احساس یک مهندس معدن است یا یک کاوشگر طلا در آلاسکا. مدام و متنوع می‌خوانی چون امید داری یکی دو تا از اینهمه کتاب، آنی باشد که برایت بماند، رفیق شوید، هم‌مسیر شوید و این دوستی، نقطه عطفی باشد در زندگیت.آیا موازی خوانی خوب است؟برای بعضی بله، برای بعضی نه.بعضی دوست دارند و می‌توانند، بعضی دوست ندارند یا نمی‌توانند.هیچ کدام هم بر دیگری برتری یا افتخار ندارد.این‌ها نظر من بود راجع به موازی خوانی کتاب. نظر شما چیست؟عکس با هوش مصنوعی ساخته شده</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 00:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعدی؛ حکیمِ سخن‌گوی بسیار دان</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86-tv71r9acoulr</link>
                <description>امروز روز بزرگداشت سعدی است‌ اهمیت و جایگاه سعدی  و کتاب‌هایش را از کودکی و از دوران مدرسه می‌شناسیم و معمولا ابیاتی از غزلهای او یا حکایت‌هایی از او را خوانده و شنیده‌ایم.اما من تا سال گذشته نتوانسته بودم هیچکدام از کتاب‌های او را کامل بخوانم اما پارسال شد.خواندن بوستان را حوالی خرداد ۱۴۰۳ آغاز کردم. روزهای انتخابات بود و داوطلبان انتخابات در حال مناظره. یادم است با خودم فکرهای عجیبی می‌کردم مثلا کاش می‌شد یکی از ملاکهای شورای نگهبان برای احراز صلاحیت، میزان آشنایی داوطلبان با باب اول بوستان باشد؛ همان بابی که عنوان آن «در عدل و تدبیر و رای» است. یا مثلا می‌شد سعدی زنده باشد و داوطلب انتخابات بشود و من با افتخار هشتگ بزنم #رای_من_سعدی. کسی که بتوانم از کاردانی و درایتش مطمئن باشم. و حتی اگر کاری برای بهبود اوضاع از دستش بر نمی‌آمد دست‌کم از احترام و ادب و کلامش حظ می‌کردم... اوایل قصدم این بود که از بوستان شبی یک صفحه بخوانم و تا پایان سال تمامش کنم اما وقتی شروع کردم بعضی شب‌ها بیشتر خواندم و بعضی شب‌ها اصلا نخواندم و به هر حال زودتر از زمانی که تصور می‌کردم تمام شد.   سعدی به واقع استاد سخن است و کلامش دو ویژگی بارز دارد؛ هم بسیار منطقی، سنجیده، کاردان و خردمند است، هم نازک اندیش و لطیف و پرمهر.  سعدی دل آدمی را زنده می‌کند و به نظرم این از باب حکمتی است که در کلامش نهفته است. کتاب‌های سعدی را نه یکبار که باید بارها و بارها خواند.</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 17:44:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواندن به مثابه بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-n5hld0bwuljv</link>
                <description>سلامهرسال مطلبی راجع به کتاب‌هایی که خونده بودم می‌ذاشتم، ولی امسال قصد ندارم چنین مطلبی منتشر کنم فقط چند تا نکته کوتاه:پارسال سال پربرکتی از نظر کتابخوانی برای من بود، کتاب‌های خوبی خوندم.پارسال عضو سایت &quot;بهخوان&quot; شدم. اونجا خودمونی بگم :) رسما روم کم شد 😅🙃 تا دیگه ادعای کتابخون بودن نداشته باشم...ماشاءالله بهشون... ولی آهسته‌خوانی یه چیز دیگه است...پارسال نمایشنامه‌های بیشتری خوندم و دیدم چقدر لذت بخشه نمایشنامه خوندن و کاش می‌تونستم بنویسم...یه چیزی که خیلی بهش فکر می‌کنم اینه که حتما گنجینه‌های شاعران فارسی زبان را بخونم؛ سعدی، حافظ، مولانا، عطار، نظامی، فردوسی و ..واقعا اینا گنج هستند... حیفه نخونیم... پیشنهادم به دوستای عزیز ویرگولیم اینه که اگه وقت کمی دارید برای مطالعه، شبی یک صفحه از کتابهای این شعرا مطالعه کنید. خیلی خوبن...من زیاد صحبت کردم، شما بگین چی خوندین؟ چی می خونین؟....اصلا بی خیال...خودتون خوبین؟</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 20:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای دگرگون‌کننده حال‌ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-st8rv2uh8npa</link>
                <description>من به کاغذ سفید می‌نگرم. او به من. فکر می‌کنیم چگونه می‌توانیم با هم رابطه بهتری داشته باشیم؟ من دیگر نمی‌نویسم و کاغذهای سفید روی هم تلنبار شده‌اند و احتمالاً دلیل آن را نمی‌دانند. شاید گمان می‌کنند به خاطر کیفیتشان است یا ابعادشان یا میزان سفیدی‌شان که باب دل من نیستند! اما آنها اشتباه می‌کنند. آنها در کمال زیبایی و مطلوبیت هستند.  مداد هم کنار کاغذ قرار گرفته و فکرهای مشابهی دارد. او هم فکر می‌کند که دلیل ننوشتن من چه می‌تواند باشد. چرا خودش و هیچ کدام از هم قطارهایش مورد پسند من نبوده‌اند تا با آنها چیزکی بنویسم؟ اما هیچ کدام از فکرهای آنها درست نیست. من فقط این روزها حال ناشناخته‌ای دارم که نمی‌تواند روی کاغذ سفید متمرکز و منسجم نوشته شود. همین. چاره کار به نظر خودم گذشت زمان است و شکیبایی.حالا من معمولا روی کاغذ کاهی‌ می‌نویسمپ.ن ۱: عیدها مبارکپ.ن ۲: دنیا همیشه همین بوده. دقیقا همان زمان که کسی خوشحال است کسی در جای دیگر این جهان غمگین است و برعکس.پ.ن ۳:  عالم پُر است از تو غایب منم ز غفلت تو حاضری ولیکن  من آن نظر ندارداز عطارپ.ن۴: راستی وقت نشد پز بدهم :))) پارسال بوستان را کامل خواندم...پ.ن ۵: خدا را شکر</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 23:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک وجود...</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-cmkmqv4scwav</link>
                <description>دیشب که راجع به آنولین نوشتم و گفتم این چند وقته یادش بودم، خیلی از دوستان، در بخش نظرات نوشتند که اون‌ها هم یادش بودن.چقدر این پیوستگی قلب‌ها قشنگه، این یاد کردن از آدم‌هایی که برامون عزیزن، اون لحظه انگار دیگه ما یه هویت جداگانه نیستیم، انگار زلال می‌شیم، شیشه‌ای می‌شیم، نور می‌شیم، از مرزهای جغرافیایی، از بدن‌ها، از همه عناصر مادی و غیرمادی رد می‌شیم و می‌ریم پیش اونی که به یادشیم...یگانه می‌شیم باهاش،...انگار اون لحظه که یاد هم هستیم، بیشتر می‌فهمیم که یک وجودیم، یک جانیم، ...پ.ن:  ۱. تا چند جویی آخر، از جان نشانِ جاناندرباز جان و دل را ، کین راه بی نشان است۲.چون به جان فانی شدی، آسان به جانان ره بریزان که از جان تا به جانان تو، ره دشوار نیست</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 22:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد آنولین</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%86%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-zna41tf593gb</link>
                <description>این چند ماهه یه موقع هایی بوده که یاد آنولین افتادم. گاهی فکر می‌کنم مثل یه خیال گذرا بود؛ پرشتاب و دست نیافتنی. آنولین زندگی عجیبی داشت که انگار از زندگی معمول آدمها اصیلتر و موثرتر بود. البته این بخاطر انتخاب‌های خودش بود. آنولین به عنوان یه دختر مسیحی خودش انتخاب کرده بود، به همه با هر عقیده‌ای احترام بذاره. با مخالفانش مهربان سخن بگه. امام علی رو دوست داشته باشه. از احساس و حالش بنویسه. با همه سختی که تجربه می‌کرد به کامنتها پاسخ بده. تجربه‌هاشو بگه. به آدمها اهمیت بده. نترسه. تعلقی به دنیا نداشته باشه و تا لحظه آخر زندگی کنه و حتی اینقدر دوستان ویرگولیش رو عزیز بدونه که بعد از مرگش هم براشون بنویسه. همه اینها آنولین رو برای ما عزیز و دوست داشتنی کرد.آنولین عزیز! یادت در قلب ما به رنگ طلایی درخشانه.</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 22:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودم برای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-gkfenrssbx4h</link>
                <description>مرضیه! نوشتن خلاق مثل داستان‌نویسی و شعر و موارد مشابه به میزان زیادی شجاعت نیاز داره.شجاعتِ مواجه شدن با خودت. چون این شکل از نوشتن از اعماق جانت، از عمیق‌ترین لایه‌های شخصیتت، از تمامی تجربه‌های بودنت میاد. این تجربه‌ها گاهی آشکارند و گاهی پنهان و در هر دو حالت لایه لایه و پیچیده.مرضیه آیا زمانش رسیده؟ آیا شجاعتشو داری که با اون عمیقترین‌ها مواجه بشی، اجازه بدی بیان شخصیت داستانهات بشن. شکست بخورن. اشک بریزن. بدجنس باشن. سر دو راهی های اخلاقی درمانده بشن. قضاوت کنن. دلشون بشکنه. ظلم ببینن. بی‌رحم بشن. گناه کنن. تسلیم بشن. ناامید بشن. خسته بشن...بذار یه جور دیگه بپرسم مرضیه. آیا حاضری داستانهایی بنویسی که در اونها آدمها رنج بکشن و دیگران رو برنجونن؟ آیا دلت میاد؟ یا می‌خوای وسطش همه چی رو خراب کنی و همه کاراکترها رو مثبت کنی و فقط به بخشی از کاراکترهای اجازه زندگی بدی؟ و یه داستان بی مزه خنک سطحی بنویسی؟ می‌ترسم نذاری این تضادی که با همه وجودت در این عالم احساسش کردی به دنیا بیاد؟ آیا می‌تونی؟ آیا شجاعتشو داری؟ بهش فکر کن و تصمیمتو بگیر. اگه شجاعتشو نداری نوشتنو ببوس بذار کنار برای همیشه.# از نامه‌های خودم برای خودم...همینقدر متکثر، همینقدر واحددر هر طرف ز خیلِ حوادث کمین‌گهیستزان رو عِنان‌گسسته دَوانَد سوارِ عمراز حافظِ جانم...</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 19:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا یک پیاله‌ موسیقی بی‌کلام</title>
                <link>https://virgool.io/Snappnevesht/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-abdyege4s33p</link>
                <description>می‌گوید: عرب‌ها هم از ایرانی‌ها یاد گرفته‌اند آهنگ بسازند!به صندلی عقب تکیه داده‌ام. بلندگو بغل گوشم است. هر چه دقت می‌کنم فقط کلمات عربی می‌شنوم.از راننده می‌پرسم کجایش ایرانی است؟- ریتمش. مثل بندری‌های ایرانی است. قبلا اینطوری نمی‌ساختند.موسیقی بندری و عربی تاحدودی شنیده‌ام اما به واقع آنقدر تخصصی ندارم که حرفش را تائید یا رد کنم.**********************می‌گوید: من خودم ترکم ولی کردی و لری را تاحدی می‌دانم و خوشم‌ می‌آید ولی ترانه برایم مهم است.می‌پرسم: الان این چه می‌گوید؟- نمی‌دانم خانم. باید دقت کنم. آخه خود ترک‌ها هم لهجه‌هایشان با هم فرق دارد. من ترکی ایران را می‌فهمم. این مال اونوره.*************آهنگ بعدی، رپ است...بعدی پاپ است...می‌گوید این آهنگها برای جاده مناسب است. می‌گذاری و یکسره می‌رانی...همینطور که موسیقی‌های مختلف پخش می‌شود کم کم مطمئن می‌شوم معنای &quot;ترانه موسیقی&quot; نزد او با معنای ذهنی من از آن متفاوت است.*****************می‌گوید من بیشتر آهنگ قدیمی دوست دارم. معین و مهستی...به او نمی‌گویم که من عاشق موسیقی مقامی خراسانم و تکه‌ای از قلبم در آهنگ &quot;سرو خرامان منی&quot; استاد شریف‌زاده جامانده...بعد با خودم فکر می‌کنم چطور اصالتا در نقشه‌ی ایران از سرزمینی در نقطه مقابل خراسانم، اما جانم تا بدین پایه دوستدار نواها و شاعران خراسان است...در فکر های خودم و تماشای درختان از پنجره غرقم. راننده تپسی همچنان گاهی راجع به موسیقی‌ها و چیزهای دیگری صحبت می‌کند. متوجه شده‌ام از جمله آدمهایی است که به طور کلی دوست دارند موقع رانندگی حرف بزنند چه مخاطب داشته باشند چه نه...****************نمی‌دانم چه شد که گفت من ایرانی اصیل هستم. اهل ایل شاهسون و بعد راجع به ایل شاهسون صحبت کرد.بیشتر از ۴۰ دقیقه بود که سوار تپسی بودم. ساعت ۱۵ بود. ترافیک بود. ناهار نخورده بودم. ضعف داشتم. قبلش دو جلسه پرگفتگو و پر بحث در محل کارم داشتم.حالم خوب نبود. کم کم داشتم حالت تهوع پیدا می‌کردم. گاهی در مسیرهای طولانی و زمانی که راننده زیاد ترمز می‌کند اینطوری می‌شوم.روایت قوم شاهسون از سوی راننده هنوز ادامه داشت.من سعی می‌کردم آرام نفس بکشم تا ۲۰ دقیقه آخر هم تمام شود و برسم خانه.همزمان شاهسون ها (به روایت آقای راننده) داشتند از ستارخان و باقرخان دفاع می‌کردند. بسیار خونریز بودند و سر می‌بریدند و رحم نداشتند و البته این اقدام‌ها چون علیه عثمانی و دشمن بود همراه با تحسین و هیجان راننده بیان می‌شد.*******************سکوت. من. نفس عمیق.*******************-خانم حال‌تان خوب است؟ظاهرا از آینه متوجه حالم شده.- نه کمی حالت تهوع دارم**********************- من هم همینطور بودم، رفتم دکتر، حتما بروید دکتر، اصلا می‌روید دکتر. داروخانه هم قرص هایی دارد ولی بروید دکتر بهتر است.شیشه جلو را پایین می‌آورد. باد می‌خورد به صورتم. کمی بهترم. آرزو می‌کنم در خانه نوشابه داشته باشیم. تنها درمان حالت تهوع برای من...موضوع ۲۰ دقیقه پایانی سخنان آقای راننده، تجربه ماشین گرفتگی و راهکارهای آن است...و سرانجام به مقصد می‌رسیم...از سوپر سرکوچه نوشابه می‌خرم.به یک پیاله مرا عالَم دگر سازید کزین جهانِ مکرر مرا ملال گرفت صائب</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 20:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندکلمه درباره... &quot;شما که غریبه نیستید&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%DA%86%D9%86%D8%AF%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-xkqixb6ghhpw</link>
                <description>با سارا - پ (پاییز) راجع به مرادی کرمانی صحبت می‌کردیم. همین چند ماه پیش. من گفتم که دوست دارم امسال کتابی از ایشان بخوانم. خوشحالم که شد و چه خوب که از این قلم دلنشین خواندم.هوشنگ مرادی کرمانی در کتاب &quot;شما که غریبه نیستید&quot; همانطور که از نام کتاب پیداست، دست مخاطب را مثل یک فرد &quot;آشنا&quot; می‌گیرد و با جزئیات و رخدادهای زندگی شخصی‌اش همراه می‌کند. او که متولد ۱۳۲۳ است، با بیانی شیرین و دلنشین، رخدادهای زندگیش را از دوران کودکی در روستای سیرچ  تا نوجوانی و جوانی در کرمان  می‌نویسد.این رخدادها ترکیبی از غم، بازیگوشی، شکست، پیشرفت، ارتباطات، اشخاص و رخدادهای به ظاهر بد و خوب است که اگر آنها را در ترازویی بگذاریم، حجم سختی‌ها و رخدادهای ناخوشایند و تلخ در زندگیش بیشتر است. موقع خواندن کتاب به این فکر می‌کردم که گاهی حتی یکی از این رخدادها می‌تواند سراسر زندگی فردی را متاثر کند اما مرادی کرمانی با وجود همه این رخدادهای سخت همچنان تلاش می‌کند، امیدوار است، آرزوها و علایقش را دنبال می‌کند و همین امید و تلاش است که او را به آرزوهایش می‌رساند.اگر به ژانر زندگینامه علاقه داشته باشید کتاب بسیار جذاب است. اگر مردم شناسی، علوم ارتباطات و جامعه شناسی دوست داشته باشید، کتابی خواندنی پیش رو خواهید داشت؛ کتاب پر از آداب و رسوم و باورهای عامیانه اهالی سیرچ کرمان است. همچنین ماجراهای اولین مواجهه او با رسانه‌هایی مانند عکس، سینما، رادیو و ...جالب است و در کنار آن نکاتی از فضای اجتماعی و فرهنگی دهه ۲۰ و ۳۰ خورشیدی در کرمان برایمان می‌گوید.از نکات قابل تامل زندگیش برایم این بود که بارها در کودکی‌اش بخاطر شیطنت‌هایش به او گفته بودند که فرد بدرد بخوری نمی‌شود اما چه خوب که او این حرفها را جدی نگرفت و ثابت قدم پای علاقه‌اش ماند و یکی از بهترین نویسندگان فارسی زبان شد.ممنون که خواندید و امیدوارم مفید بوده باشد.پ.ن: من خیلی اهل سفر نیستم. ولی امسال دوست داشتم دو نقطه کره زمین را از نزدیک ببینم. اولی سیرچ کرمان بخاطر این کتاب و دومی شهر بارسلون بخاطر کتاب سایه‌ی باد :))</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 17:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانی خانه دوست را پیدا کردم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-mvp85ptnzlvx</link>
                <description>امروز عصر بعد از بحثی که بین چند نفر و من پیش آمد و به هر حال تمام شد تا یکی دوساعت بی‌هدف در خانه راه می‌رفتم و مدام فکر می‌کردم این یکی حق داشت یا آن یکی.ذهنم درگیر شده بود و راه رهایی می‌جستم. طبعا اولین گزینه دوست صمیمی ام کتاب بود. گفتم امشب بنشینم کتاب کاغذی بخوانم، انگشتانم جلد سورمه‌ای شاهنامه‌ را لمس کرد...کتاب را باز کردم. نشانگر کتاب روی &quot;رفتن کنیزکان رودابه به دیدن زال زر&quot; بود. یک صفحه‌ای خواندم...می‌خواندم و هنوز فکر می‌کردم چرا آدمها در بحث و  اصلا در خود زندگی خودخواه می‌شوند؟ چرا فقط حق را به خودشان می‌دهند؟ می‌خواندم و ذهنم هنوز درگیر آن بحث بود و حیفم آمد که شاهنامه عزیز را با این حال بخوانم...🤷‍♀️گوشی را برداشتم و بی‌هدف گشتم و یهو دیدم داخل ویرگولم.چند پیام داشتم و یکی از آن‌ها شگفتانه (معادل سورپرایز) ویرگول بود :))بخش &quot;دوستان&quot; به ویرگول اضافه شد: راستش خوشحال شدم احساس کردم بالاخره انتقادم یک جایی به ثمر نشست...(حالا احتمالا آنها پست قبلی مرا اصلا ندیده‌اند ولی بگذارید با این تصور دلم برای دقایقی شاد شود و محتوای آن بحث کذایی را فراموش کنم 🙂)منظورم این پست است: خانه دوست کجاست؟پ. ن۱: همچنین داشتم فکر می‌کردم کاش فروشگاه خانمی که یکماه است خرید کردم، کالای اشتباه فرستاده و آخرش هم پولم را برنگرداندند از ویرگول یاد می‌گرفتند، احترام به مشتری را... پ.ن ۲: می‌توانم تا صبح درد دل کنم و چرت و پرت بنویسم ولی خب مخاطبان این صفحه عزیز و محترمند... همینقدر بی سر و ته نویسی را هم ببخشیدپ.ن ۳: شاید موقتپ.ن ۴: ولی واقعا چرا گاهی آدمها فقط خودشان را می‌بینند؟ </description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 21:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ دوست کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-uxwkzarg7jvg</link>
                <description>اول فکر کردم چون تازه گوشیمو عوض کردم، صفحه ویرگول رو این شکلی می‌بینم. فکر کردم لابد دستم خورده تنظیماتی چیزی عوض شده.بعد فکر کردم حتما میشه برگشت به حالت قبل ولی من چون کم وقت می‌ذارم و بالا و پایین و گوشه و کنار صفحه رو با دقت نمی‌بینم راهشو پیدا نمی‌کنم.... هنوز امیدوار بودم خودم مقصر باشم.امروز دیدم چند نفر از دوستان هم نوشتن که این تغییرات در واقع به روز رسانی جدید ویرگوله.🤷‍♀️🤷‍♀️🤷‍♀️خبباشه، باشه...مبارکه ویرگول!  ولی لطفا بخش &quot;نوشته‌های جدید دوستان&quot; رو به ما برگردونید.تازگی‌ها عاشق میوه‌های کاج شدم...پ.ن: بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکنمهر حریف و یار دگر می‌کنی مکنتو در جهان غریبی غربت چه می‌کنیقصد کدام خسته جگر می‌کنی مکناز ما مدزد خویش به بیگانگان مرودزدیده سوی غیر نظر می‌کنی مکن «مولوی»</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 22:23:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشنامه &quot;کرگدن&quot;؛ روایتی از انسان ماندن در اوج تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Marzi62/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-tdmf8tl2utif</link>
                <description>نمایشنامه‌ &quot;کرگدن&quot; اثر اوژن یونسکو داستان یک مسخ است. مسخ شدنی که ابتدا عجیب و غیرطبیعی به نظر می‌رسد اما هر چه تعداد مسخ شدگان بیشتر می‌شود افراد بیشتری پذیرای آن می‌شوند و دیگر آن را غیرطبیعی نمی‌دانند.هنگام خواندن اثر مهمترین سوال ذهنی‌ام این بود که چه افرادی با چه ویژگی‌هایی به این وضعیت دچار می‌شوند؟ اما وقتی نمایشنامه تمام شد سوالم این شد که چرا &quot;برانژه&quot; شخصیت اصلی داستان مقابل این مسخ شدن ایستاد و با دیگران همراه نشد و حتی زمانی که کمی وسوسه شده بود متوجه شد که اصلا نمی‌تواند تبدیل به موجود دیگری شود؟شاید یکی از پاسخ‌ها را بتوان در حرف‌های خود او یافت: &quot; من همون چیزی که هستم خواهم موند. من یه آدمم. یه آدم&quot;.برانژه نوعی اصالت انسانی را در عمل نشان داد. تلاش می‌کرد انسان باشد با اینکه می‌دانست کاملا شبیه و همرنگ دوستان و همکارانش نیست و گاهی مسخره‌اش می‌کنند. او مثل &quot;ژان&quot; خودخواه، نژادپرست و مبادی سرسخت آداب اجتماعی نبود. مثل &quot;بوتار&quot; خودش را عقل کل نمی‌دانست و متوهم نبود. مثل آقای &quot;پاپیون&quot; دنیاپرست و مادی‌گرا نبود، مثل &quot;آقای دودار&quot; خودش را به نحو افراطی منطقی نشان نمی‌داد و احساساتش را بیان می‌کرد و حتی مثل &quot;دزی&quot;، دختری که عاشقش بود، نمی‌خواست که خوشبختی فقط برای خودش باشد و حتی در لحظه‌های عاشقانه زندگیش به &quot;نجات بشر&quot; فکر می‌کرد.برانژه خوبی‌ها و بدی‌هایی داشت اما صادقانه خودش بود. خود انسانی‌اش و به نظرم این دلیل مسخ نشدن او بود. به نظرم این نمایشنامه‌ روایتی از تلاش برای  &quot;انسان ماندن&quot; در اوج تنهایی بود. روایتی از تن ندادن و تسلیم نشدن به روندهای غالب زمانه. نمایشنامه‌ای که می‌توان درباره آن بسیار نوشت.</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 17:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستانی همراه کتاب‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-arycjissomuo</link>
                <description>در ادامه یادداشت قبلی ...تابستان ۱۴۰۳ هم به سرعت گذشت و سهم من از آن این چند کتاب بود.در این نوشته فقط به تجربه کتابخوانی و درک خودم از آنها اشاره می‌کنم.بیگانه کاموبعصی نویسنده‌ها را آدم دیر و به سختی می‌رود سراغشان. یا وقت نمی‌شود یا اولویتت نیست.   کامو با وجود همه تعريف‌هایی که از او شنیده بودم‌ برای من چنین بود چنانکه معروفی و خالد حسینی چنین هستند. 🤷‍♀️🤷‍♀️🤷‍♀️می‌دانم بالاخره یکروز می‌روم سراغشان و امیدوارم هیچ نویسنده‌ای نباشد که برای همیشه در دسته‌ی نخواندنی‌هایم قرار بگیرد منتها باید زمانش برسد و زمان کامو تابستان امسال رسید و چه خوب نوشته شده بود این کتاب...بیشتر از او خواهم خواند.بارُن درخت نشین از ایتالو کالوینواین کتاب را که خواندم یاد این شعر عطار افتادم:   با عادت و رسم نیست ما را کار  ما کی ز مقام رسم و عاداتیماقدامی که کوزیمو شخصیت اصلی داستان انجام می‌دهد نوعی قیام علیه وضع موجود است در حوزه فرهنگ و شیوه زندگی و حکومت‌داری و ...  کتاب را به تدریج خواندم. تعلیق و هیجان خاصی برایم نداشت. نگران کوزیمو و شرایطش هم نبودم و می‌دانستم از پس مشکلات برمی‌آید.اما کتاب ایده قابل توجهی داشت و تامل برانگیز بود و از خواندنش راضی هستم.کشتن مرغ مینا از هارپر لیاز بهترین‌ کتاب‌های که این چند سال خواندم. کتاب در نقد نژادپرستی و پیش داوری‌های رایجی است که آنقدر ذهن و روان آدم‌ها را گرفته که متوجهش نمی‌شوند و آن را بدیهی می‌پندارند. این کتاب را بسیار دوست داشتم. شاید بعدا مفصل‌تر راجع به آن بنویسم.   فیلمش هم سالها پیش ساخته شده که من هنوز ندیده‌ام.به عنوان یک خانم ته دلم ذوق کردم که نویسنده این کتاب درخشان یک نویسنده‌ی زن است.دو نمایشنامهتابستان عضو یک گروه نمایشنامه خوانی در سایت ‌&quot;بهخوان&quot; شدم و در این مدت دو نمایشنامه معروف خواندیم: &quot;اتوبوسی به نام هوس&quot; از تنسی ویلیامز و &quot;ملاقات بانوی سالخورده&quot; از دورنمات.به نظرم مفهوم مرکزی اولین نمایش &quot;هوس&quot; و دومی &quot;بیعدالتی&quot; بود. از هر دو خوشم آمد.از شما چه خبر؟  فرصت کردید این تابستان کتاب بخوانید؟  اگر خواندید خوشحال می‌شوم در کامنتها بنویسید چه کتابی خواندید و چطور بوده؟پ.ن ۱: همچنان با سرعت لاک پشتی سعدی می‌خوانم.پ.ن ۲: چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخورپ.ن ۳: دل‌تون آروم 🩵</description>
                <category>مرضیه</category>
                <author>مرضیه</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 20:56:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>