<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه علامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Marziye_allami73</link>
        <description>روانشناس و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:03:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2875998/avatar/j7oZGP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه علامی</title>
            <link>https://virgool.io/@Marziye_allami73</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در مسیر موفقیت و رشد فردی به این ۱۰ نکته دقت کن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Marziye_allami73/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%B1%DB%B0-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D9%86-qz4v4pjkmvfl</link>
                <description>۱. باورهای ناکارآمد در حوزه ی توانمندی?ثروت? و موفقیت? را شناسایی و بازسازی کنید.مثلا همیشه از نزدیکانت شنیده ای که : « تو هیچ چیزی نمی شوی، تو به هیچ جایی نمی رسی».این باور غلط به شما اجازه ی شد کردن نمی دهد،پس لازم است باورتان را اصلاح کنید.۲. خلاقیت و نوآوری داشته باشید.از خودتان بپرسید من چه چیز تازه ای میخواهم ارائه بدهم؟۳. وقتی همه یک کاری را انجام می دهند شما آن کار را انجام ندهید.۴.از خودتان بپرسید از دل بدترین شرایط چه موهبتی می توانید بدست آورید؟ مثلا اگر ۱۰ سال در زندان حبس باشید میتوانید یک نویسنده شوید؟۵. همه ی ما از شکست متنفر هستیم اما مسیر موفقیت سرشار از شکست و ناکامی است.افراد موفق جرئت خطر کردن دارند،یعنی احتمال شکست را پذیرفته اند.۶. با یک نفر هم که شده شروع کنید.فقط فکر کردن و رویاپردازی باعث موفقیت نمی شود،اقدام کنید.۷. عادتهای ناپسند خود را شناسایی کنید و لایف استایل سالم داشته باشید.۸. بهترین را بخواهید،آماده ی بدترین باشید و وضعیت موجود را بپذیرید.۹. با افراد موفق همنشین شوید.۱۰.زندگینامه ی افراد موفق را بخوانید و از آنها سرمشق بگیرید.??</description>
                <category>مرضیه علامی</category>
                <author>مرضیه علامی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 10:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نتوانستم خواسته ام را به آنها بگویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Marziye_allami73/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-nenchc4qndbc</link>
                <description>منطقه ی امنطرحواره ی بازداری هیجانی روی صفحه ی سفید کتاب خیره شده بود،لب هایش را بین دو انگشت سبابه و شست فشار می داد و اتاق دور سرش می چرخید.صدای خنده و گفتگوی خارج از اتاق او را از دنیای نوشتن و خواندن به بیرون پرتاب می کرد، تیک تاک ساعت رومیزی از زمان تلف شده حرف میزد،او نزدیک به ۱۸۰ صفحه کتاب را خوانده بود و در پایان فصل دوم متوجه شد دریغ از یک کلمه که فهمیده باشد.در حین همین محاسبات بود که در اتاق باز شد و یک بشقاب میوه ی تر و تازه برای پذیرایی برایش آوردند!نمی‌دانست باید قدردان باشد یا محکم زیر بشقاب بکوبد و بگوید: « فقط ۱۰ دقیقه سکوت نیاز داشتم!».او خشمش را پشت یک صورت به ظاهر مهربان پنهان کرد و گفت: ممنونموقتی در اتاق بسته شد، گفتگوهای درون ذهنش مجال خواندن و نوشتن نمی‌داد:او: چرا نمی گویی لطفاً تا زمانیکه از اتاق بیرون نیامدم وارد اتاقم نشوید؟ذهن: حق نداری بگویی،ناراحت می شونداو: خب بگو من میخواهم کتاب بخوانمذهن: که بگویند تو چقدر خودخواهی؟او: نه بگو من برای خواندن و نوشتن به تمرکز نیاز دارمذهن: که بگویند ادای آدمهای فهمیده را در می آوری ؟ تازه اگر بگویی, مطمین باش می گویند چقدر بی چشم و رو هستیجنگ درون ذهن او پایانی نداشت.دلش می‌خواست بلند شود و کلید را درون در بتاباند،تعداد زیادی تشک و متکا پشت در بچیند،مشتی پنبه در گوشش فرو کند و میان اتاق خودش را پهن کند،شاید بتواند خشم و اضطرابش را کف اتاق بریزد و بعد جارو بکشد.او دوست داشت این گفته ها را به زبان بیاورد و برای خودش منطقه ی امنی بسازد،اما فقط بازی ذهنش بود و هیچ کلامی از نای و مری اش بالا نمی آمد تا اعتراضی کند یا خواسته ای را بیان کند. او در کودکی هم حق زندگی کردن هیچ احساس یا بیان اعتراضی را نداشت.صدای خنده اش نباید از خانه بیرون می رفت چون همسایه آزاری را پدرش دوست نداشت و صدای گریه اش را هم اگر کسی می شنید یک کتک سیر نوش جان می کرد،چون همسایه آزاری را پدرش دوست نداشت!نویسنده: مرضیه علامی </description>
                <category>مرضیه علامی</category>
                <author>مرضیه علامی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 13:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز زیستن خاطرات/ ما چندین بار از یک سوراخ گزیده می شویم اگر طرحواره هایمان را درمان نکنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Marziye_allami73/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AE-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-rsd2bkyhywjq</link>
                <description>داستانک اول: روسری نارنجی ( طرحواره اطاعت)چند روزی تا آمدن نوروز مانده بود، او مثل همه ی کودکان دیگر در بازار شهر پرسه می زد تا روسری مورد علاقه اش را پیدا کند، البته مورد علاقه ی پدرش! چرخه ی رنگ ایتن در ذهن او ۴ رنگ بیشتر نداشت، مشکی،سورمه ای،قهوه ای و گاهی هم طوسی؛ این ها تنها رنگ هایی بودند که آن دختر ۸ ساله حق انتخابش را داشت و هرچه تیرگی آنها بیشتر می شد، تایید و نوازش پدر را هم متعاقبا بیشتر دریافت می کرد.همینطور که در بازار قدم می زد پشت ویترین یک روسری فروشی ایستاد، روسری های رنگی رنگی جلوی چشمانش خودنمایی می کردند؛ هربار خودش را با یکی از آنها در شیشه ی مغازه تصور می کرد، لبخند زیبایی روی لبهایش نقش می بست و چند ثانیه ای بعد با تصویر چشمهای مشکی و اخم آلود پدر در ذهنش مواجه می شد و لبخند از روی لبهایش کنار می رفت. او با مادر وارد مغازه شد، مادر به فروشنده گفت: ببخشید روسری مشکی برای دخترم دارید ؟فروشنده با تعجب پرسید: روسری مشکی برای ایشان؟مادر گفت: بلهفروشنده گفت: چرا مشکی ؟ این همه روسری رنگی بچگانه داریم، اجازه بدهید برایتان باز کنممادر با لحنی آرام گفت: نه! باید مشکی باشددرهمین حین دخترک چشمش به روسری مشکی با خط نارنجی افتاد.دخترک گفت: مامان، آن روسری مشکی که خط نارنجی داردمغازه دار به سراغ قفسه رفت و روسری را بیرون آورد، آن را روی ویترین باز کرد، تمام روسری مشکی و ساده بود اما یک خط نارنجی دور تا دور آن طراحی شده بود.گویا دخترک می خواست هم دل خودش را بدست بیاورد و هم پدر را راضی نگه دارد.مادر گفت: فکر نکنم پدرت اجازه بدهد آن را سر کنیدخترک گفت: آخر همه اش مشکی است،فقط یک خط نارنجی باریک داردمادر گفت: آقا همینو می‌بریم.دخترک از شادی چشمانش برق می زد و بی صبرانه منتظر آمدن پدر بود تا آن را نشانش بدهد.شب همین که پدر از سرکار به خانه آمد دخترک روسری را از نایلون بیرون کشید و روی زمین پهن کرد.به پدرش گفت: بابا این قشنگه؟اخم های پدر در هم فرورفت، لبخند از روی آبهای دخترک برچیده شد و داد و هوار بود که بر سر مادرش فرود می آمد.همسر: مگر تو دنبال او نبودی؟ چرا اجازه دادی این را بخرد؟مگر نگفته بودم از رنگهای جلف خوشم نمی آید؟دختر من باید لباس های سر و سنگین بپوشد.این را برایش خریده ای که فردا همه برایم داستان درست کنند؟دخترک شروع به گریه کردن کرد و صدای بگو مگوی پدر و مادر در سرش پیچید.پدر که از شدت گریه های او عصبانی شده بود روسری را با قیچی تکه تکه کرد،او به سمت پدر رفت تا روسری اش را از او بگیرد و سیاسی محکمی نثارش شد.نوروز آنها به یمن افکار کهنه و تکه پاره،عزا شد! دخترک خودش را آنجا دفن کرد و رفته رفته بزرگ شد.در مدرسه،دانشگاه،محل کار و بعدها در زندگی مشترک هرگز قادر به بیان خواسته هایش نبود،هر بار که لازم بود نظرش را به زبان بیاورد و یا کاری را که دوست دارم انجام دهد ترس وجودش را فرا می گرفت؛ او می ترسید کسی را از خودش برنجاند یا دعوایی رخ بدهد،قلبش تند تند می زد و بدنش می لرزید اما نمی‌دانست این احساس آشنا چیست و چرا در وجودش شکل می گیرد؟! اما می دانست که گویی قبلا جایی آن را زیسته است.او سالهاست خودش را ندیده است و کودکش را زیر خروارها خشم دفن کرده و هنوز از همان سوراخ گزیده می شود.دخترک روابطی را تجربه میکند که حق انتخاب را از او سلب می کنند، لباسهایش را مطابق میل دیگری می پوشد و غذایش را به کام دیگران انتخاب می کند.او باید کودکش را از دل خاطره ی تلخ کودکی اش نجات دهد و برایش روسری های رنگی بخرد.نویسنده: مرضیه علامی</description>
                <category>مرضیه علامی</category>
                <author>مرضیه علامی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 11:23:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش دوم مروری بر کتاب شجاعت</title>
                <link>https://virgool.io/@Marziye_allami73/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-auyndevgulj8</link>
                <description>۶. ششمین گام زیستن شجاعانه تشخیص الگوهای تکراری و پذیرش مسئولیت جهان درونی خود است تا بتوانید برای درمان اقدام کنید.۷. گام هفتم یادگیری به پایان رساندن است. اگر شما با گذشته صلح نکنید و آن را به پایان نرسانید در هر انتخاب آنها همراه شما هستند.۸. در مرحله ی هشتم وقتی کودک درون تان را در آغوش کشیدید، به او و نیروی سحرآمیز هستی اعتماد کنید. اجازه بدهید قدرت تخیلتان آزاد شود، بگذارید رویایتان پیش چشم هایتان نمایان شود.چرا که هستی با شما همکاری می کند. دبی فورد از شما می خواهد خطر کنید و کاری را که همیشه می ترسیدید یا می گفتید نمی توانم انجام بدهم،انجام دهید.۹. و اما گام آخر برای کشف مبارز شجاع درون، خروج از منطقه ی امنتان است. شما بارها مبارز شجاع درون خود را نادیده گرفته اید یا سرکوب کرده اید، اما الان وقت آن رسیده که برای خودتان ناآشنا شوید؛ یعنی از منطقه ی امن خود خارج شوید و هرچه را به آن چسبیده آید رها کنید تا تصویری جدید از خودتان خلق کنید.دبی فورد: « برای رسیدن به شجاعت باید به دقت به رویدادهایی که در ناخودآگاهمان پنهان شده اند بنگریم.» ✍️ نویسنده: مرضیه علامی ۸</description>
                <category>مرضیه علامی</category>
                <author>مرضیه علامی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 10:07:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب شجاعت از دبی فورد</title>
                <link>https://virgool.io/@Marziye_allami73/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF-vskppfoe5zyy</link>
                <description>چرا باید کتاب «شجاعت» را بخوانیم؟وقتی نام کتابهای دبی فورد را می شنویم،میدانیم که قرار است سفری داشته باشیم به لایه های زیرین شخصیت خود!کتاب شجاعت( چیره شدن بر ترس و برانگیختن اعتماد به نفس)، اثر دیگری از دبی فورد است که به شما کمک میکند تا کودک ترسوی درون خود را در آغوش بکشید و به سمت شجاعت و چیرگی بر ترس هایتان حرکت کنید.دبی فورد اولین گام شجاعانه را خودش در قلم زدن این کتاب با خود افشایی از زندگی ترس بنیادش برداشته است چرا که از همان ابتدا بذر اعتماد و امنیت را در دل مخاطب می کارد تا با ایمان قوی تری به تغییر و اثرگذاری این کتاب آن را ورق بزند.او می گوید:« من در دهه ی ۲۰ سالگی اعتیاد،در دهه‌ی ۳۰سالگی طلاق و در دهه ی ۴۰سالگی با خیانتی تکان دهنده مبارزه کرده ام و پیروز شده ام.» حالا قرار است رمز رسیدن به مبارز درونی را مطابق با آنچه خودش زیسته است در سرتاسر این کتاب به ما آموزش بدهد.محتوای اصلی کتابچگونه یک زندگی شجاعانه داشته باشیم ؟بنابر آنچه در کتاب شجاعت می خوانیم«بیدار کردن مبارز شجاع درون » اصلی ترین موضوعی است که به شما کمک می کند تا با ترس هایتان رو به رو شوید. در واقع شما زمانی می توانید آن را بیدار کنید که به سخنرانی خودتان گوش بدهید.دبی فورد معتقد است همه ی انسان ها  از زمانی که متولد می شوند دروغ های زیادی درباره ی خودشان می شنوند و آنها را باور می کنند که اجازه نمی دهد خود واقعی شان را زندگی کنند اما آنچه که لازم دارید در شروع این کتاب با آن مواجه شوید،شجاعت پذیرش حقایق جدید و کنار گذاشتن باورهای دروغین است.دبی فورد می گوید:« اگر میخواهید در زندگی از خط معمولی بودن بگذرید،باید حاضر باشید برداشتی که از خود دارید را تغییر دهید.»بگذارید با یک مثال ساده به شما کمک کنم درک عمیق تری از صحبت های نویسنده کتاب داشته باشید.تصور کنید بعد از چندین سال پدر و مادرتان اعتراف کنند که والدین حقیقی شما نیستند،شما در آن لحظه چه احساسی دارید؟ترس؟خشم؟غم؟تعجب؟یا...شما حق انتخاب دارید که یا تسلیم یک دروغ شوید و به دنبال پدر و مادر اصیل خود نباشید چرا که ترسیده اید؛ یا پذیرش دروغین را کنار بزنید و به دنبال والدین اصلی خود بروید.این کتاب می خواهد از همین ابتدا شما بین ترس یا شجاعت دست به انتخاب بزنید.آیا حاضرید با خودواقعی تان رو به رو شوید و باورهای غلط را کنار بزنید؟اگر انتخاب کرده اید این کتاب را بخوانید باید به شما بگویم مبارز شجاع درون تان را بیدار کرده اید. گام به گام زیستن شجاعانهترس اصلی ترین مانع موفقیت و لذت بردن از زندگی است که ریشه در زخم های کودکی دارد.کتاب های دبی فورد مکمل خوبی برای جلسات روان درمانی و روانکاوی یا طرحواره درمانی می تواند باشد.زیرا ترس ها جزء پایین ترین و عمیق ترین لایه های شخصیت انسان ها هستند و به تنهایی با آگاهی پیدا کردن نمی توان آنها را حل کرد، اما می تواند به شما کمک کند آنها را ببینید،بپذیرید و متوجه شوید چگونه زمامدار امور زندگیتان هستند.دبی فورد اقداماتی را برای رسیدن به مبارز شجاع درونی و زیستن آگاهانه در این کتاب به طور مفصل توضیح داده است که در اینجا به اختصار آنها را میخوانید:اولین کاری که بهتر است آن را انجام بدهید توجه به انتخاب‌ هایتان در هر روز است.لازم است از خود بپرسید آیا این انتخاب مرا مطمئن، ارزشمند یا نیرومند می کند؟ یا آنچه را آرزو دارم از من می رباید؟ آیا کاری که میخواهید انجام دهید بخاطر ترس از تایید نشدن یا ناراحت شدن دیگران است؟ آیا می ترسید شخص مورد علاقه ی خود را از دست بدهید؟ هنگامی که ترس ها را در پس انتخابهایتان دیدید، آنها را بپذیرید تا بتوانید برای حلشان اقدامی کنید.دبی فورد در گام دوم به اعتماد به نفس و اطمینان حقیقی به خود اشاره می کند. او می گوید:« وقتی صحبت از اعتماد به نفس می شود ما به اشتباه در بیرون وجود خود به دنبال آن می گردیم، مثلا به حساب بانکی خود یا نوع لباس پوشیدنمان توجه می کنیم، اما لازمه ی رسیدن به اطمینان حقیقی، خودشناسی و کشف این موضوع است که در تولد شما مقصودی بزرگ نهفته است. شما در تکامل هستی سهمی دارید و فقط بودنتان بخش باارزشی در این نظام است. پس خودتان را بی قید و شرط بپذیرید.گام سوم ایمان داشتن به وجود نیرویی در درون تان است که به شما کمک می کند پذیرای خطر باشید. هرکدام از ما یک مبارز شجاع درونی داریم اما توجه کردن به صدای او در ما ترس ایجاد می کند، چرا که ما داستانی دروغین درباره ی زندگیمان برای خودمان تعریف کرده تیم که هم اکنون تسلیم صداهای بیرونی هستیم و به محض شنیدن ندای درونی ترس ما باعث سرکوبی آن می شود و اجازه ی بیداری به او نمی دهد.در این مرحله دبی فورد از شما می خواهد برای رسیدن به شجاعت باور عمیق قلبی به خداوندی را پیدا کنید که در مسیر رشد و شکوفایی ما رویدادهایی برای درس یا عاملی جهت رسیدن به وجود برترمان تنظیم کرده است؛ پس اگر بدانید چالش ها و ترس ها فرصتی برای یادگیری و رشد است می توانیم شجاعانه با آنها رو به رو شویم.گام پنجم در این مسیر فرآیند تسلیم است،البته نه به معنای منفعل بودن یا از حرکت ایستادن!تصور کنید شما پدر یا مادر آزارگر و بیمار داشته اید که یک روز عاشق شما بوده اند و روز بعد مورد توهین و تحقیر آنها قرار می گرفته آید و هم اکنون در دام رابطه با همسری افتاده اید که بی ثبات است، کسی که یک روز عاشقتان است و مهر و محبت از کلامش می بارد و روز بعد حتی حاضر نیست پاسخ تلفنتان را بدهد! در چنین شرایطی شاید برای فرار از ترس و رو به رو نشدن با حقیقت مشغول کارهای به ظاهر سرگرم کننده بشوید،مثلا باشگاه بروید، تلویزیون تماشا کنید یا کتاب بخوانید! راه رسیدن به شجاعت در چنین موقعیتی تسلیم شدن در برابر دیدن حقیقت است. اینکه من والدین سمی داشته ام و اکنون در بزرگسالی ادامه ی چرخه ی معیوب کودکی ام را زندگی می کنم.پس حقیقت را با چشمانی باز ببینید و به دنبال راه حل و رویارویی با آن باشید.گام پنجم در این مسیر فرآیند تسلیم است،البته نه به معنای منفعل بودن یا از حرکت ایستادن!تصور کنید شما پدر یا مادر آزارگر و بیمار داشته اید که یک روز عاشق شما بوده اند و روز بعد مورد توهین و تحقیر آنها قرار می گرفته آید و هم اکنون در دام رابطه با همسری افتاده اید که بی ثبات است، کسی که یک روز عاشقتان است و مهر و محبت از کلامش می بارد و روز بعد حتی حاضر نیست پاسخ تلفنتان را بدهد! در چنین شرایطی شاید برای فرار از ترس و رو به رو نشدن با حقیقت مشغول کارهای به ظاهر سرگرم کننده بشوید،مثلا باشگاه بروید، تلویزیون تماشا کنید یا کتاب بخوانید! راه رسیدن به شجاعت در چنین موقعیتی تسلیم شدن در برابر دیدن حقیقت است. اینکه من والدین سمی داشته ام و اکنون در بزرگسالی ادامه ی چرخه ی معیوب کودکی ام را زندگی می کنم.پس حقیقت را با چشمانی باز ببینید و به دنبال راه حل و رویارویی با آن باشید.گام پنجم در این مسیر فرآیند تسلیم است،البته نه به معنای منفعل بودن یا از حرکت ایستادن!تصور کنید شما پدر یا مادر آزارگر و بیمار داشته اید که یک روز عاشق شما بوده اند و روز بعد مورد توهین و تحقیر آنها قرار می گرفته آید و هم اکنون در دام رابطه با همسری افتاده اید که بی ثبات است، کسی که یک روز عاشقتان است و مهر و محبت از کلامش می بارد و روز بعد حتی حاضر نیست پاسخ تلفنتان را بدهد! در چنین شرایطی شاید برای فرار از ترس و رو به رو نشدن با حقیقت مشغول کارهای به ظاهر سرگرم کننده بشوید،مثلا باشگاه بروید، تلویزیون تماشا کنید یا کتاب بخوانید! راه رسیدن به شجاعت در چنین موقعیتی تسلیم شدن در برابر دیدن حقیقت است. اینکه من والدین سمی داشته ام و اکنون در بزرگسالی ادامه ی چرخه ی معیوب کودکی ام را زندگی می کنم.پس حقیقت را با چشمانی باز ببینید و به دنبال راه حل و رویارویی با آن باشید.گام پنجم در این مسیر فرآیند تسلیم است،البته نه به معنای منفعل بودن یا از حرکت ایستادن!تصور کنید شما پدر یا مادر آزارگر و بیمار داشته اید که یک روز عاشق شما بوده اند و روز بعد مورد توهین و تحقیر آنها قرار می گرفته آید و هم اکنون در دام رابطه با همسری افتاده اید که بی ثبات است، کسی که یک روز عاشقتان است و مهر و محبت از کلامش می بارد و روز بعد حتی حاضر نیست پاسخ تلفنتان را بدهد! در چنین شرایطی شاید برای فرار از ترس و رو به رو نشدن با حقیقت مشغول کارهای به ظاهر سرگرم کننده بشوید،مثلا باشگاه بروید، تلویزیون تماشا کنید یا کتاب بخوانید! راه رسیدن به شجاعت در چنین موقعیتی تسلیم شدن در برابر دیدن حقیقت است. اینکه من والدین سمی داشته ام و اکنون در بزرگسالی ادامه ی چرخه ی معیوب کودکی ام را زندگی می کنم.پس حقیقت را با چشمانی باز ببینید و به دنبال راه حل و رویارویی با آن باشید.ححح</description>
                <category>مرضیه علامی</category>
                <author>مرضیه علامی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 09:57:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین راه ابراز عشق و دوست داشتن به نزدیکانمان چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Marziye_allami73/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ye14fw0cuupu</link>
                <description>هنگامی که برای اولین بار متوجه شدید فرزندتان سیگار می کشد ممکن است یک سیلی به او زده باشید، شاید هم نه! چند کلمه ای ناسزا بار خودتان و او کرده باشید؛ یا اصلا از آن مدل والدین به ظاهر روشنفکری بودید که دست در جیبتان کردید و پاکت سیگار را بیرون آوردید و از فرزندتان آتش گرفتید تا آن را روشن کنید و شاید هم خودتان را به کوچه ی علی چپ زده اید و الان ۵_۶سال است که وانمود میکنید پسر یا دخترتان سیگاری نیست و او هر دفعه برای اینکه هوایی بخورد یا هوا را آلوده کند شما را مثل دو سر پوسته ی یک شکلات می‌پیچاند و جیم میزند اما او تا به حال بالغ بر ۱۷۶۰ نخ سیگار که حداقل معادل ۲۳ میلیون تومان باشد را دود کرده و به هوا فرستاده است.می دانم هرواکنشی نشان داده باشید تنها یک علت دارد: « دوستش دارید»!این همان جمله ی توجیهی زیبایی است که سرپوش بر روی وارد شدن به حریم شخصی یک انسان میگذارد و آسیبش بیشتر از چند هزار نخ سیگاری است که تا الان فرزندتان کشیده است.میدانم او جگرگوشه ی شماست ولی یک «انسان» است.او از ۴ سالگی باید استقلال را زندگی کند و محدودیت های واقع بینانه به عنوان یک نیاز اصلی از همان کودکی برایش تعریف شود،اما از زمانی که آردهایتان را بیختید و او دیگر به بلوغ فکری رسید اجازه بدهید آزمون و خطا کند،تا زیستن را بیاموزد.تا بداند کیست و چه می خواهد.او نیاز دارد بداند آزاد است( آزادی با بی بند و باری فرق دارد),اما هر زمان لازم باشد کمک و حمایت شما را دارد،او خیالش راحت است که هر خطایی کند میتواند درمورد آن حرف بزند بدون اینکه قضاوت ، تنبیه یا طرد شود و شما به عنوان یک انسان به او آزادی می دهید.همین که او را بفهمید، بشنوید و حمایت کنید از بزرگترین آسیب ها جلوگیری کرده اید. وقتی او به سراغ شما می آید تا حرف بزند یا حمایت بگیرد دیگر شما یک والد مداخله گر یا کنترلگر نیستید،بلکه رفیق شفیق او شده اید.به قول گلاسر:« عشق و دوست داشتن با کنترلگری و گرفتن آزادی از دیگری نابود می شود» و این می تواند در هر رابطه ای ورود کند.✍️مرضیه علامی</description>
                <category>مرضیه علامی</category>
                <author>مرضیه علامی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 15:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>