<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسیحا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Masiha_rmd</link>
        <description>کارشناس رسانه و فضای مجازی / به اصطلاح دانشجو / هنر دوست و طبیعت گرد / لطفا یاد بگیریم &quot;زندگی&quot; کنیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:46:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1193254/avatar/CEvJhR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسیحا</title>
            <link>https://virgool.io/@Masiha_rmd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید فردا بیدار نشدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Masiha_rmd/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%85-qthpbrkafz2t</link>
                <description>ساعت از دوازده و نیم شب گذشته است.لب تخت نشسته‌ام و دارم لیست کارهای هفته آینده رو می‌نویسم.خستگی روز پلک هایم را پایین می‌کشد و کار های که باید انجام شوند، مانند چوب کبریتی مانع بسته شدن پلک ها میشوند.از درب اتاق به سمت من می آید، لبخند گرمی بر لب دارد، دستش را جلویم دراز می‌کند، لحظه ای مکث میکنم و بعد دستش را میفشارم.از حالاتش متوجه می‌شوم باید او را در آغوش بگیرم و بوسه‌ی &quot;شب‌به خیر&quot; را بر گونه هایش بکارم. در ذهنم کنکاش میکنم، از وقتی به قول بزرگ شده‌ام، یادم نمیاد این برخورد را در حافظه‌ام ثبت کرده باشم.خداحافظی میکند و میگوید: شاید فردا همدیگر رو ندیدیم!با لبخندی مزحکانه میپرسم: شاید رفتی سفر ؟جواب میدهد: شاید فردا بیدار نشدم :-؟از اون لحظه بهت زده لب تخت نشستم، بی اهمیت ترین چیز، لیست کارهای فردایم هست.حتی دیگر خوابم نمی‌آید و از همیشه هوشیار ترم.این چه حرفی بود؟آیا میتوانم این را به حساب شوخ طبعی اش بگذارم یا نه؟چرا این حرف را زد؟نکند کار اشتباهی کردم؟شاید از دست من دلخور است؟حتی تصورش هم کشنده استبعضی حرف‌ها تاثیر عمیقی بر روح انسان میگذارندبیشتر از اینکه چه حرفی زده میشه، مهم اینه که چه کسی اون حرف رو بهت زده.میدونم شب بسیار سختی رو پیش رو خواهم داشت.هجوم بی رحمانه کابوس های واقعی، امانم را خواهد برید، اما من، چ از دستم بر می‌آید؟صبر کردن تا صبح و دیدن مجدد لبخند #مادر قدر مادراتون رو بدونید، اگر در قید حیات هستند، هواشونو داشته باشید و کم نگذارید براشون که قطعا در آینده چیزی جز حسرت براتون باقی نمی‌مونه.اگر هم در قید حیات نیستند باز هم خودشون رو داشته باشید و یاد و خاطرشون رو گرامی بدارید. </description>
                <category>مسیحا</category>
                <author>مسیحا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 01:04:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودِ مَکتوب مَن :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Masiha_rmd/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%85%D9%8E%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%8E%D9%86-r4tpnnuleood</link>
                <description>خیلی وقته که یادداشت های روزانم رو قطع کردم، تقریبا مربوط میشه به زمانی که سال ۹۹ کیفم رو دزدیدند و دفترچه یادداشتم و همه یادداشت هایم به سرقت رفت و یکی از ترس های همیشگی من (ترس از خونده شدن مطالبم توسط بقیه) سرم اومد و قانون مورفی به واقعیت پیوست ? (مورفی میگه از هرچی بیشتر بترسی، بیشتر اتفاق میوفته)خب از اون روز به بعد دیگه به طور جدی نوشتن رو شروع نکردم، تا الان که با غلبه کردن بر ترس قبلیم شروع کردم به نوشتن، توی فضای بی در و پیکر مجازی.به بهانه های مختلف، اما امروز، از امروز شروع کردم به نوشتن. امروز دوشنبه، ۲۳ خرداد ۱۴۰۱ هست و هیچ تاریخ رند، شنبه یا اتفاق خاصی نیافتاده و من با کنار گذاشتن همه بهونه ها شروع کردم به نوشتن. البته خب از دیروز شروع میکنم و اول خاطرات دیروزم رو مینویسم.شاید فکر کنید چرا باید خاطراتم رو مینویسم، برای خودم، چون دلم میخواد، اما مدل ذهن من اینجوریه که دائما دارم با خودم صحبت میکنم و همیشه دوستداشتم یک نفر سومی رو به رابطه بین من و خودم اضافه کنم.حال اینکه هیچکس رو بهتر از این داستان نمیبینم، سوم شخصی که اون هم خود من هستم اما به صورت مکتوب ? یعنی &quot;خود مکتوب من&quot;</description>
                <category>مسیحا</category>
                <author>مسیحا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 08:06:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>