<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریه دانشجویی مسیر🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Masir_mazums</link>
        <description>نشریه دانشجویی &quot;مسیر&quot;
جایی برای فکر کردن به مقصد...

بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی مازندران

مسیر در پیام‌رسان‌های ایتا، سروش و بله:
@Masir_mazums</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:23:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3822883/avatar/xuJGQe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریه دانشجویی مسیر🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@Masir_mazums</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دنیا رو فقط از پشت دوربین پیش‌فرض‌هات نبین📷</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%B6-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%86-qtlr04lm4tnb</link>
                <description>درباره سوگیری تأیید (Confirmation Bias) که یکی از هزاران خطاهای شناختی ذهن ماست شنیدین؟به زبون ساده سوگیری تأیید یعنی ما به جای اینکه بی‌طرفانه دنبال حقیقت بگردیم، شواهدی که پیش فرض‌های ما رو تایید می‌کنند رو دنبال می‌کنیم و شواهدی که پیش‌فرض‌های ما رو رد می‌کنند، به عنوان استثناء در نظر می‌گیریم! (و از کجا معلوم که برعکس نباشه؟!)انگار ذهن ما یه وکیل مدافعِ سرسخته، نه یه قاضی بی‌طرف. وکیل دنبال مدرک برای تبرئه موکلش می‌گرده (همون باورهای قبلی)، نه دنبال حقیقت.چطور کار می‌کنه؟؟فرض کن یه وسیله‌ای رو گم کردی و به همسایه‌ات مشکوکی!۱. مرحله باور اولیه: «همسایه وسیله مرا برده» ذهن فوراً یادآوری می‌کنه: «اون همیشه یه کم عجیب بود، یه بار هم به تو خیره نگاه کرد»۲. دنبال شواهد تأیید می‌گردی: هر حرکت همسایه (کوبیدن در، رد شدن از کنارت) تعبیر میشه به «ببین، رفتار دزدانه داره!»۳. شواهد مخالف رو نادیده گرفتن یا استثناء فرضش کردن: حتی اگه همسایه بگه «نبردم»، میگی «دروغ میگه»۴. بعد از پیدا شدن وسیله به جای عذرخواهی، میگی«خب، بالاخره گم شده بود، حق داشتم شک کنم!!»» » ذهن هرگز اشتباه خودش رو نمی‌پذیره (مگر اینکه مثل یه بچه خوب یادش داده باشی!)، چون باور قبلی رو مثل هویت خودش میدونه، پس قبل اینکه این بچه با هویت اشتباه بزرگ شه و دیگه نشه تربیتش کرد، از همین الان به فکر هویتش و تربیتش باش :)حالا سوال اینه که چرا اصلا این اتفاق تو ذهنمون میوفته؟؟۱. صرفه‌جویی در انرژی مغز: بررسی همه جانبه قضیه خیلی انرژی‌بره. مغز ما هم تنبل! دنبال میانبر می‌گرده...۲. حفظ آرامش روانی: پذیرفتن اینکه شاید باورم غلط بوده، دردناکه. (بازم تنبل درونمون میگه اووو کی حال داره این همه باورو بکوبه از نو بسازه؟!)خیلی راحت‌تره که دنیا رو طوری ببینیم که باور ما رو تایید کنه.و...و یک سوال مهم!!چطور از این سوگیری و اسارت پیش‌فرض‌هامون خارج بشیم و بتونیم بی‌طرف و خارج از چارچوب فکر و بررسی کنیم؟!مختصر و مفید بخوام بگم همیشه این احتمال رو گوشه ذهنت نگه دار که شاید من دارم اشتباه میکنم(علامه همه چیز دان که نیستیم خب :)به اولین و سریع‌ترین قضاوتت انقدر مطمئن نباش که قطعا و حتما همین وحی منزله.دنبال شواهد نقض کننده بگرد – از خودت بپرس: «اگه فرض کنم برعکس باورم درست باشه، چه مدارکی برای این ادعا وجود داره؟!و خلاصه که خودتو از شنیدن و دیدن و حتی پذیرفتن مطالبی که خلافِ چیزی که فکر میکردی درسته رو میگن، محروم نکن که ممکنه چیزای جالبی رو از دست بدی🌱✨✍🏻 نشریه دانشجویی مسیر| @masir_mazums | 🩵</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت باشه مردا از مریخ اومدن، زن‌ها هم از ونوس...‼️</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%86%D9%88%D8%B3%EF%B8%8F-eq4waripnjfm</link>
                <description>تصور کن: شوهرت بعد از یک روز سخت، ساکت به سقف خیره شده. تو فکر می‌کنی حضور تو براش سنگینه، پس با نگرانی می‌پرسی «چی شده؟». اون میگه: «هیچی». و این «هیچی» یعنی همه‌چیز. یعنی یک فاجعه. یعنی اون دیگه دوستت نداره. 🥺حالا تصویر رو برگردون: تو از چیزی دلخوری، شروع به صحبت می‌کنی، تمام جزئیات رو مو به مو شرح میدی، و اون ناگهان میگه: «خب، راه حلش اینه که...». و تو منفجر میشی. چون تو راه‌حل نمی‌خواستی، فقط می‌خواستی با تو همدلی کنه و بگه چیزی نیست، من اینجام. 🫂کتاب «مردان مریخی، زنان ونوسی» نوشتهٔ دکتر جان گری، درست از همین #نقطه‌کور روابط شروع میشه؛ جایی که فراموش می‌کنیم ما و همسرمون از دو دنیای کاملا متفاوت هستیم و تفاوت‌های فکری و عاطفی زیادی باهم داریم. گری با تمثیل معروفش میگه «مردان از مریخ آمده‌اند و زنان از ونوس. نه به این معنا که بیگانه‌اند، بلکه هر کدام فرهنگ، ارزش و دستور زبان احساسی متفاوتی دارند که اگر یاد نگیریمش، هر روز در حال ترجمهٔ غلط از رفتار هم خواهیم بود.» 💢1⃣ یکی از تفاوت‌های آشنا در این کتاب نوع مواجهه مرد و زن در بحران و مشکلاته.وقتی مردی تحت فشاره، به #غار‌تنهایی خودش پناه می‌بره. سکوت می‌کنه، تلویزیون می‌بینه یا به یه مسئلهٔ بی‌ربط فکر می‌کنه. این رفتار اصلاً به معنای طرد همسرش نیست؛ اون فقط در حال بازیابی توانش هست و تا مسئله رو به تنهایی حل نکنه، بیرون نمیاد.اما زن در همین لحظه چه واکنشی داره؟ اون امواج احساساتش بالا و پایین میره. نیاز داره حرف بزنه، نه برای یافتن راه‌حل، بلکه برای تخلیه. و وقتی مرد قبل از خالی شدن زن، نسخه می‌پیچه، زن احساس می‌کنه دیده نشده و مرد احساس می‌کنه تلاشش بی‌فایده‌ست. این یعنی یک گفتگوی ساده، تبدیل به یک سوءتفاهم عمیق میشه، فقط به دلیل ناآگاهی از تفاوت‌ها. 😵‍💫2⃣ تفاوت دیگه مریخی‌ها و ونوسی‌ها در برداشت محبت از رفتار طرف مقابله:هر دو طرف در رابطه، کارهایی برای هم می‌کنند، اما ترازوی اونا یکی نیست. مردها فکر می‌کنند یک هدیهٔ بزرگ (مثلاً یک ماشین یا یک مسافرت گران) برای ماه‌ها امتیاز کافی داره، در حالی که زن‌ها کارهای کوچک مستمر رو می‌بینند؛ یک پیام محبت‌آمیز در وسط روز، باز کردن در ماشین، یا خریدن میوهٔ مورد علاقه. این بی‌خبری از شیوهٔ امتیازدهی همدیگه، همون جاییه که احساس نادیده گرفته شدن و قدرنشناسی یواش یواش ایجاد میشه. 💐▶️ اینم یادت باشه که:این کتاب بسیار روان، قصه‌گو و پر از مثال‌های ملموسه؛ این بزرگترین نقطهٔ قوتش هست. اما آیا لزوما همه مردان جهان به یک شکل غارنشین هستند و تمام زنان به یک شکل موج‌سوار احساسات؟ قطعاً نه.🔻 آدم‌ها پیچیده‌تر و متنوع‌تر از اون هستن که در یک کتاب بشه برای «همه» اونا نسخه شفابخش پیچید، ولی محور کلی کتاب که همون تفاوت زن و مرد هست و موقعیت‌هایی که به واسطه این تفاوت در زندگی خلق میشه، از مسائل رایجی هست که تو اکثر روابط سراسر دنیا رد پایی ازش دیده میشه!گری از ما می‌خواد بپذیریم که فهمیدن ما برای دیگری بدیهی نیست (مگه بقیه تو مغز ما زندگی می‌کنند؟) و این بزرگترین قدم برای رسیدن به آرامشه. اون از زبان خودش میگه: «وقتی بفهمیم چقدر تفاوت داریم، به جای جنگیدن برای تغییر هم، شروع به همکاری برای حفظ عشق می‌کنیم.» 💝و این مباحث فقط مختص روابط بین زن و شوهر نیست، ما در طول روز با زن و مردهای زیادی سر و کار داریم و اگه این تفاوت‌ها رو ندونیم، تو ارتباطاتمون مشکلات و سوءتفاهمای زیادی پیش میاد، هرچند به دلیل ارتباط قوی‌تر بین زن و شوهر، این سوءتفاهما جدی‌تر و مخرب‌تر ظاهر میشه و عواقب وحشتناکی داره، عواقبی که با آگاهی و مهارت میشه به راحتی جلوش رو گرفت!❓ شاید با خودت بگی «من که ازدواج نکردم، این کتاب به چه دردم می‌خوره؟»+ ما هر روز در حال ترجمه غلط از رفتار جنس مخالفیم؛ در محل کار، در خیابان، در خانواده و حتی در یک گفت‌وگوی کوتاه با یک رهگذر. مردی که سکوت کرده لزوماً بی‌اعتنا نیست، زنی که حرف میزنه لزوماً دنبال راه‌حل نمی‌گرده، و همکاری که اخم کرده شاید فقط در «غار» خودش پناه گرفته باشه. «مردان مریخی، زنان ونوسی» قبل از اینکه کتابی برای زوج‌ها باشه، یه الفبای ضروری برای زندگی تو دنیاییه که نیمی از اون رو کسانی تشکیل دادن که کاملاً متفاوت از ما فکر و احساس می‌کنند؛ و آشنایی با این الفبا، هم برای رابطه عاشقانه لازمه، هم برای رابطه انسانی.و اگر بگی خب بعد از ازدواج می‌خونمش، باید بگم که وقتی آگاهی نداشته باشی، موقعی که به اختلاف خوردین و رابطه شما در حال خراب شدن بود، نمیتونی بگی یه لحظه استپ! من برم کتاب بخونم و دوره شرکت کنم و یاد بگیرم تا بیام درستش کنم... دقیقا الان که همه چی امن و امانه باید برای روزای طوفانی زندگی آمادگی کسب کنی وگرنه خدایی نکرده روزی میرسه که باید آسیب‌های ناشی از طوفان رو ترمیم کنی‌...✍🏻 کتاب‌خوار#معرفی_کتابنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 📚</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 12:55:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهری بدون ایزوتوپ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%BE-t9fjbxlckr1q</link>
                <description>شهر ما را نه طاعون از پا انداخت، نه وبا، و نه سیاهیِ زخمی خاموش. بلای شهر ما، نبود «نور» بود. نوری روشنی بخش، در دل اتم، که می‌توانست قصه هر دردی را پیش از آنکه دیر شود، بخواند و خود، شمشیر آب‌دیده‌ای شود بر گردن آن درد. ما در تاريکی بدون ایزوتوپ زندگی می‌کردیم و بیماری‌ها، در نبود این شفادهنده نامرئی، در شهر جولان می‌دادند. اما داستان از کجا شروع شد؟در ابتدا سری به محسن بزنیم، استادی که سروکارش با تابش و فروپاشی بود، این روزها بیکارتر از همیشه شده بود. در انبار بیمارستان، اسکلت زنگ‌زده یک دستگاه اسپکت (SPECT) خاک می‌خورد؛ دستگاهی که باید پرده از راز استخوان‌ها برمی‌داشت، اما چشم‌های شیشه‌ای‌اش تا ابد بسته مانده بود. در گوشه‌ای دیگر، پت (PET/CT) غول‌آسا به انتظار دوست قدیمی خود یعنی گلوکز نشاندار با فلوئور-۱۸ بوده و در انتظار آن زنگار به رخساره اش نشسته بود.در گوشه دیگری از شهر زنی با چشمانی به رنگ کهربا و دستانی که همیشه بوی رنگ روغن می‌داد، ماه‌ها بود که از تپش قلب، لرزش دست و بی‌تابی می‌نالید. پزشک شهر، تنها با گوشی پزشکی و تجربه کهنه‌اش، برایش قرص‌هایی تجویز کرد که فقط خواب را به چشمانش می‌آوردند، نه آرامش را به تیروئید بیش‌فعالش.محسن می‌دانست که او دچار بیماری گریوز (نوعی پرکاری تیروئید) است. درمانش اما کجا بود؟ در دنیایی که محسن از کتاب‌های خاک‌خورده به خاطر داشت، کافی بود آن زن یک کپسول کوچک حاوی ید-۱۳۱ (¹³¹I) را مثل یک آب‌نبات تلخ قورت دهد. این «کارآگاهِ یددوست» که تنها نشانی سلول‌های تیروئید را بلد بود، نزد آنان می‌رفت و بی‌سروصدا، با پرتوهای بتایش، بافت‌های سرکش را به آتش می‌کشید. درمانی تک‌دوز، بدون جراحی، با نرخ موفقیت ۸۰٪. اما در شهر ما، ید رادیواکتیو یک افسانه بود. آن زن روزبه‌روز نحیف‌تر می‌شد و بوی رنگ روغن، کم‌کم جای خود را به بوی ناامیدی می‌داد.حال سراغ پیک موتوری معروف همیشه خندان شهر که موتورش را «اسب آهنی» صدا می‌زد، می‌رویم. طی یک زمین‌خوردن بسیار ساده در یک روز بارانی، لگنش را شکست. اما درد بعد از گچ‌گرفتن نه تنها تمام نشد، بلکه بدتر هم شد. پزشک متعجب از این حالت گفت شاید عفونت کرده باشد. اما محسن پیر می‌دانست که قصه چیست. او احتمالاً به متاستازهای استخوانی دچار شده بود؛ سرطانی خاموش از پروستات که اکنون چنگی بر اسکلت تنومندش زده بود.در کتاب‌های محسن، تشخیص این فاجعه به سادگی تزریق آمپولی از جنس تکنسیوم ۹۹m (⁹⁹ᵐTc) بود. این ماده، یک «نشانگر استخوانی» بود که ظرف چند ساعت، کل اسکلت را از نظر کانون‌های درگیر نقشه‌برداری می‌کرد. نقشه‌ای که متاستازها را ۳ تا ۶ ماه زودتر از عکس ساده رادیولوژی لو می‌داد. برای درمانش هم نیاز به آمپول‌های رادیوم-۲۲۳ (²²³Ra) یا استرانسیوم-۸۹ (⁸⁹Sr) داشت؛ موشک‌های کلسیم‌دوستی که مستقیم به دل زخم‌های استخوانی می‌رفتند و با بیش از ۸۰٪ قدرت، ریشه درد را می‌خشکاندند و پیک موتوری قصه ما را دوباره سوار اسب آهنی‌اش می‌کردند. اما حیف، او روی تخت، بی‌حرکت، به زخم بستر دچار شد و سکوت کرد؛ آن هم درست وقتی که شهر هنوز صدای خنده‌هایش را از کوچه‌ها می‌خواست.داستان غمگین دیگری نیز در شهر وجود داشت. داستان زنی شصت‌ساله که حالا اسم نوه‌اش را هم فراموش کرده بود. او فقط خیره می‌شد و گاهی، بی‌اختیار اشک می‌ریخت. همسایه‌ها می‌گفتند «حواس‌پرت شده». اما محسن می‌دانست این پرت‌شدگی، کار پلاک‌های آمیلوئید و پروتئین‌های تاو (Tau) در مغز اوست؛ همان هیولاهایی که در اعماق سیناپس‌ها لانه می‌کنند. در شهرهای روشن، پیش از آنکه حافظه به کل بی‌فروغ شود، این زن می‌توانست یک داروی تزریقیِ نشاندار شده با فلوئور-۱۸ (¹⁸F) دریافت کند. این ماده روی پلاک‌های آمیلوئید می‌چسبید و در اسکن مغزی، همانند فانوس‌هایی دریایی در یک اقیانوس تاریک، موقعیت دشمن را فریاد می‌زدند. این تشخیص، ۱۵ تا ۲۰ سال پیش از بروز علائم بالینی، امکان‌پذیر بود. آن‌گاه پزشکان، پیش از آنکه نور از چشمان هستی برود، دست به کار می‌شدند. اما در اینجا، ما فقط تماشاگر خاموشی تدریجی او بودیم، بی‌آنکه بدانیم طوفان از کجا شروع شده است و یا کاری از دستمان بر بیاید.و در آخر قرعه تاریکی به نام من افتاد. من آخرین کسی بودم که وارد اتاق سرد محسن شدم؛ چند روز بعد از آنکه سرفه‌های خونی، ریه‌هایم را به آتش کشید. توده‌ای در قفسه سینه‌ام جا خوش کرده بود. محسن بالای سرم آمد و بی‌مقدمه گفت: «ما حتی نمی‌دانیم این غده، یک غده ساده عصبی-غددی است یا یک هیولای تمام‌عیار. اگر می‌توانستم یک قطره گالیوم-۶۸ دوتاتیت (⁶⁸Ga-DOTATATE) به تو تزریق کنم، می‌فهمیدیم که این مهمان ناخوانده، گیرنده‌های سوماتواستاتین دارد یا نه. اگر داشت، همان هفته بعد، با لوتشیوم-۱۷۷ (¹⁷⁷Lu)، که مثل کلید به قفل گیرنده می‌خورد، نابودش می‌کردم.این اسمش درمان تشخیص‌محور یا ترانوستیکس (Theranostics) است. &quot;می‌بینیم تا بزنیم.&quot; اما حالا... ما کوریم و دشمن، مسلح!»محسن سکوت کرد و به دستگاه پت خاموش در انبار اشاره کرد. همان غول گرسنه‌ای که اگر یک قطره اف-دی-جی (¹⁸F-FDG)، آن شکر رادیواکتیو، به رگ‌هایم تزریق می‌شد، کل بدنم را در یک قاب عکس نورانی، با تمام زخم‌های سرطانی‌اش که مثل پروانه ای در شمع می‌سوزند، نشان می‌داد. اما ما از نعمت انرژی هسته‌ای محروم بودیم. راکتوری برای تولید این دانه‌های نورانی نداشتیم. و من، مثل هزاران نفر دیگر، قرار بود در این تاریکیِ مطلقِ پزشکی، خاموش شوم.چشمانم را بستم و آمادهٔ سفر شدم. هنگام خروج از شهر دود سیاهی را دیدم که شهر را می‌بلعید، دودی که ناشی از سوخت های فسیلی بود، درحالیکه می‌شد بجای آن سراغ انرژی پاک هسته رفت و از آلودگی هوا و بیماری های ناشی از آن پیشگیری کرد، اما حیف که دیگر آن انرژی را در اختیار نداشتیم. با چشمانی پر از اشک آخرین نگاه را به شهر انداختم که ناگهان پرده‌ها کنار رفت. آری، این قصه، تماماً یک داستان فرضی بود. کابوسی از جنسِ «چه می‌شد اگر...؟»امروز، در کشور پهناورمان، این کابوس به واقعیت نپیوسته است. پرتوهای حیات‌بخش در دل چرخه سوخت هسته‌ای و راکتورهای تحقیقاتی تولید می‌شوند. همان انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای که دشمنان، چشم دیدنش را ندارند، امروز سد راه این بیماری‌ها شده است. ما دستگاه‌های اسپکت و پت را داریم، رادیوداروهای بومی تولید می‌کنیم و در مراکز پزشکی هسته‌ای کشور، هر روز، داستان مردمان شهر بدون ایزوتوپ را ورق نمی‌زنیم، بلکه آن را با قدرت و دانش، می‌بندیم و به دست باد می‌سپاریم.اهمیت انرژی هسته‌ای، نه فقط در چراغ‌های شهر، بلکه در نبض سلول‌های ما، در آرامش تیروئید مادری مضطرب، در زانوان پیک موتوری که از جا بلند می‌شود و در خاطره دختری که نام عزیزانش را دوباره به یاد می‌آورد، جاریست. این نور، خاموش‌شدنی نیست.✍🏻 مرید پوریای ولینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:51:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ذهن سیاه قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-qeg8bj8akcqv</link>
                <description>نمی‌دانم چقدر گذشت. شاید ثانیه بود، شاید قرن. زمان در جایی که بودم، دیگر معنا نداشت. هر لرزشِ زمین، ضربانِ من بود. هر وزشِ باد، نفسِ من. اما همزمان هزاران صدا درونم زمزمه می‌کردند—صداهایی که نمی‌شناختم اما از درون گوشم، دهانم، حتی از زیر پوستم می‌آمدند.«سعید، چشما رو باز نگه دار... نذار تاریکی بخوره‌ت.»ولی تاریکی خورنده نبود—زنده بود، مثل موجودی گرسنه که آرام در دنده‌هایم می‌لولید.در دوردست، توده‌های سیاه شروع به حرکت کردند. دیگر فقط ایستاده نبودند؛ می‌لغزیدند، می‌خزیدند، بعضی‌ها از درون خودشان بیرون می‌آمدند. یکی نزدیک‌تر شد، صدای کشیده‌شدنش روی زمین به استخوانم می‌رسید. وقتی به من رسید، صورتش را دیدم. چهره‌ای نداشت—فقط پوست چین‌خورده‌ای که از زیرش چیزی شبیه نور، اما تیره‌تر از سیاهی، بیرون می‌زد.از درون آن پوست، صدای خودم را شنیدم:«نخواستی بمیری، درسته؟ ما فقط آرزوتو برآورده کردیم.»خواستم فریاد بزنم، ولی یادم نبود فریاد چیست. فقط لرزشی از درون زمین بلند شد و از لای ترک‌ها بخار بیرون زد. بخار به شکل صورت‌هایی درآمد—هرکدام یکی از احساساتم بودند: ترس، خشم، پشیمانی. آن‌ها می‌چرخیدند، می‌خندیدند، و از من فاصله می‌گرفتند تا در تاریکی محو شوند.سایه بازگشت. این بار از دل آسمانِ غبار آلود پایین آمد. صورتش نیمه‌سوخته بود، انگار نیمی از بدنش در آتش جا مانده باشد. گفت:«می‌خوای بدونی آخرین نفسی که کشیدی کی بود؟ همون موقع که درو باز کردی. از اون‌جا به بعد، فقط ما بودیم که نفس کشیدیم.»دستش را به‌سمتم دراز کرد. لمسش مثل تماس دو آینه بود—همه‌ی تصویرهایم را در خودش بلعید. حس کردم دارم از درون پوستم در می‌آیم، مثل مایعی که شکل خود را فراموش می‌کند. هر تکه از وجودم جدا می‌شد و به توده‌های سیاه می‌پیوست؛ و هر بار که بخشی از من جدا می‌شد، صدایی در سرم فریاد می‌زد:«آخرش آزادی، سعید. فقط باید یاد بگیری تکه‌تکه نفس بکشی...»و در آخرین لحظه قبل از محو شدن، برای یک لحظه کوتاه فهمیدم: آن کوچه، آن توده‌ها، آن سایه—همه‌ی آن‌ها خود من بودند، تکه‌های قدیمی‌ام که حالا بیدار شده‌اند.زمین نفس کشید… و من، با او. وقتی چشم باز کردم، همه‌چیز سفید بود. نه سفیدی آسمان یا مه، بلکه سفیدی نورِ چراغ مهتابی روی سقف. چشم‌هایم می‌سوخت. نفس گرفتم—باز هم همان بوی گوگرد، اما ضعیف‌تر، آمیخته با بوی الکل و دارو.صدایی از سمت چپ آمد. کسی گفت:«فشارش داره میاد بالا... سریع‌تر سرم رو تنظیم کن!»سایه‌ها پشت نور حرکت کردند. انگشت‌هایم را خواستم بجنبانم، اما چیزی دور مچم بسته بود. ناگهان از درد فرو رفتم.تصویر تار شد، دوباره برگشت. من روی تخت بودم—یک تخت فلزی با بندهای چرمی. دستانم لرزیدند. در انتهای اتاق، زنی در روپوش سفید ایستاده بود.گفت: «سعید؟ صدای منو می‌شنوی؟ اونجا کجاست که می‌گی؟»لب‌هایم خشک بود. فقط توانستم بگویم: «کوچه... توده‌ها... پوست من...»او نگاهی به مرد کنار خود انداخت—مردی با عینک و دفتر یادداشت. چیزی نوشت، بعد با لحنی آرام گفت:«سعید، اون جایی که دیدی واقعی نبود. تو سه روز بود توی اتاق بی‌هوش بودی، بعد از حادثه‌ی آزمایشگاه. یادت نیست؟»آزمایشگاه...با شنیدن واژه، همه‌چیز مثل موجی از درد در ذهنم کوبید. بوی گوگرد دوباره برگشت—اما این‌بار نه از خیال، از فضا. لباسی سفید آغشته به لکه‌های زرد، ظرف‌های شکستۀ بسته به سیم برق. صدای انفجار. بعد تاریکی. بعد آن کوچه.دکتر گفت: «ما هنوز دقیق نمی‌دونیم چی باعث اون واکنش شد، اما...»او ناتمام ماند. چراغ مهتابی شروع کرد به چشمک زدن. هر بار که نور خاموش می‌شد، برای کسری از ثانیه چهره‌های بی‌پلکِ آن توده‌ها پشت سر دکتر دیده می‌شدند. وقتی نور برگشت، دیگر خبری از آن‌ها نبود—اما سایه‌ی یکی‌شان هنوز روی دیوار مانده بود.صدای ضربان قلب دوباره شدید شد.روی مانیتور، هر تپش هم‌زمان با تپش زمین بود. از زیر تخت صدای خش‌خش می‌آمد—مثل چیزی که درون کاشی‌ها می‌خزد.دکتر نزدیک شد، لبخند زد. اما در انعکاس فلز کنار تخت، دیدم که لبخند واقعی‌اش نبود. لبخندِ سایه بود.نفس کشیدم—هوای بیمارستان پر از بوی بارانِ مانده بود.نورهای سفید دیگر آزارم نمی‌دادند. بدنم هنوز ضعیف بود، ولی ذهنم آرام گرفته بود—یا شاید فقط توهمِ آرامش بود. پزشک گفت وضعم رو‌به‌بهبود است، که شاید به‌زودی بتوانم مرخص شوم.اما هر شب قبل از خواب، قرص‌هایم را که می‌خوردم، صدای خفیفی از سمت پنجره می‌آمد… مثل میوی گربه‌ای خیلی دور.به خودم می‌گفتم: «همه‌اش خیاله، تمامش ساخته مغز خسته‌اته.»هفته‌ی بعد مرخص شدم. وقتی از درِ بیمارستان بیرون رفتم، هوا طوری سنگین بود انگار جهان در نفسش دود کرده باشد. بوی باران و زنگ آهن دوباره برگشته بود.اولین کاری که کردم، تماس با خانواده بود. هیچ‌کس جواب نداد. ده‌ها بار. صد بار. خطوط قطع و وصل می‌شدند؛ فقط خش‌خش و گاهی نفس کسی از آن‌طرف می‌آمد.بالاخره تصمیم گرفتم خودم بروم.خانه‌ی قدیمی در خیابان معتمد، همان جایی که همه‌چیز از آن‌جا شروع شد. درِ چوبی هنوز سرجایش بود، اما رنگش پوسته‌پوسته شده و خاک نشسته بود روی دستگیره. بوی مرگ از همان ورودی می‌آمد – ترکیبی از گوشت مانده و خاک تر.در را که باز کردم، وزش سردی از میان راهرو پیچید و چراغ‌ها یکی‌یکی روشن شدند؛ کسی باید برق را وصل کرده باشد. وارد شدم. هیچ صدایی نبود. فقط عقربه‌ی ساعت خراب بالای دیوار جلو جلو می‌رفت، بی‌نظم، بی‌وقفه.پاهایم را که جلوتر بردم، کفِ آشپزخانه چسبناک بود. از لای ترک‌های کاشی، مسیر باریکی از خون خشک‌شده رد می‌شد و تا اتاق پذیرایی می‌رفت.قلبم تند می‌زد. پرده را کنار زدم…و دیدم‌شان.پدر، روی صندلی؛ مادر، کنار میز؛ هر دو با چشمانی که از حدقه در آمده بود و دهان‌هایی دوخته با نخ سیاه.میز پر از بشقاب بود، بشقاب‌هایی که هنوز در آن‌ها غذا بود—گوشت نیم‌پز آغشته به مو.هیچ ردّی از شکستن یا درگیری نبود. فقط آرامش مرگ. یک مرگ بیش از حد منظم.روی دیوار پشت سرشان، با خون نوشته شده بود:«او هنوز زنده است.»نفسم برید. سعی کردم عقب بروم، ولی صدایی از پشت سرم گفت:«بالاخره برگشتی، سعید...»چرخیدم—و دیدم پرستاری را با همان موی فِرفِری، روپوش سفیدش حالا خیس از خون.لبخند زد، نزدیک شد، نوک انگشتش را روی لبم گذاشت:«هیس… بذار بقیه هم بخوابن. نوبت خودته بخوابی.»پشتِ سرش سایه‌ها از دیوار جدا شدند؛ همان توده‌های سیاه، فقط این‌بار آرام و بی‌عجله. خانه می‌لرزید. صورت مادرم شروع کرد به حرکت، سرش چرخید سمتم، لب‌های دوخته‌اش باز شد—نخ‌ها یکی‌یکی پاره شدند.صدای خفه‌ای بیرون آمد: «فرار نکن… دیر شده.»و وقتی دویدم بیرون، هوا پر بود از صدای میوی گربه‌هایی که از پشت بام تا زمین پایین می‌آمدند. کوچه روی خودش پیچ خورد، خانه‌ها وارونه شدند. من در میان فریادها فقط توانستم زمزمه کنم:«من فقط می‌خواستم برگردم…»(پایان قسمت ۳)✍🏻 مالک عنایتی ترم دو علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه سیاه؛ دستورالعمل فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-oq9pyawpfvrn</link>
                <description>وقتی بیدار شد، اول خیال کرد مرده است.چند ثانیه در تاریکیِ سنگین اتاق ماند و به سقفی خیره شد که هیچ خاطره‌ای از آن نداشت. بعد صدای آهستهٔ تیک‌تاکی را شنید؛ منظم، سرد، بی‌احساس، مثل قلب مصنوعیِ چیزی که زنده نیست اما هنوز کار می‌کند.چشم‌هایش را بست و دوباره باز کرد.نه، زنده بود.دردِ خفیف گردن، خشکی دهان، سنگینی پلک‌ها، همه واقعی بودند.اما خودش نبود.یا دست‌کم، خودش را نمی‌شناخت.کنار بالشش دفترچه‌ای قرار داشت؛ جلد چرمیِ سیاهی که لبه‌هایش ساییده شده بود و انگار سال‌ها میان دست‌های مضطرب چرخیده باشد. روی جلد با خطی نامرتب نوشته شده بود:«قبل از هر کاری بخوان.»مرد مدتی فقط نگاهش کرد.احساس عجیبی داشت؛ حسی شبیه وارد شدن به خانه‌ای که زمانی مال تو بوده اما حالا دیگر هیچ اتاقش را به یاد نمی‌آوری.دست برد و دفترچه را باز کرد.در صفحهٔ اول نوشته شده بود:«اسم تو سهراب است.سی‌وهفت سال داری.اگر این را می‌خوانی یعنی دوباره خوابیدی.»سهراب.اسم را آرام در ذهنش تکرار کرد، انگار می‌خواست مزه‌اش را بفهمد.سهراب.هیچ حسی در او بیدار نشد.صفحهٔ بعد:«وحشت نکن.هر بار که می‌خوابی، حافظه‌ات پاک می‌شود.تو همه‌چیز را فراموش می‌کنی.هر بار.بدون استثنا.»او اخم کرد.جمله مسخره بود.غیرممکن.اما بعد به اتاق نگاه کرد.هیچ‌چیز آشنا نبود.نه پنجره.نه صندلی کنار دیوار.نه پیراهنی که روی زمین افتاده بود.نه دست‌های خودش.دست‌هایش را بالا آورد و مدتی طولانی نگاه کرد؛ انگشت‌هایی استخوانی، ناخن‌هایی جویده، رگ‌هایی بیرون‌زده، دست‌های مردی خسته.ولی خسته از چه؟دفترچه را ورق زد.«الان احتمالاً فکر می‌کنی دروغ است.من هم روز اول همین فکر را کردم.اما به بازویت نگاه کن.»سهراب آستینش را بالا زد.روی پوست ساعدش با ماژیک سیاه نوشته شده بود.«امشب نخواب.»قلبش آهسته فرو ریخت.زیر آن جمله، با خطی دیگر نوشته شده بود:«اگر مجبور شدی بخوابی، بیشتر از نود دقیقه نه.»او چند قدم از تخت فاصله گرفت.پاهایش سست بودند.در آینهٔ قدی کنار دیوار، مردی به او خیره بود که انگار سال‌ها رنگ خواب راحت را ندیده باشد. زیر چشم‌هایش گود افتاده بود و ته ریش نامرتبی صورتش را پوشانده بود.روی گردنش رد زخم باریکی دیده می‌شد.ناخودآگاه دست روی آن گذاشت.دفترچه را دوباره باز کرد.«زخم گردنت را دیدی.هنوز نمی‌دانی از کجاست.من هم نمی‌دانم.»سهراب نشست.احساس می‌کرد چیزی در ذهنش تقلا می‌کند؛ مثل حیوانی که زیر خاک دفن شده باشد.اما هیچ خاطره‌ای بالا نمی‌آمد.نه کودکی.نه خانواده.نه حتی صدای اسم خودش.فقط خلأ.صفحهٔ بعد:«قانون‌ها را حفظ کن.۱. به صداهایی که شب می‌شنوی اعتماد نکن.۲. بعد از ساعت دو نیمه‌شب در را باز نکن.۳. اگر تلفن زنگ زد، جواب نده.۴. اگر زنی با پالتوی سبز را دیدی، فرار کن.»او پوزخند کم‌رنگی زد.همه‌چیز شبیه نوشته‌های یک دیوانه بود.اما درست در همان لحظه متوجه شد روی میز اتاق، سه ساعت زنگ‌دار کنار هم چیده شده‌اند.هر سه روی زمان‌های متفاوت تنظیم شده بودند.یکی برای ۰۰:۳۰.یکی برای ۱:۱۵.و آخری برای ۲:۰۰.انگار کسی وحشت داشته مبادا خوابش عمیق شود.کنار ساعت‌ها بسته‌های خالی قهوه و قرص‌های بیدارباش پخش بود.هوای اتاق بوی بیداریِ اجباری می‌داد.دفترچه را جلوتر برد.«تو مدتی‌ست عمداً نمی‌خوابی.چون خواب دشمن توست.اما مشکل اینجاست که بدن بالاخره انتقامش را می‌گیرد.»صفحهٔ بعد خط‌خطی شده بود.فقط یک جمله خوانده می‌شد:«دفعهٔ قبل وسط خیابان خوابت برد.»سهراب چشم‌هایش را بست.برای لحظه‌ای تصویری مبهم از نور چراغ ماشین‌ها از ذهنش گذشت. خیابانی خیس. صدای ترمز. فریاد مردی دوردست.بعد تصویر محو شد.او نفسش را با لرزش بیرون داد.خاطره بود؟یا خیال؟دفترچه ادامه می‌داد:«اگر تکه‌هایی از گذشته برگشت، سریع یادداشت کن.آن‌ها بیشتر از چند دقیقه نمی‌مانند.»ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد.سهراب از جا پرید.صدای زنگ در سکوت اتاق مثل آژیر خطر پیچید.تلفن روی میز بود.نور صفحه روشن و خاموش می‌شد.شماره‌ای ناشناس.او خیره ماند.زنگ ادامه پیدا کرد.دفترچه در دستش لرزید.چشمش به جمله‌ای افتاد که چند بار پشت سر هم نوشته شده بود:«جواب نده.جواب نده.جواب نده.»زنگ قطع شد.سکوت برگشت.اما سکوت این بار آرام نبود.انگار چیزی پشت آن ایستاده باشد.سهراب آهسته به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.بیرون باران می‌بارید.خیابان تقریباً خالی بود.فقط زنی آن‌سوی خیابان ایستاده بود.پالتوی سبز پوشیده بود.قلبش ایستاد.زن تکان نمی‌خورد.فقط به پنجرهٔ او خیره مانده بود.دفترچه از دست سهراب افتاد.وقتی دوباره خم شد و آن را برداشت، صفحه‌ای باز شده بود که قبلاً ندیده بود.روی آن نوشته شده بود:«الان احتمالاً او را دیده‌ای.»«به پرده دست نزن.»«اگر تکان نخورد یعنی هنوز مطمئن نیست بیدار شده‌ای.»سهراب آرام پرده را رها کرد.دست‌هایش یخ کرده بودند.او کی بود.آن زن چه می‌خواست؟و مهم‌تر از همه، چرا نویسندهٔ دفترچه از قبل می‌دانست این اتفاق می‌افتد؟برای اولین بار این فکر از ذهنش گذشت که شاید واقعاً خودش نویسندهٔ این یادداشت‌ها نباشد.شاید کسی هر روز آن‌ها را کنار تختش می‌گذاشت.کسی که او را بهتر از خودش می‌شناخت.کسی که از خواب‌هایش خبر داشت.صفحه‌های آخر دفترچه آشفته‌تر بودند؛ کلمات کج، جوهر پخش‌شده، جمله‌های نیمه‌تمام.انگار نویسنده هنگام نوشتن وحشت کرده باشد.«فکر می‌کنم مشکل فقط فراموشی نیست.»«فکر می‌کنم هر بار که می‌خوابم، چیزی تغییر می‌کند.««بعضی وسایل اتاق جابه‌جا می‌شوند.»«بعضی یادداشت‌ها را من ننوشته‌ام.»سهراب آهسته سر بلند کرد.به اتاق نگاه کرد.و تازه متوجه شد روی میز آشپزخانه دو لیوان وجود دارد.نه یکی.دو لیوان.یکی کثیف.یکی تمیز و تازه.احساس کرد خون از صورتش می‌رود.همان لحظه صدایی از آشپزخانه آمد.تق.خشکش زد.بعد صدای کشیده شدن صندلی روی زمین.آرام.سنگین.عمدی.سهراب قدمی عقب رفت.قلبش چنان می‌کوبید که انگار می‌خواست از سینه بیرون بزند.دفترچه را محکم گرفت.صدای قدم آمد.کسی در تاریکی آشپزخانه حرکت می‌کرد.او می‌خواست فرار کند، اما پاهایش تکان نمی‌خورد.چشمش ناگهان به آخرین صفحه افتاد.آخرین جمله با فشار زیاد نوشته شده بود؛ آن‌قدر شدید که نوک خودکار کاغذ را پاره کرده بود.«اگر صدای قدم‌ها را می‌شنوی، یعنی این بار قبل از بیدار شدنت برگشته.»زیرش جملهٔ دیگری بود.کوتاه‌تر.لرزیده‌تر.وحشت‌زده‌تر.«سهراب…اون تویی.»ادامه دارد...✍🏻 آمفتامین با دز پاییننشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداعی با گوشه گیر حومه‌ی پاریس</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-g0uykrykbplt</link>
                <description>پارسال همین موقع ها عکسی در صفحات مجازی منتشر شد که پیرمردی روی صندلی نشسته بود و با چشمانی نافذ به دوربین خیره شده و با تیتر «بهترین بازیکن تاریخ فوتبال ایران در آسایشگاه سالمندان حومه پاریس بستری است» منو مشتاق کرد تا ببینم داستان از چه قراره. اون زمان به لطف اینترنت بین الملل از طریق یوتیوبِ مرحوم چند کلیپ از شخص مورد نظر دیدم و ناخودآگاه گفتم حیف!حیف از اون همه افتخار و اعتبار که بخاطر گرایشات سیاسی به حاشیه رفت و گوشه گیری و دوری از وطن نتیجش شد. علی پروین با همه ی ادعا و شخصیت نارسیستیش صراحتاً اعلام کرد رو دست پرویز قلیچ خانی تو این مملکت فوتبالیست نمیاد دیگه. افتخارات این اسطوره ی کمتر شناخته شده ی ایران زمین به حدی غریب و دست نیافتنی بنظر میرسه که کسی اگه بخواد هم نمیتونه خودشو کنار سردار قلیچ محبوب دهه چهل و پنجاه ایران جا کنه.قهرمانی سه دوره ی متوالی جام ملت های آسیا و حضور در سه دوره ی متوالی در المپیک، حتی یک بار انجام این دو کار سالهاست که آرزوی کسانیه که پول های کلان خرج کردن ولی چیزی جز رو سیاهی نمونده براشون، فقط کافیه یکبار گل سردار قلیچ به اسرائیل رو ببینید تا بگید این با همشون فرق داره!شاید اگه دیدگاه چپ گرا غلبه نمی‌کرد به فوتبال پرویز خان یحتمل اتفاقات بهتری برای فوتبال این مرز و بوم در دسترس بود، تضاد فکری باعث دوری قلیچ خانی از هم تیمی ها و در رده های بالاتر با ارکان سیاسی کشور باعث شد کم کم از مدار خارج بشه و وادار به خروج از ایران و ورود بیشتر به فضای سیاست محور شد. ۲۳ سال هدایت مجله ی «آرش» در فرانسه یکی از فعالیت های سیاسی و اجتماعی قلیچ خانی خارج از وطن بود، انگار برای سردار قلیچ مهم نبود چه سیستمی حاکمیت ایران رو پیش میبره، فقط مخالفت می‌تونست کمی از دردش رو فروکش کنه، به هر نحوی و هر ابزاری.طرد شدن از طرف رسانه ها باعث شد نسل جدید شاید حتی اسمی از پرویز قلیچ خانی بعنوان یکی از بزرگان فوتبال ایران نشنوه و رو به فراموشی بره، همونجوری که خود پرویز نا آرام عزیز ما روزهای آخر شمع عمر ۸۱ ساله خودش فراموشی گرفت و شاید همه ی اون حجم از رویدادهای مهم و حیاتی که در زندگی پرتلاطم خودش افتاد رو هم از یاد برد.شدیداً مشتاق دیدن یک فیلم از زندگی پرویز قلیچ خانی هستم، فیلمی با حداقل سانسور، حداقل گزافه گویی و حداکثر کیفیت در حد فوتبال بازی کردن سردار قلیچ.✍🏻 امیرعلی اسدی ترم ده پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پترو-دلار در برابر پترو-یوان و عصر گذار به انرژی‌های سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D9%88-%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-hp8n068w8yco</link>
                <description>پترو-دلار چیست و چرا مهم است؟«پترو-دلار» به چرخه‌ای گفته می‌شود که در آن نفت جهان عمدتاً با دلار آمریکا قیمت‌گذاری و معامله می‌شود. یعنی وقتی کشوری بخواهد نفت بخرد، در بیشتر موارد باید دلار پرداخت کند. همین موضوع باعث شده دلار به مهم‌ترین ارز جهان تبدیل شود و آمریکا نفوذ مالی گسترده‌ای در اقتصاد بین‌المللی داشته باشد.آغاز شکل‌گیری پترو-دلاربعد از جنگ جهانی دوم، آمریکا به بزرگ‌ترین قدرت اقتصادی جهان تبدیل شد. در سال ۱۹۴۴ سیستم «برتون وودز» ایجاد شد که طبق آن، ارزش بسیاری از ارزهای جهان به دلار وابسته شد و خود دلار نیز به طلا متصل بود.اما در سال ۱۹۷۱ ریچارد نیکسون، رئیس‌جمهور آمریکا، تبدیل مستقیم دلار به طلا را متوقف کرد. این اتفاق می‌توانست جایگاه دلار را تضعیف کند؛ چون دیگر پشتوانه طلای مستقیم نداشت. برای حل این مشکل، آمریکا به‌دنبال راهی رفت تا تقاضای جهانی برای دلار حفظ شود.در دهه ۱۹۷۰، آمریکا با عربستان سعودی و سپس دیگر کشورهای عضو اوپک توافق‌هایی انجام داد:- نفت با دلار فروخته شود.- درآمدهای نفتی کشورهای عربی عمدتاً در بانک‌ها و بازارهای مالی آمریکا سرمایه‌گذاری شود.- در مقابل، آمریکا امنیت و حمایت نظامی ارائه دهد.از اینجا اصطلاح «پترو-دلار» شکل گرفت.پترو-دلار چگونه کار می‌کند؟چرخه به‌صورت ساده این‌گونه است:1. کشورهای مختلف برای خرید نفت به دلار نیاز دارند.2. بنابراین ذخایر دلاری نگه می‌دارند.3. تقاضای جهانی برای دلار بالا می‌رود.4. آمریکا می‌تواند راحت‌تر پول چاپ کند و بدهی ایجاد کند؛ چون جهان همچنان به دلار نیاز دارد.5. کشورهای نفتی نیز درآمد دلاری خود را در بانک‌ها، اوراق قرضه و بازارهای آمریکا سرمایه‌گذاری می‌کنند.این فرایند باعث شده دلار دهه‌ها ارز غالب جهان باقی بماند.مزایای سیستم پترو-دلار برای آمریکا- افزایش تقاضای دائمی برای دلار- تقویت قدرت اقتصادی و سیاسی آمریکا- امکان اعمال تحریم‌های مالی مؤثر- فروش آسان‌تر اوراق بدهی آمریکا- نفوذ گسترده در سیستم بانکی جهاناثر پترو-دلار بر کشورهای دیگربرای بسیاری از کشورها، مخصوصاً کشورهای درحال‌توسعه:- وابستگی به دلار بیشتر می‌شود.- نوسانات نرخ دلار روی اقتصادشان اثر مستقیم می‌گذارد.- تحریم‌های دلاری می‌تواند تجارت خارجی را مختل کند.- بحران‌های اقتصادی آمریکا ممکن است به اقتصاد جهان منتقل شود.آیا پترو-دلار در حال تضعیف است؟در سال‌های اخیر برخی کشورها تلاش کرده‌اند وابستگی به دلار را کمتر کنند:- چین بخشی از معاملات نفتی را با یوان انجام می‌دهد.- روسیه پس از تحریم‌ها به سمت ارزهای غیردلاری رفت.- برخی کشورهای بریکس درباره تجارت با ارزهای محلی صحبت کرده‌اند.با این حال، دلار هنوز سهم اصلی تجارت جهانی و ذخایر ارزی جهان را در اختیار دارد و جایگزینی کامل آن ساده نیست؛ چون:- بازار مالی آمریکا بسیار بزرگ و باثبات است.- بسیاری از قراردادهای جهانی دلاری‌اند.- اعتماد جهانی به دلار هنوز بالاست.یک سوءبرداشت رایجبعضی افراد تصور می‌کنند ارزش دلار فقط به نفت وابسته است. این برداشت دقیق نیست. قدرت دلار علاوه بر نفت، به عوامل مهم دیگری هم مربوط می‌شود:- قدرت اقتصادی آمریکا- نفوذ سیاسی و نظامی- بازارهای مالی عظیم- اعتماد سرمایه‌گذاران- نقش بانک‌های آمریکایی در تجارت جهانیپترو-دلار فقط یکی از ستون‌های مهم این سیستم است، نه تنها دلیل قدرت دلار.پترو-دلار یکی از مهم‌ترین سازوکارهای اقتصاد جهانی در ۵۰ سال اخیر بوده است. این سیستم باعث شد دلار پس از کنار رفتن استاندارد طلا همچنان ارز مسلط جهان باقی بماند. در عین حال، این ساختار به آمریکا قدرت اقتصادی و سیاسی بزرگی داده و بسیاری از کشورها را به نظام مالی دلاری وابسته کرده است.امروزه گرچه تلاش‌هایی برای کاهش وابستگی به دلار در جریان است، اما نظام پترو-دلار هنوز نقش مهمی در اقتصاد جهانی ایفا می‌کند و فهم آن برای درک سیاست، اقتصاد و حتی روابط بین‌الملل ضروری است.✍🏻 مالک عنایتی ترم دو علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:27:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظاهری زیبا اما فریبنده؛ کانابیس دشمنی با پیشینه تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-mnhlqssvi7mv</link>
                <description>در سال های اخیر اعتیاد رنگ و رخ دیگری به خود گرفته است ؛ علاقه به مصرف مواد سنتی از جمله تریاک کاهش یافته و از سوی دیگر مصرف موادی همچون گل(کانابیس) و علف(ماری جوانا) در بین مردم بخصوص نسل جوان و نوجوان رواج یافته است. کانابیس ماده ای بسیار اعتیاد آور تر و آسیب زا تری به نسبت نسل های قبلی مواد اعتیاد زا است اما به دلیل تبلیغات گسترده در شبکه های مجازی و قبح زدایی(بهره‌گیری بازارگردانان مواد از اصول‌های روانشناسی و رفتاری و شرطی‌سازی افراد (مانند انتخاب اسامی جذاب) برای جذب که به ویژه قشر نوجوان را جذب این مواد می‌کند.) از این ماده محبوبیت مصرف آن روز به روز درحال افزایش است درحالی که شخص مصرف کننده پس از گذشت مدت زمانی از مصرف تبدیل به یک مرده متحرک خواهد شد.برای اینکه به خوبی با کانابیس و آسیب ها و اثرات آن آشنا شویم ابتدا بایستی سراغ دسته بندی مواد اعتیاد زا برویم.داروخانه درونی؛ نظام هوشمند بدن و دام اعتیاد توازن حیاتیآفریدگار هستی، مجموعه‌ای از مواد مخدر، محرک و روان‌گردان را به‌صورت ژنتیکی در ساختار بیولوژیک انسان تعبیه کرده است. این مواد نه برای تخریب، بلکه ابزارهایی حیاتی هستند تا انسان بتواند در مواجهه با چالش‌های طبیعت، سلامت و تعادل زندگی خود را حفظ کند.ساختار شیمیایی بدن: سه‌گانه حیاتسیستم عصبی و مغز انسان، این مواد را در سه دسته‌بندی کلی ترشح می‌کند:1.  تسکین‌دهنده‌ها (اندورفین): مسئول ایجاد مقاومت در برابر دردهای جسمی و روانی.2.  محرک‌های نشاط‌آور (دوپامین و سروتونین): عامل اصلی تجربه لذت، انگیزه و پویایی در مسیر زندگی.3.  روان‌گردان‌های گذار (دی‌متیل‌تریپتامین - DMT): ماده‌ای اسرارآمیز که تنها در دو مقطع حساس «تولد» و «مرگ» به‌صورت طبیعی در بدن آزاد می‌شود.خط تعادل و فریب لذتدر یک زیست سالم، بدن بر اساس فعالیت‌های روزانه (مانند تغذیه، مطالعه، کار و حضور در مناسک اجتماعی)، این مواد را به اندازه نیاز و روی یک «خط طبیعی» ترشح می‌کند. با این حال، برخی افراد به دلایلی نظیر کنجکاوی، نقص ژنتیکی یا جستجوی توانمندی‌های فراتر از ظرفیت طبیعی، اقدام به دستکاری این نظم می‌کنند.فرجام دستکاری خودسرانهورود مواد شیمیایی یا طبیعیِ خارجی به بدن، بدون تجویز پزشک، موجب خروج سیستم عصبی از حالت تعادل می‌شود. هنگامی که فرد برای دستیابی به لذت‌های کاذب یا فرار از واقعیت، توازنِ این داروخانه درونی را بر هم می‌زند، بدن به‌تدریج از تولید طبیعی این مواد بازمانده و در نتیجه، پدیده ویرانگر «اعتیاد» شکل می‌گیرد.تجربه مصرف مواد تجربه ای ماندگار تا آخر عمر فرد استزمانی که ما موادی را به صورت مصنوعی مصرف کنیم بدن ما از طیف آستانه تحمل مواد عبور میکند و در نقطه بالاتری قرار می گیرد.تمام معضلات ما در مصرف مواد در همین یک نقطه متمرکز می شود.که این نقطه تحت عنوان خاطره خوش مصرف مواد اطلاق می شود.فرد پس از مصرف مواد دچار سرخوشی و حسی می شود که تاکنون آن را نچشیده است و پس از آن مدام دوز مصرف مواد را افزایش می دهد تا دوباره بتواند به همان حس خوش دست یابد.حتی شخص پس از آنکه اعتیاد خود را ترک می کند تا آخر عمرش دلتنگ تجربه اولین مصرف مواد خواهد بود.مخ پوک یادگاری از دوستی با خانواده کانابیس:کانابیس ماده ای محرک با قابلیت اعتیادآوری بالاست.سه نوع کانابیس در طبیعت وجود دارند تحت عنوان:۱. ساتیوا ۲. رودرالیس ۳. ایندیکا.کانابیس حاوی ماده محرکی تحت عنوان تتراهیدروکانابینول است که در پی مصرف آن ما شاهد از بین رفتن سلول‌های خاکستری مغز خواهیم بود.طبقه‌بندی کانابیس‌ها:برگ خشک ← علف یا ماری‌جوانا ← ۵٪ THCرزین گیاه ← حشیش ← ۱۲٪ THCروغن حشیش ← حشیش + الکل ← ۲۱٪ THCکانابیس تغییر ژنتیک یافته و پرورش داده شده در آزمایشگاه‌ها: گیاه نر + گیاه ماده ← گل ۲۶٪روغن گل (هانیبال) ← گل + الکل(دارای بیشترین THC)اثرات کوتاه‌مدت مصرف:مصرف کانابیس می‌تواند منجر به اثرات متفاوتی شود، از جمله:تغییر در ادراک: اختلال در درک زمان و مکان، تشدید حس‌ها، و تغییر در درک رنگ و صدا.تغییرات خلقی: احساس سرخوشی، اضطراب، پارانویا و در برخی موارد، توهم.مشکلات شناختی: اختلال در حافظه کوتاه‌مدت، تمرکز، و توانایی حل مسئله.عوارض جسمی: افزایش ضربان قلب، خشکی دهان، قرمزی چشم‌ها و افزایش اشتها.عوارض بلندمدت و خطرات جدی:مصرف مداوم و بلندمدت کانابیس، به‌خصوص در سنین پایین که مغز در حال رشد است، می‌تواند خطرات جدی به همراه داشته باشد:وابستگی: ایجاد وابستگی جسمی و روانی به این ماده.مشکلات روانی: افزایش خطر ابتلا به اختلالات روانی مانند اسکیزوفرنی، افسردگی و اضطراب، به‌ویژه در افرادی که زمینه ژنتیکی دارند.اختلالات عصبی: تأثیر منفی بر حافظه، یادگیری و عملکرد اجرایی مغز.مشکلات تنفسی: مشابه مصرف سیگار، دود کانابیس می‌تواند به ریه‌ها آسیب برساند.✍🏻 فاطمه مرادی ترم چهار بهداشت مدارسنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انستیتوپاستور ایران که بود و چه کرد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-mzoimsgmmwjx</link>
                <description>-: انستیتو پاستور حکومتیا رو زدن🥳+: انستیتو پاستور ایران منظورته؟🙄-: نه بابا ایران کدوم عه!!! مال این حکومتیا بوده توش موشک نگه می‌داشتن+: موشک؟! هیچ ارتشی تو دنیا موشک هاشو رو زمین نگه نمیداره ها... اگه یه انبار موشک رو سطح زمین منفجر بشه و چیزی حدود ۱۶ تا کلاهک سنگین داخلش باشه انفجار ثانویه اش معادل با یه بمب اتم میشه!!! موشک رو داخل تونل های زیرزمینی پوشیده با بتن مسلح نگه می‌دارن ... تازه سعی می‌کن زیر یه ناهمواری طبیعی مثل کوه بسازنش تا حتی با بمب های سنگر شکن هم نفوذ بهش غیرممکن باشه...-: حالا موشک نه پهپاد... چه فرقی داره قطعا یه چیزی اونجا بوده که زدندش+: ۱ میلیارد و ۶۴۸ کیلومتر مربع مساحت کمی نیست [مساحت ایران] که نتونند چندتا سوله پهپاد رو جای دیگه بسازن ... مجبور باشن پهپاد های چند صد دلاری رو بین تجهیزات پزشکی چند ده میلیون دلاری نگه دارن ولی خب باشه ... بذار یه تاریخچه از انستیتو پاستور ایران بگم شاید نظرت عوض شدانستیتو پاستور ایران (دقیقا باهمین‌ اسم) در سال ۱۲۹۹ ه.ش با همکاری انستیتو پاستور پاریس در یک باغ سرسبز در تهران تاسیس شد...-: اون خدا بیامرز -رضا شاه اول- اگه این کارو نکرده بود شما الان چی داشتین آخه؟!+: رضای کدوم  شاه ؟! سال ۱۲۹۹ میشه دوره قاجار!!! نخست وزیر و شاهزاده قاجار، عبدالحسین فرمانفرما تاسیسش کرد... داشتم میگفتم ... هدف تاسیسشم واضح بود مبارزه با بیماری های واگیر و عفونیبدی های قاجار به جای خودش ولی واقعا این کارشون خوب بود تو ۵۰ سال اول فقط، در کنترل ۵ تا همه گیری وبا تو ایران نقش داشت...-: حالا اگه این آخوندا رابطه مارو با جهان قطع نکرده بودن هنوزم با انستیتو پاستور پاریس در ارتباط بودیم داروی خوب دست مردم می‌دادیم...+: به اون قسمت که چه دارویی دست مردم الان داریم می‌دیم هم میرسیم ولی خدمت مبارکت باید بگم‌ که انستیتو پاستور ایران اصلا قبل از انقلاب از پاریس جدا شداز سال‌های ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۴ بر اثر جنگ جهانی دوم رابطه انستیتو پاستور ایران با انستیتو پاستورپاریس قطع شد و به نوعی زمینه‌ساز استقلال این مجموعه از فرانسه شد...-: ای جان ای جان ... ببین اون خدابیامرز چقدر استقلال کشور براش مهم بوده +: 😮‍💨... این اتفاق الان میوفتاد همین الان داشتی اینستا هشتگ میزدی و فحش میدادی ولی باشه کج...-: اینستا رو که بستن دیکتاتورهای بیشرف!!! نمی‌گن مردم آنلاین شاپ دارن خرج زندگیشون از این راه میچرخه +: بااااااااشه ... حالا وسط تاریخ گفتنم یه بحث دیگه رو باز نکن... یادم رفت اصلا کجا بودم🤦🏻‍♂-: ولش کن من اگه حوصله تاریخ خوندن داشتم الان منبع همه‌ حرفام اینستا نبود که+: این دیالوگ رو من باید بهت می‌گفتم مال منو خوندی-: عه... خوب از ادامه اش میریم ... پس سلاح شیمیایی لابد میساختن ... این آخوندا یه جونورایی هستن که به اسم واکسن داشتن یه کار دیگه می‌کردن+: صد رحمت به شبکه معاند بی‌بی‌سی.... حداقل اون گفت کاربرد دوگانه داشته تولیداتشون (که میشه به همه چی نسبتش داد به فولاد، پتروشیمی، صنایع اپتیک و ... من چیزی به ذهنم نرسید که نشه ازش سوء استفاده کرد یا تو بخشی از صنایع نظامی کاربرد نداشته باشه )-: بله ... حق کاملا با شبکه معاند بی‌بی‌سی هست+: معاند یعنی دشمن 😂🤦🏻‍♂ جز اسمش نیست صفته ... بگذریم حالا من تولیداتشو میگم تو هم شک کردی برو کارت بهداشتی که بچگی داشتی رو ببین این اسما خیلیاش اونجا هستنواکسن هپاتیت B (نوترکیب)واکسن فلج اطفال خوراکی (OPV)واکسن فلج اطفال تزریقی (IPV)واکسن سرخکواکسن سرخک-سرخجه (MR)واکسن سرخک-سرخجه-اوریون (MMR)واکسن آنفلوانزا (در برخی سال‌ها تولید مشترک یا تحت لیسانس)واکسن کووید-19 (پاستوکووک / پاستوکووک پلاس – بر پایه پروتئین نوترکیب با همکاری کوبا)واکسن ب ث ژ (BCG) – سلواکسن دیفتری-کزاز (DT)واکسن دیفتری-کزاز-سیاه‌سرفه (DTP)واکسن دوگانه بزرگسالان (Td)واکسن توکسوئید کزاز (TT)سرم ضد مارگزیدگی چندظرفیتیسرم ضد عقرب‌گزیدگیسرم ضد بوتولیسمسرم ضد دیفتریسرم ضد کزازسرم ضد هاریایمونوگلوبولین‌های اختصاصی (در برخی مقاطع تولیدی)کیت‌های تشخیص مولکولی (PCR-based)کیت‌های الایزا (ELISA)آنتی‌ژن‌ها و آنتی‌بادی‌های آزمایشگاهیمحیط‌های کشت میکروبیمواد مرجع بیولوژیک (Reference Standards)تازه اینو در نظر بگیر نه تنها خود این مرکز یکی از قدرتمند ترین مراجع تولید علم‌ و فناوری هست (آنچه در بالا اومده بود صرفا خط تولید انستیتو پاستور بود، لیست کار های تحقیقاتی که انجام داده اسکرول کردنش حوصله می‌خواست!!!)  که با تولید چند مورد آخر مواد اولیه سایر مراکز تحقیقاتی کشور رو هم تامین می‌کردهحالا به من حق نمی‌دی برای کم‌ شدن غصه ام تویی که خوشحالی از این اتفاق رو بترکونم؟✍🏻 عرفان صدری، ترم پنج پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:27:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتی که در کیف مدرسه جا ماندند</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%81-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%AF-zepggpt2f51z</link>
                <description>صبحی که برای خیلی از خانواده‌ها با بوی نان تازه و صدای آماده شدن بچه‌ها برای مدرسه شروع می‌شود، برای بعضی پدر و مادرها به تلخ‌ترین خاطره عمرشان تبدیل شد. مدرسه «شجره طیبه» در شهرستان میناب، جایی که قرار بود محل درس و خنده و آینده‌سازی باشد، حالا در ذهن بسیاری از خانواده‌ها با سکوتی سنگین و جای خالی چند کودک گره خورده است؛ کودکانی که با هزار امید از خانه بیرون رفتند اما دیگر به آغوش گرم پدر و مادرشان برنگشتند.برای یک پدر، هیچ دردی سخت‌تر از این نیست که کیف مدرسه فرزندش گوشه خانه بماند و دیگر کسی نباشد که آن را روی شانه بیندازد. مادری که هر صبح با عجله موهای دخترش را می‌بافت و لقمه‌ای در دستش می‌گذاشت، حالا با دیدن همان شانه و همان روبان‌ها اشک می‌ریزد. خانه‌هایی که تا دیروز پر از صدای دویدن و خنده کودکانه بود، حالا در سکوتی سنگین فرو رفته است.پدرها هنوز ناخودآگاه به ساعت نگاه می‌کنند؛ همان ساعتی که باید دنبال بچه‌ها از مدرسه می‌رفتند. مادرها هنوز ظرف غذای کوچکی را می‌بینند که قرار بود برای فردا آماده شود. اما فردایی برای آن صندلی‌های خالی نیامد. هر گوشه خانه یادآور کودکی است که قرار بود بزرگ شود، رویا داشته باشد، درس بخواند و روزی تکیه‌گاه همان پدر و مادر شود.داغ فرزند، زخمی نیست که زمان به‌سادگی درمانش کند. پدر و مادری که سال‌ها برای لبخند کودکشان زندگی کرده‌اند، حالا با خاطراتی زندگی می‌کنند که هر کدام مثل تکه‌ای از قلبشان است. عکس‌هایی که روی دیوار مانده، دفترهای مدرسه‌ای که نیمه‌کاره بسته شده‌اند، و لباس‌هایی که دیگر صاحبشان آن‌ها را نمی‌پوشد.شاید برای بسیاری این فقط یک خبر باشد، اما برای آن خانواده‌ها دنیا از همان روز متوقف شده است. در دل هر پدر و مادری که چنین داغی دیده، آرزویی ساده باقی مانده است: کاش می‌شد زمان فقط یک بار دیگر برگردد؛ همان صبح ساده‌ای که بچه‌ها با خنده از خانه بیرون رفتند.گل‌هایی که هنوز وقت شکفتن داشتند، خیلی زود پرپر شدند؛ اما نام و یادشان برای همیشه در دل مردم این سرزمین می‌ماند. آنها کودکانی بودند با رویاهای کوچک و دل‌های پاک، و حالا خاطره‌شان به زخمی مشترک در دل یک شهر تبدیل شده است.به کدامین گناه از باغ دنیا رفتید  ای شکوفه‌های نرسیده که تنها رفتید  خانه‌ها بی‌صدای خنده‌هایتان سرد شد  ای گل‌های میناب، چه زود از دنیا رفتید✍🏻 آمفتامین با دز پاییننشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:26:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شریعتی؛ فراتر از یک نام، فراتر از یک دوران</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-jfnpqndl2rzi</link>
                <description>۲۹ خرداد، سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی؛ اندیشمند، جامعه‌شناس و نویسنده‌ای که نقش مهمی در شکل‌گیری جریان‌های فکری و فرهنگی ایران معاصر داشت. شریعتی از جمله متفکرانی بود که تلاش کرد میان سنت دینی، مسائل اجتماعی و دغدغه‌های نسل جوان پیوندی تازه برقرار کند و نگاه جدیدی به دین و جامعه ارائه دهد.دکتر علی شریعتی در سال ۱۳۱۲ در روستای مزینان از توابع سبزوار به دنیا آمد. او در خانواده‌ای مذهبی و فرهنگی رشد کرد و از همان دوران نوجوانی با فضای فکری و دینی آشنا شد. پدرش، استاد محمدتقی شریعتی، از فعالان فرهنگی و بنیان‌گذاران کانون نشر حقایق اسلامی بود و همین محیط، زمینه علاقه شریعتی به مطالعه، اندیشه و مسائل اجتماعی را فراهم کرد. شریعتی پس از تحصیل در دانشگاه مشهد، برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و در رشته جامعه‌شناسی و تاریخ ادیان به مطالعه پرداخت. در آنجا با اندیشه‌های جدید فلسفی و اجتماعی آشنا شد و این تجربه‌ها در شکل‌گیری دیدگاه‌های او نقش مهمی داشت.یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های فکری شریعتی، مسئله هویت فرهنگی و پدیده «غرب‌زدگی» بود. او معتقد بود که بسیاری از جوامع شرقی و اسلامی در برابر تمدن غرب دچار نوعی خودباختگی شده‌اند و بدون شناخت عمیق از فرهنگ و گذشته خود، به تقلید از الگوهای غربی روی آورده‌اند. شریعتی در آثار و سخنرانی‌هایش تلاش می‌کرد نسل جوان را به «بازگشت به خویشتن» دعوت کند؛ یعنی شناخت ریشه‌های فرهنگی، تاریخی و دینی خود و بازیابی اعتماد به هویت بومی و اسلامی.از سوی دیگر، او معتقد بود که برای ارتباط مؤثر با نسل جوان، باید دین را با زبانی تازه و قابل فهم بیان کرد. به باور شریعتی، دین تنها مجموعه‌ای از مناسک و آیین‌ها نیست، بلکه می‌تواند نیرویی برای آگاهی، عدالت‌خواهی، مسئولیت اجتماعی و تغییر جامعه باشد. او تلاش می‌کرد مفاهیم دینی را در قالب تحلیل‌های اجتماعی و تاریخی توضیح دهد تا نسل جوان بتواند ارتباطی عمیق‌تر با آن برقرار کند. همین نگاه باعث شد سخنرانی‌های او، به‌ویژه در حسینیه ارشاد، مورد توجه بسیاری از دانشجویان و جوانان قرار گیرد.دکتر شریعتی آثار و نوشته‌های فراوانی از خود به جا گذاشته است که بسیاری از آن‌ها هنوز هم خوانده می‌شوند و مورد بحث قرار می‌گیرند. از جمله مهم‌ترین آثار او می‌توان به «کویر»، «هبوط»، «بازگشت به خویشتن»، «امت و امامت»، «حسین وارث آدم»، «فاطمه فاطمه است»، «تشیع علوی و تشیع صفوی»، «مذهب علیه مذهب» و «اسلام‌شناسی» اشاره کرد. نوشته‌های او ترکیبی از ادبیات، تاریخ، جامعه‌شناسی و اندیشه دینی بود و سبک نگارش خاص و پرشور او باعث می‌شد مخاطبان با آثارش ارتباط عاطفی و فکری برقرار کنند.اندیشه‌های شریعتی همواره با بحث‌ها و نقدهای مختلفی همراه بوده است. برخی او را یکی از مهم‌ترین روشنفکران دینی معاصر می‌دانند که تلاش کرد دین را با مسائل اجتماعی و نیازهای زمانه پیوند دهد، و برخی دیگر دیدگاه‌های او را مورد نقد قرار داده‌اند. با این حال، تأثیر او بر فضای فکری و فرهنگی جامعه ایران انکارناپذیر است.دکتر علی شریعتی سرانجام در ۲۹ خرداد سال ۱۳۵۶ در سن ۴۴ سالگی در انگلستان درگذشت. هرچند عمر او کوتاه بود، اما آثار و اندیشه‌هایش همچنان در میان نسل‌های مختلف مورد مطالعه و گفتگو قرار می‌گیرد.۲۹ خرداد فرصتی است برای یادآوری اندیشه‌ها و دغدغه‌های متفکری که تلاش کرد نسل جوان را به تفکر، آگاهی و شناخت عمیق‌تر از دین، جامعه و هویت فرهنگی خود دعوت کند.✍🏻 فرمانده سایهنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 23:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیدت مبارک قربانیِ مظلومِ درس و مشق!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%B8%D9%84%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D8%B4%D9%82-bxaht78sqgph</link>
                <description>سلام و درود به هم‌سنگرانِ جزوه به دست، شب‌زنده‌دارانِ فرجه‌های امتحان، و ایثارگرانِ سلف دانشگاه!فرارسیدن عید سعید قربان را به همه‌ی شما تبریک می‌گویم. عیدی که در ظاهر یک روز تعطیل در تقویم است (که البته اگر به فرجه یا کلاس‌های جبرانی نخورده باشد، جای شکرش باقی‌ست!)، اما در باطن، عمیق‌ترین و ملموس‌ترین عید برای ما قشرِ شریف، مظلوم و همیشه در صحنه‌ی «دانشجو» است. چرا؟ چون اگر در تمام دنیا، عید قربان سالی یک‌بار اتفاق می‌افتد، در زندگی ما دانشجوها، هر روزش یک عید قربانِ نمادین است!امروز می‌خواهم در این روز بزرگ، نگاهی عمیق‌تر، طولانی‌تر و البته کمی صمیمی‌تر به فلسفه‌ی این عید و پیوند ناگسستنیِ آن با زندگی دانشجویی بیندازم. پس چند دقیقه‌ای گوشی را زمین نگذارید و این دردِدلِ طولانی اما شیرین را بخوانید:بخش اول: ما اساتیدِ اعظمِ «قربانی کردن» هستیم!بیایید کلاهمان را قاضی کنیم؛ کدام صنف در دنیا بیشتر از ما دانشجوها چیزهای دوست‌داشتنیِ زندگی‌اش را قربانی کرده است؟قربانی کردنِ خوابِ شیرینِ صبحگاهی: گذشتن از خوابِ عمیق و بهشتیِ ساعت ۷:۳۰ صبح، برای رسیدن به کلاس‌های عمومی ساعت ۸ (آن هم با استادی که حضور و غیاب برایش از اصول دین مهم‌تر است)، اولین و بزرگ‌ترین ایثاری است که ما هر هفته انجام می‌دهیم.قربانی کردنِ بهداشتِ روان در فرجه‌ها: ما در ایام امتحانات، تمام دلخوشی‌ها، تفریحات، سریال‌های در حال پخش، دورهمی‌های خانوادگی و حتی گاهی بهداشت شخصی‌مان را در مسلخِ «پاس کردنِ درس‌های سه واحدی» قربانی می‌کنیم.قربانی کردنِ غرور پیشِ رویِ اساتید: همه‌ی ما حداقل یک‌بار برای گرفتنِ نیم نمره‌ی کذایی جهتِ رهایی از چنگالِ نمره‌ی ۹.۷۵ و رسیدن به مرزِ طلاییِ ۱۰، غرور، ابهت و شخصیتِ دانشجویی خودمان را در اتاقِ استاد قربانی کرده‌ایم و با چهره‌ای مظلوم شبیه به کودکانِ بی‌سرپرست، به چشمانِ بی‌رحمِ استاد زل زده‌ایم!قربانی کردنِ جیبِ مبارک: در زمانه‌ای که قیمتِ کپیِ هر برگ جزوه با قیمتِ اوراق بهادارِ بورس رقابت می‌کند، ما با گذشتن از کافه‌ها و تفریحات، کلِ داراییِ جیبمان را قربانیِ انتشاراتِ دانشگاه و خرید کتبی می‌کنیم که خودِ استاد هم یادش نمی‌آید کجای کتاب را تدریس کرده است.بخش دوم: شباهت‌های بی‌چون‌وچرای مناسکِ عید قربان و دانشگاهاگر کمی دقیق‌تر به مناسک این روز نگاه کنیم، شباهت‌های عجیبی میان این عید و زندگی آکادمیک پیدا می‌کنیم:1)برگه‌ی امتحان، همان مسلخِ عشق است:** ما دانشجوها با پای خودمان، ترسان و لرزان وارد جلسه‌ی امتحان می‌شویم؛ جایی که صندلی‌های تک‌نفره با فاصله‌ی دو متر از هم چیده شده‌اند و مراقبانِ تیزبین (که گویی برای شکار عقاب آموزش دیده‌اند) بالای سرمان چرخ می‌زنند. در این مقتل، قلمِ ما همان ابزاری است که قرار است سرنوشتِ ما را رقم بزند.2)استاد، در نقشِ...: بگذریم! برخی اساتید چنان با بی‌رحمی نمره‌ها را قیچی می‌کنند که گویی در حال انجام فرایض قربانی هستند و هیچ ارفاقی را مجاز نمی‌دانند!3)تقسیمِ گوشتِ نذری یا تقسیمِ جزوه‌ها؟ در عید قربان، سنت بر این است که گوشت قربانی بین نیازمندان تقسیم شود. در دانشگاه هم دقیقاً همین است؛ آن دانشجویِ پرتلاشِ ردیف اول (پاچه‌خوارِ مصلحتی یا همان شریفِ درس‌خوان) که جزوه‌ی خوش‌خط و رنگی با پنج رنگ خودکار نوشته، در شبِ قبل از امتحان، جزوه‌اش را میانِ ما نیازمندان و درراه‌ماندگانِ علم تقسیم می‌کند. این یعنی نهایتِ ایثار و برادری!بخش سوم: رویای شیرینِ کباب در غربتِ خوابگاهبرای بچه‌های خوابگاهی، عید قربان معنای دیگری دارد. ما که ماه‌هاست با مرغ‌های مصلحتیِ سلف، ناگت‌های ناشناخته، تخم‌مرغ‌های نیمرو شده در تابه تفلونِ خش‌دار و سویا به جای گوشت چرخ‌کرده سر کرده‌ایم، در این روز چشمانمان به دنبالِ بوی کبابِ واقعي است!رویایِ یک سیخ کبابِ بره با پلو و کره‌ی محلی، بیش از هر فرمولِ ریاضی و قضیه‌ی فیزیکی در ذهنِ دانشجو چرخ می‌زند. از همین‌جا به تمام خانواده‌هایی که فرزندِ دانشجو در غربت دارند پیام می‌دهم: «ترسیمِ لبخندِ رضایت بر لبانِ یک دانشجوی خوابگاهی با ارسال یک قابلمه کبابِ عیدِ قربان، ثوابش کمتر از حجِ مقبول نیست!»بخش چهارم: ادعیه و آرزوهای دانشجویی مخصوصِ عید قرباندر این روز فرخنده، دست به دعا برمی‌داریم و از صمیم قلب برای تمام هم‌رزمانمان آرزو می‌کنیم:الهی! غولِ پایان‌نامه، پروژه‌های برنامه‌نویسیِ سنگین و گزارش‌کارهای بی‌پایانِ آزمایشگاه به دستِ تقدیر ذبح بشن و ریشه‌شون خشک بشه.الهی! سامانه‌ی گلستان (یا هماد و سجاد و بقیه سامانه‌ها) در زمانِ انتخاب واحد و رؤیت نمرات، دچارِ سکته‌ی قلبی و مغزی نشه و با سرعتِ نور کار کنه.الهی! هیچ دانشجویی طعمِ تلخِ مشروطی رو نچشه و معدلِ همه‌مون چنان بالا بره که خودِ آموزشِ دانشگاه انگشت‌به‌دهان بمونه.الهی! اساتیدِ سخت‌گیر و نمره‌نده، قلبشون در این روز ملایم بشه و فردا که رفتیم سر کلاس، با لبخند بگن: «به مناسبت عید، همه‌ی کلاس رو پاس می‌کنم!» (هرچند این بیشتر شبیه به ژانرِ علمی‌تخیلی است تا واقعیت!).و در نهایت الهی که اینترنتِ دانشگاه بدون فیلتر، بدون قطعی و با سرعتِ دانلود بالا، همیشه در دسترسِ کارهای علمیِ ما (شما بخوانید دانلود فیلم و بازی!) باشه.و امّا کلام آخر:دوستانِ جان، فارغ از شوخی‌ها و دغدغه‌های شیرین و گاه سختِ دانشجویی، عید قربان نمادِ یک چیز بزرگ است: امید و تلاش. اینکه بدانیم بعد از هر امتحانِ سختی، یک سرافرازی وجود دارد و بعد از هر زمستانِ دشواری، بهارِ فارغ‌التحصیلی و موفقیت منتظر ماست.این عیدِ بزرگ بندگی، ایثار، گذشت و پاکی را به تک‌تک شما که با وجود تمام سختی‌ها، چراغِ علم و معرفت (و البته شوخ‌طبعی) را روشن نگه داشته‌اید، تبریک می‌گویم.دلتان شاد، قلمتان روان، کارنامه‌تان درخشان و عیدتان بسیار مبارک باد! 🌸🎉💚✍🏻 مالک عنایتی ترم دو علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر| @masir_mazums | 🌱</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 17:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طب سنتی؛ دانش کهن یا میدان جنگ روایت‌ها؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%B7%D8%A8-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D9%87%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-iy2ojspfeomc</link>
                <description> طب سنتی در ایران یکی از قدیمی‌ترین و اثرگذارترین نظام‌های درمانی جهان به شمار می‌رود. سابقه آن به هزاران سال پیش بازمی‌گردد و در دوره‌هایی، دانش پزشکی ایرانی نه‌تنها در خاورمیانه بلکه در اروپا نیز مرجع علمی محسوب می‌شد. نام‌هایی مانند ابن‌سینا، زکریای رازی، جرجانی و اهوازی هنوز هم در تاریخ پزشکی جهان شناخته‌شده‌اند. با این حال، در دهه‌های اخیر بحث‌های زیادی درباره «طب سنتی»، اعتبار علمی آن، تقابلش با پزشکی مدرن و حتی نقش جریان‌های سیاسی و تاریخی در تضعیف آن مطرح شده است. اما برای فهم درست این موضوع، باید میان واقعیت تاریخی، نقد علمی و روایت‌های احساسی یا توطئه‌محور تفاوت قائل شد.نخست باید روشن کرد که «طب سنتی» یک مفهوم یکدست و مطلق نیست. بخشی از دانسته‌های طب سنتی حاصل قرن‌ها تجربه انسانی، شناخت گیاهان دارویی، تغذیه، سبک زندگی و مشاهده بالینی بوده است. بسیاری از داروهای امروزی نیز ریشه در ترکیبات گیاهی و تجربیات پزشکی سنتی دارند. حتی سازمان جهانی بهداشت (WHO) نیز نقش برخی درمان‌های سنتی و مکمل را در کنار پزشکی مدرن به رسمیت شناخته و بر لزوم مطالعه علمی آن‌ها تأکید کرده است.اما در مقابل، همه روش‌های طب سنتی لزوماً علمی یا مؤثر نیستند. برخی نسخه‌ها و ادعاها هرگز در مطالعات مدرن تأیید نشده‌اند و بعضی درمان‌ها حتی می‌توانند خطرناک باشند اگر جایگزین درمان‌های اثبات‌شده پزشکی شوند. به همین دلیل، مسئله اصلی نه «خوب یا بد بودن مطلق» طب سنتی، بلکه ضرورت ارزیابی علمی، استانداردسازی و تفکیک دانش معتبر از ادعاهای اثبات‌نشده است.در ایران، از دوره قاجار به بعد و به‌ویژه در دوران پهلوی، با ورود پزشکی مدرن غربی، ساختار آموزش و درمان کشور تغییر کرد. دانشگاه‌های پزشکی جدید تأسیس شدند و به‌تدریج پزشکی آکادمیک جایگزین نظام سنتی شد. در این روند، برخی پزشکان و سیاست‌گذاران نگاه انتقادی شدیدی به طب سنتی داشتند و آن را عقب‌مانده یا غیرعلمی می‌دانستند. این تقابل گاهی باعث حذف یا تضعیف کامل بخشی از میراث پزشکی سنتی شد؛ هرچند بخشی از این تغییرات نیز ناشی از پیشرفت واقعی علم پزشکی، کشف آنتی‌بیوتیک‌ها، جراحی مدرن، واکسن‌ها و روش‌های علمی جدید بود که توانستند مرگ‌ومیر را به‌طور چشمگیری کاهش دهند.گاهی در فضای مجازی ادعا می‌شود که «یهودی‌ها» یا «صهیونیست‌ها» به‌صورت سازمان‌یافته برای نابودی طب سنتی ایران اقدام کرده‌اند. این نوع ادعاها معمولاً بدون سند تاریخی معتبر مطرح می‌شوند و اغلب ترکیبی از روایت‌های سیاسی، احساسی و تئوری‌های توطئه هستند. نقد یا تغییر نظام پزشکی در ایران پدیده‌ای پیچیده و چندعاملی بوده که به تحولات علمی، سیاسی، آموزشی و اجتماعی مربوط می‌شده است؛ نه یک پروژه ساده و مخفیانه از سوی یک قوم یا گروه خاص.در مورد «سایریل الگود» نیز روایت‌های نادرست زیادی در اینترنت منتشر شده است. Sir Cyril Elgood یک پزشک و تاریخ‌نگار بریتانیایی بود که کتاب معروف «تاریخ پزشکی ایران» را نوشت؛ اثری که اتفاقاً یکی از منابع مهم درباره خدمات پزشکان ایرانی و اسلامی به تاریخ پزشکی جهان محسوب می‌شود. برخلاف برخی شایعات رایج، هیچ سند تاریخی معتبری وجود ندارد که نشان دهد او کتاب‌های ابن‌سینا را آتش زده یا در نابودی آثار پزشکی ایرانی نقش داشته است. این ادعا بیشتر در فضای شبکه‌های اجتماعی و بدون استناد معتبر تکرار شده است.در واقع، بسیاری از نسخه‌های آثار ابن‌سینا، از جمله «قانون در طب»، قرن‌ها در کتابخانه‌های اروپا نگهداری و حتی در دانشگاه‌های اروپایی تدریس می‌شدند. کتاب «قانون» تا قرن هفدهم در برخی مراکز علمی اروپا مرجع آموزش پزشکی بود. اگر هدفی برای نابودی کامل آثار ابن‌سینا وجود داشت، اساساً این آثار به چنین جایگاهی در تاریخ پزشکی غرب نمی‌رسیدند.با این حال، این واقعیت را هم نمی‌توان نادیده گرفت که در دوران استعمار و برتری علمی غرب، بسیاری از دانش‌های بومی در کشورهای مختلف کم‌ارزش شمرده شدند. این اتفاق فقط درباره ایران رخ نداد؛ بلکه در هند، چین، آفریقا و دیگر تمدن‌ها نیز نوعی برتری‌طلبی علمی غربی وجود داشت که گاهی باعث تضعیف دانش‌های سنتی شد. اما پاسخ به این مسئله نباید افتادن به دام افراط مقابل باشد؛ یعنی رد کامل پزشکی مدرن یا نسبت دادن همه تحولات تاریخی به توطئه.نگاه متعادل این است که:- پزشکی مدرن دستاوردهای عظیمی در درمان بیماری‌ها، جراحی، کنترل عفونت‌ها و افزایش امید به زندگی داشته است.- طب سنتی نیز دارای بخشی ارزشمند از تجربه‌های تاریخی، تغذیه، گیاهان دارویی و سبک زندگی است که می‌تواند موضوع پژوهش علمی قرار گیرد.- هر دو حوزه باید بر پایه شواهد، آزمایش و مطالعات علمی بررسی شوند، نه تعصب یا احساسات.امروز بسیاری از دانشگاه‌های معتبر جهان روی ترکیبات گیاهی و درمان‌های سنتی تحقیق می‌کنند. برخی داروهای گیاهی تأیید شده‌اند و برخی دیگر رد شده‌اند. این همان مسیری است که علم طی می‌کند: آزمایش، بررسی، نقد و اثبات.مشکل زمانی آغاز می‌شود که:- یا طب سنتی به‌طور کامل خرافه معرفی شود،- یا پزشکی مدرن کاملاً نفی گردد،- یا بحث علمی به نفرت قومی، سیاسی و توطئه‌پردازی تبدیل شود.جامعه آگاه، جامعه‌ای است که بتواند میان «احترام به میراث علمی گذشته» و «پذیرش روش علمی» تعادل برقرار کند. نه هر چیزی که قدیمی است لزوماً درست است، و نه هر چیزی که مدرن است الزاماً بی‌نقص. حقیقت علمی معمولاً در بررسی دقیق، مستند و دور از هیجان به دست می‌آید.✍🏻مالک عنایتی ترم ۲ علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر🌱| @Masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 03:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باتربیت، بی‌تربیت یا بدتربیت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-accglblnaaeg</link>
                <description>_-: والا خواهر... ما از این زبونا نداشتیم که!!! یه ذره بچه آدمو درسته قورت میده... جرئت داری بهش بگو نه ... من موندم کجا براش کم‌ گذاشتم؟! گوشی و لپتاپ واسش نخریدم که خریدم... کلاس موسیقی و زبان و پیلاتس و کوفت زهر مار نبوردمش که بردم... هرچی خواست واسش نخریدم که خریدم... تهشم شد این... حالا خواهر تو بگو مشکل از تربیت من عه؟!-: نه دختر دیوونه ای!!! این نسل خودشون مشکل دارن وگرنه ما چیزی واسشون کم‌ نذاشتیم که... من خودم آروشا نازنین رو ۲۰ جلسه کلاس خصوصی برای فیزیک بردم تهشم منفی ۱۲ درصد زد فیزیک‌ رو.... تو این بیست جلسه فقط بهش گفته بودن‌ به فیزیک رسیدی هیچی نزن درصدش بیشتر میشد!!!_****اما مشکل واقعا از کجاست؟بچه ها دچار جهش ژنتیکی شدن یا روش تربیت مامان باباها و محیط عوض شده؟آیا زدن یه برچسب نسل زد(Z) به نسل جدید، همه تقصیر ها رو از گردن والدین باز می‌کنه؟اصلا نسل زدی بودن ویژگی ذاتی این نسل هست یا برآیند محیط ( ساختار اقتصادی+تکنولوژی+ سیاست + رسانه و ...) و تربیت هست؟اگه فکر کردین قرار تو این متن راجب نسل زد و عوامل شکل گرفتنش و ... بنویسم سخت در اشتباهید :)))) _در هر صورت اون بحث طولانی و تخصصی هست_قرار هست خیلی خلاصه مدل توسعه‌یافته‌ی بامریند (با تکمیل مَکوبی و مارتین) رو در تربیت توضیح بدیم و بگیم از کجای این مدل توی کمتر از چند دهه به کجا رسیدیم (قطعا روش های تربیتی در یک جامعه متنوع هستند و نه به طور گسسته که به صورت پیوسته تغییر می‌کنند اما آنچه در این متن به آن پرداخته شده با ساده سازی و برآیندی نسبی از کل جامعه هست)Erfan: *مطابق مدل توسعه‌یافته‌ی بامریند (با تکمیل مَکوبی و مارتین) چهار سبک اصلی تربیتی وجود دارد:**اقتدارگرا (Authoritarian) *ویژگی ها: سختگیر، کنترل بالا، محبت کم، اطاعت‌محوریپیامد در فرد: وابستگی بالا، ترس از خطا، خلاقیت پایین، اطاعت بیرونی*مقتدر (Authoritative)*ویژگی ها: ترکیب محبت و قاطعیت، گفت‌وگو، قوانین منطقیپیامد در فرد: استقلال، خودکنترلی، اعتمادپذیری، مسئولیت اجتماعی بالا*سهل‌گیر (Permissive) *ویژگی ها: آزادی بیش از حد، حد و مرز کم، پاسخ هیجانی زیادپیامد در فرد: بی‌ثباتی، خودمحوری، ضعف در کنترل احساسات، کم‌مسئولیتی*بی‌تفاوت / غفلت‌گر (Neglectful)*ویژگی‌ها: درگیر کار یا مشکلات خود، نظارت کم، ارتباط عاطفی محدودپیامد در فرد: احساس طردشدگی، ناامنی، گرایش به گروه همسالان به‌عنوان منبع هویتپر واضح هست که تا دهه های ۵۰ - ۶۰ در ایران اغلب جامعه از مدل تربیتی اول (اقتدارگرا) پیروی می‌کرده ولی آیا در دهه های اخیر به سمت تعادل (مدل مقتدر) حرکت‌ کردیم یا با تفریطی محسوس به سمت سهل‌گیری یا بی‌تفاوتی پیش رفتیم؟✍🏻عرفان صدری ترم ۵ پزشکی| @Masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 03:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشمنی که بی صدا پیش می آید.  هر آنچه بایستی درمورد HPV بدانید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-hpv-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-h6cv9kxfcero</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماز ابتدای خلقت تا کنون بشریت همواره با عوامل خطر آفرین سلامت دست و پنجه نرم کرده است ، یکی از این عوامل خطر آفرین ویروس ها هستند.ویروس ها ذرات میکروسکوپی هستند که باعث بیماری می شوند و انواع مختلفی دارند. یکی از ویروس هایی که در سال های اخیر بسیاری از ما نامش را در فضای مجازی شنیده ایم و ما امروز قرار است در مطلب زیر به آن بپردازیم ویروس HPV می باشد.*ویروس HPV چیست؟*ویروس پاپیلوما انسانی (human papilloma virus) یا به اختصار HPV خانواده بزرگی از ویروس هاست(بیش از 200 نوع دارد) که در سراسر جهان عفونت با ویروس پاپیلومای انسانی شایعترین بیماری آمیزشی در بزرگسالان است.انواع مختلف از این ویروس را به طور کلی می توان به دو دسته زیر تقسیم کرد:۱. انواع کم خطر⬅️تایپ های 6 و 11 که شایع ترین دلیل ایجاد زگیل تناسلی هستند.۲. انواع پر خطر ⬅️تایپ های 16 و 18 که می توانند منجر به سرطان دهانه رحم ، مقعد و مثانه شوند.*چرا HPV مهم است؟*بیش از 80٪ از افراد فعال جنسی در طول عمرشان حداقل یک بار به HPV مبتلا شده اند.در اکثر موارد سیستم ایمنی طی ۱ تا ۲ سال ویروس را ازبین می برد ؛ اما مشکل از جایی شروع می شود که شخص دچار عفونت پر خطر مزمن از جمله سرطان دهانه رحم دچار شود.*راه های انتقال HPV چیست؟*۱. شایع ترین راه انتقال: رابطه جنسی واژنی دهانی و مقعدی۲. ممکن است از طریق پوست هم منتقل شود.۳. در موارد بسیار نادر از نواحی و وسائل بهداشتی آلوده نیز منتقل می شود.*علائم HPV چیست؟*علائم ویروس HPV بسته به نوع ویروس و ناحیه تحت تاثیر متفاوت هستند. در بسیاری از موارد، عفونت HPV ممکن است هیچ علامتی نداشته باشد.برخی از علائم شخص در صورت داشتن علائم:۱. زگیل تناسلی: شایع‌ترین علامت HPV است و می‌تواند در نواحی تناسلی، مقعد، دهان و گلو ظاهر شود. ظاهر زگیل‌ها می‌تواند متفاوت باشد و از برجستگی‌های کوچک تا توده‌های بزرگ‌تر متغیر باشد.۲.خارش و سوزش در نواحی تناسلی۳. تغییر رنگ و ضخامت پوست در نواحی تناسلیفاطمه مرادی: *چه راه های پیشگیری ای وجود دارد؟ آیا واکسیناسیون به تنهایی کافیست؟*واکسیناسیون مهم است اما به تنهایی کافی نیست.به طور کلی راهکار های پیشگیرانه از ابتلا به این ویروس به شرح زیر است:۱)واکسیناسیون:موثرترین ابزار پیشگیری اولیه است.واکسن HPV برای کاهش بار اضافی سرطان دهانه رحم وابسته به این ویروس ایجاد شده است.مسئولان بهداشت همگانی آمریکا، استرالیا، کانادا و اروپا واکسیناسیون گسترده بر علیه ویروس پاپیلومای انسانی را توصیه کرده اند که دلیل آن میزان های بالای عفونت در جهان، تمایل به کاهش تعداد درمان های دردناک و پرهزینه برای دیسپالزی دهانه رحم که ناشی از این ویروس می باشد و تمایل به پیشگیری از زگیل های دستگاه تناسلی و سرطان دهانه رحم می باشد.در حال حاضر دو نوع از این واکسن تحت عنوان های Gardasil و Carvarix در بازار وجود دارد.مزایا:.پیشگیری از انواع پرخطر (عامل ~۷۰–۹۰٪ سرطان دهانه رحم).کاهش چشمگیر زگیل تناسلی.ایجاد ایمنی قبل از شروع فعالیت جنسیمعایب:.واکسن همه انواع HPV را پوشش نمی‌دهد.جایگزین غربالگری نیست.برای افراد آلوده درمان محسوب نمی‌شود.هزینه بالا تهیه واکسنسنین تزریق:زنان: در بازه سنی ۹ تا ۲۵ سال( توصیه شده در کشور آمریکا) ۱۶ تا ۲۶ سال( توصیه شده در کشور انگلستان )مردان: در بازه سنی ۹ تا ۱۵ سال(توصیه شده در کشور انگلستان)(درست است زگیل تناسلی چندان خطرناک نیست اما با توجه به اینکه مردان دچار زگیل تناسلی می شوند(ناقل بیماری) و ممکن است دچار سرطان های دهانه مقعد و آلت تناسلی شوند واکسینه شدن مردان هم مانند زنان اهمیت دارد)واکسیناسیون این بیماری در بسیاری از کشور ها در برنامه واکسیناسیون کشوری قرار دارد اما در ایران برای انجام واکسیناسیون بایستی واکسن ها را از بازار آزاد تهیه کرد.۲)انجام تست و غربالگری منظم.تست پاپ اسمیر(از سن ۲۱ سالگی بدون توجه به شروع فعالیت جنسی هر ۳ سال تا سن ۶۵ سالگی انجام شود).تست HPV DNAمزایا:.کشور هایی که غربالگری منظمی دارند میزان ابتلا به سرطان دهانه رحم را تا 80٪ کاهش داده اند.معایب:.بالا بودن هزینه تست۳)آموزش سلامت جنسی و رفتار های پیشگیرانه.کاهش روابط پر خطر.نداشتن روابط متعدد.رعایت بهداشت جنسی(استفاده از کاندوم تا حد زیادی خطر ابتلا را کم میکند).افزایش سواد سلامت و آگاهی جنسی.تغییر الگو روابط.تقویت سیستم سلامت و فرهنگ مراجعه(خوددرمانی_ مراجعه دیر هنگام_ تابو بودن صحبت درمورد داشتن بیماری های مقاربتی(شرم اجتماعی) و...)مزایا:.کم هزینه(علاوه بر اینکه افراد جامعه هزینه های جسمی اقتصادی و روانی متحمل نخواهند شد دولت ها هم هزینه های کمتری برای ارائه خدمات درمانی خواهند داشت⬅️بیمار کمتر=هزینه کمتر).اثر گذاری بالافاطمه مرادی: *ابتلا به ویروس HPV چه آسیب هایی را در پی خواهد داشت؟*پیش تر برای شما آسیب های جسمانی(سرطان دهانه رحم ، زگیل تناسلی ، جراحی و درمان و ...) و آسیب های اقتصادی(بالا بودن هزینه های واکسیناسیون و تست های غربالگری و...) را عنوان کردیم.اما آسیب دیگری که این بیماری همانند بسیاری از بیماری های دیگر در پی خواهد داشت آسیب های روانی و اجتماعی است که از جمله آنها:.اضطراب شدید پس از تشخیص.انگ و شرم اجتماعی. ترس از احتمال انتقال بیماری به همسرمی باشند.گاهی آسیب های روانی و اجتماعی به مراتب اثر های بدتر به نسبت آسیب های جسمانی بر فرد و خانواده فرد خواهند داشت.( بایستی برای بیماران جلسات و کارگاه های تاب آوری و روان درمانی برگزار و شرایط حمایتی ایجاد کرد)*آیا جهان در وضعیت بحرانی ای قرار دارد؟*در اغلب کشور ها HPV یک ویروس شایع اما قابل کنترل است.بسیاری از کشور ها با ارائه خدمات غربالگری ، آموزش های لازم و انجام واکسیناسیون در برنامه واکسیناسیون کشوری(در بسیاری از کشور ها) توانسته اند از وضعیت بحرانی پیشگیری کنند.*سلامتی یکی از بزرگ ترین نعمت هایی است که خداوند به ما عطا کرده است در انتهای کلام توصیه ما به شما عزیزان این است با ارتقای سطح سواد سلامت عملکرد خود را در زمینه عوامل مرتبط با سلامت و بهداشت فردی و اجتماعی بهبود بخشید.شاد و تندرست باشیدهفته سلامت گرامی باد.*منابع:کتاب اپیدمیولوژی و کنترل بیماری های شایع در ایراندکتر فریدون عزیزی، دکتر حسین حاتمی ، دکتر محسن جانقربانیپژوهشکده علوم غدد درون ریز و متابولیسمدانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی _درمانی شهید بهشتی✍🏻فاطمه مرادی ترم ۴ بهداشت مدارسنشریه دانشجویی مسیر🌱| @Masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 02:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>