<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریه دانشجویی مسیر🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Masir_mazums</link>
        <description>نشریه دانشجویی &quot;مسیر&quot;
جایی برای فکر کردن به مقصد...

بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی مازندران

مسیر در پیام‌رسان‌های ایتا، سروش و بله:
@Masir_mazums</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:03:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3822883/avatar/xuJGQe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریه دانشجویی مسیر🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@Masir_mazums</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جام زهر؛ روایت یک تصمیم تاریخی</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-hnqusgucr3n6</link>
                <description>«خداوندا! ما برای دین تو قیام کردیم، برای دین تو جنگیدیم و برای حفظ دین تو آتش‌بس را پذیرفتیم.»— پیام امام به مسئولین برای قبول قطعنامهبا گذشت سال‌ها از پایان جنگ، همچنان پرسش‌های زیادی درباره پذیرش قطعنامه مطرح می‌شود؛ آیا این تصمیم از سر ضعف بود؟ آیا ایران دیگر توان نظامی لازم برای ادامه جنگ را نداشت؟ آیا به «رفع فتنه» که پس از آزادسازی خرمشهر شعار جنگ شده بود رسیده بودیم؟ و آیا جمهوری اسلامی از مبارزه با کفر دست کشید؟ و چه شد که امام جام زهر قطعنامه را نوشیدند؟شرایط سال‌های پایانی جنگ با سال‌های ابتدایی آن کاملاً متفاوت بود.با وجود پیروزی‌های مهمی مانند فتح فاو، ایران در ادامه جنگ ناچار به عقب‌نشینی از فاو و شلمچه شد.هم‌زمان، حمایت آمریکا و کشورهای غربی از رژیم بعث عراق به اوج خود رسید.نیروهای آمریکایی وارد خلیج فارس شدند و با سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران، بیش از ۲۹۰ نفر از هم‌وطنانمان را به شهادت رساندند.از سوی دیگر، مسئولان اقتصادی کشور اعلام می‌کردند که تأمین هزینه‌های ادامه جنگ با دشواری‌های جدی روبه‌رو شده است.در همین زمان، با پافشاری ایران، متن قطعنامه ۵۹۸ نیز نسبت به نسخه‌های پیشین تغییر کرد و برای نخستین بار سازوکاری برای شناسایی و معرفی آغازگر جنگ در آن گنجانده شد؛ موضوعی که بعدها به معرفی عراق به‌عنوان آغازگر جنگ انجامید.«در مورد قبول قطعنامه، که حقیقتاً مسئله بسیار تلخ و ناگواری برای همه و خصوصاً برای من بود...من تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام‌شده در جنگ بودم؛ ولی به واسطه حوادث و عواملی...و با توجه به نظر تمامی کارشناسان سیاسی و نظامی سطح بالای کشور، که به تعهد، دلسوزی و صداقت آنان اعتماد دارم،با قبول قطعنامه و آتش‌بس موافقت نمودم؛ و در مقطع کنونی آن را به مصلحت انقلاب و نظام می‌دانم.»_پیام امام خمینی به ملت ایران درباره پذیرش قطعنامهبرخی پذیرش قطعنامه را به معنای ضعف ایران از ادامه نبرد تلقی می‌کنند، اما آیا واقعاً این‌گونه بود؟آیا ما به خاطر ضعف تسلیحاتی از ادامه مبارزه دست کشیدیم؟به گفته مرتضی رفیق‌دوست ایران در سال‌های پایانی جنگ در تولید بخشی از تجهیزات نظامی به خودکفایی رسیده بود و توان ادامه دفاع را داشت.محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه پاسداران، نیز از جمله افرادی بود که ادامه جنگ را در صورت تأمین تجهیزات و امکانات لازم امکان‌پذیر می‌دانست.حوادث پس از پذیرش قطعنامه نیز قابل توجه است.در عملیات مرصاد، نیروهای منافقین با حمایت ارتش عراق شکست سنگینی خوردند.صدام، پذیرش قطعنامه را نشانه ضعف ایران می‌دانست و حملات گسترده‌ای را در جبهه جنوب آغاز کرد؛ اما این حملات نیز دفع شد و نیروهای ایرانی مانع از پیشروی دوباره ارتش عراق شدند.همه این عوامل، گواهی بر آمادگی ایران در زمان پذیرش قطعنامه و توانایی ایران برای ادامه جنگ حداقل از بعد نظامی است.پذیرش قطعنامه، پایان جنگ تحمیلی هشت ساله عراق علیه ایران بود؛ اما پایان مبارزه هرگز...«تا شرک و کفر هست، مبارزه هست؛ و تا مبارزه هست، ما هستیم.»امام خمینی(رحمة‌الله علیه)✍🏻 سیده معصومه سیدنژاد، ترم هفت پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امام باقر علیه‌السلام شکافنده علم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-cvouxrzqurmd</link>
                <description>تَعَلَّمُوا العِلمَ فَإنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَةٌ، وَطَلَبَهُ عِبَادَةٌ.دانش بیاموزید که آموختن آن پاداش دارد و جستوجوی آن عبادت است.امام باقر شکافنده علم هانخستین پیام الهی که به پیامبر اکرم (ص) نازل شد با واژه «بخوان» آغاز شد. این فرمان کوتاه اما ژرف، بیانگر جایگاه والای علم آموزی در اسلام است. اسلام، دینی که دعوت خود را با علم‌آموزی آغاز کرد و در پرتو تعالیم آسمانی خویش، زمینه‌ساز رشد و شکوفایی دانش در میان مسلمانان گشت. تاریخ اسلام گواه است که این آموزه الهی، نسل‌های بسیاری از دانشمندان، اندیشمندان و پژوهشگران را پرورش داده و مسیر پیشرفت و تعالی جوامع اسلامی را هموار ساخته است.در ادامه این مسیر متعالی، امام محمد باقر (ع) با گسترش آموزش علوم دینی و تربیت شاگردان فراوان، یکی از بزرگ‌ترین مراکز علمی جهان اسلام را پایه‌گذاری کردند. آوازه دانش و فضیلت ایشان چنان گسترده بود که دانشمندان و عالمان از شهرها و سرزمین‌های مختلف برای بهره‌مندی از محضر آن حضرت گرد هم می‌آمدند.امام محمد باقر(ع) در یکی از حساس‌ترین دوره‌های تاریخ اسلام، پرچم‌دار نهضتی علمی شدند که تأثیر آن تا قرن‌ها در تمدن اسلامی باقی ماند. شرایط سیاسی و اجتماعی عصر ایشان، فرصت مناسبی برای گسترش فعالیت‌های علمی فراهم آورد و امام باقر(ع) با بهره‌گیری از این فرصت، به احیای معارف اصیل اسلامی و ترویج فرهنگ علم‌آموزی پرداختند.پرورش شخصیت‌های برجسته علمی همچون زراره بن اعین، محمد بن مسلم، جابر بن یزید جعفی و ابوبصیر، نشان‌دهنده موفقیت امام باقر(ع) در تربیت نسل جدیدی از عالمان و اندیشمندان مسلمان است. این شاگردان، میراث علمی امام را به نسل‌های بعد منتقل کردند و زمینه‌ساز شکوفایی مکتب علمی اهل‌بیت(ع) در دوران امام جعفر صادق(ع) شدند.به همین دلیل، امام محمد باقر(ع) را می‌توان از بنیان‌گذاران بزرگ نهضت علمی اسلام دانست؛ شخصیتی که با گسترش آموزش، تولید دانش و تربیت نخبگان علمی، سهمی ماندگار در شکل‌گیری و توسعه تمدن اسلامی ایفا کرد.مناظره امام باقر(ع) با دانشمند مسیحیدر یکی از سفرها، خلیفه اموی گروهی از دانشمندان و بزرگان را گرد هم آورد. در میان آنان، دانشمندی مسیحی حضور داشت که به علم و دانش شهرت فراوانی داشت و بسیاری از افراد از پاسخ دادن به پرسش‌های او ناتوان بودند.هنگامی که امام محمد باقر(ع) وارد مجلس شدند، دانشمند مسیحی پرسش‌های متعددی درباره مسائل اعتقادی و دینی مطرح کرد. او می‌خواست با طرح پرسش‌های پیچیده، دانش امام را بیازماید. امام باقر(ع) با آرامش و تسلط کامل، به یکایک پرسش‌ها پاسخ دادند و با استدلال‌های روشن، ابهام‌ها را برطرف کردند.در بخشی از این گفت‌وگو، دانشمند مسیحی درباره بهشت و نعمت‌های آن پرسش‌هایی مطرح کرد. امام باقر(ع) با مثال‌هایی دقیق و قابل فهم، پاسخ‌هایی ارائه دادند که موجب شگفتی حاضران شد. استدلال‌های محکم و دانش گسترده امام چنان تأثیری بر او گذاشت که دیگر پرسشی برای طرح کردن نداشت.حاضران مجلس که شاهد این مناظره بودند، بیش از پیش به جایگاه علمی امام باقر(ع) پی بردند. این ماجرا تنها یکی از نمونه‌های فراوانی است که نشان می‌دهد آن حضرت نه‌تنها مرجع علمی مسلمانان، بلکه شخصیتی برجسته در گفت‌وگوهای علمی و بین‌ادیانی عصر خود بودند.✍🏻 فاطمه مرادی، ترم چهار بهداشت مدارسنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:33:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۱ تیر؛ نگاهی به جهانِ شیخ بهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%DB%B2%DB%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-tvuhdmrjofwy</link>
                <description>تاریخ، گاه مردانی را به یاد می‌سپارد که نه با یک نوشته، بلکه با تمام وجودشان، بر تار و پود تمدن یک دوران اثر گذاشته‌اند. ۲۱ تیرماه، سالگرد عبور یکی از این روح‌های چندبعدی است؛ مردی که انگار از جنس مرزها نبود و تمام دانش‌های زمانش را در قلب خود، مثل یک موسیقی هماهنگ، گرد آورده بود: شیخ بهایی.اگر بخواهیم شیخ را تصویر کنیم، نباید او را فقط در کتاب‌های قدیمی فقه یا ریاضی جستجو کنیم. او را باید در خطوط ظریف یک کاشی‌کاری اصفهانی، در صدای جاری شدن آب در قنات‌های زیرزمینی، و در سکوت عمیق یک دعای عرفانی تجسم کرد. او مردی بود که توانست «هندسه» را با «معنا» ملاقات کند. برای او، یک معادله‌ی ریاضی، فقط مجموعه‌ای از اعداد نبود؛ بلکه رقص نظم جهان بود و یک بنای باشکوه، تنها سنگ و گچ نبود؛ بلکه تجلی نظم آسمان بر روی زمین.در دنیای امروز که ما در میان دیوارهای بلند «تخصص‌ها» محصور شده‌ایم—آن‌قدر که مهندس، هنرمند و فیلسوف برای هم غریبه‌اند—زندگی شیخ بهایی مثل یک دریچه‌ی باز به نظر می‌رسد. او به ما یادآوری می‌کند که نبوغ واقعی، در محدود شدن نیست؛ بلکه در توانایی پیوند دادن ذهن به قلب است. او به ما می‌آموزد که دانش، وقتی از روح جدا شود، بی‌جان است و هنر، وقتی از عقل جدا شود، بی‌ثبات.شیخ بهایی، معمار محض نبود؛ او معمار «ارتباطات» بود. او بلد بود چگونه از ریاضیات برای رفاهِ مردم استفاده کند و چگونه از عرفان برای آرامش جان. او به ما نشان داد که می‌توان همزمان هم در دنیای مادی، با دقت و ظرافت قدم زد و هم در دنیای معنا، با عشق و تسلیم پرواز کرد.امروز که به یاد او هستیم، شاید بهتر باشد به جای آنکه فقط بر تاریخ وفاتش درنگ کنیم، به «روش زیستن» او فکر کنیم. بیاییم از او یاد بگیریم که چگونه می‌توانیم دانش خود را، برخلاف دنیای مدرن خشک و تک‌بعدی، با رنگ و بوی انسانیت و هنر بیامیزیم.یاد و خاطره‌ی این مسافر پرمهارت در مسیر علم و معنا، تا همیشه بر جان اندیشه‌ها جاری باد✍🏻 سما منصوری فر، تکنولوژی اتاق عمل ترم ۴نشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمان ژنتیکی آنمی داسی‌شکل</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%98%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%84-xtkeoc6eka5b</link>
                <description>درمان ژنتیکی آنمی داسی‌شکلاز ویرایش ژن تا افق درمان‌های ریشه‌ایآنمی داسی‌شکل (Sickle Cell Disease) یکی از مهم‌ترین بیماری‌های ژنتیکی تک‌ژنی است که در اثر جهش در ژن بتا-گلوبین (HBB) ایجاد می‌شود. این جهش منجر به تولید نوعی هموگلوبین غیرطبیعی (HbS) می‌شود که در شرایط کم‌اکسیژن، شکل گلبول‌های قرمز را تغییر داده و آن‌ها را به حالت داسی درمی‌آورد. پیامد این تغییر، کاهش انعطاف‌پذیری سلول‌ها، انسداد عروق کوچک، دردهای شدید دوره‌ای و آسیب به اندام‌های حیاتی است.تا سال‌های اخیر، درمان این بیماری عمدتاً بر کنترل علائم متمرکز بود؛ از جمله مصرف داروی هیدروکسی‌اوره، تزریق خون و در موارد خاص، پیوند مغز استخوان. با این حال، پیشرفت‌های حوزه ژنتیک، به‌ویژه فناوری ویرایش ژن، مسیر جدیدی را پیش روی پزشکی قرار داده است: مداخله مستقیم در ریشه بیماری.در این میان، فناوری CRISPR-Cas9 به‌عنوان یکی از مهم‌ترین ابزارهای ویرایش ژن مطرح شده است. به‌طور ساده، CRISPR نوعی «قیچی مولکولی» است که به دانشمندان اجازه می‌دهد بخش مشخصی از DNA را با دقت بالا برش دهند و آن را اصلاح یا غیرفعال کنند. این فناوری امکان ایجاد تغییرات هدفمند در ژن‌ها را فراهم کرده و در سال‌های اخیر، وارد فاز کاربردهای درمانی شده است.در درمان آنمی داسی‌شکل، یکی از رویکردهای موفق به‌جای اصلاح مستقیم ژن معیوب، بر غیرفعال‌سازی ژنی به نام BCL11A تمرکز دارد. این ژن به‌طور طبیعی تولید «هموگلوبین جنینی» (HbF) را سرکوب می‌کند. با استفاده از CRISPR و غیرفعال‌سازی این ژن در سلول‌های بنیادی خون‌ساز بیمار، تولید HbF افزایش می‌یابد؛ هموگلوبینی که می‌تواند عملکردی مشابه نوع سالم داشته باشد و از داسی شدن گلبول‌ها جلوگیری کند.نمونه‌های بالینی این روش امیدبخش بوده‌اند. برای مثال، در یکی از گزارش‌های منتشرشده در سال ۲۰۲۵، بیماری که پیش از درمان به‌طور مکرر دچار بحران‌های دردناک و بستری‌های طولانی می‌شد، پس از دریافت سلول‌های اصلاح‌شده، برای بیش از یک سال بدون علائم شدید زندگی کرده و سطح هموگلوبین او به وضعیت پایدار رسیده است. این نتایج نشان می‌دهد که مفهوم «درمان عملکردی» برای این بیماری، دیگر صرفاً یک فرضیه نیست.اهمیت این پیشرفت برای ایران نیز قابل توجه است. در برخی مناطق، از جمله شمال کشور و استان مازندران، مواردی از اختلالات خونی ارثی مشاهده می‌شود. هرچند شیوع آنمی داسی‌شکل در ایران نسبت به برخی مناطق جهان کمتر است، اما وجود زیرساخت‌های ژنتیک پزشکی و آمادگی برای بهره‌گیری از فناوری‌های نوین، می‌تواند در آینده نقش مهمی در کاهش بار این بیماری‌ها ایفا کند.با این حال، چالش‌ها همچنان پابرجاست: هزینه‌های بسیار بالا، پیچیدگی فرایند درمان (شامل استخراج سلول‌های بنیادی، ویرایش ژن، آماده‌سازی بدن بیمار و بازگرداندن سلول‌ها) و نیز ملاحظات اخلاقی مرتبط با دستکاری ژنتیکی. از این‌رو، بهره‌گیری از این فناوری نیازمند سیاست‌گذاری دقیق، توسعه زیرساخت و توجه به عدالت در دسترسی است.در مجموع، درمان ژنتیکی آنمی داسی‌شکل را می‌توان نمادی از گذار پزشکی نوین دانست؛ حرکتی از مدیریت علائم به‌سوی اصلاح بنیادین بیماری. مسیری که اگرچه هنوز در حال تکامل است، اما چشم‌اندازی تازه برای درمان بیماری‌های ارثی پیش روی نظام‌های سلامت قرار داده است.✍🏻 مالک عنایتی، ترم دو علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران حسین تا ابد پیروز است</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B9-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fbp7jc1jbeqo</link>
                <description>ای ایران!بیش از هزار و چهارصد سال است که شیعه برای آن آقای تشنه‌لب کربلا و اهل‌بیت مظلومش اشک می‌ریزد، سینه می‌زند و سوگواری می‌کند.همیشه با حسرت گفته‌ایم: «ای کاش ما در کربلا بودیم و حسین(ع) را تنها نمی‌گذاشتیم.»آرزوی همیشگی ما این بوده است که کاش در عصر اباعبدالله(ع) زندگی می‌کردیم تا در رکابش جان فدا کنیم و در روز عاشورا از یارانش باشیم.اما گویی تقدیر الهی برای بشریت چنین رقم خورده است که هر روز این دنیا عاشوراست و هر سرزمینی کربلایی دیگر.محرم امسال رنگ و بوی دیگری دارد. جنس روضه‌ها فرق کرده است. داغ‌ها تازه‌تر و سوزها عمیق‌تر شده‌اند.امسال فقط برای حسین(ع) سینه نمی‌زنیم؛ در کنار نام حسین(ع)، نام شهیدانمان را نیز بر زبان می‌آوریم. در کنار پرچم‌های عزا، یاد عزیزانی را زنده نگه می‌داریم که در روزگار ما، درس عزت و ایستادگی را معنا کردند.امسال فقط برای رقیه سه‌ساله(س) روضه نمی‌خوانیم؛ با شنیدن نام او، دل‌هایمان برای دخترکان معصوم میناب می‌لرزد که همچنون رقیه س شهید شدند.امسال فقط بر بدن ارباً اربای حضرت علی‌اکبر(ع) اشک نمی‌ریزیم؛ بلکه با یاد جوانان این سرزمین با یاد پسران میناب ، ماکان نصیری ، با یاد پیکرهای پاره‌پاره‌ای که داغشان بر دل ملت ماند، اشک می‌ریزیم و داغدار می‌شویم.امسال وقتی از عطش حسین(ع) می‌گوییم، تشنگی حقیقت در این جهان را به یاد می‌آوریم. وقتی از غربت زینب(س) سخن می‌گوییم، رنج مادرانی را به خاطر می‌آوریم که داغ فرزند بر دل دارند. و هنگامی که از عباس(ع) می‌گوییم، وفاداری مردانی را به یاد می‌آوریم که تا آخرین نفس پای عهد خود ایستادند.محرم امسال تنها روایت گذشته نیست. محرم امسال آینه‌ای است که امروز را در آن می‌بینیم.و چه زیبا فرمود سیدالشهدا(ع): «هیهات منّا الذلة»آری... قرن‌ها گذشته است، اما ندای حسین(ع) هنوز در گوش تاریخ طنین‌انداز است؛ ندایی که به ما می‌آموزد عزت ماندنی است و ذلت رفتنی، و خون مظلوم، هرگز بی‌ثمر نخواهد ماند.✍🏻 فاطمه مرادی، ترم چهار بهداشت مدارسنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ سپیدرویی</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-ujrthjrqd1t3</link>
                <description>پس از رحلت مرحوم علامه امینی قدس‌سره در سال ۱۳۹۰ قمری، فرزند ایشان نقل می‌کند که پیش از آمدنم از نجف به ایران، به محضر آیت‌الله سید محمدتقی بحرالعلوم، از نوادگان علامه بحرالعلوم، رسیدم. ایشان تا مرا دیدند، گریستند. پرسیدم: سبب گریه چیست؟ فرمودند: پس از درگذشت علامه امینی، با خود می‌اندیشیدم که مولایمان امیرالمؤمنین علیه‌السلام در برابر آن همه خدمت، به‌ویژه تألیف کتاب ارزشمند الغدیر، چه پاداشی به ایشان خواهند داد. شبی در خواب دیدم که قیامت برپا شده است. مردم در صحرای محشر ایستاده بودند و نگاه‌ها به سویی دوخته شده بود. دانستم که آنجا حوض کوثر است. رفتم تا نزدیک حوض رسیدم. امیرالمؤمنین علیه‌السلام کنار حوض ایستاده بودند و محبان خود را با کاسه‌هایی بلورین از آبی زلال سیراب می‌کردند. ناگاه ندایی از میان مردم برخاست که علامه امینی به حوض کوثر و محضر امیرالمؤمنین مشرّف می‌شوند. من چشم دوختم تا ببینم امام با او چگونه رفتار می‌کنند. دیدم امام کاسه را بر زمین نهادند، آستین‌ها را بالا زدند، دو دست مبارکشان را از آب حوض پر کردند، آب را بر چهرهٔ علامه امینی پاشیدند و او را با دستان خویش سیراب کردند. سپس خطاب به او فرمودند: «بَیَّضَ اللهُ وَجهَکَ کَما بَیَّضتَ وَجهی»؛ خداوند روی تو را سپید گرداناد، چنان‌که تو روی مرا سپید گرداندی.این رؤیا، ترجمانِ ملکوتیِ همان حقیقتی است که آیهٔ «الیوم اکملت لکم دینکم» از آن پرده برمی‌دارد. بر پایهٔ تفسیر المیزان، این آیه در روز غدیر و پس از اعلام جانشینی علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام نازل شد؛ روزی که دین به کمال رسید، نعمت هدایت تمام شد و دشمنان برای همیشه از نابودی اسلام ناامید گشتند. خدمت بزرگ علامه امینی نیز چیزی جز آشکار ساختن و مستند نمودن همین حقیقت نبود. ایشان با تألیف الغدیر، چهرهٔ ولایت را که ستون استمرار دین و مایهٔ یأس کافران است، از غبار غفلت و انکار زدود. جملهٔ امام در رؤیا ـ «چنان‌که تو روی مرا سفید کردی» ـ گواهی است بر اینکه دفاع از غدیر، دفاع از همان اصلی است که خداوند با «الیوم اکملت» آن را مایهٔ بقای اسلام خواند. بدین ترتیب، آنچه در آیه وعدهٔ اکمال دین و اتمام نعمت بود، در این رؤیا به صورت پاداشی کریمانه از دستان همان مولایی که محور آن اکمال است، برای خادمِ این حقیقت به ظهور رسیده است.حال می‌خواهیم با تکیه بر تفسیر علامه طباطبایی در المیزان، این آیه را به‌صورت گام‌به‌گام تحلیل کنیم تا روشن شود چرا این آیه نه دربارهٔ یک حکم فرعی، بلکه دربارهٔ بزرگ‌ترین حادثهٔ تاریخ اسلام پس از بعثت، یعنی اعلام ولایت و جانشینی امیرالمؤمنین علیه‌السلام در غدیر خم نازل شده است. در این مسیر، مفاهیم کلیدی آیه یعنی ناامیدی کافران، اکمال دین و اتمام نعمت را یک‌به‌یک بررسی می‌کنیم و نشان می‌دهیم که چگونه این سه مفهوم تنها در پرتو تعیین جانشین الهی برای پیامبر معنا می‌یابند.«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ ۚ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا»(سورهٔ مائده، آیهٔ ۳)۱. اهمیت آیهاین آیه از سه رویداد بزرگ در یک روز خبر می‌دهد: ناامیدی کافران از نابودی دین، کامل شدن دین و تمام شدن نعمت الهی. چنین عظمتی نشان می‌دهد که موضوع آیه نمی‌تواند مسئله‌ای عادی یا حکمی فرعی باشد.۲. هدف نهایی دشمنان اسلامدشمنی کافران با مسلمانان، به‌خاطر نژاد و شخص نبود، بلکه هدف اصلی آنان نابودی دین اسلام بود. آنان می‌خواستند نور خدا را خاموش کنند و مؤمنان را از ایمانشان بازگردانند.۳. تلاش‌های گوناگون دشمنان و شکست آن‌هاکافران از هر راهی برای نابودی دین استفاده کردند: تمسخر و تبلیغات منفی، تطمیع با مال و مقام، پیشنهاد سازش و مصالحه، جنگ، توطئه و ایجاد اختلاف. اما اسلام در تمام این مراحل نه‌تنها نابود نشد، بلکه روزبه‌روز گسترش یافت و همهٔ امیدهای دشمنان را یکی پس از دیگری از میان برد.۴. آخرین امید دشمنانپس از شکست همهٔ آن راه‌ها، تنها یک امید برای کافران باقی مانده بود: آنان می‌پنداشتند که اسلام نیز مانند حکومت‌های معمولی، به وجود شخص پیامبر وابسته است و با رحلت ایشان و نداشتن فرزند پسری که راهش را ادامه دهد، نام و یاد پیامبر فراموش می‌شود و دین او نیز به‌تدریج از میان می‌رود.۵. ضرورت تعیین جانشین برای بقای دینهیچ دین یا آیینی تنها با داشتن کتاب و قانون باقی نمی‌ماند. برای حفظ، تبیین و اجرای دین، وجود رهبر و حافظ الهی ضروری است. همان‌گونه که در زمان حیات پیامبر، ایشان این مسئولیت را بر عهده داشتند، پس از رحلت نیز باید فردی از سوی خدا برای استمرار هدایت تعیین می‌شد؛ وگرنه راه اختلاف و انحراف باز می‌ماند.۶. معنای «الیوم یئس الذین کفروا»ناامیدی کامل کافران تنها زمانی معنا دارد که آخرین امیدشان نیز از بین رفته باشد. اگر مسئلهٔ جانشینی حل نشده بود، آنان هنوز می‌توانستند به فروپاشی تدریجی اسلام پس از رحلت پیامبر امید داشته باشند. بنابراین، روزی که خداوند می‌فرماید «امروز کافران ناامید شدند»، باید روزی باشد که تکلیف رهبری آیندهٔ امت روشن شده است.۷. معنای «الیوم اکملت لکم دینکم»بیشتر احکام اسلام مانند نماز، روزه، حج، زکات و جهاد، پیش از نزول این آیه تشریع شده بودند. بنابراین کامل شدن دین نمی‌تواند صرفاً به معنای افزودن یک حکم فقهی جزئی باشد. دین زمانی کامل می‌شود که بقا و استمرار آن نیز تضمین شود، و این با نصب جانشین الهی برای پس از پیامبر تحقق می‌یابد.۸. معنای «اتممت علیکم نعمتی»بزرگ‌ترین نعمت الهی، هدایت و ولایت خدا بر بندگان است. این نعمت در زمان پیامبر از طریق ایشان جریان داشت و برای ادامه، نیازمند ولی‌ای از سوی خدا بود. اتمام نعمت یعنی کامل شدن زنجیرهٔ هدایت با تعیین جانشین، تا این نعمت گسسته نشود.۹. پیوند سه عبارت «یئس»، «اکملت» و «اتممت»همان حادثه‌ای که کافران را ناامید کرد، همان حادثه دین را کامل کرد و نعمت را به تمامیت رساند. این ارتباط نشان می‌دهد که هر سه نتیجه باید از یک واقعهٔ واحد برخاسته باشند. آن واقعه چیزی جز اعلام ولایت و جانشینی علی بن ابی‌طالب در غدیر خم نیست.۱۰. تفسیر «فلا تخشوهم و اخشون»با تعیین جانشین الهی، تهدید جدی از ناحیهٔ دشمنان بیرونی نسبت به اصل دین از میان رفت؛ از این رو خداوند فرمود: «از آنان نترسید». اما در ادامه هشدار داد: «از من بترسید»، زیرا خطر اصلی اکنون از درون جامعهٔ اسلامی است. اگر مسلمانان این نعمت را ضایع کنند و از مسیر ولایت الهی منحرف شوند، عذاب الهی گریبانگیرشان خواهد شد. آیه هم بشارتِ رفع تهدید بیرونی است و هم هشداری جدی در برابر تهدید درونی.۱۱. نتیجهٔ نهاییبر پایهٔ این مقدمات، آیهٔ «الیوم اکملت لکم دینکم» به مسئلهٔ ولایت و جانشینی پس از پیامبر اشاره دارد و مصداق آن را در واقعهٔ غدیر و معرفی علی‌بن‌ابی‌طالب علیه السلام به عنوان جانشین الهی می‌داند. در آن روز، اسلام از مرحلهٔ وابستگی به یک شخص خارج شد و به نظامی پایدار برای هدایت امت تبدیل گردید و بدین‌سان، آخرین امید دشمنان نیز برای همیشه از میان رفت.✍🏻 سید احسان سادات، ترم چهار دندان‌پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داغی که سرد نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AF%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-jivkdizy560s</link>
                <description>سردشت؛ زخمی ابدی بر جان ایرانصبح یک روز گرم تابستانی است.نه... آن روز، یک روز معمولی نبود که بشود به همین سادگی از آن یاد کرد.به خوبی یادم است؛ هفتمین روز تیرماه ۱۳۶۶ بود.با وجود گرمای هوا، نسیم ملایمی از پنجره به درون خانه می‌وزد. خودم را در پتو مچاله کرده‌ام و آن نسیم خنک، هر لحظه بیشتر مرا به ادامه خواب ترغیب می‌کند.ناگهان عطر خوشی بینی‌ام را قلقلک می‌دهد.عطر نان تازه است.سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم و نیم‌خیز می‌شوم. مامان را می‌بینم که با نان‌هایی که تازه از تنور بیرون آورده است، به سمت آشپزخانه می‌رود. قدم‌هایش سنگین شده‌اند و شکمش هر روز از روز قبل گردتر می‌شود. چیزی به وضع حملش نمانده است. مامان می‌گوید حس می‌کند بچه دختر است و قرار است صاحب یک خواهر شوم.مامان نان را درون سفره‌ای می‌پیچد و عسل و کره را به همراه نان بقچه‌پیچ‌شده درون سبدی می‌گذارد.یادم می‌آید بابا دیشب تصمیم گرفت ما را برای گردش به رودخانه پایین ده ببرد._دختر قشنگ مامان نمی‌خواد از جای خواب نرمش دل بکنه؟بین جای خواب راحت و شوق گردش، شوق گردش را انتخاب می‌کنم و از جایم بلند می‌شوم.دست و صورتم را می‌شویم، موهایم را شانه می‌زنم و بهترین لباس‌هایم را می‌پوشم.بابا می‌گوید:ـ پوشیدن لباس زیبا به آدمیزاد حس زندگی می‌دهد.من هم با او موافقم.وسایل را از دست مامان می‌گیرم و به همراهش به بیرون خانه می‌روم.بابا کنار پیکان ایستاده است و صندوق عقب را مرتب می‌کند. وسایل را از ما می‌گیرد و داخل ماشین می‌گذارد.چند دقیقه بعد راه می‌افتیم.هرچه به رودخانه نزدیک‌تر می‌شویم، هوا خنک‌تر می‌شود. نسیم ملایمی صورتم را نوازش می‌کند.زیرانداز را پهن می‌کنیم و سفره را می‌چینیم. بابا می‌گوید می‌رود کمی هیزم جمع کند تا بعداً چای درست کنیم.روی زیرانداز دراز می‌کشم و به صدای طبیعت گوش می‌دهم؛ صدای جریان رودخانه و خش‌خش شاخ و برگ درختان.مامان به آرامی سر و موهایم را نوازش می‌کند. چشمانم را باز می‌کنم. با یک دستش سر مرا و با دست دیگرش شکمش را نوازش می‌کند.چهره‌اش خسته به نظر می‌رسد، اما می‌توانم از برق چشمانش بخوانم که شوق دیدن هرچه زودتر خواهرم را دارد.هواپیمایی با سرعت از بالای سرمان رد می‌شود.از جایم می‌پرم و به آغوش مامان پناه می‌برم.از زمانی که جنگ شروع شده تا کنون، این هواپیماها تبدیل به مزاحم‌های همیشگی آسمان شهرمان شده‌اند.بارش بمب‌ها را می‌بینم.دلم می‌گیرد.باز معلوم نیست قرار است چه کسی و کجا را بی‌خانمان و داغدار کند.اندکی می‌گذرد.بوی عجیبی در هوا پیچیده است.نه بوی دود است...نه بوی باروت...این دیگر چه بویی است؟مامان ناگهان شروع به سرفه‌های پی‌درپی می‌کند.رویم را به سمتش برمی‌گردانم.گلوی من هم می‌سوزد.نمی‌دانم برای چیست.با صدای فریاد بابا به خودم می‌آیم.به سمت ما می‌دود.به ما می‌رسد، مامان را بر دوش می‌اندازد، دست مرا می‌گیرد و به مقصدی که نمی‌دانم کجاست، شروع به دویدن می‌کنیم.چشمانم می‌سوزد.انگار که ماسه به درونشان رفته باشد.سوزش گلویم بیشتر شده است و به همراه مامان و بابا سرفه‌های بلند، شدید و پی‌درپی می‌کنم.به جمعیت نزدیک شده‌ایم.صدای داد و جیغ مردان و زنان را می‌شنوم.همه سردرگم و هراسان‌اند و به این سو و آن سو می‌دوند؛ گویی که قیامت شده است.دست و پاهایم گزگز می‌کنند...نه...اوضاع بدتر از این‌هاست...حس می‌کنم دارند می‌سوزند...دارم می‌سوزم...خیلی درد می‌کند...جیغ مامان به هوا می‌رود...فکر می‌کنم او هم مثل من دارد می‌سوزد...ماشین‌های امداد را می‌بینم که مردم به سمتشان یورش می‌برند.نمی‌توانم بدوم.اما باید بدوم.باید بتوانم.نفسی عمیق می‌کشم تا بتوانم توانم را برای دویدن جمع کنم، اما...جیغم به هوا می‌رود...انگار سوزن‌های تیز زیادی در یک لحظه وارد بدنم شده باشند...گریه می‌کنم...شهر از صدای ناله و گریه پر شده است.بابا، من و مامان را سوار ماشین امداد می‌کند.نمی‌گذارند او سوار ماشین شود.می‌گویند اول زنان و بچه‌ها باید به بیمارستان بروند...بابا با چشمانی اشک‌بار پشت ماشین می‌دود و من لحظه به لحظه دور شدنش را می‌بینم...و من نمی‌دانستم این آخرین باری است که او را می‌بینم...به بیمارستان می‌رسیم.ماشین امداد به سمت یک منبع آب می‌رود.می‌گویند بمباران شیمیایی شده و مجروحان باید با آب شسته شوند.آب را بر سر ما خالی می‌کنند، اما...گویی شعله‌های آتش را بر سر ما خالی کرده‌اند.تمام پوستم به شدت می‌سوزد.به مامان می‌چسبم و از اعماق وجودم جیغ می‌کشم...نمی‌توانم دردش را تحمل کنم...فضا از جیغ مجروحان پر شده است و این تنها صدایی است که به گوش می‌رسد...و البته این آخرین صدایی است که می‌شنوم...چه شد که اینگونه بهشت ما به جهنم مبدل گشت.........مدتی بعدچشمانم را باز می‌کنم.سکوت مطلق است.درد چندانی ندارم.برای لحظاتی فکر می‌کنم مرده‌ام، اما زنی سفیدپوش را بالای سرم می‌بینم._بیدار شدی عزیزم؟من در بیمارستانی در تهران بستری شده‌ام.گویا حدود دو ماه از آن اتفاق می‌گذرد._مامان و بابام کجان؟پرستار سکوت می‌کند.برای چند ثانیه به زمین خیره می‌شود.انگار دنبال کلمه‌ای می‌گردد که پیدا نمی‌شود.سپس بدون هیچ حرفی از اتاق خارج می‌شود.بله...و من آن روز مامان و بابا را، به همراه خواهری که هرگز فرصت نشد او را ببینم، از دست دادم.پس از سی سالاز هواپیما نفرت دارم...از نور می‌ترسم...از آب بدم می‌آید...قلبم با صدای گریه، جیغ و ناله دیوانه‌وار به تپش می‌افتد...و با نفس کشیدن دردم می‌آید...سال‌های زیادی گذشته است.اما حتی یک روز هم نتوانسته‌ام آن صبح گرم تابستانی را از خاطرم پاک کنم.هنوز آخرین حرف‌های بابا را به یاد دارم.هنوز نوازش دست‌های مامان را حس می‌کنم.هنوز به خواهری فکر می‌کنم که هرگز فرصت زندگی پیدا نکرد.بعدها اخبار نام آن فاجعه را برایمان روشن کرد.گفتند نامش «گاز خردل» بوده است.گفتند این گاز چگونه پوست را می‌سوزاند، ریه را از نفس می‌اندازد و چشم را از نور می‌ترساند.مردم سردشت پاسخ بسیاری از پرسش‌هایشان را پیدا کردند.اما یک سؤال همچنان بی‌پاسخ ماند.سؤالی که پس از گذشت دهه‌ها هنوز در کوچه‌های سردشت سرگردان است:«به کدامین گناه؟»پ.ن: بمباران شیمیایی سردشت یک جنایت جنگی و بمبارانی بود که نیروی هوایی عراق در ۷ تیر ۱۳۶۶ با استفاده از گاز خردل در چهار نقطهٔ پرازدحام شهر سردشت در ایران انجام داد. در این حمله ۱۱۰ نفر از ساکنان غیرنظامی شهر به شهادت رسیدند و ۸۰۰۰ تن دیگر نیز در معرض گازهای سمی قرار گرفتند و مسموم شدند و این نخستین حملهٔ گستردهٔ شیمیایی علیه یک منطقهٔ مسکونی در ایران بود.متن فوق اقتباس ذهنی نویسنده از آن فاجعه است و به بهانه روز جهانی مبارزه با سلاح های شیمیایی و میکروبی یادی کنیم از شهدای مظلوم فاجعه سردشت.✍🏻 فاطمه مرادی، ترم چهار بهداشت مدارسنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:18:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر علم درمان می‌کند، چرا هنوز رنج می‌کشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%85-gjtgrtack66e</link>
                <description>در اتاق تشریح، رگ‌ها و اعصاب را با دقت از هم جدا می‌کند. همه‌چیز سر جای خودش است. ناگهان دست‌هایش می‌ایستند و نگاهش به جسد خیره می‌شود. این همه آناتومی دقیق، برای کدام زندگی می‌تپید؟ این لحظه، قصهٔ امروز خیلی از ماست؛ قصهٔ نسلی که بیش از هر دورهٔ دیگری به رازهای بدن خود پی برده، اما رمز زندگی را گم کرده است.امروزه دانش بشر بیش از هر دورهٔ دیگری است. نگاشت کامل ژنوم، تصویربرداری از فعالیت نورون‌ها، تولید انبوه داروهای روان‌پزشکی و دیگر موارد، همه وعدهٔ رهایی از رنج را داده‌اند؛ اما اگر علم تا این حد در درمان افسردگی موفق بوده، چرا میلیون‌ها انسان در جوامع پیشرفته، با وجود بهترین درمان‌ها، احساس پوچی می‌کنند؟این پارادوکس، علم پزشکی را نفی نمی‌کند؛ فقط مرز آن را نمایان می‌سازد: علمی که «چگونگی» را می‌داند اما از پاسخ به «چرا» بازمانده است. علمی که روزی، در ساده‌ترین روایت خود، افسردگی را فقط کمبود سروتونین می‌دانست و بر اساس آن دارو ساخت؛ اما امروز با دیدن مغزِ افسرده‌ای که سطح سروتونینش نرمال است، متحیر مانده که چرا پس از متعادل‌کردن تمام عددهای شیمیایی، باز هم دلِ بیمار آرام نمی‌گیرد.پاسخ را باید در نوع نگاه علم به انسان جست. بخشی از علم مدرن، به ویژه در رویکرد دارو‌محور، انسان را مجموعه‌ای از سازوکارهای عصبی-شیمیایی می‌بیند. این تقلیل‌گرایی، با اینکه درک ما را از بیماری‌ها گسترش داده، اما درکی از «معنای زیستن» به ما نداده است.این دیدگاه، وقتی به خارج از مسائل پزشکی نفوذ می‌کند، پایه‌های زندگی را دچار لغزش می‌کند. خانواده که تا پیش از این‌ها، نخستین راوی قصهٔ مشترک بود، امروزه به فضایی تبدیل شده که هر عضو آن، روایت جداگانه‌ای می‌سازد. دین که زمانی پاسخگوی «چرایی رنج» بود، به حاشیه رانده شد.اما آیا علم مدرن، به‌تنهایی، مقصر این پوچی است؟ خیر. علم «ابزار» است؛ نه خداست و نه شیطان. مشکل آنجاست که ما علم را به‌تدریج جایگزین نهادهای معنا‌ساز زندگی‌مان کردیم.بیماری که برگهٔ آزمایش او نرمال است اما از زندگی بیزار، به پزشک می‌گوید: «عددها را درست کردی، اما &quot;من&quot; را کجا پیدا کنم؟» بیماری که می‌خواهد شنیده شود، چون می‌داند اعداد آزمایشش مهم‌اند ولی همه‌چیز نیستند.در این میان، مسئله‌ای هست: اگر عده‌ای به‌عمد از این ابزار سوءاستفاده کنند تا به منافعی خارج از چارچوب‌های اساسی دست پیدا کنند، نقش ما در این بین چیست؟ چقدر بر بی‌گناهی‌مان در این مورد مطمئن هستیم؟ چقدر تقصیر را گردن «آن‌ها» می‌اندازیم و همان‌طور که آن‌ها می‌خواهند از علم استفاده می‌کنیم؟ و چقدر خودمان، به‌جای نسخه‌پیچیدنِ صرف، برای شنیدن روایت آدم‌ها وقت می‌گذاریم و از «معنای این رنج برای تو» می‌پرسیم؟ و اگر این شنیدن کافی نبود، آیا حاضریم جایی هم برای پرسش از «چرایی» باز کنیم؛ پرسشی که دین و فلسفه، هرکدام به زبان خود، هزاران سال است که با آن زیسته‌اند؟✍🏻 لیلا سمیعی پاقلعه، ترم چهار بهداشت مدارسنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای نوژه چیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DA%98%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cf661xqitcaf</link>
                <description>اسمش «رضا فلاح» بود.اما در آن روزها، اسم‌ها اهمیت کمتری داشتند از تصمیم‌ها.رضا، خلبان نبود؛اما پرواز را بهتر از بسیاری از خلبان‌ها می‌فهمید. سال‌ها در پایگاه هوایی رفت‌وآمد داشت، با آدم‌هایی که بعضی‌شان دیگر در آنجا نبودند—یا دیگر آن آدم سابق نبودند.تابستان ۱۳۵۹، گرمای همدان فقط در هوا نبود.چیزی در جریان بود.نه آن‌قدر واضح که بشود نشانش داد،اما آن‌قدر سنگین که بشود حسش کرد.اولین بار، رضا این «حس» را در یک گفت‌وگوی نیمه‌کاره شنید.دو نفر، کمی دورتر از او ایستاده بودند. صدایشان پایین بود، اما نه آن‌قدر که هیچ‌چیز به گوش نرسد.«همه‌چی هماهنگه… فقط زمانش مهمه.»و بعد، سکوت.رضا وانمود کرد چیزی نشنیده، اما آن جمله مثل خاری در ذهنش ماند.در روزهای بعد، تکه‌های دیگری هم اضافه شد.اسم‌هایی که نباید کنار هم می‌آمدند.رفت‌وآمدهایی که زیادی حساب‌شده بود.و نگاه‌هایی که وقتی به هم می‌رسیدند، سریع قطع می‌شدند.یک شب، یکی از آشنایان قدیمی‌اش—مردی که زمانی به او اعتماد داشت—کنارش نشست.بدون مقدمه گفت:«رضا، اگه یه فرصتی باشه برای درست کردن همه‌چی… تو چی کار می‌کنی؟»رضا جواب نداد.فقط نگاهش کرد.مرد ادامه داد:«بعضی چیزا از اول اشتباه چیده شده. بعضی مسیرها باید برگرده.»این‌بار رضا آرام گفت:«و کی قراره تصمیم بگیره کدوم مسیر اشتباهه؟»مرد لبخند کمرنگی زد.«کسانی که هنوز جرئت دارن.»آن شب، رضا تا صبح نخوابید.بین دو چیز گیر کرده بود:اعتمادی که سال‌ها ساخته بود،و تردیدی که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد.روز بعد، وقتی دوباره وارد پایگاه شد، همه‌چیز همان بود—اما دیگر برای او «همان» نبود.هر صدا، معنی داشت.هر سکوت، بلندتر شده بود.او می‌دانست اگر چیزی هست، باید قبل از شروع متوقف شود.اما یک سوال، مثل سایه دنبالش می‌آمد:اگر اشتباه کند چه؟اگر این فقط سوءتفاهم باشد؟اگر با یک گزارش، زندگی آدم‌هایی را نابود کند که شاید… هنوز برنگشته‌اند؟چند ساعت، فقط نگاه کرد.گوش داد.و صبر کرد.تا اینکه آخرین نشانه رسید.یک لیست.نه رسمی، نه کامل—اما کافی.اسم‌ها، زمان‌ها، و اشاره‌ای به «حرکت اولیه از نوژه».دیگر جایی برای تردید نمانده بود.رضا برگه را تا کرد.دستش کمی لرزید.در آن لحظه، هیچ صدایی در پایگاه بلندتر از ضربان قلبش نبود.او می‌دانست این تصمیم، فقط درباره‌ی یک گزارش نیست.درباره‌ی این است که کدام آینده، اجازه‌ی اتفاق افتادن پیدا کند.چند ساعت بعد، اطلاعات منتقل شد.بی‌سروصدا.بدون هیاهو.و درست به همین دلیل، مؤثر.قبل از آنکه موتوری روشن شود،قبل از آنکه دستوری نهایی صادر شود—حرکت متوقف شد.بازداشت‌ها شروع شد.اسم‌ها یکی‌یکی از سایه بیرون آمدند.و آن چیزی که قرار بود در سکوت شکل بگیرد، در سکوت پایان یافت.چند روز بعد، رضا دوباره به همان نقطه‌ای برگشت که اولین بار آن جمله را شنیده بود.همان دیوار، همان فضا.اما این‌بار، خبری از زمزمه نبود.فقط سکوت.یکی از همکارانش نزدیک شد و گفت:«می‌گن اگه یه روز دیرتر می‌شد… معلوم نبود چی می‌شد.»رضا چیزی نگفت.به آسمان نگاه کرد.صاف بود.بی‌هیچ نشانه‌ای از آنچه می‌توانست اتفاق بیفتد.آرام گفت:«بعضی چیزا… قرار نیست اتفاق بیفته.»اما در دلش می‌دانست—این پایان ماجرا نیست.چون تاریخ، فقط با آنچه خنثی می‌شود، تمام نمی‌شود.بلکه با همان «امکان‌هایی» ادامه پیدا می‌کند که هنوز، جایی در سایه منتظرند.و گاهی،همه‌چیز به یک نفر بستگی دارد—کسی که بین تردید و تصمیم،فقط چند ثانیه فاصله دارد.✍🏻 مالک عنایتی، ترم دو علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الخوارزمی؛ الگوریسم؛ الگوریتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%A7%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85-mlftqofsrt3m</link>
                <description>سفری شگفت انگیز از علوم ابتدایی قرون وسطی به دل تکنولوژی عصر جدیدخوارزمی که بود و چه کرد!؟محمد بن موسی خوارزمی دانشمند بنام ایرانی است که در سال‌های ۷۵۰ تا ۸۵۰ میلادی زندگی می کرد.وی در حوزه‌های مختلفی از جمله ریاضیات، ستاره‌شناسی، جغرافیا و… تبحر داشت که حاصل تحقيقات و تالیفات او هنوز مورد استفاده قرار می گیرد.کتاب جبر و مقابله او را بسیاری از مترجمان مشهور قرون وسطی ترجمه کرده‌اند. وی چنان اثری بر اروپا گذاشت که سده نهم میلادی را *سده خوارزمی* نامیدند. بیشترین چیره‌دستی خوارزمی در حل معادلات خطی و درجه دوم بود.*پدر علم جبر*ریشه جبر به ایران باستان برمی گردد. جبر خوارزمی نخستین اثر مستقل تاریخ ریاضیات در موضوع جبر است.به همین خاطر او را به عنوان پدر علم جبر می شناسند.کتاب «المختصر فی حساب الجبر و المقابله» در ۱۸۳۱ میلادی توسط فردریک رُزن به زبان انگلیسی ترجمه شد.در بخشی از این کتاب آمده است:۱. نخست همه معادلات درجه دوم شناخته‌شده زمانش را بررسی می‌کند؛۲. روش حل هریک از آن‌ها را ارائه می‌دهد، و۳. این روش‌ها را با کمک هندسه اثبات می‌کند.این سه مرحله علم «جبر» را تشکیل می‌دهند.خوارزمی در کتاب خود به جای مجهول درجه اول یعنی (X) از کلمه «شیء» به معنی چیز نامعلوم استفاده می‌کند. عیسویان اروپا در اسپانیا هنگامی که کتاب‌های مسلمانان را به زبان خود ترجمه کردند، کلمه عربی «شیء» را با اندکی تحریف، با تلفظ «Xei» برگرداندند و پس از آن‌که نوشتن معادلات به صورت نمادگذاری معمول شد (قرن ۱۶) اروپاییان «X» را به عنوان حرف اول آن واژه به جای مجهول درجه اول اختیار کردند.*خوارزمی در دنیای بی انتهای اعداد*⭕️خوارزمی نخستین کسی است که عدد صفر را اختراع و برای آن اعمال ریاضی تعریف کرد.⭕️چیزی که امروزه تحت عنوان اعداد انگلیسی شناخته می شود برگرفته از شیوه عدد نگاری هندی_پارسی است. اروپاییان از طریق کتاب «حساب الهندی» نوشته ‌خوارزمی دانشمند ایرانی، با این شیوهٔ نگارش اعداد آشنا شدند، آن را برای خود برداشتند و به اسم اعداد انگلیسی معرفی کردند!نکته جالب توجه در رابطه با این اعداد این است که تعداد زوایای هر عدد با خود آن عدد برابر است.(مثال: عدد 1 دارای یک زاویه و عدد 2 دارای دو زاویه است. به شکل اعداد توجه کنید!)*کامپیوتر و فضای مجازی را از خوارزمی داریم. الگوریتم چیست؟*الگوریتم ارائه مجموعه ای از دستورالعمل هایی برای حل مسئله یا انجام محاسبات است. واژه الگوریتم برگرفته از نام خوارزمی است که در ترجمه فرانسوی و بعد به لاتین، واژه الخوارزمی در گویش لاتین به الگوریتم تبدیل شد.در طی جنگ های صلیبی در پی ارتباطات‌ مشرق زمین با اروپا پای الگوریتم خوارزمی به دنیای غرب گشوده شد.پس از گذشت سال ها از استفاده از الگوریتم، آلن تورینگ ریاضی‌دان بریتانیایی در جنگ جهانی دوم با استفاده از الگوریتم توانست کشف کند که یک ماشین چگونه می تواند دستورالعمل‌های پیچیده الگوریتمی را دنبال کند و از اینجا عصر کامپیوتر متولد شد.کتاب Algoritmi de numero Indorum که ترجمه کتاب جمع و تفریق با عددهای هندی او به لاتین است باعث شد تا دستگاه عددی در اروپا از عددنویسی رومی به عددنویسی هندی-عربی تغییر یابد؛ چیزی که هنوز نیز در اروپا و دیگر نقاط جهان فراگیر است.*خوارزمی و علم جغرافیا*⭕️خوارزمی علاوه بر جبر و ریاضیات در جغرافی زمان خود نیز تبحر داشت. وی اطلسی از نقشه آسمان و زمین تهیه کرد و نیز نقشه‌های جغرافیایی بطلمیوس را اصلاح کرد.کتاب جغرافی خوارزمی با عنوان صورةالارض، شامل طول‌ و عرض جغرافیایی محل‌های مختلف روی ربع مسکون زمین بود و در هر بخش جاها بر حسب تقسیم‌بندی قدیمی «هفت اقلیم» مرتب شده است. نام مکان‌ها با کتاب بطلمیوس یکی است و مختصات آن‌ها، گاه یکسان یا بنابر روشی منظم متفاوت است ولی بسیار دور از آن است که ترجمه یا اقتباسی از رساله بطلمیوس بوده باشد و ترتیب نقشه‌ها و کتاب از ریشه متفاوت است.⭕️از دیگر کارهای خارق‌العاده خوارزمی، تعیین طول یک درجه از نصف‌النهار زمین است که کروی بودن زمین را مشخص می‌کند. خورازمی با گمانه زنی هایی در دشت‌های شمالی رود فرات و پالمیر در سوریه توانست طول یک درجه نصف النهار زمین را در درجه ۵۶ میل ثبت کند. عددی که فقط ۸۷۰ متر با رقمی که امروز با استفاده از مدرن‌ترین ابزار و وسایل علوم جدید ثبت شده است تفاوت دارد.سالروز بزرگداشت خوارزمی گرامی باد.✍🏻 فاطمه مرادی ترم چهار بهداشت مدارسنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:09:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغ‌های لاغر و ناهار صد روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-fbvldyhq6uvn</link>
                <description>«یعنی چه که ملت در امور نظر بدهند؟» شاهزاده کوچک واقعا از این سوسول‌بازی‌ها ناراحت بود و کارهای پدر را نمی‌فهمید. از شورا و نماینده و چارچوب و همهٔ این اداها بیزار بود و نمی‌فهمید چرا رعیت حق دخالت در امور را دارد؟ گندم بکار دیگر! مرغ‌هایت به قدر کافی چاق هستند که حالا برای ما نظر هم‌ می‌دهی؟ آشپز دربار که موافق نیست!متاسفانه روزگار اصلا به وفق مراد شاهزاده کوچک نبود و رعیت می‌خواست در اموری بیش از تنباکو و برنج و گندم دخالت داشته باشد‌. رعیت عدالت و نظارت و این چیزها را می‌خواست و حاضر بود برایشان جان بدهد. تحصن کرد و علما(که اصلا شروع این مسخره‌بازی‌ها کار آن‌ها بود) هم شدیدا حمایتش کردند، جان داد(در عین تعجب شاهزاده، واقعا) و خیلی جدی این داستان ادامه پیدا کرد تا روزی که بالاخره قرار بر تاسیس عدالتخانه و مجلس شورای ملی شد؛ متشکل از علما، درباریان، وزرا و نمایندگان مردم از نقاط مختلف ایران.این تقریبا خلاصهٔ آن رخدادی بود که به آن نهضت مشروطه می‌گویند؛ با برد اثر قابل توجه بر تاریخ سیاسی ایران.اما خب، آیا مرغ‌های آشپزخانه شاهزاده، ذره‌ای تپل‌تر شده بودند؟ شاهزاده تصمیم گرفت همین که به تخت نشست، به این عدم تناسب مرغ خورشت و حق نظر رعیت، یک تکان درست و حسابی بدهد.تاج را که به سر گذاشت، اول دستور داد آشپز را گردن بزنند(چون همه چیز که تقصیر رعیت نبود، آدم باید انصاف داشته باشد؛ مخصوصا وقتی هنوز قرار است مملکتش عدالتخانه داشته باشد) و بعد، کمی با مخالفت و موافقت‌های بیخود با مردم و علمای مزاحم، وقتش را تلف کرد. کمی که گذشت و دید اصلا مرغ خورشتش چاق نمی‌شود، با آن رفیق روسش به صحبت نشست که حالا وقت رسیدگی درست و حسابی به این اداهای نظارتی است. لیاخوف هم که بدش نیامده بود، لشکرش را جمع کرد و روزی از روزهایی که نماینده‌ها در مجلس نشسته بودند و به نظر محمدعلی(شاه را می‌گویم؛ ظل‌الله تعالی) روشنفکری‌شان داشت سقف مجلس و بنیان کاخ او را سوراخ می‌کرد، برایشان چندتا توپ فرستادند؛ جهت عرض ارادت.مجلس ویران شد. چندین نفر کشته و مجروح شدند و در نهایت، ساختمان هم غارت شد تا عرض ارادت تکمیل شده باشد.-----------------------------------------در را چند سانتی به جلو هل می‌دهم. صدای لولای در می‌پیچد. به نظرم لو رفته‌ام. یک دقیقه صبر می‌کنم و عکس‌العملی نمی‌بینم؛ در را بیشتر هل می‌دهم و پا روی مرمرهای سبز می‌گذارم. از در سمت راست جلوی سالن، پیرمردی با سینی در دستش وارد می‌شود. باید آبدارچی باشد. با عجله پشت یکی از صندلی‌ها قایم می‌شوم. از لای صندلی‌ها با چشم، پیرمرد را دنبال می‌کنم که به طرف در دیگر سالن می‌رود و از آن خارج می‌شود. نفس راحتی می‌کشم.هنوز از پشت صندلی بیرون نیامده‌ام که پیرمرد، انگار چیزی یادش آمده باشد، برمی‌گردد و در ثانیه مرا می‌بیند. دیگر واقعا لو رفته‌ام.کمی این‌پا و آن‌پا می‌کنم و به یکی از میکروفون‌ها ضربه می‌زنم. خاک بلند می‌شود. پیرمرد سکوت را می‌شکند: «این‌جا چی‌کار می‌کنی جوون؟»می‌پرسم: «شما نماینده ما رو ندیدید؟»مطمئن نیست درست شنیده باشد: «چی؟»توضیح می‌دهم: «نماینده شهرمون. پیداش نمی‌کنیم.»با بی‌اعتنایی می‌گوید: «مجلس خیلی وقته که تعطیله. برو شهرتون بگرد دنبالش.»می‌گویم: «اون‌جا نیست. خیلی گشتیم.»باقی راه سالن را به سمت در می‌رود: «این‌جا هم خیلی وقته که کسی نیست.»ناامیدانه می‌پرسم: «نامه‌ای چیزی نمی‌شه زد؟ احضارش کنن شاید پیدا شه.»کلافه جواب می‌دهد: «دست ما نیست. تازه، بچه‌های اداری رفتن ناهار.»این‌بار من مطمئن نیستم درست شنیده باشم. با شک‌ می‌گویم: «ساعت ۹ صبحه...»عصبی می‌شود: «جنگه بچه جون! صد روزه که همه رفتن ناهار.»زیر لب می‌گویم: «این‌جا خیلی خاک داره؛ شما هم هنوز ناهارتون تموم نشده؟»تشر می‌زند: «دست بردار جوون. برو بیرون وگرنه می‌گم حراست بیاد.»پنجره را نشانش می‌دهم: «فقط من نیستم که گم‌شده دارم.»به سمت پنجره می‌رود و چشمش را ریز می‌کند تا درست ببیند. پشت سرش می‌روم. با حیرت به سمتم برمی‌گردد: «اینا کی‌ان؟»می‌گویم: «مردم.»یکی دو چهارراه دورتر از ما، جمعیت توی میدان، با آرامش ایستاده‌اند و با هم صحبت می‌کنند. بیشتر جمعیت پرچم دارند و در کنار باقی پلاکاردها، کسی پلاکاردی را بالا برده. روی پلاکارد با خطی معمولی اما درشت، نوشته شده: &quot;نمایندگان محترم مجلس، برای تصویب قانون تنگه هرمز، در میدان شهر جلسه بگیرید، ما با زنجیره انسانی از شما حفاظت می‌کنیم.&quot;پیرمرد برمی‌گردد و نگاهم می‌کند. خیره می‌شوم به سنگ سبز کف صحن. تعلل می‌کنم و می‌پرسم: «از تنگه چه خبر؟»پیرمرد متفکر است: «یه روز بسته‌اس، یه روز بازه.»به سینی نگاه می‌‌کنم: «دوتا چای میارید؟ تا شهرمون خیلی راهه.»به پنجره خیره می‌شود: «ملت تو گرما ایستادن.»می‌گویم: «من به نمایندگی از همشون چای می‌خورم.»✍🏻 فاطمه صادقی ترم چهار تغذیهنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجمعات شبانه و خلأ تحلیل میان انکار، تقلیل و واقعیت اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AA%D8%AC%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D8%A3-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-alkrn3hccgqe</link>
                <description>عبور تجمعات شبانه از مرزهای قابل توجه، دیگر نمی‌تواند صرفاً به‌عنوان رخدادی گذرا یا حاشیه‌ای تلقی شود. تداوم این پدیده نشان می‌دهد که با شکلی از کنش اجتماعی مواجه هستیم که نیازمند توصیف دقیق و تحلیل چندلایه است. با این حال، آنچه بیش از خود پدیده جلب توجه می‌کند، نوع مواجهه با آن است: از یک‌سو سکوت یا کم‌حضوری تحلیل‌گران، و از سوی دیگر، واکنش‌های شتاب‌زده‌ای که غالباً به تقلیل یا انکار مسئله می‌انجامد.بخش قابل توجهی از مواجهات انتقادی با این تجمعات، بر پایه ساده‌سازی شکل گرفته است. در این نگاه، پدیده به رفتارهای ناهنجار، هیجانات کنترل‌نشده یا صرفاً نوعی «بی‌نظمی» فروکاسته می‌شود. چنین رویکردی، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت امکان داوری سریع را فراهم کند، اما در عمل، مانع از درک ریشه‌های اجتماعی و فرهنگی موضوع می‌شود. نادیده گرفتن زمینه‌ها، نه‌تنها به حل مسئله کمکی نمی‌کند، بلکه آن را به سطوح پنهان‌تر و پیچیده‌تری منتقل می‌کند.از منظر جامعه‌شناختی، تجمعات شبانه را می‌توان در پیوند با نیاز به حضور در فضای عمومی، تجربه زیست جمعی و بازتعریف هویت اجتماعی تحلیل کرد. این تجمعات، در بسیاری از موارد، نه صرفاً کنشی اعتراضی و نه صرفاً تفریحی‌اند، بلکه ترکیبی از هر دو را در خود دارند. برای بخشی از شرکت‌کنندگان، این فضاها امکان دیده‌شدن، برقراری ارتباط و تجربه نوعی هم‌زمانی با دیگران را فراهم می‌کند؛ امکانی که ممکن است در سایر ساختارهای رسمی کمتر در دسترس باشد.در این میان، نقدی که متوجه برخی مخالفان این پدیده است، نه صرف مخالفت، بلکه نحوه صورت‌بندی آن است. تقلیل یک پدیده اجتماعی به برچسب‌های کلی، بدون ارائه تحلیل مستند، عملاً گفت‌وگو را مسدود می‌کند. مخالفت، زمانی می‌تواند سازنده باشد که بر پایه شناخت، داده و درک زمینه‌ای شکل گیرد؛ در غیر این صورت، به بازتولید شکاف‌های اجتماعی دامن می‌زند.هم‌زمان، نمی‌توان از خلأ نسبی تحلیل‌های تخصصی نیز چشم‌پوشی کرد. انتظار می‌رود جامعه‌شناسان و روان‌شناسان اجتماعی در چنین موقعیت‌هایی، با ارائه چارچوب‌های تحلیلی روشن، به فهم بهتر مسئله کمک کنند. فاصله میان دانش دانشگاهی و فضای عمومی، اگر تداوم یابد، میدان را برای روایت‌های سطحی و هیجانی باز می‌گذارد؛ روایت‌هایی که بیش از آنکه روشنگر باشند، جهت‌دهنده و گاه گمراه‌کننده‌اند.نشریات دانشجویی در این میان می‌توانند نقشی میانجی ایفا کنند. طرح چنین موضوعاتی، نه برای دفاع مطلق و نه برای رد کامل، بلکه برای گشودن مسیر فهم، از کارکردهای مهم این فضاهاست. پرداختن دقیق، مستند و چندجانبه به این پدیده‌ها می‌تواند به شکل‌گیری گفت‌وگویی کمک کند که در آن، هم نگرانی‌ها شنیده شود و هم واقعیت‌ها نادیده گرفته نشوند.در نهایت، تجمعات شبانه را باید به‌عنوان نشانه‌ای از تغییر در الگوهای حضور اجتماعی و بیان جمعی در نظر گرفت. مواجهه مؤثر با این پدیده، نه از مسیر انکار و تقلیل، بلکه از طریق شناخت، تحلیل و گفت‌وگوی مسئولانه ممکن است. هر رویکردی که این مسیر را نادیده بگیرد، بیش از آنکه به حل مسئله کمک کند، آن را پیچیده‌تر خواهد کرد.✍🏻 آمفتامین با دز پاییننشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 13:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حجاب؛ معنا، تاریخ و کارکرد اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-scplwhtgjag6</link>
                <description>روز عفاف و حجاب فرصتی است برای بازنگری نظام‌مند در معانی و کارکردهای پوشش در عرصه‌های دینی، فرهنگی، حقوقی و اجتماعی. در متون دینی و فقهی، حجاب غالباً با مفهوم حفظ عفت و تنظیم ارتباط میان جنسیت‌ها پیوند خورده است، اما این معنا همواره در پیوند با ظرف تاریخی و ساختارهای قدرت بازتفسیر شده و دگرگون گردیده است. بنابراین پرداختن صرف به صورت ظاهری پوشش، بدون توجه به بافت اجتماعی و تاریخی آن، تصویر ناتمامی از امر ارائه می‌دهد.بررسی تاریخی نشان می‌دهد که حجاب، همچون بسیاری از معیارهای نمادین اجتماعی، تابع تغییرات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بوده است. در دوره‌های مختلف، پوشش زنان و مردان به‌عنوان نمادی از طبقه، مذهب یا موقعیت اجتماعی تفسیر شده و در برخی مقاطع به‌صورت قوانین یا هنجارهای اجتماعی بازتولید شده است. این تغییرپذیری نشان می‌دهد که حجاب بیش از آنکه یک مفهوم جهان‌شمول ثابت باشد، بخشی از گفت‌وگوی تاریخی یک جامعه درباره حدود عمومی و خصوصی، جنسیت و نظم اخلاقی بوده است.در عرصه معاصر، مباحث پیرامون حجاب عمدتاً حول دو محور اصلی می‌چرخند: اختیار یا اجبار، و کارکردهای اجتماعی پوشش. طرفداران اختیار بر این باورند که آزادی پوشش امری بنیادین در حیطه حقوق فردی و کرامت انسانی است و هرگونه تحمیل وارده بر فرد، زمینه‌ساز نقض حقوق و احساس تبعیض خواهد شد. در سمت مقابل، کسانی هستند که حجاب را نه صرفاً یک انتخاب فردی، بلکه عاملی مؤثر در حفظ نظم اجتماعی و سلامت اخلاقی می‌دانند؛ از منظر آنها پوشش مناسب می‌تواند به کاهش شکل‌های مختلف تعرض یا فشارهای جنسی و اجتماعی کمک کند و چارچوبی برای رفتارهای بین‌جنسیتی فراهم آورد.این دو دیدگاه اگرچه تقابلی به نظر می‌رسند، اما تحلیل دقیق‌تر باید فراتر از دوگانه ساده «اجبار یا اختیار» بنشیند. کارکرد واقعی حجاب در هر جامعه بسته به روش اجرا، زمینه‌های فرهنگی، انسجام قوانین و نحوه پذیرش اجتماعی متفاوت است. وقتی سیاست‌های پوشش با شفافیت حقوقی، فرصت گفت‌وگو و رعایت کرامت فردی همراه نباشند، احتمال اینکه پوشش به نماد سرکوب یا منبع نابرابری تبدیل شود افزایش می‌یابد. بالعکس، در فضایی که افراد فضای انتخاب و استدلال دارند، پوشش می‌تواند تبدیل به نشانه‌ای از هویت فرهنگی یا التزام اخلاقی شود، نه صرفاً اعمالی تحمیلی.از منظر سیاست‌گذاری، مواجهه با مسئله حجاب نیازمند رویکردی چندبعدی است. نخست، باید ابعاد حقوقی و تضمین کرامت فردی را مورد توجه قرار داد؛ قوانین و مقررات هرچقدر هم که ناظر به نظم عمومی باشند، باید مبادی حقوقی و امکان بازبینی و اعاده حق را فراهم کنند. دوم، فهم تاریخی و فرهنگی موضوع ضروری است: سیاست‌ها باید بازتاب‌دهنده درک عمیق‌تری از تنوع روایات و سنت‌ها باشند تا از تقلیل موضوع به یک تک‌صدایی اجتناب شود. سوم، فراهم آوردن فضای گفت‌وگوی مدنی بین نهادهای دینی، دانشگاهی، فعالان حقوقی و نمایندگان جامعه مدنی می‌تواند به تدوین راه‌حل‌های متوازن کمک کند.نهایتاً، پرداختن به حجاب در فضای دانشگاه و نشریات دانشجویی می‌تواند نقش سازنده‌ای ایفا کند. این فضاها امکان طرح انتقادی، تبادل نظر و بازخوانی متون و تجربه‌ها را فراهم می‌آورند — نه برای صدور حکم قطعی، بلکه برای فراهم کردن زمینه‌ای که افراد مختلف با زبان استدلال و احترام بتوانند مواضع خود را بیان کنند و راه‌حل‌های سازگار با کرامت و همزیستی اجتماعی را بیابند.روز عفاف و حجاب، بنابراین، فرصتی است تا از دوگانگی ساده‌انگارانه عبور کنیم و به دنبال فهمی چندوجهی باشیم؛ فهمی که هم به ریشه‌های تاریخی و فرهنگی توجه کند، هم حقوق و آزادی‌های فردی را پاس بدارد، و هم از تحلیل پیامدهای اجتماعی سیاست‌ها غفلت نکند. تنها از مسیر چنین گفت‌وگوی مدنی و متعادل است که می‌توان سیاست‌هایی ساخت که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشند و هم کرامت انسان‌ها را حفظ کنند.✍🏻 آمفتامین با دوز پاییننشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 13:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخ پوک یادگاری از دوستی با خانواده کانابیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D9%85%D8%AE-%D9%BE%D9%88%DA%A9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%B3-ad2nekm201ap</link>
                <description>کانابیس ماده ای محرک با قابلیت اعتیادآوری بالاست.سه نوع کانابیس در طبیعت وجود دارند تحت عنوان:۱. ساتیوا ۲. رودرالیس ۳. ایندیکا.کانابیس حاوی ماده محرکی تحت عنوان تتراهیدروکانابینول است که در پی مصرف آن ما شاهد از بین رفتن سلول‌های خاکستری مغز خواهیم بود.طبقه‌بندی کانابیس‌ها:برگ خشک ← علف یا ماری‌جوانا ← ۵٪ THCرزین گیاه ← حشیش ← ۱۲٪ THCروغن حشیش ← حشیش + الکل ← ۲۱٪ THCکانابیس تغییر ژنتیک یافته و پرورش داده شده در آزمایشگاه‌ها: گیاه نر + گیاه ماده ← گل ۲۶٪روغن گل (هانیبال) ← گل + الکل(دارای بیشترین THC)اثرات کوتاه‌مدت مصرف:مصرف کانابیس می‌تواند منجر به اثرات متفاوتی شود، از جمله:تغییر در ادراک: اختلال در درک زمان و مکان، تشدید حس‌ها، و تغییر در درک رنگ و صدا.تغییرات خلقی: احساس سرخوشی، اضطراب، پارانویا و در برخی موارد، توهم.مشکلات شناختی: اختلال در حافظه کوتاه‌مدت، تمرکز، و توانایی حل مسئله.عوارض جسمی: افزایش ضربان قلب، خشکی دهان، قرمزی چشم‌ها و افزایش اشتها.*عوارض بلندمدت و خطرات جدی:*مصرف مداوم و بلندمدت کانابیس، به‌خصوص در سنین پایین که مغز در حال رشد است، می‌تواند خطرات جدی به همراه داشته باشد:وابستگی: ایجاد وابستگی جسمی و روانی به این ماده.مشکلات روانی: افزایش خطر ابتلا به اختلالات روانی مانند اسکیزوفرنی، افسردگی و اضطراب، به‌ویژه در افرادی که زمینه ژنتیکی دارند.اختلالات عصبی: تأثیر منفی بر حافظه، یادگیری و عملکرد اجرایی مغز.مشکلات تنفسی: مشابه مصرف سیگار، دود کانابیس می‌تواند به ریه‌ها آسیب برساند.💀 🚫مبارزه با یک باور مرگ‌بار 🚫 💀مصرف ریتالین و حشیش باعث افزایش یادگیری می‌شود!؟مصرف ریتالین و حشیش باعث افزایش یادگیری می‌شود!برخی دانش‌آموزان و دانشجویان در پی رسیدن به هدف مطالعه با ساعت بالا و افزایش یادگیری دست به مصرف محرک‌هایی اعم از ریتالین و حشیش می‌زنند.این دو محرک باعث رشد بیش از اندازه سلول‌های خاکستری مغز می‌شوند در نتیجه یادگیری شخص افزایش یافته و همین‌طور می‌تواند مدت زمان بیشتری بیدار بماند.اما…در پی رشد بیش از اندازه سلول نه تنها به حالت قبلی بر نمی‌گردد بلکه منفجر می‌شود…در نتیجه آسیب شدیدی به مخ وارد می‌شود✍🏻 فاطمه مرادی ترم چهار بهداشت مدارسنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 13:54:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۸ تیر؛ از اعداد آماری تا سرنوشت یک ملت</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%DB%B1%DB%B8-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%84%D8%AA-xblqbliyyba0</link>
                <description>هجدهم تیرماه، روز جهانی جمعیت است؛ روزی که در نگاه اول، شاید فقط به معنای مرور نمودارهای صعودی و نزولی جمعیت جهان به نظر برسد، اما اگر کمی عمیق‌تر بنگریم، این روز در واقع پرسشی بزرگ را پیش روی ما قرار می‌دهد: «ما در کجا ایستاده‌ایم و به سوی کجا می‌رویم؟»جمعیت، تنها یک عدد در آمار و کتاب‌های اقتصاد نیست؛ جمعیت، یعنی جریان حیات، یعنی نیروی محرکه‌ی تمدن و یعنی تضمین بقای یک فرهنگ. هر جامعه‌ای که از تپش قلب جمعیت جوان خود بی‌بهره شود، گویی در حال حرکت به سوی یک «غروب تدریجی» است.امروزه ایران با یکی از حساس‌ترین و چالش‌برانگیزترین دوران‌های جمعیتی خود روبه‌روست. گذار از دوران «جوان بودن» به سوی دوران «پیر شدن»، چالشی است که تنها با کلمات و شعارها حل نمی‌شود. بحث «فرزندآوری» که امروز در محافل مختلف بازگو می‌شود، فراتر از یک تصمیمِ شخصی یا خانوادگی است؛ این بحث در واقع بحث از «تداوم حیات ملی» و «توازن ساختارهای اجتماعی» است.وقتی صحبت از اهمیت فرزندآوری می‌کنیم، منظورمان تنها افزایشِ تعداد نیست، بلکه صحبت از ایجاد بستری است که در آن، نسل‌های آینده بتوانند با امید و امنیت، نقش خود را در ساختن این سرزمین ایفا کنند. یک جامعه بدون بازتولید نیروی انسانی جوان، دچار فرسودگی ساختاری می‌شود؛ جایی که اقتصاد، فرهنگ و حتی علم، با کمبودِ بازویِ توانمند و ذهن‌های پرشور جدید روبه‌رو می‌شوند.ما به عنوان نسل دانشگاهی، باید بدانیم که مسئله‌ی جمعیت، صرفاً یک مسئله‌ی «تولید مثل» نیست، بلکه مسئله‌ی «کیفیت زندگی» و «ایجاد امید» است. برای آنکه فرزندآوری بتواند به یک انتخاب آگاهانه و مثبت تبدیل شود، جامعه باید بتواند میان «آرزوهای فردی» و «نیازهای جمعی» پل بزند.در روز جهانی جمعیت، شاید بهترین راه برای نگاه کردن به این موضوع، نگریستن به آینده باشد. ما باید به دنبال ساختنِ جامعه‌ای باشیم که در آن، هر فرزند جدید، نه یک «بار اقتصادی»، بلکه یک «سرمایه‌ی انسانی» و امیدی تازه برای شکوفایی دوباره‌ی این خاک باشد.چرا که تمدن‌ها نه با مرزهای جغرافیایی، بلکه با تپش قلب نسل‌های جوانشان زنده می‌مانند.✍🏻 سما منصوری فر، تکنولوژی اتاق عمل ترم ۴نشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 13:52:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۴ تیر؛ روز قلم   قلم و نسبت آن با آگاهی جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%DB%B1%DB%B4-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-my8dwnnaekgm</link>
                <description>روز قلم، فرصتی است برای تأمل در جایگاه نوشتن به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین ابزارهای انتقال و تولید معنا در حیات انسانی. در سنت فکری و دینی ما نیز، با سوگند به «قلم» در آغاز سوره قلم، به اهمیت این ابزار در شکل‌دهی به فهم و معرفت اشاره شده است؛ اهمیتی که نشان می‌دهد نوشتن صرفاً یک مهارت نیست، بلکه بخشی از فرایند شکل‌گیری آگاهی جمعی است.در دنیای معاصر، با گسترش رسانه‌ها و افزایش حجم اطلاعات، مسئله اساسی دیگر محدودیت دسترسی نیست، بلکه نحوه مواجهه با این انبوه داده‌هاست. در چنین شرایطی، قلم می‌تواند نقشی تنظیم‌گر ایفا کند؛ به این معنا که با انتخاب دقیق موضوع، پرداخت سنجیده و پرهیز از شتاب‌زدگی، به ارتقای کیفیت فهم عمومی کمک کند.نشریات دانشجویی در این میان از جایگاه قابل توجهی برخوردارند. این نشریات، به‌واسطه پیوند با محیط دانشگاه، می‌توانند محملی برای طرح مسائل فکری، اجتماعی و فرهنگی باشند و زمینه‌ای برای تمرین نوشتن مسئولانه فراهم آورند. پرداختن به موضوعات، نه صرفاً در سطح اطلاع‌رسانی، بلکه با رویکرد تحلیلی و تأملی، می‌تواند به تقویت گفت‌وگوی علمی و فرهنگی در فضای دانشگاهی کمک کند.از این منظر، قلم واجد نوعی مسئولیت اجتماعی است. هر متن، به‌نحوی در شکل‌گیری نگرش‌ها و داوری‌ها مؤثر است و از این‌رو، دقت در بیان، پایبندی به صداقت و توجه به پیامدهای نوشتن، اهمیت می‌یابد. این مسئولیت، به‌ویژه در فضای عمومی و رسانه‌ای، دوچندان می‌شود.روز قلم را می‌توان بهانه‌ای برای بازنگری در شیوه‌های نوشتن و نسبت آن با مسئولیت اجتماعی دانست؛ اینکه چگونه می‌توان از این ابزار، در جهت ارتقای سطح گفت‌وگو و فهم متقابل بهره گرفت. تداوم چنین رویکردی، می‌تواند به پویایی بیشتر فضای فکری و فرهنگی جامعه یاری رساند.مالک عنایتی ترم دو علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 13:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا رو فقط از پشت دوربین پیش‌فرض‌هات نبین📷</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%B6-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%86-qtlr04lm4tnb</link>
                <description>درباره سوگیری تأیید (Confirmation Bias) که یکی از هزاران خطاهای شناختی ذهن ماست شنیدین؟به زبون ساده سوگیری تأیید یعنی ما به جای اینکه بی‌طرفانه دنبال حقیقت بگردیم، شواهدی که پیش فرض‌های ما رو تایید می‌کنند رو دنبال می‌کنیم و شواهدی که پیش‌فرض‌های ما رو رد می‌کنند، به عنوان استثناء در نظر می‌گیریم! (و از کجا معلوم که برعکس نباشه؟!)انگار ذهن ما یه وکیل مدافعِ سرسخته، نه یه قاضی بی‌طرف. وکیل دنبال مدرک برای تبرئه موکلش می‌گرده (همون باورهای قبلی)، نه دنبال حقیقت.چطور کار می‌کنه؟؟فرض کن یه وسیله‌ای رو گم کردی و به همسایه‌ات مشکوکی!۱. مرحله باور اولیه: «همسایه وسیله مرا برده» ذهن فوراً یادآوری می‌کنه: «اون همیشه یه کم عجیب بود، یه بار هم به تو خیره نگاه کرد»۲. دنبال شواهد تأیید می‌گردی: هر حرکت همسایه (کوبیدن در، رد شدن از کنارت) تعبیر میشه به «ببین، رفتار دزدانه داره!»۳. شواهد مخالف رو نادیده گرفتن یا استثناء فرضش کردن: حتی اگه همسایه بگه «نبردم»، میگی «دروغ میگه»۴. بعد از پیدا شدن وسیله به جای عذرخواهی، میگی«خب، بالاخره گم شده بود، حق داشتم شک کنم!!»» » ذهن هرگز اشتباه خودش رو نمی‌پذیره (مگر اینکه مثل یه بچه خوب یادش داده باشی!)، چون باور قبلی رو مثل هویت خودش میدونه، پس قبل اینکه این بچه با هویت اشتباه بزرگ شه و دیگه نشه تربیتش کرد، از همین الان به فکر هویتش و تربیتش باش :)حالا سوال اینه که چرا اصلا این اتفاق تو ذهنمون میوفته؟؟۱. صرفه‌جویی در انرژی مغز: بررسی همه جانبه قضیه خیلی انرژی‌بره. مغز ما هم تنبل! دنبال میانبر می‌گرده...۲. حفظ آرامش روانی: پذیرفتن اینکه شاید باورم غلط بوده، دردناکه. (بازم تنبل درونمون میگه اووو کی حال داره این همه باورو بکوبه از نو بسازه؟!)خیلی راحت‌تره که دنیا رو طوری ببینیم که باور ما رو تایید کنه.و...و یک سوال مهم!!چطور از این سوگیری و اسارت پیش‌فرض‌هامون خارج بشیم و بتونیم بی‌طرف و خارج از چارچوب فکر و بررسی کنیم؟!مختصر و مفید بخوام بگم همیشه این احتمال رو گوشه ذهنت نگه دار که شاید من دارم اشتباه میکنم(علامه همه چیز دان که نیستیم خب :)به اولین و سریع‌ترین قضاوتت انقدر مطمئن نباش که قطعا و حتما همین وحی منزله.دنبال شواهد نقض کننده بگرد – از خودت بپرس: «اگه فرض کنم برعکس باورم درست باشه، چه مدارکی برای این ادعا وجود داره؟!و خلاصه که خودتو از شنیدن و دیدن و حتی پذیرفتن مطالبی که خلافِ چیزی که فکر میکردی درسته رو میگن، محروم نکن که ممکنه چیزای جالبی رو از دست بدی🌱✨✍🏻 نشریه دانشجویی مسیر| @masir_mazums | 🩵</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت باشه مردا از مریخ اومدن، زن‌ها هم از ونوس...‼️</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%86%D9%88%D8%B3%EF%B8%8F-eq4waripnjfm</link>
                <description>تصور کن: شوهرت بعد از یک روز سخت، ساکت به سقف خیره شده. تو فکر می‌کنی حضور تو براش سنگینه، پس با نگرانی می‌پرسی «چی شده؟». اون میگه: «هیچی». و این «هیچی» یعنی همه‌چیز. یعنی یک فاجعه. یعنی اون دیگه دوستت نداره. 🥺حالا تصویر رو برگردون: تو از چیزی دلخوری، شروع به صحبت می‌کنی، تمام جزئیات رو مو به مو شرح میدی، و اون ناگهان میگه: «خب، راه حلش اینه که...». و تو منفجر میشی. چون تو راه‌حل نمی‌خواستی، فقط می‌خواستی با تو همدلی کنه و بگه چیزی نیست، من اینجام. 🫂کتاب «مردان مریخی، زنان ونوسی» نوشتهٔ دکتر جان گری، درست از همین #نقطه‌کور روابط شروع میشه؛ جایی که فراموش می‌کنیم ما و همسرمون از دو دنیای کاملا متفاوت هستیم و تفاوت‌های فکری و عاطفی زیادی باهم داریم. گری با تمثیل معروفش میگه «مردان از مریخ آمده‌اند و زنان از ونوس. نه به این معنا که بیگانه‌اند، بلکه هر کدام فرهنگ، ارزش و دستور زبان احساسی متفاوتی دارند که اگر یاد نگیریمش، هر روز در حال ترجمهٔ غلط از رفتار هم خواهیم بود.» 💢1⃣ یکی از تفاوت‌های آشنا در این کتاب نوع مواجهه مرد و زن در بحران و مشکلاته.وقتی مردی تحت فشاره، به #غار‌تنهایی خودش پناه می‌بره. سکوت می‌کنه، تلویزیون می‌بینه یا به یه مسئلهٔ بی‌ربط فکر می‌کنه. این رفتار اصلاً به معنای طرد همسرش نیست؛ اون فقط در حال بازیابی توانش هست و تا مسئله رو به تنهایی حل نکنه، بیرون نمیاد.اما زن در همین لحظه چه واکنشی داره؟ اون امواج احساساتش بالا و پایین میره. نیاز داره حرف بزنه، نه برای یافتن راه‌حل، بلکه برای تخلیه. و وقتی مرد قبل از خالی شدن زن، نسخه می‌پیچه، زن احساس می‌کنه دیده نشده و مرد احساس می‌کنه تلاشش بی‌فایده‌ست. این یعنی یک گفتگوی ساده، تبدیل به یک سوءتفاهم عمیق میشه، فقط به دلیل ناآگاهی از تفاوت‌ها. 😵‍💫2⃣ تفاوت دیگه مریخی‌ها و ونوسی‌ها در برداشت محبت از رفتار طرف مقابله:هر دو طرف در رابطه، کارهایی برای هم می‌کنند، اما ترازوی اونا یکی نیست. مردها فکر می‌کنند یک هدیهٔ بزرگ (مثلاً یک ماشین یا یک مسافرت گران) برای ماه‌ها امتیاز کافی داره، در حالی که زن‌ها کارهای کوچک مستمر رو می‌بینند؛ یک پیام محبت‌آمیز در وسط روز، باز کردن در ماشین، یا خریدن میوهٔ مورد علاقه. این بی‌خبری از شیوهٔ امتیازدهی همدیگه، همون جاییه که احساس نادیده گرفته شدن و قدرنشناسی یواش یواش ایجاد میشه. 💐▶️ اینم یادت باشه که:این کتاب بسیار روان، قصه‌گو و پر از مثال‌های ملموسه؛ این بزرگترین نقطهٔ قوتش هست. اما آیا لزوما همه مردان جهان به یک شکل غارنشین هستند و تمام زنان به یک شکل موج‌سوار احساسات؟ قطعاً نه.🔻 آدم‌ها پیچیده‌تر و متنوع‌تر از اون هستن که در یک کتاب بشه برای «همه» اونا نسخه شفابخش پیچید، ولی محور کلی کتاب که همون تفاوت زن و مرد هست و موقعیت‌هایی که به واسطه این تفاوت در زندگی خلق میشه، از مسائل رایجی هست که تو اکثر روابط سراسر دنیا رد پایی ازش دیده میشه!گری از ما می‌خواد بپذیریم که فهمیدن ما برای دیگری بدیهی نیست (مگه بقیه تو مغز ما زندگی می‌کنند؟) و این بزرگترین قدم برای رسیدن به آرامشه. اون از زبان خودش میگه: «وقتی بفهمیم چقدر تفاوت داریم، به جای جنگیدن برای تغییر هم، شروع به همکاری برای حفظ عشق می‌کنیم.» 💝و این مباحث فقط مختص روابط بین زن و شوهر نیست، ما در طول روز با زن و مردهای زیادی سر و کار داریم و اگه این تفاوت‌ها رو ندونیم، تو ارتباطاتمون مشکلات و سوءتفاهمای زیادی پیش میاد، هرچند به دلیل ارتباط قوی‌تر بین زن و شوهر، این سوءتفاهما جدی‌تر و مخرب‌تر ظاهر میشه و عواقب وحشتناکی داره، عواقبی که با آگاهی و مهارت میشه به راحتی جلوش رو گرفت!❓ شاید با خودت بگی «من که ازدواج نکردم، این کتاب به چه دردم می‌خوره؟»+ ما هر روز در حال ترجمه غلط از رفتار جنس مخالفیم؛ در محل کار، در خیابان، در خانواده و حتی در یک گفت‌وگوی کوتاه با یک رهگذر. مردی که سکوت کرده لزوماً بی‌اعتنا نیست، زنی که حرف میزنه لزوماً دنبال راه‌حل نمی‌گرده، و همکاری که اخم کرده شاید فقط در «غار» خودش پناه گرفته باشه. «مردان مریخی، زنان ونوسی» قبل از اینکه کتابی برای زوج‌ها باشه، یه الفبای ضروری برای زندگی تو دنیاییه که نیمی از اون رو کسانی تشکیل دادن که کاملاً متفاوت از ما فکر و احساس می‌کنند؛ و آشنایی با این الفبا، هم برای رابطه عاشقانه لازمه، هم برای رابطه انسانی.و اگر بگی خب بعد از ازدواج می‌خونمش، باید بگم که وقتی آگاهی نداشته باشی، موقعی که به اختلاف خوردین و رابطه شما در حال خراب شدن بود، نمیتونی بگی یه لحظه استپ! من برم کتاب بخونم و دوره شرکت کنم و یاد بگیرم تا بیام درستش کنم... دقیقا الان که همه چی امن و امانه باید برای روزای طوفانی زندگی آمادگی کسب کنی وگرنه خدایی نکرده روزی میرسه که باید آسیب‌های ناشی از طوفان رو ترمیم کنی‌...✍🏻 کتاب‌خوار#معرفی_کتابنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 📚</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 12:55:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهری بدون ایزوتوپ..</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%BE-t9fjbxlckr1q</link>
                <description>شهر ما را نه طاعون از پا انداخت، نه وبا، و نه سیاهیِ زخمی خاموش. بلای شهر ما، نبود «نور» بود. نوری روشنی بخش، در دل اتم، که می‌توانست قصه هر دردی را پیش از آنکه دیر شود، بخواند و خود، شمشیر آب‌دیده‌ای شود بر گردن آن درد. ما در تاريکی بدون ایزوتوپ زندگی می‌کردیم و بیماری‌ها، در نبود این شفادهنده نامرئی، در شهر جولان می‌دادند. اما داستان از کجا شروع شد؟در ابتدا سری به محسن بزنیم، استادی که سروکارش با تابش و فروپاشی بود، این روزها بیکارتر از همیشه شده بود. در انبار بیمارستان، اسکلت زنگ‌زده یک دستگاه اسپکت (SPECT) خاک می‌خورد؛ دستگاهی که باید پرده از راز استخوان‌ها برمی‌داشت، اما چشم‌های شیشه‌ای‌اش تا ابد بسته مانده بود. در گوشه‌ای دیگر، پت (PET/CT) غول‌آسا به انتظار دوست قدیمی خود یعنی گلوکز نشاندار با فلوئور-۱۸ بوده و در انتظار آن زنگار به رخساره اش نشسته بود.در گوشه دیگری از شهر زنی با چشمانی به رنگ کهربا و دستانی که همیشه بوی رنگ روغن می‌داد، ماه‌ها بود که از تپش قلب، لرزش دست و بی‌تابی می‌نالید. پزشک شهر، تنها با گوشی پزشکی و تجربه کهنه‌اش، برایش قرص‌هایی تجویز کرد که فقط خواب را به چشمانش می‌آوردند، نه آرامش را به تیروئید بیش‌فعالش.محسن می‌دانست که او دچار بیماری گریوز (نوعی پرکاری تیروئید) است. درمانش اما کجا بود؟ در دنیایی که محسن از کتاب‌های خاک‌خورده به خاطر داشت، کافی بود آن زن یک کپسول کوچک حاوی ید-۱۳۱ (¹³¹I) را مثل یک آب‌نبات تلخ قورت دهد. این «کارآگاهِ یددوست» که تنها نشانی سلول‌های تیروئید را بلد بود، نزد آنان می‌رفت و بی‌سروصدا، با پرتوهای بتایش، بافت‌های سرکش را به آتش می‌کشید. درمانی تک‌دوز، بدون جراحی، با نرخ موفقیت ۸۰٪. اما در شهر ما، ید رادیواکتیو یک افسانه بود. آن زن روزبه‌روز نحیف‌تر می‌شد و بوی رنگ روغن، کم‌کم جای خود را به بوی ناامیدی می‌داد.حال سراغ پیک موتوری معروف همیشه خندان شهر که موتورش را «اسب آهنی» صدا می‌زد، می‌رویم. طی یک زمین‌خوردن بسیار ساده در یک روز بارانی، لگنش را شکست. اما درد بعد از گچ‌گرفتن نه تنها تمام نشد، بلکه بدتر هم شد. پزشک متعجب از این حالت گفت شاید عفونت کرده باشد. اما محسن پیر می‌دانست که قصه چیست. او احتمالاً به متاستازهای استخوانی دچار شده بود؛ سرطانی خاموش از پروستات که اکنون چنگی بر اسکلت تنومندش زده بود.در کتاب‌های محسن، تشخیص این فاجعه به سادگی تزریق آمپولی از جنس تکنسیوم ۹۹m (⁹⁹ᵐTc) بود. این ماده، یک «نشانگر استخوانی» بود که ظرف چند ساعت، کل اسکلت را از نظر کانون‌های درگیر نقشه‌برداری می‌کرد. نقشه‌ای که متاستازها را ۳ تا ۶ ماه زودتر از عکس ساده رادیولوژی لو می‌داد. برای درمانش هم نیاز به آمپول‌های رادیوم-۲۲۳ (²²³Ra) یا استرانسیوم-۸۹ (⁸⁹Sr) داشت؛ موشک‌های کلسیم‌دوستی که مستقیم به دل زخم‌های استخوانی می‌رفتند و با بیش از ۸۰٪ قدرت، ریشه درد را می‌خشکاندند و پیک موتوری قصه ما را دوباره سوار اسب آهنی‌اش می‌کردند. اما حیف، او روی تخت، بی‌حرکت، به زخم بستر دچار شد و سکوت کرد؛ آن هم درست وقتی که شهر هنوز صدای خنده‌هایش را از کوچه‌ها می‌خواست.داستان غمگین دیگری نیز در شهر وجود داشت. داستان زنی شصت‌ساله که حالا اسم نوه‌اش را هم فراموش کرده بود. او فقط خیره می‌شد و گاهی، بی‌اختیار اشک می‌ریخت. همسایه‌ها می‌گفتند «حواس‌پرت شده». اما محسن می‌دانست این پرت‌شدگی، کار پلاک‌های آمیلوئید و پروتئین‌های تاو (Tau) در مغز اوست؛ همان هیولاهایی که در اعماق سیناپس‌ها لانه می‌کنند. در شهرهای روشن، پیش از آنکه حافظه به کل بی‌فروغ شود، این زن می‌توانست یک داروی تزریقیِ نشاندار شده با فلوئور-۱۸ (¹⁸F) دریافت کند. این ماده روی پلاک‌های آمیلوئید می‌چسبید و در اسکن مغزی، همانند فانوس‌هایی دریایی در یک اقیانوس تاریک، موقعیت دشمن را فریاد می‌زدند. این تشخیص، ۱۵ تا ۲۰ سال پیش از بروز علائم بالینی، امکان‌پذیر بود. آن‌گاه پزشکان، پیش از آنکه نور از چشمان هستی برود، دست به کار می‌شدند. اما در اینجا، ما فقط تماشاگر خاموشی تدریجی او بودیم، بی‌آنکه بدانیم طوفان از کجا شروع شده است و یا کاری از دستمان بر بیاید.و در آخر قرعه تاریکی به نام من افتاد. من آخرین کسی بودم که وارد اتاق سرد محسن شدم؛ چند روز بعد از آنکه سرفه‌های خونی، ریه‌هایم را به آتش کشید. توده‌ای در قفسه سینه‌ام جا خوش کرده بود. محسن بالای سرم آمد و بی‌مقدمه گفت: «ما حتی نمی‌دانیم این غده، یک غده ساده عصبی-غددی است یا یک هیولای تمام‌عیار. اگر می‌توانستم یک قطره گالیوم-۶۸ دوتاتیت (⁶⁸Ga-DOTATATE) به تو تزریق کنم، می‌فهمیدیم که این مهمان ناخوانده، گیرنده‌های سوماتواستاتین دارد یا نه. اگر داشت، همان هفته بعد، با لوتشیوم-۱۷۷ (¹⁷⁷Lu)، که مثل کلید به قفل گیرنده می‌خورد، نابودش می‌کردم.این اسمش درمان تشخیص‌محور یا ترانوستیکس (Theranostics) است. &quot;می‌بینیم تا بزنیم.&quot; اما حالا... ما کوریم و دشمن، مسلح!»محسن سکوت کرد و به دستگاه پت خاموش در انبار اشاره کرد. همان غول گرسنه‌ای که اگر یک قطره اف-دی-جی (¹⁸F-FDG)، آن شکر رادیواکتیو، به رگ‌هایم تزریق می‌شد، کل بدنم را در یک قاب عکس نورانی، با تمام زخم‌های سرطانی‌اش که مثل پروانه ای در شمع می‌سوزند، نشان می‌داد. اما ما از نعمت انرژی هسته‌ای محروم بودیم. راکتوری برای تولید این دانه‌های نورانی نداشتیم. و من، مثل هزاران نفر دیگر، قرار بود در این تاریکیِ مطلقِ پزشکی، خاموش شوم.چشمانم را بستم و آمادهٔ سفر شدم. هنگام خروج از شهر دود سیاهی را دیدم که شهر را می‌بلعید، دودی که ناشی از سوخت های فسیلی بود، درحالیکه می‌شد بجای آن سراغ انرژی پاک هسته رفت و از آلودگی هوا و بیماری های ناشی از آن پیشگیری کرد، اما حیف که دیگر آن انرژی را در اختیار نداشتیم. با چشمانی پر از اشک آخرین نگاه را به شهر انداختم که ناگهان پرده‌ها کنار رفت. آری، این قصه، تماماً یک داستان فرضی بود. کابوسی از جنسِ «چه می‌شد اگر...؟»امروز، در کشور پهناورمان، این کابوس به واقعیت نپیوسته است. پرتوهای حیات‌بخش در دل چرخه سوخت هسته‌ای و راکتورهای تحقیقاتی تولید می‌شوند. همان انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای که دشمنان، چشم دیدنش را ندارند، امروز سد راه این بیماری‌ها شده است. ما دستگاه‌های اسپکت و پت را داریم، رادیوداروهای بومی تولید می‌کنیم و در مراکز پزشکی هسته‌ای کشور، هر روز، داستان مردمان شهر بدون ایزوتوپ را ورق نمی‌زنیم، بلکه آن را با قدرت و دانش، می‌بندیم و به دست باد می‌سپاریم.اهمیت انرژی هسته‌ای، نه فقط در چراغ‌های شهر، بلکه در نبض سلول‌های ما، در آرامش تیروئید مادری مضطرب، در زانوان پیک موتوری که از جا بلند می‌شود و در خاطره دختری که نام عزیزانش را دوباره به یاد می‌آورد، جاریست. این نور، خاموش‌شدنی نیست.✍🏻 مرید پوریای ولینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:51:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ذهن سیاه قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Masir_mazums/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-qeg8bj8akcqv</link>
                <description>نمی‌دانم چقدر گذشت. شاید ثانیه بود، شاید قرن. زمان در جایی که بودم، دیگر معنا نداشت. هر لرزشِ زمین، ضربانِ من بود. هر وزشِ باد، نفسِ من. اما همزمان هزاران صدا درونم زمزمه می‌کردند—صداهایی که نمی‌شناختم اما از درون گوشم، دهانم، حتی از زیر پوستم می‌آمدند.«سعید، چشما رو باز نگه دار... نذار تاریکی بخوره‌ت.»ولی تاریکی خورنده نبود—زنده بود، مثل موجودی گرسنه که آرام در دنده‌هایم می‌لولید.در دوردست، توده‌های سیاه شروع به حرکت کردند. دیگر فقط ایستاده نبودند؛ می‌لغزیدند، می‌خزیدند، بعضی‌ها از درون خودشان بیرون می‌آمدند. یکی نزدیک‌تر شد، صدای کشیده‌شدنش روی زمین به استخوانم می‌رسید. وقتی به من رسید، صورتش را دیدم. چهره‌ای نداشت—فقط پوست چین‌خورده‌ای که از زیرش چیزی شبیه نور، اما تیره‌تر از سیاهی، بیرون می‌زد.از درون آن پوست، صدای خودم را شنیدم:«نخواستی بمیری، درسته؟ ما فقط آرزوتو برآورده کردیم.»خواستم فریاد بزنم، ولی یادم نبود فریاد چیست. فقط لرزشی از درون زمین بلند شد و از لای ترک‌ها بخار بیرون زد. بخار به شکل صورت‌هایی درآمد—هرکدام یکی از احساساتم بودند: ترس، خشم، پشیمانی. آن‌ها می‌چرخیدند، می‌خندیدند، و از من فاصله می‌گرفتند تا در تاریکی محو شوند.سایه بازگشت. این بار از دل آسمانِ غبار آلود پایین آمد. صورتش نیمه‌سوخته بود، انگار نیمی از بدنش در آتش جا مانده باشد. گفت:«می‌خوای بدونی آخرین نفسی که کشیدی کی بود؟ همون موقع که درو باز کردی. از اون‌جا به بعد، فقط ما بودیم که نفس کشیدیم.»دستش را به‌سمتم دراز کرد. لمسش مثل تماس دو آینه بود—همه‌ی تصویرهایم را در خودش بلعید. حس کردم دارم از درون پوستم در می‌آیم، مثل مایعی که شکل خود را فراموش می‌کند. هر تکه از وجودم جدا می‌شد و به توده‌های سیاه می‌پیوست؛ و هر بار که بخشی از من جدا می‌شد، صدایی در سرم فریاد می‌زد:«آخرش آزادی، سعید. فقط باید یاد بگیری تکه‌تکه نفس بکشی...»و در آخرین لحظه قبل از محو شدن، برای یک لحظه کوتاه فهمیدم: آن کوچه، آن توده‌ها، آن سایه—همه‌ی آن‌ها خود من بودند، تکه‌های قدیمی‌ام که حالا بیدار شده‌اند.زمین نفس کشید… و من، با او. وقتی چشم باز کردم، همه‌چیز سفید بود. نه سفیدی آسمان یا مه، بلکه سفیدی نورِ چراغ مهتابی روی سقف. چشم‌هایم می‌سوخت. نفس گرفتم—باز هم همان بوی گوگرد، اما ضعیف‌تر، آمیخته با بوی الکل و دارو.صدایی از سمت چپ آمد. کسی گفت:«فشارش داره میاد بالا... سریع‌تر سرم رو تنظیم کن!»سایه‌ها پشت نور حرکت کردند. انگشت‌هایم را خواستم بجنبانم، اما چیزی دور مچم بسته بود. ناگهان از درد فرو رفتم.تصویر تار شد، دوباره برگشت. من روی تخت بودم—یک تخت فلزی با بندهای چرمی. دستانم لرزیدند. در انتهای اتاق، زنی در روپوش سفید ایستاده بود.گفت: «سعید؟ صدای منو می‌شنوی؟ اونجا کجاست که می‌گی؟»لب‌هایم خشک بود. فقط توانستم بگویم: «کوچه... توده‌ها... پوست من...»او نگاهی به مرد کنار خود انداخت—مردی با عینک و دفتر یادداشت. چیزی نوشت، بعد با لحنی آرام گفت:«سعید، اون جایی که دیدی واقعی نبود. تو سه روز بود توی اتاق بی‌هوش بودی، بعد از حادثه‌ی آزمایشگاه. یادت نیست؟»آزمایشگاه...با شنیدن واژه، همه‌چیز مثل موجی از درد در ذهنم کوبید. بوی گوگرد دوباره برگشت—اما این‌بار نه از خیال، از فضا. لباسی سفید آغشته به لکه‌های زرد، ظرف‌های شکستۀ بسته به سیم برق. صدای انفجار. بعد تاریکی. بعد آن کوچه.دکتر گفت: «ما هنوز دقیق نمی‌دونیم چی باعث اون واکنش شد، اما...»او ناتمام ماند. چراغ مهتابی شروع کرد به چشمک زدن. هر بار که نور خاموش می‌شد، برای کسری از ثانیه چهره‌های بی‌پلکِ آن توده‌ها پشت سر دکتر دیده می‌شدند. وقتی نور برگشت، دیگر خبری از آن‌ها نبود—اما سایه‌ی یکی‌شان هنوز روی دیوار مانده بود.صدای ضربان قلب دوباره شدید شد.روی مانیتور، هر تپش هم‌زمان با تپش زمین بود. از زیر تخت صدای خش‌خش می‌آمد—مثل چیزی که درون کاشی‌ها می‌خزد.دکتر نزدیک شد، لبخند زد. اما در انعکاس فلز کنار تخت، دیدم که لبخند واقعی‌اش نبود. لبخندِ سایه بود.نفس کشیدم—هوای بیمارستان پر از بوی بارانِ مانده بود.نورهای سفید دیگر آزارم نمی‌دادند. بدنم هنوز ضعیف بود، ولی ذهنم آرام گرفته بود—یا شاید فقط توهمِ آرامش بود. پزشک گفت وضعم رو‌به‌بهبود است، که شاید به‌زودی بتوانم مرخص شوم.اما هر شب قبل از خواب، قرص‌هایم را که می‌خوردم، صدای خفیفی از سمت پنجره می‌آمد… مثل میوی گربه‌ای خیلی دور.به خودم می‌گفتم: «همه‌اش خیاله، تمامش ساخته مغز خسته‌اته.»هفته‌ی بعد مرخص شدم. وقتی از درِ بیمارستان بیرون رفتم، هوا طوری سنگین بود انگار جهان در نفسش دود کرده باشد. بوی باران و زنگ آهن دوباره برگشته بود.اولین کاری که کردم، تماس با خانواده بود. هیچ‌کس جواب نداد. ده‌ها بار. صد بار. خطوط قطع و وصل می‌شدند؛ فقط خش‌خش و گاهی نفس کسی از آن‌طرف می‌آمد.بالاخره تصمیم گرفتم خودم بروم.خانه‌ی قدیمی در خیابان معتمد، همان جایی که همه‌چیز از آن‌جا شروع شد. درِ چوبی هنوز سرجایش بود، اما رنگش پوسته‌پوسته شده و خاک نشسته بود روی دستگیره. بوی مرگ از همان ورودی می‌آمد – ترکیبی از گوشت مانده و خاک تر.در را که باز کردم، وزش سردی از میان راهرو پیچید و چراغ‌ها یکی‌یکی روشن شدند؛ کسی باید برق را وصل کرده باشد. وارد شدم. هیچ صدایی نبود. فقط عقربه‌ی ساعت خراب بالای دیوار جلو جلو می‌رفت، بی‌نظم، بی‌وقفه.پاهایم را که جلوتر بردم، کفِ آشپزخانه چسبناک بود. از لای ترک‌های کاشی، مسیر باریکی از خون خشک‌شده رد می‌شد و تا اتاق پذیرایی می‌رفت.قلبم تند می‌زد. پرده را کنار زدم…و دیدم‌شان.پدر، روی صندلی؛ مادر، کنار میز؛ هر دو با چشمانی که از حدقه در آمده بود و دهان‌هایی دوخته با نخ سیاه.میز پر از بشقاب بود، بشقاب‌هایی که هنوز در آن‌ها غذا بود—گوشت نیم‌پز آغشته به مو.هیچ ردّی از شکستن یا درگیری نبود. فقط آرامش مرگ. یک مرگ بیش از حد منظم.روی دیوار پشت سرشان، با خون نوشته شده بود:«او هنوز زنده است.»نفسم برید. سعی کردم عقب بروم، ولی صدایی از پشت سرم گفت:«بالاخره برگشتی، سعید...»چرخیدم—و دیدم پرستاری را با همان موی فِرفِری، روپوش سفیدش حالا خیس از خون.لبخند زد، نزدیک شد، نوک انگشتش را روی لبم گذاشت:«هیس… بذار بقیه هم بخوابن. نوبت خودته بخوابی.»پشتِ سرش سایه‌ها از دیوار جدا شدند؛ همان توده‌های سیاه، فقط این‌بار آرام و بی‌عجله. خانه می‌لرزید. صورت مادرم شروع کرد به حرکت، سرش چرخید سمتم، لب‌های دوخته‌اش باز شد—نخ‌ها یکی‌یکی پاره شدند.صدای خفه‌ای بیرون آمد: «فرار نکن… دیر شده.»و وقتی دویدم بیرون، هوا پر بود از صدای میوی گربه‌هایی که از پشت بام تا زمین پایین می‌آمدند. کوچه روی خودش پیچ خورد، خانه‌ها وارونه شدند. من در میان فریادها فقط توانستم زمزمه کنم:«من فقط می‌خواستم برگردم…»(پایان قسمت ۳)✍🏻 مالک عنایتی ترم دو علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums | 🇮🇷</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر🌱</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر🌱</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>