<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معصومه اثباتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Masomehesbati</link>
        <description>میشه گفت یک نویسنده... Masomehesbati.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:28:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/30048/avatar/0b4mfv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معصومه اثباتی</title>
            <link>https://virgool.io/@Masomehesbati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>او با ماست، تا همیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-nwcop28paayh</link>
                <description>&#039;ان الله معنا&#039;به نام آن وجودی که وجودمان از وجودش شده موجود .....مرا با آن خدایی حرف باشدکه جان در دست او ، بامن نباشدبه امید هزار و یک هزارانبدان حرف و حدیث و نامه باشددر این دریای بی حاصل چگونهتوان بودن اگر اویی نباشدخدایی کز ترابی دون و پستشمن و تو ما و او دنیا بباشدپدید آورده است و یک دمی رادرآن با یک نفس بر جان که باشدمر او را من به یک خورشید دانمگر او را، هرچه چون او را نباشدکه خورشید و همه نور و جهانشبه یک مویی چو نور او نباشدگر از من گر ز دریا گر ز صحرابپرسی او که هست و کی بباشدهمی او تا ابد هست است حتیگر اما «ما» و این دنیا نباشدخداوندا ، ای مهربان ترین مهربانان برای هر لحظه از زندگی ، سپاس گزارم...? سراینده: &quot;معصومه اثباتی&quot;روز جمعه 1399/4/28 بماند در یادها...این مطلب را هم اکنون در وبلاگ من ببینید.Masomehesbati.ir</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 16:27:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دل رویاها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-gj2spjgzlfhj</link>
                <description>به نام خدای من و رویاهای من:::::::::::::::::::::::::::::::می بندم چشمانم را و می بویم عطر عود و می چشم طعم موسیقی بتهوون را و با این حال شگرف می غلتم در رویاهای ناتمامم. هر نوتی از موسیقی دنیایی بلکه هم بیشتر برایم تداعی میکند و در دنیایی تازه تر و شیرین تر و خوش طعم تر از کیک داغ مادرم مرا غرق میکند و من هم همراه با این احساس زیبا دل به دست نسیم می سپارم و رهسپار بی نهایت بی نهایت ها میشوم.دراین سفر چند دقیقه ای، چند دقیقه نه که عمری سیر میکنم و در رویاهایم صدایی می‌شنوم ، چندان غریب نیست ، شاید قبل ها شاید هم قبل ترها شنیدمش. این صدا صدای متحدیست که سردی صبحی برفی را به یکباره در قلبت با سلامی مملو از گرمی به آتش میکشد و این صدا را زیباتر از جیک جیک هر گنجشککی می پنداری.در رویاهایم صدای خنده های دخترکی که از ته دل. قهقهه میزند را می‌شنوم که از شوقی کودکانه ، دست در دست صبا ،دور خود می چرخد و موهای طلایی و دامن صورتی اش را پریشان به دست باد می سپارد . دستان سفید او که بر ناخن هایش صورتی هایی نقش بسته رهاست و چشمان رنگی اش را با پلک پوشانده .دررویاهایم صدایی از این جنس، باز میشنوم و پسربچه ای را با لپ های سرخی و چشمان آبی تر از دریایی که بر سفیدی صورت گردش می درخشد ، میبینم. چه عاشقانه و کودکانه صدایم می کند.در رویاهایم عمارتی بنا کرده ام از آجر مهرو خشت عشق، خشت خشت آن را با سوی چشمم می سازم و در کوره قلب می گدازمشان تا پخته شوند و عمارت عشق پایدارتر و پایدار تر از خشت اول راست تا ثریا برود.در این عمارت که حیاطی به وسعت بهشت دارد باران می‌بارد و من بی چتر به زیر باران می روم و همچون کودکی هایم می چرخم و ضربه های ریز باران را بر گونه هایم حس می کنم. آن قدر می چرخم و می چرخم و می چرخم که خستگی مرا به زمین می اندازد و وقتی پایم در چاله ی پر از آب کنار حوض فرو می رود لباس هایم گلی می‌شود و روبه آسمان تیره دراز می کشم و بوی خاک را نفس می کشم و چشمانم را می بندم و روحم را از دنیا می رهانم و آرامشی به دور از هر دغدغه ای تقدیم جانم میکنم که نا آگاه خوابم می برد و وقتی صدای آن دخترک که صدایم میکند را می شنوم بیدار میشوم و اورا درآغوش می گیرم و بر پیشانی اش بوسه ای می زنم و و با دستم بر چشمم سایه می اندازم تا مبادا پرتو های بی رحم خورشید لطافت بوسه های باران را از گونه هایم برباید.دستش را می گیرم و برمی خیزم و به سمت در حرکت می کنم و از پله ها بالا می روم به در می رسم و تا در را باز می کنم ، موسیقی به پایان می رسد و من می مانم و دنیایی از رویاهای ناتمامم.در دل رویا هانفسی از جنس بلوربر تن آبی باران بهارجان بی جان جهان من را به موازات نفس گرمی منبه چه جاها و کجا ها که نمی بردش جانبه لب دریا یا رودی دوربه لب سبزی سبز جنگلبا نفس های جهاندار منشبه همان گرمی صوت بارانبه همان بوسه لبخند صبابه جهانْ کوهی با قله ی قافزرد بی آنکه مرا خسته کند.به قلم:“معصومه اثباتی”</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 18:32:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار ها«دو»</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%88-rlsnwhvbprfy</link>
                <description>انتظار......انتظار ها«دو»مرضیه خانم، مادرمحمد، لبخند ملایمی به چشمان خسته محمد ارزانی داشته وگفت: پسرک مرد من، نگران نباش حال او خوب است، فقط کمی ترسیده و از ناراحتی فشارش افتاده.درآن لحظه محمد طوری خوشحال شد که خستگی نبرد رااز یاد برد و درخلوت خود وخدایش،سپاسگزاری اورابه جای آورد که نذر اورا قبول کرده. با خدای خودش می گفت:«خدایاکمک کن، کمکمان کن تابتوانیم از خاک و دینمان دفاع کنیم ؛ بارالهی شکر که فاطمه خانم زنده و سالم است، و خیلی شکر که نذرم را برآورده کردی. اگر صلاح باشد یاریم ده تافاطمه رابهدست آورم و اوراخوشبخت کنم.»وقتی محمد به دیدار فاطمه رفت از اوخواست تاهمراه مادر ش برای مدتی به اهواز برود. فاطمه با اینکه بسیار مخالف این امر بود و میخواست بماند و انتقام خون خانواده اش رابگیرد؛ باشنیدن صحبت های دلگرم کننده ی محمد؛ بالاخره راضی به رفتن شد. مرضیهخانم ابتدا باماندن محمد و پدرش در خرمشهر مخالفت میکرد، اما با ممشقت هرچه تمام، صبرحضرت زینب را سرمشق خود قرارداده و همسروفرزندش رابه خداوند امام شهیدان، سپردو به همراه فاطمه راهی اهوازشد.مرضیه خانم که از رفتار محمد متوجه علاقه ی او نسبت به فاطمه شده بود،پس از گذشت مدتی چند که همراه فاطمه دراهواز مانده بودند؛فاطمه رابرای محمد، خواستگاری کرد. مرضیه خانم به فاطمه گفت:«دخترم،خوب فکرهایترا بکن، من بعد ازچند روز از توجواب میخواهم.» این درحالی بود که محمدمیخواست پس از انجام قولی که به فاطمه داده بود، بامادرش صحبت کرده واورا از علاقه ی خود به فاطمه، باخبر کند.فاطمه که انتظار شنیدن این حرف ها را نداشت، غافلگیرشد؛ طوری که نمی دانست چه بگوید؟!البته که فاطمه خوشحال بود چرا که او نیز متوجه علاقه شدیدمحمد نسبت به خود شده بود و کارهایی که برای فاطمه انجام داده بودبهتر بگویم با دلبری هایی که کرده بود، فاطمه رانیز دلباخته خودکرده بود.همان لحظه بود که فاطمه سکوت کرده وسرش را پایین انداخت باگونه های سرخ شده از روی شرم و حیا از کنار مرضیه خانم رفت، رفت تا خلوتی با خود و خدای خود داشته باشد و بهترین تصمیم رابا یاری او بگیرد. فاطمه چند روزی بهرفتارهای محمدذاندیشید؛ نوع نگاه هایش، طرزحرف زدنش واینکه جان و زنده بودنش را مدیون محمداست؛و از این روتصمیم گرفت، محمد را به عنوان مرد خود قبول کند. چند روز گذشت، هنگامی که مرضیه خانم از فاطمه جوابخواست او رضایت خود را باسکوت معنی داری اعلام کرد.دو ماهی از سفر مرضیه خانم وفاطمه به اهواز گذشت، محمد در آن زمان پیش مادر ش وفاطمه بازگشت، تاآنان را به خرمشهر ببرد. محمدباخوشحالی و هیجان به مادرش وفاطمه گفت، خرمشهر آزاد شد، فاطمه. خانم به قولم عملکردم، به کمک خدا و بچه های رزمنده خرمشهرمان آزادشد.آنها با شنیدن این خبر از شوق اشک می ریختند. مرضیه خانم ازفرط خوشحالی آغوش مادرانه اش رابه پاس شجاعت وجهاد برای محمدش،ارزانی داشت و بر خستگی صورتش بوسه زد. اما ناگاه متوجه شد که او مجروحشده است ، بانگرانی جویای اتفاق ِرخداده، شد اما محمد گفت:«مادرجان؛نگران نباشید، یک خراش ساده است ،چیزمهمی نیست.»درهمان حال بود که بغض فاطمه، شکست و باگریه گفت:« ای کاش پدر ومادر جانم هم اینجابودند ودر این شادی هاشریک می شدند؛ مرضیه خانم این بار فاطمه را درآغوش مادرانه اش بار دیگر ، گرفت و گفت:«ناراحت نباش،آنها نیزشاهد شادی ماهستندو در بهشت شادی می کنند.»مرضیه خانم از شادی به خود آمدو گفت:« محمد جان پدرت کجاست؟ چرا نیامده هنوز؟ پس کی می آید؟ باز این مرد آنقدر معطل میکند که آخر سر …»محمد با گفتن«مادر جان»سخن مادرش را قطع کرده و سپس سکوت کرد و سکوتش،نگرانی و آشوب دل مرضیه خانم را دوچندان کرد. مرضیه خانم گفت:«چراساکتی محمد؟میگویم پدرت کجاست؟»محمدسرش را پایین انداخته وبا اشک واندوه باورناپذیری گفت:«مادرجان قهرمان قصه های کودکیم، همان اسطوره ای که درذهنم بود و هست اسیر شد.»مرضیه خانم، دستان خودرا محکم برسر کوبیدو فریاد کشید:«یازینب کبری»طوری شیون وزاری می کردکه گویی باشنیدن صدای او،ارونده اوکارون هاخروشان شدند.پس از گذشت چندروزی، آن ها به خرمشهربازگشتند، خانه ی حاج مصطفی کماکان سالم بودامافاطمه بی پناه بود.مرضیه خانم به فاطمه گفت:«حالا که به شهرمان بازگشتیم و صحیح و سلامت و امن است، هرچهزودتر برویم محضر و شما دو نفر عقدکنید.» محمد هم که با شنیدن این خبر غافلگیر شده بود، تنها کاری که از دستش برمی آمد سکوت بود. محمد غافلگیر شده بوداما خوشحالی او بیش از غافلگیریش بود.آنان زندگی ساده و خدایی خودرا از هیچ آغاز کردند.پس از چندماهی زندگی خوش کنار یکدیگر، محمد با جراحتی که داشت، باردیگر داوطلب شدتابه خط مقدم اعزام شود. محمد، علی رغم مخالفت های فاطمه و مادرش پافشاری می کرد که دوباره درجبهه حاضرشود.محمد چاره رادر صحبت کردن با فاطمه دید،وبااو صحبت کرد. محمد بازهم موفق شد فاطمه را راضی کند، آن لحظه بود ، که فاطمه محمدش را از پدر شدنش،باخبرساخت.ازلبخند سنگین محمد نمی شد دریافت که او خوشحال بود یا ناراحت. شاید خوشحال از این که پدر شده بود و خداوند لیاقت و نعمت پدر بودن را بدو عطا کرده بود؛و شاید ناراحت از اینکه نه پای رفتن داشت و نه جان ماندن. تصمیم گیری دشواری بود. بماند و فرزندش را بزرگ کند؛یابرود وازخاک وطنش دفاع کند؟!بااین همه، محمد تصمیم قاطع خود را گرفت. حراست از خاک وطن اورا می طلبید. محمد، خیالش راحت بود که اگر نباشد،فاطمه به بهترین شکل فرزندشان را در دامان خود می پروراند.محمد و فاطمه باهم قرار گذاشتند که به هم نامه بنویسند. محمدبه فاطمه گفت:«بیا قول بدهیم ازاحوال خود برای هم نامه بنویسیم. البته که من قول می دهم اگر خدا بخواهد و وضعیت مناسب باشد،زودبرگردم، سعی میکنم هنگام تولد فرزندمان اینجاباشم. فقط ازدهرلحظه ات برایم نامه بنویس. فاطمه جان اگر هدیه خدا پسربود ….ادامه داستان در قسمت بعد در لینک زیر:قسمت 3 انتظارقسمت 1 انتظار https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9-hiofxdxscclj به قلم: “معصومه اثباتی“</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 16:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار ها«یک»</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9-hiofxdxscclj</link>
                <description>انتظارروزی بود و روزگاری ، شهری خرم در کشوری خرم تر وجود داشت که خرمشهر نامش بود.شهری به زلالی خلیج فارس واستقامت دماوند، خرمی آن از جنس خرمی جنگل حرا بود. در این شهر خرم انسان های خرمدلی هم سکنا داشتند.انسانهای پاکدلی همچون حاج مصطفی شاهد. حاج مصطفی و همسرش مرضیه خانم، پسری داشتند که بسیار بازیگوش وشلوغی بود، که محمد نام داشت. محمد، کودکی پر دردسری را سپری کرد، تااین که بزرگترشد و بهسنی رسید که حال وهوای عاشقی سرپرشورش را مملو از یاد دخترک زیبای خرمشهر کرده بود؛اودرایندوران عاشق و دلباخته دختری بود ، به نام فاطمه خرمی که از فامیل های دور آن هابودند. علاوه بر نسبت فامیلی، آنهاهمسایه نیزبودند.زمان عاشقی محمد مصادف شده بود با اسامی که، ازآسمان بمب وخمپاره میبارید و از دل زمین خون وعطش میجوشید، در این بحبوحه ی غوغا، تنهامردان نبودند که دفاع از خاک وطن را وظیفه خود می دانستند، بلکه زنان وطن دوستی که دوشادوش مردان غیورشان جامه رزم به تن میکردند، کم نبودند.روزی از روزهای استقامت، در یکی از حملات دشمن، خانه ای درخرمشهر،باخاک یکسان شد، این خانه،خانه ای همچون دیگر خانه ها نبود،بلکه خانه ی رویاهای محمدبود، آری خانه ی فاطمه. خانه ای که فاطمه درآن،متولدشده بود، چهاردست وپاراه رفتهبود،اولین کلمات عمرش را به زبان آورده بود و خانه ای که فاطمه درآن قدکشیده بود.آن هنگامی که محمد خود را دوان دوان به سرکوچه رساند وخانه ی آنهارا در آن وضعیت دید، باگریه واضطراب به داخل منزل آنان رفت. اوباناراحتی بسیار زانو زده وبا گریه و ضجه برسروسینه میزد. همان موقعی که کم مانده بود از شدت ناراحتی وگریه ،بیجان برروی زمین افتد، صدای آشنایی به گوشش رسید؛آری؛ صدا ،صدای فاطمه بوددرآن هنگام چه خبری شیرین تر ازاین که فاطمه زنده است، میتوانست محمد راخوشحال کند؟!محمد با هرسختی که بود، فاطمه را از زیر آوار نجات داد وکشان کشان اورابه بیمارستان رساند، وقتی که فاطمه رادر بیمارستان به مادرش مرضیه خانم سپرد، دوباره تفنگ به دست گرفت و رفت؛رفت تا قولی را که به فاطمه داده بودبه وقوع بپیوندد.(محمدقول داده بود انتقام خانواده اورا بگیرد).پس ازگذشت ساعتی چند، وقتی که هوا دیگر تاریک شده بود،بانگرانی هرچه تمام بهبیمارستان بازگشت، چهره ی شجاع ومهربانش را ، ناآرامی وغبار خستگی فراگرفته بود ؛ بااین همه،سراسیمه سوی مادرش شتافت وحال فاطمه را ازاو جویاشد. مرضیه خانم،مادرمحمد،لبخند ملایمی به چشمان خسته محمدارزانی داشته وگفت: پسرجان نگران نباش حال او خوب است،فقط کمی…ادامه داستان به زودی...قسمت 2انتظار https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%88-rlsnwhvbprfy به قلم:معصومه اثباتی</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 13:38:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران ، زیباتر از هر زمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-tmrmyc9w4c0y</link>
                <description>به نام خدایی که در این نزدیکی است…حالم حال دیگر است اینک ، کاغذ ها و قلم ها توان نگاشتن آن دگرگونی هایم را به دستان ناتوان خود نمی یابند و ناگزیر حال آشوب حاکم بر دلم را با فریادهای سکوت هم پا می نمایم باشد که حالم حال دیگر شود.سکوت مرگبار اتاقم باران بر تن شیشه های چیره بر آب می شکند ؛ چشمان یشمین خسته ام را به پنجره می دوزم ؛ پنجره ای که تو گویی برای دگرگونی هایم برنامه ها دارد.هوای گرفته و نسیمی که برگ های سرخین درختان خشک را بر تن شیدا ی پاییز ، می رقصاند، حامل نوید پیشکشی است از سوی آسمان ، به سوی جان. چه نویدی دل آرام تر از مژده ابرها ، که هدیه ای به بلندای آسمان و به وفور باران ، ارزانی دل آشوبم می دارد؟!کاش در توان بود مژدگانی آسمان بی پایان را ، با فریادی از عمق جان، پیشکش نعره های جان گداز او کنم ؛اما اینک می غرّد آسمان و می بارد باران و حال دلم اندک اندک ، بهتر و بهتر ، می گردد ؛ آنگاه که التماس قطره های نحیف باران را بر جلای شیشه های پنجره اتاقم می یابم، چشمانم به تقلید از ابرها ، بغض پیشه می کند و یشمی چشمانم در برکه غم آلود اشک، غرقه می گردد و می نگرم که چگونه اشکان درّگون مرا، بر گونه های سرخ تر از رز لای دیوان حافظ من، روان می سازد.حال ، حافظ نامه ام را ، به دست میگیرم و با چتر نگاه های دلنوازش ، به زیر باران می روم ، تا این قطره های دل شکسته تر از اشک هایم ، دلم را راهی آسمان کند ؛ گرچه می دانم ، بی داشتن هوای او به سرم ، دل که سهل است ، چشم هم نمی تواند راهی شود.با هربار باریدن باران ، برتن خاک بی جان ، بوی طراوت و تازگی ، مشامم را بیش از مشام آسمان می نوازد ؛بوی او را نیز من می شنوم و به عمق آسمان نفسش می کشم. هوای بوی اورا روانهء سینه مالامال از حرفم، می سازم ؛ تا که بویش ژرفای جانم را بیاراید .با هوای او که هوای دلم را زینت می بخشد ، در خرابات مغان نور خدا می بینم. و همان گاه هر برگی درختی این بار سرخ ، در نظر هوشیار ، دفتری می شود از معرفت کردگار.خداوندگار جهان را به بی آبی آسمان و به زلالی باران سوگند می دهم، دل کمین این بنده را ، خود از دنیاآلودی ، نگاه دارد.مصحف به دست میگیرم و صفحه ای از صفحاتش را ، آیه ای از آیات زیبا تر از گلبرگ ها و از دیبا ها ، سپیدتر از برف ها و زلال تر از آبی و سبز تر از سبز را با عمق جان می خوانم ، تا سمفونی ابرو باد و مه و خورشید و فلک ، با زیبایی هرچه تمام ، خود دل آرام و دل آرای دلم باشد.«اناّ نزّلنا من السماءِ ماءً طهوراً ».چندی می گذرد و موسم تبسم آسمان ، از شوق وصال می رسد ، باز به تقلید از آسمان دست به کار می شوم و قلم به دست میگیرم و به یاد عشق جاوید قلب ها ، پروردگار یگانه ام ، دفتر زندگی ام را به ابیاتی از جانم می آرایم و چنین می سرایم:«به باران قسم خوردن من که باکی نداردبه دریا و باران شدن، بی تو جانی نداردبه هر سو که بی تو شدم ، ای نگارمبه دریا و باران که دیدن نداردتو اینک به ابر و مه و بادو باران نگر چون همیشهکه بی تو نگاه اندر آنان صفایی ندارد».#متن ادبی</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2019 13:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پس کوچه های الهی تورا جستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%85-cxgc9b0bhlkr</link>
                <description>اللهم صلی علی محمد و آل محمد


 در پس کوچه های الهی تورا جستم..در پس کوچه های الهیآواز تورا جستمصدای تورا جستممهرتورا جستمتورا جستموآن لحظهدر شق القمر ها قرآن تورا یافتمقرآن تورا یافتموقتی که تو محمد بودیوقتی که تو احمد بودیو وقتی که ادوار نبوتگرداگرد تو می گشتنداینک نیز هم.وتو هزار راهبر را راهبر و خاتم بودیمصطفی میناممتچون که پروردگار یکتا در پس این راه ها تورا برگزید تامصباح هدایت باشیتا نور ولایت باشیآقای خلافت باشیسرو استقامت باشیبلندای قیامت باشیمحبوب شجاعت باشیزیبای نهایت باشیواینکای نهایت بی نهایت زیبایی و نیکیپیوستن تو به آسمانیانپیوستن تو به خالق مهربانامروز است.آسمان و زمین گریانبر آدمیان نوحه می کنند،و بر سر و سینه،دست شیون می کوبندشیخ خوش سخن چه زیبا سرود:ماه فروماندازجمال محمد/سرونباشد به اعتدال محمدقدرفلك راكمال ومنزلتى نیست/درنظرقدرباكمال محمدوعده دیدارهركسى به قیامت/لیله اسرى شب وصال محمدعرصه گیتى مجال همت او نیست/روز قیامت نگر مجال محمد.پ ن: عرض ادبی به قلم اینجانب«معصومه اثباتی»به ساحت قدسی حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در روز عروج آسمانی حضرت.رحلت حضرت محمد و حضرت امام حسن «ع» بر جمله مسلمانان جهان ، تعزیت و تسلیت باد.&quot; اللهم صلی علی محمد و آل محمد &quot;به قلم &quot;معصومه اثباتی&quot;masomehesbati.ir</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 09:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من،پاییز...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D9%85%D9%86%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-icrqrpnfhr99</link>
                <description>پاییز زیباست...به یاد عشق جاویدان پروردگار یکتابه وقت عاشقیمن ، پاییز ...پاییز را در تو دیدم ، پاییز را در تو شنیدم ، پاییز را در تو بوییدم و پاییز را در تو خلاصه کردم ؛ اینک پاییز را برای تو می سرایم .ای یار هوای بارانی من ، تو نیز همچون من ببار ، چرا که بارش من مرا به رنگ خزان در آورده و از درد هجران تو ، چون پاییز ها گشته ام .به درستی که پاییز سالیان دراز است به انتظار دیدار بهار بنشسته است؛گویی این انتظار انتهایی ندارد ، زین سبب زردین ها و نارنج ها ، بر سبزین های آن غالب گشته است.من این پاییز بی جان را خویش و بهاران سبزین را ، تو میدانم .سالهاست ، پاییز نظاره گر درختانی است که هم رقص ابر و بادند . هر بار آرزوی یک لحظه هم رقصی با بهار را دارد ای کاش میدانست تقدیر او را به فاصله از بهارش ناگزیر کرده است.پاییز به دیوار دلش غم هجران حک کرده است ، زین سبب خود به دیواری بدل گشته است ، که عشاق بر تن خسته جانش، یادگاری می نویسند ، باشد که اندک غمی از دل آنان بزداید .هر آنگاه که باران می بارد و قطره های باران با التماس خود را برشیشه اتاقک ماشین می‌کوبد دلم گریان می شود و از فرط بی قراری ، دوست دارم به تیرگی آسمان گرفته شب، پناه بَرم و بگریم از برای دلتنگی های پاییز ، آخر پاییز ،سالهاست که دلتنگ است . پاییز آمده است که ما را به عاشقی وا دارد و به وعده اش وفا می‌کند.پاییز هم چون من یا شاید، من چون پاییز، کاری ندارم جز اینکه روزها دعا کنم و شبانگاه احیا بگیرم. آری دعا کنم…اگر در خیابان های پاییز ، قدم بزنید به جاده‌ای کنار آن بر می خورید ، جاده مه آلود است ، بوی تلخ آتش به مشام می‌رسد ، آنجا برگهای خزان خش خش ندارند ؛ چرا که پاییز به باران آنها را نرم کرده است.جلوتر روید و قدم زنید ،قدم زنید در پس کوچه های پاییز و همپای من به کوچه ی اول ، کوچه مهر رَسید. در مهر خش خش ، صدای پای خزان است. در را به روی حضرت پاییز ،باز کنید در آنجا بقالی فراق می فروشد.آن سو می روی ، به کوچه آبان می رسید ، آنجا زمان به وقت عاشقی تنظیم شده است و وصال.پیش تر که می روید، به کوچه آذرمی رسید ، آن‌گاه خانه به خانه ، و قدم به قدم ، قدم زنان می روید تا به پلاک «سی»می‌رسید ، در آنجا عاشقان ، چون یاقوت های انار گرد هم آمدند و به یلدا نشستند و حافظ وار ، عاشقی می کنند.آنگاه پاییز را روانه ی مسیر پر پیچ و خم آینده می کنند و پاییز به ناچار ، آنگاه که درختانش را سپیدپوش می یابد ، آهی بس عمیق می کشد و باروبندیل خویش را به دوش گرفته ، و با تمامی هارمونی رنگ هایش ، فستیوال عطرهایی و جشن شعرهایش ،به طرز بنشسته به انتظار ، راهی می شود.وقتی که تو در وجودم تداعی گشتی، توانستم پاییز را درک کنم.شاید زمان وصل ما نیز همچون زمان وصل پاییز تا زمان هرگز ها به تعویق افتاد. باشد ؛ من که صبر پیشگی آموختم،تو را نمی دانم!پ ن : وصف پاییز در قالب متنی ادبی – عاشقانه ، نگاشته شده به قلم : معصومه اثباتی&quot;امروز یک روز قشنگ پاییزی و بارونی بود که این متن رو برای وصف این قشنگی ها نگاشتم.&quot;</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 22:06:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;السلام علیک یا ابا عبدالله&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-vjmj9nl4nm9q</link>
                <description>علیکسلام آقا...السلام علیک یا ابا عبدالله&quot;السلام علیک یا ابا عبدالله&quot;گوش فرا دهید،نوایی بس آشنا به گوش میرسد؛گویی صدای شیون آسمانیان و زمینیان است زنهار ؛ عرش و فرش میگریند . گریه آسمان خدا ، به خون سرخ بدل شده است، ببار ای خونین دل ، ای آسمان ببار که زمین و زمینیان بس تشنه اند. ترک ها ی لبان نینوا را گواه میگیرم.به عطش آتشین آن روز ، آری؛ عاشورا رامی گویم ، همان روزی که حسین اسمعیل شش ماهه اش را قربانی کرد تا اسلام را حیاتی دوباره بخشد.    مهر بود که فهمیدم مهر یعنی حسین .روزی را به یاد دارم که مادر بزرگم مرا گفت: «خداوند هر که را دوست بدارد، مهر حسین را روانه ی قلب وی میکند. باز مهر بود که فهمیدم پروردگارم، چه قدر مرا دوست دارد. به مهر حسین اندیشیدم و سینه‌ی سوخته‌ی  اختش  یادم آمد، بار دیگر اندیشیدم و این بار گوش‌های خونین دختش در ذهنم تداعی گشت و باز اندیشیدم و فکرم در آتش خیمه هایشان سوخت. به مهر حسین اندیشیدم و سینه‌ی سوخته‌ی  اختش. یادم افتاد،باز اندیشیدم این بار گوش‌های خونین دختش در ذهنم تداعی گشت و اندیشیدم و ذهنم در آتش خیمه هایشان سوخت.دختش در ذهنم تداعی گشت و اندیشیدم و ذهنم در آتش خیمه هایعشق حسین را در دل جوانکی دیدم که در شهادت در راه پروردگارش ، حلاوتی می دید که در حیات نمی دید.عشق به حسین را،زمانی فهمیدم که برادری دستانش را طعام کرکسان گرداند، تا دست خالی با مشکی تهی تر که حتی جرعه ای آب هم در دل تیر خورده اش نداشت، به خیمه منتظران باز نگردد ، آن گاه که ، سرش را هم ...و به این ها اندیشیدم و زیارت ها خواندم و اربعین ها گذشت و راه به پایان برد و آنگاه من بودم و شش گوشه و بوسه ی من بر خاک درگاهش... عرض ارادتی به ساحت مقدس حضرت امام حسین«ع» به قلم: معصومه اثباتیپ ن : وبلاگ من              Masomehesbati.ir</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 23:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سحرآمیز ترین راز دنیا...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%B3%D8%AD%D8%B1%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-z4uhbrw1tchp</link>
                <description>آشپزخانه مادربزرگسحرآمیز ترین راز دنیا... آن هنگام که خسته می شوم خسته از دنیا دنیا دوست دارم خلوت گاهی دور از هرگونه رهی آهو پناه حرم تا تنها خودم باشم و می اندیشم و در ذهن خود جایی مهربانتر از خانه مادر بزرگم نمی یابم. پناه می برم به آنجا لیکن با دیدن مادر بزرگم آیا می توانم هم چنان خسته باشم خسته از دنیا با آن حکایت های شیرینی که او از قدیم تر ها و چاشنی ذوق و لذت خاطره برایم تعریف می کند آیا می توان خسته بود درستی که موای دل آشفته من همانجاست همان جا کنار مادر بزرگم. قدم به خانه‌اش میگذارم مرا به چای داغی دعوت می نماید و از من تقاضای درست کردن آن را می‌کند ناگزیر می پذیرم و از برای حاضر کردن آن به آشپزخانه کم‌نظیر مادربزرگ می روم این بار رفتنم با هر بار دیگر فرق می کند امروز جور دیگری آنجا را دیدم وارد آشپزخانه شدم توی تمام رنگ ها ظرف ها زیبایی‌ها قدمت و هر آنچه که در آنجا وجود داشت زبان به سخن گشوده بودند چه لذت بخش بود سکوتی که صدای گل گل آش دوغ مادربزرگم آن را در هم می شکست آشی که در دیگ مسی مادربزرگم و البته به دستور پخته شود حقا که خوردن دارد پیش می‌روم که تو یه جادوی مادربزرگ را پر از آب می کنم و روی شعله می گذارم و در همان لحظه ملاقه را برداشته و آش را همی میزنم  صدای مادربزرگ به گوش می‌رسد که می‌گوید زیر ا ش را کم کن ته می گیرد می‌دانید چرا به کتری مادربزرگ گفتم جادویی مادربزرگم می‌گوید آن همانند مونسی برای عبور است که در تک تک لحظات زندگی‌اش با آن خاطره دارند و آن کتری شاهد غم و شادی و لذت و نفرت و عشق و ایمان مادربزرگ من بوده است سرمه که می چرخانم نگاهم به گور و قندان و فنجان های شاه عباسی مادربزرگ می‌افتد که آنها را بیشتر از آنچه فکر کنید دوست دارد چرا که جهیزیه اوست تایرا در آن گوریده می‌کنم و در آن فنجان ها میریزم و در سینی مسی او که آن نیز از جهیزیه اش بوده می‌گذارم و مقداری توت خشک و کشمش و خرما در کاسه‌ی گل سرخ میریزم  و بر روی میز می گذارم داغ در سرمای زمستان و با آن فنجان ها و لذت بخش تر از آن کنار مادربزرگ تماشای رقص برف حس بی نظیری در من به وجود می آورد تو گویی از درون آشپزخانه ندایی مرا به بازگشت وا می‌دارد ناچار بازمی‌گردم بازمی‌گردم و باز می نگرم به آشپزخانه اسرارآمیز مادربزرگ می نگرم دنبال راضی هستم اما نمی‌دانم آن چیست؟  دنبال چیزی می گردم اما نمی دانم آن چیست؟ به دنبال آن ندا میگردم آنچه بود که مرا به اینجا فراخواند باز نمی دانم چیست؟ میگردم و میگردم اما جز همان وسایل و ادویه جات مادربزرگم که از دارچین و هل تا فلفل و زردچوبه و کاری در آنها دیده می شود چیزی پیدا نمیکنم. شاید زنجبیل باشد آن چاشنی شاید هم زیره و زرشک.  اما نه این چیزها نیست .  بازگشت به کنار مادربزرگ می‌شوم اما از درون احساس کمبودی که در دنبال آن سرپرست مرا به جستجوی بیشتر فرا می‌خواند اما همچنان چیزی دستگیرمان می‌شود می نگرم می نگرم و می نگرم آنقدر می نگرم که همانجا به خوابی عمیق فرو می‌روم و به خواب خود می‌بینم بانوی  بوی و مرموزی به دنبال آن بودم را بر من افشا می کند آری همان رازی که سراسیمه به دنبال آن میگشتم در آشپزخانه اسرارآمیز مادربزرگم وای خدای من باور کردنی نیست چه حسی دارم راز مادربزرگ را یافتم چطور تا به امروز آن را نفهمیده بودم، به درستی که این چاشنی خوش طعم غذاهای او همان عشق است همان عشقی که از توصیف آن ناتوانم و دوست میدارم که تنها بیاندیشم و بست و هیچ کاری جز آن در دست ندارم و نخواهم داشت. مادربزرگ عزیزم دوستت دارم همانگونه که تو ما را دوست داری.....پ ن: وبلاگ من             Masomehesbati.ir</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 21:56:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاثیرات فضای مجازی در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jergzoqmz5pi</link>
                <description>امروزه گسترش فناوری اطلاعات و ارتباطات به گونه ای است که در هر کجای زندگی انسان، جلوه های حضور فناوری اطلاعات و ارتباطات به چشم می خورد. اینترنت و سرویس های ارائه شده در قالب آن، در عین حال که ابزار  مفیدی برای کسب و تبادل اطلاعات است اما می تواند مخرب نیز باشد. اینترنت ابزار قدرتمندی است که هم می تواند باعث فساد گردد و هم ابزار آموزش و تعلیم و رشد علمی، فرهنگی و اجتماعی نوجوانان را فراهم آورد.(نوروزی و همکاران،1396)فضای مجازیتاثیر در تربیت:محیط همواره یکی از موثرترین ابعاد موثر در تربیت بر هر نسلی تاثیر داشته است. امروزه با رایج تر شدن فضای مجازی، محیط اهمیت ویژه ای یافته و باید مربیان تربیتی و اولیا به آن توجه ویژه ای داشته باشند.سطح اثر گذاری فضای مجازی حتی میتواند بسیار بیشتر از فضای حقیقی باشد. نقش سازنده یا مخرب این ابزار را نحوه تعامل با آن مشخص میکند. لازم است اولیا و مربیان تربیتی علاوه بر یادگیری سواد رسانه، این سواد را به فرزندان و متربیان خود نیز منتقل کنند. (بشیر و افراسیابی،1392)تاثیر در سبک زندگی:با توجه به میزان نفوذ شبکه های اجتماعی در میان مردم و تاثیر پذیری آنان از افراد اصطلاحا سلبریتی میتواند بسیار خطرناک باشد. تاثیر پذیری از ظاهر زندگی سایرین و مقایسه آن با زندگی خود، ترویج بی بند و باری، ترویج خشونت، ترویج تجمل گرایی و ... از آسیب های فضای مجازی می‌تواند باشد.نوع پوشش و ادبیات افراد ، کلمات و اصطلاحات روز مره می‌تواند نشان دهنده میزان تاثیر شبکه های اجتماعی باشد.(سلیمانی و کریمی،1396)تاثیر در سطح اعتماد به نفس جوانان :استفاده از فضای مجازی بر سطح اعتماد به نفس جوانان تاثیر دارد؛ به این معنا که با افزایش استفاده از فضای مجازی تمایل کاربران بر ارتباط گرفتن در فضای مجازی بیشتر و در فضای واقعی کمتر می شود. همچنین داده ها نشان می‌دهد که با افزایش استفاده از فضای مجازی در میان جامعه آماری تحقیق، میزان استقلال طلبی افراد پاسخگو افزایش می یابد. با افزایش استفاده از شبکه های اجتماعی در بین جامعه آماری تحقیق، میزان اعتماد به نفس کاربرانی که دارای مطرودیت های اجتماعی هستند افزایش پیدا می کند. (سلیمانی و کریمی،1396) https://www.aparat.com/v/jeMwW منابع: 1-شاهمرادی سیده فاطمه،کاظمی ابوالفضل،نوروزی مجتبی،1396،«راهکارهای تربیت دینی در فضای مجازی با تاکید بر آموزه های دینی و سیره رضوی»، علمی پژوهشی،192-افراسیابی محمدصادق،بشیر حسن،1392،«شبکه های اجتماعی اینترنتی و سبک زندگی جوانان»، ره آورد نو،433-سلیمانی ندا،کریمی لاله،1396،«تاثیر استفاده از شبکه های اجتماعی بر سطح اعتماد به نفس جوانان»،علمی ترویجی،107</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 23:39:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا من یک وبلاگ نویس حرفه ای هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-x8la9h6brtd7</link>
                <description>خوب/بد در وبلاگ نویسیامروز که در اولین جلسه از کارگاه های آموزشی وبلاگ نویسی مسابقات فرهنگی هنری شرکت کردم استاد ازمون خواست درمورد اخلاق حرفه ای وبلاگ نویسی ، بنویسیم.حالا ما چطور می تونیم بفهمیم که یک وبلاگ نویس پیرو اخلاق حرفه ای هستیم یا نه ؟ چند مورد وجود داره:پرهیز از اطلاعات دروغ و غلط:اولین مورد اینه که بدونیم ایا از انتشار اطلاعات غلط و ساختگی دوری میکنیم یا نه :دنیای پیرامون ما پر است از داده هایی که گاها ساختگی یا غلط که شاید با مقاصد مختلفی ساخته شدن، است اما یک بلاگر باید بدونه که مطلبی که داره منتشرش میکنه تا چه حد درست و براساس واقعیت.اولین مورد اینه که بدونیم ایا از انتشار اطلاعات غلط و ساختگی دوری میکنیم یا نه :دنیای پیرامون ما پر است از داده هایی که گاها ساختگی یا غلط که شاید با مقاصد مختلفی ساخته شدن، است اما یک بلاگر باید بدونه که مطلبی که داره منتشرش میکنه تا چه حد درست و براساس واقعیت.پرهیز از تحریف مطالب:دومین اصل که باید رعایت کرد اینه که در فرایند اطلاع رسانی تحریف نکنیم یا بهتر بگم امانت دار باشیم.?«ما ترکا یه ضرب المثل داریم میگه:گَندمی ، گنُدم اوخوماخ»?نتیجه اخلاقی این موضوع اینه که نباید از یک حقیقت و واقعیت چیزی کم کنیم یا چیزی بهش اضافه کنیم چرا که میشه گفت با این کار یک مطلب دروغ که مغایر اساس اول هم هست زیرپا گذاشتیم.بیطرفی :بی طرفی که از مهمترین رفتارهای حرفه ای وبلاگ نویسی است به ما نشان میده که در تولید یک محتوا برای وبلاگمون سو گیری خاصی نداشته باشیم و محتوایی عاری از ارزش و عاری از قضاوت داشته باشیم. و این مهم جهت احترام به حقوق طرف مقابله.پرهیز از مبالغه :همه ما شده یک بار هم به شنیده هامون شاخ و برگ دادیم و بزرگنمایی کردیم اما این برخلاف رفتار حرفه ای وبلاگ نویسی است.دوستان عزیزم به خاطر ضیق وقت ادامه نکته هارو بعدا خواهم نوشت ، ممنون میشم اگه با نظراتتون از این موضوع نکاتی خاطر نشان کنید که سری بعد درموردش بنویسم:)</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 09:45:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان عاشق تر از سرو است...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-br60bh8fd1jz</link>
                <description> آسمان عاشق تر از  سرو است..... در پس این واهمه ها و غوغا ها  در دل آشوبی خویش مأوایی جز فریاد سکوت جنگل نمی یابم. پناه میبرم از شرّ شلوغی شهر به زیر سایه سرو سبز  سر به فلک  کشیده. میبینم سرو را  و به خنکای سایه سیاهش می نشینم ، و  زانوان خسته ام را در آغوش میگیرم و به استقامت چنان کوهش تکیه می کنم و موهای خرمایی ام را به دست باد می سپارم و پلک های خسته ترم را روی هم می فشارم و از آن فریادهای سکوت آرامش میگیرم ، آرامش. زمزمه ای گوشم را متوجه خود می سازد و ناگاه گوش می سپارم به سخنانی که سرو و آسمان با هم ، داد و ستد می‌کنند... سرو می گوید : ای آبی تر از دریا ، و ای زلال تر از آبی ، و ای وسیع تر از صحرا ، شیفتگی بی پایان مرا چگونه رد می کنی ؟  منی را که عشقت بی ثمرش ساخت. آسمان می گوید :  ای سرو جانم ،  گر تو مرا خواهانی باشد،  گر عشق من به دل داری باشد ،  اما کاش قدری از عشق آتشینی  که به دل داری  به عقل راستینی که در سر داری رجوع کنی ،  تا شاید بدانی که هرگز وصال من و تو ممکن نخواهد بود ،  تو درختی و بر زمین تکیه داری اما من به بی نهایت ،  من وسیع تر از بی نهایتم و تو محدود ،  تو سبزینی و  و من نیلین.  این همه تفاوت مگر میشود؟؟!!  سرو می‌گوید :  آری این راست است و من می پذیرم  ، شاید  هم تو راست میگویی  و این  عشق است که مرا کورین و کرین ساخته ، اما این درد دردی نیست که دوایی جز وصال بتوان از برایش یافت .  تفاوت داریم  اما شاید بتوانیم متمم هم باشیم  بیا و این عشق را رد مکن  زیبای زیبایان. آسمان گریان می گردد و اشک‌هایش ، مازاد بر گونه های خویش ، گونه های  مرا نیز همچون تن سرو خیس می گرداند و  موهای پریشان مرا هم آغوش می گرداند چونان که شاخه‌های باحیای سرو را به هم آغوشی فرا می خواند و با این حال گرفته و ضجه های دردناک می گوید :  فکر می‌کنی من هم چون این جوانانم که ناز می کنند .  بدان که سخت در اشتباهی.  من نیز دیوانه وار می ستایمت . می دانستی این گریه های سیل آسای من که ویرانگری برای زمین خاکی گشته اکنون  از برای توست؟؟؟! من عاشقم و  حتی عاشق تر از تو ،  اما تلاش من این است که درد های دوری را به جان بخرم.  با وجود بغضی که دارم تنها با خاطرات شیرینمان این زندگانی بی تو که کنون نحس گشته از برای من ، را سپری می کنم.  اینک این را بدان که... سرو سخنان آسمان را قطع می‌کند و با چشمانی اشک آلود و بغضی مرگبار می گوید :  شاید تو آسان این حرفها را به زبان جاری می سازی لیک من نا‌توانم .   سعی تو فراموشی ست لکن من نه ، من جانم را هم اگر از دست بدهم خود را روزی به تو خواهم رساند این زندگی یا باتو برایم معنی دارد و یا مرگ به از آن است. مصاحبت های عاشقانه و بغض و اشک هایشان ،  مرا تداعی گر خاطراتی است که سال‌ها پیش در دست زمان فراموششان کرده بودم.  آه و داد که باز خاطرم به آن خاطرات آلوده گردید. روی خویشتن به آب برکه پاک می گردانم و گذر زمان را به وسعت تاریخ به وضوح حس می کنم و پس از گذشت تاریخ ها به کنار سرو می شوم و آن را سروی زردین می یابم که استقامت آن فریاد عزم راسخ و عاشقانه او ، سر می دهد و سال ها می گذرد و آنگاه اشک آسمان بند نمی آید تا جهانی را که اینگونه برایشان رقم زده را به نابودی بکشاند. سکوت مرگبار حاکم  بر جنگل همانی است که به من می فهماند عشق ها هم می توانند پایانی جز  وصال  داشته باشند.  پایانی به رغم داستان لیلی و مجنون ها .........پ ن: این مطلب در قالب مصاحبت و شخصیت بخشی به پدیده های طبیعت و عاشقانه در تاریخ 98/2/7 نگارش و امروز باز نشر میشود و تمامی کلمات آن تخیل نویسنده است.این متن هم اکنون در وبلاگ من به آدرس:Masomehesbati.ir</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 20:05:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان ، خورشید ، زیباتر از همیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-kfw9tq1szoxv</link>
                <description>آسمان آبی است ، آبی تراز زرد خورشیدبنگر به آسمان، به آسمانی که به پاس هرلحظه تماشایش نوری به وسعت بیکرانه ها ارزانی چشمان زیبایت میکند.گاه از گاهان خشمگین است و گاه مسرور و خندان، گاه فریاد و نعره ای از ژرفای وجود برمی آورد که گوش فلک کر میشود و گاه آرام و بی صدا در خفا می گرید.می گرید و با گریه خود چه کسانی را که خوشحال و شادمان نمی کند.*خوشحالی دهقانی،سرور باغبانی،شادی شاخه گلی و درختی،طراوت مشتی خاک و یا زندگی دوباره رودی که سال هاست خیسی آب را به تن بی جان خود حس نکرده و درپی آن  شاید شادی ملتی جملگی خود را در پی باران به رخ می کشند.*اما هستند دراین میان،که درپی اشک آسمان ، اشک آنان نیز جاری می گردد. شاید پرنده ای که به دل واهمه خرابی آشیانه اش را دارد و گنجشکی که از پرواز با بال های خیس ترسان است. شاید هم باران بتواند تسکینی برای دردهای بی پایان دل عاشقان دل خسته باشد که با آسمان همراه میشوند و های های می گریند و کمی آرام میگیرند آنگاه که میبینند آسمان هم به حالشان زار می‌زند.خلقت کردگار بی همتا تنها به آسمانی آبی با تکه هایی سپید به نام ابر ، محدود نمی‌شود ، بلکه خداوندگار مهربان در قلب این شگفتی، شگفتانه ای دیگر به رخ عالم میکشد. طلایی اش به زیوران زرین میماند، گرمایَش چون قلب آدمی است و زیبایی اش همچون بلوری است.آری ؛ آفتاب را میگویم ، آفتابی که بی منت گرمایی از اعماق وجودش نثار زمینیان میکند .و آنگاه که شبانگاه فرا میرسد، تنها دوست داری  به به نهایت آسمان بی نهایت خدا بنگری وقتی  که ماه فروزان تر از همیشه است و ستارگان به نظم در قاب آسمان شب، چیده شده اند و زیبایی شب ها و آسمان شب ها همین است و بس.کاش کمی به اطراف دقت میکردیم، آنگاه می‌توانستیم با کوچک ترین نشانه به قدرت الهی پی ببریم و این کافی است برای اینکه خود و خدای خود را بشناسیم.پ ن: دوستان عزیز شما چه نشانه هایی در جهان از زیبایی های خدا میشناسید؟؟!!!این متن هم اکنون در وبلاگ من به آدرس:Masomehesbati.ir</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 17:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای زلف لیلی بید مجنون را تماشا کن....</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%84%D9%81-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%DA%A9%D9%86-ydhnmdng6cjp</link>
                <description>
آسمان ، ابر ، دریا ، موج و رود چشمه ، کوه ، سنگ ،صحرا ، جنگل درخت این واژگان جملگی نماد یک فکر هستند یک عقیده. هر کدامشان به سبب موضوعی آدمی را به چالش فرا میخواند اما من با همه ی آنها تفاوت دارم.هر کجا، در هر جمله ، در هر بیت که نام من به گوشتان می‌خورد بی اختیار  یاد  شیدایی و جنون عشاق می‌افتید.  یاد جنون بی پایان عاشقی که زیر چتر های آهنین من مأوای دل بیقرار خود را  می یابد.آری درست است من همان درختی هستم که شاهد جنون مجنون های دوران‌ها بوده ام  همان درختی که من را همگان به  نام« بید مجنون» آشنا هستند.اما نمی‌دانم چرا آدمیان این شاخ و برگ های پریشان مرا که با نسیم مواجند و با باد رقصان،  به حال دیوانگان مانند می کنند .؟!!شاید اگر من نیز همانند کاکتوس گونگان بخیل بودم و اجازه تکیه کردن بر  جانم را به کسی نمی دادم،  همگان  مرا می ستودند.  یا شاید هم اگر مانند سرو  مغرور ،  سر به فلک می کشیدم و  چشم بر  زیرین ها می بستم مورد ستایش خیلی ها بودم.شاید هم اگر مثل آن درختان میوه ای بودم که تنها شاهد شادی آدمیان اند  جملگی دورم حلقه می‌زدند .دوست ندارم مانند آنها باشم بلکه من می خواهم سنگ صبور آدمیان باشم تا همه بتوانند برای لحظاتی هم که شده  زیر سایه من  با خود خلوت گزینند . من وجود خویش را دوست دارم و هرگز به تغییر نیندیشیده ام و نخواهم اندیشید. برگ های مواج و شاخه های  رقصانم را  دوست دارم،  کهنسالی ام را دوست دارم.  اما.....اما می خواهم  چیزی را که سالهاست از همگان  پنهان میکردم را  اکنون آشکار کنم.راست می گویند که شاخه‌های پریشان من نشانی از مجنون ها بوده است؛ به یاد دارم روزی را که مردی دیوانه از جنون خود به جان شاخه های این بید بی جان افتاد و  آنگاه آشفتگی های شاخه هایم را دو چندان کرد. زان پس غم هایی که  من به دل داشتم توان نو شدن را از من گرفت و من بدین گونه به زندگی خویش ادامه دادم.لیک  ای جوانان دردهای این روزگار با آن که کمر مرا  خم کرد اما هنوز پر غرور پابرجا هستم پس بدان و بیندیش و بیاموز  استواری را از من بیاموز.دشواری های روزگار  روزی به آسانی هایی بدل خواهد گشت پس می بایست استوار ماند و به جنگ  دشواری های روزگار رفت. پس بجنگ این ستیز توست که شادی ها و آسانی ها را در پی دارد. ای جوان بجنگ و  شکیبا باش.بجنگ تا روزی نیاید که تو را نیز چو من مجنون بنامند، بجنگ تا  دشواری های روزگار یارای برابری و چیرگی بر تو را نداشته باشد.با این حال شاید روزی برسد که تو یارای چیرگی بر دشواری های روزگار را نداشته باشی  و در برابر آن ها سر تعظیم فرود آوری  بدان که آن روز ، روز مرگ توست...من که چندین سال است که در این محبس تنهایی در زمین نامرد ، اسیر روزگار   بی رحم شده‌ام  باز خوشحال و مسرورم که هنوز روز تسلیم من فرا نرسیده.از من بیاموز ای جوان خردمند، از من بیاموز هنوز هم که هنوز است تکیه گاهم. هنوز هم که هنوز است سنگ صبورم.... هنوز هم که هنوز است...... برایت می خواهم استواری ات را از کوه، بزرگی ات را از آسمان، بخشندگی ات را از رود و... بیاموزی و همیشه پیروز میدان تو باشی....دلنوشته ای از یک درخت استوار</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 19:03:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه / دل...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%84-troty3kd2so3</link>
                <description>قیاس دل/آیینه به نام خدایی که دل را چون آیینه آفرید اینک که می‌خواهم دل و آیینه را به قیاس کشم نمی دانم کار سختی پیش رو دارم یا سهل ، شاید سخت باشد آینه را از دلی  کین دار تشخیص دادن.  به سبب نور ، درخشش و  تلألو آیینه ، چه پلشت است که آن دل چون این آیینه نباشد و شاید هم سهل باشد مانند کردن دل روشن و بی آلایش به آیینه. نور و درخششی که می‌توان در هر دو یافت  وجه اشتراک آنهاست.می اندیشم به آیینه چه راستین دوستی باشد، چراکه هر آنچه در من است را به من می گوید و بی تردید جز حق نمی گوید، لیکن ای بسا دلهایی که آنچه در من است را به دروغین هایی بدل کرده و نثار فهم من می‌کنند تا شاید نزد من خوب باشند... آیینه ایثارگر است چرا که نوری که در دل دارد را ارزانی دیگران می کند تا دیگر کسان نیز بهره‌مند از آن شوند همچون دل هایی که محبت را تنها از برای خویشتن نمی خواهند ، هرگز.این دل ها همان دل هایی هستند که می خواهند دیگران را نیز غرق در محبت ببینند آن هنگام که خود در محبت غرق گشته اند. آینه ممکن است چرکین و شوخین باشد و ممکن است درخشان و شفاف تر از هر آینه دیگر همچون دل... ممکن است آدمی به دلی ناپاکی روا دارد و پاکی سیرت ارزانی بدارد به حتم شنیده اید که بنیاد آینه از سیماب است همان پشتین هایی که ما نمی بینیم و اما جلوه آن همانی است که به رنگ های بینهایت ها می تواند تابلویی باشد گران و زیبا،شاید دل نیز همچو آیینه باشد طوری که ما ناتوان از ادراک پسین های آنیم لکن رویین آن را که می بینیم به زیبایی تابلوی نقاشی آیینه است که رنگ های بوقلمون  را نمایانگر است  از برایمان.آینه می تواند آرایشی باشد بر زینت  آرامگاه معصومین (ع)  به همان شکل که می تواند تکه های خورد شده ای در بیابان ها باشد.  و باز دل  نیز چنین است  به جایی می شود که بیابان گون و شکننده باشد و آنگاه به کلامی چون سنگ شکسته شود اما جایی که خریدار داشته باشد، زیوری است بس گران.هر آنچه را که روبروی آینه قراردهی به طبع همان را خواهی یافت . می گویند دل را نزد هر که بری و هر کجا بری رنگ و بوی آن را به خود می گیرد و باز  شباهتی از دل و آیینه.بی تردید قیاس دل و آیینه به این چند جمله محدود نمی گردد . بل  سرتاسر شباهت  است و تفاوت. امامن نوشته خویش را خاتمه می دهم دریافت نتیجه را به تفکر شما وا می گذارم...پ ن:بیت قشنگی مرتبط پیداکردم حیفم اومد تو متنم نباشه....آیین ماست سینه چون آیینه داشتنسینه چون آیینه بداریم.این متن هم اکنون در وبلاگ من به آدرس:Masomehesbati.ir</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 08:03:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان رنگی من دیدند...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-a9xftdf92gxz</link>
                <description>چشمان رنگی من... چشمان رنگی من دیدند  چشمان رنگی ام را  به جهان گشودم و دیدم آن چه را که باید. دیدگانم مرا لذت زندگی بخشیدند لذت دیدن. دیدگانم به من :* خنده های شیرین پیرزنی را             * گریه های شیرین تر نوزادی*آتش خشمین را                                  *دریای نیلین را *گل‌های سرخین را                                 *سرسختی کوه را* پشتکار رود را                         * بخشندگی آفتاب* درخشندگی  مهتاب را  *دستان مهربان مادران پینه دستان پدران را                        *چشمان منتظر *دستان ملتمس را                  * دلهای بیقرار را  *باران چشم ها را و اشک روی گونه ها را*و...       *و...               *و... را به من سراغ دادند.  آنها را دیدم و از هر کدام حرفی سرمشق قرار دادم و زندگی آموختم  چرا که میدانم  هر چیزی در جهان حکمتی دارد برای آموختن. چیزهای بسیاری دیدم و سکوت پیشه کردم همه را دیدم همه چیز را، چیزهای بسیاری دیدم و سکوت پیشه کردم همه را دیدم همه چیز را، چیزهای بسیاری دیدم و سکوت پیشه کردن همه را دیدم همه چیز را، اما خدای باری تعالی  سرم را  به دیدن خود نابینا کرد  و آنگاه دیدگان دلم را گشودن گزید  تا اگر دلی پاک داشتم توفیق ادراک وی را داشته باشم. دیدگان دلم را گشودن گزید  تا اگر دلی پاک داشتم توفیق ادراک وی را داشته باشم. الهی ؛ چه قدر حکمت هایت زیباست چه قدر میشود از تماشای جهان آموخت  چقدر میشود در خلقت تفکر کرد و تو را در هر یک زیبایی هایشان،  فهمید.بدان گونه که می گوید:«برگ درختان  سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتریست معرفت کردگار» و با این همه چه حکمت هایی که وجود دارد و از فهم من و چون من هایی بیرون است. اینک ای دیدگان  یشمین من ، جهان را با شما می بینم و با شما زندگی می کنم تا زیبایی ها را بفهمم. حقا که این زندگی زیباست...</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 21:19:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ من زیباست...</title>
                <link>https://virgool.io/@Masomehesbati/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k1njnwbfbzxe</link>
                <description>مادربزرگ من زیباست...به نام خدایی که فرشته ای در قالب آدم به نام «مادربزرگ زیبای من» افرید...مادربزرگ من زیباست..اندیشیدم ومی اندیشم و خواهم اندیشید تا شاید بتوانم باقلمی عاجز و بر برگی ناقص تصویر زیبای تورا به رخ جهان بکشم وباکلمات نقش زنمزیبایی های بینهایتت را برتن بی جان کاغذ و آنگاه بدان حیات بخشمای مادربزرگ تراز آسمان و بخشنده تر از آفتاب و زیباتر از مهتاب و درخشان تر از ستارگان،به بزرگی مادر بودنت اندیشیدم و ناگاه در شکن زلف های سپیدت گم گشتم به صبری که در چشمانت مواج است اندیشیدم و آنگاه در آبی چشمانت غرق گشتم چشمانت به تیله ای می مانَد که در کودکی ارزانی ام داشتی اما.هزاران آه و افسوس که پلک های خسته تر از جانت به کران چشمانت یله داده است و زین سبب صید درّآبی چشمانت بسی سخت و، دشوار است شاید هم بتوان گفت که پلکهایت همچون صدف‌هایی گوهران خودرا سخت درآغوش گرفته‌اند.صورت گرد و سفیدت که نقش زندگی برآن ترسیم گشته درپس هرکدام از چینهایش یک اتفاق یک تجربه و یک زندگی نهان دارد این زندگی به وسعت بی کران است به وسعت بی کران.ابروانت سفید است و گاه سیاه میدانم که بدان در پیچ و خم ادوار خم نیآورده ای.دستان تورا نگریستم و دیدم که جز پوستی و استخوانی تنها رشته هایی کبود(اشاره به رگها) بر دستان پرمهرت بنشسته شریان دستان کشیده تو خبر از جریان زندگانی گران بهایت دارد.این دستان که دیگر کمتر توانی دارد را هرروز پرنیازتر ازدیروزبه سوی آسمان میگشایی و از برای هرآنکه میشناسی ونمیشناسی،دیدی یا ندیدی،دوستت یادشمنترزش می طلبی مادر مگر بزرگ دل تر از تو نیز هست میشنوم که جوانان را سعادتمندی،پیران راتوانمندی، دختران را سفیدبختی ،پسران رانیک بختی می طلبی اماتوبه قدری بزرگ هستی که هرگز دشمنان را شوربختی نطلبیدی.!میتوان در دعاهایت حسن تعلیل زندگی را یافت آن هنگام که آرامش و آمرزش مرد مردت را در سرایی دیگر می طلبی.وباز حسن‌تعلیل زندگی رافهمیدم زمانی که دیدم اگر چه عاشق بمیرد و معشوق هم لکن عشق مرگ نمیپذیرد اگرعشق باشد.با نوای آشنایت زندگی ها کرده ام،هنگامی که«یاسین» ختم میکنی خدای،هرلحظهبیش از پیش در وجودم تداعی میگردد و عطری بس روحانی منزلگاه را در برمیگیردمیدانم که سواد قرائت و کتابت  چندانی نداری لیک هربار دعاگوی پدری هستیکه توان قرائت کلام الهی را در وجودت پرورانده است.گاه که به نماز می ایستی پاهایت یارای ایستادن ندارند،همان هنگام عابدی می شوی جالس.فرزندانت که گرد تو جمع می شوند زبان سخنت از شکوفه های بهاری شکوفا تر میگردد. لکن می‌دانم که بیگانگان رابه حریم سخنانت راه   نمی دهی.بزرگ مادرم کاش میشد  هر یک از کلماتی که از زبان تو می شنوم را به زرهایی به غایت گران بنگارم که هرکدام ازآنها مارا درسیاست گرانتر است از زران.شوق آموختن تورا از چهره ات میتوان فهمید وقتی که دراین برهه اززندگانی خویش هم میآموزی آنگاه تفسیر این جمله را با دل و جان درک میکنم«الاطلبوالعلم،من المهدالی اللحد»قامت نه چندان کوتاهت اینک کوتاه گشته وقتی که بارزندگی را ازبرنایی خویش تا به پیری به دوش کشیده ای خم پشتت این سر نهان تو را فاش کرد.چشمان لرزان من شاهد دستان لرزانی بود که شانه میزد بر موهای چون برف صبحگاهان می آرایید ظاهری را که می شد از آن دانش باطن را فهمید.تو تنها مادربزرگ زیبای من نیستی بل معلمی هستی که میتوان از تک تک رفتارت حرفهایت طرز گفتارت و کردارت سرمشقی آموخت ازبرای سرودن مشق زندگانی..مادرم تلمیحی به رفتار و ظاهرزیبای شیرزن شیردل شجاع یعنی تو، داشتم اما واقف هستم که تمام زیبایی های برون و درونت را یارای نگاشتن نداشتم.لیک به سرودن این عاشقانه اکنون بسنده میکنم اما مهرت دردل من هرگز پایان نمیپذیرد و این است عشق جادوانه.این عاشقانه باآرزوی عمری گران و مالامال ازعزّو جلال وآبرو تقدیم مهربانی هایت باد.</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 14:20:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به مشهد میروم...</title>
                <link>https://virgool.io/tourist-attractions/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%85-h7x92hlhzbdi</link>
                <description>حرم آقا من به مشهد می روم.نود و چهارمین سال خورشیدی بود، آن روز را خوب به خاطر دارم. روزی که با غم عجین شده بود اما قرار بود  در آخرین لحظات آن، غم فراوانی  که با آن ماه‌ها همراه شده بود، با شادی هرچه تمام ربیع الاول جایگزین شود و پایان آن روز یعنی پایان قریب دو ماه سوگ و عزا. آری همان روز را می‌گویند که امام مهربان و راضی رضا علیه السلام شهد شیرین شهادت را نوشیده بود،  همان روزی که من از قافله عشاق مولا جا مانده بودم  و دلم سخت هوای حرم داشت و چشمانم به بارش بسنده نمی کردند.همان گاه که نظاره گر عاشقان مولا از پس یک قاب بودم بغضم بی صدا شکست اشک هایم گونه هایم را نوازش کردند و رقصان بر روی کتابی که در دست داشتم فرود آمدند کتاب  میخواست از اشک هایم سیراب شود اما .... و همان زمان بود که مادرم برای اشک های بی دریغ  من اشک ریخت. به مادر گفتم مادر جان بی تابی طاقتم را طاق کرده و دلم  هوای حرم دارد مرا به قافله برسان مادر جان.مادر خیره در چشمان اشک آلود من تنها به گفتن جمله ای بسنده کرد« انشاالله».مادرم با این جمله وجودم را مملو از آرامش کرد و اشک هایم را با لبخند ملیح اش پاک کرد همان زمانی که بر گونه های خیسم بوسه زد.روزها و هفته ها و ماه ها از پی هم گذشتند و ارابه زمان به کاروانسرای  بهمن رسید.ناگاه دلم در پی هوای حرم با شنیدن  نوایی راهی شد. « ای حرمت ملجاء درماندگان، دلم تنفس هوای حرمت را میخواهد آقا ، استشمام آن عطر و بوی عود و گلاب را، باز دیدن حرمت را،  تماشای کبوتران حرمت را ، نوشیدن تنها  جرعه ای از آب حیات در سقاخانه ات ، و فقط و فقط لحظه ای خیره شدن به گنبد زرین تو را میخواهد آقا.»گویا عقربه ها در حرکت از هم پیشی می گرفتند و باز زمان گذشت تا رسید آن لحظه،  لحظه‌ای که به یار دارم به هوای تلاوت آیاتی نورانی راهی نمازگاه مدرسه شدم چندی نگذشت که مرا از آنجا فراخواندند. پدرم  خود خبری آورده بود شاید هم تا آن روز زیبا ترین و قشنگ ترین اخبار بود برایم. پدرم بشارت دعوت آقا را برایم آورده بود. خبر از سفری که قرار بود مرا به آرزویی که چند ماه در دل داشتم برساند. با شنیدن این خبر شادمانه ،شادمان تر از هر زمان دیگر به نماز گه بازگشتم و به تلاوت آیات  و سپاس از خدای یگانه ادامه دادم.  و از آن روز من منتظر ماندم منتظر روز موعود یعنی پانزدهمین روز از آخرین ماه نود و چهارمین سال خورشیدی، هر روز که می‌گذشت من تشنه تر از دیروز بودم برای دیدار، یک ماه گذشت و من در معیت خانواده عازم  آن دیار نیاز بی نیازی شدم.  راه را با تماشای جلوه گری های طبیعت در شب و روز به سر رساندیم اما گویا راه از شور و اشتیاق پایان نمی پذیرفت پس از اتمام به مشهد شهر شهد و شهادت شهر عشق و عرفان رسیدیم ، قلب هایمان با دیدن  گنبد زرین حرم به تپیدن افتاد راهی عشق گه عشاق شدیم،تا راه و رسم عاشقی بیاموزیم چشم بدوزیم و خیره بشویم به ضریح طلا، به چشمان ملتمس پر دعا، به دستان محتاج شفا و آنگه به صحن پرجلا ، و هرگاه که چشمم به قزل ایوان افتاد بنشینیم و بر دیوار کرامت آقا تکیه بزنیم و تنها بخواهیم ، بخواهیم و بخواهیم ، خواستنی که بی بدیل است.بارها شنیده بودم که مشهد دیار نیاز است و احتیاج ، آنگاه که پای درد دل حاجتمندان می‌نشینم و جویای احوال آنان و نیت شان میشوم نیازشان را با عمق وجود خویش درک می کنم. در میان این همه زائر بودند زائرانی که از برای سپاس از کرامات آقا آمده بودند و آنجا بود که نیاز به بی نیازی را فهمیدم.روزی چند از ایام عزیمت سپری شد و دیگر سفر ما مراحل پایانی خود را طی می کرد و ما در حال مهیا گشتن  جهت بازگشتن به منزل بودیم که از برای وداع  یا بهتر بگویم سلامی دوباره، باز راهی حرم شدیم. آن هنگام را فراموش نمیکنم زمان یار من شد و من هم تا می توانستم رسم ادب را به جای آوردم و هر آن چه که در توانم بود به پای زائری گذاشتم  در آن حال فکر میکردم که کاش من هم یکی از آن خدام بودم. و با این افکار وداع کردیم و هنگام بازگشت دلم را جا گذاشتم تا شاید بار دیگردیگری هم بیایم آخر می دانید این دیدار سیری ناپذیر است...این متن هم اکنون در وبلاگ من به آدرس:Masomehesbati.ir</description>
                <category>معصومه اثباتی</category>
                <author>معصومه اثباتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2019 20:11:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>