<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود گروسیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MasoudGarousian</link>
        <description>بازیکن هافبک وسط در استودیو Garousian.ir و سرویس لندینگ‌پیج ساز Landik.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:55:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1831/avatar/JQ1eFR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود گروسیان</title>
            <link>https://virgool.io/@MasoudGarousian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کسب‌وکار خودم؛ دروغ یا واقعیت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoudGarousian/%DA%A9%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-lq26moqqyp2h</link>
                <description>*** این مطلب مناسب کسانی است که در ۵ سال اول مسیر حرفه‌ای کاریشان هستند ***به اطراف که نگاه می‌کنم پُر شده از ادعاها و تشویق‌هایی که شما را به ترک کارمندی و شروع کسب‌وکار مستقل دعوت می‌کنند. مسلسل‌وار از بدی‌های کارمندی و ظلت کارکردن برای دیگران می‌گویند و همزمان از شکوه‌مندی و عظمت کارآفرینی. پیوسته نوید آزادی و رهایی از دام کسالت کارمندی می‌دهند و رسیدن به نشاط و پول‌هایی که از پارو بالا می‌روند. من به عنوان کسی که همواره از هر تحرک و تکاپویی برای بهتر شدن استقبال می‌کنم {ولو اینکه در لحظه آنچنان که باید پخته نباشد} بر آن شدم که چند خطی درباره چالش‌ها، تهدیدها و البته فرصت‌های چنین رویکردی بنویسم. ۱. کار حرفه‌ای از کجا شروع می‌شود؟سال‌ها پیش بود که با پدرم در این‌باره صحبت می‌کردیم و بحث‌های پیوسته و داغی بین‌مان شکل می‌گرفت. یادم می‌آید که تایید می‌کرد: «برای پیشرفت استخوان‌دار و محکم باید از کف بازار شروع کرد یا به قولی دیگر باید خاک صحنه را خورد». احتمالا خیلی از شماها هم با توصیه‌هایی این‌چنینی آشنایی دارید. اما کافیست قدری (حتی پراکنده) درباره مفاهیم مدیریت و رهبری مطالعه کنید تا ببنید برای رشد در طوفان‌های بازار به چه مهارت‌هایی نیاز دارید. موضوع بحث من لیست‌کردن مهارت‌های نرم و سختی که به آن نیاز دارید نیست، اما پُرواضح است اگر حداقل ۵ سال اول مسیر کاری‌تان را در شرکتی کوچک یا متوسط (که در تلاش برای رشد یا بقاست) سخت کار نکرده باشید با مشکلات اساسی مواجه خواهید شد. نه، نه! ابدا قصد ندارم مسیر کارآفرینی را برای‌تان دور از دسترس ترسیم کنم. اتفاقا اگر آموزش‌های واقعی (حین کار عملی) و درست (توسط مربی‌های واقعی) ببینید خیلی هم مسیر جذاب و دوست‌داشتنی است. منتها به نظرم مهم‌ترین آورده و دارایی شما در حال حاضر زمان است. زمانی که باید به تمرین‌کردن، یادگیری و رشد مصرف شود و آن هم کنار یک مربی کاربلد.بنابراین خیلی ساده اگر این مسیر را دور بزنید فقط در سطح اول زمان از دست داده‌اید و در سطوح بعدی بدون تمرین و آمادگی وارد رینگ با حریف سرسخت‌ آفریدن کار مواجه شده‌اید. ۲. فرار یا مواجهه با واقعیت؟یکی از مهم‌ترین شعارهایی که دوستان مشوق کارآفرینی و حتی فریلنسری سر می‌دهند این است که «برای خودت کار کن» و تو دیگر پادشاه سرزمین خودت هستی. یعنی قرارست دیگر به کسی پاسخ ندهی! از شما دعوت می‌کنم لحظه‌ای ادامه خواندن مطلب را متوقف و به این سوال فکر کنید: «آیا اصلا چیزی به نام کار کردن برای خودم وجود دارد؟»برای اینکه برگردم به سوال و با جزییات بیشتر بررسی‌اش کنیم لازم‌ است مقدمه‌ای کوتاه بگویم. در مورد ذات خود کار می‌خواهم صحبت کنم. شاید اینجای بحث به نظر ساده بیاید اما ابدا سطحی نیست! واقعیت این‌ست که خودم هم اولین بار وقتی این مفهوم را عمیق‌تر شناختم که داشتم چند کتاب درباره مشتری‌مداری {برای مثال کتاب مشتری‌مداری انتشارات سیته را ببنید} می‌خواندم. پایه‌ای‌ترین حرفی که در این کتاب‌ها زده می‌شد این بود اصلا ذاتا کسب‌وکار حول مشتری شکل می‌گیرد و به سادگی (و البته خشونت تمام) اگر مشتری وجود نداشته باشد عملا کسب‌وکاری هم وجود نخواهد داشت. حالا با هم این چند مثال را مرور می‌کنیم:  مشتری طراح وب‌سایت -&gt; کسی که برای توسعه‌ی کسب‌وکارش به وب‌سایت نیاز داردمشتری استاد دانشگاه -&gt; دانشگاه، دانشجویانمشتری مدیر عامل یک شرکت نرم‌افزاری -&gt; مصرف‌کنندگان نرم‌افزار (مشتری خارجی)، پرسنل شرکت (مشتری داخلی)مشتری رئیس جمهور -&gt; اعضای تیمش(قوه مجریه)، قوه‌ی قضاییه، قوه مقننه و همه‌ی مردمبه نظرم کافیست. ببینید شما هر شغلی در هر سطحی داشته باشید نهایتا مشتریانی دارید و باید پاسخگو باشید. میان همه‌ی این‌ها، وضعیت رئیس جمهور از همه بدتر است و طبیعتا با مسئولیت بزرگتر، اندازه‌ی پاسخگویی هم بزرگتر است.حالا برگردیم به داستان خودمان. شما به عنوان کارآفرین (و نهایتا بعد از تاسیس شرکت مدیر عامل یا عضو هیئت مدیره هم که باشید) دو نوع مشتری دارید. اولی پرسنل شرکت شماست و دومی مشتریان خود کسب‌وکار. و خیلی زود یاد خواهید ‌گرفت که صرفا با گفتن یا دستور دادنِ پرسنل عزیز فلان کار را انجام بده، کارها انجام نمی‌شود. تعامل همواره مهم است. دقیقا همان چیزی که در وعده‌های بالا داشتیم از آن فرار می‌کردیم. یا مثلا حالا به جای مدیر قبلی‌تان (زمانی که کارمند بودید)، با کارفرمای پروژه‌ مواجه هستید. اینجا هم مسئله حل نشده، صرفا شکل مسئله تغییر کرده. همچنان باید تعامل کنید و پاسخگو باشید.حالا فرض کنیم شما یک فریلنسر طراح هستید که قرار است حسابدار، بازاریاب، فروشنده، حقوق‌دان، پشتیبان و نهایتا طراح باشید. اینجاست که عبارت پادشاه سرزمین خودتان بودن چندان هم جذاب به نظر نمی‌رسد. خرواری از کارها وجود دارد که فقط و فقط خودتان باید به آن‌ها رسیدگی کنید و این یعنی در چند سال اول کارتان عملا فرصت کمتری برای یادگیری کنار گذاشته‌اید. به عنوان کسی که به مدت ۲ سال واقعا فریلنسر بودم، ابدا نمی‌گویم فریلنسری خوب یا بد است! (و پرداختن به جزییاتش هم از حوصله این مطلب خارج است) پیشنهاد من برای ۵ سال اول کارتان این‌ست که در شرکتی کوچک یا متوسط که در حال رشد است کار کنید. حتی بیشتر از ساعت کاری عادی‌تان. مهم‌ نیست که برایش دستمزد می‌گیرید یا نه. اما مهم است که پیوسته در حال یادگرفتن و تجربه‌کردن باشید. اینجا احتمالا چند سوال به ذهن‌تان آمده باشد که در ادامه سعی می‌کنم کوتاه پاسخ دهم.پرسش و پاسخاین مطلب می‌تواند خیلی طولانی شود و کارایی خود را از دست بدهد. بنابراین در ادامه صرفا سوالاتی می‌پرسم و فقط به آن‌ها پاسخ می‌دهم. هر جا ابهام یا مخالفتی وجود داشت در بخش نظرات پاسخ خواهم داد.مگر نگفتی در فریلنسری باید مسئولیت حسابداری و ... را داشته باشیم. مگر اینها یادگیری نیست؟ مگر این‌ها در رشد ما موثر نیست؟خیر، حداقل در ۵ سال اول کارتان روی تخصص‌تان متمرکز شوید. هر کار دیگری به غیر از اینها کار کم‌فایده است.چطور شرکت کوچک یا متوسطی خوب است؟شرکتی که در تیم‌تان حداقل یک نفر باتجربه‌تر از شما وجود داشته باشد. اگر تنها (مثلا) طراح آن شرکت کوچک هستید به دنبال موقعیت شغلی بهتری باشید. چون هم کارفرمای متخصصی ندارید و هم هم‌تیمی با تجربه‌تر که از آن یاد بگیرید.از یک شرکت بزرگ که تیم (مثلا طراح) بزرگی هم دارند پیشنهاد کاری با حقوق خوب دارم. این چطور؟بعضی از شرکت‌های بزرگ دوره‌های کارآموزی منسجمی دارند، این‌ها را حتی بدون حقوق تا نهایتا ۳ ماه شرکت کنید. اما استخدام را در ۵ سال اول توصیه نمی‌کنم. شما در شرکت‌های بزرگ صرفا کار کوچکی از کل یک ماجرا را انجام می‌دهید. ضمنا به خاطر زیرساختی که طی سال‌ها شکل‌گرفته ابدا علاقه‌ای به کارهای خیلی تازه و پرریسک وجود ندارد. و این برای شما یعنی یادگیری پایین.مهم‌ترین مهارتی که در ۵ سال اول با فریلنسر شدن از دست می‌دهم؟مهارت کار تیمی! شنیدن انتقادات و رفتار سازنده متناسب داشتن. درک کمتر از تخصص‌های کاری نزدیک به شما. و بزودی خواهید فهمید که کارهای بزرگ توسط تیم‌ها انجام می‌شود نه آدم‌های تنها.چه زمانی کسب‌وکار خودم را راه بیاندازم؟زمانی که حداقل در یک رشته متخصص شدید. بعد یاد گرفتید عضو موثر یک تیم باشید. یعنی بتوانید پاس بدهید و پاس بگیرید و گره از مشکل باز کنید. در نهایت کنار چند مربی کارآفرین باتجربه‌تر تنفس کرده باشید.یعنی به نظر شما کارمندی بده؟اگر کلمه کارمند به معنای توقف و عدم یادگیری‌ست بله. اگر به معنای عضوی از یک تیم بودن و در کنارشان رشد و پیشرفت‌کردن است ابدا. من قبلا کارمند بودم و هیچ پیشرفتی نداشتم. از شرکت و کارمندی متنفرم...این سوال نبود :)) اگر شرکت‌تان بد است (یعنی محیط آرامش و رشد را برای‌تان فراهم نمی‌کند) باید شرکت‌تان را عوض کنید. این لزوما معنی‌اش این نیست که فریلنسر شوید یا کسب‌وکار خودتان را راه بیاندازید. باورتان نمی‌شود چقدر یک شرکت خوب می‌تواند در رشد و توسعه‌ی توانایی‌ها و تخصص‌تان موثر باشد.و حرف آخردر مورد کارآفرینی درون سازمانی هم تحقیق کنید. شما روحیه کارآفرینی (ساختن کسب‌وکار) دارید و این خیلی عالی‌ست. خیلی از سازمان‌ها هستند که مسیر پیشرفت شغلی شفافی دارند و شما می‌توانید با سرمایه‌گذاری وقت‌تان در آن سازمان تا لایه‌های بالای مدیریتی و حتی سهام‌دار هم رشد کنید. برای بعضی از کارآفرینان این روش بهتر از کارآفرینی مستقل کار می‌کند.خلاصه که هدف اصلی این‌ست که بتوانیم با پیداکردن مناسب‌ترین موقعیت شغلی و شرایط کاری هم در کارمان رشد کنیم و هم بتوانیم زندگی رضایتمندی داشته باشیم. پاسخ را زمانی پیدا می‌کنیم که شناخت بهتری اول از خودمان و بعد از واقعیت بازار کار کسب کرده باشیم.* این مطلب به مرور تکمیل‌‌تر می‌شود. بنابراین سوالات و نقدها قطعا به غنای مطلب کمک می‌کند و ممکن‌ست در آینده راهگشای دوستان دیگری باشد.ارادت</description>
                <category>مسعود گروسیان</category>
                <author>مسعود گروسیان</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 12:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پایین‌آوردن قیمت همیشه بهترین راه جذب مشتری نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoudGarousian/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lq8honcukzzq</link>
                <description>دیروز با یکی از همکاران تجاری در مورد استراتژی قیمت‌گذاری صحبت می‌کردیم. قرار بود یک بسته پیشنهادی به مشتریان بالقوه مشترک‌مان ارائه کنیم. قدم اول دسته‌بندی مشتریان، شناخت پرسونا و نیازهایشان بود و طبیعتا برای‌مان مهم بود مثلا یک مشتری سطح یک را به سطوح دیگر منتقل نکنیم. چرا که از نظر من:قیمت‌گذاری درست نه لزوما برای درآمد بیشتر که برای ارائه خدمات درست و پایدار ضروری است.میان این صحبت‌ها، همیشه مسئله ریسک مشتریان برای خرید خدمت یا محصول مطرح می‌شود. با یک دو دوتا چهارتای ساده درمی‌یابیم: «اگر به هر طریقی بتوانیم ریسک را کاهش دهیم، هزینه‌ی جذب مشتری کاهش می‌یابد» و این برای هر کسب‌وکاری که می‌تواند با افزایش منابع اجرایی، تولید را افزایش دهد اتفاق مبارکی است. این‌ها را می‌دانیم، اما شاید وقتی از ما بپرسند چطور ریسک تصمیم خرید را برای مشتریان پایین بیاوریم اولین گزینه قیمت باشد. در واقع هم همین‌طور است. قیمت یکی از مهم‌ترین محرک‌های افزایش انگیزه خرید است. اما لزوما همیشه بهترین راه نیست.یک مثال می‌زنم. شما می‌خواهید یک مشتری سطح ۱ (که در بازار خود جزو ۳ تای اول است) را برای ارائه خدماتی جذب کنید. حال فرض‌کنید هزینه‌ی ارائه این خدمت به مشتری برای شما ۱۰۰ واحد پولی تمام می‌شود و در بازار رقبای شما بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ واحد پولی قیمت می‌دهند. حالا شما با همان استراتژی قیمت پایین مثلا ۱۲۰ واحد پولی پیشنهاد می‌دهید و مشتری را جذب می‌کنید. باید بگویم ابعاد مشکلاتتان ابدا کوچیک نیست. در اینجا به ۲ تا از رایج‌ترین چالش‌هایی که پیش می‌آید اشاره می‌کنم:زمانبندی دریافت خدمات برای مشتری سطح یک شما اهمیت بسیاری دارد. یعنی اگر منابع اجرایی کافی نداشته باشید یا ترافیک ورودی و انجام کارها را نتوانید به خوبی مدیریت کنید قطعا به مشکل برمی‌خورید. دقت کنید مدیریت این کسب‌وکار ساده نیست. چون قیمت‌های پایین‌تری می‌دهید، درآمد کوچکتری دارید و طبیعتا حاشیه سود کمتری هم دارید. بنابراین برای استخدام نیروی انسانی محدودیت بیشتری دارید و برای افزایش سود لازم‌است پروژه‌های همزمان بیشتری بگیرید. در این شرایط احتمال اینکه با بدقولی مشتری را ناراضی کنید زیاد است. برایند همه‌ی این‌ها می‌شود اگرچه مشتری برای شروع همکاری با شما ریسک پایین‌تری داشته (چون قیمت پایین‌تر بوده)، اما برای ادامه همکاری ریسک بالاتری را تحمل می‌کند. و حدس باقی ماجرا مشخص است.کیفیت خدمات دریافتی هم برایش مهم است. برای مثال اگر خدمات طراحی ارائه می‌کنیم، توجه به هویت برند و ... برای مشتری‌تان یک «باید» است. بنابراین به سادگی اگر با استخدام مثلا طراح تازه‌کار بخواهید هزینه‌ی تولید را پایین بیاورید، احتمالا یا پروژه به پایان نرسد (چون انتظارات کیفی مشتری برآورده نمی‌شود) یا این آخرین همکاری‌تان با آن برند باشد. اما این پایان ماجرا نیست. هزینه‌های دیگری را هم متحمل می‌شوید. برای مثال از اعتبار حرفه‌ای‌تان کاسته می‌شود و به این صورت، در تلاش‌های بعدی‌تان برای جذب مشتریان تازه، علی‌رغم قیمت‌های جذاب‌تان ریسک تصمیم‌گیری را برایشان نقدا بالا برده‌اید.* یک نکته‌ی دوستانه هم بگم: با اینکه بازار بزرگی داریم، در عین حال در بازار بسیار کوچکی هم کار می‌کنیم. خوب باشید، به خوبی از شما یاد می‌کنند و اگر غیرحرفه‌ای باشید و اشتباهاتی از شما سر بزند، به مرور خبرش به همه‌جا می‌رسد. * مهم است در کجای بازار فعالیت می‌کنید و مهم است که در استراتژی قیمت‌گذاری‌تان به کسب سود درست و توجه به رشد و نیازهای تیم یا شرکت‌تان توجه کرده باشید. می‌دانم خیلی بدیهی است اما خودم چندین سال طول کشید تا واقعا فهمیدم و قاطعانه رفتار کردم.بنابراین اگر برای رعایت استاندارد بالا لازم است ۳۰۰ واحد پولی (حتی ۱۰۰ واحد پولی بالاتر نُرم بازار) قیمت بدهیم در آن شک نکنیم. به تجربه دریافته‌ام که ممکن است ۱۰ پروژه را از دست بدهم، اما پروژه ۱۱م به من تعلق دارد و دقیقا همین پروژه زیرساخت خوبی برای پیشرفتم فراهم خواهد کرد.تا اینجا سعی کردم مسئله را تا حدی باز کنم. در آینده نزدیک از تکنیک‌های خودمان در استودیو و لندیک برای تعامل بهتر، نگه‌داری و ایجاد روابط کاری طولانی مدت با مشتریان سطح یک خواهم نوشت.</description>
                <category>مسعود گروسیان</category>
                <author>مسعود گروسیان</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 20:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت شنبه‌ها یا رهایی از زندان شاوشنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoudGarousian/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-g8msuahico4z</link>
                <description>نزدیک ساعت ۲ نیمه شب است و حدودا نیم ساعتی می‌شود که به خانه رسیده‌ام. مطلب دیروزم {دویدن ۱۰ کیلومتری + شروع یک دوستی تازه} را مرور که می‌کنم، یادم می‌آید قرار گذاشته بودم هر روز وقتی برای «نوشتن» کنار بگذارم. بنابراین بعد از چند ویرایش جزیی، صفحه سفیدی باز می‌کنم و شروع می‌کنم.امروز صبح برای من از آن شنبه‌های خسته بود. البته باید بگویم چند وقتی است که شنبه‌ها را به سختی شروع می‌کنم و عملا تا نیمه‌های روز جز پیگیری سطحی کارها، اتفاق عمیق‌تری نمی‌افتد. کم‌کم که به عصر و شب نزدیک می‌شویم موتورم روشن می‌شود و با جرقه‌های کوچکی، پیستون‌هایم {به حرف ‌ی بعد از پ دقت کنید :))} به کار می‌افتند.لطفا شما هم به این سوال فکر کنید و اگر پاسخ یا راه‌حلی داشتید که برایتان کار کرده با من در بخش نظرات درمیان بگذارید:چطور وقتی حالتون خوب نیست، خودتون رو برمی‌گردونین روی خط؟این سوال را در طی روز بارها از خودم می‌پرسم و سناریوهای مختلف را با «که چی بشه؟» و «الان که وقت این کار نیست!» رد می‌کنم. همزمان هم تلاش می‌کنم پشت میزم باشم و همان حداقل‌ها را به پیش ببرم. پاسخگویی به مشتری‌ها برای اهمیت دارد، بنابراین از این فرصت استفاده می‌کنم و برایشان وقت ویژه‌تری می‌گذارم و این در حالیست که، چند قورباغه‌ی جامانده از برکه در لیست کارهایم دارم. بچه‌ها در حال گپ‌زدن برای خوردن قورباقه‌هاشوناز رصد کردن رفتارهای گذشته‌ام دریافته‌ام زمان‌هایی که در تلاش برای فرار از انجام کاری دوست‌نداشتنی {همچنان به ‌حرف نون بعد ت دقت کنید} هستم، سیل ایده‌های جذاب و رنگی به مغزم هجوم می‌آورد. قبلا دل می‌دادم به مبسوط کردن ایده‌ها و نوشتن و خط‌خطی کردن. اما حالا می‌دانم که این فقط یک تله‌ی زیباست. بنابراین ایده‌ها را در جایی یادداشت می‌کنم و در حد یک پاراگراف درباره‌اش می‌نویسم. جالب است بدانید بعدها که دوباره به آن‌ها مراجعه می‌کنم انگار حدود ۸۰ درصد آنها را با زبان عبری نوشته‌ام.اما داستان این شنبه‌هایی که اخیرا پیدایشان می‌شود با وضعیت بالا کمی تفاوت دارد. ذهنم طوری قفل می‌شود که حتی اثری از ایده‌های رنگی هم نیست. فرقی نمی‌کند پشت میزم باشم، توی تخت دراز کشیده باشم یا حتی مشغول آشپزی! توان انجام کوچکترین و ساده‌ترین کارها را هم ندارم و ثانیه‌ها که جلوتر می‌روند بارشان روی دوشم بیشتر سنگینی می‌کنند.در حال نوشتن این مطلب هستم و متوجه می‌شوم همین نوشتن، خودش نوعی تلاش برای رهایی از این حال و برگشتن به حال مطلوبم است. از اینکه حالم برایم اهمیت دارد، اینکه سعی می‌کنم صدایش را بشنوم و نشانه‌هایش را دقیق‌تر ببینم در دلم لبخند می‌زنم.ساعت ۱۷ قرار دندان‌پزشکی داشتم. خوشبختانه رفتم. تصور کنید در زاویه -۲۷۰ درجه هستید. دهانتان باز است و دکتر در بازه‌های زمانی ۵ ثانیه‌ای تاکید می‌کند عزیزم بازتر {چه متن پر از ایهامی شد}. در همین حال دارید به این فکر می‌کنید لندینگ‌پیج جذب مشتری بالقوه (lead) یک دندان‌پزشک با چه ویژگی‌هایی نرخ تبدیل بالاتری خواهد داشت. به سرعت بلوک‌های مختلف را می‌چینم و پاک می‌کنم. صدای قیژقیژ مته روی دندانم مثل پارازیت عمل می‌کند و تصویر را برای لحظاتی مخدوش می‌کند. اما کمپین دیگر لانچ شده و حالا وقت رصد ترافیک کاربران است. به این فکر می‌کنم که کجاها باید تست شود؟ همین یک لندینگ‌پیج کافی است یا بهتر است همزمان با چند سناریو کار را شروع کنیم؟ ضرب و تقسیم می‌کنم و قیمت لیدها را تخمین می‌زنم و خودم را با لب‌های بی‌حس و بادکرده، برای مذاکره‌ی فرضی با دکتر آماده می‌کنم. {واقعیت اینه که شماره دکتر رو برای صحبت در مورد جذب مشتری گرفتم :)) }بی‌پرده چیزهایی را که به ذهنم می‌آید روایت می‌کنم {انگار که بخشی از Pulp Fiction را می‌بینم}. لبخند دیگری می‌زنم و یادم می‌آید امروز یکبار دیگر هم به سلامتیم توجه کردم. احتمالا چند پاراگراف جلوتر به این نتیجه برسم که چندان هم روزی بدی نبوده :) که البته واقعا هم همینطور بود. سخت و فرسایشی شروع شد، اما انگار تلاش‌هایم بی‌ثمر نبوده.از دندان‌پزشکی که بیرون می‌آیم با برادرم تلفنی گپ کوتاهی می‌زنم. بعد سوار ماشین می‌شوم و می‌روم تا چند ساعتی با مادرم هم‌کلام شوم و حالش را بپرسم. در مسیر با خودم فکر می‌کنم شاید در لحظه حالم خوب نباشد، اما می‌توانم حداقل برای مدت کوتاهی شنونده‌ی درد و دل‌های مادرانه‌اش باشم. بله این کار را می‌توانم انجام دهم. لبخند بعدی اینجاست که ظاهر می‌شود. همچنان تلاش می‌کنم بهترین کارهایی را که از دستم برمی‌آید انجام دهم. و چه جادوی عجیبی در پرسیدن حال عزیزان و دوستان وجود دارد.می‌فهمم این مبارزه نتیجه‌ی لحظه‌ای ندارد. مثل کشتی‌گیرهای فرنگی که سرشاخ شده‌ایم و به بازوهای هم فشار می‌آوریم. حریف چغر است {چغر اینجوری نوشته می‌شه؟}. کسی جابجا نمی‌شود. هر دو مقاومت می‌کنیم و برخلاف اینکه رمغی ندارم مایوس نمی‌شوم. به آخرهای نوشته که نزدیک‌تر می‌شوم، عرق و سستی پاهای حریفم را می‌بینم و با یک غفلت او، پشتش را به خاک می‌مالم. حیرت‌انگیز است. ابتدای نوشته کجا بودم و حالا کجا!نوشته را ذخیره می‌کنم و با خاموش‌کردن چراغ مطالعه و بستن لپ‌تاپم، به استقبال یکشنبه می‌روم.* هر دو نوشتار «مذمت|مزمت» صحیح است و هم‌معنی.* املای «چغر» هم درست بود :)</description>
                <category>مسعود گروسیان</category>
                <author>مسعود گروسیان</author>
                <pubDate>Sun, 20 Sep 2020 09:46:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دویدن ۱۰ کیلومتری + شروع یک دوستی تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoudGarousian/%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DB%B1%DB%B0-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-av7pmflfzzvl</link>
                <description>امروز ۲۸ شهریور ماه ۱۳۹۹ برای من روز مبارکی بود. سال‌ها بود هر بار که برای دویدن به پارک چیتگر، پردیسان یا طالقانی می‌رفتم ۵ کیلومتر می‌دویدم و عملا هر دفعه با یک بهانه‌ای از ادامه مسیر منصرف می‌شدم. مثلا یکبار می‌گفتم بهتر است کم‌کم مسافت را زیاد کنم و ادامه را به دفعات بعدی موکول کنم. دفعه‌ی بعد می‌گفتم امروز زیاد کار دارم و بهتر است هر چه زودتر برگردم یا دفعه‌ی بعدی می‌گفتم اصلا مسافت مهم نیست، مداومت و استمرار است که اهمیت دارد. خلاصه این می‌شد برای سال‌ها این خواسته‌ی ساده‌ی دلم را به عقب می‌انداختم. اما امروز بالاخره طلسم شکسته شد.مسیر زیبای پارک چیتگر / گزارش مختصر اپ Samsung Healthاتفاق خوب بعدی آشنایی و پیدا کردن یک دوست تازه بود. دوستی که از حوالی ساعت ۶ صبح تا حدود ۱۰:۳۰ بی‌وقفه گپ زدیم و شخصا از این مصاحبت بسیار لذت بردم. ابوالفضل فتاحی طراح و توسعه‌دهنده دیوونه‌بازی :)) همیشه در انتخاب‌های مسیر شغلی‌اش با خودش صداقت داشته و شخصی بوده که همواره به سوالات عمیق درونی‌اش گوش می‌داده حتی اگر برایشان در لحظه پاسخی نداشته. به نظر من این مورد آخر فارغ از شجاعت، از ویژگی‌های ستودنی اوست.دیدار امروز برایم جدا از دویدن ۱۰ کیلومتری، شروع یک دوستی تازه و املتِ مشتیِ بعدش، نکات مثبت دیگری هم داشت که به نظرم آمد اشتراک‌گذاشتن آن‌ها با شما دوستانم خالی از لطف نیست.۱. یکی از عادت‌های ابوالفضل «نوشتن» است. نوشتن برای او راهی برای رسیدن به خودآگاهی بیشتر و مرور افکارش است. به عنوان مثال فهمیدم بازه‌های زمانی‌ای وجود داشته که ۸۰ روز پیاپی مطالبی می‌نوشته و در وبلاگش منتشر می‌کرده! همین نگاهش به نوشتن سبب شده بود که روزانه برای آن وقتی در نظر بگیرد. این صحبت‌ها را که می‌شنیدم یاد تجربه‌ی مشابه خودم در مطلب پیشینم (داستان ۱۰ سال اول زندگی کاری و حرفه‌ام) افتادم و یادم آمد چقدر آن مکاشفه‌ی درونی برایم لذت‌بخش و آگاهی‌دهنده بوده. بنابراین من هم تصمیم گرفتم روزانه بخشی از وقتم را به این شکل روی خودم سرمایه‌گذاری کنم. ۲. ویژگی بعدی ابوالفضل اعتماد کردن و سپردن کارها به دوستان و همکارانش بود. به عنوان کسی که مهم‌ترین تمرکزش در سال‌های گذشته راه‌اندازی و توسعه‌ی کسب‌وکارهای مختلف بوده، ابدا به جزییات اجرایی ورود نمی‌کرده و سعی می‌کرده با اعطای اختیار و تعامل سازنده کارها را به جلو هدایت کند. مثلا در تعامل با طراحان نیازمندی‌هایش را شرح می‌داده و باقی ماجرا را کاملا به طراح می‌سپرده. باورش در فضای عمومی کاری که اکثر ما تجربه‌اش می‌کنیم کمی دشوار است. کارفرماهایی که از جابجایی پیکسلی المان‌های روی صفحه تا رنگ برند و ... اعمال سلیقه‌های شخصی، پروژه را از مسیر اصلی‌اش دور می‌کنند کم نیستند.۳. نگاهش به مسئله پول موضوع جذاب بعدی بود. همیشه به اندازه‌ی نیازش پول درمی‌آورد و برای شروع کسب‌وکار جدید دغدغه‌ی اصلی‌اش پول نیست. مثلا حدودا ۱۰ سال پیش یک ماشین ۲۰۶ خریده و تا الان نیازی به تعویض یا ارتقاعش ندیده. در عوض با همین ماشین اکثر شهرهای ایران را دیده و از مشاهده‌ی فرهنگ و زیست آدم‌ها تجربه‌های ارزشمندی کسب کرده. همین موضوع باعث شد صحبت‌مان گرم‌تر شود. چون من هم در ۱۲ سال گذشته هر پولی را که بدست‌آوردم روی تیم و کسب‌وکارم سرمایه‌گذاری کردم و عملا برایم خرید یک ماشین بهتر یا فلان خانه در الویت نبوده. چیزی که احتمالا در نگاه عده‌ای «به فنا دادن» پول باشد.در همین راستا مطالعه‌ی کتاب The 4-Hour Workweek تیم فریس را پیشنهاد می‌کنم. مهدی {برادر بزرگترم} چند سال پیش، این کتاب به من معرفی کرد و اینجا بود که با مفهوم جدیدی به نام The new rich آشنا شدم. به نظرم زاویه نگاه ارزشمندی است و باقی‌اش را به کنجاوی خودتان می‌سپارم.و اما آخرین اتفاق جذاب کتابی بود که هدیه گرفتم. همین حالا که این مطالب را می‌نویسم بیشتر از نصفش را مطالعه کردم و احتمالا تا پایان شب به اتمام برسد. بزودی بعد از عرضه عمومی‌اش، درباره‌اش برایتان خواهم نوشت.سمت راست: کتاب هر چی تو می‌خوای | نوشته درک سیورز سمت چپ: من و ابولفضل بعد از تقریبا ۴:۳۰ گپ‌زدنتا مطلب بعدی و ۱۰ کیلومتری دیگر بدورد.</description>
                <category>مسعود گروسیان</category>
                <author>مسعود گروسیان</author>
                <pubDate>Sat, 19 Sep 2020 09:37:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ۱۰ سال اول زندگی حرفه‌ای و کاری من (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoudGarousian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B1-y8py0uxvlutt</link>
                <description>امروز ۲۶ مرداد ماه ۱۳۹۹، روزی که بالاخره میان حجم پرفشار کارها تصمیم گرفتم نوشتن این روایت کوچک را آغاز کنم. چند وقتی است که به ایده‌ی نوشتن چنین مطلبی فکر می‌کردم و خوشحالم امروز می‌توانم بدون هیچ واسطه‌ای از تجربیاتی که در ۱۰ سال اول زندگی کاری‌ام کسب کردم برای‌تان صحبت کنم.ابتدای شهریور ماه ۱۳۸۷ بود که از طریق یکی از دوستان قدیمی‌ام به نام علی لطفی با محسن نوربخش و امیر ابراهیمی آشنا شدم و برای شروع همکاری جلسه گذاشتیم و گپ زدیم. آن زمان من تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم. شاید برای‌تان جالب باشد بدانید که رشته‌ام فیزیک بود و اتفاقا به گواه نتایجی که تا آن لحظه کسب‌ کرده ‌بودم دانشجوی خوبی شناخته می‌شدم. مثلا TA چند درس مهم مثل معادلات دیفرانسیل و مکانیک کوانتوم بودم. همینطور به تازگی یک مقاله در زمینه اپتیک غیرخطی از من منتشر شده‌بود و چند وقت قبلش همین مقاله را در {شاید} ۱۱امین کنفرانس اپتیک و فوتونیک ایران که آن سال در دانشگاه اصفهان برگزار می‌شد ارائه کرده‌بودم. به ماجرای دانشگاه و اینکه چطور از اینجا سر درآوردم برخواهم‌گشت، اما فعلا همین را بدانید که مدتی میان گزینه‌هایی که برای ادامه مسیر حرفه‌ای کاری پیش‌رویم بود سرگردان بودم و این مسئله برای حداقل ۶ ماه مهم‌ترین مشغله‌ی ذهنی‌ام بود.گویی در چاه عمیق و تاریکی رها شده‌بودم و چنگال‌هایی که به دیواره‌های اطرافم می‌کشیدم جز اثری کوتاه‌مدت و ردی گذرا نبود. تا آن لحظه مهارت‌های زیادی کسب کرده‌بودم. خوشبختانه در یادگرفتن سریع بودم و می‌توانستم با صرف مدت زمان کوتاهی به کلیات موضوع اشراف پیدا کنم و اگر علاقه‌مند بودم عمیق‌تر شوم. اما انگار هیچ‌کدام از این مهارت‌ها دیگر کارآمد نبودند. انگار دیگر رنگی نداشتند و به نظر می‌آمد همه‌ی این سال‌ها مسیر را از بیخ اشتباه آمده باشم.وضعیت من نسبت به مسیرهای زندگی و کاری آینده در حدودا ۱۲ سال پیشمن مسعود گروسیان در آستانه‌ی ۳۴ سالگی، از فقط ۱۰ سال اول زندگی کاری‌ام برای‌تان کلی حرف دارم. وقتی این‌ را با تجربه‌ی کسی که در ۸۰ سالگی‌اش به سر می‌برد مقایسه می‌کنم بسیار کوچک و ناچیر درمی‌یابمش. و احساس می‌کنم چقدر ما در زمینه‌ی بازنشر تجربیات‌مان می‌توانیم بهتر عمل کنیم. چقدر محتوا کم است، در حالیکه واقعا کم نیست! زندگی‌نامه استیو جابز را می‌خوانیم و به آن در موقعیت‌های مختلف استناد می‌کنیم {که البته خیلی هم عالی‌ست} اما از داستان بسیاری از کارآفرینان بزرگ خودمان اطلاعات چندانی نداریم. کسانی که شرایط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مشابهی را تجربه کرده‌اند. کسانی که حداقل یک انقلاب را به چشم دیده‌اند و بارها افزایش قیمت دلار و نوسان‌های بازار ایران را از سر گذرانده‌اند.با خودم که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم شاید علت شکست‌های تکراری و پی‌درپی ۱۰۰ سال اخیرمان در همین منتقل‌نشدن کافی تجربه‌ها باشد. شاید به این دلیل باشد که ما کمتر تاریخ می‌خوانیم. حافظه‌ی جمعی‌مان خیلی زود فراموش می‌کند و دوباره با الگوهای تکراری آسیب می‌بینیم. شاید به این دلیل باشد که ما به شانه‌های هم کمتر اعتماد می‌کنیم. کمتر تیم می‌شویم. کمتر صحبت می‌کنیم و کمتر می‌شنویم.“ شاید علت شکست‌های تکراری و پی‌درپی ۱۰۰ سال اخیرمان در همین منتقل‌نشدن کافی تجربه‌ها باشد. “به ترتیب از راست به چپ: محسن نوربخش، خودم، علی لطفی و امیر ابراهیمی
خب برگردیم به محسن نوربخش و امیر ابراهیمی با گروه طراحان آریو :). محسن و امیر هر دو چند سالی بود که در بازار کار به عنوان گرافیست مشغول به‌کار بودند و اتفاقا تا آن زمان پروژه‌های خوبی هم انجام داده‌ بودند. من هم که در دیدارهای قبلی از کیفیت کارشان مطلع بودم برایم جذاب بود این همکاری هر چه زودتر شروع شود. در ابتدای ماجرا، قرار بود من علاوه بر کسب تجربه و کمک در طراحی، به توسعه‌ی‌ کسب‌وکار و منظم‌کردن فرایند تولید تیم نیز بپردازم. در آن زمان، از لحاظ فنی به کارکردن با نرم‌افزارهای اصلی طراحی گرافیک مانند Adobe Photosop و Adobe Illustrator مسلط بودم. اما خب لازم‌بود دید طراحی‌ام تقویت شود و در پروژه‌های واقعی‌تر آن را به چالش بکشم.خلاصه همکاری ما شروع شد. محسن و امیر هر دو کارهایم را بررسی و بسیار سخاوتمندانه راهنمایی‌ام می‌کردند. این شد که بعد از مدتی ‌توانستم عملا در پروژه‌ها کمک‌شان باشم. همین‌جاها بود که تیم آریو کم‌کم داشت من را واقعا به عنوان یکی از اعضایش می‌پذیرفت.قبل از اینکه جلوتر برویم بهتر است کمی از چیزهایی که در این سال‌ها یاد گرفتم برای‌تان بگویم و دوباره برگردیم به داستان خودمان. من از کودکی نزد پدرم خطاطی می‌کردم و می‌توانستم با قلم به چند خط نستعلیق، نسخ، ثلث و شکسته نستعلیق بنویسم {متاسفانه در حال حاضر از خطاطی‌ها نمونه‌ای نداشتم}. جلوتر که برویم می‌فهمیم من چندان علاقه‌ای به تمرکز طولانی مدت {در حدود ۵۰ سال} در کارها نداشتم. مثلا سال‌ها فقط به تمرین خط نستعلیق بپردازم تا به درجات استادی برسم. معمولا بعد از درک ماجرا دوست‌داشتم چیزهای جدید دیگری امتحان کنم. کمی بعد در دوران راهنمایی چند سالی به طراحی با مداد علاقه‌مند شدم. از پرتره‌ی آدم‌ها، کپی‌کردن طرح‌های توی کتاب‌های راهنما تا خط‌خطی‌هایی از دنیای اطرافم را امتحان می‌کردم. این را هم اضافه‌کنم وقتی کاری را شروع می‌کردم در آن چند سال به شدت متمرکز می‌شدم و از هر فرصتی برای تمرین و تعمیق مهارت یا دانسته‌هایم استفاده می‌کردم. مثلا یادم است در اکثر کلاس‌های مدرسه معمولا کاغذی کنار دستم بود و چیزهایی که به ذهنم می‌آمد را می‌کشیدم. یا حتی اگر ایده‌ای نداشتم فقط کشیدن خط صاف یا دایره یا فرم‌های دیگر را تمرین می‌کردم. یک‌بار معلم کلاس دوم دبستان‌مان از ما خواسته بود که خطوط صاف، اریب، دایره‌ای و چند حالت دیگر را تمرین کنیم. جلسه‌ی بعد من تمام صفحات دفتر ۴۰ برگ نقاشی‌‌ام را با تمرین‌های پیشنهادی معلم‌مان سیاه کرده‌بودم! هنوز بُهت و تعجب خانم حیدری، معلم دوست‌داشتنی و بچه‌های کلاس‌مان خاطرم است. از این دست خاطرات زیاد برایم پیش‌آمده. یا مثلا یکبار دیگر کلاس اول دبستان که بودم، از ما خواسته‌بودند برای آشنایی با حرف «نون» و همه حالت‌هایش، روزنامه‌ای را بخوانیم و حرف نون را جدا کنیم. من این کار را برای همه‌ی صفحات روزنامه انجام داده‌بودم!چند تا از طراحی‌های دوره راهنمایی و آخرهای دبستانالان که فکر می‌کنم می‌بینم ما همین اخلاق را در استودیو هم داریم. همراه با مشتریان‌مان آنقدر ادامه می‌دهیم تا کاملا از نتیجه‌ی کار رضایت‌مند باشند. حتی بسیار پیش‌آمده که پشت سرمان به نیکی از ما یادکردند و گفته‌اند: «به تیم گروسیان می‌گیم آقا کافیه… خوبه! اما اونا بازم می‌خوان کار رو بهتر کنن و ادامه بدن».در حال نوشتنم و همزمان با خودم فکر می‌کنم هر چند شاید نوشتن این روایت در ابتدا پروژه‌ی جذاب و سرراستی به نظرم می‌آمد، اما انگار قصد سنگ بزرگی کرده‌ام و تمیز از آب درآمدن کار احتمالا با چالش‌های فراوانی همراه باشد. اما همین پاراگراف قبل مرا به ادامه ماجرا امیدوار کرد. اینکه وقتی شروع می‌کنی به نوشتن و مکاشفه در اعماق خودت، چیزهایی می‌بینی که شاید در گذشته یا کودکی‌ات چندان جدی نبودند، اما حالا به تکیه‌گاه‌هایی ارزشمند تبدیل شده‌اند. “ وقتی شروع می‌کنی به نوشتن و مکاشفه در اعماق خودت، چیزهایی می‌بینی که شاید در گذشته یا کودکی‌ات چندان جدی نبودند، اما حالا به تکیه‌گاه‌هایی ارزشمند تبدیل شده‌اند. “به اوایل دبیرستان که رسیده‌بودم کم‌کم به عکاسی علاقه‌مند شدم و کمی بعدش به عکاسی آماتوری نجومی. با همان دوستم علی لطفی بود که به سفرهای شبانه می‌رفتیم و عکاسی می‌کردیم. آتشکده‌ی نیاسر کاشان از رصدگاه‌های محبوبم بود. خوشبختانه ما آن‌زمان در خانه یک دوربین پنتاکس آنالوگ داشتیم که سال‌ها بود خاک می‌خورد و عملا جز پدرم که در جوانی‌اش با آن عکاسی می‌کرد کس دیگری به این دوربین نزدیک نمی‌شد. خاطرم هست خانواده‌مان در غیاب پدرم چند تلاش ناموفق با عکس‌های بسیار پرنور یا خیلی تاریک را هم از سرگذرانده‌بود. خلاصه همه این ماجراها باعث شده‌بود دوربین در گوشه‌ی یکی از پرت‌ترین کمدهای خانه سال‌ها مورد بی‌مهری قرار بگیرد. اما پروژه‌ی جدید عکاسی‌ من کلید خورده‌بود و تا ته داستان را در نمی‌آوردم آرام نمی‌شدم. بنابراین به میدان انقلاب رفتم و یک کتاب خود آموز عکاسی خریدم. متن‌های ثقیل، جمله‌های بی‌معنا و طولانی اولین مواجهه‌ام با دنیای عکاسی آنالوگ بود. مشکل بعدی سخت‌بودن و گران‌بودن کسب تجربه بود. هر حلقه فیلم فقط ۳۶ بار به تو فرصت آزمون و خطا می‌داد و تمام! این بود که همیشه کنار دستم یک دفترچه ثبت تنظیمات دوربین هم داشتم و مقدار سرعت، دیافراگم و شرح کوتاهی از وضعیت را یادداشت می‌کردم. چند وقت بعد، به همراه مادرم به انبار خانه رفتیم و به بهانه‌ی کمک در مرتب‌کردن و نظافت، چشمانم را تیز کرده‌بودم تا گشتی میان کتاب‌های بایگانی‌شده‌ی پدرم بیاندازم. رفیق قدیمی و از اموال خانوادگی که به پاس خدمات تاریخی بهم ارث رسیدبا خود می‌گفتم اگر پدرم توانسته از کودکی‌مان اینقدر {یک جعبه‌ی بزرگ عکس و اسلاید} عکس‌های درست و دقیق بگیرد، پس حتما باید به طریقی عکاسی را می‌آموخته و احتمالا میان کتاب‌هایش، چیزهای امیدوار کننده‌ای باید پیدا شود. که خوشبختانه شد. چند کتاب زیرخاکی آموزش عکاسی پیدا کردم. در این حد که شاید یکی‌شان هم سن و سال با مخترع عکاسی یا اولین عکاس‌های تاریخ بشر بود. اما من چون دزدان دریایی که از اعماق آب، گنج نایابی را پیدا کرده‌اند خوشحال و مشعوف بودم و سر از پا نمی‌شناختم. پیشنهاد می‌کنم لحظه‌ای مکث و این حالت را با وضعیتی کنونی مقایسه کنیم. چیزی می‌خواهی یاد بگیری. لپ‌تاپ یا موبایلت را برمی‌‌داری. گوگل را باز می‌کنی و به فارسی جستجو می‌کنی “فلان چیز” یا از برادر عزیزش Youtube می‌پرسی. و تمام! باورش برای خودم هم سخت است که از این ماجرا فقط ۱۵ یا ۱۶ سال گذشته باشد. احساس پیرمرد ۹۰ و چند ساله‌ای را دارم که دارد از خاطرات جنگ جهانی دومش تعریف می‌کند.یادم می‌آید کتاب‌ها را فقط نمی‌بلعیدم! محو تک‌تک کلمات و عکس‌های بعضا تار و رنگ‌پریده‌ی کتاب‌ها می‌شدم. هر نکته‌ی تازه‌ای که می‌آموختم برایم حیرت‌انگیز بود. انگار که گنجینه‌ای از دانش ناب و روش کهن کیمیاگری را یافته‌باشم. به مرور با تجربه‌ی بیشتر و سفرهای تازه‌تر مهارت عکاسی‌ام هم بهتر می‌شد و خروجی‌های رضایت‌بخش‌تری می‌گرفتم. چند سالی بعد کم‌کم دوربین‌های کامپکت دیجیتال به بازار ‌آمدند و رقابت بین دوربین‌های ۳.۲ و ۴ مگاپیکسلی داغ بود. کمی‌ بعدتر اولین دوربین دیجیتال SLR هم به بازار معرفی شد که در نوع خودش انقلابی محسوب می‌شد. یادم هست اوایل عکاس‌هایی که به دیجیتال روی آورده‌بودند تا مدت‌ها یک دوربین آنالوگ هم روی دوششان می‌انداختند که نشان‌دهند از آن عکاس‌های باتجربه‌ی قدیمی‌اند و برای کارشان خون دل خورده‌اند.چند تا از عکس‌های شب مربوط به حدودا ۱۵ سال پیشهمینطور که جلوتر می‌رفتم همراه با تغییرات فضای عکاسی، من هم با تکنیک‌ها و تکنولوژی‌های جدید بیشتر آشنا می‌شدم. بعدتر به لطف عکس‌های دیجیتالی خانوادگی، اسکن نگاتیوهای قدیمی‌ام و نیازم برای جبران کیفیت عکس‌ها و کمبود تجهیزاتم با نرم‌افزار Adobe Phoshop آشنا شدم. آن‌زمان در فروم‌های عکاسی {با اینترنت Dile Up}، بحث‌های حیثیتی در باب ویرایش‌کردن یا نکردن عکس‌ها محل اختلاف بود و چه جنگ‌ها که درنمی‌گرفت. عده‌ای ویرایش عکس‌ را خطایی بزرگ و گناهی نابخشودنی می‌دانستند. در مقابل عده‌ای دیگر برای هنر و نشان‌دادن تصویری که از دنیا در ذهن داشتند مرزی نمی‌دیدند. این وسط هم گروهی میانه‌رو، ویرایش عکس را برای جبران کاستی‌های فنی عکاسی دیجیتال مجاز می‌دانستند. من فکر می‌کنم جزو دسته‌ی سوم بودم.خب از ماجرای اصلی دور نشویم. عکاسی من را به فوتوشاپ رسانده‌بود. اینجاها اوایل دوره‌ی دانشگاه بود. و من کنار درس‌ها، همیشه فرصت و موضوعی برای چرخ‌زدن و امتحان‌کردن امکانات مختلفش پیدا می‌کردم. کم‌کم در روتوش عکس، تکنیک‌های جدیدتری یاد می‌گرفتم و مهارتم در طراحی کمک‌ می‌کرد از اغراق بپرهیزم. این بود که نتیجه‌ی نهایی حرفه‌ای‌ به نظر می‌آمد و لبخند رضایت و تشویق اطرافیان، به ادامه‌ی مسیر امیدوارم می‌کرد. با پسرعمه‌ام حامد بود که از ترمیم عکس‌های قدیمی خانواده گرفته تا شبیه‌سازی شرایط آتلیه عکاسی با چراق مطالعه و ملحفه‌ی سفید مشغول بودیم و هر ایده‌ی من‌درآوردی تازه حسابی سرذوقمان می‌آورد. همه‌ی این‌ها در حالی بود که مهم‌ترین الویت زندگی‌ام فیزیک بود و طبق همان جمله‌ی قدیمی که «پسرم اینا رو کنار درس‌ات ادامه بده…» من هم فرض دیگری جز این نداشتم.کمی بعدتر، یعنی سال دوم دانشگاه به طور غیر ارادی دبیر انجمن فیزیک دانشگاه شدم. من قصدم راه‌اندازی تورهای گردشگری و نجومی در فضای دانشگاه بود. کاری که از ابتدای دوران دبیرستان در همان زمان عکاسی آنالوگ سرگرمش بودم. اما گویا در نظر هم‌دانشگاهی‌هایم آنقدر محبوب بودم {شوآف} که در رای‌گیری نهایی بیشترین رای را بیاورم و دبیر انجمن شوم. خلاصه این مسئولیت باعث شد تا به شکل عملی‌تری از این مهارت‌ها استفاده کنم. مثلا هر ترم یک یا دو نشریه علمی تولید می‌کردیم. با بچه‌ها از ترجمه و گردآوری مطالب گرفته تا صفحه‌بندی و طراحی جلد همکاری می‌کردیم. اینجاها بود که رسما از فوتوشاپ با هدف طراحی گرافیک استفاده کردم و همینطور که پیش می‌رفتیم به بهانه‌های مختلف پای فوتوشاپ را وسط می‌کشیدم و کار جدیدی انجام می‌دادم.چند وقت بعد، یکی از دوستانم پیشنهاد طراحی یک کارت پستال را به سفارش یک موسسه مذهبی مطرح کرد. من که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم قبول کردم و وقتی ازم در مورد زمان تحویل پرسیدند گفتم ۲ روز دیگر! بعدا فهمیدم همین باعث‌ شده‌بود که کار را از یک گرافیست حرفه‌ای که چند هفته زمان برآورد کرده‌بود بقاپم.خلاصه پنج‌شنبه و جمعه مثل بختک افتادم روی کامپیوتر، فوتوشاپ و البته همزمان به خودم فحش می‌دادم. می‌دانید برای من همیشه همینطور است! تا موضوعی جدید می‌شنوم هیجان‌زده می‌شوم و سیل ایده‌ها، مغزم را به تسخیر خودش درمی‌آورد. بعد که زمان اجرا می‌شود می‌بینم قضیه به آن سادگی که فکر می‌کردم نبود. اما باید اعتراف‌کنم علارغم آن بدوبیراه‌ها، اکثرا در پایان نتایج رضایت‌بخشی نصیبم می‌شد. و این را مدیون همان پشتکار و حس مسئولیت‌پذیری‌ام هستم. “ اکثرا در پایان، نتایج رضایت‌بخشی نصیبم می‌شد. و این را مدیون پشتکار و حس مسئولیت‌پذیری‌ام هستم. “شاید بیشتر از ۱۰ اتود زده‌بودم و هیچکدام چندان نظرم را جلب نمی‌کرد. خلاصه آخرین ساعات جمعه شب را طی می‌کردیم که فکر جدیدی به سرم زد. با قدری طراحی دست، روتوش تعدادی عکس، اضافه‌کردن تایپوگرافی و در نهایت سرهم‌کردنشان در فوتوشاپ، تصویر اصلی کارت پستال خودش را نمایان‌کرد. جالب‌است بدانید این اولین پروژه‌ی رسمی طراحی گرافیک من بود، اما یادم می‌آید بی‌آنکه از کسی یا جایی یادگرفته‌باشم می‌دانستم دوست‌ندارم همینطور خشک‌وخالی طراحی‌ها را برای مشتری ایمیل کنم. آن زمان هنوز چیزی به نام Mockup هم وجود نداشت که یک فایل PSD را بگیری و طرح را در کسری از ثانیه برای ارائه آماده کنی. این شد که طراحی را در چند صفحه با حالت‌های مثلا کارت‌ پستال تاخورده آماده‌کردم. کارها را ایمیل هم نکردم! می‌خواستم مشتری را در لحظه‌ی تماشای کارها ببینم و دوست‌داشتم هم‌زمان برایش از فرایند تولید اثر صحبت کنم. {متاسفانه در لحظه به طرح دسترسی ندارم و باید برم هاردهای قدیمی‌ام را چک کنم}حدس باقی ماجرا با سابقه‌ای که از من می‌شناسید نباید چندان سخت باشد. دیدن لبخند اولین مشتری‌ام از نتیجه‌ی کار، شیرین‌ترین لحظه‌ای بود که تجربه‌اش کردم. با همین پروژه هم بود که به دیدار محسن و امیر در گروه طراحان آریو رفتم. خوب یادم‌است که هر دوی آن‌ها تصویرسازی و تایپوگرافی‌های کارت پستال را دوست‌داشتند و از زوایای مختلف بررسی‌اش می‌کردند.تا این لحظه، شاید به نظر بیاید که دارم به روش‌های گوناگون ابزارهای جدید یاد می‌گیرم. البته این گزاره‌ی غلطی نیست! اما فراتر از آن، یادگیری هنر و طراحی همیشه در جان همه‌ی این فعالیت‌ها مستتر بود. از مطالعه و تمرین طراحی با مداد و تجربه‌ی فرم‌ها بگیرید تا تمرین ترکیب‌بندی در عکاسی یا تمرین تایپوگرافی در خطاطی با قلم و … و در نهایت طراحی گرافیک. نکته‌ای که می‌خواهم درباره‌اش گوشزد کنم خود طراحی است. متاسفانه این باور غلط را در میان همکاران تازه‌کارم بسیار مشاهده می‌کنم. اینکه تصور می‌کنند با یادگیری صرفا یک نرم‌افزار به طراح تبدیل می‌شوند. در صورتی که طراحی، یک فرایند حل مسئله است. ما در طراحی با کمک فرم، نوشته، فضا، رنگ و تصویر تلاش می‌کنیم تا مسائل دنیای فیزیکی و دیجیتال اطرافمان را حل کنیم. یادگرفتن طراحی نیاز به صرف سال‌ها تجربه، انجام پروژه‌های مختلف و بررسی رفتار کاربران دارد.“ یادگیری صرفا یک نرم‌افزار از ما طراح نمی‌سازد! ما در طراحی، با کمک فرم، نوشته، فضا، رنگ و تصویر تلاش می‌کنیم تا مسائل دنیای فیزیکی و دیجیتال اطرافمان را حل کنیم. “یا مثلا ریاضی که همیشه بخش مهمی از زندگی تحصیلی‌ام بود، سال‌ها بعد یادگیری چند زبان برنامه‌نویسی را برایم ساده کرد... {ادامه دارد}خب امیدوارم تا اینجای ماجرا برایتان جذاب بوده باشد. در هفته‌های آینده باقی داستان را به اشتراک خواهم گذاشت.</description>
                <category>مسعود گروسیان</category>
                <author>مسعود گروسیان</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 10:04:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>