<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معصومه آقانسب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MasoumeAghanasab</link>
        <description>نوقلم..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:58:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1624296/avatar/d7qRCi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معصومه آقانسب</title>
            <link>https://virgool.io/@MasoumeAghanasab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مراقبت کردن، کار مورد علاقه من!</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoumeAghanasab/masifavorite-habit-e9sfi7gthzyc</link>
                <description>ساعت‌سازی آقای ذکری/خیابان امین‌الملکیه چیزی که تازگیا در مورد خودم فهمیدم در واقع شناختی که پیدا کردم، میل زیاد به مراقبت‌کردنه!هنوز نرفتم درباره‌‌ش سرچ کنم و مقاله بخونم، ولی نشستم فکر کردم و بالا پایین کردم، امیدوارم اگه رفتم سراغ مقاله خوندن یا اینکه با تراپیستم درمیون گذاشتمش با یک منتال‌دیس‌اوردر جدید مواجه نشم! :)مراقبت‌کردن از یکسری چیزها و افراد من رو آروم و خوشحال می‌کنه؛ البته قطعا منظورم چیزها و کسانیه که دوستشون دارم و بصورت خودجوش تصمیم به کِرکردنشون می‌گیرم.عینک آفتابی قدیمی رو می‌برم تا پیچ‌های دسته‌ش رو برام تعمیر و سفت‌کنن و این فرآیند و انتظار چند دقیقه‌ای تو عینک‌سازی برام لذت‌بخشه، در حالی که ماه پیش عینک آفتابی جدید گرفتم!ساعت‌های قدیمی رو می‌برم برای سرویس و باتری انداختن و لحظات حضور در ساعت‌سازی و گوش‌دادن به توضیحات تخصصی ساعت‌ساز رو دوست دارم و برام جذابه.برای مامان محصولات اسکین‌کِر می‌خرم و با اینکه عمرا استفاده کنه، ولی این انتخاب و خرید من رو خوشحال می‌کنه :)برای مهدی ماسک دست و ضدآفتاب می‌گیرم و هزاربار یادآوری می‌کنم که استفاده کنه و نذاره یه گوشه، ولی باز لبخند رضایت رو قلبمه.اینا رو نگفتم که هندونه‌های شیرین تابستونه بزنم زیر بغل خودم و بگم ببینید مصی چقدر ناز و بوج بوجیه! نه؛من کم مراقب خودم بودم. جزئیات رو دیدم ولی خودم همیشه انگار پس ذهنم بودم!ولی این شناخت با وجود عمق تلخش برام شیرینه. اساسا تنها نکته خوشحال کننده بالا رفتن سنم برام شناخت بیشتر خودمه، که می‌دونم تا لحظه شکلات‌پیچ‌شدن ادامه خواهد داشت؛ ولی باز همین هم در آستانه ورود به ۲۸ سالگی برام خوشحال کننده بود.</description>
                <category>معصومه آقانسب</category>
                <author>معصومه آقانسب</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 04:47:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خیابان قزوین تا خیابان الهیه</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoumeAghanasab/einakmirdamad-mac8ye0oqjbk</link>
                <description>عینکام رو آویختم و اشک مصنوعی دیگه رفیق فابمه :)اول شب برق‌ها رفت؛ درست زمانی که تو دستشویی بودم.تو تاریکی در و پنجره‌ها باز بود و صدای نم‌نم بارون شنیده می‌شد. چراغ‌قوه بزرگمون خراب بود، گوشی من 20 درصد شارژ داشت و اینترنت مث همین بارون چسکی بود. 3تا شمع وارمر و چراغ‌قوه گوشی‌ها منابع نور ما بودند. از بچگی با این سکوت موقع برق رفتن حال می‌کردم؛ وقتی کلمو از پنجره می‌کنم بیرون و یه کوچه تاریک با نورای ریز و کم جون تو خونه‌ها رو می‌بینم یه حس باحال خاصیه که نمی‌دونم اسمش چیه.گشنه‌م بود، ولی طاقت نیاوردم قورمه‌سبزی شام جابیفته، سبزی پلو با ماهی دیشب رو گرم کردم و زیر نور فلش گوشی سق می‌زدم. یه اس‌ام‌اس اومد؛ « سلام مشتری گرامی عینک میرداماد، افتتاح شعبه2 عینک میرداماد در الهیه...» متعجب بودم و خوشحال! چند بار مگه پیش می‌آد که آدم با اس‌ام‌اس تبلیغاتی خوشحال بشه؟ نمی‌دونم، من دفعه قبلی رو یادم نمیاد.آقای میردامادی یک عینک فروشی نزدیک خونه ما به عبارتی تو خیابون قزوین داره. اولین مواجه‌ی من با این شخص برمی‌گرده به حدودا یک سال پیش، زمانی که می‌خواستم لنز طبی جدید بگیرم. به من پیشنهاد داد که نمره چشمم رو دوباره چک کنه و من متوجه شدم نه تنها عینک سازه بلکه اپتومتریست هم هست. پرسیدن یک سوال ساده من از عینک‌فروشی که تا حالا توش نرفته بودم حدود 40دقیقه طول کشید. فهمیدم نمره چشم راست ظرف یک سال گذشته بیش از یک نمره زیاد شده!انقدر همه‌چیز رو به من واضح و روون توضیح می‌داد که درمورد مشکل چشمم و ترس از عملم بهش گفتم. بعد از درمیون گذاشتن این مسئله متوجه شدم که آقای میردامادی اپتومتریست یه دکتر متخصص تو قیطریه‌ست، قرار شد من بعد از عید برای موشکافی بیشتر برم پیششون. این شخص بانی کنار گذاشتن ترسام شد برای کاری که خیلیا از انجامش ترسونده بودنم. در حال حاضر چشمای من عمل شدن و خداروشکر تا به اینجای کار مشکلی پیش نیومده.بعیده از احساسم رو اونطوری که خودم دارمش تونسته باشم منتقل کنم؛ ولی این غریبه‌ای که من سال‌ها از جلوی مغازه‌ش رد شدم، یه نقطه امید تو زندگی من شد، یه آدم متخصص، دلسوز و بی‌داعا. آره من امروز از دیدن این اس‌ام تبلیغاتی واقعا ذوق کردم.</description>
                <category>معصومه آقانسب</category>
                <author>معصومه آقانسب</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 16:17:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاغذ قضاوتت نمی‌کنه- 19 بهمن</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoumeAghanasab/19bahman-s1rqzw5tqe4y</link>
                <description>هاجر گفته بود روزی 300 کلمه رو کاغذ بنویس. می‌خوام بعضی از کاغذیا رو  که نوشته خواهند شد اینجا هم بذارم. دروغ چرا هِی فِس فِس یه ماهه می‌خوام شروع کنم؛ ترکیب کمال‌گرایی، اهمال‌گرایی و اِل و بِل یقه‌مو ول نمی‌کنه، فقط بعضی وقتا زورم می‌چربه از زیر دستشون جیم می‌شم. پس بیخیال بریم سراغ شِرتی‌ترین حالت نوشتن.وقتایی که از خواب بیدار می‌شم، مخصوصا تو چند ماه اخیر یهو بعد یکی دو ساعت خوابی که دیدم یادم می‌یاد و بعد چند ساعت دوباره محو می‌شه! با خودم گفتم خب فعلا بیام همین موضوع رو خفت کنم.شب بود. بی ‌هدف تو یه مکان غریب راه می‌‌‌‌رفتم. کجا؟ برای دیدن کی؟ نمی‌دونم؛ ولی اون فضا رو دوست داشتم. یه جا نشستم. آدما غریبه بودن. بعد از نشستنم فضا دیگه خالی نبود، به مکان تبدیل شده بود، پر از آدم. دیگه داشتم لا به لای غریبه‌ها چهره‌های آشنا می‌دیدم.حالا دیگه جلوم یه آشنای سال‌های دور که دیگه غریبه بود نشسته بود و بین من و کسی که با هر دوی ما آشناست، سربرگردونده بود و داشت نگام می‌گرد ولی چشام توان نگاه کردن به اون رو نداشتن و سمتش برنمی‌گشتن..بله می‌دونم 300 کلمه نشد :)</description>
                <category>معصومه آقانسب</category>
                <author>معصومه آقانسب</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 13:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6 مورد قابل توجه درباره‌ی ارتباط آنلاین!</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoumeAghanasab/online-communication-cynzzvosqie7</link>
                <description>باتوجه به عوض شدن و تغییر مدل زندگی و ارتباطات، قواعد جدیدی هم تو زندگی انسان امروزی به وجود اومده! این روزها بخش چشمگیری از ارتباطات و روابط ما در بستر آنلاین شکل می‌گیره و پیش می‌ره؛ کار و کسب، دوستی‌های ساده، آموزش، حتی روابط عاطفی و... !اما چیزی که خیلی وقتا رو مخ خودم می‌ره این هست که خیلیا هنوز اون اهمیتی که در فضای واقعی برای این روابط قائلن تو بستر فضای مجازی و آنلاین قائل نیستن! حتی شاید از روی عمد هم نه، یا فکر می‌کنن خیلی اصول و اخلاقیات رو می‌تونن تو این فضا زیر پا بذارن و ندید بگیرن.دلم خواست فارق از قاعده و اصول خاصی، اون چیزهایی که همیشه بنظرم اومده رو به کلمه و جمله تبدیل کنم. بحث اظهار فضل نیس! مثل یه گپ با رفیقم که حیفم می‌آد ندوسته و نخواسته برداشت اشتباهی از خودش به آدما بده یا موقعیت‌هاش رو بخاطر کج‌فهمی و انتقال ضعیف منظور و هدف از دست بده.انتقال معناانتقال معنا در فضای آنلاین برای ارتباط موثر بسیار مهمه. زمانی که ما داریم چت می‌کنیم، از طریق پیام های متنی، پلتفرم های پیام‌رسان  فوری یا رسانه‌های اجتماعی، نبودن نشانه‌های غیرکلامی مثل حالات چهره و لحن صدا می‌تونه درک کامل معنای مورد نظر مون رو چالش برانگیز و دشوار کنه.بنابراین، برای جلوگیری از سوتفاهم، انتقال معنا و مفهوم به وضوح و دقیق اهمیت بیشتری پیدا می کنه. یکی از راه‌های تضمین ارتباط مؤثر، استفاده از زبان دقیق و مختصره. واضح و مشخص بودن اطلاعات در پیام‌ها به جلوگیری از ابهام کمک می‌کنه و مخاطب می‌تونه پیام مورد نظر شما رو راحت‌تر درک کنه. همچنین استفاده از دستور زبان، علائم نگارشی و املای درست برای افزایش وضوح بسیار مهمه.یکی دیگه از جنبه های انتقال معنا در بستر آنلاین، در نظر گرفتن موضوع مورد بحثه. درک زمینه‌ای که مکالمه درباره اون انجام می‌شه به شما این امکان رو می‌ده که پیام های خودتون  رو به درستی منتقل کنید. موضوع مورد بحث، رابطه با مخاطب، و هر مکالمه قبلی یا دانش مشترکی که ممکنه بر معنی پیام شما تأثیر بگذاره رو در نظر بگیرید.دقت و توجهگوش دادن(خواندن) فعال یکی دیگه از قسمت‌های ضروری انتقال معنا در این فضاست. وقت گذاشتن برای خواندن و درک کامل پیام‌های طرف مقابل قبل از پاسخ دادن، به شما کمک می‌کنه تا مطمئن بشید که کلمات و جمله‌هاش رو اشتباه معنا و برداشت نمی‌کنید. جواب دادن درست و دقیق و توجه به جزئیات نشون می‌ده که شما حواستون به مکالمه و ارتباط هست و برای طرف مقابل ارزش قائل هستید!اگر بار اول متوجه معنای پیام نمی‌شید  دوباره پیام رو بخونید! یا بگید که متوجه موضوع نشدید و درخواست توضیح بیشتر کنید. از سوال کردن و توضیح خواستن نترسید، درخواست شما نشان دهنده  از اهمیت صراحت و شفافیت در ارتباطه. در مواردی که فکر می‌کنید موضوع مدنظرتون رو به درستی و اونطور که می‌خواستید متنقل نکردید، سوال کنید و اگر نیاز به توضیح و شفاف سازی بود، توضیحات بیشتر رو دریغ نکنید.استفاده از ایموجی(شکلک)به لحن احساسی پیام‌هاتون توجه کنید! بدون نشانه های غیرکلامی، به راحتی می‌شه دچار کج فهمی شد. استفاده از شکلک های مناسب که در کیبورد وجود داره می تونه به انتقال احساسات شما و جلوگیری از سوتفاهم کمک کنه. با این حال نباید گند استفاده از استیکر رو هم درآورد (استیکرها جایگزین کلمه نیستن)، استفاده بیش از حد و بی‌مورد ممکنه تأثیر اونها رو کم کنه یا رو مخ آدم‌ها بره.نوع ارتباطتو فضای آنلاین از طریق متن، تصویر و صدا و ... می‌تونیم با هم ارتباط برقرار کنیم. با توجه به راحتی و توانایی ارتباط و انتقال معنایی بهتر خودتون و طرف مقابل و درمیان گذاشتن این موضوع با اون می‌تونید به این نتیجه برسید که کدوم نوع از ارتباط و پلتفرم برای شما برای هدفی که دارید مناسب‌ تره.  به طور مثال؛ اگر شما شخصی هستید که صحبت کردن براتون آسون و لذت بخشه می‌تونید درخواست کنید که تماس‌صوتی آنلاین داشته باشید یا پیام صوتی (ویس) بفرستید و ارتباط به این شکل باشه.صبر وهمدلیدر حین ارتباط صبور باشید! برای گرفتن جواب عجله نکنید و حواستون به کیفیت و انتقال درست معنا باشه، به مخاطبتون زمان بدید تا اگر نیاز به کمی فکر کردن و ارزیابی داره راحت باشه. می‌تونید برای مکالمات زمان خاصی از روز رو تعیین کنید و یا زمانی که کاری ضروری دارید اول از طرف مقابل بپرسید که آیا شرایط و امکان ارتباط رو داره یا نه. رعایت این مسائل به ظاهر پیش پا افتاده و غیرضروری  باعث به‌وجود اومدن فضایی امن و صمیمی می‌شه. سعی کنید دیدگاه طرف مقابل رو درک کنید و نسبت به تجربیات و احساساتش همدلی نشان بدید.حفظ حریممثل تمام ارتباط‌های انسانی حفظ حریم شخصی آدم‌ها در این نوع از ارتباط هم بسیار چیز مهمیه؛ فضای ارتباط نباید الگوها و اخلاقیات را تغییر بده. باتوجه به نوع ارتباط و موضوع اون حدود حریم شخصی مشخص می‌شه، اگه ارتباط کاری یا تحصیلیه باید بر روی همون مسائل که محور ارتباط هستن متمرکز شد یا اگر در شروع یک ارتباط دوستانه هستیم بهتره اجازه بدیم تا با شناخت و ارتباط بیشتر حریم‌های همدیگه رو بهتر بشناسیم و قدم‌های مطئمن‌تری برداریم.فکر می‌کنم توجه به این جنبه‌ها در روابط آنلاینمون که بخش چشم گیری از نوع ارتباطی رو به خودشون اختصاص می‌دن می‌تونه روابط جذابتری رو برامون بسازه. این‌ها چیزاهایی بود که تو ذهن من وول می‌خورد و سعی کرد به شکل ساه بیان کنم، قطعا روابط انسانی انقدر پبچیدگی داره که برای درک همه جانبه و کامل باید متخصص‌ها نظر بدن و ما ازشون راهنمایی بخوایم تا روابمون که می‌تونن دارایی‌هایی ارزشمندی برامون باشن رو حفظ کنم یا روابط بهتر و زیباتری بسازیم و ثروتمندتر بشیم.شما هم اگه چیزی در رابطه با این موضوع ذهنتون رو قلقک می‌ده، بهم بگید.</description>
                <category>معصومه آقانسب</category>
                <author>معصومه آقانسب</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 01:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که همچین شد!؟ (ماجرای پای چپ مصی)</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoumeAghanasab/my-story-ahjgy13h1gxa</link>
                <description>اون انگشت سومیه که بند اولش افقیه همیشه گند میزنه به لاکم :)این روزا هرکی منو می‌بینه بعد از سلام و قبل از احوال پرسی می‌پرسه: چند هفته مونده؟!احساس همزاد پنداری با مادران پا به ماه و تا حدودی سربازان وطن رو دارم، طبیعتا بیشتر با مادران :)ماجرا از حدودا سه ماه پیش شروع شد؛ دقیق‌ترش می‌شه 5 مهر، زمانی که داشتم تایملاین توییتر رو بالا پایین می‌کردم و چشمم خورد به توییت یکی از دوستانی که به واسطه دوره آموزشی باهم آشنا شده بودیم و در ارتباط بودیم. دوست خوشگلم داشت می‌رفت پیاده روی و گفته بود: «کسی خواست بیاد به صرف پیاده‌روی و موزیک!» منم که هم حوصله‌م سررفته بود و هم نیت داشتم ایشون رو زیارت کنم گفتم: «یه ساعت دیگه می‌رسم پیشت!»شروع ماجرا...شال و کلاه کردم و راه افتادم. تو ترافیک مزخرف خیابون قزوین تو تایم عصر! حدودا یک ساعت بعد رسیدم به پارک لاله، اما جهت مخالف دوستم بودم و حواسم نبود! زنگ زدم و قرار شد باهم بریم قهوه بگیریم و دوباره برگردیم؛ منم که اصولا انسان کم‌حوصله‌ای هستم ریتم راه رفتم رو تند کردم، تقریبا دیگه داشتم می‌دویدم که وانگهی به سان یه کتلت مجلسی کف ماهیتابه، نقش زمین شدم!کیف و گوشی پرت شد یه طرف و خودم پخش زمین شدم. اومدم بلند شم که دیدم نخیر نمی‌تونم رو پام وایسم؛ به کمک یه خانم رهگذر نشستم روی سکوی سنگی بغل پیاده رو و تازه فهمیدم که چقدرررر درد دارم، انگار پام از مچ داشت کنده می‌شد و به یه نخ بند بود. حالا درد رو بیخیال، داشتم از خجالت می‌مردم که یه دوستی رو برای اولین بار می‌خوام ببینم و مثل یه متکدی دل کباب کن افتادم کنار پیاده رو!لنگان لنگان اومدم نشستم رو نیکمتی که یکم اونورتر بود تا بررسی و معاینه رو انجام بدم؛ پام رو دراز کردم رو نیمکت، کفش و جوراب رو درآوردم و دیدم یه نارنگی نوبرونه از بغل مچ پام زده بیرون! به واقع کپ کردم و احتمال دادم چشمم داره خطا می‌بینه. (تازه عمل لیزیک کرده بودم) جهت بررسی بیشتر کفش و جوراب رو از اون یکی لنگ مبارک هم کندم و دوتا پام رو باهم مقایسه کنم؛ نخیر چشمم خطا ندیده بود و وضوح کامل تصویر داشت!وصالِ دوستدوستم رسید و اول پاییزی با دیدن من به یک باره خزان شد! دلم می‌خواست آب شم، اصن محو و نابود شم! ولی چیکار می‌کردم؟! احسنت، خوش‌نمک بازی؛ همراه با خنده‌های عصبی برای آروم کردن خودم و دوستم که نه بابا چیزی نیست؛ اصن پر و پاچه من لق و لوقه زیاد می‌پیچه! اوکیم؛ ولی ته دلم همچین حسی نداشتم، داشتم چیزی رو بیان می‌کردم که دلم می‌خواست واقعیت داشته باشه. از اون بنده خدا اصراااااار که بیا بریم بیمارستان الان و فلان و زودتر یه حرکتی بزنیم، ولی من مقابله کردم و تو اون ترافیک اومدیم سمت خونه که برم بیمارستان نزدیک خودمون.اورژانس کذایی و تشخیص کذایی‌تردر انتظار آتل بستن و تقویت روحیه و با دیدن تصادفی‌های لت و پارواقعا انقدر پروسه بیمارستان و مراجعه به اورژانس برام تو مخی و آزاردهنده‌ست که دلم نمی‌خواد ریز و دقیق مرورش کنم و بنویسم. فقط در همین حد بگم که ویزیت مسخره و سرسری و عکس برداری و آتل گرفتن بالغ بر چهار ساعت طول کشید و روانم خط خطی شد. برگشتم خونه به امید اینکه یه کوفتگی سادست و ظرف یه هفته ده روز آینده همه چیز اوکی می‌شه؛ اما زهی خیال باطل!بعد از یه هفته خبری از بهتر شدن نبود و احساسم کاملا عکس بود! نتیجه شد: مراجعه مجدد به یه بیمارستان تخصصی و دوباره عکس برداری بیشتر و معاینه و شنیدن اینکه چیزی نیست و کوفتگیه. (من یه دکتر ارتوپد خوب دارم و می‌شناسم اما خیلی خیلی سخت وقت می‌داد!) خوشحال و با خیال راحت برگشتم و بعد از چند روز استراحت با خودم گفتم دیگه لوس بازی بسه؛ چیزی نشده که! سعی کردم کم‌کم بیرون برم و کارام رو پیش ببرم ولی حواس جمع باشم. هر بار که پام رو می‌ذاشتم اون ور در، مامان بلند می‌گفت: «مواظب راه رفتنت باش!» و من با این جمله رهسپار می‌شدم.کبودیا رفتن و دردا موندننخیر، هنوز تموم نشده! کبودیا بنفش و آبی و زرد شدن و از بین رفتن ولی درد موند؛ خواب رفتن و گزگز شدن پرقوا باقی موند! زنگ زدم وقت گرفتم و منتظر موندم که بتونم دکتر رو زیارت کنم ( همون دکتری که سخت وقت می‌داد)، با بدبختی تونستم بعد حدودا سه هفته وقت بگیرم و برم پیش دکتر، در نهایت بعد از زیارت دکتر درجا فرمودن: «پارگی رباط!» (در واقع من همه جام پاره شد در این مدت)، برگشتم با یه کیسه دارو و برای ام آر آی گرفتن و دیدن میزان پارگی، چیزی که اون به اصطلاح دو تا دکتر قبلی اسمی ازش نیاوردن و خودم هم به ذهنم خطور نکرده بود!ام آر آی رو گرفتم و خواستم برم  به دکتر نشون بدم، تماس گرفتم که هماهنگ کنم؛ اینجا گاوم مجدد فارغ شد! پدر منشی فوت کرده بود منشی موقت می‌گفت من نمی‌تونم کارتون رو راه بندازم باید صبر کنید خودش ( منشی اصلی) بیاد تو برات تایم باز کنه. حالا خودش کی میاد؟! یک‌ هفته الی دو هفته آینده! :)حالا من که تو این مدت به میزان کافی و وافی صاف و صوف شدم، به راحتی بیخیال نشدم! با پیگیری‌های منظم و نامنظم و ابراز بیچارگی و فلک زدگی، یه تایم فورس اون وسط مسطا برام اوکی کرد. رفتم و دکتر بعد دیدن ام آر آی در نهایت آرامش گفت: «خب اینکه به عمل می‌ کشه!»  خب فکر کنم می‌تونید احوال من رو تصور کنید، بعد کلی صحبت و کلی بالا پایین کردن ماجرا (حوصله مطرح کردن اون توضیحات نه چندان جذاب رو ندارم)، به این نتیجه رسیدیم که در گام اول و قبل از عمل می‌تونیم تزریق به مفصل (برای کمک به ترمیم رباط) و گچ گرفتن رو داشته باشه که یا کار در میاد یا ماجرای عمل رو کمی سبکتر می‌کنه.حالا کی گچ رو ببندیم دکتر جون؟ الان تمومش کنیم کار رو؟ دکتر: «اول هفته دیگه وقتی ابراهیم (همون منشی که دستیار دکتر هم هست) اومد اول ساعت انجام می‌دیم.»آخرین پارت مراجعه به مطب و بعد از اوناینجا منتظر بودم بابا ماشینو بیاره دم در مطب.الان که دارم این متن رو می‌نویسم 35 روز از روزی که پام رو گچ گرفتم می‌گذره، قراره هفته دیگه گچ پام رو باز کنم. نمی‌دونم چی در انتظارمه، شاید قضیه به همین چا ختم نشه و وارد مراحل بعدی درمان بشم، در خوشبینانه ترین حالت ممکن بعد از باز کردن پام باید فیزیوتراپی و ورزش‌های درمانی رو باید داشته باشم، در بدترین حالت یه عمل نه‌چندان راحت و ...تا اینجای کار راستش اصلا وضعیت به خوبی پیش نرفته. این ماجرا باعث شد  رویه باشگاه رفتنم که روتین شده بود و بدنم حال نسبتا خوبی باهاش داشت متوقف بشه، پروسه‌ای که تازه جا افتاده بود و به لحاظ روانی هم داشت برام کار می‌کرد و حالم باهاش خوب بود. بدنم بهم ریخت! هورمون‌هام وضعیت فاجعه باری پیدا کردن و سیکل ماهانه منهدم شد که به طبع اون یه افسردگی سنگین منو یقه کرد که هر روز دارم باهاش کشتی می‌گیرم. روابطم مختل شد و تایم زیادی رو تو خونه می‌گذرونم و ...هدف نوشتن غمنامه و نالیدن نیست! خواستم مختصر مروری کنم چیزایی که گذشت و داره می‌گذره و یادآور بشم که: یه اتفاق جچوری مثل یه خمپاره می‌تونه بیفته وسط زندگی یه آدم.یه نکته مهم اینه که فقط عجله من این بلا رو سرم نیاورد؛ یه موزاییک از وسط اون پیاده‌رو کنده شده بود و پای من تو اون گیر کرد و فوقع ماوقع! (حالا همش تو ذهنم داره وول می‌خوره که نکنه کسی دیگه‌ای هم درگیر شده باشه و می‌خوام وضعیت اونجا رو پیگیری کنم.)اگه دو تا دکتر اول درست و درمون بودن، احتمالا پروسه درمان من تا الان خیییلی جلو افتاده بود (تو زمان‌های اینچنینی یادتون باشه، تمام آزمایش‌ها رو از پزشک.) یا وضعیتم بدتر نمی‌شد! اگه عجله نمی‌کردم ... اگه توییترو باز نمی‌کردم...اگه کوفت، اگه درد، اگه فلان... . ولی شد و بالا پایین شدم.پاییز از کفم رفت! فصلی که برای من ماچ کردنیه و دوست دارم کوچه خیابونا رو گز کنم و به همه‌چی نگاه کنم، به آدما که خوش تیپ‌ترن، به درختا که تن طلایین، به کافه‌های خیابون ولیعصر که از همیشه جذابترن. البته یه پاییز گردی ریز و جمع و جور کردم! رفتیم ولیچر بابابزرگمو برداشتیم و چند ساعتی رفتم پابوس سعدآباد جذاب.اگه تو ذهنت اومد الآن در چه حالم، باید بگم روزای آخر گچ داشتن رو می‌گذرونم و هنوز نمی‌دونم ماجرا قرار چجوری پیش بره! راستش خیلی دوست ندارم امیدوارم باشه تا یهو نخوره تو ذوقم، از اونورم نمی‌خوام از الان بدحال و بدفاز باشم و پیشواز غم و درد بیشتر برم! حال و حوصلش رو داشتید شما هم از ماجراهای این مدلی و پندآموزتون برام بگید :)</description>
                <category>معصومه آقانسب</category>
                <author>معصومه آقانسب</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 02:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی درباره تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoumeAghanasab/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-fmbw2n5xhmgl</link>
                <description>همه چیز در حال تغییره: روز شب می‌شه، فصل عوض می‌شه، بذر جوونه می‌شه ، بچه بزرگ می‌شه و... این تغییرات تمومی ندارن. اصلا چی تغییر نمی‌کنه؟خب آره همه چیز در حال تغییره؛ اما روندش چجوریه؟ زمین می‌چرخه و می‌چرخه تا روزش شب بشه. بذر پوستش کنده می‌شه تا جوونه بزنه!من می‌گم آدم پوستش کنده می‌شه تا تغییر کنه، هر چقدر تغییر بزرگتر، کنده شدن پوست بیشتر! اصلا تو این دنیایی که ریز و درشتش دارن تغییر می‌کنن تغییر نکردن سخت و عجیبه!هزار و یک دلیل وجود داره که تغییر کردن تو اون ابر بالای کله‌مون باقی بمونه و پاهای آدم سست بشه برای قدم گذاشتن تو این مسیر. (ایشالا که معلومه دارم از تغییرات مثبت حرف می‌زنم!)ترسترس از اون حس های قوی و غریزیه که انقدر قدرت داره که اگه به آدم غلبه کنه می‌تونه ما رو جلوی خودش به زانو دربیاره! اگه این حس غریزی نبود نسل آدمیزاد خیلی وقت پیش منقرض شده بود و از اونور اگه یه جاهایی پا روی این ترس نمی‌ذاشت به خیلی از اکتشافاتی که باعث ادامه بقا شدن نمی‌رسید. پس خیرالمور اوسطها! یه چیزی حد وسط رو باید در نظر بگیریم و بریم جلو.بیرون زدن از دایره امن ترسناکه، اون بیرون کلی چیزهای جدید و غیرقابل پیش بینی وجود داره که ریتم زندگی ما رو بهم می‌زنن(تغییر می‌دن). یادمه یه کیلیپی از جردن پیترسون (Jordan Peterson) تو اینستاگرام دیدم که می‌گفت: «سلول‌های خاکستری تو چندتا مورد محدود تولید می‌شن و تعدادشون افزایش پیدا می‌کنه!» یکی از اون موارد که خیلی سفت و سخت تو ذهنم باقی موند؛ قرارگیری در موقعیت‌های جدید و تجربه کردن چیزهای جدید بود! این خیلی خفن و جذابه که ذهن تو این مواقع خیلی بیشتر از قبل اکتیو می‌شه و به تکاپو می‌افته؛ چرا ما باید اینو از خودمون دریغ کنیم؟! Jordan Petersonترس از دست دادنبه دست آوردن چیزهای جدید همیشه از دست دادن‌هایی رو هم به همراه خواهد داشت؛ هرچقدر این تغییرات بزرگتر باشه از دست دادن هم سنگین‌تره. اگه تو در جواب سختگیری‌های مادرت، به اصطلاح جواب پس بدی و دیگه اون بچه گوگول مگولی بله قربان گو نباشی دیگه کمتر قربون صدقه‌ت می‌ره و یه مقدار از محبتی که دریافت می‌کردی رو از دست می‌دی و در سطح بعدی شیرشو حلالت نمی‌کنه و... ، اگه تو برنامه ریزی و مسیر زندگیت تغییر ایجاد کنی احتمالا یسری از دوستات دیگه باهات حال نکنن و روابطتتون قطع بشه ولی خب از اونور با آدم‌هایی جدیدی هم مواجه می‌شی.اینا همه ترسناک و درد آورن و انکار ناپذیر؛ ولی خب چه بخوایم چه نه زندگی پر از دست دادنه لاقل اینجوری داریم تو مسیری از دست می‌دیم که یکم دلخواهمونه و انتخابش کردیم.ترس از شکستیه مسیر جدید رو که انتخاب می‌کنی؛ تحصیلی یا شغلی، کلی براش ذوق و هیجان داری، می‌ری جلو وسطای راه می‌خوری زمین، گند می‌زنی‌، اصن برنامه‌ها بهم می‌ریزن و اونجوری که باید پیش نمی‌رن، اینجا هم خودت یک عالمه فشار روانی رو متحمل می‌شی و می‌گی این چه شکری بود خوردم هم دور و بریا شروع می‌کنن به رنده کردنت مغزت که، ما که گفتیم! حرف بزرگترو گوش نمی‌دی همین می‌شه! همینو و می‌خواستی و از این قبیل چماق‌ها رو می‌کوبن فرق سرت. تصورشم اعصاب خورد کنه و خب طبیعتا تاب آوری در این شرایط داشتن پوست کلفتی رو می‌طلبه!ولی من می‌گم «حسرت» از هر پتک و چماقی که قراره بخوره تو سرت دردش بیشتره!ترس از درک نشدنوقتی ما تغییر می‌کنیم لاقل تا مدت‌ها فقط ما هستیم که تغییر کردیم، آدم‌ها همون آدم‎‌هان، محیط همون محیطه ولی ما دیگه اون موجود سازگار نیستم و تو بحث‌ها و گفت‌وگو ها خیلی از مواقع با جمله «عوض شدی» روبرو می‌شیم که دهنمون بسته بشه؛ که برای سرکوب، نکوهش و توجیح گفته می‌شه! که خب خیلی وقتا تشنج زیادی پیش میاد یا بخاطر درک نشدن و آرامش اعصاب، سکوت می‌کنیم یا خیلی روابط کمرنگ و محو می‌شن. آره از دست می‌دیم ..شروع ماجرابعد از اینکه سعی کردی و ترس‌هات رو کنار زدی تازه شروع ماجراست: تو تازه زره رو تنت کردی و افتادی تو مسیر. من فکر می‌کنم توشه سفر تغییر صبر و پشتکاره؛ هی پات می‌گیره به سنگ می‌خوری زمین، یه بار با مخ میای پایین، یه بار پات لنگ می‌شه، حتی امکان داره یه بار بخوری زمین یه ماشین هم بیاد از روت رد بشه خلاص شی :) ولی انگار باید بلند شی و بگی اصلا هم درد نداشت؛ من می‌گم درد داشت و غیر از این هم توقعی نیست، تغییر همیشه درد داره و راه فراری نیست.کِی؟آدم کی می‌فهمه باید یه تغییری به وجود بیاد؟فکر نمی‌کنم فرمول و نسخه مشترک بین آدما وجود داشته باشه، اما یه چیزی رو می‌تونم با اطمینان زیادی بگم؛ «حال بد». تا حالا دیدی کسی از زندگی و شرایط و همه چی رضایت داشته باشه و حالش خوب باشه و به فکر تغییر باشه؟ حالا این حال بدی که می‌گم صرفا به معنی وضعیت فاجعه ‌بار نیست اما نارضایتی هست که اغلب با حال خوبی همراه نیست! یه حالت دیگه هم وجود داره که برای بهبود وضعیته، ارتقای چیزی و پیشرفت کردن توش که نیاز به تغییراتی در مسیر داره که خب می‌شه گفت با حال خوبی همراهه.به قول بانو سوزان روشن آره ساعت داره می‌گذره تیک تیکش و پلن‌ها رو زودتر باید رو کرد! ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه نیست یه وقت می‎بینی یه ماهی مرده به قلاب گیر کرده ..</description>
                <category>معصومه آقانسب</category>
                <author>معصومه آقانسب</author>
                <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 21:38:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ و حس‌وحال من از باشگاه‌ محتوا تقدیم به شما:</title>
                <link>https://virgool.io/@MasoumeAghanasab/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%88-%D8%AD%D8%B3-%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-pce2xppxrdxj</link>
                <description>الان باید بگم به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست؟! نه‌بابا! نه خوشم می‌آد، نه مدلمه! می‌خوام بگم چه خوب شد که عضو این خونواده شدم! چه خوب که مامان بابای جدید پیدا کردم! الآن که اینجای راهم فک می‌کنم معنای رضایت رو که آخرین‌بار سخت یادم می‌آد کی تجربه‌ش کردم دارم؛ اون حس‌ترکیبی‌عجیب از ذوق‌وشوق همراه با اطمینان که ته دل آدمو گرم می‌کنه.نمیدونم دقیقا چی در انتظارمه در ادامه راه؛ ولی می‌دونم مسیر خوبی رو انتخاب کردم،(خوب‌ برای من!) اینکه حس خوبی دارم، اینکه ذوق یادگیری توم بیشتر شده و دیگران بهترشدن حالم رو فهمیدن فک می‌‌کنم مهر تایید به این موضوع باشه!تو باشگاه محتوا معصومه به ورژن اصلی خودش نزدیک‌تر شد، سلولای خاکستریش فعال‌تر شد و فهمید چقدر نمی‌دونه! اما این ندونستن حس بدی در اون ایجاد نکرد! بلکه مشوقش شده برای تلاش و تکاپوی بیشتر و ادامه دادن؛ چون راه براش دلپذیره و صدالبته پر از همراه‌های خوش‌سفر که تو سربالایی هلش می‌دن، تو سرازیری دستاشو می‌گیرن!معصومه تو این راه صفر کیلومتر بود؛ و خب دروغ چرا اوایل گرخیده بود از اینکه یه عالمه همسفر بلده‌کار داره که به گردپاشونم نمی‌رسه! اما هدف اصلیش رقابت نبود! هرچند رقابت به این سفر آدرنالین تزریق کرد و نمک کار بود!اما معصومه می‌خواست یادبگیره و بیفته رو ریل؛ حالا تو بگو آروم و فس‌فس! ولی خب شروع کرد. نترسید ازسفری که چیزی ازش نمی‌دونه، ازینکه تمرکز کنه رو چیزی که تنها سوختی که براش داره شوق و علاقشه!توشه این مسیر علاوه بر منابع اطلاعاتی‌ و تخصصی که ته نداره و هی باید توش سرک کشید و مزه مزه‌‌ش کرد برای من درس اخلاق و تعهد بود؛ که این‌روزا عجیب کمیابه، اینکه یسری آدم با نهایت اخلاص و فرای تعهد علم وتجربه‌شون رو در اختیار قرار می‌دن؛  تجربه شیرینیه که امیدوارم بتونم قدردان باشم و درحد توانم به‌کارببندمش. و صدالبته آدمای با کیفیتی که باهاشون آشنا شدم؛ مربیای خفن و کمک‌مربی مهربونم که کلی اذیتش کردم و حتی همکلاسایی که خودشون یه پا استاد بودن و کلی ازشون یادگرفتم و می‌گیرم.عضوکوچیک‌باشگاه معصومه</description>
                <category>معصومه آقانسب</category>
                <author>معصومه آقانسب</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 21:52:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>