<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مازیار تهرانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Maziyar_Tehrani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:25:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4351464/avatar/HZiX0q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مازیار تهرانی</title>
            <link>https://virgool.io/@Maziyar_Tehrani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشغال</title>
                <link>https://virgool.io/@Maziyar_Tehrani/%D8%A2%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-drob8p3knscb</link>
                <description>پسربچه گفت: توو آشغالایِ خرابه پیدا کردمش.مادرش گفت: برا چی آوردیش توو خونه؟پسربچه گفت: تو که داری به داداش شیر میدی به اینم شیر بده!مادرش گفت: مگه من گاوَم به همه شیر بدم! برو بذارش همونجایی که برداشتیش بی‌پدر!پسربچه گفت: آشغال نیس که.مادرش گفت: زنگ می‌زنم بابات بیاد توو آب خَفَت کنه بندازتت قاطیِ همون آشغالاها.پسربچه گفت: زِندَس مامان!مادرش گفت: بدو برو پدرسگ!پسربچه از گوشه‌یِ فولوکسِ اسقاطیِ زنگ‌زده‌شون که صندلی‌هاش رو برداشته بودن تا جا باز بشه و بتونن تووش زندگی کنن و بخوابن، جَست زد و درِ ماشین را باز کرد و رفت بیرون.شب، باباش چنان خواباند بیخ گوشِ مامانش که از خواب پرید.مرد داد زد: بگیر بخواب تخمِ سگ والا از پنجره پرتت می‌کنم بیرون!بعد به زن گفت: اگه یکی می‌دید چه گُهی می‌خوردی؟پسربچه گفت: پُشتِ خرابه چالِش کردم.  </description>
                <category>مازیار تهرانی</category>
                <author>مازیار تهرانی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 18:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>