<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مداد سیاه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Medad_syiah</link>
        <description>متیو کاتبرت، پدرخوانده آنه همکلاسی آنت و لوسین همسایه مجید و بی‌بی

پادکست هفت چنار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:31:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/157722/avatar/vzryDW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مداد سیاه</title>
            <link>https://virgool.io/@Medad_syiah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزی روزگاری، زن بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-zyljb4s3aluf</link>
                <description>امروز مادرم تلفن کرد. نزدیک غروب بود. گریه می‌کرد. از نگرانی ورم نخوابیدهٔ زانوی تازه عمل کرده‌اش.به حرفهای مزخرف خواهر بزرگتر همه چیز دانش گوش کرده بود. آرامش کردم. آرام شد.قرار فیزیوتراپی فردا را به او گفتم.گوشی را گذاشتم. گریه‌ام گرفت. اما گریه نکردم. در نقش پسرش نبودم که برای دردهای مادر گریه کنم، در نقش مردش بودم. باید کوه بود. تکیه گاه یک زن اگر گریه کند، زن خودش را می‌بازد.تازه، اگر دوباره تلفن می‌کرد می‌فهمید گریه‌ کرده ام، می‌شکست.دلم برایش سوخت. اگر شوهرش زنده بود او آرامش می‌کرد. شاید اصلا دلش ناز کشیدن میخواست. او زن امروز نیست که شعارهای فمینیستی مغزش را پوک کرده باشد و سودای قوی بودن برش داشته باشد.او زن دیروز است. زن قناعت، زن صرفه جویی، زن خانه، زن سر کردن با یک لقمه نان، زن نگران داد و بیداد صاحبخانه بودن. زن ناز کردن. او زن امروز نیست ؛ او قوی بودن را فریاد نه، در سکوت زندگی‌اش کرده.حتما دلش مردش را میخواست که کنار بسترش بنشیند و نجواوار و دلسوزانه در گوشش بگوید؛ «چیزی نیست، خوب میشوی، بزرگش نکن. من هستم، غصه چه چیزی را می‌خوری زن؟!»دلم برایش سوخت. مثل روزی که از بیمارستان به خانه آوردمش. همان لحظه که کفشهای مندرسش را از پایش در آوردم. کفشی که از بس کفی‌اش ساییده شده بود، هیچ آج و نوشته‌ای برایش نمانده بود تا سایزش را بتوان خواند و بدون آنکه بفهمد و مانعت شود یک جفت نویش را برایش خرید.دلم میخواست همانجا بنشینم، پایه‌های واکر امانی‌اش را بغل کنم و هم بجای خودم و هم بجای او و سی و یک سال تنهایی بار زندگی بدوش کشیدنش، زار بزنم.هم اشکش را داشتم و هم هق‌هقش را. اما او توان ساعتها ایستادن را نداشت.دلم برایش سوخت، برای این همه سال هوس نکردن یک خوراکی خوشمزه و خوش‌بو.برای این همه سال هوس نکردن یک میهمانی، برای این همه سال در خود ریختن و فریاد نزدن.برای این همه سال از خود زدن و برای بچه‌هایش کفش و لباس نو خریدن.برای این همه سال که خودش برای خودش ناز کرد و خودش ناز خودش را خرید.دلم برایش سوخت. اگر تو بودی حتما می‌گفتی: « دلسوزی اصیل نیست». آری میدانم. ما هیچ چیزمان اصیل نیست.رنجی که بردیم هم اصیل نبود، دمی که برنیاوردیم هم اصیل نبود، صورتی که در پستو سرخ می‌کردیم هم اصیل نبود.تنها اصل اصیل زندگی‌مان مرگ زودهنگام پدر بود.این چند روز مدام از من می‌پرسید: حالت خوب نیست؟ صدایت یک جوریست. نگرانت هستم مادر.و من میگفتم: خوبم، فقط خسته‌ام. چرک خشک کن هایت را خورده‌ای؟ و حرف را عوض می‌کردم.میخواهم برایش کفش بخرم. فردا بعد از فیزیوتراپی ببرمش یک کبابی و کوبیده و دوغ برایش سفارش بدهم.کاری که اگر شوهرش بود حتما برایش میکرد.راست میگفت. انقدر رنج کشیده که مثل راه‌بلدهای بیابانهای حجاز که از ده فرسخی شتر آشنا را از قافله غریبه تمیز می‌دهند، بتواند رنج را در عمق صدای گرفته تشخیص دهد.نباید بار روی دوشش باشم.دوام می‌آورم.رنج را یکبار دیگر خاک می‌کنم.@medad_syiah</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:22:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه مقصود</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D9%88%D8%AF-salm6mrtrf34</link>
                <description>بیشتر از چشمهایت که سیاه اند اما سفیدی روشنی دارند، گیسوانت زیباست و بیشتر از موهایت که آینه قلب بی‌آزار و پر از تشویش کبوتری را مانند است که در گذری شلوغ و پر آمد و شد لانه کرده، گونه‌های برجسته‌ات و بیشتر از آنها پیشانی‌ات زیباست.چینهای پیشانی‌ات خطهای نشانه‌ایست که قلبت، شبیه آن کودک عجول برای بزرگ شدن، هر سال گوشه دیوار می‌زند تا قد کشیدنش را جشن بگیرد، روی صورتت انداخته.بیشتر از پیشانی‌ات لبهایت زیباست. آنها که وقتی ساکتی، پسته در بسته را می‌مانند که ولع گشودن و چشیدنش بیشتر است از لذت خوردن پسته‌های درشت و خندان. و وقتی میخندی، پسته‌های بانمک آجیل مشکل گشا.چشمهایت به تنهایی الهام غزلهاییست که عطر قهوه دارند و جفتشان با هم، مثل عکسهای سیاه و سفید دونفره، پر از خاطراتیست که از سفرهایی برداشته شده که در تمام عمر شاید فقط یکبار اتفاق بیافتند.پیراهنت فرانسه است پیش از یورش نازی‌ها و تنت، پاریس فردای اتمام جنگ.دستهایت را که از هم باز می‌کنی تا سینه‌ات را پر از هوی تازه کنی، آدم دلش میخواهد سپیدی بیرون زده از گریبانت را رد معجزه گون فانوس پنداشته و شبیه کشتی وامانده و بادبان شکسته، خودش را از هیاهوی سرکش و بیرحم امواج دریای مرده و سیاه، برساند به ساحل آغوشت و همانجا تا انتهای دنیا پهلو بگیرد.بیشتر از آغوشت اسمت زیباست.اسم تو را میشود بجای نقاشی گل، روی پارچه‌های نخی که خنک است و زنها با آن دامن درست می‌کنند برای روزهای بلند تابستان که گرما در خانه کلافه‌شان نکند، ریز نوشت و خطاطی کرد.اسم تو را روی چای‌هایی که مرغوبند و زوددم هم میشود گذاشت،یا روی گل‌سرهای چوبی.یا روی بسته بندی دمنوشهای ممدّ اعصاب که سنبل الطیب و بابونه دارند هم می‌شود نوشت.یا روی داروهای مسکن سردردهای خوشه‌ای.اسم تو را روی برگهای سبزی هم میشود گذاشت.روی آن سبزی‌هایی که شمالی‌ها فقط خودشان می‌کارند و طبخش را خودشان بلدند و اسمش را به هیچکس نمی‌گویند. همان سبزی‌هایی که آنرا قاطی مواد هر خورشتی بکنند، لامذهب مزه لپ حوری‌های بهشتی به خود می‌گیرد.اسم تو زیباست. اسمت طلسم است. اسم تو را روی هر چه بنویسند، ساز میشود. اسمت قشنگه.اسم تو را میشود روی کتابهای دعا هم گذاشت. نه آن دعاهایی که زبان می‌بندد و بخت باز می‌کند، روی کتابِ دعاهای مشکل گشای گرهٔ کور باز کن.همان دعاهایی که برای خواندنش چله می‌گیرند و مراد که داد سفره نذر می‌کنند.آن دعاهایی که اگر هر سر شب تا کله سحری خوانده شود، آن شب شب قدر میشود.از آن قدرهایی که کافر هم آنرا احیا می‌گیرد.اسمت را میشود مارک آبرنگ کرد.من آبرنگ دوست دارم. آبرنگ خودش با پای خودش می‌دود روی کاغذ و بیرنگی و جاهای خالی را به صلاحدید خودش با هر چه مناسب است پر میکند.آبرنگ مثل رنگ روغنی پر افاده و مثل گواش که به زور روی کاغذ می‌نشیند و دل آدم را خون می‌کند، نیست. خودش با یک اشاره می‌نشیند روی قلب کاغذ.هر بار هم که آب به صورتش بخورد، تازه‌تر هم میشود.آبرنگ سیاهش مودب است، قرمزش محترم، آبی‌اش برازنده، صورتی‌اش خانم، سبزش باوقار، نارنجی‌اش ماندنی و زردش مصفا.آبرنگ جان می‌دهد با آبی‌اش آسمان بکشی و با سبزش دریا. آنوقت هر چه نگاهش کنی سیر نمی‌شوی.تو خودت برای من اما دانه صدم تسبیح هستی.میشمرمت اما نیستی.</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 02:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظرفهای رویی به بهشت نمی‌روند</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%B8%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-a6prxybw1tdt</link>
                <description>هیچ آدم عاقلی، خاطرات یک دیوانه را جدی نمی‌گیرد.این را از تلاش مصرانه و بی‌رحمانه سیم ظرفشویی، برای برداشتن غذایی که به کف ماهیتابه رویی چسبیده بود فهمیدم.تابه‌های نچسب، هیچ چیز را از موادی که تنها ساعتی او را برای همنشینی انتخاب کرده‌اند، برای خودشان نگه نمی‌دارند تا بعدا مجبور بشوند رنج زمخت و زبر سیم ظرفشویی را برای زدودن آن خاطرات به جان بخرند.برای همین در تمام عمر، پوستشان صاف و بدون چروک باقی می‌ماند.اما ظروف رویی حرف در کله‌شان نمی‌رود. به روی هر چه که پا به دلشان بگذارد لبخند می‌زنند و دو دستی او را در آغوش می‌گیرند و بوسه بارانش می‌کنند.برای همین آشپزها خیلی سراغشان نمیروند و آنها را به کار نمی‌گیرد.آنها اکثر مواقع فقط نظاره گرند. نظاره گر ضیافت قابلمه‌های شیک پیرکس و سرامیک و رقص‌های دو نفره تابه و شامی کباب. کسی نداند گمان میکند در تنهایی گوشه جاظرفی لم می‌دهند و از اینکه روی شعله نمی‌روند احساس شادکامی و آسایش دارند، غافل از اینکه آنها چه غم بزرگی را از این انزوا تجربه می‌کنند.حافظه خوبی هم دارند و دقیق به یاد می‌آورند که هر خشی که در دلشان افتاده، برای برداشتن کدام خاطره‌ای بوده که دلشان نمی‌آمده به راحتی رهایش کنند. ندیده‌ای هر روز لاغر تر از بار قبل می‌شوند؟- دفترچه خاطرات تابه‌های چسبناک، صورتشان است -#یادها</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 07:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتبار تا نخورده لای کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-v1lb9ohcxppp</link>
                <description>در کودکی همه چیز معنای اصلی و بدون نقاب خودش را دارد. مثلا عید دیدنی در کودکی یعنی: رفتن به خانه کسانی که سر کیسه را شل می‌کنند و عیدی می‌دهند. عیدی‌های خوب. اسکناس‌های درشت. عیدی های کاغذ کادو پیچ شده بزرگ وحجیم که هر چه در مورد محتویاتش حدس بزنی باز هم جا برای حدس زدن داشته باشد.هر سال قبل از اینکه سال تحویل شود بر اساس مبلغی که سال گذشته از هر کدام از افراد فامیل گرفته بودیم و تعداد بارهایی که در طول سال گذشته به خانه‌شان رفته و به خانه‌مان آمده بودند، مبلغ عیدی سال جدید را حدس می‌زدیم.تعداد افرادی که عیدی بده بودند زیاد نبود. سه الی چهار نفر. می‌ترکاند و قهر و آشتی‌ای در کار نبود، شش الی هفت نفر.مراسم عیدی دادن قشنگ بود. اینکه هیچ مراسم خاصی نداشت قشنگش کرده بود. یکهو دست در جیب می‌کردند و اسکناس تعارفت میشد.پدر که همان بعد از ساعت سال تحویل اگر خانه بود و سر کار نبود، ایستاده در همان حالتی که کیفش را از جیب پشت شلوارش در آورده بود و شلوارش را با دست دیگر نگه داشته بود، یک یا دو اسکناس طلایی و تا نخورده صد تومانی می ‌داد و توصیه میکرد در سال جدید خودمان را اصلاح کنیم.این توصیه را هم حین سپردن اسکناس به دستمان می‌کرد.اگر هم سر کار بود یا سال تحویل می‌افتاد نصفه شب، شب قبل پول را زیر بالشتمان می‌گذاشت و توصیه اصلاح شدن را بعد از برگشتن به خانه گوشزدمان میکرد.خدا بیامرز هر سال هم می‌گفت، خودش می‌گفت خودش هم می‌شنید. البته اگر زنده بود و ما را می‌دید، شاید می‌دید اثری نداشته، دیگر نمی‌گفت.تنها کسی که عیدی دادنش مراسم داشت پدربزرگ بود. قرآن دست نخورده‌ای در خانه داشت که فقط هر سال نوروز لایش باز میشد. [تنها تفاوتش با قرآن جلد فیروزه‌ای کهنه شده سر طاقچه این بود که لایش باز میشد.]اسکناسهای درشت برای بچه‌ها بود و اسکناسهای خرد برای بزرگترها.پنجاه تومانی طوسی رنگ، زمانی که درشت به حساب می‌آمد، برای ما بود و ده تومانی مدرسی برای بزرگترها که آنهم به محض برداشته شدن توسط پدر و مادر، سهم ما می‌شد و قبل از چپانده شدنش در جیب، نخش کشیده و هول و ولای چگونه قالب کردنش به بقالی، می‌افتاد توی دلمان.شوهر خاله که از ابتدا تا آخر مهمانی عید دیدنی برخلاف روزهای دیگر سال خندان بود بعد از خورده شدن آجیل‌ها یکهو از اتاق پذیرایی که طبقه دوم خانه کوچکشان بود بیرون میرفت و ما گل از گلمان می‌شکفت که وقتش شده. بعد از لحظاتی با دو اسکناس صد تومانی برمی‌گشت و عیشمان را کامل می‌کرد.عیدی را که می‌گرفتیم، به مراد رسیده بودیم، دیگر دلیلی برای نشستن و کش دادن مهمانی نمی‌دیدیم.البته خانواده هم تا عیدی را ما بچه‌ها می‌گرفتیم، یاالله می‌گفتند و بلند می‌شدند.دایی ها هم وسط پذیرایی عیدی می‌دادند.چقدر لحظه خجسته و مبارک و پر از شعفی بود دست گرفتن اسکناسهایی که در طول سال، حتی دیدنشان از دور هم نصیبمان نمیشد.بعد از بیرون آمدن از هر خانه، در که پشتمان بسته میشد، از پیچ کوچه گذر نکرده، دست در جیب می‌کردیم و اسکناسهای چپانده روی هم را بیرون می‌کشیدیم و می‌شمردیم.یکبار دیگر در خانه می‌شمردیم، یکبار دیگر قبل از خواب. و آخرین بار غروب سیزده تا بتوانیم مبلغ درست را پشت یخی که پدر بدستمان می‌سپرد، حک کنیم.گرفتن عیدی چنان لذتی داشت که خرج کردنش نداشت. خرج کردن عیدی، پولی که برای گرفتنش التماسی نکرده و قولی نداده و عز و جزی نکرده بودیم، مثل کندن گوشت تنمان درد داشت.انگار پدر این را می‌دانست و میخواست عیدی را در خیالمان، هنوز برای خودمان و خرج نکرده و از دست نرفته تصور کنیم.بزرگ که شدم قانونی می‌گذارم که بقال و چقال و آت آشغال فروش، تا میفهمند اسکناس عیدی است، بدون گرفتن آن باید معادل مبلغ اسکناس به تو خرت و پرت بدهند.انقدر دلم میخواهد وقتی نشسته‌ام و شیرینی گاز می‌زنم و دهان پسته را با زور انگشتهای کوچکم باز می‌کنم، دوباره کسی با لبخند، اسکناس تعارفم کند و من با نیش تا پشت گردن باز شده در حالیکه مادر با صدای بلند می‌گوید: «تشکر کن، بگو دست شما درد نکنه» چون فکر می‌کند ممکن است دستش را گاز بگیرم، اسکناس را بگیرم، تشکر کنم ، روی زانو نیم خیز شوم و آنرا در جیب شلوارم بچپانم و دوباره بنشینم و با خیال راحت دخل پسته‌ها و فندقها را در بیاورم.انقدر دلم میخواهد عیدی‌هایم را جمع کنم، بیایم و با تو بشماریم‌شان. و پس از شمردن، مبلغ درست و کامل را بدون آنکه نیاز باشد برای قپی آمدن، به دروغ چند برابرش کنم، راستش را به تو بگویم.چون دلم باور دارد تو تنها کسی هستی که می‌توانم کنارش غریب باشم و او همچنان مرا خواستنی بداند.</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 07:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهر آشیان</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86-d5qsupmxp342</link>
                <description>زنها چون برایشان سخت است مدام نامشان را عوض کنند، موهایشان را رنگ می‌کنند.چون سخت است دست‌خطشان را شکسته کنند، ناخنهایشان را لاک می‌زنند.و چون نمی‌توانند به تمام زبانهای زنده دنیا مسلط شوند، رنگ لبهایشان را عوض بدل می‌کنند.زنها یک نفر آدم که نیستند.زنها آلبومهای بی برگی هستند که خاطره‌ها را روی جلدشان می‌چسبانند.°گاهی اوقات فکر می‌کنم رنگ موی عسلی کشف اگر نمی‌شد، آدم نان خشکش را در چه باید می‌زد تا شیرینش کند؟یا رنگ موی ماسه‌ای اگر نبود، موجهای برخواسته از غمباد دل آدم، سرشان را کجا می‌خواستند بکوبند؟موهای زنان، مشکی به رنگ شبق هم میشود برای اینکه شب، رازدار و سرّ پوش است.</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 05:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جغرافیای دلگشای جوینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DA%AF%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-jeb2qxuuq14s</link>
                <description>آقایی میگفت رمانهای روسی از آنجا طولانی‌تر از داستانهای سایر ملل هستند که شب در ماه نوامبر در سن پطرزبورگ، از ساعت ۳ بعد از ظهر شروع میشود و این یعنی یک عالمه وقت خالی که باید پر شود.و چه جالب که جغرافیا تا این حد در شکل‌دهی خلق و خوی آدم نفوذ و سلطه دارد.به قول مولانا که فرمود: «بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست» پس عین همین جغرافیای عالم هم در وجود هر آدمی وجود دارد.آدم هم در دلش بیابان دارد، کوهستان دارد، دشت دارد، دریا، آفریقا، استرالیا، آلاسکا، سیبری، بوشهر، شیراز، لاله‌جین، مکران و انواع و اقسام حالات آب و هوایی دارد.بنابراین باید جغرافی آدمهایی که دوستشان داریم را در کنار تاریخشان بدانیم که بتوانیم با آنها اجتماعی شویم.بعضی روسیه‌شان بیشتر است و آفتاب حوصله‌شان زود سر می‌رود.بعضی آفریقایشان بیشتر است، کلی مهربان و سودمندند اما مظلوم.بعضی نپالشان بیشتر است، طبع بلند دارند‌ و زبان قربان صدقه گویی بلد نیستند. عجیب صعب العبورند. اما ساکنشان اگر شدی، چون کوهستانی‌اند و حامی، هیچ بدخواهی را فکر رساندن گزندی به تو در سر نخواهد افتاد.بعضی قندهارند، مزار شریف. درد در دل می‌کارند تا نوشدارو میوه دهند. بعضی‌ها خاور دور است دلشان. خیرشان به همه می‌رسد. دلشان برای همه جا دارد اما همیشه نگرانند، زود به زود زمین دلشان می‌لرزد.بعضی لاله‌جین دارند. اهل ذوق و هنرند و خیلی شکستنی‌ترند.بعضی بوشهرند، غم‌هایشان را می‌رقصند،بعضی طهرانند؛ بیوه زنی زیبا و باکمالات که اجاقش کور است. برای همه مادری می‌کنند. حرف پشت سرشان زیاد است. از دور محکمند و از نزدیک نازک دل.بعضی تبتند، دل مقدسی دارند و همنشینی با آنها، از آنجا که گرمخو و یکرنگ و وسیعند، سرسپردگی و از جان گذشتگی بیشتری می‌طلبد.بیابان، کسی را که مردش نباشد، تشنه می‌کشد.بعضی بایرند و بیابان. باران را حیف می‌کنند.بعضی جلگه‌اند و حاصلخیز. بر سنگشان هم دانه بپاشی، سبز میشود.بعضی دریا هستند. گوهرهایشان در عمقشان استو تمام خشکی‌های عالم را بغل میکنند.بعضی سیاه‌چاله‌اند. ستاره می‌زایند تا فانوس شب باشند و گمشدگان، راه با آنها بیابند.آب و هوای آدمها را بشناسید و به آنهااز سمت درست قلبشان وارد شوید.#مداد_سیاه</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 06:39:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موشتولوق</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%88%D9%82-fedmqdgfqvtr</link>
                <description>°لاله ها رو دستمال کشیدم و عینهو طفیلی خونه خان، دست به سینه ایستادم تا امر کنه.تو سایه روشن پنجدری نشسته بود پشت به نور و ناخن میگرفت. ناخنهای چیده رو از روی زمین بر میداشت میذاشت تو دامنش. بجز من هیچکی رو عادت به خداحافظی یکهو نمیده.نور از لابلای موهای ریخته توی صورتش می‌افتاد روی ناخنش. رشته فضول گیس یک خط در میون سفیدش رو که سرک میکشید ببینه چه با انگشتاش می‌کنه رو با انگشت هل داد پشت گوشش.دل هیچکسی رو هم جز من نمیشکونه.موهای شقیقه راستش بر خلاف مادر مرده‌های سمت چپ، هیچوقت با سنجاق سر مهار نمیشن. کلی لنگه سنجاق سر داره توی کشوی میز توالتش. دلم کبابه. هم برای موهای شقیقه راستش، هم لنگه‌های چپ سنجاق سرهایی که میخره.از ابروی بالا رفته و پشت چشم نازک شده و انحنای کشدار نشسته روی لبش فهمیدم کار خودشو قبول داره. با خودم گفتم قاروره بیدمشک که با یه تلنگر ضعیف نمیشکنه. مستجاب الدعوه است بانو. دستی به ضریح می‌برم، عرض حاجت می‌کنم.عاشقشم خیر سرم. زن نیستم بتونم بلوای دلمو مهار کنم و اسب سرکش خیالمو افسار بزنم.مرد جماعت عاشق که بشه، شعبون بی مخ هم که باشه، عضو جبهه آزادی میشه شهرو آتیش میکشه.زن شاعر هم عاشق که بشه عمرا نخود حرفهای دلش تو دهنش خیس نمیخوره. بارون میشم روی صحرای دلش، حرف میکشم ازش.تای آستینمو باز کردم و دادم پایین، صدامو صاف کردمو گفتم: «میگن شب ناخن نگیرید. شومی میاره»نه سر بالا آورد نه دست از کار کشید.صداش نسیم گرمی بود که شبهای برفی دی از زیر کرسی میزنه توی صورت یخ کرده و از حیاط داخل آمده.مخمل کاشونه صداش، جون ندی برای شنفتنش کفران نعمته.تغزل میکنه با هر کلام. اشیا حول و حوش خودش، گلهای ریز دامنش، قندیل بسته به سقف، حتی شاه عباسیهای قالی زیر پاش، مثل نو عروس مشاطه دیده، با زیر و بم نواش، روبند بر میدارن از صورتشون.با تحکم فرمود: زن خودش شبه، ناخناش مهتاب. هلال ازش بر ندارم بدر اقبالت کامل نمیشه. نحوست به زن راه نداره.لبخندش قنده و منزل، ایران سالهای قحطی قند. چنان سخت لبخند تصدق میکنه انگار مواجب بگیر قنسول انگلیسم و خودش رییس دلوار.دامنشو برد تکون داد رو سر محبوبه‌های باغچه.بوی تنش رو که مونده بود تو هوا، تا جرعه آخر سر کشیدم.وقتی برگشت عرضه داشتم: خونه تکونی هر سال رو شما با دل من آغاز میکنی، انقدر میریزید به هم که وقت به سامونش نمیرسه. به گندم خیس خورده حسادت می‌برم وقتی دست رو سر سبزه می‌کشی. اشاره به تنور سینه ام کردم و گفتم: سال کهنه رو تحویل بگیر تا سال نو نشده.گفتم: یه بوسه موشتولوق میدم یه کم بخند.شونه کشیدن موهاش تموم نشده، توک انگشتش رو زد تو قوطی کرم شبش و درش رو انگشت تو هوا پیچوند تا بسته شه.نقطه نقطه انگشتش رو زد پشت دستش و پشت و روشون رو مالید به هم. دستای مرطوب و روغنی رو کشید به صورتش و سر انگشت کوچیکش رو بوسید و کشید رو ابروهاش.پرسید بهم میاد؟گفتم صفت بانو فقط به موصوفی چون شما میاد.گفت سینه ریزمو میگم.فهمیدم دارم حاجت میگیرم. تنور داغ بود، جارویی که دستم بود رو گذاشتم زمین و تکیه ‌اش دادم به دیوار. وقت نون چسبوندنه. تماشا بس بود. راهمو کشیدم و خودم رو رسوندم پشت سرش. دستامو کشیدم روی سر شونه‌‌هاش، غباری که از من خوش اقبال‌تر بود، عین مزاحمی که از خلوت دک می‌کنند از شونه‌اش تکوندم و گفتم: اینجوری راه بیوفتی تو خیابان بساط گلفروش و ماهی گلی‌های شب عید کساد می‌شه. نه گلی وا میشه نه قناری‌ای غزلخون. به زمین رسیدن پاشنه اورسی‌های شما تنها رحمتی که برای خاک شهر داره، به جوونه نشوندن شاخه‌های بید مجنونه. با این سینه ریز، گره لچک مصفاتون رو شل کنید که سرو‌های کاشی باغ فین، کمتر از این چوب جاروی حیاط باشند اگه مجنون نشن.سایه از سر آینه بر گرفتند و رفتند سمت سماور.(اون لندهور خیکی شاشو هم با اینکه مثل من آتیش به دل داره بیشتر دستش رو بوسیده تا من). با قاب دستمال، قوری رو از سر آتیش برداشت و فرمایش کردند: اوا، طهرون کجا، کاشون؟!عرضه کردم: شما عطر که زدین و بند به صورت انداختید اسفند سر اومد. حکم گردش افلاک هم به دست چشمهای شماست. کاشون که همین بغل گوشمونه.استکان از دستشون گرفتم. قند رو خود والاحضرت، مرحمتی گذاشتند بین دو لبمان.کاش همیشه کثافت از دستهایمان ببارد‌.کنارشون دو زانو نشستم و چای داخل نعلبکی ریزان عرض کردم: روسری حاشیه دست دوز ساتن، متناسب خلق و خوی باهار گرفتم براتون، عنابی. همرنگ نیل پالیشی که سر شب به ناخنها زدین. گره کنید زیر زنخدان چونه‌اتون خلق الله گمان کنند مجاهدین، چشم بد جرأت نکنه سمتتون بیاد‌. چای رو هورت کشیدم و منتظر چهچه خنده‌شون شدم.چرب زبانی افاقه کرد. خنده فرمودند. چه بریز و بپاشی! چه گلاب گیرانی! خیل ملک کل می‌کشید گرداگرد حجره و حیاط.استکان زمین گذاشتم و رخصت طلب کردم برای اسفند آتش کردن.تا خنده نصیبم شد، رفتم در فکر خرید دامن ترومپتی تنگ و پشت چاکدار حریر از کوچه برلن. شومیز یقه قایقی کاش بشود همرنگش پیدا کنم.متکا زیر سر گذاشتند و چادر شب کشیدند. خوش به حال خواب.زیر لب گفتم: قربانتان بروم که نازک خیالید.خواب و بیدار فرمایش کردند: اول من میرم‌، برگشتم تو برو.#همون_مداد_سیاهه</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 12:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکلته نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%AF%DA%A9%D9%84%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-kihc6i7ewhzo</link>
                <description>آدم به هر چی فکر کنه، بزرگش می‌کنه. از خیال تبدیلش میکنه به واقعیت و وارد دنیای حقیقی‌اش می‌کنه. بخاطر همین من تصمیم گرفته‌ام فقط به چیزای خوب فکر کنم.مثلا بیشتر اوقات به تون‌های مختلف رنگ سرخی که روی لبات می‌زنی فکر میکنم و اینکه وقتی ماتیکهای متفاوت می‌زنی، مزه حرفها و لبخندت هم عوض میشه یا نه. بعدش هم میگم حتما عوض میشه‌.اونوقت به این فکر میکنم که ترجیح میدم وقتی سرسنگینی رنگ نارنجی روی لبات باشه، وقتی میخوای سلام کنی، اناری و وقتهایی که میخوای بهم لبخند بزنی صورتی یواش.قرمز جیغ رو ترجیح میدم وقتهایی که فقط قراره از دور، بدون اینکه کسی متوجه بشه نگاهت کنم زده باشی. جیغ رو آدم زمانی می‌کشه که حس کنه اطرافیان بهش بی‌تفاوتند.یا به حسرت دنیا فکر میکنم وقتی از پشت شیشه عینک آفتابی‌ت سعی میکنه خودش رو زیباتر و روشنتر از اونی که می‌بینی بهت نشون بده تا خدای ناکرده یکوقت از چشمت نیفته.و به چشمات که نمیدونن دود کدوم آهی که پیشتر کشیده بودی دنیا رو اینجوری پیش روت تیره و تار کرده.به بی‌گناهی برجستگی کم شیب روی گونه‌ات که زیر شیشه بزرگ عینکت پنهون میشه هم فکر میکنم.یا به صدای تاری فکر می‌کنم که انگار شهناز چون می‌دونسته قراره توی سرسرای حلزونی گوش داخلی شما آمد و رفت داشته باشه، اینطور ظریف و ماهرانه نواختتش تا زبونم لال بی‌حرمتی به لاله و استخوان چکشی و سندانی گوش شما نکرده باشه.به خوش اقبالی صدای شجریان هم فکر میکنم که پاش مستقیم به قدمگاه لاله گوش شما وقتی با هندزفری بهش گوش میکنی، می‌رسه. خلاصه به این فکر میکنم که خوش به حال لبخند که شما با اون صورت زیبات بهش آبرو میدی.خوش به حال اندوه که شما زیر سایۀ دود عینکت داخل شاه نشین چشمات، با روی باز ازش پذیرایی می‌کنی و خوش به حال صیدهایی که سگهای شکاری چشمات اونا رو زنده زنده برات میارند.اکثر اوقات به حل این معما فکر میکنم که وقتی &quot;زیبا&quot; روی صورت شما باشه، باز هم بهش میگن زیبا یا یه چیز دیگه میگن بهش؟معما زیاد دارم برای فکر کردن به جوابش. مثلا یکی دیگه‌اش اینه که باد، تارهای دامنت رو، وقتی شستی و پهنش کردی روی بند رخت، توی کدوم گوشه از دستگاه شور کوک‌ میکنه تا وقتی خشک شد و تنش کردی با پودهای پیراهن نخی بنگالت هم‌آهنگ باشن؟خودت تا به حال به این فکر کردی که ؛ حیف نیست تقویم صورت به این ماهی، بجز آذری که گوشه چشمات داری، هیچ مهری نداشته باشه؟دارم فکر میکنم تا تابستون تمرین کنی دروغ یاد بگیری و خشک نشدن پیرهن آستین بلند یقه بسته‌ات رو زیر آفتاب تیر، بهونه دست و دل بازی چشمگیرت کنی.#دکلته#مداد_سیاه</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2024 20:58:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابغه‌ها به بهشت نمی‌روند</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-fatjvjcafx2g</link>
                <description>°بوکوفسکی میگه: نبوغ، توانایی گفتن حرفی عمیق است به شکلی ساده.من، اگر بخوام پیچیده‌اش کنم و ساده نگم باید بگم؛ می‌بینمت ذوق میکنم. موهات انقدر قشنگن که آدم دلش میخواد بشینه ساعتها بهشون فکر کنه. چشماش رو ببنده و در رنگها و مدلها و اندازه‌های مختلف تصورشون کنه. مثلا سه سانتی زدی و عسلی رنگشون کردی یا آلمانی زدی و بلوطیشون کردی، یا زیتونی کردی و باب یکطرفه کوتاهشون کردی.ولی بشتر وقتها دوست دارم فکر کنم دست بهشون نزدی و گوجه‌ای بستی‌شون.پیراهن لامذهبی که تن می‌کنی، رطوبت دور یقه‌اش تو تابستون، طوری مثل کاهگل بارون خورده هوش آور میشه که حیفه به شستنش فکر کنی.لبهای سردت حروم میشن اگر بخاطرش عاشق نشی و غش نکنی و درد نکشی.ابروهای خرمایی رنگت رو هم هاشور زده و شبیه چاقو اره‌ای‌ تصور میکنم، هم با شونه بالا زده قیچی خورده و تیغ از زیرشون گذشته.اما به چشمات که فکر میکنم میبینم انقدر عمیق هست که اگر بخوام ساده از کنارش بگذرم، باید به زیبایی شناسی خودم شک کنم.و اگر نخوام پیچیده‌اش کنم و نبوغ به خرج بدم و ساده بگم، باید بگم؛ قلبت دریاست و از زیادی شمارۀ پس زدن‌هایم توسط تو، فهمیده‌ام در آن مرده‌ام.</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 02:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز آمد بوی ماه مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-gjl8s8axlmxr</link>
                <description>مدرسه رفتنو دوست داشتم.‌ روزهای آخر شهریور برای من حکم روزهای آخر اسفندو داشت و روزهای نزدیک نوروز، تداعی کننده روزهای آخر شهریور بود برام.اولین جرقه های انقلاب زمستانی که باعث دگرگونی هوای هفته آخر تابستون و ورود به فصل برگ ریزان میشه، تو دل من میخورد.انگار حزبی آزادیخواه و قائل به قیام مسلحانه، جلسات سری‌ اعضاشون رو توی زیرزمین کافه‌های دل من برگزار می‌کردند.صدای تلویزیون که به همشاگردی سلام میداد و خبر از باز آمدن بوی ماه مهر، ماه مدرسه میداد، برای من مثل اذان مغرب موذن زاده اردبیلی دم افطار، شادی‌آور بود.چنان ذوقی برای مدرسه رفتن داشتم که مادری برای وضع حمل نوزادی که پس از سالها اجاق کوری خدا بهش عنایت کرده‌ داره.به قول میکل آنژ؛ من زنده به چیزی هستم که دیگران از آن می‌میرند.دور بودن فاصله بین خونه تا مدرسه یکی از بهترین عنایات خدا بود به منی که تمام طول راه رفت رو تنها و پیاده گز می‌کردم و مسیر برگشت رو گاهی با هومن.سر هر زنگی، چنان محو کلام و اطوار و حرکات معلم می‌شدم که هنوز یک نماز با اون حضور قلب و توجه نتونستم بخونم.شدت علاقه‌ام به درس و کتاب و مدرسه با نمراتی که دوره دبیرستان کسب میکردم همخونی نداشت. میزان تلاشم هم. آخرش هم هیچی نشدم.چه ایرادی میشه گرفت به کودک نابلد راه نرفته‌ای که لابلای جملات سخت و زمخت حساب و جبر و مقابله و هندسه و شیمی و فیزیک و زیست گیاهی و جانوری، دنبال راهی برای دور زدن فاصله و کمتر کردن شیب اقبال و سرعت بخشیدن به واکنش نگاه و نرم کردن دل یار و قلمه گرفتن از چشماش میگرده؟</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 01:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل، چراغ قوه، شاه مقصود</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%AF%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%82%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D9%88%D8%AF-m3vjveloqr2k</link>
                <description>°مثل آدم تازه گرمابه دیده، از لابلای دم گرم آب ظاهر شد. راه رفتنش، خبر پیش‌بینی بارون بود واسه هفته آخر شهریور و اول مهر. لحنش لطیف، بوی گل محمدی تازه چیده میداد و تنش، زحمت به یه پیراهن بلند و گلدار سفید و صورتی روشن داده بود و سرش رو شونهٔ یه روسری قواره دار چلواری. درو باز کرد و تعارفم کرد داخل.درست شبیه مادر آدم که از اون دنیا میاد تو خوابش.بفرمایی به چایی که آورده بود زد و گفت: سر شب دوره افتادی!گفتم: چراغ خونه‌ات روشن بود گفتم بیام شب نشینی.نشست، گیپور سفید استخونی لبه دامنشو با دست گرفت و کشید روی قوزک پاش و نوک نخ سبزی که دستش بود و با لبش تر کرد و دونه‌های شاه مقصود تسبیح پاره شده‌اش رو به ترتیب قد سوا میکرد و مینداختشون تو تن نخ.گفتم: دلم تنگ شده. پامو میزنه. گفتم بیارم تن بزنی که اگر اندازه‌ات شد تو برش داری. دست نخورده‌ است، حیفه نو بمونه، کهنه نشه.گفت: من هرچی برام کوچیک میشه، جمع میکنم، سر سال میدم به مستحق.پریدم تو حرفش و گفتم: دلت مال من. اصلا با دل خودم طاق میزنم. یه چراغ قوه هم سر میدم. چی میگی؟هیچی نگفت.گفتم تو چرا؟ تو که وضعت خوبه. نماز خونی، شعر بلدی، تازه سوزن دوزی و خیاطی هم بلدی. ساسونش رو باز کنی اندازه ات نمیشه؟ گفت: انقد زهوارش در رفته که کوک نمیخوره‌. قیچی بزنم بهش میشه مثل این تسبیحی که توی دامنمه.گفتم حرف حسابش چیه؟گفت: حرف ناحساب نمیگه، من دستم تنگه، بر نمیام از پسش.آهی کشید و گفت: نقل این حرفها هم نیست. ما اخلاقمون بده دیگه سنمون از ناز کشی گذشته. شیرینی‌مون گذشت، تلخ شدیم.سرشو بالا آورد و دو سر نخ سبز توی دستش رو با دندون گره زد و پرسید: حالا اینکه گفتی با هم عوض کنیم و راست گفتی دیگه؟#مداد_سیاه #پاییز_داره_میاد</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 00:31:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست هفت چنار</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA-%DA%86%D9%86%D8%A7%D8%B1-nacmbbfyht8k</link>
                <description>از این دنیا به فلسفه، هنر و ادبیّات پناه ببرید. زیرا تنها در این سه عرصه می‌توانید با جهان با آن شکلی که باید باشد ولی نیست روبرو شوید.پادکست «هفت چنار» روی تمام اپهای پادگیر با جستجوی نام هفت چنار قابل دسترسی است.https://castbox.fm/va/6009093</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2024 01:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از حیاط تا پشت بوم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D9%85-lsucoofpnnxy</link>
                <description>دوست دارم اگه یه روزی اتفاقی تو خیابون دیدمت، اومدی جلو و پرسیدی: «شناختی منو؟» خودمو بزنم به اون راهی که تو قبلا می‌رفتی و بگم: «نه، بجا نیاوردم». تا تو بیشتر از خودت حرف بزنی. میخوام بدونم چه نشونه‌هایی میخوای بدی تا خودتو به یادم بیاری.راه می‌افتم باهات، سبد خریدتو از دستت می‌گیرم تا برات بیارم. گرمای انگشتات هنوز روی دسته زنبیلت مونده. کاش لب آدم کف دستش بود.تو شروع می‌کنی به حرف زدن؛ از خودت میگی و از من می‌پرسی، از کسب و کارم سوال می‌کنی و من، آرزو میکنم خیابونی که توش داریم راه می‌ریم هیچوقت تموم نشه.می‌رسیم به باریکی خیابون که چنار بزرگی معبرش رو تنگ کرده، مثل عمود خیمهٔ خاطرهٔ تو توی دلم. راه میدم تو اول رد بشی، بعد من. مثل قدیما که می‌افتادم دنبالت.میذارم چند قدم بری، بو می‌کشمت، تو هنوز بوی آدامس لاویز میدی.دخترها رو می‌بینی با روپوش مدرسه، دست تو دست پسرا. میخندی میگی: خوشا دورهٔ ما. نمیدونم بگم خوشا به حالشون یا بگم بدا به حالشون. تو یادته مدام رو پشت بوم بودی تا منو توی حیاط دید بزنی؟به یادم میاری که دور مهرهٔ پشت شناور کولرو، تفلون نمی‌پیچیدم تا هر روز آب پشت بومو برداره و به هوای تعمیرش برم بالا تا بتونم تو رو از تو حیاط نگاه کنم.کتاب دستت می‌گرفتی و دور حیاط می‌چرخیدی و بلند بلند درس می‌خوندی. یه روز کتابو گذاشتی روی تختِ کنجِ حیاط، روسریتو برداشتی، انگار گل سرت شل شده بود. کلیپستو باز کردی، موهات مثل بهمن از روی سرت ریخت رو شونه‌هات، تا پشت کمرت رسید، با موهات دل من هم هری ریخت پایین.پشتت به من بود، کلیپستو با دندون گرفتی و دستاتو انگار بختک رو دوشت باشه و بخوای خفه‌اش کنی، حلقه کردی دور موهات، نفس من هم باهاش گرفت، چند دور پیچوندیشون دور هم. انقدر ظریف و با حوصله اینکارو می‌کردی که انگار برای همین کار خلق شده باشی، موهاتو گره زدی، چون پشتت به من بود ندیدی دلمو لای موهات، کلیپس زدی و دست آخر روسریتو کشیدی سرت. کتابتو برداشتی و راه افتادی. یک آن چشمت افتاد به من. مثل سگ ترسیدم، نشستم رو زمین، منتظر بودم داد بزنی مادرتو صدا کنی.چند دقیقه گذشت، صدایی نیومد، سرمو آوردم بالا ببینم دیدی منو یا نه. دیگه نبودی، دم پایی‌ات جلوی در بود و عطرت تو هوا.تو میفهمی پرت شدم تو بیست و پنج سال پیش. با دست می‌زنی به پهلوم و میگی: «کجایی؟ بگو، بوتاکس زدم، دیگه اخمت نمی‌کنم.» دوباره میخندی.هنوز خنده‌هات صدای شرشر بارونه برام.من میگم: یگان ضد شورش دلت بود ابروهات. یاغی میشد دلت اگه چشمات وا می‌دادن. اخم میکردی دلت حساب ببره، نه من.دم در یه خونه می‌ایستی، میگی من اینجا می‌شینم. دست دراز میکنی سبدت رو از دستم بگیری و میگی: بده من. دستت درد نکنه از نفس افتادی. میخندی و میگی: راه که افتادیم انقدر پیر نبودی.من تو دلم میگم: من حافظ نیستم جوان برخیزم، من کنارت خودمو تموم میکنم، جوان هم بیام، پیر برمیگردم.سبدت رو از دستم میگیری و میذاریش زمین، دست دراز میکنی دست بدی باهام. من مثل سامورایی‌ها که بعد از افتادن دو نیمه جداشدهٔ تنشون از هم، تازه می‌فهمن از کجا خوردن، مات نگات می‌کنم.تو میگی: دست بده باهام، من عادت دارم موقع خواب، دستمو بذارم رو دهنم. نفستو جا میاره.من میگم: قبلنا با راه نیومدن می‌کشتی، حالا کلی راه اومدی باهام. نیشترت کند شده یا قصد کشتن نداری؟نمیخندی، دستتو پس می‌کشی، میگی: تو خوبه صدات خدا دلش نمیاد ردت کنه، دعا کن برام.اینبار دیگه باخت نمیدم. دستت رو میگیرم، می‌پرسم: چی بخوام برات؟کلید از جیب مانتوت در میاری میندازی تو قفل در. میگی: یاد گرفتی دیگه، سر بزن بهم.من میگم: اگه اومدم پیشت، حرف بزن باهام.تو میگی چی بگم؟من میگم: هرچی. حرف بزن فقط. نکنه ندید بگیری منو انگار نه انگار دوستم داشتی یه روز. من یه بار کشته شده‌ام.تو میخندی و میگی: صد بار دیگه هم جا داریم.می‌ری تو و درو پشتت می‌بندی.تو هیچ عوض نشدی. فقط شیوه کشتنت عوض شده. قبلا با اخمت می‌کشتی و بی محلی کردنات، حالا مسموم میکنی با نفسات که نشسته رو دسات.چند قدم میرم عقب، به پنجره خونه‌ای که رفتی توش نگاه می‌کنم و به استقامت ستونهای سقفی فکر می‌کنم که نفسهات رو تاب میاره و روی زمین آوار نمیشه..من اگر یارت بودم، اگه هم بالینت بودم، فقط به بوییدن رد دستت روی دیوار حیاط تا پشت بوم تابم میکشید، بیشتر نه.میخوام برگردم، اما پاهام تموم شده‌اند</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 01:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشرف، لیلا، علاالدین</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-vpbljqqrkcih</link>
                <description>اسم خاله‌ام تو شناسنامه زینبه اما شمسی صداش می‌کنن.خودش می‌گفت بچه که بودم زن‌داییم به مامانم گفت اسم این بچه رو عوض کن، ستم کش میشه ها. مادرم حرف زن برادرش رو گوش گرفت و اسمم رو به شمس الزمان تغییر داد تا اثرات اندوهناک اسم زینب، دامنم رو نگیره.من از اونجا یاد گرفتم که تو اسم آدمها، بگردم دنبال سرنوشتشون. غالبا هم مطالعاتم درست از آب در می‌اومد. مثلا سرنوشت همون خاله‌ام هیچوقت آفتابی نشد.عموی بزرگم بچه اول خونواده بود، احترامش واجب بود و اطاعتش لازم. چون اسمش کیومرث بود، همنام اولین پادشاه شاهنامه.از سرنوشت دو تا عموی دیگه‌ام چون رفت و آمد زیادی باهاشون نداشتیم، بی‌خبرم.اسم عمه بزرگه‌ام آسیه بود، همنام همسر فرعون. زنی عفیفه بود و زحمتکش. اما اسم شوهرش فرعون نبود، محمدرضا بود، یه زورگوی بی‌مسئولیت که فکر میکردم چون همنام شاهه، می‌تونه فرعون عمه‌ام باشه.عمه‌‌ وسطی‌ام اسمش اشرف بود. موهای صاف و بلندی داشت و قشنگتر از بقیه بود. با هیچکس نمی‌جوشید و زبون محبت نداشت. دلش از سنگ بود انگاری. چون هم اسم خواهر شاه بود، خونه آپارتمانی و شیک و بزرگش تو سلطنت آباد تهران رو ربط داده بودم به اسمش.عمه کوچیکه‌ام هیچوقت شوهر نکرد. موهای فر و پُر سیاهی داشت و چشمهای درشت قهوه‌ای. بچه آخر بود و شده بود عهده‌دار رتق و فتق زندگی پدر و مادر پیرش. همه بار خانواده رو دوشش بود. از پخت و پز و رفت و روب و شست و شو بگیر تا رسیدگی به نوبت آب و هرس و چیدن میوه درختهای باغ. آخر هفته‌ها همهٔ فامیل به دلگرمی حضور عمه لیلا که یک تنه از پس پذیرایی یه لشکر برمیاد، می‌رفتن ده خونه آقاجان.عمه لیلا عقل درستی نداشت، بقول اهل ده، دیوونه بود. اما با همین عقل ناقصش شیرازه خونواده بود.نظامی خوندم و فهمیدم لیلا، اسم زنی‌ست که عاشقه.از عمه لیلا فهمیدم، عاشق‌ها دیوونه‌اند.از عمه لیلا فهمیدم دیوونه‌ها موهای فر دارند و عاشقها از اونجا که هیچ‌چیزی رو مثل موهاشون که همیشه پریشونه، نمی‌تونن پشت گوش بندازند، دیوونه‌ اند.از عمه لیلا فهمیدم، دیوونه‌ها اگر نباشن، باغها خشک می‌شند و خونه‌ها خراب. و آدمها وقت پیری از تنهایی، زمین‌گیر.عمه لیلا آخرین بچه‌ای بود که از دنیا رفت و من باز فهمیدم لیلاها خیلی داغ می‌بیند.اسم پدربزرگم احد بود. من &quot;لم یلد و لم یولد&quot; سورهٔ اخلاص رو ربط دادم به لیلا و فهمیدم: عاشق‌ها از همه دنیا بی‌نیازند. صمد اند..راستی، من هم موهام مثل عمه لیلام فره و عاشق هر زنی که شدم، موهاش شبیه عمه اشرفم بود.اسم بابای خودم علاءالدین بود. من هم چراغ جادوش.این چراغ جادو، توی دلش یه غول‌ قلّابی داره که بجای برآورده کردن آرزوی مردم، خودش یه آرزو داره. آرزوی داشتن دختر ورپریده‌ای که گل سرشو هر شب جا بذاره توی جیب قبای بابای نازک دلِ دختر لوس کنش و هی شور بندازه تو دل باباش که نکنه گیس از شبق مشکی‌تر دخترک افسونگر شهرآشوب چین چین دامن ابرو کمون ماه طلعتش افشون بشه و دل از جیگرگوشهٔ مردم ببره.غولی که با نوازش هر نگاه خستهٔ خیس از غمی، از ته زندون تنگ و تاریک چراغ سر می‌کشه بیرون و دستهای زمخت و آبیش رو با اشک چشمش تر می‌کنه تا مسح بکشه به سر و پای هر قامت بسته به دو رکعت نماز درددل.غولی که روش نمیشه بگه حاجت روایی بلد نیست.نگفتی! تو اسمت چیه که یادت آسمون قرمبهٔ چشمامه و بوی تنت، قابلهٔ واژه‌های قلمم؟</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 18:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک بیمه فروش</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-osa6fikuw4wd</link>
                <description>°دختری که در دفتر بیمه روبرو کار میکرد، صورتش زیبایی ملیحی داشت. نمیدانستم به چه صورتی می‌گویند ملیح، اما گردی صورت و ابروهای کوچک و تمیز و چشمهای بادامی همیشه خندان و برّاق از سیاهی بسیار و موهای مشکی و لخت فرق از بغل و از زیر مقنعه روی پیشانی دویده و لبخندی که پشتش یک بدجنسی کودکانه پنهان داشت، تنها واژه‌ای را که در ذهنم می‌دواند، ملیح بود.یکروز کلی با خودم کلنجار رفتم، با تشر به خودم گفتم دیگر بچه نیستی، خیر سرت مرد شده‌ای، بیست و دو سالت شده، یا مرگ یا مصدّق. برو همه چیز را اعتراف کن.همه جرأتم را که پیشتر لای ورقهای هشت کتاب و پاکتهای باز شده فال حافظ گذاشته بودم تا مثل گل، خشک شوند جمع کردم در دلم و از اتاق فکرم که شبیه اتاق مادر و کودک فروشگاه‌های زنجیره‌ای است یک بهانه برداشتم و خودم را رساندم پیشش.بجای مقنعه مشکی، روسری سفید سرش کرده بود. ملاحت صورت دختری که در دفتر بیمه روبرو کار میکرد، حالا شبیه خط کشی عابر پیاده وسط یک خیابان شلوغ، امن هم شده بود. عزمم را برای مرگ یکبار شیون یکبار، برای یا رومی روم یا زنگی زنگ بودن و برای دل به دریا زدن، جزم کردم.نگاهم را از زمین برداشتم تا مثل زیر سفره‌ای پهن کنم روی صورتش که برق سرخی رژ لبش چشمم را زد. به گمانم برایش هما هستم و روی شانه‌اش نشسته‌ام. که همان لحظه پنکه رومیزی چرخید و بادش روسری اش را از سرش انداخت. من هول شدم و زبانم همانجا گرفت و از بالای کوه شانه‌هایش پرت شدم ته دره چشماش.فکر کن پیرمردی پارکینسونی با واکر، دارد از خط کشی عابر پیاده یک خیابان یکطرفه شلوغ رد می‌شود که یکدفعه چراغ قرمز میشود و همان لحظه ترمز یک کامیون حامل کالاهای اساسی می‌برد و چرخهایش پیرمرد را می‌دوزد به زمین.#گروگانهمایی که پرواز بلد نیست.#مداد_سیاهآیا حقش نیست خیابان را به نام پیرمردی که بی‌دفاع‌ترین کشته‌ آن حادثه ناجوانمردانه بود نامگذاری کنند؟#سر_میشکند_دیوارش#در_زلف_چون_کمندشاسمم یادته؟ یا از اون خیابون اثاث کشی کردی رفتی؟#سرها_بریده_بینی</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 06:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نئو دارالفنون</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D9%86%D8%A6%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%86%D9%88%D9%86-ez1c1n1piexr</link>
                <description>من هر روز دلم برای خدایی که می‌توانست خود را با تو به من بشناساند، تنگ می‌شود.تا جایی که یادم هست من همیشه ساعتهایی که هوا تاریک بود عاشق می‌شدم. و چون دائماً در جستجوی عشق بودم و پشت سرش حرکت می‌کردم، رنگ روسری، دنباله موهای سیاه و قهوه‌ای فر بیرون زده از زیر روسری، ژاکت و خط بو را بهتر از ادا اطفار چشم و ابرو می‌شناسم.اگر  زبانشناسی می‌خواندم و در آن به استادی می‌رسیدم، گرایش جدیدی با عنوان زبانی که آدمها با دهانی که پشت سر دارند و با آن حرف می‌زنند، ابداع می‌کردم و اگر کارشناس خط می‌شدم، رشته گیسو شناسی را جزو لاینفک تحصیل در مقطع دکترا اعلام می‌کردم.در دانشگاه ادیان، از میان دانش آموختگان طراز اول شعر و فلسفه و نقاشی، دانشجو می‌گرفتم برای رشته الهیات چشمهای پف دار.مهندسین عمران را می‌فرستادم برای صاف کردن آب بندهای چشمهای نازکی که در صورتهای استخوانی اسیر شده اند.رشته‌ای در معماری اضافه می‌کردم برای ساخت محراب‌هایی با طرح مقرنس ابروهای هشتی که همیشه اخم دارند. تا مسلمانی حین نماز، حضور قلبش از دست نرود.و اگر رییس اداره تأمینات بودم دختری کم حرف که فارسی را با لهجه ارمنی صحبت می‌کند و ژاکت بافتنی قهوه‌ای سوخته با طرح گیسو به تن دارد و شال نخی نخ نمایی سر می‌کند که از روی موهای تازه آب خورده سرش سُر می‌خورد و روی دوشش می‌افتد و موهای فر پر پشتی دارد که دهان پرحرفشان را با سنجاق سری نارنجی پررنگ‌ به زور می‌بندد و خط بوی تن و مویش حین پیاده شدن از پله‌های اتوبوس مثل ساقدوشهایی که لباس فرشته پوشیده‌اند و دنباله طولانی دامن عروس را حین راه رفتن از روی زمین بلند می‌کنند، زیبایی ناز موقّرش را با غرور همراهی میکنند را به جای خودم می‌گذاشتم و استعفایم را مستقیم می‌دادم به دست شاه و بعد بدون فوت وقت می‌رفتم کمیته مشترک ضد خرابکاری و خودم را معرفی می‌کردم تا همان دختر استنطاقم کند.اگر فقیه می‌شدم، کسانی را که باور دارند آفرینش کار انفجار است نه خدا، به جرم ناشنوایی و عدم توجّه به صدای سلام کردن زن محبوبشان حدّ می‌زدم.امّا هرگز نمی‌توانستم مبلّغ هندوی خوبی برای ترویج آیینی باشم که می‌گوید آدمها پس از مرگ دوباره در قالب جدیدی به دنیا باز می‌گردند و زندگی جدیدی پیدا می‌کنند. چون خودم بعد از آشنایی با تو تمام شدم.رنگ چشمهایت را نمی‌دانم اما تار به تار، موهایت را به اسم کوچک می‌شناسم.#از‌من‌نپرس‌خونه‌ام‌کجاست#سراغ‌خودتوازمن‌نگیر</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 06:34:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنها همه کاره‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%B2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-f5awjols5x9u</link>
                <description>°رفو کردن لباسهایی که از بس شسته شده‌اند بافتشون ضعیف شده یا به جایی گیر کرده و پاره شده‌اند،قیچی زدن به تن‌پوشهای تنگ و کهنه شده و وصل کردنشون به هم برای دوختن تن‌پوشی جدید،درست کردن غذا با سر هم کردن هر چه که در آشپزخانه یافت میشود،وسواس در گردگیری از کنج و گوشه‌هایی که مردها حتی به ذهنشان خطور نمی‌کند در خانه وجود داشته باشد،همان امانتی‌ست که آسمان بارش را نتوانست کشید و لاجرم قرعه‌اش را بدون فال به نام «زن» زدند.در جمله اول بجای لباس، &quot;دل&quot;در جمله دوم بجای تن‌پوش، &quot;خاطره&quot;در جمله سوم بجای غذا، &quot;زندگی&quot; و بجای آشپزخانه، &quot;دلشان&quot;در جمله چهارم بجای گرد، &quot;خستگی&quot; و بجای خانه، &quot;ذهنشان&quot; بگذارید.شنیده‌اید که می‌گویند اگر زنبورهای عسل بمیرند و منقرض شوند، بشر بیش از چهار سال نمی‌تواند دوام بیاورد و حتی طبیعت هم نابود می‌شود؟زنبورهای عسل، اگر زنها بیمار شوند، می‌میرند.#روز_جهانی_زن_مبارکآدمها به مردهایی که از پس انجام کارهای زنانه برمی‌آیند، دیوانه می‌گویند.#مداد_سیاهروز زن بر زنهایی که هنوز عاقل نشده و مردهایی که دیوانه‌اند، مبارک.</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 06:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میوه بیرون زده از باغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-janzv4wm3klz</link>
                <description> لال شویم اگر جز حق بر زبان جاری کنیم؛ انقد خوش رنگ و لعابید و وجیه که کسی نداند گمان میکند خدا حین غربال خاک بهشت، دماغش خارش گرفته و رو که برگردانده، عطسه‌اش را توی صورت شما زده. خوش الحانی زیر و بم صدای هزاردستان حنجر دُرفشانتان چنان وجدی به جان آدم می‌دواند که حاضرم به سر مبارک قسم بخورم پناه بر خدا خود داوود پیغمبر اذان و اقامه زیر گوشتان گفته. چشمم کف پایتان، بالا بلند و خوش تراش و گل اندام چنانید که یوسف کنعان، آنهم اگر مجال از ملائکه ربوده باشد، برای عمارت شمس العماره وجودتان، رخصت آجر بالا انداختن نصیبش شده باشد. دست مشاطه اگر پیوستگی ابروها را مثل کرکهای روی گونهٔ آفتاب عذارِ صورتت که خیرندیده نمی‌دانم چگونه دلش آمده دست به آن صورت مثل هلوی شندآباد بزند، با بند بر می‌داشت، دیگر شق القمر را زندیقی، شکّ در دل نمی‌ماند. نام ما را که هیچ، سلاممان را حتی با انبر هم از زمین برنمی‌دارید. انگاری آفتابه‌دار مستراح ابلیس رفیق جینگمان باشد و بت تراش مکّه پدرمان.  پشت ارسی‌های باز پنج‌دری که می‌نشینید، زیبایی‌تان می‌شود میوه بیرون زده از باغ. ما هم چشممان هم مستحق است هم مسکین و هم ابن السبیل راه دشوار خواطرخواهی‌تان. چراغی که به خانه دل ما رواست ولله که به مسجد چارقدتان حرام.حکم آن بود که گفتیم و لابه آنچه شنیدید والسلام</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 01:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح-پنجره-خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Medad_syiah/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-apurd3ncf4ro</link>
                <description>.بعضی دخترها را دوست دارمدنیای مرموزی که هیچ رازی در آن نیست دارند را دوست دارمقصه‌هایی که برای هرچیز ساده‌ دور و برشان می‌سازند را دوست دارماسمهای بی‌ربطی که روی تمام چیزهای دور و برشان می‌گذارند را دوست دارمدلسوزی‌های خنده‌دارشان را دوست دارمآرزوهایی که چون دست نیافتنی هستند در دلشان دارند را دوست دارموجودشان در زندگی را که شبیه آبان است وسط تیر و مرداد دنیا دوست دارمتزیین کردن هر چیزی را به دستشان دوست دارمخوش آمدهایشان را دوست دارمفحش‌هایشان را هم دوست دارمخیالبافی‌هایشان را دوست دارم و به هرچه برایش خیال می‌بافند حسودی می‌کنماسم لباسهایشان را دوست دارم؛ دامن شلواری، جوراب شلواری، تور دار، پفی،…لهجه و اصرارشان بر ادای صحیح اسامی و کلماتی که فقط مال دنیای دخترانه‌شان و متعلق به خودشان است را دوست دارمخانه‌ای که از کودکی بلد می‌شوند بسازند را دوست دارممهمان دوستی و مهمانداری‌شان را دوست دارمقهر و آشتی‌های مسخره‌شان را دوست دارمبوی تنشان که هنوز بوی نوزاد از حمام در آمده و خشک نشده می‌دهد را دوست دارمگل‌سر صورتی و کفش‌های سرپنجه گرد قرمز و جوراب‌های لبه تور دارشان را دوست دارمبعضی زنها را هم دوست دارمزنانی که هنوز دختربچه‌ای در پشت استخوانهای محکم سینه دارند را دوست دارم.زنانی که قصه‌هایی برای گفتن دارند اما کم حرفند ریخت و پاشند اما جوری که انگار هر چه را ریخته و پاشیده اند تازه سر جای خودشان قرار داده‌اندزنانی که نامه دوست دارند سبدهای کوچک و کاسه‌های کوچکتر برای آشپزخانه می‌خرندموهایشان را بی حوصله پشت سر می‌بندند و بلوزشان سه سایز بزرگتر و شلوارشان چلواری و پاچه گشاد و نخ‌نماشده است اما انگشتهایشان جوهری، رنگی، گِلی یا زخم شده از سوزن خیاطیستزنانی که گوجهٔ سبزند، انار سرخ، آسمان صاف آبیاخمشان آب است و چشمشان نباتزنانی که گریه دوست دارند اما میخندند را دوست دارمزنانی که حضورشان گوشه زندگی، مثل سه تا گردالی کوچک سبز و آبی و قرمزی است که پایین تلویزیون‌های ۱۴ اینچ اگر می‌بود، قند در دلمان آب میشد که عصر جمعه‌مان قرار است پلنگش صورتی و مورچه‌خوارش آبی باشد نه خاکستری و سیاه و سفید.زنان را دوست دارم که حضورشان، نظم زندگی را از هق‌هق به قه‌قه به هم می‌ریزد.زنان را دوست دارم که منّتشان نفس راحت است که باید کشید و نازشان نان گرم که باید خرید.زنان را دوست دارم.چون صبح‌ که درِ پنجره‌ صورتشون وا میشهخورشید از از اون زاویه پیدا میشه.#مداد_سیاه</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 21:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدی که پاسبان شد</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF-hnf5pmyjucla</link>
                <description>سلام بانوسلام به ابرهای پربار و بارانزای پیشانی بلندتان.پنجره‌ها همه خیسند اما از صدای نگاه و عطر &quot;آهو فراموشکار کن &quot; نفسهایتان خبری نیست.پنجره‌ها را بسته نگاه ندارید، این هوای چله اول زمستان آنقدرها هم که پیشینیان گفته‌اند دزد نیست.شاید هم پیشتر دزد بوده و حالا توبه کرده باشد.دزد هم بود دزدهای قدیم، حول و حوش اورسی‌های بزرگ و باز هشتی اندرونی حیاطهای بیدمجنون دار خانه‌های دختر دم‌بخت دار می‌گشت و عطر تن و گیسوی آب و شانه خورده را مثل نان خشک می‌زد در آب حوض شیشه‌های رنگی رنگی پنجدری‌ها و می‌بردشان برای دلباختگان نشسته پای دیوار کاهگلی کوچه باغ منتهی به بازارچه؛ از دارا می‌زد و به ندار می‌داد.نداری هم اگر دستش بگویی نگویی به دهانش می‌رسید و چرب بود، سبیل دزد را چرب کرده و دمش را می‌دید و عطر گیسوی دست نخورده و پیراهن دکمه نبسته گیرش می‌آمد.نوبت به ما که می‌رسد آسمان که می‌تپد هیچ، دزدها هم تائب می‌شوند، پاسبانی پیشه می‌کنند و می‌شوند مستخدم نظمیه و معتمد محله.شاید گذار دزد به مسجد نیفتاده و گناهی گردن باد توبه کرده نباشد، شاید عطر نفسهایتان پیش از ما باد را واله و مدهوش ساخته که راه ما را گم کرده. شاید هم عطر نفسهای مبارکتان با ما غریبی می‌کند. یحتمل همین باشد.خاتونصدای شما چک‌چک باران است و بوی شما آن نشتری که به آهو، نافه بدان می‌ساید. حیف نیست در به روی باد ببندید؟حیف نیست عطر شما آستین سر خود شود تا راه را در مسیر اندرونی به بیرونی گم کرده و گیر کند لابلای شاخه‌های لخت از برگ خرمالوی حیاط؟حالا خرمالوها نرسند به کجا بر می‌خورد؟به حرف دل بیچاره گوش کنید:اول صبحی پیش از خروسخوان که هوا گرگ و میش است و سگ صاحبش را نمی‌شناسد پنجره‌های هشتی را از هم باز کنید، باد که -خوش بحالش- می‌آید تا نان نفحات الهی‌ را بوسه‌وار بچسباند به تنور گرم صورت تبدار و گلگونِ تازه از بستر برخاسته شما، آن شلته‌های گل درشت تابستانی‌تان را نوبت به نوبت از صندوقچه بیرون بکشید برای وارسی. که نکند خدای ناکرده بید به جانشان افتاده باشد. تن هم بزنید که مبادا از نم خیالات ما که هر شب به آنها دستبرد می‌زنند، آب رفته باشد. چند قدم هم با آنها در صحن حجره راه بروید که اگر تنگ شده جا باز کنند. سقف خانه را می‌گویم.باد که در حیاط پیچیدن گرفت، با همان شلته بیایید لب حوض برای آب زدن به صورت ماهتان. ما هم آدمیم خدا می‌داند، دل داریم. این باد دزد هم زن و بچه دارد و زن و بچه، شکم گرسنه و دهان باز.از صدای شما می‌شود ربّ باران گرفت و از عطرتان چکیدهٔ نور. تاری از گیسویتان در خم سرکه بیافتد یکجا مل میشود. ببین اگر بر سفره دل لاکردار ما بیافتد چه ها که نکند.بخل نورزید، باران می‌آید و هزینه ارسال مفت و است و مجّان. از کیسه خلیفه ببخشایید: باد که وزیدن گرفت، یقه پیراهن باز کنید و گره روسری را شل. باقی با ما.اندازه‌هایتان را نظیر عرض شانه بالاپوش و قد و بلندی دامنتان تلگراف کنید تا دل خیالمان برای قواره نازکتان تنگ نشود.حین گذار از کوی، فرصتی دست داد بند روبند باز کنید تا ابرهای محله ما نیز بارور شوند.چشممان خشکش زد و دلمان پوسید.یا حق</description>
                <category>مداد سیاه</category>
                <author>مداد سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 12:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>