<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مِدوسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Medusa</link>
        <description>یه دختر معمولی، تو چی؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:17:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2875747/avatar/fMQHTp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مِدوسا</title>
            <link>https://virgool.io/@Medusa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشوب‌زدگی شهر طاعون‌زده ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-urpd3ozim6ys</link>
                <description>به خودم نهیب میزنم که شکوه و گلایه نکن دختر! حتی جیکت هم در نیاید! اما خب کلاغ ها هیچوقت جیک جیک نمی‌کند و در نهایت لبه تیغ غروب؛ صدای غار غار وحشیانه شان آسمان شب را پاره پاره می کند. پس نمی شود خفه شد. اینکه این زندگی را دوست داری یا نداری هیچوقت برای دیگری اهمیتی نداشته و نخواهد داشت؛ در آخر هم برای خودت هم اهمیتش را از دست می دهد. همین که کنترلی روی رفتار سایر آدم ها نداری نشانت می دهد که چقدر روی زندگی احمقانه ات کنترل داری. عصبی که می‌شوی نفست تنگ می شود؟پس از کنار نابینای گوشه پیاده‌رو تاریک عبور می‌کنی و سکه ای کف دستش می‌اندازی ولی در عمق وجودت عمیقا به نابینایی اش حسادت می‌کنی؛ چه چیز هایی در دنیاست که اون هنوز ندیده و نخواهد دید. هیچوقت به هیچ چهره ای دل نخواهد بست و از گل خوش عطر رز چیزی جز لطافت گلبرگ و بوی خوش درک نخواهد کرد؛ می تواند درد و سوزش خار هارا هم به زنبور های دیوانه نسبت دهد. پس تا پایان عمر می‌شود به او حسادت کرد که پلیدی ها و رذالت های انسان ها را ندیده؛ زیبایی ها هم فرضا اگر زیبا باشند، بروند به درک.اما این وسط نظر آدما ها چه می شود؟ چه برداشتی باید از منظره زشت زندگی ما در لجن داشته باشند؟ سوال احمقانه ایست. اصلا مگر باید برداشتی داشته باشند؟ آنها هم با زیبایی و زشتی هایشان بروند به درک. من هم می روم به درک. در حال اهمیت دادن به اوپرای کلاسیک زندگی مردم عادی بودم و خودم را با چک محکمی که ردش کبود شد و حتی در استخوان هم فرو رفت بیدار کردم. آه که چه تراژدی های جانسوزی دارند که می شود پا به پایش گریست؛ اگرچه اثرش کمتر از فیلم غمگین در سینما نیست؛ کمی از آن کسل کننده تر است؛ درد های بیشتری به خودت تزریق کنی که درد های اصلی ات را فراموش کنی؟ جسارتا مگر مازوخیسم داری؟ بیماری چیزی هستی؟ بنشین و رنجت را بکش دلقک جان؛ درد که این حرف هارا ندارد. اصلا چرا خودت را نمی کشی؟</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 23:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما آدم های خوبی نیستیم، عزیزم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-udruhh6zmjhc</link>
                <description>اگه با کل دنیا مشکل دارم و با آدما نمیتونم کنار بیام؛ شاید مشکل از کل دنیا نباشه. یعنی، اگه بقیه دو رو ان؛ شاید چون منم بعضی وقتا دو رو ام. اگه فکر می کنم فقط یه متظاهر کثیفم و سعی می کنم نشون بدم که احساسات آدما رو درک می کنم [با اینکه در عمل احساس همدردی نمی کنم] و این نقش رو اونقدر خوب بازی می کنم که خودم هم تا تو نقش ام باورم میشه؛ خب شاید به خاطر همینه که کسی احساسات خودمو درک نمی کنه. شاید هم بین حرف های من و بقیه سه لایه رمزِ ویژنر باشه، فقط سر تکون میدیم که انگار همو می فهمیم ولی در عمل فقط قصد داریم طرف مقابلو بگیریم تو مشت مون. اگه کاریزماتیک رفتار می کنم و شنونده خوبی ام؛ شاید چون ته دلم با حرف های طرف مقابل صاف نیست؛ کسی حرف های انتزاعی مو متوجه نمیشه. شاید اونقدر تظاهر کردم که بقیه با خود واقعیم غریبه شدن، یه منِ افسرده که دلایل فلسفی پشت افسردگی ش داره.شاید همین رفتار آینه وار من باعث شده بقیه رو هم به آینه های خودم تبدیل کنم. همیشه گفتم آرزو دارم یه نفرو توی دنیا پیدا کنم که عین خودم باشه؛ ولی شاید هیچوقت این آرزو از ته دل نبوده، چون من از خودم می ترسم. همه مسائلی برای پنهان کردن دارن ولی من همه چیز رو به کثیف ترین نوع ممکن پنهان می کنم؛ اینطوری مدیر و لیدر و سردسته میشم. هیچکس نقص هام رو نمیبینه؛ واضح ترین نقص هام رو هم طوری باهاشون برخورد می کنم که بقیه منو به عنوان اسطوره صداقت میشناسن. همه میگن کاش همه ی دنیا مثل من بودن. ولی من از تصور دنیایی که کارخونه هاش روزی چند تا مثل منو تولید کنه وحشت دارم. ولی از یک دنیا پر از تو، بیشتر وحشت دارم.هر تظاهر به حماقتی که می کنم یک نیت کثیف پشتشه، اگه تو بازی با کارت پاسور، دست خودمو رو می کنم یا کارتو یه جوری میگیرم دستم یه اگه یکی دید حس کنه کشف بزرگی کرده؛ این یک تله‌ست. همیشه تو شطرنج زود چند تا مهره رو از دست میدم؛ ولی دلیلش اینه که سعی دارم به ضعیف بودن تظاهر کنم. و بعد؟ من یک مار ام؛ یک افعی. نیش می زنم. یک ضربه کشنده. دلیل برق زدن دندون هام موقع لبخند؛ زهریه که روی اون ها رو پوشونده. وقتی دارم زور می زنم لبخندمو مهار کنم؛ سعی دارم یک آدمو مسخره نکنم؛ تحقیرش نکنم؛ حتی شاید نفرت درونی مو بهش نشون ندم. پس من آدم صادقی نیستم؛ فقط بلدم که کدوم واقعیت ها رو بگم و چطور به ذهن یک نفر جهت بدم. آره، من بلدم با آدما بازی کنم، عزیزم.پس تقصیر خودمه. پس من مجازات کار های تو ام و تو مجازات کار های من. اگه تو ارتباط با یه نفر شکست خوردم، به خاطر اینه که بازی رو خوب بازی نکردم. حتی شاید هرکسیو که دوست داشتم؛ دوست داشتنم بدون خُرده شیشه نبوده. به خاطر همینه که هرکسی که واقعا بدون هیچ خُرده شیشه ای دوستش داشتم هم برام دست نیافتنی بود؛ چون خُرده شیشه هام توی روحم جاودانه شدن. شاید آدما نفهمن و متوجه شون نشن، ولی احساساتِ آدما از این خُرده شیشه ها خراشیده میشه و خودشون هم نمیفهمن چرا دارن از من فاصله می گیرن.پس اگه زیر نور ماهِ کامل، نمیرم باهاشون قدم بزنم، از ترس این نیست که تو سایه بهم خنجر بزنن، دلیلش اینه که من یه گرگینه ام. یه هیولای ترسناک تو عمق وجودم زندگی می کنه که میتونه کاری کنه در موقعیت مناسب هر بلایی سر یک نفر بیارم. اگه شیک می پوشم و شیک رفتار می کنم؛ دلیلش اینه که دارم موها و دندون های اون گرگ درون رو مخفی می کنم.آدما حوصله مو ندارن؟ قطعا تقصیر خودم بوده؛ چون در لحظه ای که بهم احتیاج داشتن فقط تظاهر می کردم که باهاشون همدردی می کنم. پس اگه زخم های روحم هنوز باز ان، به خاطر اینه که تو دوئل شکست خوردم، فقط یه آدم کثیف دیگه تونسته تو بازی خودم شکستم بده. اگه یه موجود لعنتیِ خاص ام؛ به خاطر اینه که هم باطنم متفاوته و هم نقشی که بازی می کنم. بازی تموم شد، شما ها بردین؛ من هنوز به سطح شما نرسیدم. پس فقط من نیستم که در حال توطئه کردن علیه بقیه ام؛ همه مون همینیم عزیزم.تئوری توطئه طنز: پرنده ها واقعی نیستند.</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 23:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئاتر ابزورد، غرق شدن در سیاهی.</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-tp6qgv26pmvh</link>
                <description>شنا می کنم. هیچ نوری نمی‌بینم؛ تا شعاع چند مایلی هیچ اثری از نور نیست، نه فانوس دریایی و نه ماه؛ نه حتی خورشید. نمی دونم دارم به کجا میرم؛ فقط می دونم که نمی خوام اینجا باشم، پس شنا می کنم. فریاد می کشم: «کمک!»صدام به هیچ جا نمیرسه؛ هیچکس اون اطراف نیست که کمکم کنه، در حقیقت وسط یه اقیانوسِ سیاه گیر افتادم. «کمــ...» آبِ شور میره توی دهنم؛ آب خیلی شور. نفسم بند میاد؛ انگار یهو با یه شوک مواجه شدم. نمی دونم باید چیکار کنم؛ قبلش هم نمی دونستم باید چیکار کنم. حتی نمی دونم بعدش باید چیکار کنم؛ بعد که رسیدم به ساحل. اصلا کدوم ساحل؟پس شنا نمی کنم. آروم دارم میرم زیر آب؛ اون پایین تاریک و تاریک‌تر میشه؛ سیاهی اون پایین غلیظ‌تره؛ خالص‌تره. تنها موجودی که درخواست کمکم رو جواب میده یه هشت پاست. هشت پا با هر هشت تا پاش، دوتا پای منو محکم می‌گیره و منو می کشه پایین. لعنتی. وقتی دارم میرم پایین درد و سوزش ریه هام باعث میشه به پشیمون شدن هم فکر کنم، ولی گزینه ی خوبی نیست. وقتی داری می‌میری بدنت همه ی تلاشش رو می کنه که زنده نگه ات داره. اما صبر کن، اگه نخوای زنده نگه ات داره چی؟با خودم مشغول جنگ میشم، که به سمت بالا شنا نکنم؛ هشت پا هم ولم می کنه، خودم آروم میرم پایین و پایین‌تر. غرق شدن احساس متفاوتیه؛ شنیده بودم وقتی داری غرق میشی حس می کنی دارن به همه ی نقاط بدنت سوزن فرو می کنن؛ سوزن های داغ. به هر حال، خودم تجربه ش کردم؛ راست می گفتن، ولی نحوه توصیف شون ایراد داشت. غرق میشم. تئاتر تموم میشه و همه پا میشن دست میزنن. تئاتر ابزورد.</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 20:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور | وقتی آینده ت رو هواس چه احساسی داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B3-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-hu3av03ahe4t</link>
                <description>صبح اولین روز مهر ماهه. میرم مدرسه و هیچ خبری نیست پس برمیگردم. کتاب تستی که دیروز گرفتمو باز می کنم که یهو یادم میاد قراره دروس عمومی برگرده به کنکور. استرس از بالای موهای سرم تا نوک انگشتای پامو می گیره. خب حق دارم نگران آینده م باشم، نه؟آینده ای که دست یه مشت نفهمه. نماینده های مجلس باید درباره ی اینکه چه بلایی سر منه دانش آموز میاد تصمیم بگیرن؟ خب اونا هم که با مافیای کنکور میریزن رو هم و تهش همه شون با جیب پر از بازی میرن بیرون. اونا که دلشون برای ما نسوخته؛ چرا وقتی فقط چهارسال تاریخ مصرف دارن همه ی سودشون رو نبرن؟ و این فاجعه ی کثیفیه. دلم برای خودم و هم نسل هام می سوزه؛ ما داریم پای نفهم بودن یه عده ی دیگه می سوزیم، اگرچه یه عده هم پای نفهم بودن خودشون می سوزن و نوش جونشون.حقیقت رو بگو، حتی وقتی صدات می لرزه.و حقیقت اینه که ما بازیچه شدیم، خواسته یا ناخواسته یه عده مارو بازیچه ی دست خودشون کردن و دارن به آینده مون تبر میزنن. فرض کن من که هدفم کنکور زبانه بشینم براش تست عربی و دینی بزنم، با کتابایی که مجبورم بخرم فقط شکم یه مشت حرومزاده رو سیر کردم و خودم گشنه موندم! چرا باید تصمیمی گرفته بشه که سودش مستقیم بره تو جیب یک اقلیت؟حالا من اینجا ام تا با صدایی در حال لرزش، صدای هم سن هام بشم؛ هرچند بی فایده؛ چون ویرگول جای عمل نیست. ایمیل زدن به سایت شورای نگهبان و شرکت تو کمپین های «نه به بازگشت دروس عمومی به کنکور» و امضاء جمع کردن براشون هم بخش دیگه از تلاش های منه؛ این فکت (In fact) همه ی سعیم رو می کنم که یه روز نگم تلاش نکردم، تو هم اگه دوست داری یه بخشی از سعی ت رو کرده باشی که یه روز نگی کاش یه حرکت فرهنگی برای مقابله با اون ظلم ایجاد می کردم؛ یه کامنت بذار؛ کافیه بگی «ازت حمایت می کنم».</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 09:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انبار باروت یا دریای بنزین؟ | چند روز با سوالِ «ارزش من چیه؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%B2%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-igmrd09jrosf</link>
                <description>روز ها به طرز مزخرفی آهسته می گذرن. هنوز هم کار می کنم. این روزا فشار روحی زیاد بهم وارد میشه؛ اونقدر که سرِ کار از خودم و کارم متنفر میشم و تو خونه از خودم و خانواده م. امروز مامان می گفت «بابات میگه اگه درس می خوندی همون ماهی یک تومنو خودش بهت می داد.» سر تکون میدم؛ میگم «بابام حرف زیاد میزنه.»و من نمیتونم وزن اون پول رو تحمل کنم؛ پولی که رو هر یک ریالش منت باشه. من نمیتونم اون منتو تحمل کنم؛ علاوه بر اون، هویتمو با پولِ ددی عوض کنم؟ من اونی نیستم که یه تومن بگیره و بشینه کف زمین که درس بخونه. ترجیح میدم همینطوری وقتی از سر کار برمیگردم از شدت فشار های روم در حال مردن باشم.فشار؛ می تونست به جای اف، اف ای بذاره؛ اونجوری حاصلش می شد آهن سولفاتِ هیدروژن آرگونید؛ اگرچه غیرممکنه یه گاز نجیب بیاد و واکنش بده.خلاصه این روزا لب ریز از فشار ام؛ نمیدونم انبار باروت ام یا دریای بنزین. شاید به قول یاس: «یه دریا بنزین ام در پی جرقه زدن؛ سرم به سنگ نخورد، سنگو زدن به سرم.» اونقدر پر ام که تحملِ بیشتر از این رو ندارم. با اینکه اوضاع بد نیست؛ کارم سر جاشه و در آمدم هم همینطور؛ وضعیت هم آرومه، با این حال به خاطر شدت فشار در حال قدم زدن روی لبه ی افسردگی ام.این لبه خیلی خطرناکه؛ لبه هم نیست؛ Edge توصیف مناسبی براش نیست. بهتره بگم طناب؛ این یه بند بازیه؛ بند بازی ای که میدونم تهش پرت میشم پایین؛ اون پایین هم افسردگیه، تنها نکته اینه که چقدر مقاومت کنم و کِی پرت بشم پایین. شروع مدارس موضوعیه که میتونه به راحتی پرتم کنه پایین، یا مثلا؛ خطر از دست دادن کارم تو مغازه. فقط میتونم وقتی از این طناب بیفتم پایین؛ جوری استخون های روحم تیکه تیکه میشه که نمیتونم تا مدت ها تکون بخورم.</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 13:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشیدِ کاراملی و بادِ یخ زده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%90-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-esagmc2rcjw4</link>
                <description>باز هم صبح شده بود. از غمِ سنگین نیمه شب و شب بیداری های بیهوده و کسالت بار شدیدا خسته شده بودم. پنجره ی اتاقم را آهسته باز کردم و پرتو های کاراملی خورشید؛ در اتاقم پخش شدند. بار ها به این موضوع فکر کردم که اگر این گوی بزرگ و مذاب کاراملی در آسمان نبود چه بر سر «ما شب گریز ها» می آمد.لباس های گرمم را پوشیدم؛ فقط می خواستم در دنیای واقعی قدم بزنم و تا پارک راه بروم. تنهایی پارک رفتن هم لذت عجیبی دارد؛ معجزه ای در سکوتِ آن نهفته است که دیگران قادر به درکش نیستند. در راه به همه چیز فکر کردم. به اینکه چرا هیچ چیزی به عنوان صبحانه نخورده ام؛ یا اینکه چرا باد اینقدر یخ زده و یخ زننده شده.اما بیشتر از همه یک سوالِ بنیادین ذهنم را به خود مشغول داشته بود و آنقدر در ذهنم بزرگ شد؛ ریشه دواند و جان گرفت که فرصت فکر کردن به دیگر چیزها را از دست دادم. بوی دودِ خشکِ سیگار، از جذابیت هوای پارک کم کرده بود. دلم می خواست هوا تازه تر باشد؛ اما نبود. هرکسی که می دیدم یک سیگار در دست داشت؛ این موضوع آنقدر عادی بود که سیگار نداشتنِ من غیرطبیعی جلوه می کرد.روی نیمکت همیشگی ام نشستم؛ به اطرافم نگاه کردم و به همان سوال فکر کردم؛ سوالی به نقل قول از مرحومِ مغفور اکس‌اکس‌اکس تنتاسیون: «?What is my worth» [آهنگِ ALONE, PART 3]یادم نمیاد برای کسی کم گذاشته باشم؛ با این حال؛ فکرِ اینکه روابط اجتماعیِ شکست خورده ای دارم باعث شده این روزا بیشتر از همیشه به خودم شک کنم؛ به عنوان یه برونگرا مشکلی با پیدا کردن و نگه داشتن «دوست» ندارم؛ نمیدونم مشکل کجاست و رضایت رو تو چه چیزی می دونم. اصلا ارزشِ من چیه؟این سوال ها باعث میشه دیگه پرتو های خورشیدِ کاراملی گرمم نکنه؛ باعث میشه از درون با همون باد معمولی یخ بزنم. حالا برای باز شدنِ این یخ باید رو زخم های قلبم نمک بریزم. این موقعیت درد داره. یعنی باید دوست های جدید پیدا کنم؟ چرا آدما بعدِ یه مدت ازت خسته میشن؟ چرا چشمای یکی انقد به نظرم خوشگل میاد که می خوام همینو بهش بگم؟ چرا آدما انقد پیچیده ان؟Can&#x27;t seem to find someone&#x27;s shoulderWho will I rely on when it&#x27;s over?Took a chance with you, it made me colderBetter on my own when it&#x27;s all overALONE, PART 3I just wanna go up there and fly for a while</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 15:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم زدن در میان دنیایی نو.</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%88-autu9ymzlepy</link>
                <description>شنلم را در هوا تکان دادم. کلاغی به سیاهی شب از میانش پرواز کرد و روی شانه ام نشست. بادی به غلظت قیر وزید و شنلم را از روی شانه ام کنار زد. با نفسی عمیق هوا را فرو دادم و راه رفتن در مسیرِ منتهی به هیچ را شروع کردم. با هر قدم در زیر کفش هایم قطعه ای آشنا با پیانو نواخته می شد؛ سریعتر قدم برداشتم تا مطمئن شوم که این نت ها را موتسارت نوشته.ساعت خمیده شده بود؛ ابر ها بوی چای نعنا می دادند. خورشید و نور دیگر معنایی نداشت؛ چون تاریکی هم از میان رفته بود. سرم را به سمت کرانه ی اقیانوس چرخاندم؛ نهنگ ها سیراب شده بودند و فریاد می زدند «آب کافیست!» اما جرات بیرون آمدن از آن را نداشتند. مرغ های دریایی به فریاد های احمقانه ی آنان با صدای بلند می خندیدند و من هم مستقیم به راهم ادامه می دادم.کلاغم از آینده در گوشم حرف می زد؛ از آینده ای روشن، من حرف هایش را به ذهن می سپردم تا اگر روزی از او پرواز کردن آموختم با بال های خودم به سمت آن آینده ی روشن بروم. به هر حال نمی توان کلاغ داشت و به او گوش فرا نداد؛ نمی توان حتی نغمه های کم صدا و بی حالت گلدان های کنار پنجره را هم نادیده گرفت.درختان صدایم می کردند. شنلم را روی سرم کشیدم و خودم را در آغوش جنگل رها کردم. باران نرم نرمک می بارید و گِل از زیر کف هایم چکه می کرد. کلاغ از اجتماع کلاغ ها حرف می زد؛ از غار غار هایی که روزی معنی شان بر همه آشکار خواهد شد؛ من هم فقط گوش می دادم. کلاغ نظرم را پرسید و با صداقتی آراسته به بیخیالی و به نمناکی برگ درختان در زیر باران فقط گفتم: «نمی دانم.»هوا را پنجه سائیدم و سرمایش تا مغز استخوان هایم نفوذ کرد. کلاغ گفت وقت رفتن به خانه است؛ من فقط گفتم «می دانم» و به آهستگی موج هایی که ساحل خاکستری اقیانوس را نوازش می کنند سر تکان دادم. نفس عمیقی کشیدم؛ هوا طعم خاکِ شور می داد؛ طعم درختان فرسوده. دیگر نفس نکشیدم. به ساعت خمیده نگاه کردم و عقربه ای که هرگز نمی توانست حرکت کند؛ هنگامی که زمان وجود ندارد؛ چرا عقربه در اطراف دایره قدم بزند؟به خانه ام برگشتم، دیوار های منزجر از سرما با غم از بادِ پائیز و سوزِ جان گدازش روایت می کردند. دل به حرف هایشان سپردم و کم کم گرما بر روی این آشوب، آهسته پهن شد. دستی بر سر کلاغ کشیدم و به او قول دادم آینده زیباتر خواهد بود. کلاغ صراحتی غیرقابل وصف پیش گرفته بود و رشته ی کلامم را قیچی کرد؛ آهسته گفت «تو خودت را به این شاخه های کوچک نگه داشته ای که به سیاهی و تباهیِ ته درّه پرت نشوی؛ این امید باطل ناشی از چیست؟»سری تکان دادم و گفتم: «نمی دانم.»شکل دادن به دنیایی که وجود نداره</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 01:19:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دلت از همه می گیره و می بینی دلیل خاصی براش نداری.</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-so9vwym3gj46</link>
                <description>یه وقتایی هست که اگه کسی پیشت نباشه یآ نباشه که باهاش حرف بزنی اونقدر دلت می گیره که حد نداره و می دونی؛ آره تو می دونی که این لحظه مقصر خودتی نه بقیه. با این وجود بازم یه همچین وقتایی هست؛ مثل ساعت یازده و یازده دیقه که خسته از سرِ کار میای خونه و می خوای سرتو بذاری رو متکا و تا طلوع خورشید هم برِش نداری. یا شاید یه غروب؛ توی مسافرت، وقتی رو یه نیمکتِ رو به دریا نشستی و یهو می بینی اشک تو چشمت جمع شده.داداشم همیشه میگه «نباید از کسی توقع داشته باشی.» و حرف راستی هم میزنه. اما این موضوع باعث نشده از خودش هم توقع نداشته باشم؛ کسی که اینو به من میگه یعنی خوبمو می خواد؛ پس ازش توقع دارم حضور دوستانه شو حفظ کنه. ما که هرچقدر هم بزنیم تو سر و کله ی هم؛ باز هم یه روح مشترک داریم. اما خب من دیگه از آدما توقع ندارم، و دنیایی که نشه توش به یه دیوار راحت تکیه کرد؛ دیوار هایی که ممکنه یهو جاخالی بدن، قطعا دنیای زشتیه.خالی از عشق نیستو درک نمی کنم چمه و مشکل کجاست. گاهی اوقات دلم می خواد در و دیوارو خراب کنم و بیارم پایین. خشن تر از چیزی شدم که بشه اسم رفتارامو گذاشت دخترونه و خب، اصلا شبیه هم سن و سالام نیست خصوصیات اخلاقیم. میگن روحیاتت بیشتر شبیه پسراس. درست هم میگن؛ من با این موضوع اوکی ام.با وجود همه ی اینا؛ بعضی وقتا دلم می خواد همه چیزو ول کنم و برم. حتی خودم رو هم جا بذارم، و برم. کجا؟ درست نمیدونم؛ یه جایی که بتونم دور از آدم ها زندگی کنم. شاید این مفهومش این باشه که این آدمِ «پرانرژی» و «آرامش‌بخش» (به توصیف دیگران)؛ اگه انرژی نداشته باشه توسط جامعه پس زده میشه.</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 00:15:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه دونه از این سبک زندگی لطفا!</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-gcogay6tivsr</link>
                <description>دلم می خواد در یه فروشگاه لایف استایل (سبک زندگی) رو باز کنم و برم تو؛ اون وقت با دست پر بیام بیرون و سبک زندگی جدیدمو اَپلای کنم.با عرض پوزش، سبک زندگی موردنظر شما در حال حاضر موجود نیست.دلم می خواد برای یه روزم وصل شم به منبع نامحدود پول و تهِ مصرف‌گرایی رو در بیارم، یه خونه رو با دکوراسیون و ترکیبِ رنگ موردعلاقم بچینم. دلم می خواد دیوار هاشو خودم رنگ کنم و پشت پنجره ها گلدون بذارم. می خوام شب ها تاریک ترین جا باشه و روز ها روشن ترین جای جهان.دلم می خواد خودمو بچسبونم به هُنر و ساعت ها سر مقایسه هنرمندا بحث کنم. پشت میز پیانو در حین مقایسه بتهوون و موتسارت؛ بلند داد بکشم که من بتهوون رو ترجیح میدم. دلم می خواد پشت میکروفون جلوی جمعیت بگم آدری هِپبورن از مِرلین مونرو خوشگل تر بوده. دلم می خواد وسط شهر یه بنر بزرگ بزنم که من داستایفسکی رو به ویکتور هوگو ترجیح میدم؛ من می میرم برای ادبیات روس. آدری هپبورندلم می خواد سر یه میز غذای قرن نوزدهی فرانسوی بشیم و بگم «Je suis désolé monsieur» (متاسفم آقا)، من فقط غذا های کبابی و آبپز شده می خورم؛ فقط هم دست پخت آشپز خودمون با سس مخصوصش. بعد از سر میز پاشم و با لباسِ آستین پُفی و دامنِ اشرافیِ پر چین و چروکم دور شم و به ریشِ موسیو بخندم. عصر تو یه کافه ی دنج کروسان گاز بزنم.دلم می خواد به قدری ورزش کنم که از راه دراز و نشست رفتن و تمرین های تی آر ایکس عمرمو بگذرونم. دلم می خواد بوکس کار کنم و عین کِلِی بزنم فک حریفامو بیارم پایین. دلم می خواد از اِوِرِست برم بالا و اون بالا به همه ی دنیا فحش بدم.دلم می خواد بزنم زیر آواز. اپرا بخونم و بعد بخندم. برم وسط خیابون و عین رپرای انگلیسی دستامو در حین خوندن تو هوا تکون بدم. یه عده هم دورم بالا و پایین بپرن و یه کلیپ هم از این ادا ها بگیریم که بعدا بهش بخندیم، از تهِ دل. دلم می خواد یه لیوان آب گرم بخورم و همه رو از خونه بریزم بیرون؛ بعد اپیکور بخونم: «می سپرمت به دریا... اگه خورشید بتابه تا فردا... برا من هنوز زنده ای هرجا... نمی ذارم بمونی تنها...»اما اینا همه ش خیاله. همه ش خواسته های معمولی منه اگرچه چندان عادی نیست. تنها کاری که می تونم بکنم اینه که یه هات چاکلت بخورم، داستایفسکی بخونم و گاهی هم یه ذره آواز بخونم. در هر حال تصور کردنِ اینا و تصورِ خودم تو موقعیت اینا چیز جالبیه.</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 15:29:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست اول، گوش دادن به صدای سکوت شب.</title>
                <link>https://virgool.io/@Medusa/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-ve5gkkblkjzq</link>
                <description>از اونجایی که به کارهای یهویی علاقه وافری دارم، یهویی اومدم اینجا و یهویی شروع به نوشتن کردم. نمیدونم چرا ساعت یک و نیم شب دست از سر کامپیوترم بر نمیدارم و نمی ذارم استراحت کنه، به هر حال اون کوچولو هم خسته س. داشتم موزیک گوش می کردم ولی با صدای تَق زدم و قطعش کردم تا گوشمو بسپرم به صدای سکوت شب؛ راستی راستی قشنگه.یه عکس از گالریمنوشتنو توی دفترم شروع کردم. مدت ها پیش، ولی نوشته هامو به هیچکس نشون نمی دادم؛ همه رو یا پاره می کردم یا می سوزوندم و یا جایی مخفی می کردم که دست هیچکس بهشون نرسه. نشون دادن متن هام به بقیه جسارت لازم داشت. امشب می تونم بگم که اون جسارت رو توی خودم دیدم و اومدم اینجا. به این ترتیب، میشه گفت با درست شروع کردن میشه کارای باحالی کرد. امیدوارم اینجا روزای خوبی دور هم داشته باشیم، با یه حس و حال خوب. امیدوارم اینجا چند تا دوست پیدا کنم. حالا منم یکی از شما ام :)</description>
                <category>مِدوسا</category>
                <author>مِدوسا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 01:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>