<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mehdi_mz</link>
        <description>نویسنده و فیلم نامه نویس ✍️
ترانه سرا 🎵

ارتباط با من  (( بله ))
‎@mehdi2002mz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:48:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4866938/avatar/fqCSfO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</title>
            <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدون شرح</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-hilwm3zonvlb</link>
                <description>سلام بچه ها امیدوارم که حالتون خوب باشه اومدم بگم شاید یه مدتی نباشم شاید دیگه قید همه چیز رو زدم و به زندگیم پایان دادم اگه خوبی بدی دیدید حلالم کنید دوست دار شما مهدی 💔</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 16:20:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارپیچ پول«پارت3»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA3-x97vtrd83rst</link>
                <description>دنیل گفت: «من نمایشگاه ماشین دارم. کارم خرید و فروش ماشین‌های اسپرت و کلاسیکه.»ــ شاید یه روزی اومدم پیشت و یه خریدی ازت کردم.دنیل لبخندی زد.ــ نمی‌خوای دوستات رو به من معرفی کنی؟دنیل گفت: «این آقایی که روبه‌روت نشسته اسمش جانه. مهندس کامپیوتره و خیلی هم کاردرسته.»ــ خیلی خوشبختم.جان گفت: «منم همین‌طور.»دنیل ادامه داد: «و اونی که سمت چپته، ادوارده. صاحب این کازینو.»ــ تا حالا ندیده بودم صاحب کازینو هم توی بازی حضور داشته باشه. برام جالبه.ادوارد گفت: «جان و دنیل از دوست‌های قدیمی من هستن. ما گاهی دور هم جمع می‌شیم و بازی می‌کنیم.»ــ خیلی هم عالی. خوبه آدم گاهی وقت‌ها لحظه‌هایی رو با دوست‌های قدیمی بگذرونه.کارت‌ها را پخش کردند و بازی را شروع کردیم.قدرت سنگ کاری کرده بود که مثل یک بازیکن حرفه‌ای عمل کنم. دست‌ها را یکی پس از دیگری بردم. همه از تعجب شاخ درآورده بودند.ادوارد گفت: «انتظار نداشتم همچین بازی‌ای از خودت نشون بدی. آفرین.»لبخندی زدم.ــ خیلی ممنون، نظر لطفته.همین‌طور که با ادوارد حرف می‌زدم، بحث جان و دنیل توجهم را جلب کرد.جان به دنیل گفت: «راستی، تو هم به مزایده‌ای که قراره چهارشنبه برگزار بشه میای یا نه؟»دنیل گفت: «آره، چهارشنبه وقتم آزاده. حتماً میام.»جان گفت: «این دفعه قراره همه کله‌گنده‌ها بیان.»میان حرف‌هایشان پریدم.ــ منظورت همون مزایده آثار هنریه که قراره تو سان‌فرانسیسکو برگزار بشه؟جان سرش را به نشانه تأیید تکان داد.دنیل گفت: «مگه تو هم دعوت شدی؟»ــ آره، دعوت‌نامش دیروز به دستم رسید.جان گفت: «خیلی خوب شد. جمعمون جمعه.»دنیل از ادوارد پرسید: «تو چی؟ میای؟»ادوارد گفت: «نه بابا. کلی قرار کاری دارم. وقت سر خاروندن هم ندارم.»با خودم فکر کردم الان بهترین زمان برای پیش بردن نقشه‌مه. از بچه‌ها خواستم به حرف‌هایم توجه کنند.ــ کسی از شما مکس بورن رو می‌شناسه؟ادوارد و دنیل جواب دادند: «نه، ما همچین کسی رو نمی‌شناسیم.»جان گفت: «من می‌شناسمش. مکس بورن مافیای مواد مخدره. حالا چیکار باهاش داری؟»ــ نمی‌تونم بگم.پوزخندی زد و گفت: «نکنه مواد می‌خوای؟»ــ نه. من می‌خوام ازش انتقام بگیرم. باید هر جور شده پیداش کنم.دنیل پرسید: «مگه چیکار باهات کرده؟»ــ دلایلم شخصیه. نمی‌تونم بهتون بگم. اصرار نکن.ادوارد گفت: «ما چه کمکی می‌تونیم بهت بکنیم؟»ــ می‌خوام یه کاری کنم که بیاد و جلوی من زانو بزنه. می‌خوام کوچیک شدنش رو ببینم.بعد بهشان گفتم اگر با من همکاری کنند، پول خیلی هنگفتی نصیبشان می‌شود.دنیل گفت: «حالا این پول هنگفت چقدر هست؟»ــ نفری پنج میلیون دلار.جان و ادوارد با تعجب گفتند: «پنج میلیون؟»ــ آره، فقط باید طبق نقشه من پیش برید.چند لحظه مکث کردم و ادامه دادم:ــ نقشه اینه که دنیل خودش رو جای خریدار جا بزنه و محل قرار رو مشخص کنه. وظیفه جان اینه که اطلاعاتش رو هک کنه تا هر وقت لازم شد از رازها و اسرارش علیه خودش استفاده کنیم. طبق تحقیقاتی که انجام دادم، بورن مبادله‌های بزرگ رو شخصاً انجام می‌ده. ادوارد نقش نیروی پشتیبانی رو ایفا می‌کنه. هر وقت کار به جاهای باریک کشید، تو افرادت رو می‌فرستی تا کمکمون کنن.ادوارد گفت: «پس نقش تو این وسط چیه؟»ــ به نکته خوبی اشاره کردی. من درست وقتی که دنیل داره جنس‌ها رو تحویل می‌گیره وارد عمل می‌شم و با گروهم اونا رو محاصره می‌کنم. بعد ازش فیلم می‌گیرم. توی اون فیلم، بورن به ضعفش اعتراف می‌کنه و بابت توهینی که به من کرده عذرخواهی می‌کنه.نگاهی به بقیه انداختم.ــ خب بچه‌ها، نظرتون چیه؟جان گفت: «نقشه بدی نیست. من هستم. حالا کی قرار انجامش بدیم؟»ــ سه روز دیگه، بعد از مزایده.نگاهی به دنیل کردم.ــ تو چی؟دنیل گفت: «من عاشق کارهای پرخطرم. پنج میلیون دلار ارزششو داره.»در همین حین گوشی ادوارد زنگ خورد.از جا بلند شد و قبل از این‌که جواب بدهد گفت: «روی من اصلاً حساب نکنید. من دلِ این کارها رو ندارم.»بعد از گفتن حرفش به سمت اتاق رفت.رو به جان و دنیل کردم.ــ نگران نفر سوم نباشین. یه جایگزین پیدا می‌کنم.شماره‌شان را گرفتم و آنجا را ترک کردم.به خانه برگشتم و سری به کیف زدم. دیدم پول‌ها رو به تمام شدن است. از سنگ خواستم دوباره به من پول بدهد. چند لحظه بعد، پیامک بانک برایم آمد و فهمیدم حسابم شارژ شده.به اتاق رفتم تا لباس‌هایم را عوض کنم. هنگام درآوردن لباس، چشمم به سنگ افتاد. دیگر مثل قبل شفاف و فیروزه‌ای نبود. بخشی از رنگ و شفافیتش را از دست داده بود.از وقتی این شیء را پیدا کرده بودم، تمام فکرم صرف پیش بردن اهدافم شده بود و یادم رفته بود درباره خودش تحقیق کنم. دست‌به‌کار شدم و شروع کردم به جست‌وجو. تمام سایت‌ها و ویدیوهایی را که پیدا کردم زیر و رو کردم.فهمیدم این سنگ زمانی متعلق به یک پادشاه یونانی بوده. او آن را از یکی از جادوگران گرفته بود. به خاطر خطراتی که این شیء داشته، پادشاه آن را داخل صندوقچه‌ای گذاشته و در خاک دفن کرده بود.طبق اخباری که منتشر شده بود، حالا این سنگ دزدیده شده و خبری هم از سارقان نیست.همان‌جا فهمیدم کسانی دنبال این سنگ هستند. تصمیم گرفتم آن را در جایی امن پنهان کنم تا کسی پیدایش نکند.گلدانی داشتم که داخلش کاکتوس بود. سنگ را در خاک همان گلدان پنهان کردم. بعد از اینکه مطمئن شدم جایش امن است، رفتم و خوابیدم.سه روز مثل برق و باد گذشت.در حال خوردن صبحانه بودم که دنیل به من زنگ زد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 15:09:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-sahqlqgbicfd</link>
                <description>خسته‌ام.از دنیا و آدم‌هایش.از فکرهایی که مثل خوره به جانم افتاده‌اند و لحظه‌ای رهایم نمی‌کنند.از مردم این شهر که انگار جز منفعت، چیزی نمی‌فهمند؛ مردمی که تا وقتی به کارشان بیایی لبخند می‌زنند و همین که دیگر سودی برایشان نداشته باشی، جوری رفتار می کنند که انگار از اول هم وجود نداشته‌ای.هر کاری از دستم برآمد کردم تا به آن‌ها نزدیک شوم، تا میانشان جا بگیرم، تا شاید بتوانم شبیهشان شوم.نقاب‌هایشان را به چهره زدم، با زبان خودشان حرف زدم، مثل خودشان رفتار کردم، حتی گاهی سعی کردم مثل آن‌ها فکر کنم.اما هرچه بیشتر پیش رفتم، بیشتر فهمیدم که این راه به هیچ جا نمی‌رسد.نه مرا به آن‌ها نزدیک‌تر کرد، نه از تنهایی‌ام کم کرد، نه جایی برایم در این جهان ساخت.فقط یک چیز را از من گرفت؛ خودم را.کم‌کم حس کردم چیزی درونم دارد فرسوده می‌شود.انگار هر بار که لبخندی ساختگی روی صورتم می‌گذاشتم، تکه‌ای از روحم خاموش‌تر می‌شد.هر بار که برخلاف آنچه واقعاً هستم رفتار می‌کردم، بیشتر از خودم دور می‌شدم.آن‌قدر دور که حالا گاهی به خودم نگاه می‌کنم و نمی‌دانم از آن آدم قبلی چه چیزی باقی مانده است.وقتی به این جهان نگاه می‌کنم، چیزی درونم می‌گوید من به اینجا تعلق ندارم.انگار مرا به زور به این صحنه آورده‌اند، وسط نمایشی که نه نقش خودم را در آن می‌دانم، نه علاقه‌ای به ادامه دادنش دارم.همه‌چیز برایم غریبه است؛ آدم‌ها، حرف‌هایشان، خنده‌هایشان، دوستی‌هایشان، حتی امیدهایی که با این همه اطمینان از آن حرف می‌زنند.من میان همه این‌ها فقط ایستاده‌ام و تماشا می‌کنم، مثل کسی که اشتباهی وارد شهری شده که زبانش را بلد نیست.بعضی وقت‌ها فقط دلم می‌خواهد بروم.نه به جایی بهتر، نه به جایی رؤیایی.فقط جایی دور.جایی که هیچ‌کس نباشد.جایی که مجبور نباشم هر روز نقش کسی را بازی کنم که نیستم.جایی که بتوانم برای مدتی از همه‌چیز فاصله بگیرم؛ از این شهر، از این آدم‌ها، از این فکرها، از این خستگی که مثل سایه به من چسبیده است.شاید آن‌جا، دور از هیاهوی این جهان، بتوانم دوباره صدای خودم را بشنوم.شاید بفهمم زیر این همه نقاب و این همه خستگی، هنوز چیزی از من باقی مانده یا نه.شاید بتوانم تکه‌های پراکنده‌ام را از گوشه‌وکنار این سال‌ها جمع کنم و دوباره کنار هم بگذارم.شاید بتوانم برای اولین بار، بدون ترس از قضاوت شدن، بدون نیاز به شبیه بودن، فقط خودم باشم.نمی‌دانم آخر این راه به کجا می‌رسد.نمی‌دانم این حسِ نداشتنِ تعلق، روزی تمام می‌شود یا نه.فقط می‌دانم دیگر از جنگیدن برای جا شدن در دل آدم‌هایی که هیچ شباهتی به من ندارند خسته شده‌ام.از این همه تلاش برای پذیرفته شدن خسته شده‌ام.از این همه تظاهر، از این همه خفه کردن خودِ واقعی‌ام، از این همه زندگی کردن برای جایی که هیچ‌وقت خانه‌ام نبوده، خسته شده‌ام.بعضی آدم‌ها برای ماندن ساخته شده اند و بعضی‌ها برای دور شدن.شاید سهم من از این دنیا، پیدا کردن جایی باشد که در آن مجبور نباشم خودم را انکار کنم.جایی که بتوانم آرام بنشینم، نفس بکشم، به آسمان خیره شوم و برای چند ساعت، برای چند روز، یا شاید برای همیشه، از یاد ببرم که این جهان چقدر می‌تواند شلوغ، سنگین و بی‌رحم باشد.من خسته‌ام.آن‌قدر خسته که دیگر حتی نمی‌خواهم کسی حالم را بفهمد.فقط دلم می‌خواهد یک بار، برای یک بار هم که شده، زندگی دست از سرم بردارد و بگذارد در سکوت خودم گم شوم؛در جایی دور، دور از آدم‌ها، دور از این شهر، دور از هر چیزی که مرا هر روز بیشتر از خودم جدا می‌کند.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 13:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارپیچ پول«پارت2»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA2-zkibx6rpk0zu</link>
                <description>آن لحظه فقط یک فکر توی سرم بود.آن هم این بود که برم و چیزهایی که دوست دارم را بخرم .با دستی پر  از فروشگاه خارج شدم.وقتی به خانه رسیدم، وسایل را سر جایشان گذاشتم و کیف پر از پول را داخل دریچه کولر پنهان کردم. هر چند دقیقه یک بار برمی‌گشتم و مطمئن می‌شدم کسی نمی‌تواند آن را پیدا کند.روی مبل نشستم و سنگ فیروزه‌ای را توی دستم گرفتم.بعد از چند دقیقه، تصویر مکس بورن دوباره جلوی چشمم آمد.همان نگاه تحقیرآمیز، همان لبخند  از روی غرور.دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و با خودم گفتم:«یه بلایی سرت بیارم بورن که....»یک دفترچه برداشتم و شروع کردم به نقشه کشیدن.اولین سؤال این بود:چطور می‌شود وارد دنیای آدم‌هایی مثل مکس بورن شد؟بعد از چند ساعت جست‌وجو، به اسم آقای پارکر رسیدم. وکیلی که بیشتر موکل‌هایش سرمایه‌دارها و صاحبان شرکت‌های بزرگ بودند. با کلی خواهش توانستم برای دو روز دیگر وقت بگیرم.با او در یک کافه قرار گذاشتم.بعد از این‌که حرف‌هایم را شنید، چند لحظه فکر کرد و گفت:«اگر می‌خواهی با آدم‌های ثروتمند آشنا بشی، باید وارد دنیای اونا بشی. یکی از بهترین جاها، مزایده‌های آثار هنری است.»بعد با چند نفر از آشناهایش تماس گرفت.یکی از دوستانش به اسم دیوید گفت:«دو هفته دیگر یک مزایده بزرگ در سانفرانسیسکو برگزار می‌شود. بیشتر چهره‌های معروف اقتصادی آنجا حضور دارند.»این دقیقاً همان فرصتی بود که دنبالش می‌گشتم. دو هفته فرصت نسبتاً خوبی بود تا دایره ارتباطی‌ام را بزرگ کنم.از آقای پارکر خداحافظی کردم و به سمت خانه راه افتادم.در خیابان وال استریت بودم که ترافیک عجیبی به وجود آمد.فرصت خوبی بود تا به ادامه راه فکر کنم.کم‌کم فهمیدم پول به‌تنهایی کافی نیست.من هیچ چیزی از دنیای ثروتمندها نمی‌دانستم.نه بلد بودم مذاکره کنم، نه ارتباط بسازم و نه رفتارم شبیه آن‌ها بود. تصمیم گرفتم از آدم‌های حرفه‌ای کمک بگیرم.ساعت ها در لینکدین گشتم تا بالاخره یک مدیر برنامه و یک مشاور مالی باتجربه پیدا کردم.در اولین جلسه به آن‌ها گفتم:«ببینید دوستان...... من دستم برای هزینه کردن بازه، تمام چیزهایی که بین ما گفته می‌شه نباید به بیرون درز پیدا کنه.»بعد از شنیدن برنامه‌ام، آقای کین، مشاور مالی، گفت:«اگر هدفت پیدا کردن آدم‌های بانفوذه، آخر هفته‌ها به کازینو برو. خیلی از سرمایه‌دارها برای تفریح آنجا جمع می‌شن. فقط یادت باشه دنبال بردن پول نباش. برو تا ارتباط بسازی.»سرم را به علامت تأیید تکان دادم.پرسیدم: «جایی رو هم می‌شناسید؟»آقای کارتر، مدیر برنامه‌ام، گفت: «یه کازینو تو لاس‌وگاس هست. اسمش چی بود.......»کین گفت: «منظورت سزار پالاسه؟»«آره آفرین.... اونجا بهترین انتخابه.»گفتم: «باشه، پس پنج‌شنبه می‌رم.»قبل از رفتن، چند کار باقی‌مانده داشتم.اول، پرداخت اجاره عقب‌افتاده آقای وینستون و نقل مکان به خانه‌ای بهتر.دوم، استفاده از قدرت سنگ.از سنگ خواستم اعتماد‌به‌نفس و فن بیانم را تقویت کند.حتماً از خودتان می‌پرسید چرا؟یادم هست زمانی که به کلاس‌های روانشناسی می‌رفتم، استاد ما به این نکته تأکید می‌کرد که«خیلی از معامله‌ها را زبان آدم می‌برد، نه پولش.»بعد از آن به نمایشگاه خودرو رفتم و یک بنز جی‌کلاس خریدم.همیشه آرزو داشتم این ماشین را بخرم.وقتی پشت فرمان نشستم، حس قدرت بهم دست داد. کی فکرش را می‌کرد که یک شاگرد مکانیک روزی به همچین جایی برسه.همان موقع گوشی‌ام زنگ خورد.فرانک بود.چند دقیقه با هم حرف زدیم.از من خواست به تعمیرگاه برگردم، اما به او گفتم کار تازه‌ای پیدا کردم.حقیقت را نگفتم.نه به خاطر این‌که به فرانک اعتماد نداشتم.فقط احساس می‌کردم اگر راز سنگ را به کسی بگویم، همه‌چیز از دستم خارج می‌شود.تماس که تمام شد، ماشین را روشن کردم و به سمت خانه جدیدم راه افتادم.گذشت و گذشت و پنج‌شنبه شب هم از راه رسید.ساعت 2 بعد از ظهر از لس آنجلس راه افتادم و بعد از 7 ساعت رانندگی به آنجا رسیدم .نورهای رنگی، صدای برخورد ژتون‌ها، خنده‌های بلند و فریاد برنده‌ها تمام سالن را پر کرده بود.در گوشه‌ای مردی را دیدم که گردونه شانس را برده بود.آن‌قدر خوشحال بود که انگار دنیا را به او داده بودند.با خودم گفتم:«عجیبه... همه می‌دونن این بازی‌ها بیشتر به نفع کازینوئه، اما باز هم امیدوارن یک‌شبه ثروتمند بشن.»در همین فکرها بودم که ناگهان با دختر جوانی برخورد کردم.هر دو روی زمین افتادیم و نوشابه روی لباسش ریخت.سریع بلند شدم و دستم را به طرفش دراز کردم.نگاهی به من کرد و با عصبانیت گفت: «حواست کجاست آقا. ببین چه بلایی سر لباس قشنگم آوردی. الان من باید چی کار کنم؟»گفتم:«بابت اتفاق پیش‌اومده ازتون معذرت می‌خوام. بگید هزینه لباس چه‌قدر می‌شه تا پرداخت کنم.»«نیازی نیست، خودم یه کاریش می‌کنم. حالا از سر راهم برو کنار.»دوباره عذرخواهی کردم و به سمت میز پوکر رفتم.سه مرد خوش‌پوش دور میز نشسته بودند. همه آن‌ها کت‌وشلوارهای گران و ساعت‌های آخرین مدل دستشان بود.یکی از آن‌ها که اسمش دنیل بود، با لبخند گفت:«دوست داری یه دست با ما بازی کنی؟»فرصت را غنیمت شمردم و پشت میز نشستم.کارت‌ها در حال پخش شدن بودند که در دل از سنگ خواستم امشب شانس با من باشد.دنیل نگاهی به من کرد و گفت:«تا حالا این اطراف ندیده بودمت. اهل کجایی؟»گفتم:«لس‌آنجلس.»لبخندی زد.«شغلت چیه؟»برای لحظه‌ای مکث کردم و گفتم:«من تو کار صادرات مواد غذاییم.»بعد برای این‌که گفت‌وگو یک‌طرفه نباشد، پرسیدم:« تو چه حوزه‌ای کار می‌کنی؟»</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 15:44:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب چگونه با هر کسی صحبت کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-dkoc9slkhvyg</link>
                <description>🌿خلاصه_کتاب: چگونه با هرکسی صحبت کنیم🌿✍️نویسنده : لیل لوندز کتاب مجموعه‌ای از ۹۲ تکنیک عملی برای بهبود مهارت‌های ارتباطی، از زبان بدن و شروع مکالمه تا ایجاد صمیمیت و کاریزماست.۱.ساختن اولین برخورد عالیلبخند تدریجی — لبخندت را آرام شکل بده تا طبیعی و صمیمی به نظر برسد.نگاه چسبان — تماس چشمی را کمی طولانی‌تر نگه دار.نگاهِ شنونده — وقتی گوش می‌دهی نگاهت را برندار.قامت کشیده — صاف ایستادن اعتمادبه‌نفس نشان می‌دهد.چرخش کامل بدن — بدن را کامل رو به فرد قرار بده.سلامِ آشنا — طوری سلام کن انگار قبلاً دیده‌ایش.حذف حرکات عصبی — بازی با دست و پا را کم کن.بالا بردن کوتاه ابرو — نشانه ناخودآگاه صمیمیت است.سلام پرانرژی — شروع گرم، فضا را مثبت می‌کند. ۲. شروع مکالمهبررسی فضا — قبل حرف زدن حال‌وهوای جمع را بسنج.هماهنگی احساسی — با انرژی جمع هماهنگ شو.هیجان در حرف عادی — موضوع ساده را جذاب بگووسیله خاص — چیزی همراه داشته باش که سر صحبت باز کندسؤال درباره دیگران — درباره افراد حاضر بپرسورود مؤدبانه — محترمانه به گفتگو اضافه شولبخند اختصاصی — لبخند ویژه به یک نفر بدهتکرار نام — نام فرد را در گفتگو به کار ببرجواب کامل — پاسخ کوتاه و خشک ندهاستفاده از نشانه‌ها — از ظاهر و وسایلش سرنخ بگیردرخواست نظر داخلی — نظر تخصصی‌اش را بپرسکنجکاوی واقعی — علاقه نشان بده۳. حرفه‌ای حرف زدن تمرکز روی مخاطب — توجه را روی او نگه دارتکرار کلیدواژه — بخشی از حرفش را تکرار کنتشویق به ادامه — بگو ادامه بدهواکنش هیجانی — شگفتی یا تحسین نشان بدهتوصیف لحظه — اتفاق را همان لحظه بیان کنبازتاب احساس — احساسش را بیان کنقطع نکردن — وسط حرفش نپرتکان سر — تأیید غیرکلامی بدهنشانه شنیدن — با آواهای کوتاه همراهی کناجازه تکمیل — بگذار داستانش را کامل بگویدمکث قبل پاسخ — کمی فکر کن بعدجواب بدهخلاصه‌گویی جذاب — کوتاه اماگیراحرف بزنرقابت نکردن — داستان بهتر رو نکن ۴. ایجاد صمیمیتاستفاده از نام — نامش را زیاد به کار ببرآینه‌سازی — حرکاتش را ملایم تقلید کنهماهنگی حال — احساسش را منعکس کنیافتن اشتراک — نقطه مشترک پیدا کنمن هم همین‌طور — شباهت نشان بدهشخصی‌سازی — موضوع را به او ربط بدهواژه مشترک — اصطلاح اختصاصی بسازید.خاطره فوری — تجربه مشترک خلق کن.سابقه ساختگی مثبت — حس آشنایی قدیمی. بده.جشن گرفتن موفقیتش — موفقیتش را بزرگ کن.تأیید کردن — تصمیمش را محترم بدان.کلمات گرم — واژه‌های صمیمی استفاده کن.۵. کاریزما و تأثیرگذاری معرفی کوتاه جذاب — خودت را خلاصه و جالب معرفی کن.تصویر شخصی — هویت مشخص بساز.تعریف هدفمند — تحسین واقعی کن.اعتبار از زبان دیگران — بگذار دیگران تعریف کنند.نشان دادن شواهد — نمونه توانایی ارائه بده.اثرگذاری غیرمستقیم — پیام را غیرمستقیم برسان.فروتنی هوشمند — متواضع اما قوی باش.خودستایی پنهان — مستقیم فخر نفروش.نقش میزبان — مراقب جمع باش.وصل کردن افراد — دیگران را معرفی کن.یادآوری جزئیات — نکات شخصی را به خاطر بسپار.۶. تعمیق رابطهحدس احساس — احساسش را پیش‌بینی کن.جمله همدلی — همدردی کلامی نشان بده.تعریف پیشرفته — تعریف خاص و دقیق کن.دیدن نادیده‌ها — جزئیات پنهان را ببین.گوش دادن عمیق — با تمرکز کامل گوش بده.تشویق‌گر بودن — او را جلو ببر.حمایتگر بودن — حس پشت‌گرمی بده.رازدار بودن — اعتماد را حفظ کن.اعتمادسازی سریع — قابل اتکا باش.تماس مناسب — تماس فیزیکی محترمانه.وفاداری — در نبودش هم حمایتش کن. ۷. درخشش در جمعبررسی جمع — فضا را تحلیل کن.انتخاب افراد تنها — راحت‌تر ارتباط می‌گیرند.چسب جمع — دیگران را به هم وصل کن.جابجایی نرم — مؤدبانه بین گروه‌ها برو.خروج محترمانه — پایان گفتگو حرفه‌ای.پیگیری بعدی — بعد دیدار پیام بده.تشکر اثرگذار — قدردانی مشخص کن.کارت شخصی‌سازی‌شده — نشانه ارتباط بده.قلاب حافظه — کاری کن یادت بماند.وصل دوباره — ارتباط قطع‌شده را احیا کن.خروج دیده‌شده — خداحافظی گرم. ۸ . رفتار افراد موفقلباس متناسب — ظاهر حرفه‌ای بساز.ژست قدرت — محکم بایست و بنشین.حرکت آهسته — آرامش = اقتدار.صدای بم‌تر — شمرده و عمیق حرف بزن.مکث اثرگذار — قبل حرف مهم مکث کن.رفتار ویژه با همه — همه را مهم بدان.حضور کامل — حواست به گوشی نباشد.نشانه احترام — ادب کلامی و رفتاری. ۹. تکنیک‌های طلایی پایانی سؤال طلایی — درباره علاقه اصلی‌اش بپرس.صحبت از آینده — برنامه مشترک مطرح کن.شوخی اختصاصی — شوخی دونفره بساز.حفظ ارتباط — گاه‌به‌گاه پیام بده.ایجاد حس اهمیت — کاری کن احساس ارزشمندی کند.و در پایان اگر کاری کنی طرف مقابل دیده شود، شنیده شود و مهم احساس شود — ارتباط شکل می‌گیرد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 21:28:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارپیچ پول« پارت 1»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D9%BE%D9%88%D9%84-lymif3w02flb</link>
                <description>پدرم همیشه می گفت: «پول آدم ها را عوض می کنه.»آن روزها به حرفش می خندیدم، اما هر چه بزرگ تر شدم، بیشتر فهمیدم منظورش چه بوده.برگردیم به پنج سال قبل، زمانی که بیست وپنج سال داشتم.آن موقع توی یک تعمیرگاه مکانیکی کار می کردم.یک روز، من و فرانک مشغول تعمیر یک ماشین قدیمی بودیم که یک مازراتی آبی جلوی تعمیرگاه توقف کرد. مردی خوش پوش از ماشین پیاده شد، نگاهی به اطراف انداخت و گفت:«کسی اینجا نیست؟»فرانک دست های روغنی اش را با یک دستمال پاک کرد، جلو رفت و گفت:«سلام آقا. بفرمایید، چه مشکلی پیش اومده؟»مرد گفت:«ماشینم موقع حرکت ریپ می زنه. درستش کنید.»فرانک نگاهی به ماشینی که روی آن کار می کرد انداخت و گفت:«حتماً، فقط بذارید کار این یکی تموم بشه.»مرد اخمی کرد و گفت:«من وقت ندارم. هر چقدر بخوای بهت پول می دم، فقط اول ماشین منو درست کن.»فرانک که از پول بیشتر بدش نمی آمد، قبول کرد.بعد گفت:«ممکنه اسمتون رو بفرمایید؟»مرد جواب داد:«مکس بورن.»فرانک دفترچه اش را بیرون آورد.«آقای بورن، لطفاً شماره تماستون رو هم بدید تا وقتی ماشین آماده شد خبرتون کنم.»بورن شماره اش را نوشت، سوییچ را روی میز گذاشت، پالتویش را برداشت و از تعمیرگاه بیرون رفت.حدود دو ساعت بعد، فرانک با او تماس گرفت.«ماشین آماده است. می تونید برای تحویلش بیاید.»چند دقیقه بعد، بورن برگشت. ماشین را تحویل گرفت و خواست حساب کند، اما کیف پولش را گم کرده بود. چند بار جیب هایش را گشت .رنگش پریده بود.نگاهی به من انداخت و گفت:«کیف پولم ندیدی؟»شانه بالا انداختم.«از من می پرسی؟»چند قدم جلو آمد و با تحقیر گفت:«از شما گدا گشنه های پایین شهری هر چیزی بعیده»از شنیدن حرفش خونم به جوش آمد.«حواست هست چی داری میگی؟ چرا باید کیف پول تو رو بردارم؟»فرانک سریع میان ما ایستاد و گفت:«آقای بورن، شاید کیف پولتون توی ماشین جا مونده باشه.»بورن بدون حرف به سمت ماشین رفت.چند لحظه بعد خم شد و کیف پولش را از روی کف ماشین برداشت.حتی حاضر نشد یک عذرخواهی ساده بکند.فقط پول فرانک را داد و خواست سوار ماشینش شود.دستش را گرفتم و گفتم:«فکر کنم یه عذرخواهی بهم بدهکاری.»لبخند تمسخرآمیزی زد و خواست دستش را بکشد، اما محکم تر گرفتم.این بار با عصبانیت یقه ام را چسبید و گفت:«تو در حدی نیستی که منو تهدید کنی، بچه. حالا هم دستم رو ول کن و گورتو گم کن.»نگاهش کردم و گفتم:«اگه ول نکنم، می خوای غلطی کنی؟»رگ های گردنش بیرون زده بود. مشتش را بالا آورد تا به صورتم بکوبد که فرانک خودش را بین ما انداخت.«بس کنید. ارزشش رو نداره.»بعد از چند دقیقه جر و بحث، بالاخره بورن سوار ماشینش شد و رفت.همین که صدای ماشینش دور شد، رو به فرانک کردم و گفتم:«چرا نذاشتی به حسابش برسم؟»فرانک سر تکان داد و گفت:«این پولدارها اگه یه خراش روی صورتشون بیفته، کاری می کنن که زندگیت نابود بشه. یه نگاه به خودت بنداز. تو جلوی اون هیچی نیستی. بهتره سرت تو کار خودت باشه و سوپر من بازی در نیاری.»دندان هایم را روی هم فشار دادم و گفتم:«یه روز به جایی می رسم که خودش جواب کارش رو بده. اینو قول می دم.»بعد از تعمیرگاه بیرون زدم.تمام مسیر فقط به این فکر می کردم که چطور می توانم پولدار شوم.در همین فکرها بودم که کنار جدول خیابان چیزی برق زد.خم شدم.یک سنگ فیروزه ای کوچک بود. فکر کردم شاید فقط یک سنگ زینتی باشد، آن را داخل جیبم گذاشتم و به راهم ادامه دادم.نیم ساعت بعد به خانه رسیدم.به محض اینکه روی مبل نشستم، از شدت خستگی خوابم برد.سه ساعت بعد بیدار شدم. برای خودم قهوه درست کردم و مشغول چک کردن پیام های گوشی ام شدم که زنگ در به صدا درآمد.از چشمی نگاه کردم.آقای وینستون، صاحبخانه ام بود.دلم نمی خواست در را باز کنم، اما یادم آمد موقع ورود مرا دیده بود.در را باز کردم.بعد از سلام و احوالپرسی گفت:«آقای استونس، دو ماهه اجاره خونه رو ندادید. کی می خواید حساب کنید؟»با خجالت گفتم:«تا چند روز دیگه پولتون رو می دم.»نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:«امیدوارم همین طور باشه.»خداحافظی کرد و رفت.دوباره روی مبل نشستم.زیر لب گفتم:«کاش همین الان حساب بانکیم پر از پول بود... یا حتی یه کیف پر از پول جلوم ظاهر می شد.»هنوز جمله ام تمام نشده بود که نور آبی عجیبی از داخل جیبم بیرون زد.سنگ فیروزه ای بود.نورش هر لحظه بیشتر می شد.سنگ را از جیبم بیرون آوردم. ناگهان نور تمام اتاق را پر کرد.چشم هایم را با دست پوشاندم.چند ثانیه بعد نور از بین رفت.آرام دستم را پایین آوردم.روی میز، یک کیف چرمی مشکی قرار داشت.با دست های لرزان زیپش را باز کردم.داخل کیف پر از اسکناس های صد دلاری بود.از شدت ناباوری دو بار به صورتم سیلی زدم.دردش واقعی بود.یعنی... این اتفاق هم واقعی بود.چند بسته اسکناس داخل کوله ام گذاشتم و از خانه بیرون زدم.آن لحظه فقط یک فکر توی سرم بود.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 22:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره اسم مورد علاقمو پیدا کردم🎉</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%85%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-cz6jp3zpze2l</link>
                <description>بعد از کلی گشتن، نظر پرسیدن از این و اون، بحث کردن و  کلنجار رفتن با هوش مصنوعی، بالاخره به این نتیجه رسیدم که تخلصمُ بزارم......😁👇                         ((قوی سیاه))این اسم رو بی دلیل انتخاب نکردم.اولین دلیلش بیماری نادریه که دارم، شارکو ماری توث نوع ۴. شاید عجیب باشه، ولی همین بیماری باعث شد بیشتر به این اسم حس داشته باشم.دلیل دوم اینه که همیشه آدمی بودم که کارهای غیرمنتظره انجام میده. توی زندگیم تصمیم هایی گرفتم که هیچ کس فکرش رو نمی کرد. برای همین، مفهوم «قوی سیاه» برام خیلی آشناست.و دلیل آخر هم خود قوی سیاهه. پرنده ای کمیاب، خاص و متفاوت. شاید به همین خاطر حس می کنم این اسم بیشتر از هر اسم دیگه ای به من میاد.قرار این پروفایل رو بزارم به نظرتون خوبه یا یکی دیگه انتخاب کنم؟از امروز، نوشته هام رو با این اسم امضا می کنم.قوی سیاه 🦢🖤</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 13:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهات نمیزارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-jqpbdktklttj</link>
                <description>ساعت از ده گذشته بود.مریم روی مبل نشسته بود. تلویزیون را تماشا می کرد.اما حواسش به برنامه نبود. هر چند دقیقه یک بار به ساعت نگاه می‌کرد.صدای کلید که آمد، سریع از جا بلند شد.رضا وارد شد.خسته به نظر می‌رسید.مریم گفت:«بازم دیر کردی که.»رضا کفش‌هایش را درآورد.«سرم شلوغ بود.»«هر شب سرت شلوغه؟ آره؟»رضا جوابی نداد.خواست از کنارش رد شود که مریم جلویش را گرفت.«یه لحظه بشین رضا، تو چت شده؟»«چی؟ من چیزیم نشده»«یه مدته داری دیر میای خونه. باهام حرف نمی‌زنی. زود عصبی میشی. حتی وقتی کنارمی انگار حواست یه جای دیگه‌ست.»رضا نگاهش را از او دزدید.«چیزی نیست.»مریم پوزخند تلخی زد.«غیر ممکنه ....یه چیزی هست. بهم بگو.»رضا دستش را روی پیشانی‌اش کشید.«فقط خستم.»صدای مریم آرام‌تر شد.« اگه مشکلی هست بهم بگو حق دارم بدونم.ناسلامتی من زنتم»رضا برای چند لحظه به او خیره شد.انگار با خودش در جنگ بود.لب‌هایش تکان خورد.«من...»مریم منتظر ماند.«من...»کلمات در گلویش گیر کردند.سرش را پایین انداخت.مریم می توانست از نگاهش متوجه شود که از چیزی رنج می‌برد رضا ناگهان از جایش بلند شد.«ولش کن.»و قبل از اینکه مریم چیزی بگوید، به سمت اتاق خواب رفت.مریم همان‌جا ایستاد.با قلبی که بی‌دلیل تند می‌زد.---نیمه‌شب بود.خانه در سکوت فرو رفته بود.مریم خوابش نمی‌برد.تصویر چهره رضا مدام جلوی چشمش می‌آمد.آن مکث.آن ترس.آن &quot;من...&quot; ناتمام.آرام از تخت بیرون آمد.رضا خوابیده بود. به کیف دستی او که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.چند لحظه مردد ماند.بعد زیپ کیف را باز کرد.اول چند قبض و کاغذ معمولی دید.بعد پوشه‌ای سفید رنگ توجهش را جلب کرد.آن را بیرون آورد.نام یک بیمارستان روی آن نوشته شده بود.ابروهایش در هم رفت.اولین برگه را در آورد.چشمش روی چند کلمه ثابت ماند.«بخش خون و انکولوژی»دستش لرزید.برگه بعدی را دید.چند خط پایین‌تر، تشخیص پزشک نوشته شده بود.«لوسمی حاد»مریم معنای دقیق اصطلاح پزشکی را نمی‌دانست.اما کلمه‌ای که چند بار در برگه تکرار شده بود را می‌شناخت.سرطان.احساس کرد نفسش بند آمده است.دوباره خواند.و دوباره.شاید امیدوار بود کلمات تغییر کنند.اما نکردند.اشک بی‌اختیار روی گونه‌اش سرازیر شد.سرش را بلند کرد.به رضا که روی تخت خوابیده بود نگاه کرد.ناگهان تمام رفتارهای این چند ماه برایش معنا پیدا کرد.دیر آمدن‌ها.سکوت‌ها.بی‌حوصلگی‌ها.و آن ترسی که چند ساعت قبل در چشم‌هایش دیده بود.مریم پوشه را آرام بست و به رخت خواب برگشت.صبح روز بعد، مریم زودتر از همیشه بیدار شد.چند لحظه به رضا خیره ماند. آرام نفس می‌کشید. انگار شب گذشته هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار داخل آن کیف، هیچ برگه‌ای نبود که بتواند زندگی دو نفر را زیر و رو کند.لبخند تلخی زد و از اتاق بیرون رفت.آن روز، صبحانه‌ای را درست کرد که رضا همیشه دوست داشت.رضا  وارد آشپزخانه شدو با تعجب گفت:«چه خبره؟ سحر خیز شدی»مریم فنجان چای را جلویش گذاشت.«هیچی. دلم خواست.»رضا لبخندی زد.«یعنی از این به بعد هر روز قراره این‌قدر تحویلم بگیری؟»مریم خندید.«اعتراض داری؟»«نه»«میگم نکنه تولدمه و خودم یادم رفته.»هر دو خندیدند. اما پشت خنده، مریم  ، بغضی پنهان بود.---چند روز بعد، وقتی رضا در اتاق مشغول نقشه کشی بود، مریم دو بلیط سینما روی میز او گذاشت .آن‌ها را برداشت.نگاهی به او انداخت و پرسید:«سینما؟ تو؟»«آره.»«تو که از  سینما خوشت نمیومد.»«اممم.....نظرم عوض شده.»رضا بلیت‌ها را به او داد.«حوصله ندارم با یکی از دوستات برو.»مریم نزدیکش شد.«من این چیزا رو نمی دونم. تو. امشب با من میای. حرفیم نباشه»«آخه...»«آخه و اما و اگر نداریم تمام.»رضا چند ثانیه به صورتش خیره ماند.بعد با لحنی طنز آمیز گفت:«باشه باشه من تسلیمم....... ولی اگه فیلمش بد بود، تقصیر توئه.»«قبوله.»آن شب، بعد از دیدن فیلم ، زمانی که از سالن بیرون آمدند، رضا گفت:« این بهترین فیلمی بود که تو این چند وقت دیدم.مریم هم سرش را به علامت تایید تکان داد « آره واقعا خیلی جالب بود »---دو هفته گذشت.مریم بعد از این که از خواب بیدار شد ایده ای به ذهنش رسید. پرده را کنار زد.نور خورشید روی صورت رضا افتاد.رضا چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد.«بابا اون پرده رو بکش.   امروز تعطیله می خوام بخوابم»«نه بیدارشو خوابالو.»«چرا؟»«چون برنامه داریم.»رضا با بی‌حوصلگی نشست.«کدوم برنامه؟»مریم کلید ماشین را جلویش تکان داد.«قرار بریم یه جای خوب»«کجا؟»« متوجه میشی لباساتو بپوش. تو ماشین منتظرتم »بعد از 3 ساعت رانندگی به دریا رسیدند.رضا شیشه را پایین کشید.صدای موج دریا گوشش را نوازش داد.چند لحظه فقط به افق نگاه کرد.بعد آرام گفت:«چه قدر دلم برای این صدا تنگ شده بود.»تمام روز با هم وقت گذراندن. با آب همدیگر را خیس می کردند.به یاد ایام کودکی قلعه شنی درست کردند.گاهی هم فقط راه می‌رفتند، بی‌آنکه حرفی بزنند.عصر، مریم در صندوق عقب را باز کرد.دو صندلی تاشو بیرون آورد.رضا با خنده گفت:« از قبل برای همه چیز برنامه داشتی مشخصه»«اوم.....تقریباً.»صندلی‌ها را کنار هم گذاشت.هر دو نشستند.آسمان، رنگ نارنجی گرفته بود.بعد از چند دقیقه سکوت، رضا گفت:«برای چی منو آوردی اینجا؟»مریم نگاهش را از افق برنداشت.«یادته یه بار گفتی دوست داری یه روز، دو تا صندلی بذاریم لب ساحل، بشینیم و فقط غروب آفتاب رو نگاه کنیم؟»رضا لبخند زد.«هنوز یادت مونده؟»«آره.»«حالا چی شد امروز به فکرت رسید؟»مریم مکث کوتاهی کرد.لبخند زد تا چیزی از چشم‌هایش خوانده نشود.«چه اهمیتی داره؟»بعد آرام با آرنج به بازو رضا زد.«ساکت باش و از غروب آفتاب لذت ببر.»رضا خندید.«چشم.»آخرین نور خورشید روی موج‌ها کش می‌آمد.مریم چشم از افق برنمی‌داشت.انگار می‌ترسید با تمام شدن این غروب، چیزی هم از زندگی‌شان کم شود.---مریم مدام به رضا فکر می کرد. هر کاری که به ذهنش می آمد انجام می داد.غذاهای مورد علاقه‌اش را می‌پخت.گاهی هم وسط کار به او پیام می‌داد و می نوشت:«دلم برات تنگ شده.»رضا هم تلاش می‌کرد بیماری را پشت لبخندهایش پنهان کند.هر بار سرفه امانش را می‌برید، صورتش را برمی‌گرداند.چند نفس عمیق می‌کشید.بعد رو به مریم می‌گفت:«چیزی نیست.»اما بیماری، خودش را پنهان نمی‌کرد.یک روز، وقتی مریم ملحفه را مرتب می‌کرد، چند تار موی رضا را روی بالشت دید.برای چند ثانیه فقط به آن‌ها خیره ماند.بعدجمعشان کرد.رفت داخل حمام.در را بست.و بی‌صدا گریه کرد.وقتی از حمام بیرون آمد، لبخندش سر جایش بود.انگار گریه هم یاد گرفته بود پشت آن لبخند پنهان شود.---چند هفته از آن روز گذشته بود.حال رضا هر روز بدتر می‌شد. دیگر نمی‌توانست مثل قبل بیماری را پنهان کند.آن شب، بعد از برگشتن از بیمارستان، بی‌حال روی مبل نشست.مریم کنارش آمد و لیوان آبی جلویش گذاشت.چند لحظه سکوت بینشان افناد.بعد آرام گفت:«رضا... جلسه شیمی درمانی چه طور بود؟»رضا سرش را بلند کرد.«منظورت چیه؟»مریم نگاهش را از او گرفت. برای لحظه ای یادش رفت که نباید این حرف را بزند.«امم....راستش .... راستش نتوانست حقیقت را پنهان کند.«اون شب... پرونده‌ت رو دیدم.»رضا خشکش زد.چند ثانیه فقط به او خیره ماند.بعد آهسته گفت:«پس... می‌دونستی.»مریم سر تکان داد.«منتظر بودم خودت بهم بگی.»رضا آهی کشید و گفت:« دکتر گفته سرطان خون دارم. چند ماهه دیگه هم بیشتر زنده نیستم.»با صدایی لرزان ادامه داد.«هر بار می‌خواستم بهت بگم، نمی‌تونستم. نمی‌خواستم هر بار که نگام می‌کنی، یاد مرگ بیفتی.»اشک در چشمان مریم حلقه بست.دست رضا را گرفت.«به من نگاه کن.»رضا سرش را بالا آورد.مریم با لبخندی که پشتش هزار بغض پنهان بود، گفت:«از امروز، هر اتفاقی بیفته، با هم ازش رد می‌شیم. من تا آخرش کنارتم.»رضا چیزی برای گفتن نداشت.فقط دستش را محکم‌تر در دست مریم فشرد.روزها و هفته ها می گذشت.شیمی‌درمانی دیگر توان رضا را گرفته بود.کم‌کم راه رفتن برایش سخت شد.بعد دیگر نتوانست از خانه بیرون برود.بیشتر روزها را روی همان تخت می‌گذراند.یک شب هر دو کنار هم دراز کشیده بودند.رضا به سقف نگاه می‌کرد.آرام گفت:«مریم...»«جانم؟»«ارت معذرت می خوام.»مریم برگشت.«برای چی؟»«قرار بود من مراقب تو باشم.»چند لحظه سکوت کرد.«ولی حالا از صبح تا شب تو داری از من مراقبت می‌کنی.»مریم دستش را گرفت.گرمای دست رضا دیگر مثل قبل نبود.لبخند زد و گفت:«این حرف رو نزن.عشق یعنی همین.»رضا نگاهش کرد.مریم ادامه داد:«عشق یعنی نزاری کسی که دوستش داری، دردش رو تنهایی به دوش بکشه .»اشک گوشه چشم رضا جمع شد.مریم پیشانی‌اش را بوسید.« به این چیزها فکر نکن عزیزم حالا بخواب.»رضا آرام چشم‌هایش را بست.دستش هنوز در دست مریم بود.---صبح، نور آفتاب از لای پرده داخل اتاق افتاده بود.مریم از خواب بیدار شد‌ صبحانه را آماده کرد.رضا را صدا زد.«بیدار شو عشقم... صبح شده»جوابی نیامد.کمی بلندتر گفت:«پاشو، صبحونه آماده‌ست.»باز هم سکوت.نگاهی به چهره رضا انداخت. شبیه گچ سفید شده بود دستش را روی گردنش گذاشت. نبض نداشت.لبخند از روی لب‌هایش محو شد.سریع تلفن رو برداشت و به اورژانس زنگ زد....دکتر، بعد از چند دقیقه معاینه، آرام پرونده را بست.«متأسفم... خونریزی مغزی باعث شده تا...... مریم دیگر صدای او را نمی‌شنید.فقط به چهره آرام رضا نگاه می‌کرد.لبخند روی صورتش مانده بود . همان لبخندی که مریم هفته ها برای حفظش جنگیده بود.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 11:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست به مناسبت 100تایی شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-100%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-sia1egopr0lv</link>
                <description>سلام ☘️بالاخره ۱۰۰ تایی شدیم. البته دنبال کننده نه، دوست. 🤍🥹🎉🎉🥳🤍راستش خیلی خوشحالم. شاید برای بعضیا فقط یه عدد باشه، ولی برای من خیلی ارزش داره.یادم میاد روزی که اولین پست رو توی ویرگول منتشر کردم، با خودم می گفتم: «ولش کن، کی میاد اینا رو بخونه؟ »ولی شما همه معادله هامو به هم زدید. 😄هر لایک، هر کامنت و هر نظری که نوشتید، بهم انگیزه داد که ادامه بدم. حتی وقتی خسته بودم، با خودم می گفتم باید برم یه داستان دیگه بنویسم.از همون موقع تا الان تقریباً هر روز یه پست گذاشتم. فقط این دو سه روز اخیر یکم کم کار شدم. خدایی پرکارتر از من هم دیدین؟! 😂(( چه تعریفی هم از خودم می کنم 😂 😏))ممنونم از تک تک شما که وقت می ذارین و کنارم هستین.امیدوارم از این به بعد هم بتونم داستان هایی بنویسم که ارزش وقت گذاشتن رو داشته باشن.دمتون گرم. 🤍🌱</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 11:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میکروفیکشن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86-jjdp4b8p7cvd</link>
                <description>بر اثر نشت گاز خانه آتش گرفت .  همه اعضای خانواده در حال گریه کردن بودن، جز مردی با کفش‌های کهنه و دست‌های پینه‌بسته که در حال پیدا کردن اشیا سالم بود.نطرتونو در مورد این داستان بهم بگید. </description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 00:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراخوان داستان نویسی✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%EF%B8%8F-u8vfinhapqog</link>
                <description>وحید اصالت فر در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در اهواز، بیان کرد: سومین دوره جشنواره داستان کوتاه اکسیر قلم توسط موسسه فرهنگی هنری اکسیر قلم جنوب با مشارکت انجمن علمی دانشجویی زبان و ادبیات فارسی و کانون ادبی معاونت فرهنگی اجتماعی دانشگاه شهید چمران اهواز برگزار می‌شود.اصالت فر در خصوص شرایط شرکت در سومین دوره داستان کوتاه اکسیر قلم گفت: هر نویسنده می‌تواند فقط یک داستان کوتاه منتشر نشده و اثری که در هیچ جشنواره‌ای صاحب عنوان نشده را برای شرکت در مسابقه ارسال کند.وی با بیان اینکه داستان ارسالی نباید از پنج هزار کلمه بیشتر باشد، افزود: موضوع داستان و سبک نگارش آزاد است. آثار در فرمت word قابل پذیرش هستند و همچنین برگزیدگان دوره‌های قبل حق شرکت در جشنواره و ارسال اثر را ندارند.دبیر سومین دوره جشنواره داستان کوتاه اکسیر قلم گفت: ۱۰ اثر برگزیده شده در کتابی به چاپ خواهد رسید و مراسم پایانی جشنواره همچون سال‌های گذشته در روز جهانی نویسنده دهم آبان ماه ۱۴۰۵ با معرفی برگزیدگان پایان خواهد یافت.وی مهلت ارسال آثار این جشنواره را از نیمه خرداد تا ۱۵ تیرماه اعلام کرد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 00:16:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان«پارت آخر»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-mkdibvarfydi</link>
                <description>هنوز به نقطه‌ای خیره بودم که چند لحظه قبل لیزا آنجا ایستاده بود. انگار اگر بیشتر نگاه می‌کردم، دوباره ظاهر می‌شد.اما خبری از او نبود.فقط سکوت.دستانم می‌لرزید.همه چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده بود که ذهنم نمی‌توانست بپذیرد.چند ساعت قبل کنارم راه می‌رفت، با من حرف می‌زد، می‌خندید.و حالا...هیچ اثری از او باقی نمانده بود.سرم را پایین انداختم.برای اولین بار به چیزی فکر کردم که مدت‌ها از آن فرار کرده بودم: به این‌که چقدر راحت فرصت‌ها را از دست می‌دهیم. به تمام لحظه‌هایی که می‌خواستم چیزی بگویم و نگفتم. به تمام حرف‌هایی که در دلم مانده بود. به این‌که چرا هیچ‌وقت به او نگفتم حضورش برایم مهم بوده، چرا هیچ‌وقت نگفتم کنار او احساس تنهایی کمتری دارم، چرا همیشه فکر می‌کردم وقت هست.انگار انسان‌ها فراموش می‌کنند بعضی درها فقط یک بار باز می‌شوند.اشکی از گوشهٔ چشمم پایین آمد. آرام زمزمه کردم:«کاش یه بار بهت گفته بودم...»صدایی از پشت سرم آمد:«بلند شو تامی.»سرم را بالا آوردم. ماریا مقابلم ایستاده بود. «بابت اتفاقی که افتاده متأسفم. می‌فهمم چه حسی داری، اما این را باید قبول کنی که طبیعت زندگی همینه. یک سری‌ها می‌رن و یک سری دیگه وارد می‌شن.»در آن لحظه خونم به جوش آمد و گفتم: «چه‌طور می‌تونی این‌قدر راحت دربارهٔ این چیزا حرف بزنی؟ اصلاً متوجهی چه اتفاقی افتاده؟ یه آدم مُرده.»ماریا گفت: «آروم باش تامی. لیزا  چیزیش نشده.»متعجب نگاهش کردم و با صدایی لرزان گفتم: «یعنی... یعنی لیزا هنوز زندس؟»ـ «آره. اما تو نمی‌تونی ببینیش.»پرسیدم: «چرا؟»ـــ «بعضی آدم‌ها نمی‌میرن... فقط از داستان ما خارج می‌شن. لیزا مانعی برای رسیدن به اهدافت بود؛ باید حذف می‌شد.»در آن لحظه نمی‌دانستم چه جوابی به ماریا بدهم. تنها چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود، این بود که لیزا اتفاقی برایش نیفتاده و حالش خوب است.همین‌طور که در فکر بودم، ماریا گفت: «بیا بریم یکم استراحت کن.»من را تا اتاق همراهی کرد. رفتم و روی تخت دراز کشیدم. به سقف خیره بودم و با خودم می‌گفتم بازی آخر چه می‌تواند باشد. آیا از آن زنده بیرون خواهم آمد؟ذهنم آرام نمی‌شد. تصویر لیزا مدام جلوی چشمانم ظاهر می‌شد؛ صدایش، خنده‌هایش، و آن لحظه‌ای که پشت سرم جا ماند.نمی‌دانستم چقدر گذشته که ناگهان صدای ضربه‌ای به در را شنیدم. ماریا بود. نگاهی به من کرد و گفت:«وقت آخرین مرحله رسیده.»نفسی عمیق کشیدم. از جا بلند شدم و دنبالش راه افتادم.وارد اتاقی بسیار بزرگ شدیم. کف آن از خانه‌های سیاه و سفید ساخته شده بود. مهره‌های شطرنج را دیدم که پشت سر هم ردیف ایستاده بودند.در انتهای زمین، مردی ایستاده بود. به محض دیدنش خشکم زد. او نسخهٔ تاریک خودم بود.لبخندی زد:«بالاخره رسیدی.»گفتم: «تو کی هستی؟»جواب داد: «همون کسی که تمام این مدت ازش فرار می‌کردی.»سکوت کردم. ماریا بالای سکویی رفت و توضیحات بازی را داد:«در این مرحله، شماها شاه‌های بازی هستید و دستور می‌دید کدام مهره حرکت کنه. فرق این بازی با شطرنج واقعی اینه که خودتون هم در بازی حضور دارید. ضمناً تامی، حواست باشه اگه ببازی، می‌میری.»دیگر از شنیدن این حرف ترسی نداشتم.بازی را شروع کردیم. دستور دادم سرباز جلوی اسب دو خانه جلو برود. سرباز تعظیمی کرد و حرکت کرد.نسخهٔ تاریک چند لحظه به صفحه نگاه کرد، بعد گفت:«سرباز جلوی وزیر، دو خانه جلو.»زمان معنای خودش را از دست داده بود. فرمان پشت فرمان صادر می‌شد:«اسب به خانهٔ F6.»«فیل به خانهٔ C4.»«رخ به خانهٔ h2.»«وزیر، سرباز داخل a4 رو بزن.»صدای برخورد شمشیرها در میدان می‌پیچید. سربازها یکی پس از دیگری از بازی خارج می‌شدند، فیل‌ها از بین می‌رفتند، رخ‌ها فرو می‌ریختند. گاهی من برتری پیدا می‌کردم، گاهی او. اما هیچ‌کدام موفق نمی‌شدیم دیگری را شکست دهیم.نبرد ادامه داشت تا این‌که سرانجام سکوتی عجیب میدان را فرا گرفت. به اطراف نگاه کردم. تمام مهره‌ها از بین رفته بودند. دیگر هیچ‌کس روی صفحه باقی نمانده بود، جز دو نفر:شاه سفید، و شاه سیاه.یک خانه جلو رفتم. به صفحه نگاه کردم، بعد به نسخهٔ تاریک:«خب... حالا چی؟»لبخند محوی زد: «هیچی.»متعجب شدم: «یعنی چی هیچی؟»ـ «بازی تموم شد.»نگاهی به صفحه انداختم: «پس کی بُرد؟»ـ «هیچ‌کس.»چند لحظه به او خیره ماندم. «یعنی مساوی؟»ـ «آره.»با کلافگی گفتم: «پس این همه جنگ برای هیچ بود؟ تکلیف من چیه؟»نسخهٔ تاریک خندید، بعد گفت: «تامی... تامی... تامی. هنوز فکر می‌کنی تو زندگی برنده‌ای وجود داره؟»ـ «خب... آره.»پوزخندی زد و گفت: «اون چیزی که تو ذهنت درمورد برد و باخت ساختی کاملاً اشتباهه.»پرسیدم: «پس برندهٔ واقعی کیه؟»چند ثانیه سکوت کرد.ـ «کسی که از لحظه‌هاش بهترین استفاده رو بکنه.»سکوت کردم. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، جوابی برای مخالفت نداشتم.در همان لحظه، صفحهٔ شطرنج زیر پایمان شروع به درخشیدن کرد. نور سفید همه جا را فرا گرفت و نسخهٔ تاریک من آرام‌آرام در نور محو شد.چشمانم را بستم. وقتی دوباره بازشان کردم، خودم را در ساحل دیدم. صفحهٔ شطرنج ناپدید شده بود. نسخهٔ تاریک هم دیگر آنجا نبود. فقط من بودم و ماریا.چند لحظه در سکوت به اطراف نگاه کردم، بعد گفتم: «تموم شد؟»ماریا سرش را تکان داد: «آره تامی. تو موفق شدی.»نفسی راحت کشیدم. احساس سبکی عجیبی داشتم، انگار باری که سال‌ها روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، برداشته شده بود. گفتم: «راستش... تجربهٔ عجیبی بود. بعضی وقت‌ها ازتون متنفر می‌شدم و می‌خواستم همتون رو بکشم، مخصوصاً موقع اون تابوت لعنتی.»ماریا خندید و گفت: «طبیعیه.»ــــ « حالا که بهش فکر می‌کنم........  می ببنم چیزای زیادی یاد گرفتم. ممنونم ازت. »ماریا با آرامش گفت: «از من تشکر نکن. این راه رو خودت رفتی تامی. ما فقط مسیر رو نشون دادیم.»در همان لحظه صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم. برگشتم. همان موجودی بود که روز اول دنبالم آمده بود. نگاهی به من کرد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت و با لحنی دوستانه گفت:«وقتشه برگردی خونه، قهرمان.»لبخند محوی روی صورتش دیده می‌شد.ماریا گفت: «برات آرزوی بهترین‌ها رو دارم. خدانگهدار.»برای آخرین بار به دریای زندگی نگاه کردم، بعد همراه آن موجود از پورتال عبور کردم.---یه خانه برگشتم.فضا هنوز دلگیر بود همان دیوارها، همان سکوت سنگین. نگاهم روی اتاق چرخید. لباس‌ها روی زمین افتاده و ظرف‌های نشسته روی میز بودند. چند دقیقه وسط اتاق ایستادم، بعد آرام به سمت پنجره رفتم. پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم. نور خورشید وارد خانه شد، هوای تازه داخل اتاق پیچید.خانه را مرتب کردم. گرد و غبارها را پاک کردم، ظرف‌ها را شستم، کتاب‌ها را سر جایشان گذاشتم. تا شب مشغول بودم. خسته شدم ، اما حس می‌کردم چیزی تغییر کرده است؛ نه در خانه، در خودم.---صبح روز بعد پشت میز نشستم. فنجانی قهوه کنار دستم بود. صفحهٔ لپ‌تاپ را باز کردم. مدتی فقط به صفحهٔ سفید خیره ماندم.صدای مترسک در ذهنم پیچید: «بعضی آدما فقط برای زندگی کردن به دنیا نمی‌یان. بعضیا باید چیزی از خودشون به جا بذارن.»لبخندی زدم. بعد انگشتانم را روی صفحه کلید گذاشتم. عنوان فایل را نوشتم: «نقشهٔ زندگی». بعد شروع به نوشتن کتابم کردم.---روزها گذشت. هنوز بعضی شب‌ها خواب‌های آشفته می‌دیدم. هنوز گاهی به لیزا فکر می‌کردم. هنوز بعضی ترس‌ها درونم زندگی می‌کردند. اما دیگر از آن‌ها فرار نمی‌کردم.آرام‌آرام روابطم با آدم‌های اطرافم بهتر شد. بیشتر گوش می‌دادم، کمتر قضاوت می‌کردم، و بیشتر زندگی می‌کردم.یک روز عصر، هنگام نوشتن کتاب، ناگهان نگاهم به منظرهٔ بیرون پنجره افتاد. خورشید آرام‌آرام پشت افق پنهان می‌شد. نسیم ملایمی شاخه‌های درختان را تکان می‌داد. احساس خوبی به من دست داد.دیگر عجله‌ای برای رسیدن به پایان نداشتم. حالا می‌خواستم طعم هر ثانیه را بچشم، چون فهمیدم زندگی همین لحظات کوچک و به‌ظاهر ساده است.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 12:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارت شارژ</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-jmh2e1pkbv2c</link>
                <description>در یک عصر پاییزی،  پیرمردی روی نیمکت سرد پارک نشسته بود . چروک‌های عمیق صورتش، حکایت از سال‌ها تلاش و سختی داشت. دلش برای پسرش تنگ شده بود. تصمیم گرفت که به او زنگ بزنند.دستش را در جیب کتش کرد و کارت شارژی که از دکه گرفته بود را در آورد و سریال آن را در گوشی وارد کرد. شماره را گرفت. بعد از بوقی طولانی، صدای سرد و بی‌تفاوت پسرش آمد: سلام &quot;چیه؟ باز پول لازم داری؟&quot;پیرمرد اشک در چشمانش جمع شد.مکثی کرد و گفت &quot;نه پسرم.فقط...... فقط خواستم باهات حرف بزنم و حالتو بپرسم صدای پسرش بلندتر شد: &quot; الان وقت این کارها را ندارم.&quot; و  قطع کرد.پیرمرد خیره به صفحه خاموش گوشی، کارت شارژ را در دستش فشرد.دیگر نه توان حرف زدن داشت و نه توانی برای دلخوش کردن خودش. سکوت پارک، تنها همدمش بود و سرما، تنها نوازشگرش.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 23:14:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به معشوق خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-wd4nw9tiawmi</link>
                <description>سلام نمی‌دانم این نامه را هرگز خواهی خواند یا نه. شاید هم اصلاً وجود نداشته باشی و تنها رویایی باشی که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهنم زندگی کرده است. با این حال دلم می‌خواست یک بار، فقط یک بار، تمام حرف‌هایی را که در دلم مانده برایت بنویسم.این را بدان که دوستت دارم. هیچ واژه‌ای نتوانسته عمق احساسی را که به تو دارم توصیف کند.فقط می‌دانم که از میان تمام فکرهایی که هر روز از ذهنم عبور می‌کنند، فکر تو تنها چیزی است که هنوز لبخند را به صورتم می‌آورد.بارها در خیال خود تو را در آغوش گرفته‌ام. بارها چشمانت را تصور کرده‌ام و ساعت‌ها با تصویری که از تو در ذهنم ساخته‌ام زندگی کرده‌ام. گاهی آن‌قدر این خیال واقعی به نظر می‌رسد که برای لحظه‌ای فراموش می‌کنم میان من و تو فاصله‌ای وجود دارد.نمی‌دانی فکر کردن به تو چه آرامشی در من به وجود می‌آورد هر بار که به تو می اندیشم، شلوغی دنیا رنگ می‌بازد. برای چند دقیقه همه چیز ساکت می‌شود و من در جهانی قدم می‌زنم که تو در آن حضور داری. جهانی که شاید هرگز وجود نداشته باشد، اما برای من زیباترین جای دنیاست.اما صد حیف که نمی توانم تو را داشته باشم.بعضی آدم‌ها را فقط می‌شود دوست داشت، بی‌آنکه بتوان در کنارشان زندگی کرد. بعضی آرزوها را فقط می‌شود در دل نگه داشت، بی‌آنکه روزی به آن‌ها رسید.شاید تو یکی از آنها باشی.آرزویی شیرین که هرگز به واقعیت تبدیل نمیشود، اما ردپایش تا همیشه در قلبم باقی خواهد ماند.اگر روزی در جایی از این دنیا یا دنیایی دیگر یکدیگر را دیدیم، دوست دارم بدانی که زمانی کسی بود که بی‌هیچ چشم‌داشتی دوستت داشت؛ بی‌آنکه تو را داشته باشد و بی‌آنکه بتواند به تو برسد.و شاید همین، غم‌انگیزترین و در عین حال زیباترین بخش ماجرا باشد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 14:23:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>💜 عاشقانه💜</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-jocjtjtwsdnu</link>
                <description>چه داری در چشمانت که هر بار در آن می‌نگرم، در آبیِ بیکرانش غرق می‌شوم؟گویی رازی در پس آنها نهفته است؛ رازی که هر بار مرا بیشتر از پیش به سوی تو می‌کشاند و بند دیگری بر دلم می‌زند.تو چه کردی که دلم، مست و خرابت شده و هر تپشش نام تو را زمزمه می‌کند؟عجیب است. در این دنیا که هر چیز روزی عادی می‌شود، تو  هر لحظه تازه‌ تری. هر بار که نامت را می‌شنوم، همان آشوب اولین روز در دلم زنده می‌شود. گویی قلبم هنوز باور نکرده است که کسی چون تو را در کنار خود دارد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 19:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمک برای انتخاب اسم☺️🔍</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%85%EF%B8%8F-rnfuk6k9vyuu</link>
                <description>سلام سلام سلام 🌱 بچه ها من قرار یه تخلص برای خودم انتخاب کنماما چیزی به ذهنم نمیاد با توجه به متن ها و داستان هایی که ازم خوندبد اسم خاصی مد نظرتون هست ؟اگه هست که برام کامنت کنید ممنون میشم ☺️🩵</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان«پارت9»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA9-x5qehzk5srod</link>
                <description>سکوت سنگینی بینمان افتاد.باد سردی در شهر وارونه پیچید.لیزا سرش را پایین انداخت.لب‌هایش می‌لرزید.و برای اولین بار...بغضش شکست.اشک‌هایش روی گونه‌هایش جاری شد.خواستم چیزی بگویم اما ناگهان صدایی شبیه غرش آسمان در سراسر شهر پیچید.سرم را بالا آوردم.آسمان اقیانوسی رنگ شهر، آرام آرام سرخ شد.ابرهای تیره از هر طرف هجوم آوردند.باد شدیدی وزیدن گرفت.زمین زیر پاهایمان لرزید.بعد اتفاقی عجیب افتاد.ساختمان‌های وارونه شروع کردند به حرکت.انگار نیرویی نامرئی آن‌ها را جابه‌جا می‌کرد.خانه‌ها از جای خود کنده شدند.دیوارها باز شدند.سقف‌ها چرخیدند.و تمام شهر مانند قطعات یک جورچین عظیم درون یکدیگر فرو رفت.صدای خرد شدن سنگ و آهن همه جا را پر کرده بود.در میان آن آشوب ناگهان نوری اطراف لیزا را فرا گرفت.به او نگاه کردم.چند ثانیه بعد...دیگر لیزای همیشگی مقابلم نبود.دختربچه‌ای کوچک با چشمانی اشک‌آلود روبه‌رویم ایستاده بود.با ترس نگاهم می‌کرد.انگار منتظر بود اتفاق بدی بیفتد.منتظر سرزنش.منتظر تحقیر.منتظر این که کسی دوباره به او بگوید به اندازه کافی خوب نیست.دستان کوچکش می‌لرزید.یک قدم به عقب رفت.اما من جلو رفتم.دختربچه با وحشت نگاهم کرد.زانو زدم.و بدون گفتن حتی یک کلمه...او را در آغوش گرفتم.برای چند لحظه همه چیز ساکت شد.انگار طوفان هم نفسش را حبس کرده بود.دخترک ابتدا خشکش زد.بعد آرام سرش را روی شانه‌ام گذاشت.و شروع به گریه کردن کرد.چند ثانیه بعد نور اطرافش محو شد.وقتی از آغوشم فاصله گرفت...لیزا به حالت عادی برگشت.نگاهش فرق کرده بود.برای اولین بار آرامش کوتاهی در چشمانش دیده می‌شد.ناگهان صدای مهیبی از پشت سرمان آمد.برگشتم.ساختمان‌ها یکی پس از دیگری فرو می‌ریختند.تکه‌های عظیم سنگ از آسمان سقوط می‌کردند.زمین شکاف برمی‌داشت.لیزا گفت:«تامی... بجنب باید بریم!»شروع به دویدن کردیم.خیابان‌ها پشت سرمان فرو می‌ریختند.هر چند ثانیه شکاف تازه‌ای در زمین باز می‌شد.صدای نابودی شهر از هر طرف به گوش می‌رسید.همین طور که می‌دویدیم، ناگهان روبه‌رویمان پورتالی آبی‌رنگ باز شد.فریاد زدم:«بدو لیزا!»هر دو با تمام توان به سمتش دویدیم.فاصله چندانی باقی نمانده بود.اما درست در همان لحظه...زمین زیر پایمان ترک خورد.شکافی عظیم میان ما و پورتال به وجود آمد.بدون فکر کردن پریدم.زمان انگار کند شد.برای لحظه‌ای احساس کردم در هوا معلقم.به سختی توانستم از  پورتال رد بشم.اما...لیزا نپرید. آن طرف شکاف ایستاده بود.وحشت تمام وجودش را گرفته بود.فریاد زدم:«لیزا! بپر دیگه چرا ماتت برده!»او یک قدم جلو آمد.اما پاهایش قفل شده بودند.پشت سرش ساختمان عظیمی فرو ریخت.دستم را به سمتش دراز کردم.فاصله فقط چند متر بود.اما برای او انگار به اندازه یک دنیا فاصله وجود داشت.وحشت‌زده فریاد زدم:«نه! نه! لیزا!»اشک در چشمانم جمع شده بود.لیزا فقط نگاهم می‌کرد.لب‌هایش تکان خورد.انگار می‌خواست چیزی بگوید.اما صدایش به من نرسید.و بعد ساختمان روی لیزا فرو ریخت و زیر آوار ماند.شهر به تلی از خاکستر تبدیل شد....پورتال بسته شد زانوهایم سست شدند.روی زمین افتادم.و.....</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 21:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🩵عاشقانه🩵</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%F0%9F%A9%B5%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%F0%9F%A9%B5-jk0z39wqn1jv</link>
                <description>از زمانی که وارد زندگیم شدی، حال عجیبی دارم.انگار دیگر در این دنیا تنها نیستم.همه چیز رنگ و بوی تازه‌ای گرفته .تو برایم شبیه نوری بودی که در دل تاریکی راهش را به سمت من پیدا کرد.نوری آرام، گرم و دلنشین که بی‌صدا تمام سایه‌های دلم را کنار زد.نمی‌دانی آغوشت چه آرامشی دارد.انگار تمام خستگی‌های جهان در آن گم می‌شوند.تو پناهگاه امن من در این جهان پرهیاهو شدی.جایی که می‌توانم خود واقعی‌ام باشم، بی‌هیچ ترس و تردیدی.حضور تو شبیه آرامشی است که پس از یک طوفان طولانی به سراغ آدم می آید.کنار تو دیگر از فردا نمی‌ترسم و سنگینی روزها را کمتر حس می‌کنم.تو آمدی و بی‌آنکه بدانی، تکه‌های شکسته قلبم را با مهربانی کنار هم چیدی.گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر هرگز تو را نمی‌دیدم، زندگی چقدر بی‌رنگ و خاموش می‌گذشت.تو به ساده‌ترین لحظه‌هایم معنا دادی و برای لبخندهایم دلیل شدی.و حالا هر کجای این دنیا که باشم، کافی است به تو فکر کنم.آن وقت حس می‌کنم خانه را پیدا کرده‌ام.خانه‌ای که نه از آجر و دیوار، که از عشق، آرامش و حضور تو ساخته شده است.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 15:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات مرد تنها(خودم)پارت6</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA6-pl8tjyl2wslk</link>
                <description>سلام 😊🌱خواستم عین پارت قبل خاطره رو شروع کنم ، دیدم شبیه مجری های برنامه کودک میشمدیدین میگن سلام بچه ها حالتون خوبه دماغا چاقه 😂😂😅😁خب ..از اونجایی که من بیشتر اوقات خونم و اتفاق خاصی برام نمی افته ، دیر به دیر خاطره می نویسم.این چیزهایی که می خوام بگم در طول این ده روز اتفاق افتاده.من بعد از مدت ها تنهایی و نبود هم صحبت بالاخره تونستم با یک نفر تو مجازی دوست بشم. آدم به شدت با شخصیت و کار درستیه. اون پر انرژی و شیطونه منم آروم و ساکت. مکمل خوبی برای هم شدیم .یه چیز خوبی که هست ، اینه که اون صدای جذابی داره.تصمیم گرفتیم با هم همکاری کنیم که من متن ها رو بنویسم و اون بخونه و یه آهنگ هم زیر صدا بزاره .دیگه این که ....سه شنبه رفتم محفل ادبی که داخل کتابخونه برگزار میشه و برای ارائه سه شنبه آزادمون پارت دو تاوان رو خوندیم.استادمون خانم فاطمه گل پور که خودش نویسنده هست از داستانم خیلی خوشش اومد و گفت که از لحاظ محتوا کارت واقعا عالیه فقط زیاد از کلمه گفت استفاده تکن و اینکه کلمات و جملات دم دستی رو کنار بزار و استعاره و تشبیهات رو کمی بیشتر کن تا حرفه ای تر دیده بشه.و....... این که.....دو روز پیش تصمیم گرفتم که با دوستم پیج اینستاگرام برنیم و کارامونو اونجا بزاریم تا دیده بشه. همه چیز رو آماده کردیم ، حتی اولین پست رو هم گذاشتیم. ولی از شانس بدمون جنگ شروع شد.اون گفت فایده نداره پست بزاریم چون اگه قرار باشه اینترنت ملی بشه پیج می خوابه.فعلا که داخل روبیکا فعالیت می کنیم تا ببینیم چی میشه.تو این چند وقته آنقدر داخل گروه ها تبلیغات کردم که فقط خدا می دونه از نصفه زیاد گروه ها سر همین حذف شدم.😁خودمو کشتم تا تونستم 200 تا ممبر جذب کنم 😂😂خلاصه اگه خوبی بدی دیدید حلال کنید شاید یه موشک خورد و شهید شدم 😂😂😅</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 14:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان«پارت8»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA8-iujyvbw7ewj5</link>
                <description>ماریا ما را تا مقابل دری سیاه‌رنگ همراهی کرد.دستش را روی دستگیره گذاشت اما در را باز نکرد.نگاهی به ما انداخت و گفت:«قبل از این که وارد بشید اینو بدونید اگر نتونید بازی رو تموم کنید، تا ابد اینجا گیر می افتید»سکوتی بینمان افتاد حسی به من گفت که این آرامش قبل طوفان است.وارد  جهان وارونه  شدیم.در آن لحظه احساس کردم دنیا دور سرم می چرخد.زمین و آسمان انگار جابه‌جا شده بودند.ساختمان‌ها برعکس بودند.ریشه درخت ها معلق در هوا بود.حتی آسمان هم شبیه اقیانوسی شده بود.همین طور که آرام آرام در شهر قدم می زدیم و همه چیز را رصد می کردیم ، ناگهان افکار و خاطراتی به ذهنم هجوم آوردند.اما آنها......  انگار متعلق به من نبودند.در آن لحظه لیزا را دیدم که داخل آشپزخانه مشغول کمک کردن بود.صحنه‌ای را دیدم که به گربه‌های خیابان غذا می‌داد.او غم عجیبی داخل چشمانش بود.انگار همیشه چیزی را داخل خودش پنهان می کرد.بعد تصویر عوض شد.او را داخل خانه‌ای دیدم که از بودن در آن متنفر بود.بعد مدرسه.دختری خوش حال و پرانرژی که مدام می‌خندید و می‌دوید.اما هرچه زمان جلوتر می‌رفت...آن خنده‌ها کمتر می‌شد.تصاویر تندتر شدند.بی‌احترامی.فریاد.تحقیر.اشک.ناگهان درد شدیدی بهم وارد شد.جای کتک هایی که خورده را حس کردم.نگاهی به لیزا انداختم چهره‌اش رنگ پریده بود.وحشت‌زده نگاهم می‌کرد.فهمیدم...او هم داخل ذهن من است.افکار آشفته‌ام را می‌دید.ترس‌هایم را.تنهایی‌هایم را.چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم.بعد ناگهان لیزا بدون هیچ حرفی شروع به دویدن کرد.«لیزا وایسا!»دنبالش دویدم.خیابان‌های وارونه دور سرم می‌چرخیدند.گفتم: کجا داری میری چرا فرار می کنی ؟بعد از مدتی، ناگهان ایستاد.نفس‌نفس می‌زد.وقتی برگشت، چشم‌هایش پر از اشک بود.با عصبانیت فریاد زد:«ازم دور شو!»خشکم زد.ــــ«اگه تو وارد زندگی من نمی‌شدی، هیچ‌وقت این اتفاقا نمی‌افتاد!»چند قدم عقب رفت.«ازت بدم میاد...می‌فهمی؟ ازت بدم میاد!»حرفش مثل چاقو داخل سینه‌ام فرو رفت.من هم  فریاد زدم:«فکر می‌کنی تحمل این شرایط آسونه هااا؟!»صدایم داخل شهر پیچید.«من روزی صد بار آرزوی مرگ می‌کنم!اون‌قدر تو زندگیم تنها بودم که مجبور بودم به هر کسی که وارد زندگیم میشه باج بدم تا بمونه!»لیزا ساکت شد.با بغض ادامه دادم:«تو که داخل ذهن منی...پس چرا منصفانه نگاه نمی‌کنی؟!»اشک داخل چشم‌هایم جمع شده بود.«به نظرت من چه گناهی کردم؟چرا همش باید غصه اینو اونو بخورم؟چرا همیشه باید تو وضعیتی باشم که نه راه پس دارم نه راه پیش؟!»سکوت سنگینی بینمان افتاد.باد سردی داخل شهر وارونه پیچید.لیزا سرش را پایین انداخت.لب‌هایش می‌لرزید.و برای اولین بار...بغضش شکست.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</category>
                <author>مهدی مهدی زاده / قوے سیاه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:03:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>