<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی مهدی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mehdi_mz</link>
        <description>نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا

 ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:58:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4866938/avatar/8Qu0ky.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی مهدی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>💜 عاشقانه💜</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-jocjtjtwsdnu</link>
                <description>چه داری در چشمانت که هر بار در آن می‌نگرم، در آبیِ بیکرانش غرق می‌شوم؟گویی رازی در پس آنها نهفته است؛ رازی که هر بار مرا بیشتر از پیش به سوی تو می‌کشاند و بند دیگری بر دلم می‌زند.تو چه کردی که دلم، مست و خرابت شده و هر تپشش نام تو را زمزمه می‌کند؟عجیب است. در این دنیا که هر چیز روزی عادی می‌شود، تو  هر لحظه تازه‌ تری. هر بار که نامت را می‌شنوم، همان آشوب اولین روز در دلم زنده می‌شود. گویی قلبم هنوز باور نکرده است که کسی چون تو را در کنار خود دارد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 19:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمک برای انتخاب اسم☺️🔍</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%85%EF%B8%8F-rnfuk6k9vyuu</link>
                <description>سلام سلام سلام 🌱 بچه ها من قرار یه تخلص برای خودم انتخاب کنماما چیزی به ذهنم نمیاد با توجه به متن ها و داستان هایی که ازم خوندبد اسم خاصی مد نظرتون هست ؟اگه هست که برام کامنت کنید ممنون میشم ☺️🩵</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان«پارت9»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA9-x5qehzk5srod</link>
                <description>سکوت سنگینی بینمان افتاد.باد سردی در شهر وارونه پیچید.لیزا سرش را پایین انداخت.لب‌هایش می‌لرزید.و برای اولین بار...بغضش شکست.اشک‌هایش روی گونه‌هایش جاری شد.خواستم چیزی بگویم اما ناگهان صدایی شبیه غرش آسمان در سراسر شهر پیچید.سرم را بالا آوردم.آسمان اقیانوسی رنگ شهر، آرام آرام سرخ شد.ابرهای تیره از هر طرف هجوم آوردند.باد شدیدی وزیدن گرفت.زمین زیر پاهایمان لرزید.بعد اتفاقی عجیب افتاد.ساختمان‌های وارونه شروع کردند به حرکت.انگار نیرویی نامرئی آن‌ها را جابه‌جا می‌کرد.خانه‌ها از جای خود کنده شدند.دیوارها باز شدند.سقف‌ها چرخیدند.و تمام شهر مانند قطعات یک جورچین عظیم درون یکدیگر فرو رفت.صدای خرد شدن سنگ و آهن همه جا را پر کرده بود.در میان آن آشوب ناگهان نوری اطراف لیزا را فرا گرفت.به او نگاه کردم.چند ثانیه بعد...دیگر لیزای همیشگی مقابلم نبود.دختربچه‌ای کوچک با چشمانی اشک‌آلود روبه‌رویم ایستاده بود.با ترس نگاهم می‌کرد.انگار منتظر بود اتفاق بدی بیفتد.منتظر سرزنش.منتظر تحقیر.منتظر این که کسی دوباره به او بگوید به اندازه کافی خوب نیست.دستان کوچکش می‌لرزید.یک قدم به عقب رفت.اما من جلو رفتم.دختربچه با وحشت نگاهم کرد.زانو زدم.و بدون گفتن حتی یک کلمه...او را در آغوش گرفتم.برای چند لحظه همه چیز ساکت شد.انگار طوفان هم نفسش را حبس کرده بود.دخترک ابتدا خشکش زد.بعد آرام سرش را روی شانه‌ام گذاشت.و شروع به گریه کردن کرد.چند ثانیه بعد نور اطرافش محو شد.وقتی از آغوشم فاصله گرفت...لیزا به حالت عادی برگشت.نگاهش فرق کرده بود.برای اولین بار آرامش کوتاهی در چشمانش دیده می‌شد.ناگهان صدای مهیبی از پشت سرمان آمد.برگشتم.ساختمان‌ها یکی پس از دیگری فرو می‌ریختند.تکه‌های عظیم سنگ از آسمان سقوط می‌کردند.زمین شکاف برمی‌داشت.لیزا گفت:«تامی... بجنب باید بریم!»شروع به دویدن کردیم.خیابان‌ها پشت سرمان فرو می‌ریختند.هر چند ثانیه شکاف تازه‌ای در زمین باز می‌شد.صدای نابودی شهر از هر طرف به گوش می‌رسید.همین طور که می‌دویدیم، ناگهان روبه‌رویمان پورتالی آبی‌رنگ باز شد.فریاد زدم:«بدو لیزا!»هر دو با تمام توان به سمتش دویدیم.فاصله چندانی باقی نمانده بود.اما درست در همان لحظه...زمین زیر پایمان ترک خورد.شکافی عظیم میان ما و پورتال به وجود آمد.بدون فکر کردن پریدم.زمان انگار کند شد.برای لحظه‌ای احساس کردم در هوا معلقم.به سختی توانستم از  پورتال رد بشم.اما...لیزا نپرید. آن طرف شکاف ایستاده بود.وحشت تمام وجودش را گرفته بود.فریاد زدم:«لیزا! بپر دیگه چرا ماتت برده!»او یک قدم جلو آمد.اما پاهایش قفل شده بودند.پشت سرش ساختمان عظیمی فرو ریخت.دستم را به سمتش دراز کردم.فاصله فقط چند متر بود.اما برای او انگار به اندازه یک دنیا فاصله وجود داشت.وحشت‌زده فریاد زدم:«نه! نه! لیزا!»اشک در چشمانم جمع شده بود.لیزا فقط نگاهم می‌کرد.لب‌هایش تکان خورد.انگار می‌خواست چیزی بگوید.اما صدایش به من نرسید.و بعد ساختمان روی لیزا فرو ریخت و زیر آوار ماند.شهر به تلی از خاکستر تبدیل شد....پورتال بسته شد زانوهایم سست شدند.روی زمین افتادم.و.....</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 21:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🩵عاشقانه🩵</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%F0%9F%A9%B5%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%F0%9F%A9%B5-jk0z39wqn1jv</link>
                <description>از زمانی که وارد زندگیم شدی، حال عجیبی دارم.انگار دیگر در این دنیا تنها نیستم.همه چیز رنگ و بوی تازه‌ای گرفته .تو برایم شبیه نوری بودی که در دل تاریکی راهش را به سمت من پیدا کرد.نوری آرام، گرم و دلنشین که بی‌صدا تمام سایه‌های دلم را کنار زد.نمی‌دانی آغوشت چه آرامشی دارد.انگار تمام خستگی‌های جهان در آن گم می‌شوند.تو پناهگاه امن من در این جهان پرهیاهو شدی.جایی که می‌توانم خود واقعی‌ام باشم، بی‌هیچ ترس و تردیدی.حضور تو شبیه آرامشی است که پس از یک طوفان طولانی به سراغ آدم می آید.کنار تو دیگر از فردا نمی‌ترسم و سنگینی روزها را کمتر حس می‌کنم.تو آمدی و بی‌آنکه بدانی، تکه‌های شکسته قلبم را با مهربانی کنار هم چیدی.گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر هرگز تو را نمی‌دیدم، زندگی چقدر بی‌رنگ و خاموش می‌گذشت.تو به ساده‌ترین لحظه‌هایم معنا دادی و برای لبخندهایم دلیل شدی.و حالا هر کجای این دنیا که باشم، کافی است به تو فکر کنم.آن وقت حس می‌کنم خانه را پیدا کرده‌ام.خانه‌ای که نه از آجر و دیوار، که از عشق، آرامش و حضور تو ساخته شده است.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 15:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات مرد تنها(خودم)پارت6</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA6-pl8tjyl2wslk</link>
                <description>سلام 😊🌱خواستم عین پارت قبل خاطره رو شروع کنم ، دیدم شبیه مجری های برنامه کودک میشمدیدین میگن سلام بچه ها حالتون خوبه دماغا چاقه 😂😂😅😁خب ..از اونجایی که من بیشتر اوقات خونم و اتفاق خاصی برام نمی افته ، دیر به دیر خاطره می نویسم.این چیزهایی که می خوام بگم در طول این ده روز اتفاق افتاده.من بعد از مدت ها تنهایی و نبود هم صحبت بالاخره تونستم با یک نفر تو مجازی دوست بشم. آدم به شدت با شخصیت و کار درستیه. اون پر انرژی و شیطونه منم آروم و ساکت. مکمل خوبی برای هم شدیم .یه چیز خوبی که هست ، اینه که اون صدای جذابی داره.تصمیم گرفتیم با هم همکاری کنیم که من متن ها رو بنویسم و اون بخونه و یه آهنگ هم زیر صدا بزاره .دیگه این که ....سه شنبه رفتم محفل ادبی که داخل کتابخونه برگزار میشه و برای ارائه سه شنبه آزادمون پارت دو تاوان رو خوندیم.استادمون خانم فاطمه گل پور که خودش نویسنده هست از داستانم خیلی خوشش اومد و گفت که از لحاظ محتوا کارت واقعا عالیه فقط زیاد از کلمه گفت استفاده تکن و اینکه کلمات و جملات دم دستی رو کنار بزار و استعاره و تشبیهات رو کمی بیشتر کن تا حرفه ای تر دیده بشه.و....... این که.....دو روز پیش تصمیم گرفتم که با دوستم پیج اینستاگرام برنیم و کارامونو اونجا بزاریم تا دیده بشه. همه چیز رو آماده کردیم ، حتی اولین پست رو هم گذاشتیم. ولی از شانس بدمون جنگ شروع شد.اون گفت فایده نداره پست بزاریم چون اگه قرار باشه اینترنت ملی بشه پیج می خوابه.فعلا که داخل روبیکا فعالیت می کنیم تا ببینیم چی میشه.تو این چند وقته آنقدر داخل گروه ها تبلیغات کردم که فقط خدا می دونه از نصفه زیاد گروه ها سر همین حذف شدم.😁خودمو کشتم تا تونستم 200 تا ممبر جذب کنم 😂😂خلاصه اگه خوبی بدی دیدید حلال کنید شاید یه موشک خورد و شهید شدم 😂😂😅</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 14:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان«پارت8»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA8-iujyvbw7ewj5</link>
                <description>ماریا ما را تا مقابل دری سیاه‌رنگ همراهی کرد.دستش را روی دستگیره گذاشت اما در را باز نکرد.نگاهی به ما انداخت و گفت:«قبل از این که وارد بشید اینو بدونید اگر نتونید بازی رو تموم کنید، تا ابد اینجا گیر می افتید»سکوتی بینمان افتاد حسی به من گفت که این آرامش قبل طوفان است.وارد  جهان وارونه  شدیم.در آن لحظه احساس کردم دنیا دور سرم می چرخد.زمین و آسمان انگار جابه‌جا شده بودند.ساختمان‌ها برعکس بودند.ریشه درخت ها معلق در هوا بود.حتی آسمان هم شبیه اقیانوسی شده بود.همین طور که آرام آرام در شهر قدم می زدیم و همه چیز را رصد می کردیم ، ناگهان افکار و خاطراتی به ذهنم هجوم آوردند.اما آنها......  انگار متعلق به من نبودند.در آن لحظه لیزا را دیدم که داخل آشپزخانه مشغول کمک کردن بود.صحنه‌ای را دیدم که به گربه‌های خیابان غذا می‌داد.او غم عجیبی داخل چشمانش بود.انگار همیشه چیزی را داخل خودش پنهان می کرد.بعد تصویر عوض شد.او را داخل خانه‌ای دیدم که از بودن در آن متنفر بود.بعد مدرسه.دختری خوش حال و پرانرژی که مدام می‌خندید و می‌دوید.اما هرچه زمان جلوتر می‌رفت...آن خنده‌ها کمتر می‌شد.تصاویر تندتر شدند.بی‌احترامی.فریاد.تحقیر.اشک.ناگهان درد شدیدی بهم وارد شد.جای کتک هایی که خورده را حس کردم.نگاهی به لیزا انداختم چهره‌اش رنگ پریده بود.وحشت‌زده نگاهم می‌کرد.فهمیدم...او هم داخل ذهن من است.افکار آشفته‌ام را می‌دید.ترس‌هایم را.تنهایی‌هایم را.چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم.بعد ناگهان لیزا بدون هیچ حرفی شروع به دویدن کرد.«لیزا وایسا!»دنبالش دویدم.خیابان‌های وارونه دور سرم می‌چرخیدند.گفتم: کجا داری میری چرا فرار می کنی ؟بعد از مدتی، ناگهان ایستاد.نفس‌نفس می‌زد.وقتی برگشت، چشم‌هایش پر از اشک بود.با عصبانیت فریاد زد:«ازم دور شو!»خشکم زد.ــــ«اگه تو وارد زندگی من نمی‌شدی، هیچ‌وقت این اتفاقا نمی‌افتاد!»چند قدم عقب رفت.«ازت بدم میاد...می‌فهمی؟ ازت بدم میاد!»حرفش مثل چاقو داخل سینه‌ام فرو رفت.من هم  فریاد زدم:«فکر می‌کنی تحمل این شرایط آسونه هااا؟!»صدایم داخل شهر پیچید.«من روزی صد بار آرزوی مرگ می‌کنم!اون‌قدر تو زندگیم تنها بودم که مجبور بودم به هر کسی که وارد زندگیم میشه باج بدم تا بمونه!»لیزا ساکت شد.با بغض ادامه دادم:«تو که داخل ذهن منی...پس چرا منصفانه نگاه نمی‌کنی؟!»اشک داخل چشم‌هایم جمع شده بود.«به نظرت من چه گناهی کردم؟چرا همش باید غصه اینو اونو بخورم؟چرا همیشه باید تو وضعیتی باشم که نه راه پس دارم نه راه پیش؟!»سکوت سنگینی بینمان افتاد.باد سردی داخل شهر وارونه پیچید.لیزا سرش را پایین انداخت.لب‌هایش می‌لرزید.و برای اولین بار...بغضش شکست.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:03:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت نامه ای پیش از اتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-f6bbkl1gcykc</link>
                <description> سال‌ها، بارِ تمامِ دنیا روی شانه‌های تو سنگینی می‌کرد؛ جهانی که فقط در سطرها و سکوتِ تو نفس می‌کشید. امروز، سنگینی‌اش تبدیل به این جسمِ متراکم شده است. این کتاب نیست، این خلاصه‌یِ سوختنِ تو است.هر واژه، با تیغِ تردید، از عمقِ جان تو تراشیده شد؛ هر جمله، اعترافی بود که زیر لب و در تاریکی زمزمه شد. تو تمامِ خودت را لایِ این برگ‌ها پیچیدی و مهر و موم کردی. این اثر، پناهگاهِ تو از جهان بود؛ سنگری که در آن، حقیقتِ بی‌پیرایه‌ات را حفظ می‌کردی. نوشتن، در آن روزها، آخرین سنگرِ تو بود. تو که روزی در میان حصار های زمانه نوشتن را درمان می دانستی ، چقدر زود رنگ عوض کردی ...وسوسه ای در وجودت جان گرفت &quot; نوشتن برای خوانده شدن &quot; لبخندهای فریبنده‌ی مردم، کم‌کم تو را قانع کرد که این پناهگاهِ شخصی را تبدیل به یک بازار کنی. تو شروع کردی به نوشتن برای چشم‌هایی که می‌دیدند، نه برای روحی که می‌سوخت.ای گستاخ! توی هوس باز خودت را  به یک خالق مبدل کردی ... شدی یک عاشق کور ،که جز عشوه های معشوقه اش چیزی نمی دید . بوی خفه کننده ی جوهر شد معشوقه ی پر فیس و افاده ت . و تو برای این عشق گناه آلود همه کار کردی ... ای عاشق دیوانه و احمق . تو عشاق نوشتن شده ای ... اما بیخیال دیگر ... این عشق پایانی ندارد، معشوق ات را رها کن . فرزنداتان را هم رها کن . میدانی که چه کسانی  را می گویم ؟ کتاب هایت ... این فرزندان  بالغ را به جریان زندگی بسپار ، رها کن . تو باید دیگر از آنها دل بکنی . چون دیگر مال تو نیستند ، مال کسانی هستند که بعد از تو ورق شأن می زنند . دیگر به تو مربوط نیست ، که آنها در قلب ها ساکن می شوند یا قفسه های فراموشی خاک می خورند. دیگر به تو مربوط نیست که عشاق قصه هایت می شوند لیلی و مجنون زمانه یا بهرام و گل اندام  به تو مربوط نیست چون آنها دیگر برای تو نیستند برای خوانندگان تو هستند . همانطور که همه ی کتاب ، همیشه بودند . آنها را رها کن ... این رهایی سقوط نیست ، پرواز هم نیست . این رهایی پایان نیست ، آغاز هم نیست . این رهایی تنها رهایی است . در اوج قبل از رسیدن به پایانی تلخ به این روایت خاتمه بده .</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 19:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-mtpnd9yjkazm</link>
                <description>آتش زیر خاکستر یعنی لبهای تو...  بوسه های ناب تو  گرمای وجودم را به تاراج می کشد...  وقتی تو را در آغوش می کشم پیچ و تاب اندامت دلم را می لرزاند...  گویی خداوند نقاشی تو را از ازل طراحی کرده....  نگاه تو لرزه بر جانم می اندازد...  خمار چشمانت جام شراب هر شب من است...  بی پروا مست تو می شوم...  برای اینهمه شکوه و زیبایی ملکه قلب من شدی جانا...  آرامشم دستان گرم توست و امیدواری برای تاریکی قلبم...  تو مملو از نور و روشنایی هستی...  خودت را به من نزدیکتر کن...   تلفیق دو روح در یک جسم یعنی وجود تو...  عشق تو..  و بوسه های لبالب تو..  جا دارد از این عشق بی پایان جان دهم و جانی دوباره گیرم...  امن ترین جای دنیا آغوش توست دلبر نازم...  بوسه هایت را..  لبانت را...  چشمانت را هر شب تمنا می کنم...  در نگاهت جان می گیرم و  هرم نفسهایت را هر ثانیه می بلعم...  جان دلم مرواریدی هستی در صدف قلب من...  بارها می بوسمت و خدا را بابت چنین معجزه والایی شاکرم...  عشق من...  بمان...  من بی تو هیچم به خدا....</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 17:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان«پارت7»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA7-o1jcrdnjabfh</link>
                <description>گفتم:«راه حل...قطع ارتباط با اون آدم‌هاست؟»سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.ناگهان صدای بوق کوتاهی پخش شد.بعد صدای بلندگو در فضا پیچید:«پاسخ صحیح است.»نور قرمز  خاموش شد.هدفون را از روی گوشم برداشتم و نفسی عمیق کشیدم.ماریا نگاهم کرد و گفت:«می‌تونی بری بیرون و منتظر بمونی.»با تعجب پرسیدم:«تموم شد؟»لبخندی زد.«آره.»از جا بلند شدم و گفتم:«فکر کردم بیشتر طول بکشه.»ماریا چند لحظه ساکت ماند.بعد آرام گفت:«ما قرار نیست همه چیزو بهتون یاد بدیم، تامی. فقط مسیر رو نشون می‌دیم.»وقتی به حرف هایش فکر کردم دیدم درست می گوید. اگر قرار باشه همه چیز گفته بشه زندگی بی معنی میشه.از اتاق بیرون آمدم.راهرو هنوز همان فضای سرد و تاریک را داشت.اعداد روی دیوار چشمک می‌زدند.به دیوار تکیه دادم و منتظر ماندم.بازی لیزا بیشتر طول کشیده بود.در آن سکوت، ناخودآگاه به گذشته‌ام فکر کردم.به تصمیم‌هایی که همیشه عجولانه گرفته بودم.به وقت‌هایی که فقط از یک زاویه به زندگی نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم حقیقت همان است که ذهن مضطربم می‌گوید.شاید تمام این مدت، مشکل از دنیا نبود...نوع نگاه من بود.این بازی باعث شد بفهمم هر اتفاقی فقط یک معنا ندارد.گاهی باید چند قدم عقب رفت و از زاویهٔ دیگری نگاه کرد.مدتی بعد، صدای باز شدن در آمد.سرم را بلند کردم.لیزا آرام از اتاق بیرون آمد.چهره‌اش خسته‌تر از قبل بود.انگار سال‌ها داخل آن اتاق گیر افتاده باشد.به سمتش رفتم.«خوبی؟»لبخند کم‌رنگی زد.«آره...فقط یکم ذهنم خستس.»نگاهم به ماریا افتاد.پرسیدم:«چرا بازی لیزا بیشتر طول کشید؟»ماریا در چشمانم خیره شد و گفت:«چون زندگی همه شبیه هم نیست.تو یه جور مسیرتو طی می‌کنی...اونم یه جور دیگه.»بعد آرام از کنارمان عبور کرد.من و لیزا هم پشت سرش حرکت کردیم و راه افتادیم ماریا ما را تا اتاقی در انتهای راهرو همراهی کرد.قبل از رفتن گفت:«استراحت کنید. فردا بازی سختی در  پیش دارید..»بعد در را بست.اتاق نور بنفش کم‌رنگی داشت.یکی از دیوارها شیشه‌ای بود و پشت آن آب تیره‌ای دیده می‌شد که ماهی‌های عجیب و درخشانی داخلش شنا می‌کردند.چند لحظه همان‌جا ایستادم و به حرکت آرامشان خیره شدم.سکوت عجیبی داخل اتاق جریان داشت.لیزا روی تخت نشسته بود و نگاهش به زمین بود.بعد از چند لحظه گفت:«تامی...»برگشتم سمتش.چند ثانیه مکث کرد.انگار گفتن حرفش برایش سخت بود.«بدجوری کم آوردم.»چیزی نگفتم.ادامه داد:«نمی‌دونم بتونم تا آخر این مسیر کنارت باشم یا نه.»نگاهش خسته بود.نه فقط خستگی جسم...انگار روحش هم فرسوده شده بود.کنارش نشستم.گفتم:«تو تا اینجا اومدی. از پس بقیه‌شم برمیای.»لبخند تلخی زد.چند لحظه به ماهی‌های پشت شیشه نگاه کردبعد سرش را به پشتی تخت تکیه داد.نگاهش کردم.لیزا دیگر آن دختر آرام و مطمئن اول نبود.انگار این بازی‌ها داشتند لایه‌های پنهانش را بیرون می‌کشیدند.چراغ‌های اتاق کم‌نورتر شدند.لیزا آرام چشم‌هایش را بست.اما من خوابم نمی‌برد.تمام شب کنار دیوار شیشه‌ای ایستادم و به ماهی‌ها خیره شدم.نمی‌دانم چه ساعتی بود که بالاخره چشم‌هایم سنگین شد.داخل خواب خودم را وسط دریایی دیدم.صدای تیک‌تاک ساعت از اعماق آب می‌آمد.سعی کردم شنا کنم...اما بدنم سنگین بود.ناگهان سایه‌هایی دورم ظاهر شدند.نسخه‌های مختلف خودم بودند.یکی فریاد می‌زد.یکی گریه می‌کرد.یکی فقط ساکت نگاهم می‌کرد.بعد لیزا را دیدم.خواستم به سمتش بروم...اما آرام آرام داخل تاریکی محو شد.فریاد زدم:«لیزا!»ناگهان صدای همان موجود داخل تابوت در گوشم پیچید:«تو هنوزم رهایی رو یاد نگرفتی تامی.»از خواب پریدم.نفسم سنگین شده بود.نور کم‌رنگ صبح داخل اتاق افتاده بود.دستم را بالا آوردم و به ساعت نگاه کردم.در همان لحظه، صدای در اتاق آمد.ماریا وارد شد.لباس سفیدش زیر نور صبح بیشتر از همیشه می‌درخشید.نگاهی به من و لیزا انداخت و گفت:«وقت بازی وارونه‌ست.»</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:23:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای آدم بزرگا</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7-effcerdz7m7r</link>
                <description>روزی از روزها من و دوست صمیمی‌ام چوبی، همان عروسک محبوبم، مشغول خاک‌بازی بودیم. ناگهان آسمان ابری شد و قطره‌های باران آرام آرام باریدن گرفتند.مادرم مرا صدا زد: «پسرم، زود باش بیا خونه! الان خیس می‌شی!»وسایلم را جمع کردم و به سمت خانه دویدم. همین که پا به داخل گذاشتم، بوی دل‌انگیز قورمه سبزی مشامم را نوازش داد. شکمم با صدای قرقر پاسخ داد.مادرم با نگاهی تیز گفت: «برو حمام، یک دوش بگیری.  سر تا پایت خاکی شده.»خسته و بی‌حوصله گفتم: «بذار اول غذا بخورم، بعد میرم.»اما او محکم گفت: «فکر می‌کنی می‌تونی منو فریب بدی؟ نه عزیزم، اول حمام، بعد غذا.»از روی ناچاری به حمام رفتم. زیر آب گرم، به کلمه &quot;فریب&quot; فکر می‌کردم. چرا آدم‌ها همدیگر را گول می‌زنند؟ یاد پدرم افتادم، همان روز که با وجود سلامت بودن، به رئیسش گفت سرما خورده و نمی‌تواند سر کار برود.پس از حمام، به آشپزخانه رفتم و پشت میز نشستم. بین غذا خوردن، از مادرم پرسیدم: «چرا ما راستش را نمی‌گوییم؟ چرا همدیگر را فریب می‌دهیم؟»مادرم با تعجب پرسید: «برای چی همچین سوالی می پرسی ؟»گفتم: «دوست دارم بدانم.»او  گفت: «ببین پسرم دنیای آدم بزرگا خیلی عجیب و غریبه . ما یه موقع هایی تو شرایطی قرار می گیریم که اگه راستشو بگیم همه چیز به هم می ریزه و اتفاق بدی میفته.ازم نپرس که چرا این کار رو می کنیم چون خودمم هم نمی دونم.» سپس ساکت شد و به فکر فرو رفت.پس از غذا، به اتاق زیرشیروانی رفتم و با اسباب‌بازی‌هایم مشغول شدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. باران همه جا را سبز و تازه کرده بود. باد شاخه‌های درختان را تاب می‌داد.با چوبی بازی کردم. یک ساعت گذشت. خورشید از پشت ابرهای تیره بیرون آمد و همه جا را روشن کرد.پایین که آمدم، پدرم روی مبل نشسته بود. با اشاره به پنجره گفت: «هوا عالی شده. بریم پارک؟»گفتیم: اره بریم.در راه پارک، پدرم دست مادرم را گرفت و گفت: «همراه همیشگی من.»چشمان مادرم برقی زد و گفت: «فقط همراه؟»پدرم چیزی در گوشش زمزمه کرد و گونه‌های مادرم سرخ شد.از پدرم پرسیدم: «پدر، همسر یعنی چه؟»او خندید: «همسر یعنی بهترین دوست زندگی. مثل این دو کفش.» و به کفش‌هایش اشاره کرد. «گاهی یکی جلوتر است، گاهی دیگری، اما همیشه در یک مسیر راه می‌روند.»پرسیدم: «پس همسر با عاشق فرق دارد؟»پدرم نگاهی به مادرم انداخت: «عاشق بودن مثل باران بهاری است - تازه و پرهیجان. اما همسر بودن مثل درخت بلندی است - ریشه‌دار و پایدار. عاشق بودن یک احساس است، همسر بودن یک انتخابه.»مادرم اضافه کرد: «همسر واقعی کسی است که در روزهای خوش و سخت، کنارت می‌ماند.»به پدرم گفتم: «اما اون روز تو به رئیست دروغ گفتی. آیا این درست نیست که با همسر و دوست باید همیشه راستگو بود؟&quot;»پدرم آهی کشید: «حق با توئه پسرَم. راستگویی عدل واقعیه. اما بعضی وقتا آدم‌های بزرگ به اشتباه فکر می‌کنند که فریب‌های کوچک می‌تونه از راستی بهتر باشه.&quot;»در پارک، پدرم بستنی پیشنهاد داد. با خوشحالی گفتم: «من بستنی شکلاتی می‌خواهم!»در مغازه، دختری را دیدم که با چشمانی پراشک به ویترین نگاه می‌کند.و به مادرش می گوید: «دلم بستنی می‌خواهد.»آن زن که لباس کهنه‌ای به تن داشت، گفت: «امروز پولش را ندارم، عزیزم.»به پدرم نگاهی انداختم و از او پرسیدم: می تونم بستنیمو بهش بدم.لبخندی زد و سرش را به علامت تایید تکان داد..دختر با خوشحالی بستنی را گرفت. مادرش از ما تشکر کرد و گفت: «خدا اجرتون بده نمی دونم چه جوری لطفتون رو جبران کنم»پدرم گفت: «نیازی نیست.»روی نیمکت نشستیم و بستنی خوردیم. با تاریک شدن هوا به خانه برگشتیم.---پس از شام، در تخت دراز کشیده بودم که پدرم وارد شد. دستش را روی دستم گذاشت و گفت: «امروز به من درس بزرگی دادی. با بخشیدن بستنی‌ات، معنای واقعی انسانیت را نشان دادی.»پرسیدم: «پدر، وجدان چیست؟»گفت: «وجدان همان صدای آرامی است که به تو گفت بستنی‌ات را به آن دخترک بدهی. همیشه راه درست را نشانت می‌دهد.»مادرم که گوش می‌کرد، افزود: «و یکرنگی یعنی همان کاری که تو کردی - وقتی دلت می‌گوید کار خوبی بکن، و تو همان کار را انجام بده.»بعد از تمام شدن حرفش مرا در آغوش گرفت. در آن لحظه، آرامش عجیبی داشتم. حس می کردم مثله یک قاصدک رها هستم.---چند روز بعد، به خانه پدربزرگ رفتیم. هوای تازه و آواز پرندگان حال و هوای دیگری داشت. پدربزرگ روی نیمکت چوبی حیاط نشسته بود و قفس پرنده می‌ساخت.پس از ناهار، کنار حوض نشستیم. پدربزرگ گفت: «می خوای راز موفقیت رو بدونی ؟کنجکاو شدم.گفتم: آره او گفت:سال‌ها پیش، تاجری ثروتمند به اشتباه پول زیادی به من پرداخت کرد. وسوسه مرا به خیانت دعوت می‌کرد. اگر آن پول را برمی‌داشتم، او متوجه نمی شد اما نمی خواستم با حسرت زندگی کنم.  راستگویی کردم و پول را برگرداندم. رحمت و اعتماد او شامل حالم شد. این اعتماد، پایه بزرگترین موفقیت کاری من شد و صداقت، باعث بی‌نیازی واقعی خانواده ما شد.»پدربزرگ ادامه داد: «خداوند هوای آدم‌های خوب را داره. سعی کن بی‌چشم داشت به دیگران مهربانی کنی. قول می‌دهی؟»گفتم: «قول می‌دهم.»پدربزرگم دستش را روی شانه ام گذاشت و آهسته گفت: &quot;و یادت باشد پسرم، هر کار خوبی که می‌کنی، مثل همان بستنی که بخشیدی، یا راستگویی که انتخاب کردم، همه مثل این می‌مانند که ستاره‌ای جدید در آسمان روشن می‌کنی. شاید خودت آن را نبینی، اما دنیا را برای کسی روشن‌تر می‌کنی.&quot;من به آسمان نگاه کردم. اولین ستارهِ شب در آسمانِ تاریکِ روستا درخشیدن گرفته بود. انگار پدربزرگم با دستش آن را برایم روشن کرده بود.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 10:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد سنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-dpjqha8nzesn</link>
                <description>امیرحسین نه پسر بود، نه جوان. او &quot;مرد خانه&quot; بود. از وقتی پدرش را از دست داده بود، این لقب را با خود یدک می‌کشید؛ لقبی که گاهی سنگینی آن، استخوان‌هایش را خرد می‌کرد. هجده سال بیشتر نداشت، اما شانه‌هایش بار مسئولیت مادر، خواهر کوچکترش، سارا، و برادر نوجوانش، محمود را تحمل می‌کرد.همیشه در اوج بود. نمراتش عالی، رفتارش بی‌نقص. او دیوار مستحکمی بود که خانواده پشتش پناه گرفته بودند. حق اشتباه نداشت. اگر یک شب دیر به خانه می‌آمد، گویی مرتکب گناهی نابخشودنی شده بود. اگر نمره‌ای کمتر از بیست می‌گرفت، با نگاه های مملو از سرخوردگی مادرش مواجه می‌شد.یک روز که امتحان پایان ترم مهمی داشت، از شدت استرس تقریباً چیزی نخورده بود. وقتی به خانه رسید، منتظر یک استقبال معمولی بود، اما با صحنه‌ای دیگر مواجه شد.مادرش با چهره‌ای درهم رو به او کرد: &quot;امیرحسین ، حقوقت رو گرفتی؟ محمود برای اردوی مدرسه پول می‌خواد، و قبض برق هم سه روزه رسیده. اگه پرداخت نکنی قطع میشه.سارا هم که سرش داخل گوشی بود بدون نگاه کردن به او گفت: &quot;من، لپ‌تاپت رو برداشتم !برای پروژه مدرسه نیازش داشتم.همه‌چیز در یک لحظه برایش از حد گذشت. آن دیوار مستحکم، ترک خورد.صدایش بلند شد، چیزی که تا به حال نشده بود: &quot;بسه! دیگه بسه!&quot;سکوت سنگینی فضای خانه را فراگرفت. همه مبهوت به او نگاه می‌کردند.مادرش گفت: &quot;امیرحسین! این چه طرز حرف زدنه؟ مگه چی شده؟&quot; امیرحسین خندید، خنده‌ای تلخ و بی‌روح. و گفت:« چی شده ؟بابا منم آدمم مادر! منم می‌ترسم، می‌شکنم، کم می‌آورم. شما فکر می‌کنین من کیم؟ یک ربات؟ یک ماشین پولسازی بی‌احساس؟&quot;مادرش ساکت بود و نگاهش می‌کرد.امیر حسین:« امروز از شدت استرس تو جلسه امتحان، بی هوش شدم. همه چیز از جلو چشمم محو شد. اما اولین چیزی که بعد از به هوش آمدن به ذهنم رسید این بود که &#039;اگر قبول نشم، چطور به خانواده‌ام توضیح دهم؟&#039; چطور به چشم‌های آنها نگاه کنم؟&quot;اشک در چشمان مادرش حلقه زده بود. امیر حسین:«همه عمرم رو فدا کردم. بازی کردن رو فراموش کردم، دوست پیدا کردن رو فراموش کردم، حتی غمگین بودن رو هم فراموش کردم. چون فکر می‌کردم پسر بزرگ خانواده نباید ضعف نشون بده. اما من دیگه جون ندارم، مادر. دیگه توانایی ندارم.&quot;سارا که شاهد این صحنه بود، با صدایی لرزان پرسید: &quot;برادر، چرا قبلاً چیزی نگفتی؟&quot;امیرحسین نگاهی به او کرد و گفت: &quot;چون فکر می‌کردم قوی بودن یعنی تحمل کردن همه چیز در سکوت.&quot;مادرش به آرامی نزدیک شد و با چشمانی پر از اشک، دستش را روی شانه امیرحسین گذاشت. &quot;ببخشید پسرم. ما تو رو فراموش کردیم. ما آنقدر به این دیوار تکیه کردیم که فراموش کردیم این دیوار هم از گوشت و خون و احساس ساخته شده. . ببخش که فشار زیادی بهت آوردیم.&quot;امیر حسین بعد از شنیدن حرف های مادرش آرام شد.آن شب، خانواده فهمیدند که قوی‌ترین پشتیبانان هم گاهی نیاز دارند تا کسی پشتشان باشد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 13:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان «پارت6»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA6-ekfbdwx0xqgr</link>
                <description>درٍ تابوت باز شد نور سفیدی به چشم‌هایم برخورد کرد. برگشتم به جایی که با لیزا بودم.ضربان قلبم نامنظم بود.چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیایم.لیزا کنارم نشسته بود.به محض این که چشمش به من افتاد، نفس راحتی کشید.«خدا رو شکر که زنده ای.  فکر کردم که....... مردی دستم را روی صورتم کشیدم.هنوز کمی گیج بودم.تصویر آن موجود هنوز داخل ذهنم بود.صدایش  در گوشم می‌پیچید.لیزا آرام پرسید:«خوبی؟»چند ثانیه سکوت کردم.بعد گفتم:آره... بد نیستم...این ....ترسناک ترین اتفاقی بود که تا الان برام افتاده . تو اون تابوت با دوتا چیز رو به رو شدم. اول ترسم از تاریکی و فضای بسته که فوبیاشو داشتم و هم ذهنیت اشتباهم.»لیزا لبخند کمرنگی زد.«پس بازی تاثیرشو گذاشته.»در همان لحظه، صدای قدم‌هایی آرام در سالن پیچید.ماریا به سمت ما آمد.لباس سفیدش زیر نور آبی سالن می‌درخشید.نگاهی به ما انداخت و گفت:« بهتون تبریک میگم. تونستید این مرحله رو هم پشت سر بزاربد قبل از  این که بریم سراغ بازی بعدی می ریم سالن غذاخوری.» به شوخی گفت:« از قدیم میگن..... آدم گرسنه حقیقتو اشتباه می‌بینه.»بعد از گفتن حرفش هممون خندیدیم.دنبالش راه افتادیم.وسط سالن میزی بلند قرار داشت.روی آن غذاهای زیادی وجود داشت.من و لیزا روبه‌روی هم نشستیم.لیزا قاشق را داخل ظرفش می چرخاند، اما چیزی نمی خورد.چهره‌اش هنوز رنگ پریده بود.آرام گفت: «اون بازی...واقعاً وحشتناک بود.»نگاهش کردم.ادامه داد:«وقتی داخل اون تابوت بودم...حس می‌کردم دنیا فراموشم کرده.بدتر از تاریکی......اون حس تنهایی بود.»نگاهم را پایین انداختم و گفتم:« درکت می کنم منم ترسیده بودم.»لیزا با لحنی مضطرب گفت: تامی می خوام یه چیزی رو بهت بگم.من......من..... گفتم: تو چی ؟لیزا چیزی در دلش بود که نمی توانست به زبان بیاورد. لحن صدا و نوع نگاه کردنش آن را فریاد می زد.در همین حین ماریا آمد و گفت:«وقت بازی بعدیه.»از جا بلند شدیم و راه افتادیم.این بار ما را به راهرویی نسبتاً تاریک برد.روی دیوارها اعداد بزرگ و کوچک بود.بعضی می‌درخشیدند.بعضی خاموش بودند.در انتهای راهرو، دری عظیم دیده می‌شد.روی آن جمله  ای نوشته شده بود:«کسانی که از اشتباهاتشان فرار می‌کنند،محکوم به تکرار آن هستند.»ماریا دستش را روی در گذاشت.در آرام باز شد.وارد اتاقی شدیم که دیوارهایش پر از ساعت و اعداد متحرک بود.اعداد مدام تغییر می‌کردند.۱۹۹۸۲۰۰۴۲۰۱۲۲۰۱۷وسط اتاق دو صندلی و دو صفحه نمایشگر وجود داشتماریا  گفت:« روی صفحه عددهایی نمایش داده میشه. این ها تعداد دفعاتی است که در زندگی واقعی اشتباهات خودتون رو تکرار کردید و درس نگرفتید. وظیفه شما اینه که اون کار اشتباه رو تشخیص بدید و راه حل براش پیدا کنید.هدفون هایی را به ما دادند و بازی شروع شد.عدد ۳۰ روی صفحه ظاهر شد.نور قرمز کم‌رنگی تمام اتاق را فرا گرفت.ناگهان هدفون روشن شد.صدای نویز عجیبی در گوشم پیچید و چند ثانیه بعد، همه چیز تغییر کرد.خودم را داخل حیاط مدرسه دیدم.داشتم با دوستانم در مورد شغل آینده حرف می زدیم سنم شاید پانزده یا شانزده سال بود.یکی از بچه‌ها می‌گفت می‌خواهد فوتبالیست شود.دیگری با هیجان از تجارت حرف می‌زد.همه غرق رویاهایشان بودند.من هم بعد از چند لحظه سکوت، آرام گفتم:«من دوست دارم یه روز نویسنده بشم...مثل داستایوفسکی.» یکی از آن‌ها  که اسمش مایکل بود ،زد زیر خنده.«نویسنده؟ تو؟»بقیه هم شروع به خندیدن کردند.یکی گفت:«اینو ببین... فکر کردی چون توی مسابقات داستان نویسی مدرسه برنده شدی ، می تونی یکی شببه اون بشی .»صدای خنده‌هایشان بلندتر شد.احساس کردم صورتم داغ شده.خواستم چیزی بگویم...خواستم از خودم دفاع کنم...اما فقط سکوت کردم.تصویر ناگهان محو شد. ماریا گفت:«راه حل چی بود؟»با تردید گفتم:«دعوا کردن؟»چند ثانیه سکوت شد.بعد صدای بوق بلندی داخل اتاق پیچید.«پاسخ اشتباه.»ناگهان همه چیز دوباره از اول شروع شد.حیاط مدرسه.خنده‌ها.تحقیر شدن.دوباره همان سوال.این بار گفتم:«ترک کردن اون جمع.»باز هم همان صدای سرد شنیده شد.«پاسخ اشتباه.»بارها و بارها خاطره تکرار شد. کم‌کم داشتم دیوانه می‌شدم.هر بار همان خنده‌ها.همان سکوت لعنتی.همان حس کوچک شدن.دست‌هایم را روی سرم گذاشتم.«لعنتی...پس جواب چیه؟»ناگهان با خودم فکر کردم شاید تمام این مدت داشتم از زاویهٔ اشتباهی نگاه می‌کردم.این بار با دقت بیشتری به صحنه نگاه کردم.به خودم.به آن پسر ساکت و خجالتی.به نگاهش.تصویر دوباره متوقف شد.صدای ماریا آرام در گوشم پیچید:«راه حل؟»چند ثانیه سکوت کردم.بعد آرام گفتم:</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 15:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان به یاد ماندنی🌊☀️</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-mye4swjkdcjn</link>
                <description>بعد از یه سال تحصیلی سخت، بالاخره وقت تفریح رسیده بود. سر میز صبحانه، پدرم به مادرم گفت: « امسال تابستون کجا بریم؟» مادرم گفت: «به نظرم بریم شمال. هم راهش قشنگه، هم می‌تونیم بریم کنار دریا.»پدر سری تکان داد و گفت: «فکر خوبیه. پس بچه‌ها وسایلتون رو جمع کنید فردا صبح راه می‌افتیم.»همه از این خبر خوشحال شدن به جز من. چون می‌دونستم کل راه باید به آهنگ‌های قدیمی پدرم گوش بدم، با برادر کوچیکم تو ماشین جنگ و دعوا داشته باشم و غرغرهای مادرم رو تحمل کنم. رفتم تو اتاقم تا چمدونم رو ببندم. همین‌جور که لباس‌ها رو تا می‌کردم، با خودم می‌گفتم: «ای کاش می‌تونستم با دوستام سفر برم. مطمئنم این سفر برام خسته‌کننده خواهد بود.»همین‌موقع آرمین، دوستم، بهم زنگ زد. گوشی رو برداشتم و گفتم: «سلام.» آرمین گفت: «سلام سامی. چطوری؟ چه خبر؟» گفتم: «خوبم ، خبری نیست» آرمین گفت: «امروز میای بریم بیرون؟» گفتم: «ساعت چند؟» گفت: «ساعت ده.» گفتم: «باشه، بیا پارک نزدیک خونه ما.»بعد از جمع کردن وسایلم، رفتم پیش آرمین. روی نیمکت چوبی نشسته بود. کنارش رفتم و روی نیمکت لم دادم با ناراحتی گفتم: «سلام.» آرمین نگاهی بهم کرد و گفت: «چی شده؟ چرا صورتت مثل آدم‌هایی شده که قراره کلاس اضافی برن؟» گفتم: «والا چی بگم. فردا می‌ریم شمال.» آرمین گفت: «چه خوب! میری جنگل و ساحل و...» گفتم: «آره اونجاها قشنگن ولی وقتی با خانواده باشی نه. پدرم کل راه آهنگ‌های قدیمی پخش می‌کنه، منم باید با داداشم تو ماشین بجنگم.در کل کسل کنندس»آرمین گفت: «راستش می‌فهمم چی میگی. ولی بعضی وقتا همین سفرهای خانوادگی خاطره‌های خوبی می‌سازن.» راستش حرفاش قانعم نکرد ولی نخواستم ناراحت بشه. همین‌جور تاییدش کردم و یه لبخند مصنوعی زدم.بعداز اینکه حرف زدیم ،با هم رفتیم گیم‌نت و کلی بازی کردیم. خوش گذشت تا هوا کم‌کم تاریک شد. آرمین گفت: «باید برم. قبل خونه باید یه چیزایی از مغازه بخرم. راستی یادت نره عکس و فیلم‌های باحال برام بفرستی.» گفتم: «حتماً..» خداحافظی کردیم و رفتم خونه.بعد شام، رفتم تو اتاق و خوابیدم. فردا صبح ساعت پنج، همه چیز رو تو ماشین گذاشتیم و راه افتادیم. هدفون رو تو گوشم گذاشتم و چشام رو بستم. بعد از یه مدت،صدای هدفونم در اومد. فهمیدم شارژ گوشیم تموم شده. کیفم رو گشتم تا پاوربانک رو پیدا کنم ولی یادم اومد که فراموش کردم که بیارمش. خیلی عصبانی شدم.دیگه چاره‌ای نبود. تصمیم گرفتم به بیرون نگاه کنم. دیدن درختا و کوه‌ها یه حس خوبی بهم داد. معمولاً توی سفرها سرم تو گوشی بود ولی این‌بار مجبور شدم دنیای اطرافم رو ببینم. شیشه ماشین رو پایین کشیدم. باد خنکی صورتم رو نوازش کرد.پدرم اشاره کرد به یه پارک جنگلی و گفت: «بچه‌ها اینجا واسه صبحانه نگه داریم؟» همه موافق بودیم. پدرم از آینه بهم نگاه کرد. انگار از شنیدن حرفم تعجب کرده بود. معمولاً تو سفرها زیاد حرف نمی‌زدم و صحبت کردن من او را شوکه کرده بود.رفتیم یه جای خوب پیدا کردیم. پدرم دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت: «سامی، زحمت روشن کردن آتیش رو بکش من  باید برم بقیه کارا رو انجام بدم.» خیلی تعجب کردم. اولین بار بود پدرم بهم یه کار مهم رو می‌سپرد. رفتم هیزم جمع کردم و آتیش رو روشن کردم.بعد صبحانه، دوباره راه افتادیم. توی راه، برادرم مدام بی‌تابی می‌کرد. مادرم بهم گفت: «سامی جان، می‌شه با مانی بازی کنی تا آروم بشه؟» گفتم: «مگه من بچه‌ام که با او بازی کنم؟» مادرم گفت: «خواهش می‌کنم. با این کار خوشحالش می‌کنی.» اولش نمی‌خواستم ولی به ناچار قبول کردم.به مانی گفتم: «چه بازی دوست داری؟» گفت: «گل یا پوچ.» با هم کلی بازی کردیم و آنقدر خندیدیم که صدای خنده‌هامون تو ماشین پیچید. بعد از یه ساعت، ترافیک تموم شد و به دریا رسیدیم. من و پدر و برادرم رفتیم آب بازی و قلعه شنی درست کردیم. بعد روی شن‌ها نشستیم و پدرم از خاطرات بچگی‌اش برامون تعریف کرد.وقتی برگشتیم خونه، تو آینه به خودم نگاه کردم. صورت آفتاب‌سوخته و چشمان درخشانم حکایت از روزهای خوبی داشت که گذرونده بودم. پدرم کنارم اومد و گفت: «سامی، این سفر واقعاً خوب بود، نه؟» و من با تمام وجود موافق بودم.فرداش آرمین بهم زنگ زد و پرسید: «سفر چطور بود؟» با هیجان گفتم: «باور نمی‌کنی، فوق‌العاده بود!» و براش عکس‌ها و فیلم‌هایی که گرفته بودم رو فرستادم: از بازی من و برادرم تو ساحل تا آتیشی که با هم روشن کرده بودیم و پدرم که برامون خاطره تعریف می‌کرد.آرمین گفت: «وای! به نظر خیلی خوب بوده!» و من گفتم: «حق با تو بود. بعضی وقتا بهترین سفرها همونایی هستن که با خانواده میری.»حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم اون تابستان فقط تفریح نبود. بهم یاد داد که گاهی باید از گوشی دست برداشت و دنیای اطراف رو دید، گاهی باید با برادر کوچیکتر بازی کرد تا دوباره طعم بچگی رو چشید، و گاهی باید به آهنگ‌های قدیمی گوش دادتا نوستالژی روزای گذشته رو احساس کرد.سفر تمام شد، اما خاطراتش همچون گنجی در اعماق وجودم جاودانه شد. به من آموخت که گاهی ارزشمندترین مقصدها، در پایان ساده‌ترین مسیرها نهفته است. گاهی شگفت‌انگیزترین ماجراها نه در مقصد، که در مسیر رخ می‌دهند؛ در همان لحظه‌های ساده‌ای که با هم بودن را جشن می‌گیریم و در کنار کسانی که دوستشان داریم، معمولی‌ترین مسیرها نیز به یادماندنی‌ترین سفرها می‌شوند.همین راه پرپیچ و خمِ زندگی، وقتی با عشق همراه شود، خود به زیباترین مقصد تبدیل می‌شود.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 11:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیر افتاده در برف</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%81-kysz0pf3tt89</link>
                <description>هوا سرد و برفی بود و برف با شدت زیادی در حال باریدن بود. پس از یک روز کاری سخت، در حال بازگشت به خانه بودم که ناگهان خودرویم از حرکت ایستاد. با وجود تمام تلاش‌هایم، نتوانستم آن را دوباره روشن کنم. انگار چاره‌ای جز ماندن در آن سرمای شدید نداشتم.با ناامیدی گوشی همراهم را بیرون آوردم تا با امداد خودرو تماس بگیرم، اما آنتنی وجود نداشت. از شدت عصبانیت مشتم را به فرمان کوبیدم و با خود گفتم: «دیگه بهتر از این نمیشه! در این جای دورافتاده گیر افتادیم.»از ماشین پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم. برف همه جا را سفیدپوش کرده بود و سکوت عجیبی بر محیط حاکم بود. ناگهان نور کم‌رنگی توجه مرا جلب کرد. وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، کلبه‌ای کوچک را دیدم که نورش در تاریکی می‌درخشید. به سمت آن رفتم و در زدم.پیرمردی با چهره‌ای آرام در را باز کرد. با احترام سلام کردم و گفتم: «عذر می‌خواهم که مزاحم می‌شوم. خودرویم در راه خراب شده و روشن نمی‌شود. آیا ممکن است امشب را مهمان شما باشم تا فردا به فکر تعمیر آن باشم؟»پیرمرد با لبخندی مهربان پاسخ داد: «اشکالی ندارد پسرجان. بیا داخل، هوا بسیار سرد است.»وارد کلبه شدم. فضای داخلی گرم و دنج بود و بوی چای تازه در فضا پیچیده بود. پیرمرد به سمت شومینه اشاره کرد و گفت: «بیا اینجا بنشین تا خودت را گرم کنی.»روی مبل راحتی نشستم و او برایم یک فنجان چای داغ آورد. از محبتش تشکر کردم و پرسیدم: «راستی در اینجا آنتن تلفن همراه وجود دارد؟ باید به خانواده‌ام زنگ بزنم، مطمئناً نگران من شده‌اند.»پیرمرد آرام پاسخ داد: «فکر نکنم در اینجا آنتن داشته باشی. نگران نباش، فردا صبح چاره‌ای پیدا خواهیم کرد.» سپس با نگاهی عمیق به من گفت: «می‌دانی، گاهی اوقات دنیا با تمام برنامه‌ریزی‌ها و عجله‌هایت، تو را وادار می‌کند که در لحظه بمانی و تنها با خودت باشی.»من که تحت تأثیر گرمای شومینه و آرامش کلبه قرار گرفته بودم، گفتم: «اما من همیشه عادت دارم که با سرعت به پیش بروم. همیشه فکر می‌کنم باید برای فردا برنامه‌ریزی کنم و کارهای بیشتری انجام دهم.»پیرمرد لبخندی زد و گفت: «عجله چه دام بزرگی است. انسان فکر می‌کند با شتاب بیشتر، زندگی بیشتری را تجربه می‌کند، اما در واقع از زندگی واقعی خود دور می‌شود.» او به شعله‌های آتش نگاه کرد و ادامه داد: «وقتی برف می‌بارد، درختان کهن خم می‌شوند اما نمی‌شکنند. آنها می‌دانند که زمان همه چیز را در جای خود قرار خواهد داد.»سکوت عمیقی بر آنجا حاکم شد. سپس او دوباره سخن گفت: «امشب تو احساس می‌کنی که گیر افتاده‌ای، اما شاید این برف و این توقف، هدیه‌ای از جهان باشد... فرصتی برای اینکه یک بار دیگر نفس بکشی... فقط باشی... و زندگی را همان گونه که هست بپذیری.»من که کم کم آرامش عمیقی در وجودم حس می‌کردم، پرسیدم: «پس چگونه می‌توان در لحظه زندگی کرد؟ چگونه می‌توان این عجله را کنار گذاشت؟»پیرمرد با مهربانی پاسخ داد: «راه و روش خاصی وجود ندارد. فقط کافی است آگاه باشی که در همین لحظه، در این نقطه از جهان، زنده هستی. نفس می‌کشی، گرمای آتش وجودت را گرم کرده، و این فنجان چای در دستان توست. زندگی همین است... نه دیروز و نه فردا... فقط همین الان. گاهی جهان با تمام قوا سعی می‌کند این حقیقت را به ما یادآوری کند، اما ما آنقدر مشغول رسیدن به مقاصد خیالی هستیم که راه را نمی‌بینیم.»سخنان او مانند نوایی آرامش‌بخش بر روح مضطرب من تاثیر گذاشت. آن شب، در آن کلبه دورافتاده، به نظر می‌رسید زمان از حرکت ایستاده است... و من برای اولین بار پس از سال‌ها، واقعاً آرام بودم و طعم زندگی در لحظه را می‌چشیدم.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 15:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان«پارت5»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA5-diyo9l3ngmf6</link>
                <description>تاس را انداختم.نور آبی سالن روی سطح شیشه‌ای آن می‌لغزید.برای یک لحظه، حس کردم زمان کند شده.تاس آرام‌آرام ایستاد.عدد 5 آمد.توانستم از آن خانه رد بشم.لیزا زودتر  بازی را تمام کرد. من هم با چند دقیقه اختلاف به عدد,100 رسیدم.از سالن بیرون آمدیم و وارد راهرو باریکی شدیم.همان طور که دنباله ماریا می رفتیم ، از لیزا پرسیدم: بدترین سناریو زندگی تو چی بود ؟گفت: این که تمام تلاش های زندگیم بی فایده باشه.تا خواستم چیزی بگویم ماریا گفت:رسیدیم..... لطفاً روی این صندلی ها بشینید.ماریا به سمت ما آمد.دست راستش روی پیشانی لیزا و دست چپ را روی پیشانی من گذاشتبعد بی هوش شدم.زمانی که چشمانم را باز کردم دیدم که....داخل تابوتی هستم.فضای آنجا تنگ و تاریک بود.اکسیژن کمی وجود داشت.دست‌هایم را به سقف کوبیدم تا بلکه بتوانم در را باز کنم.مدام فریاد می زدم.«کمک .....کمک‌.....یکی به دادم برسه!»هیچ جوابی نیامد.فقط صدای نفس‌های خودم بود.نفس‌هایی بریده و وحشت‌زده.هرچه تلاش کردم، فایده ای نداشت.مدتی گذشت.احساس کردم دارم خفه می‌شوم.ناگهان صدایی از تاریکی آمد.«چه حس داره؟»خشکم زد.ناگهان چهره‌ای وحشتناک مقابلم ظاهر شد.چشم‌هایش سفید و درخشان بود.  صورتش از سایه ساخته شده بود.پوزخندی  زد.«هه....می بینم که مثل ماهی داخل خشکی دلری له له میزنی تا به آب برسی»فریاد زدم:«چی از جونم می‌خوای بی همه چیز؟!»آن موجود گفت:« انگار یادت رفته که وسط بازی هستی.اومدم تا یه چیزی رو بهت یاد بدم »دستم را به دیوارهٔ تابوت کوبیدم و با لحنی وحشت زده گفتم:«این چه آزمونٍ مسخره ایه ؟ منو از اینجا بیار بیرون!»گفت:«تو تمام عمرت همین کارو کردی، تامی. جنگیدی. تقلا کردی. خواستی همه چیزو کنترل کنی.»نفس‌نفس زدم.«چون مجبور بودم!»چند لحظه نگاه کرد.بعد آرام گفت:«نه. چون می‌ترسیدی.»سکوت کردم.ادامه داد:«تو قبل از این که اتفاقی بیفته، هزار بار توی ذهنت زندگیش می‌کنی این راهش نیست.»با خشم گفتم:«فکر می‌کنی آسونه؟ تو اون ور گود نشستی از هیچی خبر نداری.»خنده‌ای سر‌ داد.«همهٔ کسایی که قبل از تو اینجا بودن، همینو گفتن.تو.... در هر شرایطی می تونی نگرشتو عوض کنی فقط باید بخوای»    جمله ای که گفت من را یاد ویکتور فرانکل انداخت. او هم در کتاب انسان در جست و جوی معنا همین را می گفتموجود ادامه داد:«زندگی رودخونه‌ست، تامی. هرچی بیشتر باهاش بجنگی، بیشتر غرقت می‌کنه.»نفسی عمیق کشیدم.موجود کمی عقب رفت.«هنر رها کردن رو یاد بگیر. بعضی چیزا فقط وقتی درست میشن که ولشون کنی.»بعد آرام آرام در تاریکی محو شد.چند دقیقه به کارهایی که در گذشته انجام دادم فکر کردم.لحظاتی رو به یاد آوردم که خودم را درگیر آینده می کردم و اضطراب و استرس بهم وارد می شد .آن موجود راست می گفت: من باید در  لحظه حال زندگی کنم.ظاهراً رهایی تنها راه دوام آوردنه.در همین حین بود که ناگهان......</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 19:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات مرد تنها(خودم) شروعی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-stmgjuxtt2ky</link>
                <description>سلام سلام سلام 🌱حالتون خوبه؟امیدوارم هر جای این کره خاکی که هستید، حال دلتون عالی باشه.بعد از حدود ۳ سال دوباره دارم خاطره می‌نویسم.حس عجیبیه، یه جور نوستالژی قشنگ 😅😂راستش نمی‌دونم دقیقاً از کجا باید شروع کنم.😅😁متن گذاشتن داخل ویرگول برای من مثل تیری تو تاریکی بود.همیشه دنبال جایی می‌گشتم که بتونم داستان‌ها و نوشته‌هامو به اشتراک بذارم. هر پلتفرمی که فکرشو بکنید رفتم، فعالیت کردم و شکست خوردم.تنها امیدم ویرگول بود.وقتی اولین بازخوردها و ری‌اکشن‌ها رو دیدم، یه انرژی عجیبی گرفتم برای ادامه دادن.واقعاً از همه‌تون ممنونم.❤️💗🫶از تک‌تک کسایی که وقت گذاشتن، خوندن، پیام دادن، کامنت گذاشتن و انرژی مثبت فرستادن.امیدوارم لایق این همه لطف و محبت باشم.😊یه نکته هم لازم می‌دونم بگم.هدف من از نوشتن سرگذشت زندگیم، جلب ترحم یا توجه نبود.خواستم آدم‌ها بفهمن تصمیم‌های اشتباه می‌تونن چه عواقبی داشته باشن.بخش زیادی از شخصیت امروز ما، نتیجه تربیت خانوادگی و آدم‌هاییه که سال‌ها کنارمون بودن.ما تا حد زیادی قربانی انتخاب‌های نسل قبل بودیم.نیومدم بگم حالا که این طوری شده قید همه چیز رو بزنیم و به کارهای سطحی و مادی خودمون بپردازیم تا زندگیمون تموم بشه..نه  این‌ها رو نوشتم تا شاید بتونم، هرچقدر کم، جلوی ادامه پیدا کردن این چرخه معیوب رو بگیرم.بیشتر از این توضیح نمی‌دم چون ماشالا همه اهل قلمید و ذهن‌های بازی دارید 😅تو این مدت خیلی فکر کردم.به این نتیجه رسیدم که خودکشی، یه جور توهین به خودمه.اگر کنار بکشم، تمام زحمتی که تو این ۲۳ سال کشیدم بی‌ارزش میشه.راستی، دلیل اینکه داخل «خاطرات مرد تنها» سنم رو ۳۰ گذاشته بودم این بود که متن رو داخل گروه محفلمون گذاشته بودم و چون پدرم هم اونجا بود، نمی‌خواستم بفهمه داستان برای منه 😅البته باز هم متوجه نمیشد چون حوصله خوندن متن های طولانی رو نداره و زیاد هم سر نمیزنه. میشه گفت برای محکم کاری این کار رو کردمخلاصه، به این نتیجه رسیدم که کنار کشیدن عقلانی نیست.تصمیم گرفتم تا جایی که می‌تونم ادامه بدم.هدف کوتاه‌مدتم چاپ کتابه و دارم کارهاشو انجام می‌دم.امیدوارم بازخورد خوبی بگیره.امروز شروع فصل جدیدی از زندگی منه.به قول بازلایتر تو انیمیشن «داستان اسباب‌بازی‌ها»:«پیش به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن» 😎😂🚀</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 14:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان« پارت4»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA4-gmoz6uoxrvdi</link>
                <description>هوا آرام آرام تاریک می‌شد.مه غلیظی میان درخت‌های جنگل پیچیده بود و شاخه‌ها زیر باد ناله می‌کردند.مدت زیادی بود که راه می‌رفتیم. پاهایم درد گرفته بود و حس می‌کردم هر لحظه ممکن است روی زمین بیفتم.به لیزا گفتم: «احساس می کنم گم شدیم .مطمئنی راهو بلدی؟»لیزا:« من همیشه تا نزدیکی های این جنگل میومدم. هیچ وقت داخلش نیومدم.»در همان لحظه، نور کم‌رنگی دیدم.ایستادم.«اونجا رو ببین.»میان مه، کلبه‌ای چوبی نمایان شد. نور زرد و گرمی از پنجره‌هایش بیرون می‌زد و دود آرامی از دودکش آن بالا می‌رفت.لیزا زیر لب گفت: «امیدوارم واقعی باشه.»آرام به سمت کلبه رفتیم.چند بار در ضربه زدم.پیرزنی در را باز کرد.او موهایی سفید و لباس بلند خاکستری بر تن داشت. چشم‌هایش خسته اما مهربان بود.نگاهی به من و لیزا انداخت و گفت:«سلام ...  بفرمایید»کمی مکث کردم و گفتم:«ببخشید... ما راهو گم کردیم. می‌تونیم امشب اینجا بمونیم؟»چند لحظه به ما نگاه کرد و گفت: باشه ....مشکلی نیست. ولی اول باید بازرسی بدنیتون کنم.قبول کردیم.وارد کلبه شدیم.فضای داخل گرم بود. بوی سوپ تازه در هوا پیچیده بود. شعله‌های شومینه آرام می‌رقصیدند.برای لحظه‌ای حس کردم بدنم بعد از مدت‌ها آرام شده.پیرزن گفت: «بشینید.  میرم براتون شام آماده کنم.»بعد آرام به سمت آشپزخانه رفت.صدای برخورد قاشق‌ها و ظرف‌ها در فضا پیچید.لیزا کنار پنجره نشسته بود. نور کم‌رنگ چراغ روی صورتش افتاده بود. من هم روبه‌روی شومینه نشسته بودم و به شعله‌های آتش خیره شده بودم.چند لحظه سکوت برقرار بود.بعد لیزا آرام گفت:«این کتابی که درباره‌ش با مترسک حرف می‌زدی... جریانش چیه؟»نگاهم را از شعله‌ها نگرفتم.«نمی‌دونم... شاید یه جور تلاش احمقانه برای تغییر دادن آدم‌ها.»لیزا چیزی نگفت. فقط گوش می‌داد.نفس عمیقی کشیدم.«من ...گذشتهٔ سختی داشتم. همیشه سر چیزای بی‌ارزش و بی معنی کتک می‌خوردم. همین باعث شد کم‌کم از همه فاصله بگیرم.»صدای هیزم‌های شومینه بلند شد.ادامه دادم:«تو زندگیم آدمای زیادی دیدم که انگار خودشون نبودن. انگار بازتابی از گذشته‌ بودن. یکی پرخاشگر شده بود. یکی سرد. یکی فرار می‌کرد. یکی خودش رو توی لذت خفه می‌کرد.»برای چند ثانیه سکوت کردم.«همش با خودم فکر می‌کنم... اگه این آدما توی شرایط درستی بزرگ می‌شدن، شاید هیچ‌وقت این‌طوری نمی‌شدن.»لیزا  پرسید:« پس برای همین خواستی کتاب رو بنویسی؟»در چشمانش نگاه کردم و گفتم,:«آره. می‌خواستم یه چیزی بنویسم که شاید ذهنیت بعضیا رو تغییر بده. شاید کمک کنه خودشونو بفهمن و نذاره مثل من گم بشن.»لیزا گفت: یادمه که توی یکی از کلاس هاآقای استونس حرف جالبی زد.اون گفت «آدمای زخمی... یا هیولا میشن، یا پناهگاه.»پرسیدم:« حالا به نظرت من کدومم ؟نگاهی دلنشین به من کرد و گفت:« حسم بهم میگه که تو دومی.همین طور که غرق در چشمان هم بودیم ، پیرزن ما را صدا زد و گفت:« بیاید شام حاضره.پیرزن آرام کاسهٔ سوپ را روی میز گذاشت.بوی سبزی‌های تازه در فضا پیچید.همین طور که در خوردن‌ غذا بودیم ، نگاهم را از بشقاب گرفتم و پرسیدم:«تا دریای زندگی چقدر راه مونده؟»پیرزن گفت:« از اینجا ... تقریباً یه مایل. همین مسیر رو مستقیم برید بهش می رسید.»پرسیدم: شما نمی ترسید اینجا بلایی سرتون بیاد؟پیرزن گفت: چرا باید بترسم. وقتی خدا هست.این دنیا فقط یک بازیه همین.حرفش من را به فکر فرو برد.شاید درست می گفت. شاید ما زیادی همه چیز رو جدی می گیریم.بعد از خوردن شام در اتاق زیر شیروانی خوابیدیم.صبح زود، قبل از طلوع کامل خورشید، از کلبه بیرون زدیم.پیرزن جلوی در ایستاده بود و ما را تماشا می‌کرد.قبل از رفتن فقط یک جمله گفت:«مواظب باشید داخل دریا، خودتونو گم نکنید.»راه افتادیم.صدای موج‌ها از دور شنیده می‌شد.بعد از پیاده‌روی نسبتاً طولانی، به ساحل رسیدیم.زنی با لباسی سفید و نگین‌های نقره‌ای کنار آب ایستاده بود. موهای خرمایی‌اش در باد آرام تکان می‌خورد .به سمتش رفتیم.زن با لحنی صمیمانه گفت:«سلام. اسم من ماریا هسنش. اگه اشتباه نکنم، شما تامی و لیزا هستید. درسته؟»سرمان را به نشانهٔ تأیید تکان دادیم.لبخند کمرنگی زد و گفت:«خب... قبل از رفتن باید بدونید که پنج تا بازی در انتظار شماست. داخل هر کدوم، قراره چیزی یاد بگیرید. امیدوارم بتونید همه‌شونو تموم کنید.»پرسیدم:«اگه نتونیم چی؟»چند ثانیه سکوت کرد.بعد آرام گفت:«تا ابد اینجا گیر می‌افتید.»ترس عجیبی تمام وجودم را گرفت.ماریا به سمت دریا رفت. دستانش را آرام بالا آورد و جملاتی نامفهوم زمزمه کرد.ناگهان روبه‌روی ما پورتالی باز شد.پورتال شباهت عجیبی به چشم انسان داشت. مردمکی تاریک در مرکز آن می‌چرخید و اطرافش با نوری آبی می‌درخشید.لیزا هم مثل من ترسیده بود.دست همدیگر را گرفتیمو وارد سالن عظیم شدیم.نور آبی کم‌رنگی از میان دیوارهای سنگی بیرون می‌زد و صدای موج‌ها هنوز از جایی دور شنیده می‌شد.در مرکز سالن، میزی بزرگ قرار داشت.روی آن، صفحه‌ای بزرگ از مار و پله دیده می‌شد. خانه‌ها از سنگ ساخته شده بودند و مارها آرام در خانه‌های مشخص‌شده حرکت می‌کردند..ماریا کنار میز ایستاد و گفت:«بازی اول... مار و پلهٔ زندگیه. هر مار، یک سناریوی بد توی زندگی شماست. هرچقدر مار بزرگ‌تر باشه...»وسط حرفش پریدم و گفتم:«اتفاق بدتری در انتظارمونه.»ماریا نگاه کوتاهی به من انداخت و ادامه داد:«یه نکته رو هم بدونید. اینجا برنده یا بازنده‌ای وجود نداره.»لیزا پرسید:«پس هدف چیه؟»ماریا به او نگاه کرد.«فهمیدن این که زندگی برای همه از یک نقطه شروع نمیشه.»من و لیزا روبه‌روی هم نشستیم.روی میز، دو مهره قرار داشت. یکی سفید و دیگری سیاه.لیزا مهرهٔ سفید را برداشت.من هم مهرهٔ سیاه.بعد به هرکدام از ما تاسی شیشه‌ای دادند.نگاهم روی بزرگ‌ترین مار ثابت ماند.پوستی سیاه داشت و چشمانش سرخ بود.مار روی خانهٔ هشتاد و هفت قرار داشت.سناریوی آن، فلج شدن کامل بدن برای همیشه بود.ناگهان تصاویری جلوی چشمانم ظاهر شد.خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. بدنی بی‌حرکت. چشمانی خسته. دست‌هایی که دیگر توان تکان خوردن نداشتند.صدای ممتد دستگاه‌های بیمارستان در گوشم پیچید.نفس در سینه‌ام گیر کرد.نگاهم را از مار گرفتم.بازی شروع شد.بعد از انداختن تاس‌های زیاد، به خانهٔ هشتاد و چهار رسیدم.دست‌هایم شروع به لرزیدن کردند.اگر 3 می‌آمد...مستقیم روی خانهٔ مار می‌رفتم.احساس کردم قلبم می‌خواهد از سینه بیرون بزند.لیزا متوجه حالم شد.آرام گفت:«تامی... آروم باش.»اما تمام ذهنم درگیر همان تصویر بود.زندگی نباتی.اسیر شدن داخل بدن خودم.زنده بودن، بدون این که واقعاً زندگی کنم.برای چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماندم.بعد تاس را انداختم.نور آبی سالن روی سطح شیشه‌ای آن می‌لغزید.برای یک لحظه، حس کردم زمان کند شده.تاس آرام‌آرام ایستاد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کودکان میناب</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8-fvjyzt8mkqes</link>
                <description>درود بر تو، ای کودک مینابی!ای آنکه سینه آسمان را شکافتی و به سوی ابدیت پر گشودی.تو ، نهال کوچکی بودی که در باغ پر از مهر و محبت میناب، ریشه دوانده بودی.چشم‌هایت، دو ستاره درخشان،پر از آرزوهای ناب کودکی بود.اما افسوس، که دست تقدیر، چه زود گُلِ وجودت را چید.تو ، در اوج شکوفایی، پرپر شدی.در میان خنده‌ها و بازی‌های کودکانه، ناگهان سکوت ؛ دنیای تو را غرق در خود کرد.ای کودک شهید !تو ، نماد پاکی و معصومیتی بودی که در عین تلخی، شکوه جاودانگی را به نمایش گذاشتی.یاد تو، چون گوهری گرانبها، در دل تاریخ این سرزمین خواهد درخشید. تو ، شمعی شدی که نور راه را برای آرمان‌های بلند روشن کرد. خون پاک تو ، بر خاک مقدس میناب ، عهدی شد برای استقامت و ایثار.امروز ، وقتی نسیم از کنار مزارت می‌گذرد ، یاد تو را با خود زمزمه می‌کند. وقتی موج‌ها به ساحل بوسه می‌زنند، قصه‌ی دلیرانه‌ی تو را بازگو می‌کنند. وقتی آسمان میناب ، ستاره‌باران می‌شود ، تو را در میانشان می‌بینیم ، خندان و رها.ما ، فراموشت نخواهیم کرد. خاطرت ، همیشه در قلب‌ های ما زنده خواهد ماند. دعای ما ، سلامتی و آرامش برای بازماندگان توست و امیدمان ، فردایی روشن و پر از صلح و دوستی برای تمامی کودکان این سرزمین.آرام بخواب ، ای فرشته‌ی کوچک میناب.نامت ، جاودانه است.یادت ، گرامی.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان«پارت3»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA3-jhvtzr8thx8v</link>
                <description>ناگهان چیزی یادم آمد. کتاب  نقشه زندگی.......... من قرار بود اونو بنویسم تا به جامعه بشری کمکی کرده باشم...... چون.....چون بعضی از مردم یک سری از چیزها رو نمی دونن و این ندونستنه باعث شده تا در زندگی به بن بست برسن»مترسک لبخندی زد.«بالاخره فهمیدی.»در ادامه گفت : «بعضی آدما فقط برای زندگی کردن به دنیا نمیان. بعضیا باید چیزی از خودشون به جا بذارن.»باد در مزرعه پیچید.«حالا که فهمیدی تقریباً نیمی از راهو رفتی. اما هنوز کار داری تا به اون نسخه خوبت برسی» پرسیدم: «حالا.....باید چی کار کنم؟»مترسک گفت: باید بری به سمت دریای زندگی. جوابای تو اونجا نهفتس.از او خداحافظی کردیم و به راه افتادیم.باد سردی میان علف‌های خشک می‌پیچید و مه، جاده را ذره ذره می‌بلعید.چند بار برگشتم و به مترسک نگاه کردم.هنوز همان‌جا ایستاده بود.بی‌حرکت.انگار از اول هم زنده نبود.لیزا نزدیکم شد وگفت:«فکر کنم خیلی دوستش داری. درسته؟»لبخند کمرنگی زدم.«اره، چون تنها کسی بود که واقعاً حرفامو گوش می‌داد.»بعد ساکت شدیم.فقط صدای قدم‌هایمان روی زمین خیس شنیده می‌شد. هر چه جلوتر می رفتیم مه غلیظ‌تر می‌شدبعد از مدتی لیزا گفت:«تامی... آرزوت چیه؟»نگاهم را از جاده گرفتم.«برای خودم یا برای همه؟»«هردوشو بگو.»چند ثانیه فکر کردم.گفتم: مدت‌ها بود کسی از آرزوهام سوال نپرسیده بود.راستش...... برای همه... لب خندون و دل خوش.کلا دوست ندارم حال بد کسیو ببینم.»لیزا نگاهم کرد.آن مدل نگاه‌هایی که آدم حس می‌کند طرف دارد پشت حرف‌هایت را می‌بیند.«و برای خودت؟»نفس عمیقی کشیدم.«امممم.........یه ویلا با ویوی جنگل.بارون.یه فنجون قهوه.و نشستن کنار پارتنرم توی آرامش.»چند لحظه چیزی نگفت.بعد آرام گفت:«پس آرامش ذهنی برات مهم‌ترین چیزه.»خندیدم.خنده‌ای کوتاه و خسته.«دقیقاً.چیزی که هیچ‌وقت نداشتم.»نگاهش غمگین شد.سرش را پایین انداخت و محفظهٔ شیشه‌ای گل را محکم‌تر بغل کرد.__ «از این جهت شبیه همیم.»بهش نگاه کردم.«چطور؟»چند ثانیه سکوت کرد.بعد گفت:«بعد از مرگ پدرم... هیچ‌وقت اون‌قدری که باید خوشحال نبودم.»صدایش آرام‌تر شد.انگار هر کلمه را به زور بیرون می‌کشید.«برادرم از یه طرف رو اعصابم بود.شرایط زندگیم از طرفی دیگه.تامی !......حس می‌کنم که وسط یه دریام و کوسه‌ها دورم می‌چرخن.همش دارم تقلا می کنم و دست و پا میزنم تا به ساحل برسم.باد سردی از میان درخت‌ها رد شد.آرام گفتم:«خسته‌کننده‌ست، نه؟»ــــ چی ؟:«این که هر روز بجنگی فقط برای این که زنده بمونی؟خنده ای تلخ زد و گفت: ارهچند دقیقه بعد مه کنار رفت.جنگلی عظیم مقابلمان ایستاده بود.درخت‌هایش بیش از حد بلند بودند.شاخه‌های بلند و پیچ‌خورده‌شان روی هم افتاده بود؛ جوری که راه عبور نور را بسته بودند.هوا آن‌جا سنگین‌تر بود.طوری که نفس کشیدن سخت می‌شد.زیر لب گفتم:«پناه بر عیسی مسیح.......این دیگه چه جهنمیه...»لیزا بدون این که نگاهش را از جنگل بردارد گفت:«جنگل توهم.»به محض این که واردش شدیم، همه‌چیز تغییر کرد.اول صداها آمدند.تیک‌تاک ساعت.از همه طرف.نزدیک.دور.چپ و راست پشت گوشم.قدم‌هایم کند شد.بعد ناگهان صدایی شنیدم.صدای پدرم بود.«تو هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسی.»قلبم فرو ریخت.سریع به اطراف نگاه کردم.هیچ‌کس نبود.دوباره چیز دیگری شنیدم این بار صدای خودم.«نزنید.... خواهش می کنم...... من که کاری نکردم صحنه هایی از کتک خوردنم جلوی چشمانم آمد.سرم تیر کشید.درخت‌ها آرام تکان می‌خوردند.انگار جنگل داشت با من حرف می‌زد.دستم را روی سرم گذاشتم.«نه...نه...دست از سرم بردارید...»لیزا سریع به سمتم آمد.چند ضربه آرام به صورتم زد و گفت:«به خودت بیااینا واقعی نیستن.»اما بودند.حداقل برای من واقعی بودند.بعد چیزی میان درخت‌ها حرکت کرد.سرم را بالا آوردم.و خودم را دیدم.نسخه‌ای از خودم که طناب دور گردنش است و از شاخه‌ای آویزان شده.چشم‌هایم گشاد شد.چند قدم عقب رفتم.نفسم بند آمده بود.تصویر ناگهان محو شد.لیزا گفت:«سعی کن توجهی بهشون نکنی. این جنگل از ترسات تغذیه می‌کنه.»دیگر جرئت نگاه کردن به اطراف را نداشتم.فقط همراه لیزا میان درخت‌ها راه می رفتم.سریع‌تر.بی‌وقفه.چون حس می‌کردم اگر حتی یک لحظه بایستم، جنگل مرا برای همیشه در خودش نگه می‌دارد.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 21:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«شبی که همه چیز عوض شد»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehdi_mz/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%B4%D8%AF-zhpwijqszf53</link>
                <description>کافه رو به تعطیلی بود.صندلی‌ها جمع شده بودند و چراغ‌ها نصفه روشن بود.نگار پشت پیش خوان ایستاده بود.خسته بود.نه فقط از کار. از روزهایی که هیچ فرقی با هم نداشتند و بیهوده می گذشتند.در کافه باز شد.مردی جوان با پالتویی مشکی وارد شد.نگار گفت: «ببخشید، داریم تعطیل می‌کنیم.»آن مرد با لحنی آرام گفت:: «می‌دونم. زیاد نمی‌مونم.»نگار چند لحظه نگاهش کرد.بعد گفت: «باشهچی میل دارید.» گفت:« یک اسپرسو رفت و روی نزدیک ترین صندلی نشست.نگار قهوه را آورد و جلویش گذاشت.مرد از او تشکر کرد چند لحظه به نگار نگاه کردبعد گفت: « احساس می کنم از چیزی ناراحتی و یا اینکه چیزی درونت داره  تو رو اذیتت می کنه»نگار  کمی تعجب کرد  با خودش گفت: «اون از کجا فهمید که من حالم خوب نیست.برای این که همه چیز را عادی جلوه دهد در جواب گفت:« نه چیزی نیست خوبم.چند ثانیه بعد نگار سردرد شدیدی گرفت دستش را روی میز گذاشت تا تعادلش را حفظ کند.مرد گفت: مطمئنی که حالت خوبه ؟بیا بشین  تا یکم بهتر بشی.روی صندلی رو به رو نشست.مرد رفت و برای او آب آورد.بعد از چند دقیقه حالش بهتر شد.از مرد پرسید: شما از کجا فهمیدید که من رو به راه نیستم ؟جواب داد: من روانشناس هستم. با افراد زیادی در روز در ارتباطم این بخشی از کار منه.اگه دوست داشته باشی می تونیم در مورد مشکلی که داری با هم حرف بزنیم . شاید بتونم کمکت کنم.نگار ، اول دو دل بود اما حسی به او گفت که می تواند به او اعتماد کند  او  شروع کرد به صحبت کردن . در حین صحبت ناگهان گوشی زنگ خورد آن مرد گفت: ببخشید من  کاری برام پیش اومده باید برم. اگه تونستم فردا میام تا بیشتر با هم صحبت می کنیم همین که داشت از کافه خارج می‌شد ، نگار از او پرسید راستی اسم‌ شما چیه ؟مرد ، لبخندی زد و ‌گفت: امیراو رفت و نگار  رفتنش را تماشا کرد.مرد فردای آن روز آمد این بار زودتر.آنها هر شب  با هم صحبت می کردندبعضی وقتا کم بعضی وقتها تا تعطیل شدن کافه.امیر مرد خوب و مهربانی بود. می توانستی ساعت ها با او در مورد چیز های مختلف صحبت کنی. کم کم ارتباط آنها از سطح معمولی بالاتر رفت  نگار غرق در عشق امیر شده بود.او تغییر کرده بود.دیگر همه چیز آن‌قدر سنگین نبود.یک شب، وقتی کافه خلوت بود، نگار گفت:«می‌دونی؟ بعضی وقتا حس می‌کنم دارم توی خودم فرو می‌رم.»امیر گفت: « این حس رو خوب درک می کنم.»نگار نگاهش کرد.گفت«واقعاً؟»امیر گفت: «آره.  اگه تنها نباشی، راحت‌تر ازش میای بیرون.نگران نباش من کنارتم» آن جمله در دل نگار نشست.بعد از بستن کافه، کنار در ایستاده بودند.نگار گفت:«فکر کنم تو باعث شدی حالم بهتر بشه.»امیر لبخند زد.«نه. تو خودت خواستی که تغییر کنی.»نگار کمی فکر کرد.با خودش گفت :«شاید درست باشه او هنوز هم روزهای بد داشت.اما دیگر تنها نبود.و همین کافی بود.کم‌کم، از آن تاریکی فاصله گرفته بود.و میان همه‌ی این‌ها،یک چیز شکل گرفت.عشقی ساده.واقعی.عشقی که باعث نشد خودش را گم کند،بلکه باعث شد خودش را پیدا کند.</description>
                <category>مهدی مهدی زاده</category>
                <author>مهدی مهدی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 11:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>