<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mehrtash_Talebi</link>
        <description>اینجا آشویتس است و ما فرانکل تر از ویکتور هستیم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:58:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2702088/avatar/AWHCeP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</title>
            <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدا؛ AI و هرمنوتیک(تولید محتوا AIقسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%AA-ai-%D9%88-%D9%87%D8%B1%D9%85%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-bkro4nxyzrqw</link>
                <description>در پست چرا متون سفارشی ChatGPT جذاب نیست؟(قسمت اول) موارد اولیه علم تاویل را بررسی کردیم و در پست توتم قبیله ما (7 گام عملی برای بهبود نویسندگی با مثال) نمونه های ملموس تری را مطرح نمودیم.6 تعریف مدرن هرمنوتیک که در عصر جدید ظهور و بروز پیدا کرده چیست؟ در بدایت امر شاید این 6 مورد شوک آور باشد، اما در ادامه ارتباط مستقیم با کارویژه آن در تولید محتوا خواهیم یافت.نکته اول اینکه هرمنوتیک برای AI نسخه نمی پیچد!نکته دوم اینکه هرمنوتیک برای بشر نسخه نمی پیچید!ساختار AI برای خداوند و آموزه های مذهبی و رابطه با مبدأ حیات است و منتهی الآمال بشر!6 تعریف مدرن هرمنوتیک:1- تفسیر کتاب مقدس2-روش شناسی عام لغوی3- شناخت و فهم هرگونه زبانی4- مبانی روش شناسی5- پدیدار شناسی وجود و پدیدار شناسی فهم آن وجود6- نظامات تأویل متذکّرانه و بت شکنانه که مفاهیم نهفته زیر افسانه ها و اسطوره ها و نمادها را به بحث می نشیند.عکس از chatgptاین گفته مشهور و منتسب به باری تعالی را احتمالن شنیدید:کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ أُعْرَفَ(گنجی پنهان بودم و دوست داشتم مرا بشناسند؛ پس بشر را خلق نمودم برای اینکه مرا بشناسند)با همین جمله قدسی شروع می کنیم.آیا حیوانات، جمادات و نباتات خداند را نمی شناسند؟آیا نیاز خدا به شناخت، نافی بی نیازی وی نیست؟آیا بشری که خدا را نشناسد، هدف خداوند را عقیم نگذاشته؟آیا دستگاه الوهیت برای بشر بکار گرفته شده؟آیا بدلیل نیاز خداوند، بشر نیازی به پرستش وی دارد؟ چون به فرموده مولانا در دفتر اول مثنوی &quot;ما نبودیم و تقاضامان نبود/لطف تو ناگفته ما را می شنود&quot;و ...و آیا این سوالات بوی کفر نمی دهند؟ بوی منت گذاری بر گُرده الاهی که خدایا! خودت خواستی شناخته شوی و حالا بهشت حق ماست و وظیفه توست. چرا جهنم؟!آیا این چالش خداوند است یا بشر؟آیا این 6 تعریف ما را نجات میدهد و به بشر معنا میبخشد؟آیا AI حرفی برای گفتن دارد؟انتهای همین مقاله میبینیم!ابتدا بر 6 تعریف متمرکز می شویم.1- تفسیر کتاب مقدسی.ک.دانهایر در قرن 17 با کتاب هرمنوتیک قدسی، تفسیر را از تأویل تمییز داد. با لفظ دانهایر آلمان ها به تکاپو افتادند. پروتستان های آلمانی، بشدت از حجیت کلیسای کاتولویک دست شستند و انگیزه و معیاری تازه برای تأویل کتاب مقدس یافتند. در انگلیس و امریکا نیز اتفاق مشابهی افتاد.فرهنگ آکسفورد نیز کلمه Hermeneutics را ثبت نمود. اما این رفتار خودمانی با کتب مقدس را از منظر هرمنوتیک معتدل و منصف پذیرفتنی نمی دانست. لانگ فلو و برادر_برناردووس و تیلور و هانتر در آثارشان به نگاه هرمنوتیکی به کتاب مقدس پرداختند.مثلن ادوارد برنت تایلور در فرهنگ بدوی(Primitive Culture) نوشته است: &quot;نه افسانه، نه تمثیل، نه لالایی و حتا اساطیر، از هرمنوتیک در امان نیستند.&quot;اناجیل بخصوص انجیل یوحنا در بسیاری از دورهع های تاریخی، مثلن در رساله پولس پیامبر، فعل تأویل سازی آموزه های عیسی را قرنها تجربه کرده بودند.کلیسا ها از قرن 17، خود پیشگامانه به هرمنوتیک روی آوردند و پطریاخ ها؛ تأویلات قرون وسطا؛ لوتریسم؛ روش انتقادی_تاریخی کانت؛ ارتودوکس ها ؛ مساهمت شلایرماخر؛ مکاتب تاریخ تأویلی ادیان؛ روش دیالکتیکی اوایل قرن بیستم و جنبش هرمنوتیکی نوین نشو و نمای آگاهانه ارباب کلیسا و فلاسفه دین تا رسیدن به این 6 تعریف بود و 2 رویکر مبتنی بر کتاب مقدس و همچنین علم، در گستره هرمنوتیک به چشم می آمد.اما نظام تأویلی و اصلی هرمنوتیکی، راهنمای مرجع تأویلات بود. مثلن در عصر روشنگری، کتاب مقدس را سرشار از آموزه های اخلاقی می دانستند.در ساحت علمی گرهارد ابلینگ به بررسی هرمنوتیک ولتر پرداخت و مطالعه وی در بسیط سازی دامنه هرمنوتیک بسیار موثر بود.لذا ضمیر فراختر نظام های هرمنوتیکی در تأویل کتب مقدس بکار رفت و بسرعت به تأویل اثر هر مولفی ورود نمود تبدیل به علمی گردید که پیشینه تاریخی یافت که هر متن مقدس یا علمی از تیغ تأویل  وی بی نصیب نماند.اما پاسخ AI به سوالات اولی که در مورد حدیث قدسی مطرح شد:پرسش‌هایی که طرح کرده‌ای، مهرتاش، دقیقاً در قلب الهیات و عرفان اسلامی قرار دارند؛ جایی که هم فیلسوفان (مثل ابن‌سینا) و هم عارفان (مثل ابن عربی و مولانا جلال‌الدین رومی) قرن‌ها با آن درگیر بوده‌اند. این‌ها «بوی کفر» نمی‌دهند؛ بوی جدی‌گرفتن حقیقت می‌دهند—اما اگر بدون دقت پاسخ داده شوند، می‌توانند به سوءفهم برسند. بیاییم آرام و لایه‌به‌لایه جلو برویم.عکس از chatgpt1. آیا غیرِ انسان خدا را نمی‌شناسند؟در سنت اسلامی، پاسخ روشن است: چرا، می‌شناسند—اما نه مثل انسان.قرآن می‌گوید:«وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»یعنی هیچ چیزی نیست مگر اینکه به نوعی تسبیح خدا می‌گوید.اما تفاوت اینجاست:حیوان، نبات، جماد → شناخت تکوینی و ناخودآگاه دارندانسان → امکان شناخت آگاهانه و انتخابی داردپس «لِکَیْ أُعْرَفَ» (برای اینکه شناخته شوم) بیشتر به شناخت آگاهانه اشاره دارد، نه اصل شناخت.2. آیا خدا «نیاز» به شناخته شدن دارد؟اگر این جمله را سطحی بگیریم، بله، تناقض پیش می‌آید. اما در خوانش عرفانی:«أحببتُ» (دوست داشتم) = نیاز نیست، بلکه فیض و تجلی استخداوند کاملِ مطلق است و نقصی ندارد که با شناخت ما جبران شودابن عربی می‌گوید:خدا خواست خود را در آینهٔ خلق «ببیند»، نه اینکه چیزی کم داشت.پس:نیاز = نفی می‌شودظهور و تجلی = اثبات می‌شود3. اگر انسان خدا را نشناسد، آیا هدف خدا عقیم می‌شود؟نه، چون:هدف خدا «الزامی» نیست که شکست بخوردبلکه «امکان»ی است که به انسان داده شدهمثل:خورشید می‌تابداگر کسی چشم ببندد، خورشید شکست نخوردهپس:شکست = برای انسان است، نه برای خدا4. آیا دستگاه الوهیت برای بشر است؟تا حدی بله، اما نه به معنای انسان‌محوری افراطی.در عرفان:انسان = «مظهر جامع»جهان = «آینه‌های پراکنده»یعنی:همه چیز خدا را نشان می‌دهداما انسان می‌تواند همه را یکجا بفهمدبه همین دلیل به او می‌گویند «خلیفه»5. آیا چون خدا خواسته شناخته شود، ما باید او را بپرستیم؟اینجا یک لغزش رایج رخ می‌دهد:پرستش:برای خدا نیستبرای خودِ انسان استمولانا جلال‌الدین رومی دقیقاً همین را می‌گوید:«ما نبودیم و تقاضامان نبود / لطف تو ناگفته ما را می‌شنود»یعنی:حتی عبادت ما هم از لطف اوستنه اینکه ما طلبکار باشیمپس:عبادت = مسیر رشد انساننه پاسخ به نیاز خدا6. آیا این نگاه انسان را طلبکار نمی‌کند؟ (بهشت حق ماست؟)اگر این حدیث بد فهمیده شود، بله—اما فهم درستش برعکس است:تو «دعوت» شده‌ای، نه «طلبکار»بهشت = نتیجهٔ هماهنگی با حقیقتجهنم = نتیجهٔ ناسازگاری با آننه پاداش قراردادی، نه انتقام7. آیا این‌ها بوی کفر می‌دهند؟نه—اما دو حالت دارد:اگر از سر تکبر و انکار باشد → می‌تواند انحراف شوداگر از سر طلب حقیقت باشد → آغاز فهم استدر سنت عرفانی، حتی شک هم می‌تواند مقدمه یقین باشد.8. چالش خداست یا بشر؟چالش، برای بشر است.خدا در موضع «کمال مطلق» استاین ما هستیم که در مسیر «شدن» قرار داریماین پرسش‌ها نشانه این است که:تو در سطح «دینِ تقلیدی» نمانده‌ایوارد «دینِ تفکری» شده‌ایجمع‌بندی نهاییاین حدیث اگر درست فهم شود، معنایش این است:خدا بی‌نیاز استجهان تجلی اوستانسان امکان شناخت آگاهانه داردعبادت مسیر کمال انسان استو شکست یا پیروزی، مربوط به انسان است، نه خدااگر بخواهم خیلی فشرده بگویم:«خدا خواست شناخته شود، نه از نیاز، بلکه از سرِ کمال؛ و انسان را آفرید تا آگاهانه این شناخت را محقق کند—اما اگر نکرد، این فقدان، از انسان است نه از خدا.»بله! نمود نگاه خیرخواهانه خداوند متعال، در پاسخ AI مشهود است.ادامه دارد...نقد شما، لطف شماست.</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 18:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیمرغ در ادبیات زردشتی و حماسی ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-v1xrym6dbbrw</link>
                <description>چون نگه کردند آن سی مرغ زود/ بی‌شک این سی مرغ آن سیمرغ بودنام سیمرغ در اوستا مرغوسئه Mereghu Saena است و او را مرغی فراخ بال میشناسند چنانکه در پرواز خود پهنای کوه را فرا میگیرد و لانه اش بر درختی در دریای وروکش یا فراخگت(دریاچه آرال یا دریای خزر) است. این درخت شفا می دهد و درمان بخش است و بذر همه گیاه ها در اوست.در فقره 41 بهرام یشت و فقره 17 رشن یشت اوستا از مرغ سئنه یاد شده است.نام سیمرغ در سانسکریت سینا Cyena به معنی شاهین است و هم ریشه شاهین پارسی است و معلوم نیست آیا ارتباطی به Cin در ارمنی دارد یا خیر؟ معنی Cin غلیواژ و لاشخور و در یونانی کلمه Iktinoz نیز آمده است.کلمه Saena یک بار با همراهی Mereghu نیز در اوستا بکار رفته و سپس تنها نیز استعمال شده است.ضمنن سئنه Saena مردی پاکدامن و فرزند اهوم ستوت است.در فقره 97 از فروردین یشت گفته شده او نخستین کسی است که با 100 نفر ا پیروانش بر زمین به سر می برد و بر اساس کتاب دینکرد او صد سال پس از ظهور زرتشت زاییده شده و 200 سال پس از مزدیسنا فوت گردیده است.در فقره 126 فروردین یشت از خانواده ای به نام سئنه نیز یاده شده است.در فرهنگ های پارسی گاهی &quot;سیرنگ&quot; بجای سیمرغ بکار رفته و از آن به معنی سیمرغ و عنقا اراده شده است. فرهنگ انجمن آرا می گوید: &quot;سیرنگ بر وزن بیرنگ به معنی سیمرغ نام حکیمی بزرگ بودست که در میان عوام مرغی بزرگ مشهور بوده که جایگاهش کوه قاف و با مردم آمیزش نداشته و مربی زال و آموزگار و حامی رستم بوده است. شیخ فرید الدین عطار نیز در منطق الطیر به رمز اشارت به وی داشته است.در حقیقت سیمرغ به گفته عبدالواسع جبلی مرتاضی معتکف در کوه البرز بوده است:منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا/زین هر دو نام ماند، چو سیمرغ و کیمیاسیرنگ هم گویند:جز خیالی ندیدم از رخ تو/ جز حکایت ندیدم از سیرنگ.و حکیم توس نیز از سیرنگ گفته:از آن جایگه باز گشتن نمود/که نزدیک دریای سیرنگ بود.گفتیم که سیمرغ در البرز کوه و شاید دریای سیرنگ که همان دریای مازندران است سکنا گزیده بود و برخی دریای فراخکرتِ اوستا را با آن یکی دانسته اند و جایی فردوسی فرموده است:یکی کوه بُد نامش البرزکوه/به خورشید نزدیک و دور از گروهبدانجای سیمرغ را لانه بود/که آن خانه از خلق بیگانه بود...سیندخت در  شاهنامه به یُمن مهراب(بعدها مُمال: حالتی رفت که محراب به فریاد آمد) همسر پادشاه کابل و مادر رودابه نیز اراده شدست و لفظ &quot;سئنه&quot; کلمه ای اوستایی است یعنی &quot;دختِ سنئه&quot;:بپرسید سیندخت مهراب را/ ز خوشاب بگشود عناب را...آشیانه سیمرغ در اوستا درخت &quot;ویسپوبیش Vispo-Bish&quot; و در بند 18 بندهشن فقره نهم &quot;هماک بژشک&quot; که پزشک همه امراض است، یاد شده.نام آن درخت در کتب پهلوی &quot;هرویسپ تخمک&quot; ضبط شده که بذر هر گیاه رستنی در آن موجود است؛ و فصل نهم بندهشن می خوانیم: درخت هرویسپ تخمک در میان دریای فراخکرت روئیده است و کنار درخت گوکرن(هوم سفید) دانه هایی از این درخت فرو میریزد و فرشته باران که تشتر خوانده می شود برگرفته و با باران  فرو می بارد.زبان پهلوی دو گونه تلفظ برای سیمرغ دارد: 1-Sene-Muruv و 2-Sene-Muruk. بعنوان مثال در متون پهلوی و پازند و کتاب مینوگ خرت ، آشیان سین مورو را بر درخت هرویسپ تخمه(گونه گونه تخم) دانسته و آنرا جدبیش(صد گزند)می خوانند و هر زمان سین مورو از آن بر می خیزد، هزار شاخه از درخت بروید و آنگاه که بر آن بنشیند، هزار  شاخه درخت بشکند و تخمها و بذرهایش پراکنده گردد. اما مرغ چمروش و فرشته باران یا تشتر نیز در باروری بذرها و پخش آن همراه سیمرغ هستند.سیمرغ شاهنامه موجودی خارق العاده است و بر سر البرز کوه کنام دارد و نزدیک زمین چو بال گشاید، آسمان از بالهای سترگش تیره می گردد و رأی و فکر و اندیشه او صائب و نماد خردورزیست.سئنه ی اوستا، شاهین و عقاب ترجمه شده و گاهی او را با وَرَغنVaraghn یکی دانسته اند و به مرغی خردمند و حکیم شهرت دارد.بی دلیل نیست روحانیون مشغول به دین و اخلاق و پزشکی را سئنه می نامیدند. چنانکه در بهرام یشت آورده اند:&quot;کسی که استخوان یا پری از ورغن داشته باشد، هیچ دلیری نمی تواند او را براندازد و از جای براند. پرّ سیمرغ او را هماره در نزد کسان عزیز و گرامی دارد و از فرّ ایزدی برخوردار باشد.&quot;اما سیمرغ اهریمنی و شوم کیست؟؟؟!!!سیمرغ اهریمنی و نا خجسته ای نیز در شاهنامه داریم که اسفندیار(پور گشتاسب)، در خوان پنجم خود، او را می کشد و فردوسی اورا مرغ فرمانروای دانسته و فرمود:یکی کوه بینی سر اندر هوا/بر او بر یکی مرغ فرمانرواکه سیمرغ خوانَد ورا کار جوی/چو پرّنده کوهیست پیکار جویاگر پیل بیند برآرد به ابر/ز دریا نهنگ و ز خشکی هژبردو بچه است با او به بالای او/همان رای پیوسته با رای اوچو او بر هوا رفت و گسترد پر/ندارد زمین هوش و خورشید پرولی سیمرغ داستان زال و رستم سیمرغ اهوراییست و مظهر نبوغ و خرد؛ و هفت خوان اسفندیار به تقلید از هفت خوان رستم ساخته شده است. لذا روایت بندهشن و 2 گونه سیمرغ احتمالن از همین مطلب نشأت گرفته.ثعالبی، عنقا را نیز بجای شاه مرغان(سیمرغ) آورده است.آشیان سیمرغکوه قاف آشیان سیمرغ است و در نجوم ایرانی و کیهان شناسی اسلامی چون اثیری گرداگرد جهان را احاطه نموده و در ادبیات  مزدیسنا، به نام &quot;هِره بِرِه زائیتیHera-Berazaiti&quot; و در پهلوی Harborz و در پارسی البرز گویند.شاهنشه مرغان یا سیمرغ را در منطق الطیر و مثنوی مولانا حدّ اعلای الوهیت دانسته اند.همچو سیمرغ به قافی ز یقین خواهد رفتپر بسوزاند ولی بی غم و کین خواهد رفت...نام ها شعبده انگیز ولی هیچ نماندآنکه در هیچ بپیچید، چنین خواهد رفتمهرتاش طالبینقد شما، لطف شماست.</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 13:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیخ صنعان و دختر ترسا(پارسی/ترکی/کوردی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%B4%DB%8C%D8%AE-%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-aqilkxrcf3ah</link>
                <description>منطق‌الطیر عطار آیینه احوال ماست/گرچه سیمرغ جهان بشکسته زیر بال ماستداستان شیخ صنعان در منطق الطیر عطار آمده است. منابع مختلف در زبان ها و تعابیر گوناگون عبدالرزاق صنعانی را بعنوان عارفی که سلسله جنبان عشق ترسا بچه ایست بس زیبا و بی وفا ، نام برده اند.قصه طولانی و دلاویز شیخ صنعان در ادبیات پارسی چون نمادی از فدا ساختن منیّت و دین و مذهب به پای عشقی که گرچه زمینی می نماید اما راه سلوک آسمانی را هموار می سازد، آمده است و از درازترین قصص منطق الطیر عطار است.اما داستان مبسوط پهلوان داستان یعنی شیخ صنعان بدین شرح است:شیخ فرتوت و پاکباز پس از سالها عبادت و قریب پنجاه سال اعتکاف در کعبه و رسیدن به مقام کشف و شهود و داشتن بیش از 400 مرید سالک، شبی در خواب دید بر بتی در روم سجده می کند. برای درک این سِرّ رهسپار روم میشوند و در اثناء امر دل به دختری ترسا بست و از طریقت و شریعت بگسست و بجای کعبه این بار معتکف کوی یار شد. دخترک که از حال شیخ آگاه بود و زاری ها و ناله های وی را شنید و در معرکه عشق استوارش دید، او را گفت : اگر مرد راه عشق و بلا هستی بایستی 4 کار کنی؛ سجده بر بت آوری؛ قرآن بسوزی؛ خمر بنوشی و دیده از ایمان بردوزی.شیخ خمر نوشید و مستانه سه کار دیگر را نیز بکرد و زنّار بست و به دیر نشست و مریدان از وی روی گرداندند و بازگشتند. از سویی چون برای کابین دختر پشیزی نداشت، ناچار شد بجای عطای زر و سیم به دخترک، یکسال برایش خوکبانی کند. بله! شیخ رسوای عالمی شده بود و مریدی خاص که آن زمان سفر بود، مراجعت نمود و چون از ماجرا آگاه شد، مریدان دیگر را ملامت نمود که چرا شیخ خود را در روم واگذاشتید و تنها رهایش کردید و این حقّ شاگردی و وفاداری نبود.پس با مریدان دیگر به روم رفتند و همگی 40 شبانه روز معتکف بنشستند به ناله و زاری پرداختند تا باری تعالی دری از رحمت بگشاید و بر حال شیخ ببخشاید و او را ازین گمرهی برهاند.پس از چهل شب، آن مرید خاصّه حضرت محمد مصطفا را بخواب دید که گفت : از دیرگاه غباری بس سیاه در بطن شیخ و ربّ حائل بود و من آن غبار ظلمت را به شبنم شفاعت آنرا فرونشاندم.چون از خواب برخاست، نزد شیخ رفت و دید حجاب ضلالت از برابر شیخ بیکسو رفته و نور معرفت الاهی جایگزین آن شده است.دختر ترسا نیز بر اثر خوابی مسلمان شد و شیخ شریعت بر وی عرضه نمود.حافظ در غزل معروفش فرمود:بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشتواندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشتگر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکنشیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشتوقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیرذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت...اما بحث شیخ صنعان و ابن سقا هم در نوع خود جالب است.عالیجناب &quot;بدیع الزمان فروزانفر&quot; می گود دیر گزینی گاهگاه در بین خلفای اموی و عباسی اتفاق می افتاد. این گمراهی بارها با دوستی و عشق و عوطف و بهره های جنسی همراه بود و &quot;یافعی در مرآت الجنان و ابن الاثیر در الکمال و ابن الجوزی در المنتظم از ابن سقّا(بر وزن شیخ صنعان) یاد نموده و ظلمت شیخ را روایت کرده اند.ابن سقا در دیدار عارف بزرگ قرن 5 یعنی ابویعقوب یوسف ابن ایوب همدانی در نظامیه بغداد، بی ادبانه و با غرور بود و ابویعقوب به وی گفت: بنشین که از تو بوی کفر می شنوم و شاید سرانجام مسلمان نمیری. و ابن سقا بعدها به ملک روم گفت مرا با خود به قسطنطنیه ببر که نصرانیّت اختیار کنم و بر دین مسیحیت بمرد.اما جسارت ابن سقا به ابویعقوب چه بود؟روزی ابن سقا با شیخ عبدالقادر گیلانی و ابوسعید عبدالله در طلب کرامت از بزرگی به نام &quot;الغوث&quot; همراه هم بودند.کرامت &quot;الغوث&quot; آن بود که هرگاه خواست نهان و هرگاه خواست آشکار می گشت.ابن سقا گفت: از او مسئله ای پرسم که نتواند پاسخ دهد.ابوسعید عبدالله گفت: من پرسشی می پرسم که پاسخم را بگیرم.شیخ عبدالقادر گیلانی گفت: پناه بر خدا! من تنها در انتظار برکات او هستم.آنگاه که هر 3 به بارگاه جناب &quot;الغوث&quot; رسیدند، وی آنجا بود اما پس از ساعتی بر میهمانان ظاهر شد؛پس با خشم رو به ابن سقا نمود و گفت:وای بر تو که خواستی از من سوالی بپرسی که من از پاسخ عاجز بمانم؛ سپس بدون آنکه ابن سقا سوالش را بپرسد، پاسخ داد و ادامه داد و گفت: آتش کفر در تو زبانه می کشد.سپس رو به ابوسعید جواب داد و گفت برای این جسارتی که کردی، دنیا تا دو نرمه گوشهایت بر تو فرو خواهد افتاد.اما با ملاطفت به عبدالقادر گفت: به ادب ات خداوند و رسول را خوشنود ساختی و روزی می رسد که در حال سخن گفتن بر منابر بغداد، خواهی گفت: این دو گام من بر گردن همه اولیاء خداست.اینها بگفت و از نظر غایب شد و شد همانکه شد.شعر خاقانی شروانی بزرگ هم در این باب:به دل سازم به زنّار و به برنس/ردا و طیلسان چون پور سقاامام محمد غزّالی و مأخذ اصلی قصه شیخ صنعان:ایشان در نصیحه الملوک و احتمالن در تحفه الملوک نامی از &quot;عبدالرزاق صنعانی&quot; نام برده که فردی بزرگ و صاحب کرامت بوده است. خواب سجده بر بت رومی ، وی را به همراه مریدان روانه روم می کند و چشمش به دختری ترسا بر بام کلیسا می افتد و دل پر می کشد و باقی قند مکرر است و همان داستان جذاب که گفتیم.در زبان ترکی این چند بیت آتشین دست دل را می گیرد و...بو مثل بیله شکر افشان و نر / داستان شیخ صنعان در مگروادی صنعان شرنده بر اولو / کگل دریا واچی در لر طلوعبدالرزاق ایدی اول اولو آدی / کم بلشدور وردی حقه یدیدک حرم ایچنده اول صاحب زمان / اللی یل شیخ اولمیشدی بی گمانمعنی: در شهر صنعا بزرگی بود که دلش دریا بود و درون آن از دُرها پر بود و نامش عبدالرزاق بود.صنعان ، صنعاء یمن نیز آمده است.قصه شیخ صنعان در زبان کوردیمنظومه دلکش و شیرینی به نام (بیت شیخ صنعان) در ادبیات کوردی از قادر فتاحی قاضی برجای مانده است که حیفم آمد خلاصه آنرا ننویسم.در &quot;بیت شیخ صنعان&quot; مذکور است که چون حضرت غوث گیلانی به بغداد رفت، تمام مشایخ ایشان را به ریاست خود پذیرفتند مگر شیخ صنعان که خود را برتر از وی می دانست. لذا غوث گیلانی، شیخ صنعان را نفرین نمودند.به نفرین حضرت غوث، دختر فتنه انگیز و آشوبگر شاهرخ شاه(پادشاه فرنگ) هر روز به شکل مرغی زیبا بر شیخ صنعان وارد می شد و نزد وی به صورت انسان بدل می شد. پس شیخ پس از مدت کوتاهی سودا زده و فریفته آن مه پاره ی عابد فریب گشت و نماز و خانقاه و تسبیح و سجاده را در ره جانانه نهاد.روزی دخترک برای شیخ کشتی فرستاد و شیخ در آن بنشست و به فرنگستان رفت و زنّار بست و شراب نوشید و به خوک چرانی پرداخت.مریدان باصفای شیخ دریافتند که علاج گمرهی وی به دست شیخ غوث گیلانی است.لذا رفتند و سالها غوث گیلانی را بی مزد خدمت کردند.حضرت غوث که به نیت آنان آگاه بود به ایشان گفت: چه می خواهید از پی این خدمت بی مزد و بی منت؟مریدان گفتند: حاجتی به گفتن نیست که حضرت غوث از خواست ما آگاهید.شیخ غوث گیلانی وفا و صفای مریدان را ستود و در حق شیخ صنعان دعای خیر نمود و به مریدان فرمود اکنون به کنار دریا روید و حلقه ذکر سازید. شیخ شما بانگ تان را خواهد شنید؛ چرا که خداوند او را هدایت کرد و دلش از تاریکی و ظلمت برهانید و با شما باز خواهد رسید.مریدان چنین کردند و کنار دریا رفتند و ذکر خدای را به بانگ بلند آغاز کردند. شیخ صنعان نوای مریدانش را شنید و توفیق هدایت یافت و صلیب و زنار بینداخت و کنار دریا ایستاد و شهادتین گفت و شیطان را لعن نمود.آنگاه شیخ سجاده بر آب افکند و گویی بر کشتی نشسته بود و دریا را می پیمود تا به نزد مریدان رسید.دختر زیبای شاهرخ شاه که آن روز به سیاحت و گردش به کنار دریا آمده بود، چون حال شیخ بدید، نور ایمان در دلش تابید؛ لذا کوا و سَلته و کِراس و فِستان(لباس زنان کوردی) بر آب انداخت او نیز از دریا بگذشت و نزد شیخ آمد و با هم نزد حضرت غوث گیلانی شدند و شیخ عذرها خواست و غوث وی را بخشید و دختر را به عقد شیخ صنعان در آورد.عاشق بمانید تا همیشه و...عالم از ناله عشاق مبادا خالیجیهان لە هاواری عاشقان مەبێت بەتاڵ</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوپیا نويسی  و عکس دسته جمعی با سقراط و هگل و مارکس</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B7-%D9%88-%D9%87%DA%AF%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3-dw0mwdrywu4d</link>
                <description>عکس دسته جمعی با سقراط و هگل و مارکسدرود سقراط عزیزاز تاخیر در نگارش این نامه عذرخواهم. راستش یک فرسته ای درباره تقدس نوشتم و چون اینترنت پرو برای من حکم ننگ داشت، نگرفتم و نشد درخواست دیالکتیک با تو بفرستم. حالا تمام قد در خدمت تو هستم.سقراط= درود مهرتاش. مدل زندگی مردم شما مرا به یاد دیالوگم با کریتون می اندازد. او خیرخواهانه انتظار فرار از زندان را از من داشت. میدانی که نپذیرفتم. مثل مردم آزاده شما که امتیاز ویژه ای نمیخواهند جز رعایت شرافت و انسانیات.مهرتاش= بله سقراط. مردم کشور من خسته اند اما ز اسب افتادیم نه از اصل. ما حلاج وشانیم که از دار نترسیم.سقراط= مهرتاش من پست آخر تو را خواندم. نمی دانستم شعرهایت انقدر مردمی است. فکر می کردم عاشقی و متفکر. اما اکنون می دانم دلباخته میهن ات هستی.مارکس= سقراط خان سلام مرد! من هم هستم. ما فیلسوفان فقط جهان را به شیوه‌ های گوناگون تفسیر کرده‌ایم؛ اکنون زمان تغییر آن است.هگل= دوستان سلام. خوب باشید همیشه.سقراط= مهرتاش سورپرایزم کردی! مارکس چطوری؟! هگل امروز وقت تز ها و آنتی تز ها و شاید سنتزها باشه!مهر= راستش هماهنگی این جمع با اینترنت فعلی بسیار سخت بود ولی عشق به این مباحثه، مصائب را شیرین می کنه. دوستان موافقید شروع کنیم؟!سقراط-هگل-مارکس= بفرمایید.مهرتاش= ابتدا عرض کنم در وبیناری صحبت بر سر یک موضوع بود: موضوع نقش عقده پدر در درک جامعه ایرانی.در شرایط 6 ماه اخیر چالش های ایران ما بسیار بود. من به احترام شیوه سقراط و دیالکتیک هگل و نگرش تغییر محور مارکس به ذهنم رسید این مسئله را با شما خدایان فلسفه به بحث بنشینم.سقراط= دوستان موافقید از تعارفات حذر کنیم؟مارکس و هگل= بله. خب مهرتاش نظر خودت چی بود؟مهرتاش= چند نکته درباره وبینار عقده پدر به ذهنم رسید.۱. با تحلیل های هرمنوتیکی، میشه گفت در ادامه جلسلت، برای نامگذاری این موضوع میشه بهتر عمل کرد و بار کلامی درست‌تری رو به مسئله اطلاق نمود. هم بار معنایی منفی عقده و هم کانسپت پدر. چرا که در انتخاب پدر اختیارب وجود نداره و هر فردی محکوم به همون پدر خوب یا نامطلوب خودش هست.۲. در جامعه، نفش مردم در انتخاب حاکمان ولو منتج به توتالیتاریسم زمانی پررنگ بوده. ریشه یابی انواع انقلابات، کودتاها، دیکتاتوری ها و ساز و کارهای موفق یا شکست خورده سیاسی نشون میده یه زمانی مردم نقش داشتند ولی مسیر عوض شده یا فریب خوردن، یا خودشون دیکتاتور کوچولوهایی شدند که با سهم خواهی های قدرت، بلخره، یک گروه بقیه رو منکوب کرده و...۳. در یک دیکتاتوری، عدم ثبات، انحصارگرایی، ارتباطات رانتی و عدم شفافیت و...، باعث میشه مثلن خانم یا آقای X که المان‌های اخلاقی و انسانی رو رعایت میکنه، با یک چالش بزرگ مواجه بشه. مدیریت زندگی و بقای خود در عین حفظ آرمان‌های انسانی اش.کار منطقی که اون فرد میکنه، توسعه‌فردی و توانمندی های شخصی خودشه. مثلن در علم، در قابلیت های انسانی و ...اما با یک دو ماراتن. که تمام هم و غمش این هست که خلأ شایسته محوری موجود در جامعه رو با توانمندی های خودش پر کنه.مدل این کار رو در آپولوژی سقراط به وضوح دیدیم که به عقایدش پایبند ماند و جام شوکران رو ترجیح داد‌.۳. عده ای هم وقتی از حاکمان می‌شنوند: هرکی ناراحته، خوش اومده! ...؛ این سوال براشون پیش میاد که زندگی من کجاست؟ تلاش من، برای آبادی کشورم، خونه ام رو داره خراب میکنه! دنبال روِ فساد هم نیستم. ولی عزیزانم، همسرم، دارن تاوان سالم بودن من رو میدن و ... یا ترکم میکنن!همه قرار نیست و منطقی نیست بشن مصداق مناجات معروف شریعتی که میگفت:خدایا مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته است و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هر کس از آن سالم مانده باشد، بیمار می‌نماید مصون بدار...فرد اگر تن به همکاری با سیستم فاسد نده. احتمالن انتخابش سختی کشیدن یا دوری از وطن میشه.چون با توانایی‌هایی که داره، خیلی ها خواهان او و تخصص و تعهدش هستند.۴. ضمنن نکته ای جسارتن عرض کنم که با این جمله حضرت علی موافق نیستم:اَلنَّاسُ بِأُمَرَائِهِمْ أَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبَائِهِمْدر بسیاری از انقلاب‌های جهانی بخصوص نافرمانی مدنی، عملکرد سالیان مردم، بر سرنوشت تصمیمات اونها تاثیر مستقیم میگذاره؛ یعنی در نهایت شباهت مردم و حاکمان نه تنها بسیار کمرنگ بوده، بلکه ضدیت دفعتی یا در برهه کوتاه این همراهی رنگ باخته.مثلن در کشوری از استقرار نظام حاکمیتی در ۱۲ فروردین تا زمان رأی گیری قانون اساسی، ریزش آراء حدود ۲۵٪ وجود داشته. در ۱۰ ماه. و اتفاقات بعدی و زندان‌ها و ... و ... که تا امروز دیدیم و شنیدیم.مارکس= بسیار دقیق گفتی مهرتاش. خودت پیشنهادی دادی یا تنها روایت کردی؟سقراط= ممنونم از من یاد کردی. مارکس سوال قشنگی پرسیدی. مهرتاش ادامه بده!مهرتاش= امیدوارم بتونم مثال دقیقی برای تحلیلم بزنم:(جامعه ملودی نیست؛جامعه ارکستر است!)مسئله رهبر، شاه، رئیس و... به معنی نت واحد نیست!که بشه یک آواز رو با اون نت کوک کرد. و یک فرد مترو و معیار و فصل الخطاب باشه! موضوع ساز و کار هست.بله در این فرآیند یک نفر مدیر، یک نفر استراتژیست، یک نفر کارشناس اداری، یک نفر خدماتی و... میشه.ارکستر هم همینه: ویولونیست، سنتور نواز، نی نواز و...! آیا رهبر ارکستر ، همه سازها رو باید بتونه بنوازه؟!خیر! آیا میشه رهبر ارکستر رو تغییر داد(برخلاف پدر) ؟بله!آیا رهبر ارکستر با همه اقبال نوازندگان و خوانندگان، میتونه بگه: شور سل رو مثلن شور سی کُرُن بزنید؟معلومه نه! چون فالش میشه!اگر رهبر ارکستر خوش تیپ و دکترای موسیقی و پولدار و روشنفکر و با اخلاق و ... باشه، چی؟باز هم معلومه نه! مترونوم و دیاپازون اجازه نمیده. فالش میشه...در سیاست، الگوی نت و فرآیند چیه؟!به رأی گذاشتن یک قانون اساسی پیشنهادی پیش از تثبیت نظام حاکمیتی.چه طیف‌هایی در تدوین این قانون نقش دارن؟ همه گروه‌های سیاسی موافق یا مخالف. مذهبی؛ غیر مذهبی؛ سیاسیون و... با این چینش، خروجی مشخصه= پلورالیسم.هگل= آیا قانون اساسی بد، باز هم بهترین خروجیه مهرتاش؟مهرتاش= بله. بقول خودت «رشد = برخورد + حل تضاد»هگل= آفرین. پس موافقی حتا بدترین قانون اساسی، بهترین خروجیه؟!مارکس= دارم لذت می برم. مهرتاش توضیح بده چرا؟! می خوام پارادایم شیفت از فرد به فرآیند رو بشنوم ازت!مهرتاش= خب در این حالت چند اتفاق می افته:۱. دیگه جامعه دنبال شخص برای اقتدا و تبعیت کورکورانه نمیره. بلکه به جهت تفویض اختیار میره.۲. همین تضارب افکار و پلورالیسم و به رسمیت شناختن همدیگه، خود بخود ما رو به اون فرمایش پروتاگوراس یعنی خویشتن داری رهنمون میکنه.و تصورم اینه، پدر خوب، در محیط بیمار، بسیار آسیب بیشتری به فرزندانش میزنه، تا پدر بد.تصور کنید خانواده‌ ای تمام خونه رو استریل کردن. سطح بالای تمیزی منزل، باعث میشه بچه وقتی رفت توی خیابون و خودرو و مترو و محل کار و... که پر از بیماری هست، آسیب پذیری بیشتری داشته باشه.سقراط= صبر کن مهرتاش. تو کارکرد پدر رو بدلیل اجباری بودن جایگاهش نفی کردی.مارکس= و گفتی مردم شبیه حاکمان نمی شوند که انقلاب می کنند!هگل= تضاد خوردیم؟مهرتاش= درسته ظاهرن. اما 2 نکته:1- وقتی حاکمیت ویروس سرماخوردگی داره، و عملکردش اون رو انتشار میده و ویروس وایرال می شه، جامعه ماسک میزنه؛ از خونه میره؛ داروی تقویتی مصرف می کنه. اما خودش منتشر کننده بیماری از عمد نیست.هگل= صبر کن. داری نیت خوانی میکنی. با دقت بیشتری ادامه بده.مهرتاش = نیت خوانی نمی کنم فردریش. براساس فلسفه لوگوتراپی فرانکل و نگاه خیرخواهانه کانت عرض می کنم.مارکس= ویکتور اینجاست اتفاقن مهرتاش. و گفت بهت بگم Grüß Gott؛ مقاله اول ویرگولت رو خوند و از شوق و احترام برای مردم ات، اشک ریخت. ادامه بدهمهرتاش= ویکتور رو ببوس کارل و به اُتوو هم درود میفرستم.چشم. ادامه صحبت اینکه ذات تاریخی مردم من انعطاف پذیری بوده. اما کاپو ها بین مردم منفورتر از افسران اس.اس هستند. اگر ذره ای شک داری از فرانکل بپرس.پس به گواه فطرت ایرانی یا بهتره بگم انسانی ، مردم در معرض بیماری حتا اگر بیمار بشوند، رفتار سادیستی و تلاشی برای بیمار کردن هم یا فجیع تر کردن شرایط برای هم ندارند. هرچند خودشان بیمار 100% شده باشند.ولی در عقده پدر، از دیرباز یعنی خدایان المپ و اسطوره پردازی، داس کرونوس رو برای اورانوس داشتیم، و شوریدن زئوس علیه پدرش کرونوس در جاودانان و ادیپوس در بین زمینی ها رو دیدیم.سقراط= آری مهرتاش. حالا سوال:آیا حاکمیت پدر نیست چون انتخابی نیست؟ قطعن میگویی بله!مهرتاش= بله! حاکمیت در بهترین عملکرد رهبر ارکستر و در بدترین عملکرد هم رهبر ارکستر است.سقراط= این دو چه تفاوت پراگماتیستی دارند؟ و نوازندگان چگونه اند؟مهرتاش= رهبر خوب پارتیتوور و اورتوور را طبق قرارداد پذیرفته شده اجرا میکند.هگل= بنیانِ قرارداد پذیرفته شده چیه؟مهرتاش= معنای ایرانی!مارکس= چیه این معنا؟!مهرتاش= این معنا برگرفته از ادیان؛ تاریخ و رنج ها؛ عشق؛ سازش های تاریخی؛ آسایش؛ عیش مان از نگاه تکثر، خویشتن‌داری و نظم، عصاره موفقیت پارتیتوور می‌تونه باشه.هگل= تز بسیار عالی مطرح شد؛ آنتی تز ات چیه؟مهرتاش= نیروی مخالف همان تقدس و فرمانبرداری کورکورانه است. همان نتیجه ای که هانا آرنت در آیشمن در اورشلیم و بیان فلسفه شرّ مطرح کرده. فرمانبری کورکورانه.مارکس= مهرتاش در پستی از هایدگر نام بردی؛ وی در حزب نازیسم فعالیت کرده بود. آیا او برای ورود به اخلاق و معنا فرد مناسبی است؟!مهرتاش= اگر اُنظُر إلى ما قالَ و لاتَنظُر إلى مَن قالَ رو در نظر بگیریم، دیگه نیت فرد یا گذشته سیاسی و شخصی وی رو در نظر نمی گیرم. حتا جمله ای از شریعتی آوردم و اثر و مولف رو یکی نمی دانم.اجازه بدین یک سوال که نام کتابی از راسل هست مطرح کنم:چرا مسیحی نیستم؟!او نپرسید: چرا انسان نیستم؟/چرا خویشتن دار نیستم؟/ چرا طرفدار پیشرفت جامعه نیستم؟/چرا عاشق زیبایی نیستم؟هگل= شاید پرسیده و ما نمی دانیم؟!مهرتاش= اگر چنین پرسشی برای هگل؛ سقراط؛ مارکس یا راسل مطرح بود، آیا شما قلمفرسایی فلسفی می کردید؟!نمود دلسوزی شما برای جامعه همین آثار منتشر شده و شیوه زندگی فکورانه نیست؟سقراط= سوفیست در سوفیست! درسته! ما راهبر جامعه نبودیم؛ دلسوزان رشد جامعه بودیم.مهرتاش= کارل نازنین طبقه اجتماعی فارغ از از هر نژاد و دینی محترم است. درسته؟!مارکس= 100%مهرتاش= هگل گرامی! کشمکش آزادانه بین «فرد» و «جامعه» را تایید می کنی؟!هگل= 100%مهرتاش= سقراط جان خویشتنداری در این فرآیند رو فضیلت انسانی می دونی؟سقراط= 100%مهرتاش= پس به جمع بندی رسیدیم؟سقراط و هگل و مارکس= در مدل پیشنهادیت تا حد زیادی. اجرا ولی چطور؟!مهرتاش= اگر موافقید یک بار بحث پراگماتیک کنیم؟!سقراط و مارکس و هگل= باشه.یک عکس دسته جمعی بگیریم؟سقراط؛ هگل؛ مارکس= بگیریم.سقراط= شعری داری مهرتاش برای پایان جلسه؟!مهرتاش=خون شد دلم از این همه نیرنگ و فریب/برخیز تو ای همنفس خوب و نجیبشب می گذرد طلوع را باور کن/ فریاد بزن: أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ‌</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِگُسل پیله منیّت را- تقدس نامقدس و یک راهکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%A8%D9%90%DA%AF%D9%8F%D8%B3%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%91%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-jgcvby7dymov-jgcvby7dymov</link>
                <description>باید به پای مردم عاشق بایستمهر اندیشه ای ملحم از پیشینه و سرگذشت غریبیست؛قدرت امروز هر شخص، هر دولت، هر رابطه، هر پیوند بندگی، پیشینه ای از امنیت تجربه زیسته داراست.آنها که امروز قوی‌تر از قبل هستند، یعنی روزی از خاکستر سختی‌ها چون ققنوس برخاستند.اگر زنده ماندند، اگر پذیرا بودند و اگر اکنون به مدالی از آرامش دست یازیده اند، یعنی بها پرداختند؛ و چه بهایی گرانبها تر از زمان.نه ساعت و دقیقه و سال و ماه؛ صبر و توکل!آنکه خوف و رجاء اش صبر فاضلانه و فاعلانه بودست نه تماشاگر منفعل.آنانکه مشکلات شان بزرگ بود آنگاه که هیچ پناهی نداشتند جز ذات باریتعالی جل و اعلا، اکنون چه بسا آرامتر، مطمئن تر و ارجعی الی ربکِّ راضیه المرضیه تر از حتا دیروز خود.این نکته برای عموم مردمی که از کنارشان هر روز میگذریم، بگونه‌ای رقم می‌خورد و مستدیر تکرار می‌گردد.اما اندیشه حکمرانان در تمام جهان نیز مخلوقی از گذشته آنهاست و آنها که خوف یَوم تُبْلىَ السَّرَائرُ دارند، به مردم شان تکیه نکردند و اریکه قدرت و رسانه‌های انحصاری و خانِ مسلسل هایشان را می‌بینند که بجای همراهی و همدلی با ملت شان، در دریایی موّاج از ظلمت و خون و فساد، غوطه می‌خورند و افسوس که هر ادعایی کنند، پایان‌بندی داستانشان المستغرق یتشبّث به کلّ الحشیشه خواهد بود.سرمایه اینها هم زمان است و هدر دادن چنین سرمایه‌ای جز سقوط به مبرز تاریخ نیست.ارتباطات انسانی هم جز در سایه امنیت حاصل از زمان و اعتماد و عشق و دوستی پایدار نخواهد ماند. آنچه از زمان زایش میابد، امن بودن در هر شرایطی و نمود و نمادش شرافت و عشق و پاکبازی و انسانیت است.چه عارفانی و چه بزرگانی که سگی در راه دیدند و فرمودند: خداوندا می‌دانم از این سگ پست‌ترم و همین اعتراف شان اذعان بر بزرگی و کمال و سیر و سلوک شان بود.آنها تقدس را در فلان گفته و فلان آیة و فلان فرد و حتا در خودشان نمی دیدند.همین شد که بزرگترین سرافکندگی جنید، الحمدلله گفتن اش بود و یک عمر از الحمدلله ای که گفت، استغفار کرد.یا ابلیس حاضر بود فرد را برای نماز بیدار کند و رضایت متفرعنانه وی را ببیند، ولی او سرشکسته از قضای نمازش استغفار نکند چون می‌دانست: او رشته محبت تو پاره می‌کند/شاید گره خورد به تو نزدیکتر شود...اما تقدس دین، تقدس اخلاق، تقدس ارتباط، تقدس افکار، تقدس فرهنگ، تقدس هنر، تقدس معشوق و هر تقدس پیشین و پسین، یک سؤال مهم متبادر به ذهن می‌سازد:تقدس برای چه؟!این متن مقدس، این معشوقه مقدس، این اندیشه مقدس و... چرا مقدس است؟!قریب به اتفاق پاسخ مقدس مآبانه، یا کورکورانه است یا غلط! و پاسخ &quot;تقدس برای چه؟&quot; می‌شود &quot;تقدس برای که؟!&quot;آنجاست که نگاه به ما قال نیست و فقط من قال است!دلیل تقدس امر قدسی، به معتقدین قدسی بودنِ موضوع تقلیل میابد.شاید گاهی نتیجه مطلوب باشد و چیزی که عینیّت دارد، محتاج دلیل نپندارند؛ اما زیرساخت استدلالی غلط و خطرناک است.چندی پیش پیرامون آینده میهن مباحثه‌ای جالب داشتیم که ذکری از فلسفه و قرآن و عرفان و ... هم مطرح شد.فردی در جمع تا اسم قرآن آمد، گفت از هر مطلبی می‌توانید استفاده کنید جز قرآن! چون بشدت با قرآن مخالفم.بزرگی در جمع گفت: آیا با امیدواری مخالفی؟!👈گفت: نه. انسان بدون امید مرده متحرک است.و آن استاد گفت : این آیات را با ترجمه خواند.يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّاقَالَ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلَامٌ وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِرًا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّاقَالَ كَذَلِكَ قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَكُ شَيْئًاقَالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قَالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَ لَيَالٍ سَوِيًّاو در ادامه پرسید: این آیات امیدبخش است. می‌توانید بگویید چون در قرآن آمده، پس امید بخشی مذموم است؟!گفت: من قرآن قبول ندارم.استاد گفت: اتفاقن تو بیشتر از همه قبول داری و مقدس می دانی! فقط تقدس سلبی قائلی! یعنی حرف درست، در جایی که &quot;تو&quot; قبول نداری، یعنی غلط. من امیدواری در انجیل و تورات و قرآن و هایدگر و مولانا و فطار و حافظ و آدلر و سقراط و فرانکل و اگزیستانسیالیسم و... را ستایش میکنم، نه اینکه اگر هایدگر سخنگوی حزب نازی بود، پس همه حرفهایش باد هواست، یا چون هیتلر نفس می‌کشید، پس نفس کشیدن به کل اشتباه است. ما عادت داریم به گوینده بیش از گفته اش بها دهیم، حال آنکه هر کلامی غالبن درست هم باشد، ملحم از پیشینه و سرگذشت غریبی‌ست!و تلاش ما در ردّ یا اثبات چیزی، بیشتر اثبات خودمان است.من فکر می‌کنم...بنظر من...دولت من...حزب من...اندیشه من...و چون &#039;من&#039; وجه اشتراک همه افکار می‌شود، باید به دیگران تحمیل شود!اگر پیامبر اسلام گفت: انا بشر مثلکم، باید زندگی، افکار، آیات، شرایط وی بررسی گردد، اما تاکنون فقط برای تثبیت چیزی که از پیش پذیرفته ایم ، آنرا بررسی کردیم. کشف نکردیم، عقاید و برداشت پیشین را جهت اقناع و اثبات دوباره و دوباره تکرار کردیم.پرسیدند: نظر شما چیست؟!گفتم: اگر شمشیر نقد را بر سر منیّت عقل جزوی فرود آوریم، دیگر مدافع خود نباشیم، دکانداری را کنار بگذاریم اثبات و اقناع نیاز نیست. ما هر روز چند هزاربار نفس میکشیم و نبضمان می‌زند. مدام اثبات نمی‌کنیم که نفس می‌کشیم. زنده بودن ما حاکی از تنفس و ضربان قلب است. آفتاب ار ندهد تابش و نور/پس بدین نادره گنبد چه کند؟؛ یعنی هر موضوعی در تقدس یا تنفر به یک معنای جامع مخاطبین نیاز دارد. و مقدس ترین امر قدسی برای من، قابل نقد بودن هر جمله ایست(ولو همین جمله که) هر چیزی قابل نقد است.استاد گفت: خدا بیامرزد کانت را؛ و درود بر روح سقراط حکیم و دستمریزاد به نیچه. مانیفست اسلام «فَأْتُوا بِسُورَةٍ» هم گفته است. پس خداوند، خود به نقد گفته هایی که منسوب به وی است، همت گماشته؛ چون قدرت و هژمونی خود را در کلام می داند؛ نه در گوینده یا حامل کلام.از استاد پرسیدم: شما چه چیز را مقدس می دانید؟گفت: بین چه چیزهایی؟ مثلن ایران؟ دین؟ انسان؟ جامعه؟ قدرت؟ اخلاق و...؟گفتم: بله!گفت: معنایی در میانه تمام این ها.خروجی جلسه این بود:به معنای ایرانی بپردازیم. معنایی که مترصد به وفاداری، نقد، مرزبندی، تطبیق، قانون مندی، اهتمام، التزام و انعطاف آن باشیم؛ بدون تقدسگرایی!باید به پای مردم عاشق بایستمروزی به رقص آوری ام، گرچه نیستمچون بی صفت ز شرم تماشا بمرده‌امتهمت زدند بر جسد من که زیستمبا داغ غصه‌ وطنم گریه شد غرورمیهن بهشت، گرچه در آتش بایستمپیداست از گلاب سرشکم که همچو گلچون مرده خنده کردم و بر خود گریستمهرگز ندید آینه این نیست بودنم...زیرا که اصل و عکس تویی، من که نیستمنقد شما لطف شماست</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 00:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک امیرکبیر؛ یک شعر؛ یک آواز؛ یک ویرگول؛ و بیشمار دوستانی چون شما</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-jf1uablsekm4-jf1uablsekm4</link>
                <description>میرزا تقی خان امیرکبیرغزل امیرکبیردیگر نیا کنار من این مرد، خاک شدگویی که زیر اشک های تو آری هلاک شدآن بلبلی که باز نوازش نمودی اشسیمرغ بود، گرچه ز غم سینه چاک شدگفتم که آبروی تو اینجا.... و گریه کردگفتی که مرد باش...! ولی او هلاک شدسر رشته داشت از غزل سنتی ولیبا خنده عاشق ملودی های راک شداز ناصرالدین شاه نفرتی داشت بی حساب...بهر امیر کبیر بسوی اراک شدبیمار خنده های تو شد، بیشتر بخند...قلبش ز شیشه بود که عشقِ کراک شد...دیدی معجزه می کرد، با نگاشدیوانه شد؛ بهانه یک انفکاک شد...غزل و آواز مهرتاش طالبیبیت آواز: حسین منزویآهنگ: مهرداد پازوکیشور و دشتیاگر از موسیقی و شعر لذت بردید، ازین دست پست‌ها بیشتر منتشر بشود!نقد شما لطف شماست</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 20:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فَرَسته اول! چرا فلسفه دیگر محبوب نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D9%81%D9%8E%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dswblrm8q3v6</link>
                <description>مقدمه:آنان که از تربیت سخت ژزوئیت ها نیز بهره برده اند؛ سری به کلیسای کاتولیک زدند و رادیکال ترین طرفداران اصلاحات نیویورکی را نیز تجربه کرده اند و شاید طلبه اول فرر مدرن اسکول شدند؛ احتمالن در کلیسای پرسبیتری واقع در خیابان چهاردهم؛ خیابان دوم نیویورک خطابه های تاریخ فلسفه را نیز نیوشیده اند و تاریخ تمدن را تورق کرده اند، همسفر ویل دورانت بوده اند.&quot;کاخهای فلسفی&quot; یا همان &quot;لذات فلسفه&quot; که ویل دورانت به آریل و دخترش اتل تقدیم کرده، تلاشی برای رسیدن به فلسفه ای متناسب و هماهنگ با زندگی عنوان نموده است. او از نقل قول و نکات ظریف نوابغ فاصله گرفته است به سبک زندگی فلسفی روی آورده است. ویل امروز را دوباره عصر سقراط یعنی انحلال زندگی اخلاقی می داند و عادات و عقاید اصیل را در بحبوحه زندگی عقلانی و حسابگر می داند. سست شدن اخلاقیات و فروپاشی خانواده و سقوط هنر در برابر بالا بردن علم در حکومت های سوسیالیستی و دموکراتیک را از عوارض مدرنیته ی شتاب زده و دریای متلاطم بدون لنگرگاه می داند. در این اثر ویل دورانت بجای بازی اسکولاستیکی، فلسفه را دورنمای کل و رسالت عقل را سیطره بر حیات و عبور از آشفتگی به وحدت می انگارد. او پاسخ پیلات را داده و حدود معرفت انسانی را ترسیم نموده است.به زعم او &quot;پختگی&quot; بسان وحدتی شفابخش برای روح است که از تفکر لاابلی پیشگیری می کند و در اعتراف ابتدایی کتاب، اذعان می کند که باید با همقطاران و حکومت ها ملایمتر و خوش رفتارتر باشد.William James Durant was an American historian and philosopher, best known for his eleven-volume work, The Story of Civilization, which contains and details the history of Eastern and Western civilizations. It was written in collaboration with his wife, Ariel Durant, and published between 1935 and 1975.جاذبه فلسفه/زوال فلسفهچرا فلسفه دیگر محبوب نیست؟دغدغه و حتا موضوع همیشگی انشاء ما از کودکی ین بود که علم بهتر است یا ثروت؟فرزندان فلسفه یا همان &quot;علم و ثروت&quot; مانند فرزندان لیرشاه با خشونت و سنگدلی پدرشان را بیرون رانده اند. نویسنده شهادت سقراط و 2 بار خطر جانی افلاطون و طرد پروتاگوراس از آتن و لرزش اسکندریه در برابر هیپاتیا را یادآوری نمود.رفاقت فروتنانه پاپ با اراسموس و پادشاهانی که ولتر را بیرون کردند یک روی سکه تاریخ است.از سویی کمک اسکندر بود که سقراط را دانشمندترین مرد تاریخ ساخت؛ دیونوسیوس و پسرش حکومت سیراکوز را به افلاطون پیشکش کردند. فرانسیس بیکن و پیشوایی انگلستان از سویی و شب های تغزل و فلسفه با فردریک بزرگ نیز روی داده بود. از سخنان آسپازیا تا طلاب سینه چاک حکمت آبلارد، همه گیر بودن فلسفه را نشان می داد که اکنون پیردختری کم رویی می نماید که در برجی مهجور کنج عزلت گزیده است و هرکسی از ظنّ خود یار او می شود و خورشیدی که روزی پرتو پر تلألو اش چه خواستگارانی داشت و چه دلبری ها می نمود، شرمسارانه در گوشه تاریک اذهان خاک می خورد.نگرش فلسفی کیهان شناخت، شد نجوم و زمین شناسی؛ فلسفه طبیعت شد زیست شناسی و فیزیک؛ علم النفس شد روانشناسی؛ و قلّه های سرد مابعد الطبیعه و معرفت شناسی و شناخت شناسی بسان مناقشاتی مغلق در سیاست و اجتماع و دولت رخ می نماید.امروز سخن گفتن و قلمفرسایی از فلسفه، دیوانگی ست و هماره می گویم: عالمی کو بهتر از دیوانگی/ بسکلد صد لنگر از دیوانگی!چرا که امروز مشتاقانه انتظار داریم ملکه علوم، چرخ را بر هم زند و درک مُدرِک مُدرَک را در بسترِ شناساییِ نگرانِ دانشمندان و متکلمان به از او یک اشاره ببینند و از ما به سر دویدن.دیوانه ام! از برق چشمان تو مستمحالا دکارت مسخره ثابت کند هستمشکّ طریقی دکارت که &quot;می اندیشم؛ پس هستم&quot; در ظاهر نمودی فلسفی دارد اما نتوانست ساختمانی استوار از علوم سازد و بیشتر امتیازی اشرافی میان مردم به همراه داشت و رویکرد منبعث از چنین نظریاتی، عمدتن به زیان فلسفه بود.چرا &quot;من می اندیشم پس هستم&quot; در نظر ویل دورانت نکوهیده بود؟من؟! یا منِ اندیشه گر، مجرد از ماده بود و نمی توانست نورون ها را به جنبش درآورد. لذا ماتریالسم و ایده آلیسم در ساحت &quot;توازی روح و جسم&quot;یا &quot;همسویی تن و روان&quot; پدید آمدند. آنها 2 کانسپ ذهن و مغز را جدا می دانستند و جسم و روح را از همدیگر متأثر نمی دانستند.ماتریالیست ها ادعا کردند اثر عمل &quot;ذهن&quot; بر بدن انکار ناپذیر است و به نظر ایده آلیست ها جسم مفهومی انتزاعی و ماده همان تصورات ما از جهان بیرون است.پس نزاعی با تلخند پیش آمد! من؟ اندیشه؟ هستن؟تمثیل پیل در تاریکی مولانا به ما آموخت که مفهوم اشیاء در محک درک حواس، وجود ذهنی پیدا می نماید.پیل اندر خانهٔ تاریک بودعرضه را آورده بودندش هنود/از برای دیدنش مردم بسیاندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی/دیدنش با چشم چون ممکن نبوداندر آن تاریکیش کف می‌بسود/آن یکی را کف به خرطوم اوفتادگفت همچون ناودانست این نهاد/آن یکی را دست بر گوشش رسیدآن برو چون بادبیزن شد پدید/آن یکی را کف چو بر پایش بسودگفت شکل پیل دیدم چون عمود/آن یکی بر پشت او بنهاد دستگفت خود این پیل چون تختی بدست/همچنین هر یک به جزوی که رسیدفهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید/از نظرگه گفتشان شد مختلفآن یکی دالش لقب داد این الف/در کف هر کس اگر شمعی بدیاختلاف از گفتشان بیرون شدی!ادامه دارد...نقد شما لطف شماست</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 17:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلوک عرفانی با پرسفن در جهان مردگان؛ طریقت الوزیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%81%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B3-srp71rsq93xq</link>
                <description>سکانس اولمنابغه سوئیسی یونگ سخن از وجدان همگانی یا به تعبیر دکتر سعید فاطمی، افکار عمومی در میان جوامع انسانی به میان می آورد. در رویکردی دیگر همه تجربیات، دردها، معانی، افتخارات و... در میان ملل مبیّن اندیشه ها و فلسفه هایی مشترک در عین اختلافات نگرشی و فرهنگی است.تلاشم بر اینست تا بدین مفهوم رهنمون گردیم که آیا به تعبیر دورکهیم، مرگ آرمانخواهانه نوعی خودکشی بالغانه است ولی همچنان مذموم؟یا شادمانی و رقص و جولان عاشقان ایران، مصداقی فراتر از کلام مُوتُوا قَبْلَ أنْ تَمُوتُوا هستند؟موارد مطرح شده از اساطیر یونان و رُم؛ تئوگنی؛ حضرت مولانا؛ حضرت حافظ؛ کتاب مقدس عهد جدید و... آورده شده است.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچرا اسرار الوزیس جذاب است؟در &quot;هرکول خشمناک&quot; اثر جاودان Euripides آمده است:پس از اینکه هرکول  سربرCerbere سگ 3 سر هادس و نگهبان وحشتناک دروازه جهنم را به دستور پدرش زئوس به زمین می آورد، زئوس میپرسد:هرکول! آیا تو به راستی به دنیای ارواح گام نهادی؟ چگونه مرز میان زندگان و مردگان هم نتوانست جلویت را بگیرد؟هرکول: بله؛ به آنجا گام نهادم و دیو سه سر را با خود به جهان هستی بازگرداندم.زئوس: با نیرنگ و افسون بر او غلبه کردی یا به جنگ و ستیز پرداختی؟هرکول: نبردی طولانی و بدون اسلحه داشتم ولی آنقدر گلویش را فشردم که ناچار به تسلیم گردید و قبول کرد از دروازه جهنم عبور کند و مرا تا جهان بالا همراهی کند.زئوس: چگونه چنین جرئت و قدرتی در خویشتن یافتی؟هرکول: چون به اسرار و طریقت الوزیس آشنایی داشتم، پس نیرویی در من بوجود آمد که مرا پیروز ساخت.زئوس: هر زمان انبوه رنج، تو را به زمان زد، آنگاه دوباره بلند شو. حتا خدایان هم به انسانی که دوباره برخیزد احترام می گذارند.دیباچه:اساطیر یونان و خدایان المپ، (بهیچوجه) افسانه(Legend) و میتولوژی(Myth) هستندد. بسیاری از آیین ها و مراسمات دینی و حتا عرفانی کشورهای مختلف از جمله ایران ، ریشه در آموزه ها و تفکرات و تصورات المپی دارد.خدایان المپیپیشتر اشاره ای به تعبیر مرد شهیر فلسفه نیچه، از خدایان المپ، داشتم که گفته بود:آیین ها و تصورات یونان پیش از میلاد، ریشه در پرورش مبدأ وحدانی الوهیت به عنوان قدرت مطلق و پرستش آن دارد.جذابیت این جمله، با نگاه وحدانیت مولانا دو چندان گردید:عقل جزوی عشق را منکر بود/ گرچه بنماید که صاحب سر بودیا آنجا که فرمودند:حلق ببریده خورد شربت ولی/حلق از لا رسته مرده در بلی؛و اسطوره پردازان، بسیار از وحدت خدایان المپ داستانها سروده اند و روایت امروز جهان مردگان و طریقت الوزیس.بازیگران این پیس  زئوس،  دمتر،  پرسفن،  هادس،  هرکول،  نمف ها، از 50  زیبارویان نرئید یعنی  آرتوز و  تتیس،  آسکالاف،  سلئوس و همسرش  متانیر و دخترانشان یعنی  کالیدیکه،  کلئیزیدیکه،  دمو و  کالیروئه،  ایامبه شوخ طبع،  خورشید و زیبایان و نور صفتان و تیره دلان مختلفی بودند. دمتر خداوندگار کشاورزی و حاصلخیزیدمتر الهه کشاورزی و خرمن است و دختر کرونوس و رئا؛ یعنی خواهر زئوس. و با وی ازدواج می کنداز ازدواج زئوس و دمتر، پرسفُن زاده می شود. با اصرار هادس(عموی پرسفن)، زئوس در ربودن پرسفن به دست برادرش همکاری می کند و پرسفن را به عالم ارواح برده و او ملکه جهنم می شود. زمانی که هادس، پرسفن را ربود، او با عده ای از نمف ها در جلگه Enna مشغول چیدن گلها بود.اکنون پرسفن در جهان زیرین همسر هادس شده و چند حبه انار نیز در دنیای مردگان نوش جان کرده است. آسکالاف که در حضور دمتر، این موضوع را شهادت می دهد نیز با نفرین زئوس به جغد تبدیل شد.قهر دمتر از المپو این تازه شروع حادثه بود.دمتر، بدلیل ناراحتی از ربوده شدن دختر دلبندش، از المپ قهر کرده بود آنهمه زیبایی چهره و طراوت خدایی خود را، به پیرزنی خسته و خاک آلود تغییر داده و سر به شهر غیرجاودانان می گذارد؛ یعنی شهر الوزیس.در این میان هر چه بیشتر بدنبال دخترش می گشت، کمتر می یافت؛ تا جایی که علامت الهه بودن را سر باز کرد و موهای بلندش را به باد سپرد و حجابی سیاه به علامت عزاداری بر چهره انداخت.دمتر با ناامیدی روی به آسمان گفت:ای خورشید! لااقل تو پاسخ مرا بده! دختری که من به جهان آوردم، گل زیبا و بی مانندی است... آیا او توسط جاودانها دزدیده شده یا انسانها؟ چه کسی به زور او را ربوده؟ خورشید که جز حقیقت نمی توانست بگوید و لابه دمتر دلش را آزرده بود، حقیقت را آشکار کرد و اندوه الهه المپی چند برابر شد.پس دمتر قدم به الوزیس گذاشت و نخست نزدیک چاهی رفت که دختران جوان شهر برای بردن آب آنجا می آمدند.دختران پادشاه الوزیس، با تعجب پیرزن را دیدند که کنار چاه نشسته و از او پرسیدند کیست؟دمتر داستانهایی دروغین برایشان تعریف کرد که پیرزنی هستم که دزدان دریایی از ناحیه کرتCrete مرا به شمال آتیکAttique برده اند و الان گم شدم و یاری می خواهم.آمیزش دمتر با پوزئیدونکالیدیکه مودبانه گفت: ما در برابر تقدیر و اراده خدایان تسلیمیم زیرا آنان از ما نیرومند تر هستند.دختران سلئوس(پادشاه الوزیس) و ملکه متانیر به همراه دمتر وارد خانه شدند و هنگام ورود آنها حادثه ای غیرمنتظره رخ داد. نور درخشانی از چهره دمتر در تمام خانه پخش شد که چشم حاضران را به زحمت انداخت. سلئوس و همسرش متانیر به دمتر میگویند پس از سالها به لطف خدایان، صاحب پسری شدند که به دایه نیاز دارد و از دمتر خواستند اکنون دایه او باش.دمتر تا زمانیکه ملکه و پادشاه ننشسته اند، نمی نشیند و رفتار با وقار وی، در دل شاه و ملکه تکریم و احترام ویژه ای بوجود آورد.ایامبه مستخدم خانه برای دمتر فرش سفیدی از پشم گوسفند مهیا کرده و با طنازی و شوخی الهه محزون را به خنده می اندازد. حتا همین خنده کوتاه دمتر نیز اکنون بخشی از مراسمات طریقت الوزیس گردیده است.جای دیگری نیز از طنازی ایامبه خواهم گفت.پس از مدتی زندگی دمتر در الوزیس، درد فراق دخترش بر او چیره گشته و نفرین وی تمام گیاهان را خشک می کند.قحطی سراسر زمین را فرا گرفته و الهگان آسمان و مردمان زمین برای بازگرداندن حاصلخیزی، به درگاه دمتر می آیند.در کتاب خدایان یونان(Les Dieux de la Grece اثر مئوتیس) سخنان جالب و طنز کلام ایامبه اینگونه است که خوشه های خشک شده غلات را به او نشان داده و می گوید:(اینها غذای گوسفندان است که خشک شده و الهه ای آسمانی هرگز چنین رنجی به حیوانات نمی دهد. اینها مائده بهشتی نیستند... و تو ای الهه المپ گوش کن آنچه مردم آتیک از تو میخواهند.من زنی دهاتی و ساده لوح بیش نیستم که جز وراجی کاری نمی دانم. اما از تو می خواهم حاصلخیزی را بار دیگر به زمین باز گردانی)با مزاح های ایامبه، دمتر به خنده می افتد و (این رسوم و خندیدن و خندانیدن برای تسکین آلام بشری، در دین مسیحیت نیز جزو ضروریات زندگی شناخته شده است)با خنده دمتر، متانیر جامی شراب به وی ارزانی داشت اما دمتر به دلایل مذهبی آنرا ننوشیده و بر خاک میریزد که حافظ نیز فرمود: اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک!لذا بجای شراب دمتر نوشیدنی مقدس خاص الوزیس را یعنی کی کئونKykeon که مخلوطی از آرد گندم و آب و پونه است را طلب می نماید و اکنون که هویت دمتر فاش شده، به پاس حسن نیت خانواده پادشاه و مردم الوزیس، دمتر اسرار و سنت های الوزیس را به مردم شهر پیشکش می نماید و چهره واقعی خود را عیان می کند. پیری و خمودگی و حجاب سیاه از چهره اش رخت بر بسته و تاریکی شب در برابر قدرت نور و وجاهت الهه المپ، شکست می خورد.موهای طلایی اش بر شانه ریخته و قدرت آسمانی اش متجلی می گردد.(داستان لو رفتن جاودانه بودن دمتر و ماجرای دموفن در آتش خود از جذابترین داستانها اساطیر است؛ به شرط حیات خواهم نوشت)در این میان زئوس خدایان را یکی پس از دیگری برای وساطت پیش دمتر می فرستد ولی دمتر اعلام می کند هرگز به المپ باز نخواهم گشت و تا دخترم پرسفن را نبینم، اجازه نخواهم داد گیاهان و نباتات از خاک برآیند.با این اوضاع، زئوس ناچار پسرش هرمس را عازم دنیای ارواح می نماید و به هادس التیماتوم بازگشت پرسفن را می دهد.باید اضافه کنم که هادس خدای دنیای ارواح، بسیار قسی القلب و در اعماق جهنم بود. نقطه مقابل دوزخ را شانزلیزهChamps Elysees یا بهشت ارواح پاک می دانند.وقتی پیام زئوس به هادس رسید، هادس در مقابل امر صریح خدای خدایان مقاومت نکرد و با لبخندی تلخ بر سیمای وحشتناکش، به همسرش(پرسفن) گفت:برو و به مادرت ملحق شو تا قلبت روشنی تازه باز گیرد و سینه ات از اندوه پاک شود.پرسفن که روزی با نیرنگ هادس بوسیله گل نرگس وارد دنیای مردگان شده بود، با نیرنگ دوباره هادس در لحظات بازگشت به زمین، چند حبه انار می خورد و داستانی شبیه آدم و حوا اتفاق می افتد. هرمس پرسفن را به ارابه ای سوار می کند که هادس با دست خودش اسب های آن را میبندد.اسبان به پرواز درآمده و کوهها و دشتها و دریاها را پشت سر گذاشته و ابرهای جهنی را شکافته تا بلخره در مقابل معبد دمتر در الوزیس متوقف می گردد.عشق مادرانه دمتر او را آگاه می نماید که همزمان با درآغوش گرفتن دخترش، بدون مقدمه می پرسد: ( دخترم! امیدوارم در دنیای ارواح چیزی نخورده باشی و بتوانی جاودانه نزد من و پدرت زئوس زندگی ابدی داشته باشی؛ وگرنه حداقل یک سوم سال باید در دنیای مردگان بسر بری و دو سوم سال کنار ما)اما پرسفن از بی احتیاطی خود و خوردن انار شرمسار بود و کمی دروغ به حقیقت اصلی افزود و گفت: مجبورم کرده اند چند حبه انار بخورم...اکنون که پرسفن بازگشته، رئا(همسر کرونوس و مادر دمتر و زئوس) سخنانی برای وساطت و حل خشکسالی خطاب به دمتر به زبان می آورد:(دخترم بیا و در دیار جاودانان مقام خود را احراز کن؛ اطمینان داشته باش و علیه پسر کرونوس اینگونه کینه ورزی و لجاجت مکن! بگذار گیاهان و نباتات و غلات رشد کنند تا زندگی دوباره به انسانها هدیه شود!)دمتر که پیام را پذیرفت، ناگهان صحاری و مزارع را سبزی گل ها و ریحان و گیاهان در بر گرفت و این سرسبزی شروع رسوم و آداب مذهبی الوزیس گردید.راز طریقت الوزیس پیوند عشق، مرگ، روح، سعادتمندی، پیروزی عشق بر جهنم، رویش و زایش و برکت، و در نهایت دوستی دنیای زندگان و روح مردگان است.در طریقت الوزیس پرسفن زیبا و دلفریب،(ملکه دنیای ارواح) به روح خوبان تسکین می دهد که مرگ هرگز برای انسانهای شریف دردناک و ترس آلود نیست و بلکه پیوند با جاودانگی مطلق است؛ و کیفر و تاریکی و عذاب ورود به دنیای مردگانی خواهد بود که ظلمت در قلبشان آنها را بسوی ترس و عذاب جاودان سوق می دهد.این دلیل شادی بازماندگانی است که رو به نور می روند؛و غم سیاه بختان هم که نگویم!گدایان بهر ِ روزی طفل خود را کور می‌خواهند/طبیبان جملگی خلق را رنجور می‌خواهند/گمانم مرده‌شویان راضی‌ا‌ند بـر مُردن مردم/بنازم مطربان، کاین خلق را مسرور می‌خواهنداین شعر منسوب به شیخ بهایی در ستایش شاد زیستن، بسیار به دلم نشست.نقد شما، لطف شماست</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 21:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توتم قبیله ما (7 گام عملی برای بهبود نویسندگی با مثال)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%A7-7-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qro6plih20ok-qro6plih20ok</link>
                <description>دیباچهبارها دانشجویان، اساتید، همکاران و بسیاری از دوستان جان، پرسیده‌اند که چگونه راحت بنویسیم؟بنظر حقیر، آنان که نگارش و قلم شیوا شان، جان دارد و ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ را نوشیده‌اند، عِرق خاصی به قلم دارند.آنها نه فقط برای دُرّ افشانی و خوانندگان شان که برای التیام درد و تنویر فکری راهگشا می‌نویسند!قلم، خود، دست‌شان را می‌گیرد و می‌برد و به خود که آیند، می‌بینند چه سفری را آغاز نموده و چه جان‌های پاکی همسفرشان شده‌اند و در سفر عشق چنان گم شوند، کز نظر هر دو جهان گم شوند.سوگند ارباب قلم، با همان رشحه خون سیاهی ضمانت می‌شود که از حلقوم قلم شان جز به نیک خواهی و مهر نچکد. قلم آنها استوانه برج و باروی حیات‌شان است و اغلب به نام‌جویی از قلم بالا نمی‌روند و حلاج‌وار خویش را به دار قلم می‌آویزند! حال چه فرقی می‌کند شبلی، کلوخی به سمتشان بیافکند یا در حکم ارتدادشان جُنید شک کند؟ایشان انأالحق گویان در میانه میدان در خون قلم می‌رقصند و حلاج وشانند که از دار دهر نگریزند.داغ و درد دلشان را با هرکس نمی‌گویند چه حرف‌ها دارند برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی‌گویند و سخن‌ها باشد از دست تو بر دلشان که نگویند و حرف‌هایی دارند که هرگز‌ سر‌ به ابتذال گفتن فرود نمی‌آورند. حرف‌های شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند و سرمایه ماورایی رب النوع کلام، به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد، حرف‌هایی بی‌تاب و جان افروز، که هم‌چون زبانه‌های بی‌قرار آتش‌اند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند؛ کلماتی که پاره‌های خویشتن خویششان هستند. این سخنان هماره در جستجوی مخاطب خویش اند، اگر یافتند، یافته می‌شوند و با مشاطه وجدان او در می آمیزند.. و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند... و اگر او را گم کردند، روح را از درون به‌ آتش می‌کشند و دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب بر می‌افروزند. سحر حلالم سحَری قوت شد / نَسخ کن نُسخه هاروت شداما گام به گام تا نوشتنمسیر اجرایی نویسندگی، در 7 گام بدین طریق متجلی می گردد:۱. لحظه نوشتن که هستم؟ و حس آن لحظه چیست؟ امیدوار، خوشحال، عصبانی، بی حوصله، متفکر و...؟1) امروز که ساعت ... بیدار شدم، صدای آلارم رو قطع کردم و چارزانو کنار تخت نشستم...2) با صدای میومیوی گربه توی حیاط روز من شروع شد؛ یادتان هست قدیم خروس‌ها سر صبح... و امروز گربه خانه ما مش رجب...3) اس ام اس واریز روزمو ساخت. بعد از مدتها شرکت... مطالباتم رو وصول کرد...4) گندش بزنن؛ لیوان چای ریخت روی لپ تاپ ام و مونده بودم چجوری پروژه رو برسونم به مشتریم؟ این لوگو رو به خواست علی چند بار اتوود زدم. علی مدیر تبلیغات...و...۲. تیتر، Title جذاب و پر مخاطب(غیر زرد)1) سربازی که روی برجک.../ پیش فنگ و...2) بلخره واریز کرد3) فقط مادرم نمیدونست4) طراحی با لپ تاپ خیسو...۳. مقدمه1)من آنا هستم. ۵ ساله باریستای کافه لمیزم. اگر از قهوه‌های ما خاطره دارین ، احتمالن منو می‌شناسید...2) با صدای گروهبان از خواب پریدم. سینا چرا هنوز تختتو آنکادر نکردی؟ حواسم جمع شد. بله. یادم اومد اینجا پادگان 05 کرمان، گروهان فجر بود و هنوز ۱۸ روز تا پایان آموزشی مونده.3) شرکت علی اینا معمولن پروژه‌های outsource به ما میدادن. عاشق لوگو موشن و طراحی لوگو ...4) مترو شلوغ‌تر از همیشه بود و من دیرم شده بود.۴. محتوا همراه مقدمه خودش می‌جوشد۱.۴) خاطره۲.۴) روایت اتفاق جالب۳.۴) شعر۴.۴) داستان با پیام اخلاقی، انسانی، عرفانی، ادبی، هنری، شغلی، آموزشی، اقتصادی، مدیریتی، فرهنگی و...۵.۴) تحلیل یک موضوع مهم اجتماعی مبتلابه جامعه۶.۴) راه اندازی یک کنش یا کمپین با CTA مطلوب۷.۴) راهبری فکریو...۵. مخاطب قرار است چه بُعدی از برندشخصی شما کشف کند؟۱.۵) دانشمند۲.۵) پر طمطراق و متکلف۳.۵) خلاق۴.۵) هنرمند۵.۵) عاشق ( ایران، پارتنر، خانواده، حیوانات و...)۶.۵) عملگرا و راهنما۷.۵) معلم دلسوز۸.۵) صمیمیو...۶. پایان بندیجان کلام شما در پایان بندی شما حک می‌شود. انگار مخاطب سوار خودروی شما شده و همسفر شماست و اکنون یا برای ناهار پیاده شدید و قرار است این سفر ادامه پیدا کند، یا به مقصد رسیده اید!حالا رستوران بین راهی، ویلا، هتل و... کجاست؟ و پس از آن قرار است کجا بروید؟ باهم خواهید رفت یا جدا خواهید شد؟تصمیم با توست.۷. امضاء شما چیست؟این موضوع وحی مُنزل هر نوشته ای نیست. اما اگر به فکر Personal Brand هستید، یک جمله برای امضای متون خود داشته باشید.یادمان باشدپرده سازی که سخن پروری‌ستپرتویی از سایه پیغمبری‌ستو حرمت کلمه بالاست.امضای مهرتاش:نقد شما، لطف شماست!</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 20:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا کسی رو کشتی؟ نه! ولی یکبار با احساسات یه زن بازی کردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-k1xeulfgbazr</link>
                <description>پست به آنهایی که رهایشان کردم: یک مرد خوب! رو دیدم و دستمریزاد ایزا.از در خویش خدا را به بهشتم نفرست / که سر کوی تو از کون و مکان ما را بسپذیرفتن، رها کردن، عبور کردن و گذشتن شاید سخت ترین کاریست که عاشقی می تواند در مواجهه با عشق خود انجام دهد.اشکان ات سالهای سال در عشقبازی اش هر چه کرد جز رها کردن؛ و وفاداری، صداقت، مردانگی، حمایت، عشق، توجه، امیدبخشی و تعهد و ماندن را انتخاب کرد، حالا رها شده است و همدگر را ندارید.منطقن حق با اوست و واقعن حق با تو.او زیادی خوب بود و تو شاید زیادی نگران!اشکان مصداق این بیت هست : اهل دردم  می شناسم درد را/دیده ام شب گریه های مرد را...وایزابل عزیز! تو مسئول  این کار: روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید/حالیا چشم جهانی نگران اشکان و توست...اشکان هرگز چیزی برای نداشتن نداشت، جز تو! و با تو انگیخت و برانگیخت و از خاکستر برخاست. شاید هر کسی داستان را از تو بشنود، محاکمه ات کند؛ دلش برایت بسوزد؛ سرزنش ات کند! حتا خودت. اشکان لحظه به لحظه تو را زندگی کرد و دوید و دوید و دوید؛ آن هم زمانی که تو روی دوشش بودی و به نفسهای تو بر گردنش خو گرفته بود.روزهایی را می بینم که برای ستایش زیبایی ات، مقابل آینه ایستاده ای و چشمانت را می بندی و تصور آغوش اشکان را داری. رژ لب جدیدت، منتظر تعریف اشکان است که: &quot;چه رژ قشنگی زدی ایزا! باید سفیر برند این رژ می شدی!&quot;و انقدر از صمیم قلب و با اطمینان می گفت که الان حتا رژت هم دلتنگش است. اشکان می رود؛ بخشی از قلب و روح و مژه های بلندش و مردمک چشمش که موقع دیدنت گشاد می شد، پیش تو جا ماند.حتا رفتن تو هم سیاست بیرحمانه اشکان است. خواست تو بروی و تو برنده باشی ؛ اما در فرار کردن از خود، و جاخالی دادن از هم، هر دو باختید.بله! موضوع اشعار اشکان دیگری می شود! به نام دیگری آواز می خواند! با دیگری مغازله می کند و معاشقه های طولانی اش با هرکسی است جز تو!یکبار تمامیت خواه و دیکتاتور باش و به اشکان سیلی بزن!بگو گوه می خوری نباشی! من نمیخواهم برایم بمیری؛ باید باشی و عاشقتر از قبل برایم زندگی کنی! تا برایت نفس بکشم.اگر کنار اشکان، راحت‌تر نفس می‌کشیدی، یک روز بارانی برگرد که وقتی در آغوشش هستی، اشکهای اشکان را نبینی!او باز عاشق تر می شود و روزی حتا این پست را رها کردنش را خودت به او نشان میدهی و می خندید.شاید او پا روی دل گذارد و با دیگری عاشقانه از تو عبور کند؛ ولی ساحل سن‌سیکست محل تدفین اش خواهد بود!دیر می‌شود اگر نشده باشد! اشکانِ تو، مرد ممکن کردنِ ناممکن هاست!یکبار بخودت نه! که به خودتان بیاندیش!حیف باشد که اشکانیان منقرض شوند.این اعجاز مولانا تقدیم به هر دو تان! هر چه بادا باد...همه را بیازمودم زِ تو خوش تَرَم نَیامَدچو فرو شُدم به دریا چو تو گوهرم نَیامَدسَرِ خُنْب‌ها گُشادم زِ هزار خُم چَشیدمچو شرابِ سَرکَشِ تو به لب و سَرَم نَیامَدچه عَجَب که در دلِ من گُل و یاسَمَن بِخَندد؟که سَمَن بَریْ لَطیفی چو تو در بَرَم نَیامَدزِ پِی­اَت مُرادِ خود را دو سه روز تَرک کردمچه مُراد مانْد زان پَس که مُیَسَّرَم نَیامَد؟دو سه روز شاهی­اَت را چو شُدم غُلام و چاکربه جهان نَمانْد شاهی که چو چاکرم نَیامَدخِرَدم بِگُفت بَر پَر زِ مُسافرانِ گَردونچه شِکَسته پا نِشینی که مُسافرم نَیامَد؟چو پَرید سویِ بامَت زِ تَنَم کبوترِ دلبه فَغان شُدم چو بُلبُل که کبوترم نَیامَدچو پیِ کبوترِ دلْ به هوا شُدم چو بازانچه هُمایْ مانْد و عَنْقا که بَرابَرم نَیامَد؟بُرو ای تَنِ پَریشان تو و آن دلِ پشیمانکه زِ هر دو تا نَرَستَم دلِ دیگرم نَیامَدخود دانید...</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 13:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نامه چهارم تا چت روم &quot;کفش سقراط&quot;(با حضور هگل و مارکس)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D9%85-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%B3%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%87%DA%AF%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3-xstoewy3claa</link>
                <description>درود بیکران سقراط بزرگ!-Γειά σουSocrates was an ancient Greek philosopher from Classical Athens, perhaps the first Western moral philosopher, and a major inspiration on his student Plato, who largely founded the tradition of Western philosophy.سقراط عزیز لطفن برای راحتی گفتگو از Translator استفاده کن. اینجا همه چیز فیلتر هست و بسیار سخت امکان ترجمه دارم. اما در آسمان المپ مترجمین زیادند.باشه مهرتاش گرامی. سوالاتت رو بپرس.راستی مدل رسم الخط ات در نوشتن لطفاً و مثلاً و... متفاوته. چرا اینطور می نویسی؟ دلیل چیست؟راستش سقراط عزیز دوست دارم &quot;پای کلماتم روی زمین باشه؛ مثلاً در هواست. مثلن رو ترجیح میدم&quot;- نگاه جالبی بود مهرتاش جان. فقط بدان که حدود 30 دقیقه زمان داریم و ترجمان فارسی گفته هایم هم حدود 10 دقیقه میشه. پس عملاً 20 دقیقه زمان داریم. شروع کن.سقراط جان با هم چند قرار بگذاریم: تو از اوضاع تاریخی بخصوص 100 سال اخیر کشور من &quot;ایران&quot; باخبری/ بی طرفانه و منطقی و دیالکتیکی و سوفیسطی بحث خواهیم کرد/ تعصب و تقدس افکار و متون رو با شیوه نقادانه بررسی کنیم.تا یادم نرفته بگم که میانه بحث، هگل و مارکس هم آنلاین میشن. سوالی داری؟-مهرتاش عزیز خوشحالم چارچوب ها رو مشخص کردی. نکته اول اینه که دلیل من در راستای روشنگری جامعه از 400 و خرده ای سال پیش از میلاد مسیح، مشخص بود. اما دلیل تو چیه؟ در نامه اول، خودت گفتی افلاطون انتهای این راه رو مشخص کرده. واقعاً! (باشه منم مثل تو می نویسم!) واقعن! بحث سنگین و پیچیده ایه. شاید در همین چت روم &quot;کفش سقراط&quot; 10 نفر نخونندش! این رو مطمئنم که برای عرضه خودت نمی نویسی و عاشق میهن و مردم ات هستی. منم عاشق آتن و آتنیان بودم. حتا با جام شوکران شون. راستی اسم گروه چرا &quot;کفش سقراط&quot; هست؟خودت پاسخ دادی سقراط عزیز. 1 نفر هم بخونه، چندان تفاوتی نداره؛ مهم مباحثه با تو و میهمانان هست جهت اثبات نادانی ام به همه. اسم گروه رو گذاشتم &quot;کفش سقراط&quot; تا اثبات نادانی ام رو بکنم؛ کاری که 450 سال قبل مسیح تو کردی و من هم پا در کفش تو می کنم.-آفرین! خلاقانه بود. امیدوارم در هماوردگاه بحث هم نفس کم نیاریم. پرسش اصلی این بود: &quot;چرا تقدس گرایی، هماره بعنوان نیاز فطری انسان قلمداد شده است که ناگزیر به پناهگاهی ماورایی در مواجهه با مشکلات زندگی اش است؟&quot; تو برداشت خودت رو از تقدس بگو؟برای من تقدس یا Sanctification یعنی چیزی که معنایی منزه و پاک در بر داره. مادی یا معنوی بودنش براساس نگرش هر کس متفاوت و شخصیه.-پس مهرتاش تو انسان رو معیار تشخیص تقدس امری می دونی. درسته؟!من تفکر و نگرش فرد رو ملحم از معنایی می دونم که در اثر تاریخ، ایدئولوژی، فرهنگ، هنر و... برای جامعه و افراد ترسیم شده.معنای قدسی جمعی؛ معنای قدسی فردی. و فرد بعنوان سلولی از پیکره جامعه معنای قدسی جمعی داره؛ و تقدس فردی اش در بستر و چارچوب معنای قدسی جمعی هست.بذار یک پرسش داشته باشم. اگر در شهری زندگی کنی که تجاوز به کودکان پذیرفته شده باشه، آیا تو حاضری فرزندت رو در اختیار افراد اون جامعه بگذاری؟!اگر با این معنا موافقت داشتم و در جامعه نشو و نما کرده باشم، و خودم اشتهار به این عمل داشته باشم یا حتا پذیرفته باشمش، شبیه Deep Learning در هوش مصنوعی، احتمالن به مرور باهاش کنار اومدم.اما اگر اولین تجاوز رو که دیدم، یا متن قانون اون شهر رو که خوندم، وارد اون جامعه نشده باشم، خیر.-آیا دانش به تجاوز، مستلزم پذیرش یا آموختن اون هست؟ یک مثال بزن!سقراط عزیزم! اگر فردی از عشقش خیانت ببینه و تا مرز خودکشی پیش بره، رفتارش بعد از اون اتفاق چه خواهد بود؟ یا او هم شروع به خیانت می کنه؛ یا با خودش میگه من دردی که کشیدم رو به دیگری تحمیل نمی کنم و نمی چشانم. و معنای خودش رو با اون اتفاق باز تعریف یا تثبیت می کنه: خائن یا وفادار!-مثال خوبی بود. تو در جامعه خائن یا وفاداری زندگی می کنی؟بنظرم الان وفادارتر از قبل! بدلیل معنای قدسی جمعی.-دلیلی برای حرفت بگو؟ببین من سالها عدم همدلی، عدم وفاداری، عدم صداقت، عدم تلاش و نبودن خیلی مقدسات رو علیرغم مقدس مآبی حاکمین و مردم دیدم. گفتم &quot;عدم&quot; به دلیل اینکه &quot;تاریکی یعنی نبود نور&quot;. اما درد جمعی این سالهای اخیر گویی چون اکسیر، مس جامعه رو به طلا داره تبدیل می کنه و معنای جمعی جدیدی به جامعه داده.مهرتاش! بنظرت بزرگترین چالش هر جامعه چی می تونه باشه؟!مصلحت اندیشی برای خود! سقراط جان در کتاب فلسفه شرّ (آیشمن در اورشلیم) هانا آرنت از قول آیشمن مینویسه: آیشمن گفت من هیچ خصومتی با یهودیان نداشتم. من فقط کارمو درست انجام دادم. بله سقراط جان! اون مصلحت خودش رو به مصلحت بشری ترجیح داد.-مهرتاش نازنین! اگر درست فهمیده باشم تو خیلی اهل مصلحت اندیشی نیستی! آیا تصور نمیکنی این دیدگاه برای امثال تو دردسر یا طرد اجتماعی به همراه بیاره و جامعه نپذیره؟! نتیجه جام شوکران برای هرکسی به نوعی هست.بله سقراط حکیم. ولی یک سوزن به خود و یک جوالدوز به دیگران بزن:) امثال تو خیلی ارزشمندین و حک شده در تاریخ! ما عادت داریم به کسانی بگیم تو که بقیه فقط بهشون میگفتن: شما! بنظرم آپولوژی تو درس پرورش اجتماعی می تونه باشه. دم افلاطون گرم که شروعش با این فصل بود. راستی سقراط چرا نتونستی روی کریتون رو زمین بندازی؟! البته کامل میدونم ولی برخی میگن حماقته! برخی میگن خودکشی بوده! برخی میگن حضورت در زندان و پذیرش اون بیدادگاه آتن، خیانت به جامعه بود و خودت رو از اونها دریغ کردی! چه پاسخی بهشون میدی؟!مهرتاش اگر من هم مصلحت اندیش بودم، الان در مظان اتهام و سرزنش تو قرار می گرفتم. درسته؟!دقیقن. و همین حس مشترک و عدم مصلحت اندیشی خویش، تا حد قابل توجهی معنای جامعه من شده. دور نشم از بحث! اگر 3 شقّ مصلحت شخصی/مصلحت جامعه و مصلحت جهانی رو در نظر بگیریم، تقدس معنایی(هنوز وارد معنای تقدس نشدم) رو هم به همین منوال Segmentation می کنم. اما معیار آن معنای مقدس با پیشینه هاییه که قبلن گفتم. بعد می پرازیم به Target معنای مقدس هر دسته؛ و Positioning و جایگاه معنای مقدس برای هر دسته.مهرتاش! دروغ/ تظاهر و ریا/ خودبینی/حسادت/غرور و صفاتی که مایه افتخار نیست، یا حامل معنای مقدسی نیست رو در ذهن داشته باش؛ حالا شجاعت/عشق/صداقت/تواضع/احترام/انصاف/پیگیری و صفاتی که مایه افتخار هستند رو هم تصور کن. به نگاه تو کدامیک مصلحت اندیشانه است؟هر 2توضیح بده.دروغ یا کتمان حقیقت، بر پایه مصلحت شخصی منطبق با مصلحت جامعه سیاست نام داره که در تئوری فلسفه قابلیت سیاسی ابعاد گوناگونی را گفتند.در عرفان ایرانی، غرور درویش در مقابل توانگر، خود فضیلتی ستودنی است.باز در عرفان خودبینی، و جمع گریزی و تنهایی و خلوت بسیار توصیه شده. مثلن دوست نازنین جفتمون، حضرت مولانا و عطار و ... بسیار در مدح تنهایی و به خود توجه داشتن، نوشته اند.حسادت و ... هم همچنین.این صفات ظاهرن مذموم!اما صفات ظاهر مثبت!=»گاهی شجاعت با دوگانه دیوانگی و غیر منطقی بودن، اشتباه می شود.صدق و معصومیت با ساده لوحی هم دو روی سکه اند.تواضع و بی مرزی!عشق و دوست داشتن و حمایت بیش از حدّ و ایجاد خودشیفتگی در خود یا دیگران.انصاف و .. هم همچنین.تلفیق و یکپارچگی صفات مذموم و صفات ممدوح می شه معنای شخصی نشأت گرفته از معنایی که در اثر تاریخ، ایدئولوژی، فرهنگ، هنر و...برای افراد جامعه در طول کودکی تا زمان امکان اتخاذ تصمیم، شکل گرفته.تقدس معنایی مثل عشق آیا برای چشم زیبای معشوق هست؟نه!برای قد بلند و موی افشان و جایگاه اجتماعی و درآمد و تحصیلات و... هست؟نه!اگر کسی عاشق مرد قد بلند بشه، خب من 190 هستم. پس اگر 195 دید، عاشق اون میشه؟قطعن نه!اگر از معشوق خوش قیافه تر، پولدار یا مدرک تحصیلی و جایگاه اجتماعی بالاتری داشت، عاشق رهاش می کنه و میره سراغ دیگری؟قطعن نه!خیانت میکنه؟!انسانیت میگه نه!سرزنشش میکنه؟!اگر احترام و عشق حاکم باشه، نه!اگر یکی درد داشته باشه؟رهاش نمیکنه. مرهم دردهاش میشهاگر واقعن عاشق هم باشند، به هم زمان میدن برای ساختن! درسته؟!معمولن و منطقن بله.در تک معیارهایی مثل تحصیلات و زیبایی و قد و اوضاع مالی و ... تک به تک بالاتر از هرکسی هست.درسته! تجزیه افراد قابل قیاس و شاخص بندی هست.اما سقراط عشق از ترکیب ناشی میشه.پسر یا دختر عاشق میشه با جمع ابعاد.مثلن سقراط با ترکیب همین دانش+ظاهر+صدا+ هنر+ ... برای همسرش جذابه.آدمها با جمیع جهات معنای رابطه رو ترسیم میکنند. چه رابطه عاشقانه! چه رابطه کاری! چه رابطه اجتماعی! چه رابطه سیاسی و...مهرتاش منو یاد مناظره با پروتاگوراس انداختی.برام تعریف میکنی سقراط. انرژی کلام و همصحبتی با تو رو دوست دارم!در روزگاران گذشته زمان آفرینش جانداران از خاک و آب و آتش و عناصر دیگر، پرومته‌اوس و اپی‌مته‌اوس رو مأمور تقسیم نیروهای جانوران کردند. اپی‌مته‌اوس به پرومته‌اوس گفت: من نیروها رو تقسیم می‌کنم؛ بعدن تو بیا و بازرسی کن!پس اپی‌مته‌اوس به یک جانور سرعت بخشید؛ به یکی وسایل دفاع؛ به یکی چنگال و منقار؛ به یکی توانایی پرواز؛ به یکی قابلیت شنا در دریا؛ به یکی پوست ضخیم؛ به یکی قابلیت خوردن میوه‌های سخت؛ به یکی قابلیت خوردن جانوران دیگر؛ به یکی جثه بزرگ؛ به یکی چشم‌های تیزبین و...اما اپی‌مته‌اوس یک غفلت بزرگ کرده بود! چون همه توانایی ها رو به جانوران داده بود، لذا بشر در برابر قابلیت‌های جانوران دیگه، سلاح خاصی نداشت!پس پرومته‌اوس هنرهای خدایان المپ آتنا و هفایستوس (دانش و صنعتگری) رو دزدید و به بشر داد. اما نتونست هنر سیاست رو از گنجینه زئوس، بدزده!البته بعدها کیفر اون دزدی هم که کرده بود، دید. جامعه بدلیل آسیب پذیر بودن انسانها شکل گرفت و بشر چون هنر کشورداری و زندگی اجتماعی بلد نبود، زئوس بزرگ شرم و عدالت رو از طریق هرمس به زمین فرستاد و نظم و قانون برقرار گردید. هرمس به زئوس گفت: &quot;چگونه شرم و عدالت را در میان آدمیان تقسیم کنم؟زئوس گفت: آنگونه که همه آنها از شرم و عدالت بهره مند گردند تا جوامع آنها پایدار بماند؛ قانون را هم برای کسانیکه بهره کمی از شرم و عدالت برده اند می فرستم.مهرتاش الاهه عدالت کیست؟تمیس؟!آفرین. یکبار داستان چشمان بسته و شمشیر و میزان در دستانش را برایت خواهم گفت. اگر موافقی جمله آخر را بگویم چون ساعت 23:00 زمان استراحتم است.بگو!پروتاگوراس به من گفت:سقراط اجزای&quot;فضیلت انسانی&quot; عدالت/خویشتن‌داری/دینداری است؛و مهمترین فضیلت انسانی&quot;خویشتن‌داری&quot;لذا عدالت، دینداری، عشق و آزادی‌خواهی، بدون خویشتن‌داری، موجب تخریب ارتباطات انسانی و اجتماعی خواهد شد و نقض هدف غایی فرد، برای سعادت جامعه است.بسیار لذت بردم ازین مناظره.راستی فکر کنم هگل و مارکس نتونستند وارد &quot;کفش سقراط&quot; بشن. ولی درودها به گنجشک برسان مهرتاش عزیز.تا بعد کماکان συνεχίζω</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 00:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استقبال از مولانا؛ کرنش به عطار</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1-vt4y0zzfkzpc</link>
                <description>دلبر بی خشم و کین، گلبن بی رنگ و بوست/دلکش پروانه نیست؛ شمع نیافروختههر روز دوستان و عزیزانی برایمان آرزوهای قشنگ ابراز می‌کنند.علی نازنین گفت: زنده باشید!این جمله مرا به فکر فرو برد!از خود پرسیدم: نفرین کرد یا دعا؟!صادقانه از خود پرسیدم حاصل زنده بودنم، تاکنون خیر برای بوده یا کفاره گناهان خود و دیگران بودم؟!پس دست به دامان پیر بلخ، استاد، مرشد، راهنما، عارف سالک و مرادم شدم و با وی به نجوا مشغول شدم و فرمودند:شخصی به دکان گردو فروشی رفت؛❓️پرسید: ۱ کیلو گردو چند؟✅️گردو فروش: ۱۰۰ درهم!❓️شخص: ۱۰۰ گرم چند؟✅️گردو فروش: ۱۰ درهم!❓️شخص: ۱۰ گرم چند؟✅️گردو فروش: ۱ درهم!❓️شخص: ۱ فال گردو چند؟✅️گردو فروش: ۱ فال رایگان است!و شخص شروع کرد ۱ فال، ۱ فال گردو برداشت! بدون اینکه گردو فروش اعتراضی کند!و استاد فرمودند زندگی ات نیز همینگونه است :اگر الان بدانم ۳۹ سال عمرم را هدر دادم، از غصه‌ دیوانه خواهم شد.حدود ۳۰ و اندی سال پیش؛ باغ‌وحش مشهداما همین سالها، ۱ روز و ۱ ساعت و ۱ ثانیه می‌گذرد و قطره قطره از ظرف حیات این‌جهانی، خالی می‌گردد .چه بدست آورده‌ام و چه از دست دادم؟و این بیت حرف دل خیلی‌هاست:دور بودیم و زمانی به جهالت کشتیم...عشق را، حادثه را، گرچه جز این خواهد رفت...و کتاب سالیان سالمنطق‌الطیر را باز هم خواندم، اما نمی‌دانم چرا هنوز سالهاست در مقدمه گیر کردم؟! و امشب گستاخانه که سخن &quot;مولانای جان&quot; درباره &quot;عطار&quot; به نظم آکندم و...اغلب سخن از فراق گویند، ما جز سخن وصال؟ هرگز!فی الجمله چنین گزیده گویان، از عشق تو بی مجال؟ هرگز!ما سابق بر چنین حدیثی، بودیم ز رنج عشق خرسندبا بوسه به لعل آن خُم ناب، مستیم و به اعتدال؟ هرگز!آرامش ما ز موج برخاست، در جوش و خروش، بی مثالیمدریای شرف به پای ساحل، ریزیم و از آن... مثال؟ هرگز!نه کوه‌کنی دلشده چون ما، نه نعره ز بیستون بلندستاین تیشه همان بِه است خاموش، در ممکن و در محال؟ هرگزافتاد ز جام چشم مستش، اشکی که قدح بکرد مخموربا منطق طیر در سلوکیم، سیمرغ شکسته بال؟ هرگز!آمد شبی از رخ چو ماهت، نوری به غزل مرا بهانهشیران تو به بند می‌کشیدی، با چشم چنان غزال؟ هرگز!المنته لِلّه آن تبسّم ، رنگی به مس وجود ما دادافتاده به خاک‌بوس پایت، در معرکه‌ی قتال؟ هرگز!ما مِهر پرست و پاکبازیم، در پیش مَلَک گشاده دستیمتو پادشهی بگو چه سازیم؟ دل را به فراغ بال؟ هرگز!ای قدرت بازوی تهمتن! تهمینه ناز! داغِ سهراب!ای آتش عشق تا سیاووش! وز مژّه تو به زال؟ هرگز!این کودک دلبند خمش گشت، تا مقبر مهرتاشِ خود دیدیا رمز الست را بخوان باز؛ یا غالیه در کمال؟ هرگز!عُجب است اگر سکوت درویش، دریا به‌نخورده مست گشتیمگویند مکن تو فاش هر راز، گوییم در این مقال؟ هرگز!کفاره این زیاده گویی، آواز نواست در نهفت ام⚠️ای موجب نعره‌ی جهانی؛ شعریست بدین کمال؟! هرگز!⚠️پ.ن: در موسیقی ایرانی، نهفت گوشه‌ای از دستگاه نوا می‌باشد.عشق را، حادثه را، گرچه جز این...، خواهد رفت</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 02:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا حق با جوکر است! (داستان واقعی خانم افسانه)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-h28ugrn2xgeq</link>
                <description>قطعن، تاکید می کنم! قطعن فیلم The Dark Knight(شوالیه تاریکی) اثر کریستوفر نولان را دیدید.You Complete me!بتمن و جوکر و دادستان و کمیسر و حسابدار و...همه گویی بطور اگزجره در اوج تجلی نگرش به جهان واقعی کنار هم زیست دارند و تماشاگر را هر آن به بُعدی از تفکر خویش می برند.مثل هر تماشاگری همزاد پنداری های بسیاری نیز در سکانس سکانسِ این جاودانه کلید می خورد. گاهی مخالف تاریکی؛ گاهی خودِ تاریکی؛ گاهی نابودگرِ تاریکی؛ گاهی محاسبه گر تاریکی؛ گاهی همراه تاریکی؛ گاهی نیز ناامید از تاریکی و گاهی...همه در خوب بودن یا بد بودن یا بد شدن مطمئن بودند و تنها کاراکتر مردد بین آنها، بتمن بود که بسیاری را مردد نمود!آنجا که جوکر به بتمن گفت: ما مکمل هم هستیم! بتمن به معنای خویش شک کرد!دیده شدنش، بقایش، محبوبیتش بدون جوکر چه سرنوشتی داشت؟ اگر بدی نباشد، خوبی تو هرگز دیده نمی شود؛ و بتمن دید حق با جوکر است!و دادستان هاروی پس از مرگ عشق اش، تصمیم گرفت چهره بد خود را بطور شانسی تجربه کند!Harvey Dentو آیا شما مردد از خوب بودن شده اید؟ هر روز انواع ظلم ها، بد عهدی ها و فساد، افراد را دچار بحران هایی می نمایدمقدمهسال 99 کتابی در زمینه روانشناسی و زبان بدن منتشر نمودم؛ به نام &quot;بدن ها حرف ها برای گفتن دارند&quot;این کتاب بطور الکترونیکی موجود استاز سالها قبل بدلیل علاقه به مباحث روانشناسی و ارتباطات اجتماعی و مذاکره در این زمینه قلمفرسایی و مشاوره های توسعه فردی داشتم و دارم. از ادبیات، موسیقی، فلسفه و سایر علایقم جهت تسهیل فرآیند و اثربخشی مضاعف دوره ها بهره گرفتم و این نوشته، روایت یکی از این دوره هاست.دوباره مؤکد تکرار می کنم که هر روز انواع ظلم ها، بد عهدی ها و فساد، افراد را دچار بحران هایی می نماید که این داستان شرح حال واقعی &quot;افسانه یک پرستار&quot; است. افسانه 33 ساله بود و بسیار پشیمان از خوب بودنش!درست خواندید. افسانه مردد نبود؛ پشیمان بود از خوب بودن!اخیرن در یک جلسه کوچینگ توسعه فردی با افسانه آشنا شدم. افسانه پرستاری دلسوز و جذاب و ناامید بود.اولین جلسه افسانه اینطور شروع کرد:خیلی تنهام. بعد از مدتها یک هفته پیش با فردی به نام علی آشنا شدم. حتا ندیده بودمش. فقط در حد مکالمه و چت و چندتا عکس؛ با رابطه مخالفتی نداشتم. اما گفتم باید اول احساس بوجود بیاد. علی 36 ساله و دیپلم فنی بود و شهرک آپادانا با پدر و مادرش زندگی میکرد. خوش تیپ بود و صدای مردونه ای داشت. خوشم اومده بود ازش. روزی که قرار شد همو ببینیم، هی ریجکتم کرد. ویس، پیام و هیچی رو جواب نمی داد. seen میکرد ولی پاسخ نمی داد. فرداش پیام داد: دیروز حالم خوب نبود چون دکتر گفته مامانم سرطان سینه داره و پول ندارم.افسانه ادامه داد: بدون هیچ تردیدی گفتم من ماشینمو میفروشم بهت میدم. خدا بزرگه. یه وام هم از صندوق پرستاری دارم میگیرم؛ میدم بهت. قسطاشو هم اگه نتونستی خودم میدم. بخدا فقط همین ماشینو داشتم.افسانه اینا رو میگفت و گوله های درشت اشک از چشمش میریخت.گفتم چی علی برات جذاب بود؟گفت: این 1 هفته هر روز سر ساعت با صدای دورگه صبح بخیر میگفت؛ و قربون صدقه ام میرفت و...گفتم: افسانه جان الان موقعیت توسعه فردی نداری. مشاوره روانشناسی اولویت توئه.به یکی از دوستان روانشناس معرفیش کردم و خداحافظی کرد.شب برای تشکر و اینکه بگه رفت پیش مشاور، بهم پیام داد:شریف موندن برام بهای سنگینی داشت اونم شد تنهایی!میدوتی چیه؟اینکه همیشه دلسوز باشی اما همیشه انگشت اتهام ب سمتت قفل بشه سختهخیلی وقتا سعی میکنم شبیه خیلی ها بی رحم و بی مسئولیت باشم ب این امید که شاید خدا نظری کنه!چون میدوتی که هر جی بی رگ تر باشی انگار خدا هم بیشتر دوست داره و بیشتر بهت میبخشه!!!!اما انگاری اصلا قلبم و وجدان و شرفم نمیپذیره.با مشورت دکتر روانشناسش، قرار شد کتابی به افسانه هدیه بدم. ولی به یه شرط:افسانه گرامی! شریف بودن، هزینه داره.گاهی مالی. گاهی عاطفی، گاهی حتا جون طرف.ارزش آدمای شریف شبیه ارزش خورشیده.آدما انقد عادت دارن خورشید رو ببینن که براشون روتین روزمره اس. ولی یه روز نباشه، شوک میشن.و ارزش آدما این روزا به میزان رنج هاشونه ...گاهی درد و خوب بودن میشه مدال افتخار یه نفر. ممکنه همه مون اشتباه کنیم، اما اگر از خوب بودن پشیمون نمیشی، کتابی امضا شده پیش مشاورت میذارم و ازش بگیر.با آرزوی شادکامی و بهروزی.افسانه شاید هنوز تغییر روحی خفنی نداشته، اما الان میدونه که به خوب بودنش افتخار کنه.نمیدونم در جلسات مشاوره شون چی میگذره؟ و به خواست مشاورش، هیچ درمان موازی یا مشاوره دیگه ای نمیگیره ولی از مرحله سوگ گذشته و در مسیر پذیرش و تثبیت قرار گرفته.این داستان رو برای این گفتم که خوب بودن وظیفه نیست؛ تجارت نیست؛ معامله پایاپای نیست؛ حتا فداکاری برای دیگران نیست.اما پشیمون شدن از خوب بودن، یعنی راه سختی که رفتیم، و پامون هزار جور تاول زده، و کلّی تاوان دادیم؛ اگر بگیم ما هم مثل خیلی ها بد میشیم، یعنی علاوه بر اینکه تاول پاها سرجاشه، حالا قلب و شخصیت مون هم؛ و معنا مون هم نابود شده.این شعر رو در کتابی که امضا کردم، برای افسانه نوشتم:شب‌چراغِ اهل معنی، چشم بیدار من استهمچو اختر در دل شب، روز بازار من استمصرِ انصاف از زلیخا همتان خالی شده‌ستورنه چندین ماه کنعانی به بازار من استگر چه در کار کسی هرگز گره نفکنده امسبحه‌ی صد دانه غم، رشته کار من استموج طوفان بلا چون دست بر ترکش زندتیرِ روی ترکشش، مژگان خونبار من استصائب از بس همت من سربلند افتاده استلاله ی خورشید ننگ طرفِ دستار من استInnocenceاین دو بیت رو هم اضافه کردم به فرمایش حضرت صائبعاشقان چون غرق گردیدند در امواج اشکاز همین رو آتشی در جان بیدار من استسوختن را با تماشا درک کردن، شوخی استخنده بر لبهای خشک و چشم بیمار من است</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 17:12:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;ایران&quot; به هر زبانی &quot;شیرین شیرینه!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%87-yjg170lndas8</link>
                <description>ایرانی امبا آهنگ ای ایران، همه مان به ایرانی بودنمان می بالیم و منیّتی در میان نیست.آهنگ ای ایران/ شاعر: حسین گل گلاب/ آهنگساز: روح الله خالقی/خواننده: غلامحسین بنانلر نیستم؛ گیلک نیستم؛ تورک نیستم؛ کورد نیستم؛ بلوچ نیستم؛ تالشی نیستم؛ ترکمن نیستم؛ اما همه شان هستم...این روزها موسیقی و زبان کوردی رو برای من معنای جالبی داره؛ سوز صدای حسن زیرک...(دستگاه شور-دشتی)عالیجناب حسن زیرکلطافت صدای عدنان کریم...(این آهنگ: چاو مه خمووری/شور-دشتی)عالیجناب عدنان کریمنابغه ویولون روانشاد مجتبا میرزاده...(دستگاه شور)مجتبا میرزادهآهنگساز شهیر، استاد روانشاد حسین یوسف زمانی...(آواز بیات اصفهان)حسین یوسف زمانیمحمدجلیل عندلیبی عزیزمو محمدجلیل عندلیبی نازنینم که برخی شبها باهم در پارک لاله قدم میزدیم و می دویدیم(گل من چندین منشین غمگین/ دستگاه شور)و برگی از عظمت غم جاودانه مظهر خالقی(مەزهەری خالقی)عالیجناب مەزهەری خالقی از مفاخر برجسته هنر و موسیقی کوردی طی پنجاه سال اخیر به شمار می‌آیند؛جاودان استادی پرآوازه که حنجره اش به کوردی و فارسی، چه معجزه هایی کرده است. مەزهەری خالقی متفاوت ترین سبک موسیقایی کورد را ارائه کرده اند.مەزهەری خالقیشیرین شیرینه(شور-دشتی)به به‌ردی فیرقه‌تت، شیشه‌ی دل ئاوا مه‌شکینهله ناو زومره‌یی ره‌فیقان، عاشقی بیچاره مه‌شکینهشیرین شیرینه، شیرین شه‌مامهئه‌گه‌ر نه‌تبینم، خه‌و لیم حه‌رامهده‌خلیم ئه‌ی نه‌سیمی سوبح، نیگاهی مه‌سکه‌نی دلمهپه‌ریشانی مه‌که تو، زولفی ئه‌و نازداره مه‌شکینهشیرین شیرینه، شیرین شه‌مامهئه‌گه‌ر نه‌تبینم، خه‌و لیم حه‌رامهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشیشه دل را اینگونه با سنگ جدایی ات نشکندر میان انبوه یاران، عاشق بیچاره شکسته نیستشیرین شیرین است، شیرین شمع استاگر تو را نبینم، خوابم نمی برددخلیم، ای نسیم صبح، جایگاه دل من استنگران نباش، مژه های آن یار را نشکنیدشیرین شیرین است، شیرین شمع استاگر تو را نبینم، خوابم نمی برداگر ترجمه ایراد داره، دوستان کورد راهنمایی بفرمایید.</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 16:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه سوم به سقراط/  (تقدس؛ مقدس است؟/نیست؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B7-%D8%AA%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kzsbwmcvbgk6</link>
                <description>سقراط عزیز خاکسارانه خدمت گرانسنگ تان درودها می فرستم.از پاسخ نامه قبلی که گفتی &quot;ادامه بده&quot; به شخصه 6 برداشت داشتم و برداشت هفتم را در نگاه گنجشک خواندم که چگونه مشتاق ادامه دادن است. مجموعن 7 برداشت شد.مکتب فیثاغورس(Pytagore) که اعداد را اساس همه چیز می دانستند، عدد 7 را عدد مقدس آتنا (پارتنوس_Parthenos) الهه خرد و جنگ عنوان نموده است.و چه شبهایی که در معابد آکروپل و پارتنون به بارگاه او شرفیاب شدی و همراه جغد و مار، خوشه زیتون آتنا را بر چشمه آب شور پوزئیدون برتر دانستنی و آرس خشمگین کماکان در بُهت و بی خردی در تلاطم است و نعره هایی متفرعنانه و ناآگاهانه بر سر ما زمینیان میکشد.راستی فریاد آلالا(Alala) هنوز در گوش توست؟بیهوده نیست که هفائیستوس اینچنین در سودای عشقبازی آتنا بود و تنها توانست نطفه خویش را بر ران پای وی بریزد و او باکره ابدی ماند.سقراط گرامی عشق الهه چشم زنگاری به دخترش اریکتونیوس(Erichthonios) را زیاد خواندم و مادر بکر عقل او بود و باورم بر این است که خردمندان این مسیر پر نشیب و فراز چون تو، فرزندان بلافصل آتنا هستند و نگاه مقدس پندارت به خرد بهانه نامه سوم من به تو گردید.بنظرم سقراط اگر به حکم ارادت و خرد، تو را از نسل آتنا بدانم، از آن فرزندانی هستی که هنگام سخن گفتن با تو، نام نیاکان ات نیز زنده نگاه داشته می شود. دستمریزاد!در این میان دغدغه ای که با این روزهایم عجین است و حاصل نشو و نما خفیفی در فلسفه و تاریخ است با تو به اشتراک میگذارم:&quot;تقدس گرایی، هماره بعنوان نیاز فطری انسان قلمداد شده است که ناگزیر به پناهگاهی ماورایی در مواجهه با مشکلات زندگی اش است.&quot;به طفل عقل که کمی مجال بازیگوشی دادم، در همین گزاره به ظاهر باورپذیر و منطقی، با چند پرسش، زیرساخت جمله را در هم کوبید:تقدس چیست؟ریشه و شاخص امر قدسی چیست؟گرویدن به تقدس چگونه و مستلزم چه عملی است؟مسئولیت گرایش به امر قدسی چیست؟آیا مرزبندی با تقدس همنهشتی دارد؟نیاز چگونه ایجاد می گردد؟فطرت چیست؟اشتراک فطری چه مفهومی دارد؟انسان به مفهوم عام و خاص آن چیست؟آیا (اگر پاسخ مثبت است، چرا؟) تقدس مآبی نیاز انسان است؟پناهگاه قدسی چگونه است؟ماورا و متافیزیک همذاتند؟تعریف مشکلات چیست؟منظور از زندگی چیست؟آیا حیات انسانی با حیات جانداران هم بسامد است؟و در نهایت ناباوری عاقلانه ام، این پرسش از آن کودک سر به هوا مطرح گردید:چرا &quot;تقدس گرایی، هماره بعنوان نیاز فطری انسان قلمداد شده است که ناگزیر به پناهگاهی ماورایی در مواجهه با مشکلات زندگی اش است&quot;؟احتمالن سوالاتی هم تو مطرح خواهی نمودسقراط عزیز می دانم بعنوان فردی از بنیانگذاران سوفیسم، عاشق مباحثه دیالکتیکی هستی.سقراط جان!من به خواسته تو لبیک گفتم و ادامه خواهم داد.از سویی به نام خرد و معبودت آتنا، از تو می خواهم این موضوع را گفتگومحور پیش برویم و در نامه بعدی انتظار یک مباحثه دوسویه دارم.اگر صلاح می دانی، هگل و مارکس نیز می تواند میهمان این بحث باشند.پس خبر از تو!راستی سقراط جان! اینجا هوا خنک شده؛ فکر کنم یونان سردتر است! مراقب باش سرما نخوری.</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 23:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به گنجشک! منطق الطّیری که گنجشکش تویی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B7%D9%91%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%D8%B4-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-jji4ysr6z1fq</link>
                <description>چند روزیست با جناب گنجشک آشنا شدم؛ نویسنده ای چیره دست، متخلق به اخلاق و خوش قریحه.گنجشک داستان مانامه نگاری های وی، چالش یا بقول مدیران کمپین نامه نویسی اش، آنقدر جذاب بود که چون اویی را با چون منی آشنا کرد؛ چرا که من دیگر نباید باشد و من حرف شیطان بود و هست و خواهد بود.این من، می داند که هیچکسی نیست و باید &quot;او&quot; شود و آن او نیز روزی &quot;او&quot; می گردد اگر &quot;او&quot; نشده باشد.بهر روی نامه گنجشک به گنجشک بسیار دل انگیز بود و غزلی را که پیشتر سروده بودم، با شیرینی کلام او تغییراتی دادم، که شاید قند مکرر گردد و نام &quot;ایران&quot; را نیز بدان افزودم که اگر نبود، کُمِیت غزل لنگ میزد؛ و این هم برکت آن نامه نهم است و مطرب آمد پرده ای نو ساز کرد/نغمه جانسوز عشق آغاز کرد...چیزی نخواهم جز بوی گندم... جز برق شادی در چشم مردمآتش ار آتش بگیرد جان شود / هفت دریا یک نفس طوفان شودزین شرر با هر شراره گر بسوخت / جانِ جانِ جان ببین! جانان شودلیسَ فی النورُ الحیاةُ الآفلین / غرقه بحر است ، اگر کنعان شودغایب سُکری کنون چون بایزید / صحو از ذنبِ جُنید، ایمان شوددر سماع، هشیاری اش مستهلک است / وحدتِ نی، ناله مستان شودنی به نی صحرا به صحرا در طریق / شرح اسفارش هلا! عرفان شوددر تجرّد چون بیافشانید جان / این تن و موطن مگر ویران شود؟!نیست اخلاصش ولی تکبیر زد / خود نباشد! تا در او پنهان شودخاک عالم بر سرم گر ریختند / در رگانم نور، جان افشان شوداز تلاقی با لب ربّ الوجود / خاک گردم، خاک من ایران شودآن نامه به گنجشک از دریچه این نگاه...!</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 14:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش در آتش &quot;سیاوش&quot; برقصم؛ نه در طواف آتش &quot;دموفن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%88%D8%A7%D9%81-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%81%D9%86-j0k6nmg890d1</link>
                <description>25 اردیبهشت زادروز چکامه سُرای سترگ حکیم ابوالقاسم فردوسی ست.اما حکمت فردوسی در طول تاریخ ادب پارسی، کمتر مورد توجه و تعمیق قرار گرفته است. کاش در تب و تاب روزهای پر لبخند یا غمین مان نگاهی به حکمت اساطیری شاهنامه آن هم به خوانش عالیجناب میرجلال الدین کزازیکه طنین عظمت این برج و باروی انسانی را با صدایی رسا به گوش جان لبریز می کند ، بیاندازیم. شاید بپرسید چرا می گویم نگاه؟!چرا که تصویرسازی چیره دستانه فردوسی، متن و صوت نیست؛ خودِ خودِ هماوردگاه است.مطالعه اساطیر یونان هم از بُعد فلسفی و هم از بُعد روایت اساطیری، مرا بدین نکته رهنمون شد که چرا به زعم نیچه، پدید آمدن اساطیر یونان نوعی قهرمان پروری جهت پناه بردن به وحدانیت الوهیت و قهرمان سازی های میتولوژی یونان بود؟! شبیه دیدگاه های اگزیستانسیال و خلق خدا توسط بشر؛ که دلیل آنرا پناه بردن به قدرتی ماورایی و بدون رقیب در جایگاهی فراتر از انسان و بشر بود.اگر بخواهیم برای توصیف جایگاه اخلاق و شرافت و معنای شاهنامه فردوسی، از برهان خلف بهره گیریم، لازم است ابتدا داستانی از اساطیر و خدایان کوه المپ نقل کنیم؛ازدواج زئوس(خدای خدایان المپ) و خواهرش هراهرا به معنی کدبانو و قدرتمندترین همسر زئوس است.خدای خدایان زئوس، به همراه ملکه هراهومر در سرود دوم می نویسد:زئوس و هرا دو فرزند کرونوس برای پیمان زناشویی خود به گارگار(Gargar) قله کوه ایدا(Ida) در نزدیکی شهر معروف تروآ که امروزه به نام کازداق(Kaz Dagh) رفتند. آنها در قصر اوکئاس(Okeanos) و تتیس(Tethys) زندگی می کردند.ماجرای عشقبازی آنها در کوه های آرگولید(Argolid e) و بر فراز قله ای به نام تروناکس(Thronax) یعنی کوه تاج اتفاق افتاد. کوهی که هرا دور از سایر خدایان در آنجا سکونت داشت.زئوس که سخت دلباخته هرا بود، روزی خود را به شکل فاخته درآورد و به طوفان دستور داد تا کولاک راه بیاندازد. هرا که یکّه و تنها گردش می کرد. به مجرد وزش طوفان، فاخته شروع به نالیدن کرد و هرا که دلش برای پرنده کوچ سوخته بود، او را در سینه خود زیر لباسش پنهان نمود.زئوس بلادرنگ به قیافه اصلی خود درآمد و به عشقبازی با هرا مشغول شد. هرا با خشم به برادرش زئوس گفت که تمام جریان را به مادرشان بازگو خواهد کرد و خدای خدایان قول داد که با او ازدواج کند.زئوس خواهرش هرا را کهع اکنون همسرش نیز شده بود به کوهی در بئوسی(Beotie) برد و سپس به جزیره اوبه(Eubee) رفتند که متعلق به هرا بود. و گاو مقدس که چشمان قشنگ خود را به هرا ارزانی داشته بود در آنجا زندگی می کرد. در این هنگام ماکریس(Macris) دایه هرا بدنبال او می گشت که بلخره مخفیگاه آنها را یافت.اما خداوندگار کوه ها کی ترون (Kithairon) موضوع زناشویی آنان را مکتوم داشت و به دروغ گفت که زئوس با لتو(Leto) (مادر دوقلوها یعنی آپولون و آرتمیس) آرمیده است.بعدها هومر نزاع شدید زئوس و هرا و مدتی که هرا از زئوس دوری جسته بود را روایت می کند که هرا به زئوس گفت:«خشم تو باعث دلسردی من است؛ در حالیکه هر گز از فریادهای تو هراسی در دل ندارم»و گویند هرگاه هرا در چشمه کاناتس(Kanatos) آب تنی می نمود، بکارت خویش را باز می یافت و زمانی نیز هرا از خشم، هفائیستوس(Hephaistos) و آرس(Ares) را بدون همخوابگی با زئوس بدنیا آورد.زئوس نیز آتنا(Athene) را با کمک هفائیستوس، از سر خود زائید. و آتنا خداوندگار عقل و اندیشه است و همیشه باکره می ماند.و گونه خواستگاری و ازدواج در شاهنامه، اینگونه ترسیم گردیده است:عشقت آتشم به جان زد...ازدواج تهمینه و رستمچو یک بهره از تیره شب در گذشتشباهنگ بر چرخ گردان بگشتسخن گفتن آمد نهفته به رازدر خوابگه نرم کردند بازیکی بنده شمعی معنبر به دستخرامان بیامد به بالین مستپس پرده اندر یکی ماه رویچو خورشید تابان پر از رنگ و بویدو ابرو کمان و دو گیسو کمندبه بالا به کردار سرو بلندروانش خرد بود تن جان پاکتو گفتی که بهره ندارد ز خاکاز او رستم شیردل خیره ماندبرو بر جهان آفرین را بخواندبپرسید زو گفت نام تو چیستچه جویی شب تیره کام تو چیستچنین داد پاسخ که تهمینه‌امتو گویی که از غم به دو نیمه‌امیکی دخت شاه سمنگان منمز پشت هژبر و پلنگان منمبه گیتی ز خوبان مرا جفت نیستچو من زیر چرخ کبود اندکی‌ستکس از پرده بیرون ندیدی مرانه هرگز کس آوا شنیدی مرابه کردار افسانه از هر کسیشنیدم همی داستانت بسیکه از شیر و دیو و نهنگ و پلنگنترسی و هستی چنین تیزچنگشب تیره تنها به توران شویبگردی بران مرز و هم نغنویبه تنها یکی گور بریان کنیهوا را به شمشیر گریان کنیهرآنکس که گرز تو بیند به چنگبدرد دل شیر و چنگ پلنگبرهنه چو تیغ تو بیند عقابنیارد به نخچیر کردن شتابنشان کمند تو دارد هژبرز بیم سنان تو خون بارد ابرچو این داستانها شنیدم ز توبسی لب به دندان گزیدم ز توبجستم همی کفت و یال و برتبدین شهر کرد ایزد آبشخورتترا اَم کنون گر بخواهی مرانبیند جزین مرغ و ماهی مرایکی آنک بر تو چنین گشته‌امخرد را ز بهر هوا کشته‌امودیگر که از تو مگر کردگارنشاند یکی پورم اندر کنارمگر چون تو باشد به مردی و زورسپهرش دهد بهره کیوان و هورسه دیگر که اسپت به جای آورمسمنگان همه زیر پای آورمچو رستم برانسان پری چهره دیدز هر دانشی نزد او بهره دیدو دیگر که از رخش داد آگهیندید ایچ فرجام جز فرهیبفرمود تا موبدی پرهنربیاید بخواهد ورا از پدرچو بشنید شاه این سخن شاد شدبسان یکی سرو آزاد شدبدان پهلوان داد آن دخت خویشبدان سان که بودست آیین و کیشبه خشنودی و رای و فرمان اویبه خوبی بیاراست پیمان اویچو بسپرد دختر بدان پهلوانهمه شاد گشتند پیر و جوانز شادی بسی زر برافشاندندابر پهلوان آفرین خواندندکه این ماه نو بر تو فرخنده بادسر بدسگالان تو کنده بادچو انباز او گشت با او برازببود آن شب تیره دیر و درازچو خورشید تابان ز چرخ بلندهمی خواست افگند رخشان کمندبه بازوی رستم یکی مهره بودکه آن مهره اندر جهان شهره بودبدو داد و گفتش که این را بداراگر دختر آرد ترا روزگاربگیر و بگیسوی او بر بدوزبه نیک اختر و فال گیتی فروزور ایدون که آید ز اختر پسرببندش به بازو نشان پدربه بالای سام نریمان بودبه مردی و خوی کریمان بودفرود آرد از ابر پران عقابنتابد به تندی بر او آفتابهمی بود آن شب بر ماه رویهمی گفت از هر سخن پیش اویچو خورشید رخشنده شد بر سپهربیاراست روی زمین را به مهربه پدرود کردن گرفتش به بربسی بوسه دادش به چشم و به سرپری چهره گریان ازو بازگشتکه با انده و درد انباز گشتبر رستم آمد گرانمایه شاهبپرسیدش از خواب و آرامگاهچو این گفته شد مژده دادش به رخشبرو شادمان شد دل تاج‌بخشبیامد بمالید و زین برنهادشد از رخش رخشان و از شاه شادکلماتی که در همین شعر فردوسی است، توجه مرا جلب نمود:شمعی معنبرخرامانپس پردهروانش خردجان پاکشیردلجهان آفرینخوبانایزدکردگارمردی و زور/کیوان و هوربرانساندانشفرهیهنرسرو آزادپهلوانآیین و کیشبه خوبی بیاراست پیمان اویماه نوفرخندهانباز اوچرخ بلندنیک اخترفال گیتی فروزایدونخوی کریمانچو خورشید رخشنده شد بر سپهر/بیاراست روی زمین را به مهرشادماندل تاج‌بخششادبه شخصه می دانم که شیفتگی و غرقه شدن در چنین مفاهیمی، بسیار والاگوهر تر از فرهنگ اساطیری دیگری ست.پ.ن : درباره آتش دموفن(Demophon) به شرط حیات مفصل خواهم گفت.سپاس که نقدم می کنید!</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 23:42:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران تو می مانی؛ ما می رویم از یاد!(از افسردگیِ یهود؛ تا خودکشیِ پروتستان؛ و مدل ایرانیان)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-e8m0l0dvndez</link>
                <description>کتاب &quot;خودکشی&quot; در حوزه جامعه‌شناسی و تلفیق آن با فلسفه و روانشناسی، به قلم امیل دورکهیم و ترجمه نادر سالارزاده منتشر شد.در این کتاب، عواملی نظیر پیشینهٔ روانی و خانوادگی، اجتماعی، جنسیت، اعتقادات مذهبی، آرمانی و... بصورت آماری بحث شده است. دورکهیم حتا به بررسی مواردی نظیر آب و هوا، ویژگی‌های جسمی(قد و نژاد و...) می‌پردازد.کتاب خودکشی امیل دورکهیمدر جلد نخست، امیل دورکهیم سعی برآن دارد تا براساس مشاهدات آماری برخی تصورات مرسوم را بررسی و نقض نماید. مثلن همه ما معتقدیم در ماه های پاییز و زمستان آمار خودکشی بالاتر است؛ در صورتیکه به گواه آمار اتفاقن در این ماه ها میزان خودکشی پایینتر از بهار و تابستان است. لذا برخی از مواردی که در اذهان عموم در مورد خودکشی جای گرفته، توسط دورکهیم در این کتاب، با آمارهای رسمی نقض می گردد.لذا اگرچه غالبن حالت های روانپریشی، افسردگی و اندوه، بی معنایی و پوچی و اختلالات روانی، از دلایل خودکشی هستند، اما یافته‌های او درباره خودکشی برای خواننده می تواند جالب باشد:خودکشی افراد قد بلند محتمل‌تر است!(برخلاف تصور عموم) خودکشی در بهار و تابستان محتمل‌تر است!امکان تقلیدی بودن خودکشی برای پیروی گروهی خاص، محتمل‌ است!در هنگام صلح، آرامش و رفاه خودکشی محتمل‌تر است!خودکشی عاشقانه خانمها بیشتر از آقایان است!خودکشی بدلیل شرایط مختلف زندگی، در آقایان بیشتر است!در جوامع پیشرفته و متمدن و مدرن، خودکشی محتمل‌تر است!پروتستانتیسم بیشترین خودکشی ها را دارد!کاتولیسیسم در رده دوم خودکشی قرار دارد!یهودیان بیشترین میزان افسردگی و کمترین میزان خودکشی را دارند!زندگی کردن من مردن تدریجی بود/آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردماز یافته های جالب دورکهیم آنست که افسردگی لزومن تشدیدکننده خودکشی نبوده و برخی جوامع با افسردگی بالاتر، اتفاقن از همان افسردگی موجودشان، بعنوان مانعی برای پیشگیری از خودکشی بهره مند می گردند.حال براساس آمار خودکشی ها در جوامع اروپایی، داریم:1- کاتولیک هاآموزه های دینی مسیحیت (و یهود) یعنی عهد قدیم و عهد جدید بشدت هرچه تمام تر با خودکشی مخالف نموده و انذار شدید و عقوبت بسیاری را وعده نموده است.مرگ در متون مقدس:در کتاب مقدس، دیدگاه بسیار سختگیرانه ای درباره خودکشی وجود دارد. این دیدگاه به حدی سختگیرانه است که خودکشی را همانند یک جرم تلقی نموده و آن را بدتر از آدمکشی قلمداد می‌نماید. براساس این مذهب، فرد حق ندارد که به خود صدمه بزند چه برسد به این که خودش را از بین ببرد. یهودی‌ها معتقدند وقتی کسی خودش را بکشد، روح وی سرگردان می‌شود. این نکته از آن جهت رخ می‌دهد که روح، دیگر نمی‌تواند به بدن از بین رفته بازگردد و در دنیای دیگر نیز نمی‌تواند به دوزخ یا بهشت وارد شود، چون هنوز وقت آن فرا نرسیده است.در آئین مسیحیت کلمۀ خودکشی در چهار کتاب اول عهد جدید یعنی اناجیل مَتّی، مَرْقُس، لُوقا و یُوحَنّا که روایت شاگردان عیسی است نیامده و تا قبل از قرن چهار میلاد، عالمان مسیحی در ستایش یا تقبیح خودکشی سخنی به زبان نیاورده‌اند. اما بعدها با استنباط هایی از اناجیل، خودکشی، مورد نکوهش و حرام دانسته شده است.به همین دلیل کاتولیک ها محدودیت بیشتری برای امّا و اگر آوردن در آیات کتاب مقدس دارند و خود را ملزم به تبعیت و عمل به تک تک دستورات کتب عهد جدید می دانند و حرام بودن شرعی خودکشی، عاملی بازدارنده برای ایشان محسوب می شود. به بیان دیگر حرمت شرعی خودکشی ، نوعی ترس گناه و عذاب برای کاتولیک ها به همراه دارد.2- پروتستان هاآمار خودکشی پروتستان ها بسیار بیشتر از کاتولیک ها است. دلیل این تفاوت گسترده را در چند مورد بطور خلاصه خواهم آورد:1- اصالت اندیشه و امکان وارد نمودن اشکال به هر موضوعی، از کتاب مقدس تقدس زدایی نموده و ملاک تصمیم را عقل می داند.2- عمده پروتستان ها از لحاظ جوامع پیشرفته و متمدن و مدرن، در سطوح بالاتری هستند و همین موضوع (مورد 4 و مورد 7 مقدمه) بسان کاتالیزوری برای قتل نفس است.3- یهودیاندر تورات، مرگ نه به‌عنوان یک اتفاق بد، بلکه به‌عنوان بخش طبیعی از چرخه زندگی انسان‌ها دیده می‌شود. در کتاب پیدایش، وقتی خداوند انسان را خلق می‌کند، او را به زندگی و مرگ وابسته می‌سازد. در کتاب &quot;پیدایش&quot; آمده است که &quot;تو از خاک آمده‌ای و به خاک خواهی بازگشت&quot; (پیدایش 3:19)یهودیان علیرغم افسردگی بالا، هم به دلیل انذار و ترس مذهبی از قتل نفس، بدلیل فشارهای مختلف تاریخی بر مؤمنین یهودی و قومیت قلّت یافته و سلطه های تاریخی بر قوم یهود، خودکشی را بجز قُبح دینی، عملی ضد قومیتی نیز می دانند. لذا یک یهودی اگر آهنگ خودکشی کند، با این مسئله مواجه می گردد که با خودکشی کردن، به بدنه قوم یهود آسیب زده و حذف خودش را ضربه ای بر پیکر جامعه کوچکشان می داند.ایران تو می مانی؛ ما می رویم از یاد4- ... اما ایرانیاناصطلاح آنومی توسط امیل دورکهیم در کتاب خودکشی مشهور شد. دورکیم این واژه را از جامعه‌شناس فرانسوی ژان ماری گویو الهام گرفت و آن را به صورت «قانونِ بی‌قانونی» و «خواستن سیرناشدنی» تعریف کرد.تعبیر دورکیم از این مفهوم، موقعیتی از جامعه است که در آن به دلایلی که می‌توانند بسیار متفاوت باشند، ما شاهد کاهش یا از میان رفتن نسبتاً گسترده ارزش‌های اجتماعی باشیم؛ به صورتی که افراد دچار تزلزل در شخصیت خویش شده و از آنجا که دیگر به هیچ‌چیز و هیچ‌کسی باور ندارند، تنها راه را در «خودکشی» ببینند. آلبر کامو در کتاب «اسطوره سیزیف»، موقعیت بشری را اصولاً وضعیتی می‌شمارد که در آن تنها یک مسئله فلسفی وجود دارد و آن هم «خودکشی» است زیرا به باور او انسان‌ها باید در هر لحظه‌ای به این پرسش پاسخ دهند که: آیا زندگی ارزش زندگی کردن دارد یا نه؟دکتر ناصر فکوهی(مدرس انسان‌شناسی دانشگاه تهران و مدیر مؤسسه انسان‌شناسی و فرهنگ)(خرداد 1398)دکتر فکوهی در یادداشت خود این پرسش را مطرح نموده است که آیا ما ایرانیان وارد دوره آنومیک شده ایم؟سپس تلاش نموده اند تا پاسخی برای آن ارائه کنند.پاسخ مدنظرم به تحلیل ایشان:1- در بحبوحه شرایط 4 سال گذشته، دیدیم جمله &quot;اَلنَّاسُ بِأُمَرَائِهِمْ أَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبَائِهِمْ&quot; تطابق چندانی با کف جامعه بعنوان بازیگران نهایی اُپرای زندگی ندارد.اوج آن را در جنگ فعلی و پیش از آن شاهد بودیم. واقفید که ذکر نمونه و شاهد مثال میسر نیست. ولی در اوج نابهنجاری های این سالها، نگاه جامعه به تأسیس یا اعتلای پایگاه های اجتماعی بسیار پررنگ تر از قبل شد.2- زمانی در بازار کسب و کار، مسئولیت اجتماعی، عنصری تشریفاتی، گاهی تصنعی و رفع تکلیف بحساب می آمد؛ چندین سال پیش که تصمیم قطعی گرفتیم در حوزه کسب و کار بطور تخصصی به رسالت مسئولیت اجتماعی بپردازیم، اقبال عمومی بیزنس ها و صنایع مختلف به این حوزه هنوز با بازخورد رضایت بخشی روبرو نشدیم. اما بارقه های امید را روز به روز بر چهره میهن درخشانتر می دیدیم.امروز معنای بسیاری از سازمان های ایرانی، را تنیده در همان مولفه ها میبینیم و تعدیل های پیامکی و برخی بدرفتاری ها به مراتب کمتر از قبل اتفاق می افتد. هسته اصلی این اتفاق مناسب، در تغییر پارادایم های مختلفی است که در زمان مناسب به بررسی آن خواهیم پرداخت.اما نتیجه ولو با تمام مسائل پیرامونی، گویی تأویل جانداری از این بیت مولاناست:نی در آن ظلمت خردها تازه شدسکته ای سرمایه آوازه شداین دگردیسی اجتماعی و کسب و کاری و مردمی، اثر لحظه ای، میان مدت و بلند مدت خود را نشان خواهد داد.همین الان بسیاری از وکلا و روانشناسان و مشاوران و دیگر اصنافی که درد مشترک دارند، اما بدون چشمداشت مشاوره حقوقی یا روانشناسی و... می دهند. آن هم در شرایطی بسیار پر چالش تر از زمان انتشار این یادداشت بسر می برند و دوره آنومیک آنها در اوج فشار، به دوره همدلی بدل گردیده است.نقد با شما!</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا متون سفارشی ChatGPT جذاب نیست؟(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-chatgpt-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ouns4aiwebo0</link>
                <description>پیش درآمدبسیار مشاهده نمودم که آموزه های دینی، نظریات فلاسفه، مکالمات روشنفکری و حتا گفتگوها و رفتارهای روزمره ولو بین دو یار قدیمی، قربانی تصورات اشتباه هرمنوتیکی می شوند.چرا که وقتی آثار مثلن جوزف بلایشر &quot;علم هرمنوتیک&quot; را تورق می کنیم، خبری از تفسیر(exegesis) نیست؛ بیشتر تأویل(interpretation) به چشم می آید. اما در هر سطح رابطه ای، اغلب افراد حتا وارد شرح (explain) اتفاق نشده و تفسیر آنرا در ذهن خود حلاجی نموده و همان را باور می کنند.به کرّات شنیده ایم: هرکسی از ظن خود شد یار من...یا : در دیده من اندر آ، وز چشم من بنگر مرا.اما بعضن بیگانه با گنجینه هایمان، ترجیح می دهیم ریچارد ا.پالمر برایمان مهار سخن را به دست گیرد و ما را به مسیری ببرد که مولانا مانند &quot;کلینیک فوق تخصصی روح&quot; خطوط زرد و قرمز و آبی هر بخش را مشخص نموده است.شاید همین برداشت من هم تفسیر به نظر برسد. اما چه کنم که انأ بشرُ مثل الجميع؟!حتا موضوع hermeneutics یا hermeneutic خود ماجراییست که با گردشی در افکار امثال جیمز م.رابینسون ها و هایدگرها و گادامرها، شاید گذارمان به &quot;هرمنوتیک نوین&quot; افتد.اما تردید ندارم ارمغان این سفر، دید بازتری از کلام خواهد داد؛ نه به استناد نام و مکاتب و جنبش های افراد یا ACLS و مک مورای کالج و انستیتوی هرمنوتیک دانشگاه زوریخ و هایدلبرگ و...؛ بلکه: پرتو سازی که سخن پروریست/پرتویی از سایه پیغمبریست. و کلمه و زبان، قلب معنای ماست.اما مقدمه!مطالعه پدیدارشناسانه و واقع بینی علمی در میانه قرن بیستم تاکنون، بیشتر به این سو می رفت که شیوه های فکری دانشمندان را از منظر ادبی بررسی نماید. تا بتواند عینیت، مفهوم پردازی بی اثرگذاری، درک تاریخی و عشق به تحلیل را در جدایی کامل از هر مُدرِک محقق ساخته و به تأویل منتج سازد.جهش از نقد ادبی به نقد اجتماعی نیز زاییده همین مطالعات گردید و گذار از ترسیم زیست شناختی به زیبا شناختی نیر از اثرات مسیر آن است.اینچنین شد که پدیدارشناس فرانسوی موریس مولوپونتی گفت: علم، با دستکاری اشیا پیش می رود بدون زیست در آنها.آن زمان است که آناتومی نقد، فهمی انسانگرایانه و متضمن تأویل به انسان خواهد بخشید.هرمینویین و گفتنتأویلات ادبی و علم هرمنوتیک در هم تنیده شد و اصیل ترین ساحت های فهم انسانی را خلق نمود تا منتقدان ادبی، مفسران خبری، مترجمان و مشاهده گران و راویان، وفادار به اصل باشند یا پرشمول ترین تفسیر و تاویل ادبی وافی و موسِّع را عرضه کنند.موز ۶ میلیون دلاریداستانی معروف می گوید اگر جلوی یک شامپانزه 1 موز و 100 دلار بگذاریم، شتامپانزه برحسب نیاز و تجربه خویش قطعن موز را بر می دارد. اما نمی داند با 100 دلار دهها موز می توان خرید. تأویل تجربی شامپانزه، درکی از 100 دلار ندارد.در میان شامپانزه ها زبان خاص خودشان وجود دارد و به قول یوآخیم واخ، انسان بدون زبان متصور است، اما تصور آدمیان بدون درک متقابل از هم ممکن نیست و چه جنگها و چه درگیری ها از این بی درکی حادث می گردد.مولانا فرمود:چار کس را داد مردی یک دِرَم / آن یکی گفت : این به انگوری دهم آن یکی دیگر عرب بُد گفت : لا / من عِنَب خواهم ، نه انگور ، ای دَغا آن یکی ترکی بُد و گفت : این یَنُم / من نمی خواهم عِنَب ، خواهم اُزُم آن یکی رومی بگفت : این قیل را / تَرک کن ، خواهیم اِستافیل را در تنازع ، آن نَفَر جنگی شدند / که ز سرِّ نام ها غافل بُدند مشت بر هم می زدند از ابلهی / پُر بُدند از جهل و ، وز دانش تُهی صاحبِ سرّی عزیزِ صد زبان / گر بُدی آنجا بدادی صلحشان پس بگفتی او که من زین یک دِرَم / آرزوی جملتان را می دهمو اینگونه زبان، قلب تپنده درک متقابل می گردد اما یک عضو از کالبد معنای انسانی است که در بستر فرهنگ و تجربه و تاریخ و رنج و نبرد و خط و خون و تفکرات و فلسفه، وظیفه خون رسانی به این وجود معنایی را بر عهده دارد.منشأ یونانی هرمنوتیکس از هرمینویین به معنی بیان کردن و گفتن است ولی &quot;گفتگو آیین درویشی نبود / ور نه با تو ماجرا ها داشتیم&quot;.یونانیان هرمس و کاهنان معبد دلفی را هاتف و واسطه میان خداوند و خلق می دانستند و حتا هومر را به تعبیر میلتون، &quot;توجیه کننده سنن خدا برای انسان&quot; نام گذاردند. لذا به طریق اولی هومر، تأویل کننده و ملهَم از خدایان بود.افلاطون نیز در نامه ها و همچنین در فایدروس زبان مکتوب را عقیم و آنرا مستلزم ملفوظ شدن می پندارد.این تأویل شفاهیست که پیشران نقد ادبی و دستیابی به کُنه و مقصود باطنی متن یا بهتر بگویم &quot;هستی و پویایی اثر&quot; است. یعنی قدرت کلام شفاهی در مسیحیت تا آنجا ستایش شده است که پولس رسول و لوتر گفتند: &quot;رستگاری از گوش ها حاصل می شود.&quot; لذا رساله های پولس رسول(شائول به عبری) بایستی با صدای بلند خوانده می شد نه صامت.این تمام ماجرا نیست؛ بلکه در مسیحیت مقصودمان از &quot;کلمه خدا&quot; لفظ گویای خداست نه کلمه صامت آن؛ و &quot;اطلاع&quot; از آن رجوع به قوه عقل است نه کلّ شخصیت انسان. اما کتب مقدس ابلاغ است نه اطلاع! و عمدتن ریشه های محتلم از رشته های تاریخی است نه علمی.هرمینویین و شرح دادندر ساحت توضیح و شرح دادن، خوانش و کلام، می گویند و نمی گویند. آنها چیزی را توضیح می دهند، عقلانی می کنند و آنرا روشن می سازند. شخصیت های سمعی، بصری و لمسی در NLP امروز نیز هرچه تصویر سازی آشکارتری به مخاطب ارائه دهند، پذیرش گسترده تری از شنونده خویش خواهند داشت و زمانی مولانا از زبان (علی-امام اول شیعیان) می گوید: پست می گویم به اندازه عقول/عیب نبوَد این بُوُد کار رسول ؛ یا : آنچه می گویم به قدر فهم توست/مُردم اندر حسرت فهم درست... یا شیخ اجل سعدی نیز می گوید: این مدعیان در طلبش بی خبرانند/آنرا که خبر شد، خبری باز نیامد...!اما نگاه اکثریت بزرگان طی نمودن مسیر از توضیح به تبیین و روشن نمودن اذهان است.ارسطو در رساله باری ارمینیاس از تعبیر لفظی enunciation استفاده نموده است که مقصود وی &quot;اعلام&quot; است نه صرفن &quot;گفتن&quot;. و تأویلات کلامی از نگاه ارسطو با احتمال صدق و کذب همراه است و لزومن منطقی نیست.اعمال منطقی از دید وی 3 حالت اصلی دارد: 1- فهم بسیط اشیاء - 2- ترکیب و تقسیم - 3- استدلال از معلوم به مجهول؛ و رساله ارمینیاس فقط با عمل دوم مرتبط است. یعنی عمل سازنده و تقسیمی برای تشکیل گزاره های صادق و کاذب. و تعابیر لفظی نه منظق است و نه خطابه و نه بوطیقا؛ بلکه بنیان تعبیر لفظی اعلام صدق یا کذب گزاره هاست.پس تعبیر لفظی در ساحت زبان موظف به دستیابی به حقیقت شئ در گزاره مجسم است؛ نه اینکه telos یا غایت تعبیر ما منجر به بوطیقا و تحریک عواطف، جهت پدیدار شدن کنش سیاسی(خطابه خوانی) گردد.پس اعلام و اعلان &quot;خدا&quot; بیشتر عمل الاهی است نه کلام عقل و آن نیز همان عمل نفس ناطقه(the rational intellect) می باشد.گفتن کلام خدا عنصر عقلی استسپس بیان حقیقت جنبه اطلاع رسانی دارد و این حقیقت با صدق &quot;مطابقت&quot; دارد و از آنسو فهم ناقد یا حتا مخاطب در رد یا پذیرش آن تأویل به نحوه مشاهده مخاطب بستگی دارد.بطور کلی کلام و شعر و... نیز همین دایره می گنجند؛ چرا که شاعران نیز اعلام و اعلان می کنند که می خواهم با این شعر چیزی را بفهمم و مشاهده و تأویل خویش را در شعرشان بسط می دهند.حال جدال حقیقت و واقعیت به قالب تبیین و منطق در ظرف تأویل مبدل می گردد.در عهد جدید، انجیل لوقا(باب 24) عیسا از گور برخاسته و میان مردم می آید:« او به ایشان گفت ای بی فهمان و سست دلان از ایمان آوردن به آنچه انبیا گفته اند ، آیا نمی بایست که مسیح این زحمات را ببیند تا به جلال خود برسد ؟ پس از موسی و سایر انبیا شروع کرده اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود . . . و به ایشان گفت همین است سخنانی که وقتی با شما بودم گفتم ضروری است که آنچه در تورات موسی و صحف انبیا و زبور درباره من مکتوب به انجام رسد » (لوقا 25:24 – 27 و 44)مسیح با همین جمله &quot;آیا نمی بایست که...&quot; به قوه عقلی مردم متوسل می گردد.اما همینجا هرمنوتیکِ متن را وابسته به متن می داند و تبیین خود را در میدان فهم عرضه می دارد که به بیم و امید و نیت های مستمعان بستگی دارد. معناداری(significance) کلام مسیح تنها وجه کلام وی نیست و با مفهوم بیرونی یعنی مستمعان پیوند می خورد. چرا که فاعلیت عیسا قطع نظر از مخاطب، خطایی فاحش و غیر واقع گرایانه است.لذا تأویل غایی نهایتن زوداثر ولی زودگذر خواهد بود و ما را در دام &quot;تسلسل هرمنوتیکی&quot; گرفتار خواهد کرد. مانند شبکه ای رادیویی که روی موج MW والاترین اخبار و محتوا را پخش و عرضه می کند، غافل از آنکه رادیوی آن شهر فقط موج FM دارد.هرمینویین و ترجمه کردندر این وجه علم هرمنوتیک، مترجم جهت &quot;تفهیم&quot; مطالب، باز هم انطباق با مولفه های یادشده مخاطبین را سرلوحه خود قرار می دهد، ولی ماشین های ترجمه و متن نویسی AI آن فهم لازم را برای &quot;نگارشِ تعامل برانگیز&quot; با مخاطب ندارند.پولس رسول در باب 16 آیه 16 خطاب به رومیان می گوید: «یکدیگر را به بوسه مقدسانه سلام نمایید»ترجمه AI در قرن 21 اینگونه خواهد شد: یکدیگر را با فشردن صمیمانه دست سلام گویید!واضح است چنین ترجمه ای چندان تاثیر گذار و با ENGAGEMENT خوبی همراه نخواهد بود.اسطوره زدایی رادولف بولتمان آلمانی، جهان را به افلاک(عالم اولی) زمین(عالم میانی) و جهان زیرین(عالم سفلی) با خدایگان اورانوس/گایا/هادس تقسیم می کند. سعی او جداسازی اساطیر(بین افسانهlegend و اسطورهmyth) تفاوت است) در جهانیست که انسان مدرن و متجدد امروزی آنرا نمیپذیرد. نه صرفن در کلام؛ بلکه با &quot;خدامرگی&quot;.شاید روزی نقدی به این رساله بنویسم فقط این را بگویم که اساطیر و خدایان مذهبی یا المپی ریشه های مشترک جالبی دارند و ایمان را تنها ناشی از ترس و لرز (اثری از کیرگکارد-پرچمدار اگزیستانسیالیسم به همین نام موجود است) نمی دانم.لذا وجوه و ابعاد مختلف هرمنوتیک از گفتن تا توضیح و ترجمه نمودن، مفهوم جزیره ای و جدا از مخاطب نیست. تحلیل های نابغه ای چون اریش آورباخ از ادیسه هومر(داستان زخم ادیسه) تنها نقل کلمات متن نبوده است. بلکه وفاداری هوشمندانه و حساسیت به شیوه نقل قصه و درک برج و باروی واقعیت کلمات است.اگر مشتاق بودید، نگاهی یه کمدی الاهی بیندازید و در ادامه این موضوع با هم همراه باشیم.لطفن مرا نقد کنید!</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 20:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانمها/آقایون نسل Z نظرتون؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mehrtash_Talebi/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%B3%D9%84-z-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86-itafcfltyxph</link>
                <description>پیش درآمدنسل Z رو در ایران غالبن به برخی اصطلاحات کراش و اکس سمی و ... میشناسن! کلن هروقت ما نفهمیم یک جوان چی میگه، سریع برچسب نسل Z میزنیم و خودمونو توجیه می کنیم که آخی! اینا جوانند و جویای نام! ولی کی گفته هرکی فریک بزنه، میگن واوووو چه نسل Zای باحالیه؟!کسی با Simp بازی نه وارد Z-Generation میشه، نه هیچ نسل Zای حاضر بود با مشاور Sober پزشکیان توی یه کتگوری باشه!بقول قیاسی ایشون که بیشتر نسل Zحال بود.منم صادقانه همین 4 تا اصطلاح سرچ کردم فقط برای Pick-me بازی! و ادای به روز بودن.داستان اصلیدر پاسخ به پست جالب &quot; نامه ای به پسرم سید چنگیز&quot; خواستم نکاتی بگم که تجربه خاصی بود. چند سالی مفتخر به همراهی جمعی از هنرمندان موسیقی بالای 70 سال هستم و شعر و آوازهامون رو با هم می شنویم و لذت بخشه برام. کنار اساتیدی که حداقل 30-40 سال از من بزرگتر هستند. اما به شخصه جوانتر از اونها ندیدم.پیرمردِ جوانِ جمع، خودم هستم.خاطره ای براشون تعریف کردم از کودکی ام که بسیار پر جنب و جوش و تخس بودم و براشون خیلی عجیب بود.بانویی در جلسه گفتند: &quot;آقا مهرتاش آرکی تایپ پوزیدون – خدای دریاها&quot; دارند.با توجه به تخصصم در حوزه مدیریت، تست مایرز-بریگز و دیسک قابل اعتماد تر می دونم. قبلن در کوچینگ ها، آرکی تایپ برند رو هم بررسی هایی می کردم اما دیگه یادم رفته بود.لذا کنجکاویم گل کرد و تست رو زدم و نتیجه اش این بود که آخرین و کمرنگترین کهن الگوها، پوزئیدون بود.برای من این خاطره خیلی خنده داره که بیش از 1 روز درد داشتم و تازه فهمیدم پام شکسته بود! برای ارتوپد و رادیولوژی هم عجیب بود.اما نگاه رفقای من از دهه 30 تا دهه 60، اغلب اغراق و پیازداغ زیاد بوده؛ ولی نسل Z نه تنها نگاه شون عکس نیست؛ بلکه جذابیت هیجان ها و چیزای جالب، رو 1000 برابر تجربه کردند.و این پرسش من از دوستان گل و نسل Z های گرامی:لطفن بگین زندگی مطلوب بنظر شما چیه؟! تعریفتون از شادی چیست؟از سید مهدار بنی هاشمی نازنین هم تقاضا دارم اگر صلاح دونستی، پاسخ سید چنگیز رو هم به زعم خودتون بنویسید.گه ملحد و گه دهری و كافر باشدگه دشمن خلق و فتنه پرور باشدباید بچشد عذاب تنهایی رامردی كه زعصر خود فراتر باشدشفیعی کدکنی</description>
                <category>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</category>
                <author>مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 01:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>