<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملیکا اربابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MelikaArbabi</link>
        <description>دختری نوجوون که آینده ای روشن برای خودش میبینه:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3648758/avatar/ZTpkgs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملیکا اربابی</title>
            <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایت سالگرد تولد امید</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-l0ba3hayz8rf</link>
                <description>امروز بیست و سوم بهمن ماه هزار و چهارصد و چهار است. به آخرای سال نزدیک شده ایم.دیروز، چهل و هفتمین سالگرد تولد یک امید در ایران بود.برای یک سال دیگر هم به دندان کشیدیمت، جمهوری اسلامی عزیز.و برای یک سال دیگر هم به دندان خواهیم کشید.و برای همه سال‌هایی که خونم گرم باشد،گرمای تو خواهم بود.و این آرزوی همه انبیا بود کهخدا بزرگ‌تر از محاسبات قدرت باشد.و شد.۴۷ ساله شد این آرزو.زخمی و رنج‌دیده اما الحمدلله.روایت یک سالگرد انقلاب و تحول از زاویه دید یک نوجوانی که دوران انقلاب را ندید اما خوب درک کرد و میکند...(کمی با تاخیر منتشر شد)دم مردم مون گرم با این هنرنمایی ها😂حضور مردم شریف و عظیم الشان ایران در راهپیمایی سال 1404این علم بر زمین نخواهد افتادای پرچمت ما را کفن...این انقلاب زیر سایه امام رضا علیه السلام قد کشید و چهل و هفت ساله شد</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 22:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراحتی‌جانم‌رابرای‎‌سیدعلی‌فدامیکنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%E2%80%8E-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-x7attoompx0n</link>
                <description>عکسی که این روزها باید بیشترین بازدید را بخورد... عکسی که پشتش هزاران مفهوم است!بسم الله الرحمن الرحیم؛ بیانات حضرت آقا درمورد فرآیند پنج گانه جمهوری اسلامی ایران:مرحله اول)انقلاب اسلامیما ملت مسلمانى هستيم. اين ملت، با اراده‏ى راسخ عمومى توانسته است يك نظام مطابق با ايمان و اعتقاد خود را در اين كشور سر كار بياورد. هدف اين نظام چيست؟ هدف اين ملت چه بود؟ هدف اين بود كه اين كشور با اين نظام بتواند از همه‏ى خوبى‏ها و پيشرفت‏ها و خيرات و بركاتى كه خداى متعال به ملتهاى مؤمن وعده داده است، برخوردار شود؛ يعنى يك كشورِ اسلامى بشود.(28/5/84)براى اين كه اين كار تحقق پيدا كند، در درجه‏ى اول ما يك حركت انقلابى لازم داشتيم؛ براى اين‏كه بناى ضايع و پوسيده و كج و بدبنيان رژيم‏هاى استبدادى را از بين ببريم. اين كار را ملت با كمال قدرت و با موفقيتِ كامل انجام داد.قدم اوّل كه پُرهيجان­تر و پُرسروصداتر از همه است، ايجاد انقلاب اسلامى است. كار آسانى نبود؛ ليكن اين آسان­ترين است.ما مى‌خواهيم آن نظامى، آن تشكيلاتى و آن حكومتى را كه بتوان اين هدفها را در آن محقّق كرد، به وجود آوريم. اين يك فرآيند طولانى و دشوارى دارد و شروعش از انقلاب اسلامى است. البته انقلاب كه مى‌گوييم، حتماً به معناى زد و خورد و شلوغ كارى و امثال اينها نيست؛ برخلاف آن برداشتهايى است كه مى‌بينيم در بعضى از نوشته‌ها خوششان مى‌آيد با كلمه‌ى انقلاب بازى كنند! گاهى مى‌خواهند انقلاب را به معناى شورش، اغتشاش، بى‌نظمى و بى‌سامانى وانمود كنند و بگويند ما انقلاب نمى‌خواهيم؛ يعنى انقلاب چيز بدى است! اين برداشتهاى غلط از انقلاب است. انقلاب يعنى دگرگونى بنيادى. البته اين دگرگونى بنيادى در اغلب موارد بدون چالشهاى دشوار و بدون زورآزمايى، امكانپذير نيست؛ اما معنايش اين نيست كه در انقلاب حتماً بايستى اغتشاش و شورش و امثال اينها باشد؛ نه، ولى هر شورش و هر اغتشاش و هر تهيّج عام و توده‌اى هم معنايش انقلاب نيست؛ هر تحولى هم معنايش انقلاب نيست؛ انقلاب آن‌جايى است كه پايه‌هاى غلطى برچيده مى‌شود و پايه‌هاى درستى به جاى آن گذاشته مى‌شود. اين قدمِ اوّل است. مرحله دوّم)تشکیل نظام اسلامی* انقلاب كه تحقّق پيدا كرد، بلافاصله بعد از آن، تحقّق نظام اسلامى است. نظام اسلامى، يعنى طرح مهندسى و شكل كلّى اسلامى را در جايى پياده كردن. مثل اين‌كه وقتى در كشور ما نظام سلطنتىِ استبدادىِ فردىِ موروثىِ اشرافىِ وابسته برداشته شد، به جاى آن، نظام دينىِ تقوايىِ مردمىِ گزينشى جايگزين مى‌شود؛ با همين شكل كلّى كه قانون اساسى برايش معيّن كرده، تحقق پيدا مى‌كند؛ يعنى نظام اسلامى.(12/9/79)* قدم بعدى، ترتّب نظام اسلامى بر انقلاب اسلامى است؛ يعنى ايجاد نظام اسلامى، كه گفتيم نظام اسلامى، يعنى هندسه‌ى عمومى جامعه، اسلامى بشود؛ كه اين هم شد. (21/9/80)* بعد از آن كه اين حركت عظيم را ملت عزيز ما انجام داد، حركت بعدى اين بود كه يك نظام اسلامى يعنى ترتيب اداره‏ كشور، همان‏طورى كه اسلام گفته است- در اين كشور به وجود بياوريد. اين كار را هم ملت ما با موفقيت انجام داد. قانون اساسى تنظيم شد؛ آرايش و چينش سياسى به وجود آمد؛ مردم‏سالارى دينى بر اين مملكت حاكم شد و مردم مسؤولان كشور را- از رهبرى گرفته تا رياست جمهورى تا ديگر مسؤولان- مستقيم يا غير مستقيم انتخاب مى‏كنند. دين، مايه و پايه و محور قانون و اجرا در اين كشور است. حركت مردم به سمت اهداف و آرمانهاى دينى است؛ اين معناى نظام اسلامى است؛ اين تحقق پيدا كرد؛ ليكن كافى نيست.(28/5/84)* نظام اسلامى، پس از انقلاب اسلامى تشكيل شد. شورش انقلابى و نهضت انقلابى مى‏توانست انجام بگيرد، اما نظام غيراسلامى تشكيل شود. خيلى جاها اين‏طور شده؛ در الجزاير همين‏ طور بود. در الجزاير، نهضت، اسلامى بود. اصلاً پايگاه نهضت و رهبران نهضت، مسلمانها بودند؛ اما بعد از آن‏كه نهضت به نتيجه رسيد، كسانى كه اعتقادى به مبانى تفكر اسلامى نداشتند، آمدند قدرت را در دست گرفتند.اين‏جا هم همين كارها داشت مى‏شد. در همان روز 21 بهمن و 22 بهمن و 23 بهمن از اين كارها داشت مى‏شد. بنده از نزديك در جريان برخى از كارها بودم؛ داشتند حركت مى‏ كردند كه به اصطلاحِ خودشان يك جنبش كارگرى و يك حركت كارگرى را بر اين حركت عمومى تغليب كنند و همان فرمولى كه در روى كار آمدن نظامهاى سوسياليستى در دنيا معمول است- يعنى انقلاب طبقه‏ ى كارگر- تحقق بدهند و بعد هم يك چند نفر سر كار بيايند؛ منتها امام را محاسبه نكرده بودند؛ يعنى اين گوهر خدشه‏ ناپذيرِ شكست‏ ناپذير را در محاسبات شان نديده بودند؛ لذا سخت ضربه خوردند. حتّى روز سومِ بعد از پيروزى انقلاب راه افتادند آمدند جلوى بيت امام در مدرسه ‏ى علوى و تظاهرات كردند و مطالباتِ به ‏اصطلاح سوسياليستى و كارگرى را مطرح كردند. ولى نظام اسلامى تشكيل شد.نظام اسلامى يعنى چه؟ يعنى منبع تقنين و معيار و ملاك اجرا و اركان تصميم‏ گيرى در كشور معلوم شد چيست؛ اركان حكومت- قوه ‏ى مجريه، قوه‏ى مقننه، رهبرى، قوه‏ى قضاييه و ديگر اركان- چيده شد و قانون اساسى آمد همه‏ ى اينها را تثبيت كرد؛ لذا پايه‏ گذارى‏ هاى اصولى انجام گرفت.(8/6/84)مرحله سوّم)تشکیل دولت اسلامی* اين مرحله سوم است كه از آن تعبير به ايجاد دولت اسلامى مى­ كنيم. نظام اسلامى قبلاً آمده، اكنون دولت بايد اسلامى شود. دولت به معناى عام، نه به معناى هيأت وزرا؛ يعنى قواى سه‌گانه، مسؤولان كشور، رهبرى و همه.(12/9/79)* قدم بعدى- كه از اينها دشوارتر است- ايجاد دولت اسلامى است. دولت نه به معناى هيأت وزيران؛ يعنى مجموعه‌ى كارگزاران حكومت؛ يعنى من و شما. ما بايد به معناى واقعى كلمه، در درون اين نظامِ اسلامى، اسلامى شويم. اين مشكلتر از مراحل قبلى است.* بعد از آن كه نظام اسلامى پيش آمد، نوبت به تشكيل دولت اسلامى به معناى حقيقى مى‌رسد؛ يا به تعبير روشن­ تر، تشكيل منش و روش دولتمردان- يعنى ماها- به گونه اسلامى؛ چون اين در وهله­ ى اول فراهم نيست؛ بتدريج و با تلاش بايد به وجود آيد. مسؤولان و دولتمردان بايد خودشان را با ضوابط و شرايطى كه متعلق به يك مسؤول دولت اسلامى است، تطبيق كنند. يا چنان افرادى- اگر هستند- سر كار بيايند؛ يا اگر ناقصند، خودشان را به سمت كمال در آن جهت حركت دهند و پيش ببرند.(21/9/80)* براى اين‏كه آن مقصود- يعنى كشور اسلامى- به طور كامل محقق شود، احتياج است كه دستگاه حاكمه‏ كشور در عمل خود، در سازماندهى خود و در چگونگى رفتار خود، به طور كامل اسلامى عمل كند؛ كه من چند سال قبل عرض كردم كه مرحله‏ ى بعد از نظام اسلامى، دولت اسلامى است.* در اين راه هم حركت كرديم. مسؤولان مؤمنى، وزراى خوبى، نمايندگان خوبى، رؤساى جمهور با ايمانى، يكى پس از ديگرى امور كشور را بر عهده گرفتند؛ اما دولت اسلامى‏ كه بتواند مقاصدى را كه ملت ايران و انقلاب عظيم آنها داشت، تأمين كند، دولتى است كه در آن رشوه نباشد، فساد ادارى نباشد، ويژه‏ خوارى نباشد، كم‏كارى نباشد، بى‏ اعتنايى به مردم نباشد، ميل به اشرافى‏ گرى نباشد، حيف و ميل بيت‏ المال نباشد، و ديگر چيزهايى كه در يك دولت اسلامى لازم است. در تعاليم اميرالمؤمنين(ع) در نهج ‏البلاغه، همه‏ ى اينها وجود دارد.* نگويند اينها مربوط به هزار و چهارصد سال قبل است. اين حرفهاى تكرارى و شبهه‏ هاى صدها بار رد شده را بعضى‏ ها باز تكرار مى‏ كنند. حقايق بشرى و اصالت­ هاى بشرى با گذشت زمان تغيير پيدا نمى‏ كنند. انسانها از اول تاريخ تا امروز و از امروز تا پايان دنيا، هميشه عدالت را دوست داشته‏ اند و به عدالت نيازمند بوده ‏اند؛ اين تغيير پيدا نمى‏ كند. انسانها از اول تاريخ تا امروز و از امروز تا آخر دنيا به مسؤولانى كه نسبت به آنها وفادار باشند، در خدمت آنها باشند و براى آنها صادقانه عمل كنند، احتياج دارند؛ اينها كه تغييرپذير نيست. درس اميرالمؤمنين(ع) در نهج‏ البلاغه ناظر به اين چيزهاست. اين اصالت­ها و اين ثوابتِ حيات بشرى در طول تاريخ را اميرالمؤمنين(ع) بيان مى‏ كند؛ ما آنها را مى‏ خواهيم؛ والّا ما كه نمى‏ گوييم اگر خواستيم از اين شهر به آن شهر برويم، مثل زمان اميرالمؤمنين(ع) برويم؛ نه، حالا با هواپيما برويد، ممكن است ده سال ديگر با يك وسيله‏ ى بسيار تندروتر از هواپيما حركت كنيد. آن روز، نامه مى‏ فرستادند، كه دو ماه در راه بود؛ امروز شما با اينترنت لحظه به لحظه با آن طرف دنيا حرف مى‏ زنيد. اينها متغيرات است، اما عدالت و صلاح مسؤولان هميشه لازم است؛ حيف و ميل نكردن اموال مردم كه دست من و امثال من است، هميشه لازم است؛ اين‏كه تغييرپذير نيست.(28/5/84)* اين نظام اسلامى فقط شكل نيست؛ محتوايى دارد؛ يعنى كارهايى بايد در واقعيت زندگى مردم انجام بگيرد. تحقق اين واقعيت‏ها در زندگى مردم، مردان و عناصر مؤمن و معتقد به خودش را- كه داراى صفات و خصوصيات لازم هم باشند- مى‏طلبد؛ اين مى‏ شود دولت اسلامى.* دولت اسلامى شامل همه‏ ى كارگزاران نظام اسلامى است؛ نه فقط قوه‏ ى مجريه؛ يعنى حكومت گران و خدمتگزاران عمومى. اينها بايد جهت­گيرى‏ ها و رفتار اجتماعى و رفتار فردىِ خود و رابطه ‏شان با مردم را با معيارهاى اسلامى تطبيق دهند تا بتوانند به آن اهداف برسند. بعد هم بايد آن جهت­گيرى‏ ها را در مدّ نگاه خودشان قرار دهند و به­ سرعت به سمت آن جهت­گيرى‏ ها حركت كنند؛ اين مى‏شود دولت اسلامى.* از همان اوان كار، تلاش براى تشكيل دولت اسلامى شروع شد. بعضى‏ ها می گويند شما بعد از 27 سال مى‏ خواهيد دولت اسلامى تشكيل دهيد؟ نه، تلاش و اقدام براى تشكيل دولت اسلامى از روز اول شروع شد؛ منتها افت و خيز داشته؛ پيشرفت و عقب­گرد داشته؛ در جاهايى موفق بوديم، در برهه يى موفق نبوديم. بعضى از ماها وسط راه پايمان لغزيد؛ بعضى از ماها در اصل هدف مردد شديم؛ بعضى از ماها نتوانستيم خود را نگه داريم؛ دلبسته‏ى به رفتارهاى طاغوتى شديم.* اسم ما كه دولت اسلامى باشد، كافى نيست؛ والّا قبل از ما چند دولت جمهورى اسلامىِ ديگر در منطقه‏ى ما و آفريقا و جاهاى ديگر وجود داشته و الان هم هست. قبل از انقلاب، در جايى دولتى تشكيل شد كه ما شوخى مى‏كرديم و مى‏گفتيم جمهورى اسلامى امريكايىِ فلان جا! آن دولت با نام جمهورى اسلامى هم بود. بنابراين اسم ما دولت اسلامى باشد، كافى نيست؛ بايد عمل و جهت­گيرى ما اسلامى باشد. اگر در اينها اختلال پيدا شد، حركت مستمر و مداوم و پوينده‏يى كه لازم است تا دولت اسلامى به صورت كامل شكل بگيرد، دچار نُكث مى‏شود و طبعاً كار عقب مى‏افتد.* البته دولت اسلامىِ كامل به معناى واقعى كلمه، در زمان انسان كامل تشكيل خواهد شد؛ ان‏شاءاللَّه. خوشا به حال كسانى كه آن روز را درك مى‏كنند. همه‏ى ما انسانهاى ناقصى هستيم. ما به قدر توان و تلاشِ خود مى‏خواهيم مجموعه‏ى كارگزاران حكومت را- كه خودمان هم جزو آنها هستيم- به نقطه‏يى برسانيم كه با نصاب جمهورى اسلامى تطبيق كند. ما مى‏خواهيم خود را به حد نصاب نزديك كنيم. اگر دولتى مى‏آيد و مى‏گويد هدفم اين است كه اين را تحقق ببخشم، خيلى چيز مبارك و خوبى است. (8/6/84)* ما مسؤولان بايد خود را بسازيم؛ مرتّب با خود كلنجار برويم؛ يكديگر را به حق وصيت كنيم؛ يكديگر را ارشاد كنيم؛ مثل آينه‌اى در مقابل يكديگر، عيوبمان را صادقانه به هم نشان دهيم؛ بنا را بر رفع عيب بگذاريم و خود را روزبه‌روز بهتر كنيم. هر كس هم كه جديداً مسؤوليت را بر عهده مى‌گيرد، با اين نيّت و با اين هدف مسؤوليت را قبول كند كه مى‌خواهد براى خدمت به مردم، يك انسان صالح شود. آن‌وقت مى‌شود تشكيل دولت اسلامى. قواى مقنّنه و قضايّيه و مجريّه و مسؤولان گوناگون ما بايد بتوانند تا حدّ قابل قبولى خود را با اين قالبها و معيارهاى دينى و اخلاقىِ اسلامى تطبيق دهند. اين مرحله‌ى سوم است؛ ما الان در اين مرحله قرار گرفته‌ايم و بايد دائم تلاش ما اين باشد. اگر نماينده‌ى مجلسيم، اگر عضو دولتيم، اگر از مسؤولان قضايى هستيم، اگر روحانى هستيم، هر كجا قرار داريم، اوّلين و مهمترين وظيفه را اصلاح كار خود بدانيم؛ چون اصلاح شخص ما، صرفاً اصلاح شخص نيست؛ ما منشأ اثريم و يك كلمه حرف و يك امضاء و يك تصميم‌گيرى من و شما در جامعه تأثير مى‌گذارد. ما اگر خود را اصلاح كرديم، جامعه را اصلاح كرده‌ايم. دوره‌ى پيش از انقلاب گذشت كه بعضى كسان فقط به خود مى‌پرداختند. ما آن وقت به آنها ايراد مى‌گرفتيم كه به فكر جامعه و مردم هم باشيد. گفت:آن يك گليم خويش به در مى‌بَرد ز موج * وين سعى مى‌كند كه بگيرد غريق رامى‌گفتيم به فكر غريق ها هم باشيد؛ فقط به فكر نجات خودتان نباشيد. الان آن زمان نيست؛ حالا من و شما اگر به فكر خودمان باشيم، به طور طبيعى غريقها را نجات داده‌ايم. اگر ما خود را اصلاح كنيم، جامعه اصلاح شده است. پس تشكيل دولت اسلامى، مرحله‌ى سوم است. (21/9/80)* ما در كدام مرحله‌ايم؟ ما در مرحله‌ سوميم؛ ما هنوز به كشور اسلامى نرسيده‌ايم. هيچ كس نمى‌تواند ادّعا كند كه كشور ما اسلامى است. ما يك نظام اسلامى را طرّاحى و پايه‌ريزى كرديم- «ما»، يعنى همانهايى كه كردند- و الان يك نظام اسلامى داريم كه اصولش هم مشخّص و مبناى حكومت در آن‌جا معلوم است. مشخّص است كه مسؤولان چگونه بايد باشند. قواى سه‌گانه وظايفشان معيّن است. وظايفى كه دولتها دارند، مشخّص و معلوم است؛ اما نمى‌توانيم ادّعا كنيم كه ما يك دولت اسلامى هستيم؛ ما كم داريم. ما بايد خودمان را بسازيم و پيش ببريم. ما بايد خودمان را تربيت كنيم.* البته اگر در رأس كار يك امام معصوم مثل اميرالمؤمنين عليه‌الصّلاةوالسّلام باشد كه قولش، فعلش و منشش الگوست، كار براى كارگزاران نظام آسانتر است؛ چون نسخه كامل را در اختيار دارند و در همه چيزش هدايت هست. وقتى آدمى مثل من در رأس كار باشد، البته كارِ كارگزاران مشكلتر است؛ ولى ثوابشان هم بيشتر است. اگر توانستند در اين راه حركت كنند، اجر الهى‌شان بيشتر خواهد شد.* هر كدام از شما تلاش كنيد كه براى اين مسؤوليت ­ها خودتان را با الگوى اسلامى منطبق سازيد؛ يعنى دين­تان، تقوايتان، رعايت­تان نسبت به حال مردم، رعايت­تان نسبت به شرع، رعايت­تان نسبت به بيت‌المال، اجتناب­تان از خودخواهي­ها و خودپرستي­ها و رفيق‌بازي­ها و قوم‌وخويش‌پرستي­ها و اجتناب­تان از تنبلى و بيكارگى و بى‌عملى و هوى‌ و هوس و اين چيزها، مطابق با الگوى اسلام باشد. هر كدام از شما بتوانيد در اين زمينه‌ها كار خودتان را بكنيد و پيش برويد و خودتان را بسازيد، البته ثواب شما از آن كسى كه در زمان اميرالمؤمنين عليه‌الصّلاةوالسّلام اين كار را مى‌كرد، يقيناً بيشتر است؛ چون او به اميرالمؤمنين عليه‌الصّلاةوالسّلام نگاه مى‌كرد و آن حضرت الگوى كامل بود؛ اما شما چنين كسى را نداريد كه آن‌طور به او نگاه كنيد و برايتان الگو باشد؛ ليكن ضوابط در دست همه ما هست و امروز همه‌مان وظيفه داريم.(12/9/79)* ما امروز در مرحله‏ى دولت اسلامى و كشور اسلامى قرار داريم؛ بايد دولت اسلامى را ايجاد كنيم. امروز دولت ما - يعنى مسؤولان قوه‏ى مجريه، قوه‏ى قضاييه، قوه‏ى مقننه، كه مجموع اينها دولت اسلامى است- سهم خوبى از حقايق اسلامى و ارزشهاى اسلامى را دارد؛ اما كافى نيست؛ اولش خود من.* بايد بيشتر به سمت اسلامى ­شدن، مسلمان­ شدن و مؤمنانه و مسلمانانه زندگی كردن برويم. بايد به سمت زندگى علوى(ع) برويم. رفتن به سمت زندگى علوى(ع) معنايش اين نيست كه اگر آن روز لُنگ مى‏بستند و راه می رفتند، امروز هم لُنگ ببنديم و راه برويم؛ نه، امروز دنيا پيشرفته است. بايد روح زندگى علوى(ع)- يعنى عدالت، تقوا، پارسايى، پاكدامنى، بى‏پروايىِ در راه خدا و ميل و شوق به مجاهدتِ در راه خدا- را در خودمان زنده كنيم؛ بايد به سمت اينها برويم؛ اين اساسِ كار ماست.* و به شما عرض كنم، در آن صورت كارآمدى جمهورى اسلامى هم مضاعف خواهد شد؛ چون مشكل اساسى‏يى كه ممكن است براى نظام اسلامى پيش بيايد، كارآمدى در نگاه جهانى است؛ بگويند آيا توانستند اين كار را بكنند، توانستند آن كار را بكنند؟ اگر ما قدم‏به‏قدم تحول درونى خود را جدى بگيريم و پيش ببريم و پايبندى خود را به ارزشها و اصولِ خود عملاً نشان دهيم، كارايى و توفيقات ما هم بيشتر خواهد شد. البته دشمنان نمى‏خواهند؛ جنجال و هياهو مى‏كنند؛ اهميتى هم ندارد.(8/6/83)* اگر دولت ما اسلامى شد، آن وقت كشورمان اسلامى خواهد شد. اگر من و شما در معاشرت­مان، در رفتارمان، در طلب مال­مان، در مجاهدت­مان، نتوانستيم خود را به حدّ نصاب برسانيم، از آن دانشجو، از آن جوان بازارى، از آن عنصر در رده‏هاى پايين دولتى، از آن كارگر، از آن روستايى، از آن شهرى چه توقعى مى‏توانيم داشته باشيم كه اسلامى عمل كنند؟ چرا مردم را بيخود ملامت مى‏كنيم؟ نبايد ملامت كنيم. اگر كمبودى هست، خودمان را بايد ملامت كنيم؛ «لوموا انفسكم».* اول، ما اسلامى مى ‏شويم؛ وقتى اسلامى شديم، «كونوا دعاة النّاس بغير السنتكم»؛آن وقت عملِ ما مردم را مسلمان واقعى خواهد كرد و كشور، اسلامى خواهد شد؛ هم احكام و مقررات اسلامى است، هم اجرا اسلامى است، هم دولتمردان اسلامى‏اند، هم مردم به تبع حال و به تبع دولتمردان از لحاظ اخلاقى اسلامى خواهند شد. البته شيطان نمى‏ميرد؛ شيطان زنده است. هميشه عده‏يى، جريانى، مجموعه‏هايى هستند كه تسليم شيطان بشوند؛ اما شكل كلى، اسلامى خواهد شد.(8/6/84)* معناى شعار دولت اسلامى اين است كه ما مى‏خواهيم اعمال فردى، رفتار با مردم، رفتار بين خودمان، و رفتار با نظام­هاى بين‏المللى و نظام سلطه‏ى امروز جهانى را به معيارها و ضوابط اسلامى نزديك­تر كنيم. اين شعار، بسيار باارزش است؛ ان‏شاءاللَّه به اين شعار پايبند بمانيد و اين تلاش را جدى‏تر، بى‏آسيب‏تر و واقعى‏تر كنيد؛ چون گامى بلند خواهد بود در راه رسيدن به آن هدفها؛ و همان‏طور كه عرض كردم، رسيدن به آن هدف­ها، مردان خودش را مى‏خواهد. ... يعنى كسان و عناصر و كارگزارانِ خودش را مى‏خواهد. به قول شاعر، آن دو صد من استخوان را داشته باشند، تا بتوانند اين صد من بار را بردارند.(8/6/84)تکالیف در مرحله سوم(تشکیل دولت اسلامی):* الآن هم در مرحله اسلامی­ کردن دولت(تشکیل دولت اسلامی) هستیم و باید تمرکز کار و فعالیت­ها، برای تحقق شایسته این مرحله باشد.* بیشترین دغدغه و توصیه ­های آقا در این مرحله، خودسازی دولتمردان است.الف)کلیات:* نظام اسلامى قبلاً آمده، اكنون دولت بايد اسلامى شود.* تلاش و اقدام براى تشكيل دولت اسلامى از روز اول شروع شد؛ منتها افت و خيز داشته؛ پيشرفت و عقب­گرد داشته؛ در جاهايى موفق بوديم، در برهه‏يى موفق نبوديم. بعضى از ماها وسط راه پايمان لغزيد؛ بعضى از ماها در اصل هدف مردد شديم؛ بعضى از ماها نتوانستيم خود را نگه داريم؛ دلبسته‏ى به رفتارهاى طاغوتى شديم.* هيچ كس نمى‌تواند ادّعا كند كه كشور ما اسلامى است. نمى‌توانيم ادّعا كنيم كه ما يك دولت اسلامى هستيم؛* اگر دولت ما اسلامى شد، آن وقت كشورمان اسلامى خواهد شد.ب)معنای دولت اسلامی:* دولت اسلامى یعنی تشكيل منش و روش دولتمردان- يعنى ماها- به گونه اسلامى.* اسم ما دولت اسلامى باشد، كافى نيست؛ بايد عمل و جهت­گيرى ما اسلامى باشد. اگر در اينها اختلال پيدا شد، حركت مستمر و مداوم و پوينده‏يى كه لازم است تا دولت اسلامى به صورت كامل شكل بگيرد، دچار نُكث مى‏شود و طبعاً كار عقب مى‏افتد.ü معناى شعار دولت اسلامى اين است كه ما مى‏خواهيم اعمال فردى، رفتار با مردم، رفتار بين خودمان، و رفتار با نظام­هاى بين‏المللى و نظام سلطه‏ى امروز جهانى را به معيارها و ضوابط اسلامى نزديك­تر كنيم.ج)چگونگی دستیابی و تحقق:* چون اين در وهله­ ى اول فراهم نيست؛ به تدريج و با تلاش بايد به وجود آيد.* براى اين‏كه آن مقصود- يعنى كشور اسلامى- به طور كامل محقق شود، احتياج است كه دستگاه حاكمه ‏ى كشور در عمل خود، در سازماندهى خود و در چگونگى رفتار خود، به طور كامل اسلامى عمل كند.* بعد هم بايد آن جهت­گيرى‏ ها را در مدّ نگاه خودشان قرار دهند و به­ سرعت به سمت آن جهت­گيرى ‏ها حركت كنند؛ اين مى ‏شود دولت اسلامى.د)ویژگی­های دولت اسلامی:* دولت اسلامی كه بتواند مقاصدى را كه ملت ايران و انقلاب عظيم آنها داشت تأمين كند، دولتى است كه در آن رشوه نباشد، فساد ادارى نباشد، ويژه‏ خوارى نباشد، كم‏كارى نباشد، بى ‏اعتنايى به مردم نباشد، ميل به اشرافى ‏گرى نباشد، حيف و ميل بيت‏ المال نباشد، و ديگر چيزهايى كه در يك دولت اسلامى لازم است.* اين اصالت­ها و اين ثوابتِ حيات بشرى در طول تاريخ را اميرالمؤمنين(ع) بيان مى‏ كند؛ ما آنها را مى‏خواهيم؛ عدالت و صلاح مسئولان هميشه لازم است؛ حيف و ميل نكردن اموال مردم كه دست من و امثال من است، هميشه لازم است؛ اين‏كه تغييرپذير نيست.* اين نظام اسلامى فقط شكل نيست؛ محتوايى دارد؛ يعنى كارهايى بايد در واقعيت زندگى مردم انجام بگيرد.* بايد به سمت زندگى علوى(ع) برويم. ... بايد روح زندگى علوى(ع)- يعنى عدالت، تقوا، پارسايى، پاكدامنى، بى‏پروايىِ در راه خدا و ميل و شوق به مجاهدتِ در راه خدا- را در خودمان زنده كنيم؛ بايد به سمت اينها برويم؛ اين اساسِ كار ماست.* در آن صورت كارآمدى جمهورى اسلامى هم مضاعف خواهد شد؛ چون مشكل اساسى‏ كه ممكن است براى نظام اسلامى پيش بيايد، كارآمدى در نگاه جهانى است؛ بگويند آيا توانستند اين كار را بكنند، توانستند آن كار را بكنند؟ اگر ما قدم ‏به‏ قدم تحول درونى خود را جدى بگيريم و پيش ببريم و پايبندى خود را به ارزشها و اصولِ خود عملاً نشان دهيم، كارايى و توفيقات ما هم بيشتر خواهد شد.* قواى مقنّنه و قضايّيه و مجريّه و مسؤولان گوناگون ما بايد بتوانند تا حدّ قابل قبولى خود را با اين قالبها و معيارهاى دينى و اخلاقىِ اسلامى تطبيق دهند.هـ)صفات و تکالیف کارگزاران:1) تحقق اين واقعيت‏ها در زندگى مردم، مردان و عناصر مؤمن و معتقد به خودش را- كه داراى صفات و خصوصيات لازم هم باشند- مى طلبد؛ اين مى‏ شود دولت اسلامى.2) رسيدن به آن هدف­ها، مردان خودش را مى‏ خواهد. ... يعنى كسان و عناصر و كارگزارانِ خودش را مى ‏خواهد. به قول شاعر، آن دو صد من استخوان را داشته باشند، تا بتوانند اين صد من بار را بردارند.3) مجموعه‌ى كارگزاران حكومت؛ يعنى من و شما. ما بايد به معناى واقعى كلمه، در درون اين نظامِ اسلامى، اسلامى شويم.4) حكومتگران و خدمتگزاران عمومى، اينها بايد جهت­گيرى‏ها و رفتار اجتماعى و رفتار فردىِ خود و رابطه‏شان با مردم را با معيارهاى اسلامى تطبيق دهند تا بتوانند به آن اهداف برسند.5) مسئولان و دولتمردان بايد خودشان را با ضوابط و شرايطى كه متعلق به يك مسؤول دولت اسلامى است، تطبيق كنند.6) يا چنان افرادى- اگر هستند- سر كار بيايند؛7) يا اگر ناقصند، خودشان را به سمت كمال در آن جهت حركت دهند و پيش ببرند.8) هر كس هم كه جديداً مسؤوليت را بر عهده مى‌گيرد، با اين نيّت و با اين هدف مسؤوليت را قبول كند كه مى‌خواهد براى خدمت به مردم، يك انسان صالح شود. آن‌وقت مى‌شود تشكيل دولت اسلامى.9) اول، ما اسلامى مى‏شويم؛ وقتى اسلامى شديم، «كونوا دعاة النّاس بغير السنتكم»؛آن وقت عملِ ما مردم را مسلمان واقعى خواهد كرد و كشور، اسلامى خواهد شد؛ هم احكام و مقررات اسلامى است، هم اجرا اسلامى است، هم دولتمردان اسلامى‏اند، هم مردم به تبع حال و به تبع دولتمردان از لحاظ اخلاقى اسلامى خواهند شد.10) هر كدام از شما تلاش كنيد كه براى اين مسؤوليت­ها خودتان را با الگوى اسلامى منطبق سازيد؛ يعنى دين­تان، تقوايتان، رعايت­تان نسبت به حال مردم، رعايت­تان نسبت به شرع، رعايت­تان نسبت به بيت‌المال، اجتناب­تان از خودخواهي­ها و خودپرستي­ها و رفيق‌بازي­ها و قوم‌وخويش‌پرستي­ها و اجتناب­تان از تنبلى و بيكارگى و بى‌عملى و هوى‌ و هوس و اين چيزها، مطابق با الگوى اسلام باشد. هر كدام از شما بتوانيد در اين زمينه‌ها كار خودتان را بكنيد و پيش برويد و خودتان را بسازيد، بايد بيشتر به سمت اسلامى­شدن، مسلمان­شدن و مؤمنانه و مسلمانانه زندگى­كردن برويم.11) اگر ما خود را اصلاح كنيم، جامعه اصلاح شده است. ما هنوز به كشور اسلامى نرسيده‌ايم.12) ما كم داريم. ما بايد خودمان را بسازيم و پيش ببريم. ما بايد خودمان را تربيت كنيم.13) ما مسؤولان بايد خود را بسازيم؛ مرتّب با خود كلنجار برويم؛ يكديگر را به حق وصيت كنيم؛ يكديگر را ارشاد كنيم؛ مثل آينه‌اى در مقابل يكديگر، عيوب­مان را صادقانه به هم نشان دهيم؛ بنا را بر رفع عيب بگذاريم و خود را روزبه‌روز بهتر كنيم.14) همه‏ى ما انسانهاى ناقصى هستيم. ما به قدر توان و تلاشِ خود مى‏خواهيم مجموعه‏ى كارگزاران حكومت را- كه خودمان هم جزو آنها هستيم- به نقطه‏يى برسانيم كه با نصاب جمهورى اسلامى تطبيق كند. ما مى‏خواهيم خود را به حد نصاب نزديك كنيم.15) اگر من و شما در معاشرت­مان، در رفتارمان، در طلب مال­مان، در مجاهدت­مان، نتوانستيم خود را به حدّ نصاب برسانيم، از آن دانشجو، از آن جوان بازارى، از آن عنصر در رده‏هاى پايين دولتى، از آن كارگر، از آن روستايى، از آن شهرى چه توقعى مى‏توانيم داشته باشيم كه اسلامى عمل كنند؟ چرا مردم را بي­خود ملامت مى‏كنيم؟ نبايد ملامت كنيم. اگر كمبودى هست، خودمان را بايد ملامت كنيم؛ «لوموا انفسكم».16) اگر نماينده‌ى مجلسيم، اگر عضو دولتيم، اگر از مسؤولان قضايى هستيم، اگر روحانى هستيم، هر كجا قرار داريم، اوّلين و مهم­ترين وظيفه را اصلاح كار خود بدانيم؛ چون اصلاح شخص ما، صرفاً اصلاح شخص نيست؛ ما منشأ اثريم و يك كلمه حرف و يك امضاء و يك تصميم‌گيرى من و شما در جامعه تأثير مى‌گذارد. ما اگر خود را اصلاح كرديم، جامعه را اصلاح كرده‌ايم. دوره‌ى پيش از انقلاب گذشت كه بعضى كسان فقط به خود مى‌پرداختند. ما آن وقت به آنها ايراد مى‌گرفتيم كه به فكر جامعه و مردم هم باشيد. گفت:آن يك گليم خويش به در مى‌بَرد ز موج * وين سعى مى‌كند كه بگيرد غريق رامى‌گفتيم به فكر غريق­ها هم باشيد؛ فقط به فكر نجات خودتان نباشيد. الان آن زمان نيست؛ حالا من و شما اگر به فكر خودمان باشيم، به طور طبيعى غريق­ها را نجات داده‌ايم.و)در انتظار رؤیت خورشید:دولت اسلامىِ كامل به معناى واقعى كلمه، در زمان انسان كامل تشكيل خواهد شد؛ ان‏شاءاللَّه. خوشا به حال كسانى كه آن روز را درك مى‏كنند.مرحله چهارم)تشکیل کشور اسلامی· مرحله‌ى چهارم- كه بعد از اين است- كشورِ اسلامى است. اگر دولت به معناى واقعى كلمه اسلامى شد، آن‌گاه كشور به معناى واقعى كلمه اسلامى خواهد شد؛ عدالت مستقر خواهد شد؛ تبعيض از بين خواهد رفت؛ فقر به­تدريج ريشه‌كن مى‌شود؛ عزّت حقيقى براى مردم به وجود مى‌آيد؛ جايگاهش در روابط بين‌الملل ارتقاء پيدا مى‌كند؛ اين مى‌شود كشور اسلامى.(12/9/79)· اگر به توفيق الهى بتوانيم در اين جهت خود را كامل كنيم و قدمهايى را كه تا امروز بحمداللَّه برداشته شده، كامل كنيم، آن وقت كشور اسلامى به همان شكلى كه گفتم، به وجود خواهد آمد؛ يعنى دولت اسلامى مى‏تواند كشور اسلامى به وجود بياورد.· من و امثال من اگر خودمان صادق باشيم، مى‏توانيم مردم را صادق بار بياوريم. اگر خود ما اسير هوى‏ و هوس نباشيم، مى‏توانيم مردم را آزاد از هوى‏ و هوس بار بياوريم. اگر ما شجاع باشيم، مى‏توانيم مردم را شجاع بار بياوريم. اگر من و امثال من اسير هوى‏ و هوس و دنبال طمع و بنده و ذليلِ ترس و طمع خود بوديم، نمى‏توانيم مردم را با فضايل بار بياوريم. اين بسته به شانس و اقبال هر كسى است كه در گوشه‏يى معلم خوبى پيدا كند و به صورت فردى تكامل يابد؛ جامعه پيش نخواهد رفت. دولت اسلامى است كه كشور اسلامى به وجود مى‏آورد.(28/5/84)· بعد از اين مرحله، مرحله‌ى تلألؤ و تشعشع نظام اسلامى است؛ يعنى مرحله‌ى ايجاد كشور اسلامى. اگر اين مرحله به وجود آمد، آن‌وقت براى مسلمانهاى عالم، الگو و اسوه مى‌شويم: «لتكونوا شهداء على النّاس».(21/9/80)· كشور اسلامى يعنى كشورى كه اسلامِ حيات‏بخش، اسلامِ نشاط آور، اسلامِ تحرك‏آفرين، اسلامِ بدون كج‏انديشى و تحجر و انحراف، اسلامِ بدون التقاط، اسلامِ شجاعت‏بخش به انسانها، و اسلامِ هدايت كننده‏ى انسانها به سوى علم و دانش بر آن حاكم است؛ اسلامى كه با همان شكلى كه در قرن اولِ اسلامى به آن عمل شد، توانست يك مجموعه‏ى پراكنده را به اوج تمدن تاريخى و جهانى برساند و تمدن و دانش او بر دنيا سيطره پيدا كند. سيطره و تسلط علمى به دنبال خود عزت سياسى هم مى‏آورد؛ رفاه اقتصادى هم مى‏آورد؛ فضايل اخلاقى هم مى‏آورد؛ اگر كشور به معناى واقعى كلمه اسلامى شود.(28/5/84)تکالیف در مرحله چهارم(ساختن کشور و جامعه اسلامی):1)حضرت آقا، رسیدن به کشور اسلامی را، مقصد اصلی انقلاب بیان فرموده­اند.2)این اهداف، در دو حوزه داخل و خارج مطرح است.3)کمک به اصلاح قوانین و مقررات، نظامات، تعاملات، ساختارها و ... مورد نیاز جامعه اسلامی4) کمک به وضع قوانین و مقررات، نظامات، تعاملات، ساختارها و ... مورد نیاز جامعه اسلامی= اصلاح، اعم از: تعمیر و تغییرات جزئی یا کلی و یا حذف و جایگزینی است.مرحله پنجم)تشکیل تمدن اسلامیv از اين مرحله كه عبور كنيم، بعد از آن، دنياى اسلامى است. از كشور اسلامى مى‌شود دنياى اسلامى درست كرد. الگو كه درست شد، نظايرش در دنيا به وجود مى‌آيد.(12/9/79)v وقتى كشور اسلامى پديد آمد، تمدن اسلامى به وجود خواهد آمد؛ آن وقت فرهنگ اسلامى فضاى عمومى بشريت را فرا خواهد گرفت. اينها همه‏اش با مراقبت و با تقوا عملى است؛ تقواى فردى و تقواى جماعت و امت.v اگر توانستيم اين مرحله را به‌سلامت طى كنيم- كه از همّت مردان و زنان مؤمن، اين چيزها اصلاً بعيد نيست- آن‌وقت مرحله‌ى بعدى، ايجاد دنياى اسلام است. ببينيد؛ فرآيند تحقّق نظام اسلامى، همين‌طور قدم به قدم به نتايج نهايى خود نزديك مى‌شود. نمى‌شود توقّع داشت كه من و شما خود را اصلاح نكنيم؛ اما دنيا را اصلاح كرده باشيم يا كشور، اسلامى شود؛ نه. ما بايد به خود بپردازيم. پس يكى از چيزهايى كه ما لازم داريم، استقامت و پايدارى است. استقامت، يعنى مسير و جهتگيرى را گم نكنيم و مرتب خطاها را اصلاح كنيم و از اين‌كه به ما بگويند خطا كرده‌ايد، بدمان نيايد.(21/9/80)v امت اسلامى هم اگر با تقوا بود، مى‏تواند در راه‏هاى دشوار حركت كند؛ مشكلات در مقابل او زانو مى‏زنند؛ او در مقابل مشكلات زانو نمى‏زند. به اين جمله‏ى اميرالمؤمنين (عليه‏الصّلاةوالسّلام) توجه كنيد: «من اخذ بالتّقوى عزبت عنه الشدائد بعد دنوّها»؛ اگر فردى- و من عرض مى‏كنم اگر ملتى- تقوا را براى خودش جاده‏ى عمل قرار داد و متقى شد، شدايد زندگى اگر نزديك او هم رسيده باشد، از او دور خواهد شد. «و احلولت له الامور بعد مرارتها»؛ تلخى‏هاى زندگى براى او شيرين خواهد شد. «و انفرجت عنه الامواج بعد تراكمها»؛ امواج طوفنده‏ى شدايد زندگى، بعد از آن كه متراكم شده باشند، از او دور خواهند شد و او بر امواج سوار خواهد شد. «و اسهلت له الصعاب بعد انصابها»؛ دشوارى‏ها و سختى‏هاى زندگى بعد از آن كه به سخت‏ترين مرحله رسيده باشد، براى او آسان خواهد شد.v واقع قضيه هم همين‏طور است. امروز ملتهاى مسلمان در مقابل زورگويى قدرتهاى جهانى حرفى براى گفتن ندارند؛ نه علم لازمى، نه فناورى پيشرفته‏يى، نه در زمينه‏هاى گوناگون سياسى مهارتى؛ چرا؟ چرا ما عقب مانديم؟ چون تقوا را از دست داديم. اين همان شدتهايى است كه با تقوا برطرف مى‏شود.v شما ملت ايران در انقلابتان تقواى الهى را رعايت كرديد؛ در دفاع از اين انقلاب و از كشور و از اصالتهاى اسلامى و دينى و ملى‏تان تقواى الهى را رعايت كرديد؛ لذا امروز بحمداللَّه به همان نسبت عزيزيد. امروز عزت و اقتدار و عظمت ملت ايران در چشم مردم دنيا و دولتها و حتّى دشمنانش با اكثر كشورهاى اسلامى قابل مقايسه نيست؛ اين به خاطر تقواست. هر چه كمبود داريم، به خاطر بى‏تقوايى است.(28/5/84)تکالیف در مرحله پنجم(ایجاد تمدن اسلامی، تمدن بین ­الملل اسلامی، امت اسلامی، دنیای اسلامی و ...):1)طراحی الگوی کارآمد و پرجاذبه برای اداره کشور بر اساس قوانین اسلامی و ارائه آن2) طراحی و ارائه الگوی حکومت اسلامی (بدون ولایت فقیه) برای کشورهای مسلمان اهل سایر فرق اسلامی؛ بویژه کشورهای درگیر نهضت بیداری اسلامی3)شناسایی چالش­ ها و موانع شکل ­گیری اتحاد امت اسلامی و ارائه راه­کارهایی برای فائق ­آمدن بر آن چالش ­ها و رفع موانعپیام­ ها و نکته ­های مهم و برجسته فرمایشات، به منظور تمرکز بر آنها و ترویج و گفتمان ­سازی:1)تأکید بر انتخابی بودن همه مسئولان و کارگزاران نظام از جمله رهبری2)اگر دولت اسلامی شد، کشور هم اسلامی خواهدشد.3) دولت اسلامی کامل و به معنای واقعی کلمه، در زمان انسان کامل تشکیل خواهدشد.4)اول ما(کارگزاران حکومت) اسلامی می­شویم، آن وقت عملِ ما مردم را مسلمان واقعی خواهدکرد و کشور، اسلامی خواهدشد.5)تشکیل دولت اسلامی، یعنی تشکیل منش و روش دولتمردان به گونه اسلامی.6)نمی­توانیم ادعا کنیم که ما یک دولت اسلامی هستیم، ما کم داریم، ما باید خودمان را بسازیم و پیش ببریم.7)باید به سمت زندگی علوی(ع) برویم. باید روح زندگی علوی(ع) را در خودمان زنده کنیم.8) از کشور اسلامی، می­ شود دنیای اسلامی درست کرد. الگو که درست شد، نظایرش در دنیا بوجود می ­آید.9)دولت اسلامی -- کشور اسلامی -- دنیای اسلامی10)خودسازی کارگزاران -- کارآمدی نظام -- الگوشدن برای جهان11) سیطره و تسلط علمی، به دنبال خود، عزت سیاسی هم می ­آورد؛ رفاه اقتصادی هم می­آورد، فضایل اخلاقی هم می ­آورد.12)کشور اسلامی، یعنی: دستگاه حاکمه کشور در عمل خود، در سازماندهی خود و در چگونگی رفتار خود، به طور کامل اسلامی عمل کند.13)هرچه کمبود داریم، به خاطر بی ­تقوایی است.این رو نوشتم برای اونهایی که مخالف شخص رهبر هستند. مگر شما موافق عدالت و مسئولین درست و حسابی نیستید؟ پس بسم الله. این هم نظریات و سخنان سیدعلی خامنه ای که مخالفش هستید.البته از آنجایی که برای این پست سیل سوالات مختلف راه میوفتد، تا آنجایی که اطلاعات خودم کفاف بدهد و درمورد سوال های سنگین از افرادی با علوم سیاسی، بتوانم بپرسم، جواب خواهم داد؛ انشاالله:)))(هرچند که فکر نمیکنم کسی کامل و با دقت مطالعه اش کند)</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 04:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای خاص نوجوونی</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86%DB%8C-svszkoohbvwx</link>
                <description>امروز یه برگه ی خاص به دفترچه خاطرات نوجوونیم اضافه شد.چند روز پیش توی مدرسه بهمون گفتن یه کس معروفی که تلوزیون رفته و... میخواد بیاد باهاتون حرف بزنه.هرچقدر که پرسیدیم کیه، معلما میگفتن رازه:///خلاصه فکرم سمت هررر کسی رفت جز اون فرد واقعی: آقای براتی.میدونم؛ خیلی معروف نیستن. ولی سرچ کنیم میاره.(منبع تاییدشده😂)من قبلتر فیلم هاشون رو دنبال میکردم و پاسخ سوالا و شبهاتمو میگرفتم تا اینکه دیدم جدی جدی روبرومون ایستادن و دارن برامون صحبت میکنن.از دعوای حق و باطل گفتن. از همون اول ماجرا؛ نبرد شیطان و خدا.آروم آروم رسیدن به کربلا که نبرد حق، امام حسین و باطل، یزید بود. برام جالب بود ماجراهای تاریخ رو ربط دادن بودن به هم.از آغاز دشمنی آمریکا با ایران گفتن. از 28 مرداد ماه. از تلاش های دولت مصدق و کاشانی و نقشه های شوم انگلیس و آمریکا. قبلتر توی دیدار با رهبری که رفته بودم، خیلی حضرت آقا اشاره کردن به این روز مهم در تاریخ ایران. ولی اون موقع خیلی درباره اش نمیدونستم.رسیدن به جنگ دوازده روزه. ماجرا هایی گفتن که کمتر کسی شنیده بود و اتفاقات حساسی که برای مقام های بالا مثل رئیس جمهور و رئیس مجلس و... افتاده بود.از اونجایی که خودشون معلم تاریخ نوجوونا بودن، خیلی خوب توضیح میدادن و همه ی بچه ها مشتاق صحبت هاشون بودن._حرفی سخنی نقدی؟ چیزی ندارید؟ .......... خب خداروشکر صلوات...مبحث رو با این حرف تموم کردن. من بین اون چندثانیه صبرشون، توی ذهنم کلا میگفتم ملیکاااااا وقتشهههه! بلندشوووو تو باید سوالاتو بپرسییییی. ولی امان از خجالت کوفتی... بلند نشدم:(((وقتی از در بیرون رفتن با خودم گفتم تموم شد. حالا سوالای تو هم قراره خاک بخورن و برای همیشه از بین برن. ولی... خب... سوالای من سوالای مهمی بودن!! نباید فراموش می شدن!!دفترچه یادداشتم رو بستم و.. پووفففف... حیف شد ملیکا...توی راهرو میدویدم که معلم نره سرکلاس. دیر رسیده بودم مدرسه. تا رسیدم رفت تو و خداروشکر راهم داد. زنگ اول کلاس زبان داشتیم. مثل هر روز طبیعی دیگه ای نشسته بودم که ناگهان در کلاس باز شد و ناظم مون گفت اربابی با چادر بیا بیرون. یکم ترسناک بود😁 چی شده اول صبح آخه؟ سریع چادرمو سر کردمو رفتم بیرون. خانم بهم گفتش با فلانی برید ساختمون دبیرستان جلسه مهمی دارید. بدویید دیر شده!!یا خداااا!! جلسه چییی؟؟ من نمره هام خوب شده بودننن😭😭 سریع با یکی از بچه ها رفتیم سمت دبیرستان. رسیدیم و دیدم که یکی از معلمین گفتن عه عه بدویید اینجا. رفتیم و خب باید بگم...باورم نمیشددد. بچه های هفتم و هشتم و نهم از هرپایه چند نفر اومده بودن و باهم جلسه داشتیم. اما با کی؟بله، آقای براتی:) نشستم سر جام که روبروی ایشون میشد. خودمو معرفی کردمو از مهارت های رسانه ایم گفتم...حدود یک ساعت و خورده ای برامون صحبت کردن. از کار و پروژه ای که میخوایم استارت بزنیم گفتن و با هر خبر میتونم بگم رگ های اکلیلی قلبم بیشتر ریشه میکردن در وجودم😂(چه ربطی دارههه) با خودم گفتم من اخیرا دنبال یه گروه حرفه ای که بهم بخوریم و با یک هدف کار کنیم بودم که بتونیم تولیدات رسانه ای خفنی انجام بدیم. و باید بگم امروز اتفاق افتاددد.قراره مطالبمون در جاهای مختلف پخش بشه و باید بگم واقعا ذوق زده ام. امیدوارم خدا دستمون رو بگیره و این پروژه تا آخر به سرانجام برسه و باعث خوشحالی امام زمان بشیممم:)))میگم نکنه این همون رسالت و دلیلیه که براش خلق شدم...؟ خیلی دوست دارم ماموریتم رو زودتر پیدا کنم. و خب باید بگم یه حسی بهم میگه این همونه؛ ماموریت منه که رسانه رو جلو ببرم...!پ.ن: این روزها درحال بازی کردن توی یه تئاتر جدیدم و خب ذووووققق:)) الحمدلله کما هو أهلهزیبااااا:))کمی حرف حق در حاشیه پست:آمریکا چرا عراق رو اشغال کرد؟ منابعآمریکا چرا لیبی رو اشغال کرد؟ منابعآمریکا چرا سوریه رو اشغال کرد؟ منابعآمریکا چرا ونزوئلا رو اشغال کرد؟ منابعآمریکا چرا میخواد ب ایران حمله کنه؟نجات مردم ایران!وقتی آمریکا با شماستاسرائیل با شماست اروپا با شماست رسانه جهانی با شماستصاحبان دلار و اسلحه با شماست سیا، ام آی ایکس و موساد با شماستولی پیروز نمی‌شویدمطمئن باشید خدا با شما نیست....بماند از یازدهم بهمن ماه هزار و چهارصد و چهار / سال دوم نوجوونیم</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 22:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش منِ نوجوون توی این اوضاع چیه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%DA%86%DB%8C%D9%87-mueffxzxtic3</link>
                <description>از تلوزیون صدای مرگ بر آمریکای مردم قم در دیدار امروز با حضرت آقا شنیده می شود؛و از خیابان مرگ بر دیکتاتور.بعد به مرگ بر سپاهی و مرگ بر بسیجی میرسند و من به صفحه موبایل نگاه میکنم؛ به عکس حضرت آقا که بک گراند گوشیه و فقط لبخند میزنم. به قول یه آقایی اگر جمهوری اسلامی قرار باشه با چندتا شعار و سطل زباله آتش زدن ساقط بشه، همون بهتر که بشه. ولی وقتی برای انقلاب این همه آدم تلاش کردن و جونشون رو فدا کردن، جمهوری اسلامی معلومه که پایدار میمونه!حرف خاصی ندارم. الان که همزمان با نوشتن من صدای شعار های سه چهار نفر بیکار از توی خیابون میاد و اووووج کارهاشون یه سطل زباله آتیش زدن و خیابون بستنه، به مظلومیت بسیجی ها و سپاهی ها فکر میکنم.به آینده خودم، آینده هزاران نوجوون دهه هشتادی و نودی فکر میکنم.به اون هم سن و سال خودم که توی خیابون شعار میده.اونم مثل من یه نوجوونه. یه دختره. یه ایرانیه. ولی چی باعث این میشه که اون با تمام وجودش بر الگوی من فحش بده. به بسیاری از دوستان بسیجی ام فحش بده؟ چی میشه که اون مخالفه و من موافق جمهوری اسلامی؟چی میشه که فکر میکنه راه نجاتش سس خرسیه؟کاش میتونستم با اون دختری که مخالفه صحبت کنم.سه ماه بعد جنگ با یکی از همینا صحبت کردم؛ منو رفیقام در مقابل دو سه تاشون.حرف هاشون واقعا شنیدنیه. استدلال و منطق شون جالبه. مشخصه که اگر مادر پدرش برخی حرف هارو مدام در گوشش زمزمه نکرده بودن، خودش الان میتونست بسیجی باشه!حرف های بی بی سی رو میزد. به چیزهایی اشاره میکرد و کار به جایی رسیده بود که ما خندمون گرفته بود.و البته درنهایت هم تونستیم روش تاثیر بذاریم و طرز فکرش عوض شد:)ما همه سرباز توییم:)و حالا منِ نوجوون، توی این وضعیت چکار میتونم انجام بدم...؟!بماند از نوزدهم دی ماه سال هزار و چهارصد و چهار...</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jan 2026 23:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ای که تصمیممو گرفتم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%85%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-megkpipyecoo</link>
                <description>سلاامم. من از اعتکاف برگشتممم.میخواستم بیام و بگم که نفر اول ثبت نام کردم اعتکاف رو. همون که کلی توی پست قبلیم آرزو کردم نصیبم بشه.ولی اتفاقی افتاد که فرصت نکردم:ماجرای قبل اعتکاف:امسال سال دومی بود که اعتکاف رفتم. ولی با یه چاشنی دوست داشتنی:)من توی پست قبل به عشقی که درمورد والیبال دارم اشاره کردم. و... خب... باید بگم دقیقا چند روز بعدش پام خیلی بد پیچ خورد. درواقع اینطوری شد:توپ اومد سمتم؛ نوبت من بود که دریافت کنم و با حرکتی گل بزنم. وقتی اومدم به توپ بزنم، بازیکن پشت سرم منو هل داد و... وای. نمیتونم بگم. یه لحظه کلا نفهمیدم چیشد. که دیدم روی زمین افتادمو همه دورم جمع شدن. خیلی درد میکرد؛ مچ پامو میگم. اون عزیزی که هولم داد هم واکنشش عزیز تر از خودش بود:_ توپ مال من بود! ببخشید!و بدو فرار!منم لنگان لنگان یخ گرفتمو توی مدرسه اوکی بودم تا اینکه رسیدم خونه و دردش ده برابر شد. راستش خیلی میترسیدم از دکتر. نکنه در رفته؟ نکنه شکسته؟ نکنه مو برداشته؟ نکنه دیگه نتونم راه برم؟😂😭بگذریم. پام رفت توی آتل. تاندونش کشیده شده بود. منم که کم نیاوردمو اعتکاف رو باقدرت رفتم.ولی با چاشنی واکر:))) و هر وقت من اراده میکردم بلند بشم راه برم، همه پتو هارو جمع میکردن تا من رد بشم🎀دیروز دیگه خودم خسته شدم. دکتره هم گفته بود تا یه هفته بمونه ورم داشت بیار گچ بگیر.منم سپردمش دست خدا و باز کردم و الحمدالله دردی هم تا الان ندارم:))ماجرای توی اعتکاف:اعتکاف واقعااااا فرصت پروازه؛ فرصت رشده؛ فرصت اوج گرفتن و به خدا رسیدنه!و واقعا خوشحالم که تونستم برم:) جدا از تمام بازی ها و خنده ها و... اون لحظاتی که حس نزدیکی به خدا به آدم دست میده وصف نکردنیههه.و یادگاری ای که از این اعتکاف بدستمون رسید، توشه راهم بود که تا حداقل شب قدر باید باهاش دووم بیارم تا اعتکاف بعدی.البته بهمون یه ظرف دادن که توش پر نامه های کوچولو بود و راهنما داشت. یعنی وقتی ناراحتم نامه ی رنگ آبی بر میدارم، وقتی ناامیدم نامه زرد و... عاشقش شدم:)کلی سخنران اومدن و کلی چیز که برای زندگیم بدرد میخورد و باعث رشدم میشد یاد گرفتم.آقای هادی زینعلی درمورد سردار سلیمانی و الگوگیری ازشون که چجوری از اونایی باشیم که امام زمان کلی رومون حساب کنه باشیم. چندتا خانم که یکیشون نخبه بود کلی ایده های قشنگ درمورد ارتباط قوی تر با خدا بهمون یاد داد که قلبم کلی اکلیلی شدددد و...پ.ن: به عنوان ماجرای بعد اعتکاف، نمیخوام صحبتی کنم. نمیخوام از گرونی و هزاران دغدغه دیگه مردم بگم. فقط میخوام بگم من توی اعتکاف تصمیممو گرفتم. من تصمیم گرفتم تا اعتکاف بعدی چه ماموریتی رو انجام بدم. فقط امیدوارم بتونه عملی بشه. و واقعا دوست دارم تا پایان حداقل نوجوونیم این ماموریت پر از چالش رو انجام داده باشم.ماموریتی که براش به دنیا اومدم. همونی که خدا در گوش هممون گفتش و ما به زمین اومدیم. به نمایندگی از خدا که رآزی که بین خودمون و خودشه رو به عمل برسونیم:)))❀شاید بعدا درمورد ماموریت خودم و خودت حرف بزنم❀بماند از سال دوم نوجوونی مورخ هفدهم دی ماه سال هزار و چهارصد و چهار</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 14:33:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر افکار یک نوجوان گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-epjvrf7incba</link>
                <description>این پست رو فقط برای خودم می نویسم. می نویسم برای ملیکای چندسال بعد؛ که بدونه تک تک لحظات نوجوونیش چجوری گذشته. مینویسم که این خاطرات پاک نشن؛ چون من خیلی از فراموش کردن و فراموش شدن می ترسم...الان با چادر نمازم نشسته ام. همون که زمینه اش حدودا نقره ای عه و گلای رنگی رنگی داره. عاشق مدل آستینشم.در اتاق بست ست. ساعت 11 و 19 دقیقه شبه و فردا باید برم مدرسه ولی هنوز بیدارمو دارم نسکافه میخورم.درواقع همه بیدارن. خداروشکر همه تکلیفامو نوشتم.راستی امسال کلاس بندی مدرسه عجیب بود. هرکسی که نسبتا درسش ضعیفه رو با من گذاشته بودن!(الحمدالله به عنوان اولین سالی که نمره ها عددین، درسم خیلی خوبه و از نمراتمم راضی ام:) )دیروز رفته بودیم اختتامیه مصیر. دلم خیلی واسه همه تنگ شده بود. بهم یه عطر، قاب عکس یادگاری، گلدون صبر، بازی فکری سرباز، لوح تقدیر و یه گیره روسری فیروزه ای برای منتخب رسانه حسیبا دادن. البته به مامانم هم یه قابی که توش گلدوزی شده یاعلی سبز پررنگ دادن. منم رو هوا قاپیدمش😂امشب سر نماز کلا چشام تار بود. دلم یه اعتکاف مشتی میخواد که بپرم بغل خدا. ظرفیت مسجد 50 نفر ست. خدا کنه به منم برسه. به معنای حقیقی کلمه جمله ای که میتونه این روزهامو تعریف کنه اینه:من رآهمو گم کرده ام، خودت رو به رآهم کن...دلم محصولات رو به رآه رو میخواد. به گمونم میخوان توی مسجد بدن. مثلا از اون ماه ها که آینه است و همین جمله روشه:))امشب خونه مامان جون شب یلدا بودیم. انصافا خیلی خوردم😭ولی اشکال نداره فردا زنگ تفریح میسوزونم. انقدر که والیبال بازی میکنیم!هوممممم. دیگه چی بگممممدوستامو از دست دادم:) طی اتفاق مسخره. که همش مال همون کلاس بندی های امساله. ولی خوشحالم. چون تازه خیلی ها رو شناختم. مثلا خانوم ایکس. پارسال یه جوری رفیق بودیم که نمیتونم باور کنم.ولی امسال؟ حتی بهم سلامم نمیکنه! شدیم مثل دوتا غریبه که تنها دلیلش هم اینه که پارسال دوست خیلی صمیمیش یه کلاس دیگه بود و امسال تماااام اکیپ شون کلاس ما هستش.(کاش این متن رو نخونه)راستی، یک آذر شد یه سالگیم. یه سالگی بودن توی ویرگول:)))(ذوووققققنبمرایراقثلاضثقسلر)خیلی ماه رو دوست دارم:)))راستی شما هم قبول دارید من عوض شدم؟مثلا اوایل ویرگول حرف زدنم اینطوری بود: سلااااامممم عزیییزمممم واییی خوداااا ممممنووووونمممم از نظرررررر قشنگگگتونننننالان: سلام روزتون بخیر. سلامت باشید نظر لطف تونه.خلاصه که آرهه ://////////(اول سال تایپم برون گرا شده بود دوباره تست دارم درون گرا شدم)(منظورم این نیست درونگرا ها خیلی بی ذوقن هاااا!!!)تویی که رآه رو به اینا نشون میدی؛ به منم نشون بده:)یادم بمونه که تا یک سالگی، 46 دنبال کننده دارم و 30 پست منتشر کرده ام:)یادگاری از سال دوم نوجوونیم در 28 آذر 1404</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 23:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه همیشگی پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-je8tflxwunl5</link>
                <description>ولی هیچ چیزی برای من زیباتر از عکاسی نیست. اونم از جاهای زیباااا:))این عکس دقیقا مربوط میشود به روزی که بعد چندین ماه به آغوش پدر برگشتیم.آغوش و پناه همیشگی دردها و درددل هایمان.پدری که هر بار ما را مهمان خانه‌ای ملکوتی و آرامش بخش میکند که حتی شاعران هم در وصف آن عاجز اند.او کسی ست که در هر مرتبه توفیق مهمانی در آنجا، محبت بی شمارش را به ما ثابت میکند؛گاهی با غذای پر برکت حضرتی؛گاهی با خاک تربت کربلا؛و گاهی نیز با سعادت اینکه بتوانیم‌ خادمی او را کنیم✨چایخانه حضرت رضا علیه السلام؛آن جایی که طعم تلخ چای با وجود پدر شیرین و از عسل گواراتر می‌شود. آنجا که صدای نلبکی ها، ضربان قلب را مرتب‌تر میکند و در سرمای فصل زمستان، گرمابخش وجودمان میشود.اما آن لحظه که این خبر را شنیدیم، به مهربانی پدرمان افتخار کردیم و خدا را برای وجود او شکر کردیم:توفیق خادمی‌ چایخانه حضرت رضا علیه السلام را داریم!در لحظه اول، برای پدرم و افتخار این خادمی شاد شدیم؛ اما بعد حسرت خوردیم که کاش ما نیز توان این کار را داشتیم!روزی که خادم حرم شده بود، در او تفاوت بسیاری حس میشد؛توفیق خادمی او را عجیب کرده بود؛درکنار فرشتگان بودن او را از فرش زمین به عرش آسمان ها برده بود.و من با شوق به او به نگریستم که چقدر با محبت خادمی میکند:)و به محبت با وسعت پدر همه‌مان پی بردم؛که ما را با هر عیبی میپذیرد و خواسته هایمان را بی چون و چرا برآورده میکند...🤍از دختری که با فرش های حرم تو پر کشید؛برای پدر همیشگی و با محبتم،✨آذرماه سال هزار و چهارصد و چهار#عکس_های_قصه_دار 📸به نظر من، تک تک عکس ها پر از قصه هایی که هستن که میشه روزها اون رو روایت کرد.پس تصمیم گرفتم عکس های قصه داری که برام دوست داشتنی بودن رو با شما به اشتراک بذارم؛پ.ن: من به صورت تنهایی این کار رو میکنم اما اگر کسی خواست عکس های قصه دارش رو منتشر کنه، خیلی هم عالی:) فقط تگ عکس های قصه دار رو فراموش نکنه.</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 21:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون روزی که چهارماهه منتظرش بودم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-gw3qg5tkx89n</link>
                <description>این روزها خیلی حالم خوبه الحمدلله:)هم به مدرسه میرسم، هم به کارای موردعلاقه ام؛ کار های هنریییــــــخنوهبترخقلابتبر(ذووق:))من برگشتم با یه دعوت نامه ویژه به اون کسانی که عاشق هنر و تئاتر هستن؛اون افرادی که دوست دارن زمانی که برای تماشای یه تئاتر میذارن مورد اهمیت قائل بشه.و من اینجام بعد چهار مااااههه تلاش برای هدفم.چهارماهی که توش پر از دردسر مثل آغاز ناگهانی جنگ و رسیدن مهر و مدرسه و... بودولی خداروشکر کم نیاوردم و تونستم به اینجا برسم.خیلی برای خودم خوشحالم. واقعا دمم گرممم. خیلی ها از اوایل مسیر تا این اواخر کم آوردن ولی من با تمام خستگی های هنر، اون رو کنار نگذاشتم تا تونستم به یک هدف بزرگ برسم:&quot; من توی 13 سالگی قراره به طور رسمی تئاتر بازی کنم و اولین تجربه حرفه ای بازیگری رو بچشم&quot;کی فکرشو میکرد؟مدتی ذهنم درگیر این بود که با اوضاع جامعه هنری ایران، منی که پای اعتقاداتم هستم چجوری میتونم بازیگری رو تجربه کنم؟ و این شد که توی ذهنم تبدیل شد به یک چیز محال!اما من تونستم توی اول مسیر نوجوونیم، بازیگر &quot;مصیر&quot; بشم!مصیر:یک داستان پرهیجان و جذاب استکه به روایت انتخاب‌ها و تصمیم‌ها می‌پردازدگاه آنان را قضاوتو گاه محکوم می‌کنداما در این میان، هر کدام از ما بایدمسیرِی را که پیموده بنگردتا به مصیر آنان گرفتار نشود...تیزر مون که عاشقشم:https://www.aparat.com/v/iqrf0um?refererRef=channel_pageپوسترمون که خیلی عاشقشم:سایت تهیه بلیط: https://www.tiwall.com/p/masir5نکته: تئاتر برای بانوان استمحدودیت سنی 10+ دارد(برخی صحنه های ترسناک)و دو روز اول با تخفیف پنجاه درصدی برگزار میشهپی نوشت: بانوانی عزیزی که تهران زندگی میکنید، خیییلی زیاااد خوشحال میشم بین مخاطب ها ببینمتون:)))آخرش که تموم شد حتمااا بیاید منو صدا کنید همو ببینیم:)))بماند به یادگار از بیست و ششمین روز از هشتمین ماه از هزاروچهارصدوچهارمین سال و سیزدهمین سال زندگیم:)</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 20:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که در آینده ای بسیــــــــار دور هم بهش فکر نمیکردم</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-w8mn1edr1rpi</link>
                <description>سلام. امروز 12 آبان ماه 1404 هستش.روزی که همیشه دلم خواسته توی دوران دانش آموزی و دانشجویی اون اتفاق خیلی خاص، نسیب منم بشه و توفیق داشته باشم که منم بتونم اونجا برم.اونجا، توی تصوراتم خیــــــــلی بزرگ و خفن بود. جایی که کلی باید بگردنت و از توی دستگاه رد بشی تا بتونی اونجا بری.جایی که پر از مامور های امنیتی و حفاظتیه. جایی که همه نیروی حفاظت از یک نفر هستن؛ یه نفر خیلی خاص!تمام این گشتن ها هم برای اوست. او انقدر محبوب است که مردم برای دیدن او، داشتن یک یادگاری از او و رفتن به آن مکان تمام تلاش شان را میکنند. با همه صحبت میکنند، کلی پیگیرند که شاید اگر خدا خواهد، توفیق آن را داشته باشند.شاید تا اینجا متوجه شده باشید که کجا را میگویم.همان جا که همه مشتاق و منتظر آمدن و دیدن او هستند.آری، من حسینیه امام خمینی(ره) را میگویم...!ساعت پنج صبح را به زور در تاریکی نگاه میکنم. چشمانم نیمه باز هستند و شور و شوقی که توی دلم است، اصلا با قیافه ام نسبیتی ندارد!بیدار میشوم و بعد از حاضر شدن، با مادرم عزیـــزم اسنپ میگیریم و راهی خیابون جمهوری اسلامی میشویم.به او پیام میدهم: مهسا بیداریی؟؟؟ دیر میشه ها. ممکنه در پایین رو ببندن!!اصلا فکر نمیکردم همان لحظه پیامم را سین بزند! گفت: داداش من پنج دقیقه ست رسیدم. منتظرم کارت ها رو بهمون بدن. فلانی توی ترافیکه کارتا دستش مونده!بعد از چند دقیقه میرسیم. ماشین دققیقااا جلوی مامور ها نگه میدارد و من مهسا را میبینم که بین ماشین ها چش چش(عامیانه100/100) میکند و دنبال من است. ناگهان جلو میروم و میزنم به شونه اش: سلللااااامممم+وای حاجی سکتم دادی!همدیگر را بغل میکنیم و با بقیه بچه ها به سمت صف ورودی بیت، راه میوفتیم.با مادرم هم خداحافظی میکنم و همش توی ذهنم میگویم: کاش او هم بود.کارت ورودی بالاخره به دستمان میرسد. در طول همان صف طولانی تنها به فکر این هستیم که نکند پایین پر بشود و برویم بالا.چون همه برای او آمده بودیم. خیلی بد میشد اگر از فاصله دور او را میدیدیم.بعد از پذیرایی و گشتن ما، اولین نفر از بچه ها من وارد حسینیه میشوم. وااااییی، گفتنش هم سخت است؛وقتی وارد میشویم، هوای خنک میخورد به صورتت، هم سن و سالانت را میبینی که همه مثل تو مشتاق او هستند.آیه اول سوره ممتحنه چشم هایم را جذب میکند:ای مردمی که ایمان آورده اید دشمنان من و دشمنان خودتان را دوست و هم پیمان قرار ندهید.سرم را برمیگردانم و جمله امام خمینی(ره) را میبینم: آمریکا در راس مفاسد همه عالم است.سریع میشینم چون میدانم اگر غفلت کنم دیگر جا نیست. الحمدالله به ما سالن پایین میرسد و نسبتا هم نزدیک رهبر است.همان لحظه یوسف سلامی را میبینم که میگوید: دختر خانم ها سرحال تشریف آوردین؟    بـــــــــــــــــــــلــــــــــــــهههههخیلی هیجان داشتیم. مهسا هم همان لحظه میرسد. شور و شوق مان واقعا وصف ناپذیر بود.بعد از برنامه هایی مانند تلاوت قرآن و دعوت از خانواده شهدای جنگ دوازده روزه، محافظان را میبینم که آماده اند،آماده یک اتفاق هیجان انگیز! پرده ها کنار و میرود و ما بالاخره او را میبینیم؛ حضرت آقا.همان کسی که در طول همین عمر کمی که کردم، هیچ وقت فکر نمیکردم که بتونم در اولین روز ورود به 13 سالگی، ایشان را ببینم. خنده و اشک ذوق با یکدیگر ترکیب شده اند و همه یکصدا میگوییم: حیدر، حیدر!با ذوق تمام نشستم پای حرف هایی که میدانستم در تمام مراحل زندگی ام به کار خواهد آمد.با صحبت های پدرانه حضرت آقا، سعی کردم مسیر زندگی ام را مشخص کنم. سعی کردم به این فکر کنم که آینده ام را طبق بیانات و دیدگاه های ایشان بچینم و برنامه های آتی زندگیم طبق آنها باشند.+السلام علیکم و رحمه الله و برکاتهجمعیت بلند میشود و همه به سوی او میروند. فریاد های : انگشتر آقا را میخواهیم! را همه میدهند و من تنها سعی میکنم پابلندی کنم تا شاید بتوانم برای آخرین بار او را ببینم.حسینیه خالی میشود. چفیه ام را متبرک میکنم و بعد از حسرت خوردن که نکند آخرین بار باشد، آنجا را ترک میکنم.امروز، با صحبت های ارزشمندی که شنیدم، قرار است مسیر سیزده سالگی ام را بچینم و فردا که 13 آبان است، جشن ورودم به آن را بگیرم:)))بماند به یادگار از دوازدهم آبان ما هزار و چهارصد و چهار_دیدار رهبر انقلاب با دانش آموزان و دانشجویانانشاالله شهادت مون:)))</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 22:07:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزهای من</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-s82zl5xqdaun</link>
                <description>من همیشه برای نوشتن در ویرگول، دنبال یه اتفاق جدیدم؛ یه اتفاق غیر تکراری و جالب.و اون اتفاقی که اخیرا برام افتاد، دیروز بود...جدیدا هر هفته میرم مرکز شهر، زیر پل حافظ، بغل دانشگاه امیرکبیر، حوزه هنری انقلاب اسلامی.حوزه هنری از اون جاهاییه که همه جور آدمی پیدا میشه؛همه جور کلاس آموزشی!به قدری اونجا قشنگه و معماری دلنشینی داره، هرکی میاد غیرممکنه یه عکس ازش نگیره.البته من فقط حوزه هنری تهران رو دیدم. ولی مطمئنا بقیه شهر هام باید زیبا باشن.خب داشتم میگفتم. اونجا کافیه 12 ساعت بشینی و به در نگاه کنی؛ به رفت و آمد مردم.یه کسایی رد میشن که فقط کافیه مثل من نباشین و جرئت اینو داشته باشین که بگین :( عهههههه سلاااممم آقا/خانم فلانییی!! وای میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟) و اینطوریه که شما در عرض یک هفته، با چندین سلبریتی عکس دارید!اما گفتم که؛ من تا آدم معروف میبینم انگار تازه زبون باز کردم! کلا حرف زدن یادم میره و تته پته میکنم(کاملا مسخره:/)و اما پنجشنبه.مثل تماااام روزای دیگه سرکلاس بودم و منتظر بودم تا نکات استاد تموم بشه و برم توی کافه ی حوزه با بچه ها تا یه استراحتی کنیم. کافه سوره مهر.بعد مدتی زمان استراحت شد و باز هم مثل تمااام روزها، از کلاس زدیم بیرون. ولی ایندفعه دیدم سر در تالار اندیشه(یه سالن بزرگ واسه اجرای تئاتر و مراسم ها) یه بنر زدن که به مناسبت روز جهانی کودک، قراره انیمیشن یوز رو اکران کنن و آقای احسان مهدی مجری برنامه هستن.منم از اونجایی که با ترک دیوار هم شوخی میکنم، گفتم:( واای بچه ها احسان مهدی میاددد. وای من میرم باهاش عکس بگیرم!) خلاصه خندیدیم و راه مون رو ادامه دادیم تا رسیدیم به جلوی در کافه.یکدفعه دیدم یکی از دوستانم از توی کافه داره بال بال میزنه و با لب خونی فهمیدم که میگه:(واییییی ملیکا بیا توووو بدووو.)منم دوییدم توی کافه و آروم گفتم:+ چیههه؟؟_حاجی باورم نمیشهههه احسان مهدی طبقه بالاست داره کتاب میخونههه+واییی واقعاااااا؟؟؟؟؟یه انرژی ای افتاد توی جمع مون. فک کنم 7 نفر بودیم. عین ذرت هایی که دارن تبدیل به پفیلا میشن شده بودیم.تا بالاخره گفتم: آقاع به جای اینکارا پاشیم بریم باهاش عکس بگیریم الان میرهه!به واسطه این حرف از پله ها رفتیم بالا. البته ناگفته نماند که بخاطر خجالتم، اول به بقیه تعارف کردم و بعد خودم رفتم...!رسیدیم بالا و عین اسکولا شروع کردیم به مطالعه کتاب های کودک: موش سر به هوا و بقیه که یادم نیست.گفتم: بابا الان میاد میرهه. یه نفر سلام کنه دیگهه.خلاصه بعد کلی تعارف زدن، یکی مون رفت جلو: عههه, سلام!+سلام! بفرمایید.دیدم بهشون خیره شده و چیزی نمیگه. خودمو انداختم جلو و گفتم: اهم. میشه باهاتون یه عکس بگیریم؟!+بله حتما!راستش رو بخواهید واقعا نمیدونم چیشد که برگشتم گفتم: ههه ما از بچگی با شما بزرگ شدیم!لبخند بزرگی که زده بودن کمی کم شد.+اهه آخی...!دوستم رو فرستادم جلو و ازشون عکس گرفتم. بعد هم خودم رفتم و جوری لبخند زدم که الان که بهش نگاه میکنم میگم: داداش مگه شهاب حسینی ای رونالدویی چیزی دیدی؟ چت شده بود ملیکا؟!و اینگونه این پنجشنبه سم واسه من ساخته شد!پی نوشت1: اومدیم پایین دوستم گفت واقعا واسه چی عکس گرفتین مگه چه کس خاصی بود؟منم گفتم مگه یادت نمیادد؟؟ توی بچه مهندس بود! با روزبه حصاری بازی کرده بود!و واکنشش: خداییی منننن. چرا یادم نبودد؟؟؟ نهههه. و دیگه کار از کار گذشته بود...پی نوشت دو: پایین به رفیقم گفتم چرا گفتم باهاتون بزرگ شدیم لبخندش کم شد؟گفت بابا تو قدت هم بلندتر بود ازش. فک میکرد الان تو حداااقللل بیست رو داری! برای همین هم به این فکر فرو رفت که: چیشد؟ چی گفت؟ مگه من چندسالمههه؟و من فقط توی افق محو شدم...:))پی نوشت سه: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهمپی نوشت چهار: خدا مرسی بابت روزای خاص زندگی. روزایی که تکراری نیستن:)پی نوشت پنج: الان که دقت میکنم چقدررر روسریم کجههه. چرا حواسم نبود بهشپی نوشت شش: شما خیلی انسان با محبتی هستید که تا اینجا خوندید:) قدر خودتونو بدونید و خداحافظ!</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 21:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه بیوگرافی از من</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-gwbgazi9xy2e</link>
                <description>بعد دو هفته سلام ویژه به اون عزیزانی که دانشجو و دانش آموزن؛تبریک و تسلیت میگم.بالاخره بسته 3 ماهه تعطیلات بدون تمدید ما هم تموم شد و راهی کلاس و درس شدیم؛عالیههههههه، بینظیرهههه، محشرهههههه۱- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: خودت باش۲- اگه یه شیء بودم: دلم میخواست یه سنگ می بودم. یه سنگ بودم و برای ضریح امام رضا ازم استفاده میکردن تا همیشه در کنار ایشون می بودم...۳- اگه یه رایحه بودم: شاید بوی نرگس۴- اگه میتونستم یه چیزی رو تو دنیا زیاد کنم اون چی بود: اینکه حواسمون به افرادی که دوستمون دارن باشه...۵- اگه یه رنگ بودم: سبز زمردی۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: وای انقدر دلم میخواست میتونستم ذهن همه رو بخونم۷- اگه یه ژانر بودم: شاید سیاسی۸- اگه یه نوع قهوه بودم: عربیکا۹- اگه یه حس بودم: حسی که یه کاراگاه بعد حل یه ماجرای خیلی سخت داره.۱۰- اگه یه مکان بودم: کتاب فروشی۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: دریا۱۱- از چی متنفرم: شل بودن و این پا اون پا کردن۱۲- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: اینکه خودمو بکشم میرم جهنم. خب مگه اسکولم:///۱۳- تو چه کاری استعداد دارم: بیشتر هنر و رسانه۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: قهوه خوردن_بیرون خونه بودن_گلفروشی و کتابفروشی_فیلم دیدن و بازیگری۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: من قفل نمیشم معمولا. آخرین آهنگی که شنیدم: خاطره ها۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم: انیمه ندیدم(خودم نخواستم که ببینم)۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: قهوه_فیلم_کتاب_معماری_سفر_گل لاله و نرگس_موسیقی</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 22:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای از منِ 13 ساله؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D9%90-13-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-od4yfzfnfosn</link>
                <description>بهت تبریک میگم ملیکا.امسال 18 سالت شد و به سنی رسیدی که هیچ وقت فکرشو نمیکردی که انقدر زود، دیر بشه و هجده ساله بشی.همیشه توی بچگی فکر میکردی که 18 سالگی یه سن خیلی بزرگه و هرکی که 18 سالشه یعنی خیلی آدم پخته و درست حسابی ای هستش.تو تونستی بعد از کلی سختی و مراحل پر پیچ و خم زندگی، بزرگ بشی و با مشقات کنار بیای.شاید یادت بره؛ ولی وقتی 13 سالت بود، هر روز با خودت فکر میکردی که آخر سر قراره چه رشته ای رو بخونی و در ادامه هم توی دانشگاه ادامه بدی.معماری؟گرافیک؟تولید برنامه تلوزیونی؟یا حتی انسانی بخونی و روانشناس بشی؟یا شاید اصلا بری تجربی یا ریاضی که اصلا بهشون فکر نمیکردی؟هر روز که میگذشت و علایق تو و تجربیاتت عوض میشدن، انتخاب رشته یه چیز خیلی سخت تر می شد و تورو از اون راهی که از بچگی بهش فکر میکردی دور میکرد.ولی الان، تو 18 ساله شدی و قراره همون رشته ای که برات نامعلوم بود رو توی دانشگاه ادامه بدی.ملیکای 13 ساله، هنوز خبر نداره که توی آینده چه چیزی در انتظارشه و حتی ممکنه هیچ وقت به 18 سالگی نرسه.امیدوارم اینها رو هم یادت نره که چقدر خانواده بهت کمک کردن و تو الان توی هر جایگاهی که هستی مدیون مادر و پدرت هستی.تو مدیون همه ی اون افرادی که توی نوجوونی، راه رو بهت نشون دادن هستی.از بروبچ ویرگول گرفته، تا دوستات، معلمات، کتاب ها و اساتیدی که در کنارشون کلی مطلب رو یاد گرفتی.شاید توی بچگی، 18 سالگی یعنی اتمام راه درس و مدرسه و آغاز زندگی راحت و مستقلی.ولی این سن، تازه شروع راه توئه.راهی که قراره در نهایتش تو رو به رسالت زندگیت برسونه و دلیل آفرینش تو بوده.و این یعنی تو تونستی به وظایفی که خدا موقع تولدت و پا گذاشتن به زمین برات آماده کرده بوده عمل کنی.و ای کاش که همینطور باشه و نرسه اون روزی که توی 80 سالگی، تاسف بخوری که چرا به ندای درونت گوش نکردی.باعشق؛از ملیکای 13 ساله به ملیکای 18 ساله...:)پ.ن1: کاش همه ی آدما یه نامه به آیندشون بنویسنپ.ن2: میگما، نکنه بزرگ شدم یادم بره اینو بخونمممم؟؟؟!!!پ.ن3: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهمپ.ن4: شما این شبا بچه مهندس میبینید یا فقط من بیکارم؟😂(به طور عجیبی خوشم میاد ازش)پ.ن5: الان داره بچه مهندس پخش میکنههپ.ن6: تنها ده روز مانده تا آغاز مدارسسسپ.ن7: اگه شما دارید پی نوشت هفت رو میخونید، یعنی خیلی زیااد آدم مهربونی هستید:)))</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 15:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش هفته _ پاسخنامه ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-kr4bderxorqt</link>
                <description>والا عکس دیگه ای پیدا نکردم😂این اولین چالش هفته ای هستش که توی صفحه ام به اشتراک میذارم که فکر میکنم نویسنده اولیه اش آقای دست انداز هستن. خیلی ممنونم ازشون.اگر مجبور شوید فقط پنج یادداشت خودتان را در ویرگول حفظ و باقی را حذف کنید. آن پنج یادداشت کدامها هستند؟دلتنگی؛اندر احوالات این روزهااین روزها که نبودیم چه بر سرمان آمدموز ساده؟ هرگزمن خندیدمپنج مورد از بهترین نام پروفایلهایی که در ویرگول دیدهاید.نجوا | فضانورد اقیانوس | تارا دختری در مدرسه سابق | دست انداز | رواننویسپنج مورد از بهترین متن پروفایلهایی که در ویرگول دیدهاید.دست انداز _ نجوا _ مبینا:) _ خمول _ آفتاب گردونپنج مورد از بهترین عکس پروفایلهایی که در ویرگول دیدهاید.کلمات یک روز عادی و گوگول و خاطرات گچ خورده و....میزان رضایت شما از سایت ویرگول در چه سطحی است: عالی، خیلیخوب، خوب، متوسط و یا ضعیف.خوبپنج موضوعی که به آنها خیلی علاقه دارید را به ترتیب علاقهتان بنویسید.معرفی فیلم و کتاب / روزمرگی ها / بحث های سیاسی و مذهبیپنج موضوعی که به شدّت از آنها متنفرید را بنویسید.تبلیغات / پستی که امیدواری رو از آدم بگیرهنام پنج کاربری که نوشتههایشان کفر شما را بالا میآورد را بنویسید.وقتی روی اعصابم باشند چک نمیکنم شوننام پنج کاربری که دوست دارید خیلی بیشتر بنویسند.آقای سیدمهدار بنی هاشمی / دست انداز / روان نویس / آقای بشیرصابرنام پنج کاربری که دوست دارید کمتر بنویسند.به من ربطی نداره که بخوام جلوی بقیه رو بگیرم!نام پنج کاربری که هنوز چیزی در ویرگول ننوشتهاند ولی دوست دارید بنویسند.نمیدانمنام پنج کاربری که دوست دارید بلاکشان کنید ولی تحمّلشان میکنید.کسی نیست واقعانام پنج کاربری که دوست دارید جزو دنبالکنندگان شما باشند.هرکس خوشش بیاد و به سلایقش بخوره دنبال میکنه ولی خب اینکه افراد با سابقه ویرگول دنبال کنن حس خوبی داره؛ حس دیده شدن...نام پنج کاربری که با عشق و علاقه مطالبشان را دنبال میکنید.آقای بشیر صابر و آقای بنی هاشمی و....نام و آدرس پنج مورد از حال خوبکنترین یادداشتهایی که در ویرگول خواندهاید.زیادن!نام و آدرس پنج مورد از حال خوبکنترین کاربران ویرگول.آقای دست انداز، آقای سید مهدار بنی هاشمی، خانم روان نویس، آقای بشیرصابر و...نام پنج کاربری که فکر میکنید یادداشتهایشان باید بیشتر و دقیقتر خوانده شوند.به نظرم همه باید توی ویرگول دیده بشن بهشون اهمیت داده بشهنام پنج کاربر جدید ویرگول که توانستهاند نظرتان را به یادداشتهایشان جلب کنند.افراد زیادی هستنپنج مورد از چیزهایی که وقتی در ویرگول با آنها مواجه میشوید، اعصاب شما را به هم میریزند.دعوا های بیخود / اینکه توی کامنت ها یا پست ها سرهرجمله ؟ گذاشته بشه(هیچ وقت فلسفه ؟ اینو نفهمیدم)پنج مورد از آپشنهایی که فکر میکنید ویرگول باید داشته باشد و ندارد.۱.چت خصوصی۲. رتبه بندی۳. دیس لایک۴. امکان حذف کامنت های اضافی زیر پست ها۵. درآمد برای نویسنده های خفننام پنج کاربری که بهترین نظرها را زیر یادداشتها مینویسند.به نظرم آقای مهرداد قربانی توی این زمینه عالینپنج کاربری که شور استفاده از ایموجی را در میآورند.کس خاصی نیست و خودمم بدم نمیادپنج کاربری که رفتن آنها شما را ناراحت کرد.اطلاعی ندارمپنج کاربری که بیشترین تعامل را با شما دارند.اخیرا آقا/خانم گوگولپنج کاربری که با شما همشهری هستند.من تهرانم شما توی کامنتا بگینپنج کاربری که با شما نسبت فامیلی دارند.من حتی دوستام هم نیستن چه برسه فامیلپنج کاری که ویرگول باید برای ماندگار شدنش انجام دهد.اهمیت بیشتر به نویسندگانپنج چیزی که باعث انقراض سایت ویرگول خواهند شد.از دست دادن برترین نویسنده ها و ادامه دادن به همین روندی که دارهمیزان پاسخگویی دستاندرکاران ویرگول به مشکلات و درخواستهای شما در کدام سطح است: عالی، خیلی خوب، خوب، متوسط، ضعیف و یا در حد فاجعه.تابه حال از پشتیبانی کمک نخواستممیزان رضایت شما از نحوهی عملکرد بخش منتخبین (صفحهی اول ویرگول): عالی، خیلی خوب، خوب، متوسط، ضعیف و یا در حد فاجعه.ضعیفبنا بر تجربه ی شخصی شما بهترین روز برای انتشار یک یادداشت، چه روزی/ساعتی است؟ساعاتی که اکثر مردم میان سر گوشیپنج چالش و ایده ی برتری که تاکنون در ویرگول شاهد اجرای آن بودهاید.یکی از ایده ها برام این بوده که آقای سیدمهدار بنی هاشمی زمانی که اعضایشان بالاتر میرود جشن میگیرند و واقعا ایده ی جالبیه(از بعضی از افراد ویرگول هم دعوت میکنند برای مهمانی شان!)نام پنج کاربری که بیشترین توهین و بداخلاقی را از آنها دیدهاید.حضور ذهن ندارمنام پنج کتابی که به پشتوانهی معرفیشان در ویرگول خواندهاید و از خواندنشان لذت بردهاید.فعلا هیچیپنج چیزی که قبل از آمدن به ویرگول از آنها خبر نداشتهایداینکه چه دنیای جالبی توی ویرگوله و اینکه کلی نویسنده با پتانسیل های بالا اینجان!آیا سایت ویرگول را یک سایت با غرضهای سیاسی میدانید: بله، خیر، تا حدودی و یا به شدّت.با همه جور عقیده ای اینجا هستنویرگول چقدر برای کاربرانش احترام قائل است: خیلی، متوسط، کم و یا هیچی.شاید متوسط.بیشتر چه روزی از هفته را برای ویرگول وقت میگذارید.مشخص نیست ولی اکثرا برای دنبال کردن مطالب تا بتونم میامبیشتر چه ساعتی از روز را در ویرگول وقت میگذرانید.بعدازظهر و شبروزی چند ساعت را برای ویرگول وقت میگذارید.نامشخصمیزان علاقهی شما به سایت ویرگول چقدر است: در حد اعتیاد، زیاد، متوسط، کم.والا معتاد نیستم😂 ولی زیاداگر ویرگول بنا به دلایلی از چرخهی فضای مجازی حذف شود چه میکنید؟به شدت ناراحت میشمآیا به جز ویرگول، در جایی دیگر هم مینویسید؟درحال حاضر خیراگر قرار باشد چکیدهای از آنچه در ویرگول نوشتهاید را در قالب یک کتاب منتشر کنید، اسم این کتاب را چه میگذارید.صحبت های کمتر شنیده شدهنام پنج کاربر ویرگول که دارای کتاب نیز هستند.تاجایی که من اطلاع دارم آقای بنی هاشمینام پنج نفر از کاربران ویرگول که در بیرون از ویرگول، بیشتر مشهور هستند.هوممم والا کسی رو نمیشناسمآیا خواندن مطالب ویرگول شما را به نوشتن بیشتر تشویق میکند یا از نوشتن پشیمان میکند.تشویقآیا تصمیم به ماندن در ویرگول دارید یا به ترک آن فکر میکنید.ماندناگر قرار باشد روزی ویرگول را ترک کنید، به چه علت این کار را میکنید.انشاالله شهادت باشهپنج کاربری که به نظرهای زیر پستشان هیچ اهمیتی نمیدهند.حضورذهن ندارمپنج کاربری که به نظرهای زیر پستشان بیشترین اهمیت را میدهند.معمولا و اکثرا همه اینطورینپنج کاربری که شما را بلاک کردند.خبرندارمپنج کاربری که شما بلاکشان کردید.یه آقایی بود ولی نام شون رو یادم نیستپدیدهای ناجور در ویرگول که شما را خیلی اذیت میکند.پدیده ای ناجور؟فعععکک نکنمباگهای ویرگول که هنوز دارید با آنها دست و پنجه نرم میکنید.برای بار صدم اهمیت ندادن به نویسندگانویرگول را در حال پیشرفت میدانید یا در حال پسرفت.هیچ؛درجا زدن و یا حتی به سوی پسرفتآیندهی ویرگول چگونه است؟همین قبلی گفتموالسلام؛البته نصف شون رو گفتم خبر ندارم و اطلاعی ندارم😂خیلی متشکرم که خوندید و اهمیت دادید:)(در آخر عذرمیخوام اگر آقا/خانم رو برای بعضی عزیزان فراموش کردم؛ سهوا بوده)</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 20:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چند غذای روح | پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-roohgowhbhjj</link>
                <description>بسم الله و سلامم.امروز بعد کلی مدت دوباره میخوام یک سری غذای روح معرفی کنم که چون برای خودم جذاب بودن و حس خوبی داشتن، با شما هم به اشتراک بذارم و شماهم لذت ببرید:)قابیل فراموش نمیشود!تقدیر رقم زننده بسیاری از چیزها در زندگیه. می تونه بدترین فرد به مومن ترین تبدیل بشه و بالعکس. کتاب &quot;قابیل فراموش نمی شود&quot; دقیقا منعکس کننده کلمه تغییر است.البته به نظرم خیلی قشنگ تر میشد اگر اسم کتاب این بود:قابیل &quot;هم حتی&quot; فراموش نمیشود.این کتاب، روایت دختری به اسم مینا عه که تنها شانزده سال داره و در کوچه پس کوچه های پایین شهر اصفهان در حال زندگیه. مینایی که درگیر مکر و حیله های زندگی میشه و برای رسیدن به آرزوی پولدار شدن راه درستی را انتخاب نکرده.اما همه اون اتفاق ها دست به دست هم میدن تا این دختر از مشهد و دوستی با امام رضا سردر بیاره و زندگیش رو متحول سازه.الی...الی یه سفر نامه ست. درمورد سفری به لب مرز فلسطین اشغالی و کشور لبنان.به قدری جذاب و دوس داشتنی روایت میشه که خودم توی 5 ساعت تمومش کردم:)از تعریف غذا های لذیذ عربی و لبنانی، تا گذروندن وقت پیش خانواده فلسطینی و خاطرات اسارت شون.یعنی من وقتی به صفحه آخر رسیدم فقط داشتم به این فکر میکردم که کی میشه بریم لبنان بتوینم اون همه غذای جذابو بخوریممم.که بعدش فهمیدم الان دیگه لبنان رفتن از کار توی معدن سخت تره...:(همه چیز خوب استقطعا همه مون گاهی اوقات توی زندگی دلمون میخواد برنامه بهتر، اندام بهتر، درآمد بهتر و درکل زندگی خیلی بهتری داشته باشیم و ممکنه چون یه سری نقاط منفی داریم، از خودمون متنفر بشیم و فکر کنیم که بدبخت ترین هستیم.اما این کتاب تصویری به ما یاد میده که چه جوری در تاریک ترین روزهامون دنیا رو دوباره رنگی ببینیم و ابرهای تیره ذهن مون رو بپذیریم و آرامش پیدا کنیم.طی اتفاقات این کتاب، با کلی نکته و فرمول برای داشتن سلامت روان و زندگی بهتر آشنا میشیم و میتونیم دید بهتری به حوادث روزمره داشته باشیم.امیدوارم که شما هم از خوندن این کتاب ها لذت ببرید و اگر خوندین نظرتون رو بگید:)</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 18:47:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها که نبودیم چه بر سرمان آمد...</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF-e21eipl1ydkz</link>
                <description>شاید یک ماه بشه که هیچ پستی توی ویرگول نذاشتم.ولی واقعا دلم اینجا بود و هر روز با خودم میگفتم ملیکا پاشو برو یه سلامی چیزی بکن؛ولی واقعا نمیشد......بگذریم...راستی اگر این پست رو فراموش نکرده باشید، خردادماه رفتیم برنامه معلی و همین چند روز پیش قسمت مارو نشون داد. که البته الحمدالله دوربین رومون زوم نکرد ولی به هرحال ما اینجا بودیم:بالاترین طبقه سمت راست ما نشسته بودیم. البته واقعا ناراحت شدیم که زنونه رو گذاشته بودن بالا و همه ی مرد ها پایین بودن. چون سال های قبل که بازم رفته بودیم، هم دخترا و هم پسرا(اون شب فقط نوجوونا بودن) یه جا بودیم و خیلی بهتر بود...حالا از بحث معلی بگذریم، میرسیم بهحملات اتفاقی و ناگهانی و واقعااا شوکه کننده اسرائیلاون شب همون لحظه که میزد، میشه گفت من بین خواب و بیداری بودم. یعنی اگر بخوام بهتر بگم، من بیچاره دیشبش گفتم هوا خیلی خنک و خوبه پس پنجره رو باز میذارم.ودرهمان حال وقتی خوابیدم صداهای گرومبببببببببببببببببب از بیرون میومد و منی که خواب بودم و فقط صداهای بیرون رو میشنیدم، داشتم خواب میدیدم که دارم میرم حوزه هنری توی خیابون سمیه که ناگهان رعدوبرق میزنه و درخت های کاج بلننننددد روی زمین میوفتن و اون صدای گرومببببببببب رو تهیه میکنن😂که ناگهان با صدای مامانم بلند شدم.تلفن زنگ خورد.گوشی رو مامانم برداشتن و گفتن الو؟ سلام. اونجا چه خبره؟ چیییی؟ خدا خودش رحم کنههه. جدی داری میگی(فلانی)؟؟؟ ای واااااای!!!!من و بابام به هم نگاه کردیم. همون لحظه مامانم گفتن(.فلانی. بود. گفتش خونه ..... رو زدن پیکرشون هم پیدا نشده هنوز!!)قلبم به تپش افتاد. همزمان صداهای گرومببب میومدن و فضای خیلی بدی رو تشکیل داده بودن. همش داشتم به این فکر میکردم الان نزدیکانشون دارن چی میکشن!تا اینکه بعد از چندروز که ما هنوز امید داشتیم به زنده بودن اون ها، پیکرشون پیدا شد و این سه شهید کودک رو که هیچ تقصیری نداشتن به شهادت رسیده بودند...زهرای نه ساله؛هانیه ی سه ساله ؛و محمدعلی 9 ماهه🥺خلاصه که این 12 روز، واقعا فرصتی بود برای اینکه به خودمون بیایم.اینکه در برابر چه رژیم کودک کش و ظالمی هستیم.رژیمی که بعد از این چند روز، تمام دنیا متوجه بازنده بودنش شدن و البته اسم ایران با رهبر سرفرازش، در گوش تمام جهانیان پیچید.و این اتفاق هم یادآور خیلی چیزا برامون شد.اینکه چقدرررر مرگ مون بهمون نزدیکهو ممکنه چقدرررر نماز قضا یا روزه قضا داشته باشیم!و اصلا آماده مرگ نباشیم.خلاصه اینکه به امید روزهایی که جشن نابودی اسرائیل رو توی قدس پشت سر امام زمانمون نماز جماعت میخونیم:)))</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 18:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات این روزها...</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-exlbffks1shj</link>
                <description> جدا هدف تون از خوندن این پست چیه؟الان اگر فکر کردید من این روزها سختتت مشغول کارم و تلاش میکنم تا به آینده ای نه چندان دوری نزدیک بشم، سختتت دراشتباهید!والا از یه دانش آموزی که امسال امتحانات نهایی داره و امروز هم که امتحان هدیه های آسمان(دینی) داده، چی بر میاد؟!نه ولی جدا؛برعکس تمام این حرف هایی که بالاتر زدم، برای امروز هیچییی نخوندم(انشااللللله که معلمامون اینو نمیخونن!) ولی الحمدالللهههه خیلی راحت و خوب بود و زیر ده دقیقه برگه رو تحویل دادم...و زود دادن برگه نشانه است از:برگه ی خاااالیییی و سفیدددد...!!!بگذریم...این پنجشنبه جمعه واقعا بوی تابستون میدادیعنی من به اندازه ی 6 روز در سه روز(چهارشنبه پنجشنبه و جمعه) زندگی کردم و مثل همیشه با رفقا بودم😎😂😂چهارشنبه:دیشب تمام وسایل اردو رو برداشته بودم. صبح مثل همه ی صبح های دیگه بلند شدم،صبحونه خوردم و سوار ماشین شدم. هوا واقعا گرم تر شده بود!بعد چندین دقیقه رسیدیم. کلی با رفقا گپ زدیم و منتظر اومدن اتوبوس شدیم.وقتی اتوبوس اومد با ذوققق وارد یه اتوبوس خفن، بزرگ و جذاب شدیم:کاملا همین شکلی بود!خلاصه شنگول و خوش نشستیم که ناگهان مسئول پایه مون گفت:وا چرا اومدین اینجا؟!این اتوبوس ما نیست که!خلاصه ما پیاده شدیم و وارد این یکی شدیم:یه همچین چیزایی!و اول از همه با یه آیت الکرسی شروع کردیمو و رسیدیم به سیاهه نارگیله و ناری ناری ناری و خلاصه از اینجور شعرا...!:))مقصدمون بهشت مادران یا همون پارک بانوان بود. با اون عکسایی که ما دیده بودیم، باورمون شده بود که واقعا بهشته ولی اونجایی که ما اطراق کردیم، با بیابون تفاوتی نداشت!از اتفاقات اردو یه پرش میزنم چون واقعا نمیشه اینجا گفت😂✌🏻و میرسیم به جایی که سوار اتوبوس میشیم، با راننده دعوامون میشه، کلی فحش میخوریمو خداروشکر سلامت میرسیم مدرسه.اونجا مامانم میان دنبالم و با هم میریم خونه مادربزرگ.بعد هم میرم سر کلاس زبان انگلیسی و یک ساعتتت و نیممم! سرکلاس زبان درس میخونم و بعد کلاس بلند میشم، وضو میگیرم، چایی که پای ثابت هستش رو میخورم، حاضر میشم و زمانی که اذان میگفتن میرسم بهههههه:&quot;برنامه تلوزیونی حسینیه معلی&quot;خیلی خیلی بزرگ بود.با رفقا رفته بودیم و از اونجایی که یه پارتی داشتیم با کارگردان، همینجوری سرمونو انداختیم بالا و رفتیم تو. البته به تو نرسیدیم. همون دم یه نفر گفت:خانومما کجا؟!!!!مگه شمارو گشتن؟؟؟!!گوشی تون چی؟تحویل دادین؟!!!اصلا بلیت تون کوووو؟چرا بلیت ندارین؟!برگردین بگیرین!خلاصه ما هم عین اسکولا کل اون مسیرو دوباره برگشتیم تا بلیت بگیریم.و بالاخره بعد از اینکه کلیییییییی مارو گشتن،(حرم امام رضا اینقدر نمیگردن) تونستیم وارد بشیمو بشینیم اون ته ها.ما هم با هر اتفاق سم از دید ما و عزاداری از دید بقیه، از خنده منفجر میشدیم و کلا نصف برنامه درحال خندیدن بودیم. ولی اینم بگم که هر وقت دوربین میومد رومون عین بچه ی انسان میشستیم و زور میزدیم که گریه مون بیاد!حیف عکس و فیلم هم نمیتونستیم جایی پخش کنیم و بگیریم ولی واقعا دم کسایی که دکور زده بودن گرم!خیلی خفن بود.خلاصه بگمزمانی که ما آدم معروف میدیدیم دست و بال میزدیم تا باهامون بای بای کنه!😂😂آخر سر هم آقای بشیر حسینی مارو دیدن و واکنش نشون دادن؛یه واکنش اینقدری: 🤏🏻که البته همین هم به بقیه نشون ندادن!ماهم یه جوری خودمونو میگرفتیم که ایشون مارو دیدن انگار خودمون آقای بشیر حسینی هستیم!!معلی هم بالاخره ساعت 3 صبح تموم شد و منی که از 7 بعداز ظهر تا 3 صبح اونجا بودم، کوفته ی کتلت شده فقط دراز کشیدم تاااا 9 صبح؛که واقعا برام دیر بود!اینکه چرا دیر بود اینجا بخون👇🏻پنجشنبه:بیدار شدم که دیدم ساعت 9 صبحه. سریعا از جای خود برخاستم و به سمت دستشویی و سپس سفره ی صبحانه روانه شدم. بعد صبحونه حاضر شدم و با مامانم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه دوستم، تولد!بعد اجرای کلی چالش سم و گروهی و از خنده ریسه رفتن، کادو هارو دادیمو و بعد هم شنگول و شاد به خونه برگشتیم.اگر بخوام هم خلاصه ی جمعه رو بگم، مرور تمام این خاطرات بود و صحبت درباره اونها با بروبچ کلاسمون.بعد هم برای امتحان مون همون طور که اول پست گفتم کلیییی خوندم و به این وضیعت نائل درآمدم:خلاصه که مرسیییی خوندین و اگر تو برنامه تون رفتن به حسینیه معلی دارین، حتما بگین باهم بریم!تا پست های بعدی...</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 18:36:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ای از چندین سال پیش به حالا</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-qjgq3mwfssxg</link>
                <description>اگر حوصله تون مثل بقیه نیست اول این متن رو بخونید:ماجراي کاکل به سر طوطی اي بود به نام کاکل به سـر. او یک صـاحبی داشـت که در قفس از او نگهداري می کرد. بعد از چند ماه، صـاحب کاکل به سـر دلش براي او سـوخت و او را از قفس بیرون آورد و رهایش کرد در طبیعت. کاکل به سـر بعد از اینکه آزاد شـد به یک پارکی رفت و داخل لولهاي، خانه اي درست کرد. پس از چند ماه هوا بسـیار آلوده شـد. کسـی نمی توانسـت جایی را ببیند. وقتی که کاکل به سـر از لانه اش بیرون می آمد، حالش بد می شـد. به همین دلیل تصـمیم گرفت که به جاي دیگري سـفر کند. اما فقط او نه، بلکه همه پرنده ها می خواسـتند با او بروند. چون شهر واقعا آلوده شده بود و جایی براي نفس کشیدن نمانده بود. همه پرنده ها باهم سفر کردند و به شهر دیگري رفتند. روزهاي بعد، در شـهري که آلوده بود، اصـلاً پرنده اي وجود نداشـت و صـداي جیک جیک و آواز هیچ پرنده اي شـنیده نمی شـد. یک روز صاحب کاکل به سر فکري کرد و با خود گفت بهتر است مردم شهر را جمع کنم و به آن ها یک مطلب مهم بگویم! او مردم شـهر را جمع کرد و به آنها گفت خودتان که میبینید و می شـنوید! دیگر نه پرنده اي در این شـهر هسـت و نه صـداي آوازي ! بهتر اســـت بیاید با کارهاي خوب هوا را پاکیزه کنیم. مثلا اگر نزدیک خانهیمان مغازه اي اســـت که وقتی میخواهیم از آن چیز ي بخریم، پ یاده برویم. اگر مغازه از خانه شـما کمی دور بود، میتوانید به جاي ماشـین از دوچرخه اسـتفاده کنید و اگر بین مدرسـه ي بچه هایمان تا خانه هایمان فاصـله ي زیادي هسـت، از وسـایل نقلیهي عمومی مثل اتوبوس یا مترو اسـتفاده کنیم. اگر اینچنین رفتار کنیم، هوا پاکیزه تر خواهد شد. از طرفی کاکل به سـر دلش براي مردم شـهر به خصـوص صـاحبش تنگ شـده بود. یک روز تصـمیم گرفت که براي دیدن صـاحبش، به شـهر آلوده برگردد. وقتی وارد شـهر شـد، خیلی تعجّب کرد که شـهر، پاکیزه ي پاکیزه شـده اسـت. با خودش گفت که بهتر اسـت برگردم و به بقیه پرنده ها هم خبر بدهم که آن ها هم بیایند و همه به شــهر پاکیزه بازگردیم. کاکل به ســر همهي پرنده ها را خبر کرد و پس از مدتی همگی با هم به شهر برگشتند. همه ي مردم شـاد شـده بودند. صـداي جیک جیک پرنده ها همه جا را گرفته بود. برف روي کوه ها دیده می شـد و رنگین کمان زیبا در آسـمان برق می زد. پروانه هاي رنگارنگ، شـاد بودند و درخت هاي سـبز هم می خندیدند. کاکل به سـر هم هر روز به صـاحبش سر می زد و از اینکه در هواي به این زیبایی و لطیفی پرواز میکرد، بسیار خوشحال بود...من واقعا نمیدونم نظر شما درمورد این داستان کوتاه چیه. اما باید باور کنید که این متن رو من در کلاس اول نوشتم!این داستان کوتاه برای یه مسابقه ی داستان نویسی کلاس اولی ها بوده و من داستان رو گفتم و مامانم در ورد تایپ کردن. حالا بعد گذشت چندین چند سال از اون روز، هنوز برام عجیبه که چرا برنده نشدم:(قصدم هم از اینکه این متن رو در ویرگول به انتشار گذاشتم، برای یادگاری و خاطره بودن این داستان هستش و امیدوارم حداقل یه نفرتون دوستش داشته باشه...پی نوشت اول: 90 درصد افراد داستان بالا رو نخوندند؛ من مطمئنم!پی نوشت دوم: پروفایلم قشنگه، نه؟ انیمه ای خودمه:))پی نوشت سوم: تا پستی دیگر به درود</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 20:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خندیدم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-jf2jzgcipgta</link>
                <description>خندیدم...وقتی موشک‌هات به خونه‌‌مون حمله کردن، خندیدم...وقتی سقف خونه روی سرم خراب شد، خندیدم...وقتی خاکستر آتیش تو چشمام و دهنم رفت و دیگه نتونستم چیزی ببینم و حرفی بزنم، باز هم خندیدم... وقتی زیر آوار دفن شده بودم و دیگه نمی‌تونستم نفس بکشم، باز هم خندیدم...وقتی جنازه‌م رو مردم از زیر آوار بیرون کشیدن، خندیدم...وقتی مامان بدنم رو دید و ضجه زد و به سر و صورتش زد، باز هم خندیدم...وقتی بابا، بهت‌زده به من نگاه کرد و زیر لب گفت: «سمیر! برگرد...»، باز هم خندیدم...خندیدم که تو فکر نکنی از موشک‌ها و بمب‌هات می‌ترسم!خندیدم که تو و همهٔ دنیا بدونین که پیروز اصلی جنگ منم. خندیدم و نذاشتم هیچ‌کس بفهمه وقتی بدنم قطعه‌قطعه شد چقدر درد کشیدم...</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 16:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل تنگی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-hb5ctuj5yipx</link>
                <description>راستش من واقعا دلم برای وقتایی که با فراغ باااال برم تنهایی پیاده روی، برم نون بگیرم، برم با هر سوژه ای حتی خیابونا عکاسی کنم، دوباره بتونم بازیگریو امتحان کنم و با رفقا فیلم کوتاه بسازیم و بفرستیم واسه جشنواره ها تنگ شده. حتی برای شب بیداری ها و گذروندن وقت فقط و فقط مخصوص خودم. خب قطعا هر آدمی توی زندگیش یسری کار هارو داره که عااااشقشونه! برای ما دانش آموزا وقتی اسم تابستون میاد، میگیم اوففف؛ بریم عشق و حال ولی راستش من واقعا غیر از زمان کرونا که کلا توی خونه بودم و درحال تقویت خلاقیت و رشد فردیم بودم، تابستونی نداشته ام که بگم من کلییی خوش گذروندم و به کارهای موردعلاقه ام رسیدم. و خیلی وقتا هم مثل همین الان که دارم زیر اعماق اقیانوس کلاس های فوق برنامه خفه میشم حتی با اینکه دلم میخواد بعضی هارو نرم اما مامان و بابام:)))...گرچه من به این مسئله ظلم و نداشتن حق اینکه کلاسامو انتخاب کنم نمیگم. من از زاویه ای نگاه میکنم که با خودم میگم مامان و بابام چون دوست دارن موفقیت منو ببین چندین کلاس ثبت نام کردن تا بتونم در همه زمینه ها موفق بشم. البته که آدم بهتره متمرکز روی یک زمینه کار کنه. مثلا فقط گرافیک؛ فقط نویسندگی یا مثلا فقط پزشکی. چون اینطوری بیشتر زمانش روی یک موضوع موردعلاقه اش میذاره و یک پرش جانانه میکنه در اون مسیر...بگذریم...!ملیکا دلش خیلی چیزا میخواد:1_برم موزه زمان تهران+با رفقای پایه+با یه دوربین که فقط عکس بگیرم...2_بریم(باخانواده) رستوران و تا میتونیم بخوریم😂3_بپرم توی استخرررر4_برم پارک فقط راه برم و حلقه(رشته) ای برم گردنم افکنده دوست زمزمه کنم5_سریال فوق العاده مورد علاقه مو واسه چندمین بار ببینم6_آبنبات پسته ای بخونم7_ بخوابممم!8_برم توی ایوون نسکافه بخورم9_مامانمو بغل کنم10_از همه مهم ترررر: با دوستام فیلم درست کنم🥺11_برم میدون انقلاببببب پیش کتابفروشیا😭12_بریم لوازم تحریری😭13_با آبجی کوچیکه بازی کنم:))14_برم نان سحر و فقط بو کنم و بعد هم قطعا کل پیراشکیا رو بخرم😂15_برم سینما!!!! والبته قطعا موسی کلیم الله ببینم چون حیفه از تلوزیون ببینمش:)16_یه چند روزی رو فقط توی مسجد و &quot;بسیج&quot; با مثل همیشه رفیقم باشم17_کارهای گرافیکی درست کنم18_بستنیییی شوکولاتییی بخورمممم19_بسکتبال و والیبال بازی کنم20_ با صدای شجریان خوشنویسی با قلم انجام بدم.......و البته قطعا کلی کار دیگه که یادم نیومد ...پ.ن1: فردا قراره مثل همیشه با دوستان بریم باغ ایرانی و خونه دکتر حسابی:)))_ذوووققققق!!:)))))))پ.ن2: لطفا لطفا لطفا اگر ایده خوبی برای فیلم سازی به سرتون زد توی دیدگاه بگین که ما واقعا دنبال یه ایده ی خفنیم!خیلی ممنونم که تا اینجا خوندین:)فعلا...</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 19:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخواست کمک از همگی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@MelikaArbabi/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DA%AF%DB%8C-jvmaw1behfka</link>
                <description>سلام. روزتون عالی متعالیبدون مقدمه برم سراغ اصل بحث...راستش رو بخواین، من یه مسابقه عکاسی شرکت کردم و حالا به مرحله داوری مردمی رسیده. و الان نوبت شماست که کمکم کنید به عنوان یه نوجوون آینده دار(اییی چقدر خز گفتممم) بهم رای بدین تا برنده بشم:https://madresefestival.ir/panel/graphic/49320 اول وارد سایت بشین و بعد با صفحه عکسی که من گرفتم مواجه میشین؛حالا یکم بیاین پایین و روی گزینه برای رای دادن لطفا وارد شوید بزنینتوی این مرحله شماره تلفنتون رو به انگلیسی بنویسین و منتظر پیامک باشیدحالا برین توی پیامک ها و کد ارسال شده رو وارد کنیدالان دیگه میتونید به عکسم امتیاز بدینو چه بهتر که 5 ستاره بدید:)ازتون خواهش میکنم بهم کمک کنید تا بتونم برنده بشم و به موفقیت برسمپی نوشت: اگر دیگه میخواین اون دنیا یاری تون کنم و دعاتون کنم😂 با شماره موبایل های بقیه  هم رای بدین:)و از همه سروران عزیزی که رای میدن یا با چند شماره رای میدن سپاس متقابل میکنم.به امید کمک های قشنگتون؛خدانگهدار...</description>
                <category>ملیکا اربابی</category>
                <author>ملیکا اربابی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 16:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>