<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Melika</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Melikaj</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:52:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3074469/avatar/B31a2L.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Melika</title>
            <link>https://virgool.io/@Melikaj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یاری‌گر نازم✨️</title>
                <link>https://virgool.io/@Melikaj/%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%85%EF%B8%8F-xxwpkkzd7xxh</link>
                <description> سلام به همه!من دوباره برگشتم😌این مدتی که نبودم پر از چالش بود، چالش‌های؛ دوست‌داشتنی و دوست‌نداشتنی!پر از گریه‌های غم و شادی.بزارین از اولش بگم:کلاس‌های کارآفرینی روبیکمپ شکل گرفت، تیم شگفت‌انگیزان هم تشکیل شد.اعضای کلاس شدن ۶ تا تیم ۴ نفره.(همه‌ی تیم‌ها ۴ نفرِ بودن، ما دو نفر؛ من و سینا.☁️)تیم‌هایی که ایده‌هاشون برای زندگی بهتر بشر بود.بعد از دو هفته تیم‌ها شروع کردن به پیچ کردن ایده، از بین ۶ تا تیم، ۴ تیم انتخاب شدن برای مرحله بعدی و مسابقه بین تیم‌ها.تیم شگفت‌انگیزان هم بود.اون لحظه که تی‌ای کلاس کارآفرینی تیم‌ها رو اعلام کرد و با دیدن تیم شگفت‌انگیزان که مرحله بعدی هستش، حس کردم خوشحال‌ترین آدم دنیام، زندگی برام شیرین شد.به مامان گفتم: «مامان ما مرحله بعدی هستیم» و کلی ذوق‌زدگی.طی این مدت، نگار و فاطمه واقعاً کمک بزرگی کردن. ازشون بی‌نهایت ممنونیم. هیچ کلمه‌ای برای توصیف اینکه چقدر برامون ارزشمند و دوست‌داشتنی هستن، وجود نداره. (شما در همه لحظات کنار ما بودین، در سختی‌ها و شادی‌ها، و هر لحظه‌ای که نیاز به کمک داشتیم، کنارمون بودین.) نگار و فاطمه نه تنها دوستانی بی‌نظیر، بلکه فرشته‌های نجات ما بودن. از صمیم قلب ازشون تشکر می‌کنیم و به داشتنشون افتخار می‌کنیم. و چقدر خوشحالیم که اونا رو کنارمون داشتیم.دو هفته پر از چالش که شب‌ها بیدار می‌موندیم، وسط ژوژمان، امتحان و کلاسا گذشت.روز شنبه فرا رسید، چهار تا تیم رفتن برای پیچ کردن.کاتلحظه حال ۲ تیر:نمیتونستم درست نفس بکشم، آخرین سوال رو از تیم کادوچی دارن می‌پرسن، چرا نمیتونم لیوان رو بگیرم دستم؟ چرا انقدر دستام میلرزن؟ اعلام کردن که وقت پیچ کردن گروه سوم رسیده، ملیکا آروم باشه، نزار حمله بهت دست بده، آروم لطفا.چیزی نیست، تایم شروع شده، آروم باش و شروع کن به پیچ کردن.کاتاون روز بعد پیچ ما، داورها رفتن برای ارزیابی.ما موندیم داخل زوم با کلی استرس، اون لحظه به خودم می‌گفتم؛ میشه یاری‌گر نازم یه پلتفرمی بشه که واقعا نیاز مردم رو برآورده کنه و بگن فاندر‌های یاری‌گر بچه‌های ۱۶ و ۱۸ بودن؟داورها برگشتن و فیدبک‌های ارزشمند خودشون رو گفتن، اما من دیگه دل تو دلم نبود، متوجه نمی‌شدم چی میگن، انگار که گوشامو از دست داده بودم.علی اسکندری، یکی از داورها شروع به صحبت کرد و و آخرای صبحت‌های ارزشمندشون گفتن: «ما دو تا ایده رو به عنوان بهترین‌ها انتخاب کردیم به دلایل مختلف. اون دو تا ایده: کادوچی و یاری‌گر بود که بین این‌ها یاری‌گر ایده برتر میشه.»عه کادوچی برنده شد! عزیزمما، سینا چرا اینقدر خوشحال و ذوق‌زده هستش؟ وایسا ببینیم نکنه یاری‌گر برنده شده؟ چی؟ ما برنده شدیم!کاتاون لحظه زندگی بهترین روی خودشو نشون داد. ملیکا با افتخار لبخندی می‌زد به ملیکای ۱۵ ساله و بهش می‌گفت: «ببین ملیکای الانو.»اون شب از خوشحالی نخوابیدم و به خودم یه آخیش بزرگ گفتم.گذشت طی ۲۰ روز که درگیر گرفتن مدرک‌ها بودم.از بین اون روزها آقای حسین‌زاده گفته بودن که داخل نهمین کمپ استارتاپی دیجی‌نکست شرکت کنیم.از اون روز شد رویای دو ماهه من با دیجی‌نکست.شب‌ها و روزها با فکر کردن به نکست‌گذری میشد.این وسط رفتم برای پیچ دوباره یاری‌گر، سرمایه گرفتیم برای اقامت در تهران.از اون به بعد روزها واقعا قشنگ می‌گذشت با برنامه‌ریزی با سینا که قراره چیکار کنیم، که از جمله: کار کردن تو کهریزک، سر زدن به خونه سالمندان و...دیروز نتایج اومد و متوجه شدیم که قبول نشدیم. اون لحظه بدترین حس رو به خودم داشتم. از خودم متنفر بودم. حاضر بودم همون لحظه بمیرم. چرا رزومه‌ام یا... جوری نبوده که قبول بشیم؟از دیروز ساعت سه تا الان با گریه سپری شده ولی نکته‌ای که وجود داره:اوضاع برعکس اون چیزی که می‌خواستم پیش رفت!احساس اینکه همه چیز ناعادلانه و دشوار هستش رو داشتم.دنبال دلیل یا پاسخی برای مشکلاتی بودم که نمیتونستم کنترلش کنم.اما الان که اینو می‌نویسیم با گریه، به این نتیجه رسیدم که ملیکا و یاری‌گر کم‌کم داره بزرگ می‌شه.یاری‌گر اولین «نه» رو شنید.آره، یاری‌گر اول راهه و قراره به زودی برنامه‌ی سه ماه اولش رو شروع کنه.خوشحالم که این اتفاق افتاد، باعث شد بفهمم قراره نیست همه چیز گل و بلبل باشه.گاهی همینقدر زندگی دشواره برات.(خیلی ممنونم از شما که لحظات زندگی چند ماهه‌ی منو خوندید.)خیلی ویژه می‌خوام از هومن و سعید تشکر کنم. هومن، استاد کلاس کارآفرینی، و سعید، فاندر روبیکمپ، واقعاً زندگیم و قشنگ کردن. هر وقت که ناامید و خسته می‌شدم، اونا بودن که بهم انگیزه می‌دادن و کمکم می‌کردن دوباره بلند شم. اگه اونا نبودن، یاری‌گر هیچ وقت به اینجا نمی‌رسید. هومن با ایده‌ها و راهنمایی‌هاش، و سعید با حمایت و انرژی بی‌نهایتش، باعث شدن که بتونیم به جلو حرکت کنم. از هر دوشون بی‌نهایت ممنونم. زندگی من و یاری‌گر با حضور شما دو نفر خیلی بهتر و قشنگ‌تر شده.به امید موفقیت یاری‌گر نازم🫶پیامی به ملیکا:مرسی که تحمل می‌کنی ملیکا و ناامید نمی‌شی💙</description>
                <category>Melika</category>
                <author>Melika</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 14:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت نهفته فرهنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Melikaj/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-msf5ny29vegy</link>
                <description>وارد فصل «فرهنگ ساختن» شدیم؛ مطالب ارزشمند دیگه‌ای رو قراره یاد بگیریم:دنیای امروزی با سرعتی باورنکردنی در حال تغییر هستش. پیشرفت‌های تکنولوژی، همه چیز رو تحت الشعاع قرار داده و هر روز چالش جدیدی از خودش نمایان می‌کنه.فرهنگ به معنای خیلی چیزاست. همه ما فرهنگ داریم. این چیزهایی که ما انجام می‌دهیم، اعتقاداتی که داریم، زبانی که صحبت می‌کنیم، همه جزء فرهنگ ماست. ولی الان فرهنگ یه چیز پیچیده‌تر و مدرن‌تر شده. در میون تمام فرهنگ‌های موجود یکی از مهم‌ترین شاخه‌ها فرهنگ کسب‌وکار یا «فرهنگ سازمانی» هستش. از اونجایی که کسب‌وکار از اساسی‌ترین پایه‌های زندگی بشر هستش و آشنایی با تعریف اون اهمیت زیادی داره.فرهنگ سازمانی (Business culture) به مجموعه‌ای از هنجارهای رفتاری و روش‌های عملی گفته میشه. وقتی همه کارمندا با محیط کارشون راحت هستن و هماهنگی دارن، کارها بهتر پیش میره و همه بهتر میتونن به هدف مشترکشون برسن. جمله پایین رو خوب بررسی کنین:«فرهنگی که در اپل جواب میده هیچ‌وقت به‌درد آمازون نمی‌خوره»نظرتون در مورد این جمله چیه؟در اپل، تولید طرح‌های درخشان برای اپل ارزش زیادی داره، اپل برای تقویت این پیام، ۵ میلیارد دلار خرج دفتر مرکزی باشکوهِش کرد.جف بِزوسِ آمازون میگه:«حاشیه سود‌های چاق‌‌وچله شما برای من فرصت‌ان»بزوس برای تقویت این پیام شرکتش رو وادار کرد همه‌جا قناعت کنه، حتی برای کارکنانش‌ میز ده دلاری گذاشت. هر دو فرهنگ جواب میده. طراحی محصولات اپل فوق‌العاده زیباتر از آمازون هستش، در حالی که محصولات آمازون فوق‌العاده ارزان‌تر از اپل هستش.قدرت نهفته فرهنگ:اگه کسب‌وکارتون فرهنگ قدرتمندی داشته باشه، اما محصولتون رو کسی نخواد، زمین می‌خورین.شاید فکر کنین محصول از فرهنگ با‌ ارزش و مهم‌تر هستش؛ اگه عمیق بهش نگاه کنین، تو گذر زمان فرهنگ می‌تونه مانع ساختاری زمانه رو در هم بشکنه و رفتار تموم صنایع و سیستم‌های اجتماعی رو دگرگون کنه.«از این جهت جامع‌تر، فرهنگ نهفته عالم هستی هستش.»در دهه‌ی ۱۹۷۰، یه مشت بچه پاپتی اهل محله برانکس هنر جدیدی به اسم «هیپ‌هاپ» رو خلق کردن.به یه سال نکشید که توانستن فقر، نژاد‌پرستی و مخالف شدیدی که صنعت موسیقی داشت رو کنار بزنن.و محبوب‌ترین ژانر موسیقی دنیا رو بسازن، اون‌ها با ایجاد فرهنگی با پایه «ذهنیت خستگی‌ناپذیر»، فرهنگ کل دنیارو عوض کردن.فرهنگ «ذهنیت خستگی‌ناپذیر»، باعث درآمدزایی‌ش شده بود و از طرفی صداقتش آدم‌ها رو جذب خودش می‌کرد.بنظر شما تعریف مشخصی برای فرهنگ کسب‌و‌کار وجود داره؟برای نتیجه‌گیری منتظر پارت۲ باشین😌</description>
                <category>Melika</category>
                <author>Melika</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2024 18:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگ ساختن</title>
                <link>https://virgool.io/@Melikaj/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-rfon7bwuwvc7</link>
                <description>سلام سلام «الان چه احساسی دارین؟»  خوب بهش فکر کنید، با توجه به چیزهایی که داخل پست‌های قبلی فهمیدید، جوابش رو بدین. (منتظریم😌)از فصل احساسات به خوبی عبور کردیم، و مطالب ارزشمندی رو یاد گرفتیم. حالا وقتش رسیده، بریم به فصل بعدی؛ یعنی فصل فرهنگ ساختن. می‌خوام قبل از رفتن به فصل جدید، یه سری جمله‌های کوتاه رو با هم از نظر بگذرونیم. این جمله‌های کوتاه از کتاب‌ها گرفته شده و برای فهم بهتر مقاله‌های بعدی کمک میکنه:۱(اگر فرهنگتان را اصولی نسازید دو سوم آن اتفاقی و یک سوم دیگر اشتباهی خواهد بود.)۲(فرهنگ یعنی: نحوه تصمیم گیری شرکت در غیاب شما.)۳(فرهنگ یعنی: فرضیات کارکنانتان، برای حل و فصل مسائل روزمره.)۴(فرهنگ یعنی: رفتار کارکنانتان در خلوت.)۵(تشخیص فرهنگ مطلوب دشوار است؛ نه تنها باید بدانید شرکتتان دارد به کدام سمت می‌رود، بلکه باید مسیر رسیدن به آن هدف را هم پیدا کنید.)۶(فراز و فروز شرکت‌ها به خرده رفتار‌های روزمره‌ انسان‌های تشکیل دهنده‌شان وابسته است)۷(راستش فرهنگ ایدئالی وجود ندارد.)۸( اگر طرد شدی یا شیره جانت کشیده شد، سر خورده مشو؛ کسی که سختی نکشیده باشد، به هیچ‌کاری نمی‌آید. شایسته اعتماد نیست آن سامورایی که مرتکب هیچ اشتباهی نشده باشد.هاگاکوره)                            ۹(من یه قاتلم، کاکاسیاه، اما دنبال خشونت نیستم.گوچی.مان)۱۰(تکنیک‌های که لوورتور با مهارت‌ و خلاقیتی کم‌نظیر به کار بست، در شرکت‌های مدرن خیلی خوب جواب می‌دهند)۱۱(ما که هستیم؟ سوالی سهلِ ممتنع؛ شما همان کسی هستید که آدم‌ها پشت سرتان توصیفش می‌کنند. شما ارزش‌هایی که روی دیوار ردیف کرده‌اید، نیستید.حرفایی که در جلسه همگانی می‌زنید نیستید. شما حتی عقایدتان هم نیستید.شما اعمالتان هستید.)</description>
                <category>Melika</category>
                <author>Melika</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 00:47:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساساتم تو خونه به چه شکله؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Melikaj/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D9%87-smdzkbzfcibh</link>
                <description>خونه‌ایی که داخلش بزرگ می‌شیم، زندگی عاطفیمون رو شکل میده.ما با دانش عاطفی به دنیا نمی‌ایم، به محرک‌ها واکنش نشون می‌دیم؛ مثلا وقتی گرسنه هستیم، سردمون هست، یا به هر دلیلی که احساس ناراحتی می‌کنیم بخاطر همین‌که بهش واکنش نشون می‌دیم.در طول زندگی، انچه که لازم به بزرگ‌سالی، مراقبت از خانواده و خونه هست رو یاد می‌گیریم.ما این الگوهای عاطفمون رو (خوب و بد باهم) کنار خودمون داریم و اغلب انها رو تکرار و تو رفتار‌هامون نشون می‌دیم.بیشتر ماها تو زندگی‌مون نهایت تلاش رو می‌کنیم. که دقیقا سرنوشتی که پدر مادرهامون دچار شدن دچار نشیم.اما موقعه‌ایی می‌رسه که از خودمون می‌پرسیم: «چرا این‌طوری شد؟» و همون موقعه هستش که متوجه می‌شیم در تموم طول عمرمون خصلت‌های والدینمون رو همراه خودمون داشتیم.اما پدر مادرها در مورد زندگی فرزندشون تردید دارن، انها احساس می‌کنن که اگه بزارن انها کاری که دوست دارن رو انجام بدن و احساسی نسبت به کارشون داشته باشن، لوس می‌شن.	انچه که این والدین متوجه‌ نیستن این هستش که؛ تمرکز روی مهارت‌های عاطفی‌/واقعی کاربردی هستش.اجاره احساس کردن به این معنا نیست که هر بار کسی که بهمون بی‌ادبی کرد یا مارو نادیده گرفت وسواس نشون بدیم؛ دقیقا برعکس هستش و به‌معنای آموختن توانایی و گذر از همچین موقعه‌هایی، درس گرفتن از انها عملکرد معمولی و طبیعی هستش.مهارت‌های عاطفی تو کشورمون به ویژه نوجوانا، دیواری برای ایستادن جلوی، خشم، قلدری، بی‌تفاوتی‌، اضطراب و وحشت هستش.بسیار خب، حالا وقت این رسیده که خودمون رو برسی کنیم، ببینیم چطوری تربیت شدیم و به جست‌وجوی خاطراتمون به دنبال سر نخ‌هایی درباره‌ی خانواده‌ایی که در افکرمون با خودمون حمل می‌کنیم بپردازیم.لحظه‌ایی صبر کنین و به خونه‌ایی که توش بزرگ شدین فکر کنین. فکر کنین بودن در اون خونه چه حسی داشته و چه رابطه‌ایی با پدر، مادر یا پرستارتون داشتین.با در نظر گرفتن این پست و پست‌های قبلی، کلمه‌ایی که برای توصیف خونه کودکیتون استفاده می‌کنید چیه؟اگر به اندازه‌ی کافی تلاش کنیم، میتونیم از ویژگی‌های عاطفی زیادی برخوردار بشیم. که اکثرا والدین‌ها دلشون می‌خواد برای عزیزانشون/خودشون داشته باشنش.جواب این سوال رو بهم بدین:من می‌خوام پدر/مادر …….باشماغلب جواب‌ها اینا‌ها هستن:پرشوردلگرم‌کنندهالهام‌بخشدلسوزصبورمتعهدحمایتگرمهربونهمدلبا محبتمسئولیت پذیر شروع خوبی بود، دوست دارین کدوم نشونه رو بیشتر داشته باشین؟در جهان(محل کار، در جامعه‌تون و هر کجا که هستید) شهرت و ابرویی دارین حتما شما هم مثل بقیه مردم انها رو جدی می‌گیرین و تموم تلاش خودتون رو می‌کنید که از انها مواظبت کنین. «جامعه»ی منزل کوچیک‌تر از اون «جامعه»ایی هست که استفاده می‌کنیم. اما به هر‌حال با تعریفی که میشناسیم باهم سازگار هستن.تو این جامعه شهرت داریم به مهربون و صبور بودن، یا همدل و بخشنده‌‌ بودن، یا متضاد این ویژگی‌ها یا چیزی در حد وسط. شمارو به‌عنوان کسی می‌شناسن که سریع یا آهسته عصبانی می‌شین. حرف زدن با شما سخت هستش یا اسون، معروف هستین که قول‌هاتون رو عمل یا فراموش کنین.شما شهرت و آبروتون رو در منزل اینطوریی بدست آوردین.خب شهرت شما تو منزل چیه؟ یادتون میاد اولین سوالی که همیشه ازتون می‌پرسیدم چی بود؟بله دقیقا، «چه احساسی دارین؟»این دقیقا سوالی هستش که باید از خودتون مثل همیشه و فرزندانتون بپرسین.وقتی فرزندمون اجازه‌ی احساس کردن نداشته باشه، بازم حس می‌کنه که، احساساتش کشته شدن. ان‌وقت نه‌تنها بچه‌ها زجر می‌کشن بلکه ماهم زجر می‌کشیم؛ چون این زجر کشیدن رو نمی‌فهمیم. با این حال وقتی از فرزندانمون حمایت کنیم تا کامل احساس کنه، شاهد اینم خواهیم بود که چقدر عمیق و پایدار شکوفا می‌شه. این فرایند از خود ما، به‌عنوان الگو، آغاز می‌شه.میتونی جواب سوال قبلی:«من می‌خواهم پدر/مادر..... باشم»تو کامنت بنویسی؟</description>
                <category>Melika</category>
                <author>Melika</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 13:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چند تا احساس مختلف دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Melikaj/%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-kukxlzvzrndd</link>
                <description>خب، چه احساسی دارین؟ این سوال انحرافی نیست، اما پیچیده‌تر از اون هستش که به نظر می‌رسه. ما تو هر لحظه؛ بلاخره یه احساسی داریم، حتی معمولا در هر لحظه بیش از یه احساس خاص.در این متن قرار با «نام‌گذاری احساسات» آشنا بشیم.آیا توانایی احساس ‌کردنمون می‌تونه تحت‌تاثیر واژگانمون باشه؟اگه ما فقط واژه‌های ابتدایی یک کودک رو بلد باشیم و به رسمیت بشناسیمش «من اعصبانی‌ام، من خوشحالم، من ترسیده‌ام، من ناراحتم»، اطلاعات زیادی رو از دست میدیم.وقتی از عبارت کلی و مبهم مثل «داغون»، «خوب» و «عصبانی» برای توصیف حسی که داریم استفاده می‌کنیم، خواستن کمک از دیگران رو برای خودمون سخت و چالش‌برانگیز می‌کنیم.ممکنه کلی پرس‌وجو و تحقیق لازم باشه تا طرف مقابل بفهمه «داغون» در واقع «من احساس ناامیدی می‌کنم، چون استقبال خوبی از ارائه‌ام نشده، در حالی که خودم فکر می‌کردم ترکوندم» یا «من ‌می‌ترسم به همکارام بگم از ارائه‌ام استقبال خوبی نشده، چون بعداً سرزنشم می‌کنن که چرا کامل آماده نبودم.» هرچی مهارتمون تو نام‌گذاری که داریم و توصیف دلیل اون بیشتر باشه، احتمال برانگیختن حس همدلی دیگران یا دریافت کمکی که مد‌نظرمونه بیشتر می‌شه. توانایی نام‌گذاری احساساتمون زحمت بقیه رو کم می‌کنه.در نام‌گذاری احساساتمون باید حواسمون باشه که از کلمه‌ی درستی استفاده کنیم. اگه خیلی به حاشیه بریم و سخنانمون رو به درازا بکشیم، یه‌دفعه می‌بینیم مشغول رسیدگی به مشکلی هستیم که وجود نداره و مشکلی که در اصل وجود داره رو نادیده‌اش گرفتیم.یکی از اشتباهات دیگه صبر کردن بیش از اندازه برای تشخیص و شناسایی احساستمون هست، تا جایی که دلهره‌آور بشه. از کنار کلافه، عصبی و بیمناک می‌گذریم و وقتی به این حس‌ها توجه نمی‌کنیم تبدیل به فروخته یا هر اسیده می‌شه. بی‌تفاوتی یا از پادرآمدگی رو نادیده می‌گیریم تا زمانی که تبدیل به درماندگی یا افسردگی بشه و مجبور بشیم با اون‌ها مقابله کنیم.همه‌ی ما از کلمات زیادی برای توصیف احساسات، عواطف و حالت روحی خودمون بلدیم.حتی اگه در طول روز این کلمات رو در ارتباط با زندگی خودمون استفاده نکنیم.به هر حال اون‌ها رو تو جاهای مختلف می‌خونیم یا می‌شنویم. بخش زیادی از زندگی ما با کلماتی نظیر به‌وجد اومده؛ مضطرب، خشمگین، خرسند، مشکور، امیدوار و موفق تعریف میشه. هر واژه‌نامه یا فرهنگ معنایی می‌تونه تو این قسمت از مهارت‌ها کمکمون کنه.کار ما از این به بعد اینکه؛ عبارت معمولی رو به حسی که از درون داریم ارتباط بدیم.ولی، وقتی به همون ۶و۷ کلمه‌ای که همیشه استفاده می‌کنیم تکیه کنیم. در حق خودمون ظلم می‌کنیم؛ مثل اینه که ثروتی دم دستمون باشه و ما قطعاً بخوایم فقر عاطفی‌مون رو حفظ بکنیم.حالا به من و خودت بگو: «چه احساسی داری؟»سعی کن تا اونجایی که می‌تونی کلماتی که معتددی به پاسخ به این سوال پیدا بکنی.و از کلماتی دقیق‌تر و اندیشمندانه‌تر استفاده بکنی.</description>
                <category>Melika</category>
                <author>Melika</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 12:57:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ وقت مکث نمی‌کنیم تا همچین سوالی از خودمان بپرسیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Melikaj/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%DA%A9%D8%AB-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-x1zl0tbjr0r3</link>
                <description>تا حالا مکث کردیم تا از خودمون بپرسیم؛ «الان حالم چطوره؟ چه احساسی دارم؟»در طول روز، این سوالات از خودمون پرسیده می‌شه:«حالت چطوره؟ اوضاع چطوره؟ چه احساسی داری؟»آنقدر از روی عادت این سوالات را می‌پرسیم، از روی عادت هم از پیش‌پا افتاد‌ترین کلمات که همه‌ی ما از آنها استفاده می‌کنیم، جواب میدیم:حالم خوبه، عالیم، تو چطوری؟قبل از جواب به این سوال؛ لحظه‌ای فکر نمی‌کنیم و سریع جواب میدیم.در این شرایط آدم به فکر فرو می‌ره: آیا اصلا خودم می‌دونم چه احساسی دارم؟آیا به خودم اجازه پرسیدن این سوال رو از خودم دادم؟ما بار‌ها و بار‌ها به روش‌های مختلف سوال «چه احساسی داری» رو می‌پرسیم با این حال نه حوصله آن رو داریم که جواب واقعی بشنویم؛ نه آن حوصله‌ای که خودمون صادقانه به آن جواب بدیم.در این شرایط: از کلمات پیش‌پا افتاده استفاده می‌کنیم انگار همه‌ی ما احساس واقعی‌مون را توضیح نمیدیم!برای آدم‌ها؛ گاهی خیلی سخت است که بخوان احساس‌ واقعی‌شون رو با کسی درمیان بذارن.کاملا منطقی است؛ که هنگام صحبت در مورد زندگی خصومی‌مون احساس خوشایندی نداشته باشیم‌.این موضوع: حتی زمانی که احساس خوب و خوشایندی داشته باشیم هم صدق می‌‌کنه؛ اما در مورد احساسات منفی مثلِ غم، انزجار، ترس و طرد شدن بیشتر مصداق داره.این احساس‌ها نمایانگر نقاط ضعف ما هستن.چه کسی دوست داره نقاط ضعف خودش رو آشکار کنه؟مراقبت از خودمون به وسیله‌ی پنهان کردن نقاط آسیب‌پذیرمون، غریزی و طبیعی هست؛ این همون مراقبت از خود هست.به‌طور خلاصه بیاین براتون نتیجه کوچیکی بگم:احساسات ما مثل یک آهنربا؛ در صورتی که نادیده گرفته بشن، به طور ناگهانی به سمت ما میاین و ما رو غرق می‌کنن.برخورد صادقانه با احساسات؛ به ما کمک می‌کنه تا بهتر از خودمون و دیگران رو بفهمیم و با مسائل زندگی مواجه بشیماحترام به احساسات دیگران؛ اساسی هستش برای برقراری روابط سالم و پایدار باید رعایت بکنیمبهبود توانایی‌های مدیریت احساساتی، اساسی هست برای پیشرفت و موفقیت در زندگی شخصی وحرفه‌ای باید احساساتمون رو کنترل کنیم.سخن‌هایی که به زورگویی می‌انجامن و احساسات رو نادیده می‌گیرن، می‌تونه منجر به بحران‌های بزرگی بشن.درک و قبول احساسات خود؛ اولین قدم به سوی رسیدن به آرامش و خوشبختی در زندگی هستش.احساسات ما پیام‌هایی از داخل ما به ما هستن که باید به آنها گوش کنیم و عمل کنیم.زندگی بدون احساسات، مثل کتابی بدون صفحات است؛ بی‌معنی و بی‌احساس.احساسات ما مثل چراغ‌های راهنمایی هستن که ما رو به سمت راه صحیح هدایت می‌کنن‌.هدفمون  مواجهه با احساسات نیستش که اون‌ها رو کنار بگذاریم، بلکه اینکه یاد بگیریم همراهی کنیم و از اون‌ها درس بگیریم.میتونی بهم بگی «حالت چطوره؟».</description>
                <category>Melika</category>
                <author>Melika</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 12:44:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملیکا کیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Melikaj/%D9%85%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%87-zc7alxrpwjwr</link>
                <description>طبق تعریف‌های مادر گرامی، ملیکا قرار نبود اسمش ملیکا باشه، قرار بود پروانه باشه. چون اسم مادر گرامی ملیکا «فرزانه»ست، دوست داشت اسم دخترش شبیه اسم خودش باشه. پدربزرگ طرف مادری گفته: «اسمی که ما انتخاب می‌کنیم رو باید بذارید، ما اسم نوه‌هامون رو می‌خوایم خودمون انتخاب کنیم. خصوصاً نوه اول.»اصلاً دیکتاتوری پدربزرگ بوده و موفق هم می‌شه. پس اسم بچه میشه ملیکا، هربار که ملیکا اینو می‌شنوه، غصه‌ها رو سرش آوار می‌شن. چه بسا که دیگه زورشون نرسید و اسم بقیه نوه‌ها رو مادر پدرهاشون گذاشتن. انگار ملیکا شانسی نداشته. تک فرزند بودن این بچه دردسر  زیادی ایجاد کرده بود. این دختر واقعاً لوس شده بود، هر چیزی که می‌خواست باید دقیقاً همون لحظه انجام می‌شد. فرزانه خانم هم از این اتفاق بدش نمی‌اومد، بلکه خوشش هم میومد. دختر یکی یدونه و دردونه‌اش لوس مامانی شده بود.مثلاً یکی از خواسته‌هاش تو سن ۶ سالگی این بود: من خرگوش میخوام. فرزانه جونم که عاشق یکی یه دونه‌اش بود، همون لحظه گفت: چشم. فرداش ملیکا یه خرگوش کنارش داشت. این بچه تمام فکر و ذکرش خرگوش بود. البته اونم فقط یک هفته، بعدش براش تکراری شد. در یک روز تابستونی‌، شب موقع خوابیدن، خرگوش رو جلو در گذاشتن درم باز کردن، روزنامه رو روی سبد  کشیدن، خرگوش رو گذاشتن کنار در که هوا بخوره. صبح که ملیکا خانم لوس چشم باز کرد دید خرگوش نیست. فرزانه خانوم هم از ترس ملیکا صداش در نیومد، بهر تماشای ملیکا بود چون پیشنهاد فرزانه خانم بود که روی سبد، روزنامه قرار بدیم.قضیه دردناک اینجاست؛ وقتی ملیکا رفت پایین و از روی پله‌ها رد می‌شد؛ دیدن خون همانا، غش کردن ملیکا همانا.خرگوش مهمان شکم گربه شده بود. دقیقاً از همون موقع بود که فکر کنم افسردگی گرفت. ول‌کن هم نیست.بزرگ‌تر که شد، همیشه تو سرش می‌خونن: «تو باید مثل داییت بشی، ریاضی و فیزیک برداری و جزو نفرات برتر کنکور باشی.»کلاس اول که بود، فرزانه جون، وقتی می‌فهمه دختر لوس و دردونه‌اش جز نفرات برتر شده، براش اسباب‌بازی چرخ خیاطی می‌گیره. این بچه مدتی تلاش می‌کرد با اسباب‌بازیش جوراب بدوزه، هنوزم موفق نشده.کلاس سوم تو کاربرگ‌های مطالعات، نقاشی می‌کشه و می‌گه که می‌خوام جهانگرد بشم.وقتی به خانواده می‌گه و اونا میگن: «باید پول داشته باشی که جهانگرد بشی، از سرش می‌پره.»این بار تو کاربرگ کلاس چهارم مینویسه می‌خوام خبرنگار شم، بازم به خانواده می‌گه خانواده هم می‌گن: «خبرنگاری خیلی سخته ممکنه کشته بشی و الکی بمیری. بازم بیخیال می‌شه.»کلاس پنجم؛ این سری تو انشا مینویسه می‌خوام معمار بشم. و بازم به خانواده میگه و اونا این سری می‌گن:«خنگ‌ها میرن معماری، از معماری پول در نمیاد.»کلا تصمیم می‌گیره؛ شغلی انتخاب نکنه. چون هر بار که از شغلی می‌گفت؛ خانواده تو ذوقش میزدن و مخالفت میکردن.تو دوره راهنمایی از طراحی و خیاطی هم که متنفر بود، وقتی مادر می‌گفت؛ بیا اینو یادت بدم، با کلی دعوا و داد می‌گفت: «نه، من از این حرفه متنفرم، شما می‌خواید چیزی که علاقه ندارم رو یاد بگیرم، شما هیچوقت من رو درک نمی‌کنید.»اما میرسه به دبیرستان، موقع انتخاب رشته، این دختر به طور جادویی عاشق طراحی لباس می‌شه، ولی دیگه به خانواده نمیگه. موقع گرفتن پرونده از مدرسه می‌گه: «می‌خوام برم طراحی لباس و امون نمیده که مخالفت کنن با تصمیمش، به عنوان یک دختر بالغ ۱۵ ساله؛ رشته‌ای که دوست داشته رو انتخاب میکنه، بدون اینکه بذاره خانواده تصمیم بگیرن براش.  یک ماه بعدش، تو مدرسه آنلاینی به اسم روبیکمپ قبول میشه. انگار کل وجود این دختر یهویی میشه روبیکمپ.»حدود ۶ ماه از این موضوع می‌گذره. این دختر دو تا رشته‌‌اش رو بدون اینکه خانواده دخالت کنند انتخاب کرده؛ جوری که این بچه از رشته‌هاش راضیه و موقع انجام دادنش انقدر باعث دگرگونی حالش می‌شه که واقعا دوست داشتنیه.خانواده هنوز امیدوارند این دختر رشته‌‌ش رو عوض کنه. تنها کسی که به این فکر نمیکنه ملیکاست. دختر قصه ما کلی قراره براش اتفاق‌ بیوفته؛ جانانه منتظر این اتفاق‌ها هستیم.آهان، یادم رفت اینو بگم؛ ملیکا دیگ تک فرزند نیست. ملیکا بعد ۱۴ سال صاحب یک داداش شد. الان هم یک سالشه و ملیکا هم الان ۱۶ سالشه. دیگه لوس بودن اصلا تو وجودش نیست. فرزانه خانم فقط دیگ با غر زدن می‌افته به جون بچه و کیلو کیلو غر میزنه و میگه: تو آخرش با این همه کار خودتو میکشی. ملیکا سعی میکنه تمام حرفاشو نادیده بگیره چون واقعا رشته‌هاش رو دوست داره.+باعث خوشحالیمه که اولین متن من رو در ویرگول خوندید. در ویرگولِ من قراره متن‌هایی درباره‌ی موضوعاتی که این روزها باهاشون درگیرم و برای پروژه روبیکمپ هست رو بخونید. منتظر متن‌ها باشید؛ و مراقبت کنید از خودتون.</description>
                <category>Melika</category>
                <author>Melika</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 23:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>