<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Celien</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Memories_of_the_fall</link>
        <description>یک عدد دونگرای طرد شده این زندگی:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:49:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4543103/avatar/5hYSk7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Celien</title>
            <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ور دلم بنشین!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-th2mxultrseb</link>
                <description>خودش است پیدایش کردم بعد از ساعت ها گشتن و مرور خاطراتم با تو پیدایش کردم درست در صفحه ی ۲۷ام از دفترچه خاطراتی که در آن فقط از تو می نویسم همان دفتر صورتی که همه ی صفحاتش با تو و خاطراتت پر شده !جمله آخری که نوشته بودم به چشمم می‌خورد همانی که برایش به سراغ این دفتر آمده بودم، من پرسیدم یعنی وقتی بازنشسته بشوی میای و ور دل خودم می نشینی؟؟ تو هم گفتی نه برای چه بیایم ور دل تو بشینم تا آن موقع تو هم به دانشگاه می روی و ما از شرت خلاص می شویم یادم می آید تا چند روز چقدر همه جا را پر کردم که تو نمی خواهی بیای ور دل من بشینی و آخر هم کم آوردی و گفتی باشه بازنشست شدم میام و ور دل تو می نشینم !تاریخی که انتهای خاطره نوشته بودم توجهم را جلب می کند ۱۳ تیر ۱۴۰۴ نزدیک به یک سال ولی در این یک سال چه چیزی عوض شده است که امروز با خوشحالی گفتی که درخواست بازنشستگی کرده ای ؟پرسیدم اما کاش نمی پرسیدم، چون جوابت عجیب جانم را به آتش کشید! تو گفتی از کار خسته نشده ای بلکه از آدم هایش خسته شدی!راستش را بخواهی من گفتم که بازنشسته شو و بیا ور دل من بشین اما حالا می بینم که عادت ندارم اصلا انگار که نمی توانم!حرف‌هایت مدام درمورد بقیه همکار های بازنشسته‌ات در سرم اکو می شود،فلانی بعد از بازنشستگی حسابی از دست و پا افتادند !فلان همکارمون بعد از بازنشستگی ۲ بار سکته کرده !اکثر همکار هایمان بعد از بازنشستگی فلان جور شدن!و چیز های دیگر که اینجا جای شرحش نیست... !خیلی خیلی نگرانت هستم ولی چه بگویم در هر حال تو هم بعد از ۲۸ سال و نمی‌دانم چند ماه و چند روز که حالا فکر می کنم نزدیک به ۲۹ سالش باشد از کار کردن خسته شده ای نه ببخشید از آدم هایش خسته شده‌ای ! کاملا می فهمم چه می گویی برای من هم جای سوال است که چرا آدم های این شهر اینقدر بی منطق شده اند.شاید این را نباید به این زودی بگویم اما تو بعد از ۲۹ سال کار کن می گویی که از آدم ها خسته ای و من از همین حالا!ولی برای همین ۲۹ سال کار کردن هم از تو ممنونم حتم دارم که برایت سخت بوده که این یک سال باقی مانده تا ۳۰ هم کنار این ادم ها سپری بکنی وگرنه کاملا به این موضوع اگاهم که تو چقدر ادم صبوری هستی !چند روزی‌ست دارم به تو فکر می کنم گاهی هم این صبوری ات خوب نبوده است مثلا اگر تو بعد از ۳ سال راضی به حرف عمه‌ات نمیشدی که به خواستگاری دختر همسایه‌شان بروی یا حتی اگر فقط یک هفته دیرتر قبول می‌کردی، آن هم فقط برای اینکه از سر خودت باز کنی و به خواستگاری بروی و مامان به آن یکی خواستگارش جواب مثبت می داد، حالا من اصلا وجود داشتم یا نه؟نمی دانم ولی احتمالا نه !برای تک تک چیز هایی که برای ساختنشان در این زندگی زحمت کشیدی ممنونم پدر جان</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 20:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک چیزش کم است، و من می دانم آن چیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xsxrlxoizvzm</link>
                <description>امشب داشتم ظرف‌های را می شستم وقتی که آخرین تکه از ظرف های کثیف را کف زدم، مادرم به غذا سری زد و گفت(من این رو درست کردم اما یک چیزش کم است!)از اولین قدم با مامانم شروع کردیم به چک کردن فلان چیزو ریختی؟ فلان کار رو کردی؟همه چیز درست و به اندازه بود اما طعم غذا با همیشه فرق داشت!همه چیز زیر سر همین همین یک جمله است!این غذا یک چیزش کم است!این زندگی یک چیزش کم است!اینجا یک چیزش کم است!من یک چیزی کم دارم!و هزاران چیزی که کم است !گاهی همین یک چیزش کم است باعث می شود که کاری را بکنیم که دیگر چیزی وجود نداشته باشد که چیزیش کم و زیاد باشد !همان ادویه‌ای که به غذا اضافه می کنی و طعم غذا را بهتر که نمی کند هیچ بدتر هم می کند!فکر کنم که وقتش است این پست را تمام کنم ...ولی راستش... راستش فکر کنم این پست هم یک چیزش کم دارد ! کلا قلمم انگار چیزی کم دارد...!</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 20:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدوارم از چشمم بیوفتی...!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C-zghmkrc5dirz</link>
                <description>می‌گویند که ( از دل برود آن کسی که از دیده برفت )تو هم رفته ای، پس چرا این جمله درمورد تو صادق نیست؟چرا بعد از اینکه گفتی می روم تا درس بخوانم و رفتی مهرت تازه به دلم افتاد؟تو که رفتی...چرا گفتی که من منتظرت بمانم ؟چرا من را هم مثل خودت عاشق کردی و بعد رفتی؟چرا وقتی گفتم که برو و پشت سرت را نگاه نکن من به تو علاقه ای ندارم چیزی نگفتی؟چرا توی فرودگاه آنقدر زود سوار هواپیما شدی ؟ من آمده بودم که برای آخرین بار با تو خداحافظی کنم بی وفا !چرا وقتی که گفتم حتی اگر بدانی که قرار است فردا بمیرم، پیام نده دیگر پیام ندادی؟ من این را گفتم ولی کاش توی جنگ حالم را مستقیما از خودم می پرسیدی نه از این و ان!وایسا همین حالا آن را سرچ کردم منظور از 《از دل برود ان کسی که از دیده برفت》از چشم افتادن است نه اینکه جلوی چشم کسی نباشی...حیف شد آخرین امیدم هم نا امید شد!تو ادم خوبی هستی ولی میشه خواهش کنم کاری کنی که از چشمم بیوفتی؟ من زیادی برای انتظار کشیدن خسته ام لطفا مرا از این درد نجات بده...!اصلا هنوز هم دوستم داری؟ یا بی محلی هایم باعث شده که نا امید شوی؟اگر اینطور باشد که خیلی بد می شود، چون احتمالا من حتی اگر بمیرم هم قرار نیست از تو خبری بگیرم...!راستی اینجا حالا ساعت هفت و نیم بعد از ظهر است آنجا فکر می کنم ساعت ۶ باشد!فقط به خاطر تو رفتم سرچ کردم که ببینم چند کیلومتر با من فاصله داری و چند ساعت از من جلو تر یا عقب تر زندگی می کنی...!آره شاید هم من حالا از نظر تو فقط یک احمقی باشم که عشقش را رد کرد...!کمی هم نگرانت هستم آنجا خوب است؟ تو کمی بد خواب و بد غذایی، آنجا با خانه‌ی جدیدت و غذا های آنجا مشکل نداری؟ راستی خیلی هم آشپزی نمی کنی، نکند غذا هایی که از بیرون خریداری می کنی خراب و فاسد شده باشند؟ نکند آنجا به تو سخت بگذرد؟ و هزاران نکند دیگر...راستش نبودت سخت است! عزیزکم، لطفا کاری کن که از چشمم بیوفتی با اینکه می دانم تو هرگز چنین کاری نخواهی کرد...!و در آخر...! خدا حافظت باشد عشق دور من... .</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 20:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شماره ۳ و ۸ از شما متشکرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3-%D9%88-%DB%B8-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D9%85-la7zsproyowb</link>
                <description>اتاق من ۸ هالوژن دارد هرکدام هم یک اسم دارند اما هالوژن های شماره ۳ و ۸ برایم از سایر هالوژن ها خاص تر است! چرا؟هالوژن شماره‌ی ۸ براین خاص است، چون تختم جوری قرار گرفته است که دقیقا زیر این هالوژن می خوابم و یک جور هایی افکار و خستگی های شبانه‌ام را با او تقسیم میکنم البته متاسفانه تند تند می سوزد !اما هالوژن شماره ۳ در دو هفته اخیر برایم خاص شد! زمانی که اصلا حال روحی خوبی نداشتم که یک دفعه این هالوژن شروع کرد به چشمک زدن همانجا با خودم شرط کردم که وقتیکه این هالوژن کامل سوخت، به سمت مرگ بروم و خودم را پرت کنم پایین!ولی هالوژنی که انگار داشت نفس های آخرش را می کشید به یکبار دیگه حتی چشمک هم نزد چه برسد به سوختن کامل!حالا چند روزی‌ست حالم بهتر است و امروز وقتی برق اتاقم را روشن کردم این هالوژن دیگر روشن نشد!نمی دانم شما چه مقدار به انرژی و این حرف ها باور دارید اما ماجرای این ۲ هالوژن حسی را در من ایجاد کرد که انگار هالوژن ها هم گوش و چشم و احساسات دارند!انگار که هالوژن شماره‌ی ۸ غم هایم را می تواند ببیند و حس کند بعد هم درد ها را تاب نمی آورد و می سوزد!یا انگار که هالوژن شماره ی ۳ می دانست که اگر زنده نماند من را هم با خودش می کشد پس ماند و تحمل کرد و امروز که دید حالم خوب است، از دنیا رفت...! سوخت...!فکر کنم واقعا اینکه می گویند پدیده های اطرافمان از ما تأثیر می پذیرند واقعی‌ست...!پ.ن: به نظرم هالوژن های اتاقم الان خوشحالند که درباره شان نوشته ام و شاید دیر تر بسوزن?</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 20:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتی آغشته به سگ و گربه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D8%BA%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DA%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-a4pqsy6ms9h2</link>
                <description>سگ ها و گربه ها همون موجوداتی که نه من چشم دیدنشان را دارم و نه آنها!معمولا در نسل من خیلی ها به گربه و سگ علاقه دارند! من هم علاقه دارم، اما فقط توی عکس و فیلم یا با رعایت ۳ ۴ متر فاصله که اگر یک زمانی چه می دانم خواست بلایی سرم بیاورد زمان فرار داشته باشم :)))نمی دونم این ترسم از کجا می آید و ریشه در چه چیزی دارد، اما خاطرات جالبی با سگ ها دارم !می خواهم ۲ تا از این خاطرات را اینجا تعریف کنم! یکی از این سگ های خانگی یکی هم از سگ های ولگرد.اول درمورد آن سگ خانگی، آقا یک روزی داشتم با خانواده همینجوری توی خیابان ها قدم می زدم که حس کردم یک چیزی داره کنار پایم تکان می خورد نگاه کردم دیدم یک سگ شاید با فاصله ۵ سانتی از پای من دارد راه می‌رود خلاصه که اومدم خودم رو بکشم کنار ولی پام گیر کرد توی یک چاله و خوردم زمین و چشم تو چشم سگه شدم واقعا جز بدترین خاطرات مواجهه من با سگ بود ، صاحب سگه هم که انگار نه انگار، وایساده بود داشت می خندید (اونجا خیلی حرص خوردم ) !اما درمورد اون سگ ولگرد باید بهتون بگم که تازه با خانواده نهار خورده بودیم و من و مامانم با هم و برادر و پدرم هم با بودند و چند متر جلوتر از ما راه می رفتند، که من دیدم از کنار اون خرابه ای که رد شدیم یه سگ به چه گندی اومد بیرون ولی سعی کردم آروم برخورد کنم و ترسم رو نشون ندم ، بعد از چند قدم که رفتیم دوباره پشت سرمون رو نگاه کردم دیدم نه سگه شروع کرد دنبالمون دوییدن به مامانم گفتم مامان آروم باش اما یه سگ داره دنبالمون می کنه مامانم هم نه گذاشت و نه برداشت، شروع کرد به دوییدن (بد ترین کار ممکن) منم با خودم گفتم این الان که دید مامانم دویید میاد منو گاز می گیره من شروع کردم به دوییدن حالا ما بدو سگه بدو دیگه ماجرا جدی شده بود و سگ واقعا داشت به قصد گاز گرفتن میومد دنبالمون، که با کمک صاحب مغازه های اطراف سگه رام شد و ولمون کرد(T_T) !!شما چی ؟؟از سگا و گربه ها می ترسید یا ازشون خوشتون میاد؟؟</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پر استرس ترین تقلب تاریخ بشر باشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-v8pmewcuzjkv</link>
                <description>سلام سلام من آمدم با چیزی که دیشب قولش را دادم!همانطور که در پست قبل قول دادم آمده ام تا از یکی از حماسی ترین و پر استرس ترین خاطره تقلب کردنم بگم !خداییش قبول کنید که هر دانش آموزی یک بار در سال های تحصیلش تقلب کرده است، نگید نه که اصلا قبول نیست، همه‌ و همه ی دانش آموزان یکبار در سال های تحصیلشان تقلب کرده اند ! حالا ممکنه یکی از همان ابتدایی شروع به تقلب کردن کرده باشد و یکی هم از دانشگاه !البته منظورم از تقلب کردن هم تقلب رساندن و هم تقلب گرفتن است، پس آهای اونی که می خواستی بگی نه من همیشه درسم خوب بوده و هیچ وقت تقلب نکردم تقلب کردن فقط شامل تقلب گرفتن نمیشه، بیاید قبول کنیم همیشه خدا همه‌مان یک رفیق خنگ تر از خودمان داشتیم که به تقلب رساندن نیاز داشته باشه شاید همیشه خودمان آن رفیق خنگ بودیم ! بگذریم...من خیلی خاطره از تقلب کردنم ندارم چون همیشه مثل یک دختر خوب درس هایم را می خواندم، اما سال هشتم با اکیپ بدی دوست شدم که فقط یکی شان تا زیر زانو تقلب می نوشت و احتمالا همه می دانید دیگر در امتحانات تنها جایی که نمی گردند شلوار و کفش ها است!در همان سال هشتم هم بود که از آن تقلب حساس را کردم تقلبم را در دو برگه ی مربعی شکل ۹ در ۹ صورتی نوشتم و گذاشتم توی جورابم و بردم سر جلسه [خودم می دونم چقدر چندشه ولی چاره ای نبود :)) ] و تا نشستم و از جورابم درش اوردم و گذاشتم توی جیبمخلاصه از شانس زیبام دقیقا دبیر همان درس هم مراقبمان شد (باید سر تا پای شانسم رو طلا گرفت) آقا خلاصه خیلی زود نصف زمان رفت و یکسری ها بلند شدن و رفتن اما من جواب ۲ تا سوال رو از بین تقلب هایم پیدا نمی کردم آنقدر که ریز نوشته بودم و هنوز نشسته بودم این معلممون هم معلوم بود که شک برده خلاصه که اومد سر میزم و منم از هولم یکی از کاغذ ها رو گذاشتم توی جیبم و ولی اون یکی رو که نتونستم بزارم توی جیبم و گذاشتم روی پای راستم و پای چپم هم انداختم روش که دیده نشهآقا چشمتان روز بد نبیند و به قول پدربزرگم《مسلمان نشنود، کافر نبیند 》یه ۵ دقیقه ای بالای سر ما وایسا و بعد گفت سلین از میز آخر پاشو برو میز اول بشین منم ناچارا بلند شدم و خلاصه کاغذی که روی پای راستم بود رو نتونستم نجات بودم و افتاد زمین حالا رنگشم صورتی رو سرامیک های سفید ضایع ضایع بود (゜-゜)خلاصه اش بکنم اینکه بعد از آن امتحان، امتحان بعدیمان ۲ روز دیگه بود و دروغ نگفتم اگر بگم که توی اون ۲ روز من چند بار جان دادم و دوباره زنده شدم (*T^T)دیگه با خودم گفتم اشکال نداره موقع امتحان بعدی که دو روز دیگه بود برش می دارم از شانسم روز همان امتحان بعدی هم از بلندگو مدرسه صدام کردن دیگه داشتم اشهدمو می خوندم که لو رفتم و اینا خلاصه با ضرب زور دوست‌هام که چیزی نمیشه و فلان رفتم دفتر و خب خدا رو شکر لو نرفته بودم و فقط نتیجه ی مسابقه ای که شرکت کرده بودم رو بهم گفتند که حسابی زهرمارم شد و اصلا از اول شدن و جایزه اش هیچی نفهمیدم:(دیگه جونم براتون بگه که رفتم سر جلسه امتحان نشستم و اولین کاری که کردم برداشتن اون تقلبا بود(*_*)بله دیگه این پر استرس ترین تقلبی بود که من در طول عمرم کردمو به جرات می تونم بگم اون ۲ روز بین امتحانا برای من اندازه ۲ قرن گذشت!مرسی که تا اینجا چرت و پرت هامو خوندید، شما توی دوران مدرسه چه تقلبی کردید که تا عمر دارید یادتون نمیره؟؟لطفا به عکس ها هم توجه کنید کلی وقت گذاشتم تا پیداشون کنم اینجوری که تند تند ازشون رد میشید ناراحت میشن (*^_^*)</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 20:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانده‌ام اصلا منتشرش بکنم یا نه...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%DA%A9%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-m2i9gexn6s0b</link>
                <description>یاداشت های موبایل پر شده است از یاداشت هایی که مطمئن نیستم《در ویرگول منتشرشان کنم یا نه؟》راستش من همیشه از دردسر ها فراری بودم اما دردسر ها من را مثل معشوقه‌شان دوست دارند و مدام دنبالم می‌آیند جوری که بعضی مواقع شک می کنم که من دنبال دردسر ها می روم یا دردسر ها به دنبال من می‌آيند؟اما نه من مطمئنم که دردسر ها به سراغم می‌آیند چون من همیشه سعی می کنم که آدم بی حاشیه ای باشم هرچند که تنها اتفاقی که نمی افتد همین بی حاشیه بودن است!من و ویرگول در ذهنم یک قراردادی داریم که من باید هر روز پستی منتشر کنم و البته آن پست باید نوشتنش تا قبل از ساعت ۶ بعد از ظهر تمام شود و در نهایت در ساعت ۸ تا ۹ شب منتشر شود (اخه یکی نیست بگه ادم حسابی مگه خودآزاری داری؟؟با این قوانین عجیبت که برای خودت گذاشتی ) ولی باورش سخت است که بعد از ۸ روز از انتشار اولین پستم مطالبم ته بکشد و کفگیرم به ته دیگ بخورد، اشکالی ندارد همه ی اینها به خاطر امتحانات بد موقع مدرسه است، فردا که امتحان شیمی را بدهم شاید یک سریال جدید از لیست سریال های بی انتهایم را شروع کنم اینطوری ایده های جدیدی به ذهنم می آید(دورغ می گم امتحان عربی دوشنبه و فیزیک پنجشنبه به من سلامی به بلندی تاریخ می کنند همان دو سریالی که تا الان در امتحانات اردبیهشت تمام کرده ام برای هفت پشتم بس است!)چند روز پیش که داشتم با دوستم صحبت می کردم به دوستم گفتم که احتمالا سندروم سریال دیدن در امتحانات دارم وگرنه اصلا منطقی نیست که سریالی که خرداد سال پیش نصفه ماند در این امتحانات تمام کنم :)البته دوستم هم نامردی نکرد و بعد از کلی بد و بی‌راه گفتن، به من گفت که باورش نمیشود که موقع امتحانات نهایی سال پیش نشسته باشم سریال دیده باشم و معدلم هم بیست شده باشد و درنهایت با دادن لقب خرخوان تماس را بدون خداحافظی پایان داد !راستش را بخواهید به نظرم تا حدی دوستم درست نمی گوید میدانید چرا...؟بی خیالش حس بحث کردن ندارم، اصلا هر چیزی که شما بگویید واقعا بحث کردن درمورد این بحث تکراری از حوصله و توان من خارج است!آخرش شما هم می خواهید بگوید 《 آدم درست و حسابی مگر مجبوری که این کار ها را بکنی ؟ مثل بچه آدم بشین درست را بخوان و این همه زحمت را به خودت نده 》اشکالی ندارد از همین اولش که هنوز چیزی را تعریف نکرده ام بگویید شنیدن این جمله برایم عادتی دیرینه شده است!راستی الان ایده جدید به ذهنم آمد برای روزهای آینده شاید از چند تا از حماسی ترین و پر استرس ترین تقلب هایم بنویسم:)))))#پست_موقت</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 20:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر جان شما مثل یک کتابی هستید که...!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-wzrjgamqndxj-wzrjgamqndxj</link>
                <description>مادر جان شما مثل کتابی هستی که نویسنده سال ها آن را برای خودش نگه داشته است!چون تو آبی را از همه‌ی رنگ ها بیشتر دوست داری :)))مامان جان من به یک نتیجه ای رسیدم، بعد از این یک ماه و نیمی که در قهر به سر بردیم من متوجه چیزی شدم که سال ها جلوی چشمانم بود اما نمی دیدمش !من فهمیدم که تو مثل کتابی می مانی که نویسنده‌اش سال ها برایش زحمت کشیده است اما آنقدر آن کتاب زیبا شده که سال ها نویسنده ان را در کتابخانه‌اش نگه داشته است و به کسی نشانش نداده است اما در نهایت با اسرار اطرافیان نویسنده، نویسنده راضی می شده که کتاب را منتشر کند و آن کتاب، شما شدی مادر من!اما تو تنها بودی و مدام به سر نویسنده غر می‌زدی تا اینکه نویسنده تصمیم می گیرد که نسخه‌ی دوم خودت را بهت بدهد یعنی من! و فقط کمی طراحی جلد را تغییر می دهد!آره، من در واقع نسخه ی دومی از تو هستم که خدا برای تنها نبودنت به تو داد ما کاملا شبیه به هم هستیم رفتار‌هایمان یا حتی صدایمان که گاهی بابا هم اشتباه می گیرد!این هم منم که بنفش را خیلی دوست دارم و نسخه ای از تو هستم که فقط رنگش تغییر کرده است =))من نسخه ای از تو هستم که فقط جلدش عوض شده وگرنه من همه چیزم به تو شباهت دارد مهربانی ام، صداقتم و حتی کله شق بودنم به همین خاطر هم هست که زیاد با هم کنار نمی آییم چون تو نمی توانی با نسخه ی دومی از خودت زندگی کنی! برایت سخت است که کسی را تحمل کنی که به اندازه ی خودت لجباز است!راستش درکت می کنم، خدا کند که دخترم مثل خودم نباشد چون من اصلا نمی توانم خودم را تحمل کنم من زیادی لجباز و یک دنده‌ام و حرف حرف خودم است !وای بر آن روزی که دختری مثل خودم نسیبم شود که یک لحظه هم نمی توانم تحملش کنم!اما برایم عجیب است تو خیلی راحت تر از من با نسخه ی دوم خودت کنار می آیی که من این را در خودم نمی بینم، واقعا نمی بینم...!این را نوشتم که از شما تشکر کنم مادر جان ممنونم که با نسخه دوم خودت کنار می آیی و تحملش می کنی، ممنونم که به خاطر اخلاق بدم از خانه پرتم نمی کنی بیرون :)چند روزی بود دلم می خواست این پست را بگذارم و با اینکه می دانم که این پست را هرگز نخواهی خواند، اما با خودم گفتم حرفی را نمی توانم در چشمانت نگاه کنم و بگویم، اینجا بگویم ! شاید به احتمال یک در میلیارد روزی این پست را دیدی و حرف دلم را خواندی فقط بدان چنان دوستت دارم که اگر روزی از من بپرسند که خودم را بیشتر دوست دارم یا شما را یقینا انتخابم شما هستی! ♡این را از طرف همه دختر ها خطاب به همه‌ی مادر هایی می گویم که مثل من و مادرم هستند...!مادرهای عزیزتر از جانمان مرسی که نسخه ی دوم خودتان را در خانه می پذیرید و از خانه با یک اردنگی شوت‌مان نمی کنید بیرون :)))مادر های عزیز مرسی که هستید ♡پ.ن: وی تازگی ها شروع کرده به نوشتن در ویرگول کرده و تا چند وقت پیش فقط یک خواننده حرفه ای بوده به خاطر همین پست های زیادی رو دیده که یه موسیقی هم ضمیمه ی پستشون بوده ، وی هم می خواست که به پستش اهنگ اضافه بکنه ولی خورد توی ذوقش و نشد با اینکه کل ویرگول و گوگل را هم متر کرده اما هنوز نمی‌داند باید چطوری به پستش اهنگ اضافه کنه، اگر دوست داشتید توی کامنت ها به این بیچاره یه دست کمکی برسانید با تشکر :))</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 20:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای انسانیتی که دارید از شما سپاسگزارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B3%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-bghyc0eza58j</link>
                <description>مطمئنم که شما هم این تجربه را دارید که بعد از هزار تا دکتری که رفته اید، به یک دکتر می روید و شما بالاخره حالتان بهتر می شود و از آن دکتر تشکر می کنید !ولی یک سوال دارم آیا آن دکتر با وجدان که طول درمان شما را کش نمی‌دهد یا خیلی زود بیماری شما را تشخیص می‌دهد وظیفه ای در مقابل زود تشخیص دادن بیماری شما دارد؟ او می‌تواند مدت ها طول درمان شما را کش بدهد، مثل خیلی از دکتر های دیگر! در این صورت پول بیشتری هم به جیب می زند و به نفعش است !ولی او چون انسانیت دارد این کار را نمی کند چون دل‌سوز هم نوع خودش است!البته که این حقیقت تغییر نمی کند که آن دکتر در مقابل کاری که انجام می دهد پول دریافت می کند پس سوال من اینجاست که علت تشکر و گاهی هم دعای خیری که روانه آن دکتر می‌کنیم چیست ؟در واقع ما داریم از انسانیت آن دکتر تشکر می کنیم، آقا/خانم دکتر ممنون که مثل سایر همکارانت طول درمان را کش نمی دهی تا پول بیشتری به جیب بزنی، مرسی که جوری درس خواندی که بتوانی زود بیماری‌ام را تشخیص بدهی و سپاس از این که انسانیت داری!ما مثال های زیادی از اینجور موارد در زندگی‌مان داریم، که با کمی فکر کردن پیداشان می کنیم!رایج‌ترینش همان علی آقا بقال سر کوچه است که وقتی چیزی را خریداری می کنیم و پس از پرداخت بهای اجناس خریداری شده، پلاستیک خرید‌هایمان را از روی پيشخوان برمیداریم و تشکر می کنیم! علی آقا ممنون که ساعت ۲ بعد از ظهر هم مغازه ات باز است، ممنون که هر روز مغازه ات را باز می‌کنی تا من نخواهم تا مغازه ی ۳ کوچه ان سمت‌تر بروم، علی اقا از انسانیت و درک شما سپاسگزارم!خیلی از مواقع ما بسیاری از کار‌ ها را وظیفه‌ی یکدیگر می بینیم و از یاد می بریم که اگر این آدم‌ها بخواهد انسانیتشان را پشت در بیدخیالی بگذارند و مدام کار ما را عقب بندازد چقدر اذیت خواهیم شد و زندگی برایمان سخت تر می شود!پس چه خوب است که یادمان نرود که گاهی به خاطر انسانیت آدم ها از آنها تشکر کنیم، نه با این استدلال که وظیفه اش است مانند بز اَخفَش نگاهش کنیم :)))</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عذر می خواهم، شما بار چندمتان است که زندگی می کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D8%B9%D8%B0%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-yyj0h0t7mns2</link>
                <description>《همه ی ادم ها اولین بارشان است که در این دنیا زندگی می کند》من معمولا ادمی نیستم که با هر کسی گرم بگیرم ولی بعضی از ادم ها عجیب من رو به سمت خودشون می‌کشانند جوری که دوست دارم هر جور شده سر صحبت را باز کنم که اکثرا هم موفق نیستم :_)این جمله را هم یکی از همین افراد به من گفت، همون خانم میان ساله که هر شنبه دوشنبه ها سوار اون اتوبوس قرمزه ی ساعت ۳ میشه!بگذریم ...این جمله من را مجبور به ساعت ها فکر کردن کرد، اگر بخواهیم خیلی دست بالا حساب کنیم ۱۰۰ سال زندگی می کنیم و کلا ۹۲ سالش را به یاد می آوریم (البته اگر تا صد سالگی دچار فراموشی نشویم!)فقط چون خیلی وایب خونه ی مامان بزرگا رو می داد گذاشتمش:)اولش آدم با خودش میگه کو تا ۱۰۰ سالگی ولی ما حتی توی ۱۰۰ سالگی هم اشتباه می کنم این نشون میده که ما چقدر عمر کوتاه و در عین حال بلندی داریم !عمری بلند و خارج از تحمل ما و عمری کوتاه برای یاد گرفتن همه چیز و اشتباه نکردن!به نظرم اشتباه کردن چیز خوبیست حداقل به زندگی تنوع می دهد همیشه که نباید زندگی باب میل ما باشه بعضی مواقع هم لازمه قشنگ بخوره توی برجکمون تا از کار های درستمان لذت بیشتری ببریم !ولی...فقط چون قشنگهولی بعضی از آدم ها چرا همیشه سعی می کنند که بگویم ما بی نقصیم و ما اصلا اشتباه نمی کنیم؟ مگه اشتباه کردن بخشی از شیرینی زندگی کردن در این دنیای عبوس نیست ؟کمی شل تر بگیر عزیز جان به خدا که اتفاقی نمی افتد ! آخه همه ی ما اولین بارمان است که در این دنیا زندگی می کنیم !اگر روزی کسی از تو پرسید که 《ببخشید،شما بار چندمتان است که زندگی می کنید؟》راحت باش و بگو بار اولم است، به خدا که کسی قرار نیست مسخره ات کند همه ی ما اولین بارمان است که در این دنیا زندگی می کنیم و همه ی ما حق اشتباه کردن داریم:)</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 20:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکنین روستا توجه! توجه! (قسمت ۲)</title>
                <link>https://virgool.io/TheVillageOfMyHeart/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-rfshdf7rmdzd</link>
                <description>همانطور که از قسمت قبلی در جریان هستید قرار بود که منطق و هدف جدید و قدیم با هم جلسه ای داشته باشند که با کمال تاسف هدف قدیمی و جدید با هم دعوایشان شد و آنچنان یکدیگر را کتک زده اند که که هر دویشان در بیمارستان کوچک دلم بستری شده اند بیمارستان دلم خیلی کوچک است خیلی خیلی کوچک، چون تا به حال کسی در آن بستری نشده است این ۲ نفر اولین بیماران این بیمارستان هستند و به همین خاطر هم هر ۲ در یک اتاق بستری شده اند و هم اتاقی اند.دیدنشان سرگرمم می کرد و سر ذوقم می آورد اما به دلیل نیم ساز بودن بیمارستان و اینکه باید هر چه زودتر تکلیف آن خانه مشخص می شد، هر دویشان با پر کردن فرم رضایت بیمار، خیلی زودتر از حد انتظار مرخص شدن و الان وقتش است! وقت تعیین مالکیت زمین!همه ی اهالی دور میدان اصلی روستا جمع شده اند و هدف قدیم و جدید را تماشا می کنند که به صفحه ی نمایش زل زده اند این صفحه های نمایش چیز هایی که من با چشمانم می بینم را به اهالی روستا نشان می دهددارم مقاله ای می خوانم که تعیین می کند بالاخره زمین به هدف قدیمی می رسد یا هدف جدید!با اولین پاراگرافی که می خوانم هدف قدیمی مشت محکمی به هدف جدید می زند و رقابت شروع می شود با هر کلمه ای که من می خوانم کلی زد و خود بین این دو نفر ایجاد می‌شود و اهالی هم که به ۲ دسته‌ی طرفدار هدف قدیم و طرفدار هدف جدید تقسیم شده اند با شعار 《دودرو درود خفه اش کن یک پایشو بگیر چپش کن 》هدف مورد علاقه خود را تشویق می کنند!متاسفانه مقاله تمام می شود و هنوز هیچ کدام از هدف جدید و قدیم موفق نشدند دیگری را شکست بدهند و با حکم قاضی دعوا تمام می شود و به زمان دیگری موکول می شود،شاید زمانی که من برای تحقیق درباره ی اینکه کدام یک از هدف جدید و قدیم بهتر است با چند نفر که در این زمینه مصاحبه کنم ...</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 11:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجانب از بی خیالی مزمن رنج می برم</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85-unapllegfdnd</link>
                <description>احتمالا از سال های کرونا شروع شد از همان زمانی که من شروع به ناخن جویدن کردم و همین هم باعث شروع غرغر های مادرم شد اوایل به حرف هایش برچسب رسیدگی ضروری می خورد اما بعد از مدتی خسته‌ شدم راستش 《دیگه مهم نبود 》!بله همین جمله آغاز ابتلا من به این بیماری بود!این بیماری خوبی و بدی های خودش را داشت،خوبی اش این بود که دیگر کمتر ناراحت میشدم و آن روحیه حساس کم کم از بین رفت و خروار ها خاک رویش ریخته شد و باعث شد که کمتر آسیب ببینم .اما بدی اش هم این بود که من دیگر برای چیزی تلاش نمی کردم، دیگر چیزی برایم اهمیت نداشت همیشه حداقل ها رو پیدا می کردم و به اطرافیان و مخصوصا مادرم می دادم فقط برای اینکه خوشحال باشند برای اینکه کمتر غر بزنند ! آره من سعی می کردم که آدم ها را ساکت نگه دارم فقط برای آرامش خودم! و هر ۲ طرف این معامله هم راضی بودیم از این کار ، آنها راضی از حرف گوش کنی ام و من راضی از آرامشم نمی دونم شاید هم فقط تظاهر می کردم که از این وضعیت راضی ام.اما از یک جایی به بعد که به خودم آمدم دیدم که من از هیچ چیز لذت نمی برم هیچ چیز حتی شغل مورد علاقه ام هم برای خودم نیست آرزو ی دیگران است! پس تصمیم به تغییر اساسی ای گرفتم!البته من هنوز هم این بیماری را دارم و حتی شاید شدید تر از قبل به همین خاطر شاید استفاده از فعل های گذشته برای این پست مناسب نبود نمی دانم شاید هم بود، ولی یک چیز را خوب می دانم من خسته شده ام من تصمیم گرفته ام که خودم راه زندگی ام را انتخاب کنم!بماند به یادگار که یادم نرود که تصمیم گرفتم تغییر کنم برای خودم برای آینده ای که در آن خودم هم راضی باشم!</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 20:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکنین روستا توجه! توجه!(قسمت ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/TheVillageOfMyHeart/%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-hzbz6wymxtrh-hzbz6wymxtrh</link>
                <description>دیروز روز تکان دهنده ای بود خانه دو تا از اهالی دلم خراب شد و فرو ریخت یکی خونه ی هدف آینده که خیلی حیف شد یکی هم خانه ی تنبلی که میشه گفت سست ترین خانه ی این روستاست که هر هفته می ریزد و تنبلی لم می دهد در خانه یکی از اهالی بخت برگشته و دوباره ساخته شدن خانه اش را با کمک سایر اهالی تماشا می کند خلاصه که صدای همه ی اهالی در آمده از این زحمت اضافه و این دفعه دیگه همه دست به یکی کردن که تنبلی را از روستا پرت کنند بیرون این دفعه نه کسی بهش کمک کرد که خانه اش را باز سازی کند و نه کسی بهش جای خواب داد! برایشان آرزو ی موفقیت می کنم راستش منم خسته شدم دیگر از این همه ساختن و خراب شدن.ولی عجیب برایم این است که خانه هدف آینده خراب شد آن هم با یک جمله ی نیم خطی! نمی گویم که خانه ی او مستحکم ترین خانه ی روستا بود ولی همچین هم ضعیف نبود که با یک جمله ی نیم خطی فرو بریزد، ۳سال زیر بنا داشت ۳ سال رویش فکر کرده بودم و عجیب بود ولی خوشبختانه مزاحم و سربار کسی نشده و داخل خانه اهداف فرعی جای گرفته اما در مورد خانه اش انگار یک هدف فرعی ادعا ی مالکیت کرده و در کمال تعجب با همان جمله ی نیم خطی دادگاه را برنده شده و حالا صاحب زمین است و دارد آوار برداری می کند تا خانه ی خاص خودش را بسازد تا به حال هدفی ایقدر دادگاه عقل رو زود نبرده بود و رکورد کوتاه ترین دادگاه عقل می رسد به از دیشب تا امروز! برای ایشون هم آرزو ی موفقیت می کنم راستش را بخواهید خیلی دلم با هدف اینده قبلی صاف نبود و این یکی رو بیشتر دوست دارم و این چند سال فقط به خاطر ساکت نگه داشتن منطق چیزی نگفته‌ام خداکنه که این هدف اینده پایدار باشه البته اگر منطق اجازه بده طی این هفته منطق با هدف اینده جدید و هدف اینده قبلی قرار ملاقات دارد و خدا فقط می داند که در این جلسه چه چیز هایی گفته می شود و نتیجه ی نهایی چه خواهد شد !ولی من از ته دلم آرزو می کنم که هدف آینده جدید موفق شود چون تجربه ثابت کرده است که هدف آینده قبلی نسبت به تنبلی بسیار دلسوز است هر دفعه میان اهالی و تنبلی پا در میانی می کند و تنبلی دوباره در روستا زندگی می کند.اما این هدف آینده جدید بسیار نسبت به تنبلی و عادت های بد جدی است و در برنامه ی کاریش بیرون کردنشان را دارد، به خاطر همین من از هدف آینده جدید حمایت می کنم و از هیچ کاری نمی ترسم به امید روزی که همه در روستای دلشان هدفی داشته باشند که عادات بد به خصوص تنبلی را از روستای دلشان بیرون کند، چون این به نفع همه ی اهالی روستاست! :)</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 19:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترکم حتی اگر دلتنگ شدی هم برنگرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%85-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF-jp7arej9rifb</link>
                <description>تکه ای از من درون من گم شده است که بسیاری نا آشناست می گوید و می خندد ولی در نهایت شب هنگام مرا تماشا می کند گاه نزدیک کتاب خانه گاه پشت میز تحریر و گاهی هم از کنج اتاق!نگاهش غم دارد این را می فهمم جوری نگاه می کند که انگار که این آخرین دیدارمان است و درحال خداحافظی است که برود!پس از کلی صحبت شبانه و از اون اصرار برای رفتن و اصرار من بر ماندن در نهایت هر شب راضی می شوم که برود چون این برای هر دویمان بهتر است !اما درست زمانی که می خواهیم از این رنج آزاد شویم، خواب به سراغم می آید و با دستان پر توانش مرا در اعماق خود می کشد، و او نمی رود می ماند و مرا تماشا می کند!دوباره شب بعد هم همین بساط را داریم نه من دوست دارم که او مرا ترک کند و نه او!دروغ چرا؟ خواب بهانه است ! بهانه ای برای به تعویق انداختن این پیشامد اجتناب ناپذیر!من تکه های زیادی از خودم را از دست داده ام اما این تکه یک تکه ی عادی نیست او سال هاست با من است و به قول خودمان《از وقتی که خودم را یاد می کنم ایشون رو هم یاد می کنم! 》اجازه دهید کمی از ویژگی هایش برایتان بگویم دختر ارامی است، کمی سن و سالش از نظر عقلی از من بیشتر است و معمولا برای مشورت به سراغش می رومنمی دانم دقیقا این تکه از من چه نام دارد اما این روزها عجیب ناراحت و غمگین به نظر می رسد و البته دلخور ! دخترکم زندگی با آدم های اطرافم را دوست ندارد و مدام به من می گوید که خسته شده است اما عزیزکم کاری ازم بر نمی آید،ما چند سالی محکوم به تحمل هستم!محکوم به زنده ماندن و زندگی کردن!تا زمان که مرگ ما را به سوی خود فرا بخواند!راستش می ترسم از آن روزی که این دخترک مرا ترک کند و من تنها تر حالا بشوم که نظر می رسد زیاد دور نیست!اگر روزی دخترک من را در خیابان های این شهر دلگیر دیدید بگویید که دلم برایش تنگ شده است</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا به آدم های بد هم احتیاج دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-knm14tsoozso-knm14tsoozso</link>
                <description>میگن که همیشه اون حرفی که اول صبح و بعد از بیدار شدن می شنوی بیشترین تاثیر را روی تو و روزت دارند ! و این حرف ها را فقط می توانی از زبان یک انسان خوب و ارزشمند در زندگی ات بشنوی !من سعی می کردم که آدم خوبی باشم برای خیلی ها!چون دوست نداشتم کسی سرم غر بزند و هزاران دلیل دیگر ولی حالا دیگه اصلا مهم نیست!همه ی انسان ها به دنبال چیز خوب تر هستند حتی توی گل فروشی هم همان گل بهتره انتخاب میشه ما سعی می کنیم که آدم خوبی باشیم تا توسط همان آدم بد انتخاب شویم !معمولا تا به کسی زنگ می زنیم می پرسیم که (خوبی؟) ولی این مفهوم خیلی نسبی نیست؟ بعد هم حتی با وجود هزاران زخم خون ریزی برای پی نبردن شخص پشت تلفن سؤالش را به خودش پاس می دهیم و می گویم (خوب هستم، ممنون شما خوبید؟ خانواده چطورند؟)و این چرخه ی تمام نشدنی ادامه دارد...وضعیتم وقتی یکی ازم می پرسه خوبی؟میگن تا جای کسی زندگی نکنی نمی فهمی که چه زندگی سختی داره اما من با این جمله موافق نیستم هر کسی به اندازه ی صبر و تحملش سختی می کشد پس چه خوب است مفهوم سختی را هم نسبی در نظر بگیریم و دست از مقایسه کردن سختی های یکدیگر برداریم ما هیچ وقت درک کاملی از شرایط کسی جز خود نداریم! چه بسا که تحمل سختی های من از تو کمتر باشد و تو فقط در حال قضاوت من هستی! و همه ی اینها به این دلیل است که ما از زندگی هر کسی فقط ویترینش را می بینیم ! یا بهتر بگویم به ما یاد داده اند که همیشه ویترین های زیبا داشته باشیم تا انتخاب شویم...! تا آدم خوبی به نظر بیایم!اصلا می ارزد؟ این سوالیست که این روز ها خیلی از خودم می پرسم!به نظرم نه اصلا نمی ارزد که برای انتخاب شدن و برای خوب به نظر رسیدن خود را فدا کنیم...! دنیا هر جور که می خواهی درباره ی من فکر کن از نظر من در نهایت هیچ کس جز خودم برایم باقی نمی ماند و خوشحالی خودم برایم از همه چیز مهم تر است!</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 17:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط برای تو که دوستت داشتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Memories_of_the_fall/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-rv801indrse9-rv801indrse9</link>
                <description>می دانی؟ این فقط من هستم فقط من!با دلی رنجیده و دستی ناتوان از تغییر شرایط آری این جاندار بی جان که هر بار با چشمانش به عکس های تو التماس می کند من هستم.این روز ها ترک کردن عادت ها سخت شده است، خودت هم که می دانی من هم دائما در حال فکر و خیال کردن هستم...این روز ها به خوبی می توانم از سکوت خانه استفاده کنم و خوب فکر بکنم اتفاقا زیاد هم فکر می کنم به تو و به آن چشمانت! به تو و آن بی وفایی ات!هر از چند گاهی صدای خرد شدن شیشه می آید اما نه از بیرون، بلکه از درون من با هر بار نفس کشیدن حس می کنم که تکه ای از همان خرده شیشه ها به درون قلب و شش هایم همچون شمشیری فرو می رود و باز هم روز از نو و روزی از نو !راستی! گفتم این روز ها خواب هم بر چشمانم حرام شده است ؟نمی دانم شاید گفته ام ...چند وقتی ست زیاد به پنجره ها نگاه می کنم (به نظرم پنجره ها به آسمان راه دارند)این جمله را ماه پیش هم گفته بودم نه؟ ولی فرق هاست بین من در ماه گذشته و منی که در این ماه زندگی می کندماه پیش از پشت پنجره به بالا و به آسمان نگاه می کردم و از آسمان حال تو را می پرسیدم و او نیز با عطرت را به سوی اتاقم می فرستاد و خیال مرا از بابت حال خوب تو راحت می کرد!ولی این ماه به جای اینکه به آسمان نگاه کنم به زمین نگاه می کنم و سعی می کنم که ارتفاع پنجره تا زمین را بسنجمبه نظرت از پشت بام خودم را بیندازم زودتر به تو خواهم رسید یا اینکه قرص های داخل خانه را بخورم؟دلم برایت تنگ شده است فرشته ی آسمانی ام...دلم برایت تنگ شده است عزیزکم...امید دارم جایت خوب باشید کمی صبر کن به زودی یکدیگر را می بینیمدلم برایت تنگ شده است فرشته ی آسمانی ام...</description>
                <category>Celien</category>
                <author>Celien</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 15:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>