<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معراج منتظر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Meraj_Montazar</link>
        <description>خواستم بگم معراج اسم دخترهم هست،همین!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:42:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>معراج منتظر</title>
            <link>https://virgool.io/@Meraj_Montazar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایتگر هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meraj_Montazar/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-icamwb5bghp5</link>
                <description>روایتگر هستم...من اولین باره که گوشی سامسونگ دارم... انصافا خوشم اومده ازش...فکر کنم حدود یک ماهه که خریدم. میتونم بگم که گوشی من نزدیک ترین فرد به منه، حرف های نگفته و ناگفتنی ام توشه، عکس های خوشحالی و غم هام توشه و...این روز ها به واسطه قدم پر خیر و برکت ویروس کرونا (  برای من واقعا همش خیر و برکت بود و فقط بعد از این همه وقت، یه مدته که دارم خسته میشم )، ارتباط من با این گوشی خیلی هم بیشتر شده... باش کلاس میرم، همایش میرم، سینما میرم، کافه میرم، کلاس آشپزی میرم، کلاس هنر میرم، خونه فامیل ها واسه دید و بازدید میرم، باشگاه میرم، خرید میرم، همشم در حالت نشسته ?.ازش راضیم، انصافا از این سیستم کلیپ سازش خیلی خوشم اومده، کیفیت عکس هایی که میگیره رو خیلی دوست دارم، از تعدا بالای تم ها خیلی راضیم و....کاری که دوست دارم بتونه انجام بده، اینه که یک فکری برای سرماخوردگی روحی و بیماری قرن، افسردگی، بکنه. توی این شرایط خیلی این بیماری شایع تر میشه. نمیدونم چیکار... آخه خود اعتیاد به گوشی هم یکی از عوامل افسردگیه... دوست دارم با گوشی دوست باشیم و به هم آسیب نزنیم. شاید اگه میتونست آدمو مجبور کنه که حرکت فیزیکی کنه، خیلی کمک کننده بود. مثلا تا پیاده روی نمیکردی، شروع به کار نمیکرد. تا جدول برنامه نو نمینوشتی، شروع به کار نمیکرد. یا، تا برای موفقیت قبلیت جشن نمیگرفتی شروع به کار نمیکرد. میشد یه ماتریس آیزن هاور نصب کنی روش و تا کاراتو تیک نمیزدی، به روند ادامه نمیداد... از اون طرف هم اعتیادت رو بهت یادآوری میکرد.در هر حال،ممنونم که میتونم باهاش لذت ببرم، کارای خلاقانه انجام بدم و تحصیل هم بکنم.</description>
                <category>معراج منتظر</category>
                <author>معراج منتظر</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 13:25:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه سرمایه دارم!! ?</title>
                <link>https://virgool.io/@Meraj_Montazar/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-trhoybxziol5</link>
                <description>چند وقت پیش به واسطه ی یه دوست عزیزی، با(NDE (New Death exprience آشنا شدم. اون بنده خدا کفش بریده بود منم برام جالب شد و رفتم در موردش سرچ کردم. آغااااا خیلی جالب بود. چیزی  که منو شدیدا جذبش کرد، این بود که همشون یه سری اشتراکات داشتن. مثل عبور از تونل! به نظرم همین که آدمای با دین، عقیده، عمل و تفکر متفاوت، چیزای یکسانی رو تجربه کرده بودن، درست بودن این اتفاقات  رو ثابت میکنه. منو خیلی به فکر وا داشت! یه کتابی هم در موردش خوندم به نام سه دقیقه در قیامت. تاثیر گذار بود. الان هم هنوز دارم ادامه میدم به توفیق خدا، دارم کتاب آن سوی مرگ رو گوش میدم. اما اصل مطلب:یه سری درسها گرفتم تا الان که میخوام اینجا ثبت کنم، اولا، برم تحقیق کنم. برم یاد بگیرم... دوما، خدا به من یه فرصتی داده که یاد بگیرم، رشد کنم، مشکلات مردم رو برطرف کنم... پس الکی هدرش ندم. مثل خواب، غذا خوردن، اینستا، تلگرام، غیبت تهمت و.... سوما، اونجا بود که فهمیدم که چرا خدا به گناه میگه ظلم به نفس! آخه ما واسه اینجا نیستیم که، ما واسه جاودان شدن آفریده شدیم، اما زندگی ابدیمون رو خودمون می‌سازیم، خونمون، اتاقمون، غذامون، دمای خونمون، لباسامون، طلا جواهرامون، همسایه هامون، همه رو اینجا با اعمالمون می‌سازیم. پس مواظب عملم باشم. اونجا که خدا میگه فقط خودمراقبان رستگار می‌شوند، ینی همین. تقوا ینی همین. چهارما، خدا منو بیشتر از همه میشناسه و نهایت حکمت و رحمته، پس هر اتفاقی برام رقم بزنه، به نفع منه حتی اگه من اینجوری نبینم. حتی اگه بلا هم برام مقدر کنه، میشه پاک‌کن گناه هام. این دنیا تسویه کردن خیلی راحت تر از اون دنیا شه. پنجما، نگه داشتن عمل خیلی سخته، ینی اصن همین که یه کلمه بگم آررره من فلا و فلان و فلان قد کار خوب دارم! ینی مستقیم پام روی مدال گازه تو مسیر جهنم. یه صحنه ای بود بنده خدا داشت نامه اعمالش رو میدید بعد یهو پاک میشد. ترکید بیچاره از ترس، بهش گفتن فقط به خاطر اینکه تو یه شوخی دوستت رو مسخره کردی، کل روزت به اون می‌رسه. خیلی ترسناکه که توی اون وانفسا، صفحه صفحه و سال به سال پاک بشن کارای خوبت! این دنیا از بین رفتن نتیجه تلاش ها سخته، اونجا که دگه دست آدمم به جایی بند نیست! پسسس غره به اعمالم نشم. تنها راه، آویزون بودن به خداست. تنها سرمایه و دستاویز تو حسابرسی، امید به رحمت خداست. ? و بهترین حالت زندگی هم خوف از گناه به خاطر دور شدن از خدا و امید به رحمتشه. و اما درس ششم! ساکت بچه ها مهمه ?. من اینو فهمیدم به توفیق خدا که، زمان این دنیا یه سرمایه ی بزرگه که نباید حیف و میل بشه به سه دلیل: یه ثانیه ی اینجا، فشرده‌ی چند هزار سال آخرته، پس خیلی مقوی و با ارزشه!... ما واسه خوب رقم زدن زندگی اصلیمون به عمل نیاز داریم و با زمان میشه عمل خرید، موجودی واقعی  همینه!... به خاطر ثانیه هاش ازمون میپرسن مخصوصا جوونیمون! بهتون پیشنهاد میکنم اگه باهاش آشنا نبودین در موردش بخونین. درسهای زیادی میگیرین. ایشالا عاقبت به خیر بشید ? ? ? وقت پیش به واسطه ی یه دوست عزیزی، با(NDE (New Death exprience آشنا شدم. اون بنده خدا کفش بریده بود منم برام جالب شد و رفتم در موردش سرچ کردم. آغااااا خیلی جالب بود. چیزی  که منو شدیدا جذبش کرد، این بود که همشون یه سری اشتراکات داشتن. مثل عبور از تونل! به نظرم همین که آدمای با دین، عقیده، عمل و تفکر متفاوت، چیزای یکسانی رو تجربه کرده بودن، درست بودن این اتفاقات  رو ثابت میکنه. منو خیلی به فکر وا داشت! یه کتابی هم در موردش خوندم به نام سه دقیقه در قیامت. تاثیر گذار بود. الان هم هنوز دارم ادامه میدم به توفیق خدا، دارم کتاب آن سوی مرگ رو گوش میدم. اما اصل مطلب:یه سری درسها گرفتم تا الان که میخوام اینجا ثبت کنم، اولا، برم تحقیق کنم. برم یاد بگیرم... دوما، خدا به من یه فرصتی داده که یاد بگیرم، رشد کنم، مشکلات مردم رو برطرف کنم... پس الکی هدرش ندم. مثل خواب، غذا خوردن، اینستا، تلگرام، غیبت تهمت و.... سوما، اونجا بود که فهمیدم که چرا خدا به گناه میگه ظلم به نفس! آخه ما واسه اینجا نیستیم که، ما واسه جاودان شدن آفریده شدیم، اما زندگی ابدیمون رو خودمون می‌سازیم، خونمون، اتاقمون، غذامون، دمای خونمون، لباسامون، طلا جواهرامون، همسایه هامون، همه رو اینجا با اعمالمون می‌سازیم. پس مواظب عملم باشم. اونجا که خدا میگه فقط خودمراقبان رستگار می‌شوند، ینی همین. تقوا ینی همین. چهارما، خدا منو بیشتر از همه میشناسه و نهایت حکمت و رحمته، پس هر اتفاقی برام رقم بزنه، به نفع منه حتی اگه من اینجوری نبینم. حتی اگه بلا هم برام مقدر کنه، میشه پاک‌کن گناه هام. این دنیا تسویه کردن خیلی راحت تر از اون دنیا شه. پنجما، نگه داشتن عمل خیلی سخته، ینی اصن همین که یه کلمه بگم آررره من فلا و فلان و فلان قد کار خوب دارم! ینی مستقیم پام روی مدال گازه تو مسیر جهنم. یه صحنه ای بود بنده خدا داشت نامه اعمالش رو میدید بعد یهو پاک میشد. ترکید بیچاره از ترس، بهش گفتن فقط به خاطر اینکه تو یه شوخی دوستت رو مسخره کردی، کل روزت به اون می‌رسه. خیلی ترسناکه که توی اون وانفسا، صفحه صفحه و سال به سال پاک بشن کارای خوبت! این دنیا از بین رفتن نتیجه تلاش ها سخته، اونجا که دگه دست آدمم به جایی بند نیست! پسسس غره به اعمالم نشم. تنها راه، آویزون بودن به خداست. تنها سرمایه و دستاویز تو حسابرسی، امید به رحمت خداست. ? و بهترین حالت زندگی هم خوف از گناه به خاطر دور شدن از خدا و امید به رحمتشه. و اما درس ششم! ه و اما درس ششم! ساکت بچه ها مهمه ?. من اینو فهمیدم به توفیق خدا که، زمان این دنیا یه سرمایه ی بزرگه که نباید حیف و میل بشه به سه دلیل: یه ثانیه ی اینجا، فشرده‌ی چند هزار سال آخرته، پس خیلی مقوی و با ارزشه!... ما واسه خوب رقم زدن زندگی اصلیمون چیزی  که منو شدیدا جذبش کرد، این بود که همشون یه سری اشتراکات داشتن. مثل عبور از تونل! به نظرم همین که آدمای با دین، عقیده، عمل و تفکر متفاوت، چیزای یکسانی رو تجربه کرده بودن، درست بودن این اتفاقات  رو ثابت میکنه. منو خیلی به فکر وا داشت! یه کتابی هم در موردش خوندم به نام سه دقیقه در قیامت. تاثیر گذار بود. الان هم هنوز دارم ادامه میدم به توفیق خدا، دارم کتاب آن سوی مرگ رو گوش میدم. اما اصل مطلب:اولا، برم تحقیق کنم. برم یاد بگیرم... دوما، خدا به من یه فرصتی داده که یاد بگیرم، رشد کنم، مشکلات مردم رو برطرف کنم... پس الکی هدرش ندم. مثل خواب، غذا خوردن، اینستا، تلگرام، غیبت تهمت و.... </description>
                <category>معراج منتظر</category>
                <author>معراج منتظر</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 17:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب قطاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Meraj_Montazar/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%A8-tdeholvkw0f1</link>
                <description>سلاااااام. راستش خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم. خواستم با یه چیز خوب شروع کنم، ناگهان به یاد زیبایی قطاب افتادم!?من به عنوان یه یزدی اصیل، و البته شکمو?، میمیرم برای قطاب! واسم کادو تولد قطاب میارن! دیشب مهمونی بودم و اونجا ترازو داشتن، چشمتون روز بد نبینه، رفتم خودمو وزن کردم 6 تا شاخ بالای سرم سبز شد! خیلی چاق شدم! نمیدونم چی شده?. حالا دیگه به هر صورت باید یه مدت جلوی شکم خودمو بگیرم! امان از قطاب... وقتی یادم میاد که وقتی در جعبشو باز میکنم، بوش، اون چهره زیبا و نمکین، منو مست میکنه، آخه چه جوری من ترکش کنم؟!!! میخوام واسه جایزه به خودم، وقتی به فرم و وزن ایده آل رسیدم، یه جعبه قطاب بخرم برم یه جا تو تنهایی تا تهشو بخورم!، ?. به هییییچ کسم نمیدم! چه خوبه واسه سالم و سلامت بیرون آمدن از این برهه ی زمانی عجیب و غریب و این اتفاق ها هم برای خودمون جایزه بذاریم! واسه حفظ روحیمون تو این شرایط جایزه بذاریم! من که بازم به خودم قطاب جایزه میدم! ??جایزه شما چیه؟! مواظب خودتون باشین! یاعلی! ?یکم دلبری تو کمترش کن! ?</description>
                <category>معراج منتظر</category>
                <author>معراج منتظر</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 16:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبگی....</title>
                <link>https://virgool.io/@Meraj_Montazar/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DA%AF%DB%8C-wr8obizykiwu</link>
                <description>با من غریبگی نکن با من که درگیر توام.... سلام. ?! اولین چیزی که به ذهن من میرسه در این مورد، همین آهنگه. فک کنم از مهدی یراحیه. راستش خیلی وقته احساس میکنم متعلق به هیچ جا و هیچ کس نیستم. به غیر از اتاق سه در چهار خودم.. توی هر جمعی که حاضر میشم، غربت تمام وجودمو میگیره؛هر چی این جمع آشنا تر و فامیلی تر و نزدیک تر باشه، احساس منم بیشتره. به نظرم این مورد بیشتر به خاطر تعجب مخمه،بیچاره میمونه که من چرا اینجوری میشم. ??. میفهمه کسی منو؟!!! شدید ترین احساس غربتی که داشتم، در واقع از اونجا من شناختم غربتو، توی مسیر پیاده روی اربعین بود. خیلی بد دردیه غربت... لعنتی! لعنتی! واقعا یکی از نیاز های خیلی حیاتی بشر، احساس تعلقه. انقد این درد داشت که من بی اختیار گریه میکردم. اصن هیچی دست خودم نبود، نصف روز همینجوری مث آبشار از چشام اشک میومد... درد داشت. انقد غربت بهم فشار آورده بود که وقتی به مرز رسیدم، میخواستم بپرم سربازای کشورم رو ماچ کنم که انقد خوب و مهربون و گل هستن، حیف که اسلام دستمو بسته بود??! به خدا ذوق میکردم هر سربازی که میدیدم.اما الان..... این احساس غربت تو آشنا ترین جمع ها هم منو ول نمیکنه! احساس اینکه هیچ کس مث تو نیست! هیچ کس منو نمی‌فهمه! هیچ حرف مشترکی با هیچ کس نداری! مجبوری سکوت کنی یا سرتو بکنی تو گوشی که از احساست فرار کنی! شایدم مث من، دور خیلی از مهمونی ها رو خط بکشی و با دنیای رنگی رنگی خودت عشق کنی! من دنیامو با هیچی عوض نمیکنم! اما نمیشه همیشه همینجوری ادامه داد، تازگیا زجر میکشم از حضور تو این. فضا ها! از اون طرف یه نیازی از درون وجودمو به هم میریزه.... چقد صلح درونی خوبه! کسی این تجربه رو داشته؟! چه جوری با دنیای واقعی ارتباط برقرار میکنین؟! من چمه؟! آیا یاریگری هست??</description>
                <category>معراج منتظر</category>
                <author>معراج منتظر</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 16:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به مامانم که هیچ وقت نمیخوندش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Meraj_Montazar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%B4-rtzj8f2qh3oq</link>
                <description>مامانم رابطش اصن با گوشی و فضای مجازی خوب نیست... به خاطر همینم گفتم نمیخونه. سلام مامان گلیم. امروز روز شماس و من چند وقته تازه اهمیت شما رو درک کردم. تازه دارم یکم قدرتونو میدونم.راسیتش، خواستم بگم مامانی شما بهترین مامان که نه، بهترین فرشته این... ازون مقرب هاشون! شاید بچه که بودم منو خیلی بغل نکردین و ناز نکردین اما من میدونم که تمام وقت، جوونی و خوشی هاتونو گذاشتین واسه من.... همون یه سال مرخصی بدون حقوق کاملا نشون دهنده اینه. روزایی که من دوس داشتم شاخ کلاس باشم و دائم دنبال بهترین شدن بودم، شما هرچی من میخواستم رو تامین کردین، تمام اون وسایل پر هزینه ای که شاید یه بارم استفادشون نکردم و شما میدونستین که هیچ وقت به کارم نمیاد اما بازم برام گرفتین. دوسالی که من درگیر کنکور بودم، شما شبا وسط خواب می مدین دنبالم و ظهرا بدو بدو برام ناهار میپختین و می‌آوردیم کتابخونه، هر روز و هرشب.... بدون مرخصی، وقتی که همه میرفتن تفریح و هیچ کس به فکر من نبود، شما پیشم میموندین که تنها نباشم و غصه نخورم. توی این بیست سال و هفت ماه، هر جا غصه خوردم، هزار برابر من غصه خوردین، هرجا گریه کردم، هزار برابر من گریه کردین،هرجا خوشحال بودم، هزار برابر من ذوق کردین...شما نمیدونین وقتی تو اوج غصه هام بهم میگین ولش کن، دنیا دو روزه، غصه خوردی؟! خودم درستش میکنم این که کاری نداره.... انگار بهم یه بی حسی اساسی تزریق میکنین که آروم بشم و درد هامو فراموش کنم. مامان گلم، خوشگل ترین و مهربون ترین و گوگولی ترین خانوم دنیا، الهی من قربون اون صورت تپل مپل و لپ های گردالی تون برم، سایتون رو سرم،به خاطر تمام زحمت های که کشیدین برام، لحظه به لحظشون ازتون ممنونم❤️??❤️ الان فهمیدم که خدا رو باید از مادر شناخت..... تجلی رحمت خدا، مادره.... یه وجه اشتراکی هم که با خدا داره اینه که زحمت ها و نعمت ها و مهربونی های هردوشون غیر قابل باور و غیر قابل شکرگزاری به شایستگیه. </description>
                <category>معراج منتظر</category>
                <author>معراج منتظر</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 15:11:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین دسپختم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Meraj_Montazar/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D9%BE%D8%AE%D8%AA%D9%85-bzo2d2lqiqvj</link>
                <description>سلام.نمیدونم به کی سلام میکنم اما همیشه اول حتی خصوصی ترین نوشته هام هم بلند مینویسم سلاااام. من همین چند دقیقه پیش با ویرگول آشنا شدم با پست های جالب آقای نقدی در مورد روانکاوی. داستان از اونجا شروع میشه که من وقتی چراغا رو خاموش میکنم تا بخوابم، یه مرد سیاه با قد متوسط، میاد به ذهن من که من تو تمام نقاط خونه میبینمش. داره بهم خبیثانه میخنده و از ترسیدن من لذت میبره... وقتی طوفان میاد، مث امشب، این شرایط بدتر میشه، من به حدی میترسم که میام پیش مامان و بابام میخوابم... بگذریم که صدای دلنشین خروپف مامان بابام خودش سمفونی وحشته. ?. خدا حفظشون کنه. من همین چند دقیقه پی‌ش با ویرگول آشنا شدم با پست های جالب آقای نقدی در مورد روانکاوی.داستان از اونجا شروع میشه که من وقتی چراغا رو خاموش میکنم تا بخوابم، یه مرد سیاه با قد متوسط، میاد به ذهن من که من تو تمام نقاط خونه میبینمش. داره بهم خبیثانه میخنده و از ترسیدن من لذت میبره... وقتی طوفان میاد، مث امشب، این شرایط بدتر میشه، من به حدی میترسم که میام پیش مامان و بابام میخوابم... بگذریم که صدای دلنشین خروپف مامان بابام خودش سمفونی وحشته. ?. خدا حفظشون کنه.  میاد به ذهن من که من تو تمام نقاط خونه میبینمش. داره بهم خبیثانه میخنده و از ترسیدن من لذت میبره... وقتی طوفان میاد، مث امشب، این شرایط بدار میشه، من به حدی میترسم که میام پیش مامان و بابام میخوابم... بگذریم که صدای دلنشین خروپف مامان بابام خودش سمفونی وحشته. ?. خدا حفظشون کنه. . خدا حفظشون کنه.  مرد سیاه با قد متوسط، میاد به ذهن من که من تو تمام نقاط خونه میبینمش. داره بهم خبیثانه میخنده و از ترسیدن من لذت میبره... وقتی طوفان میاد، مث امشب، این شرایط بدار میشه، من به حدی میترسم که میام پیش مامان و بابام میخوابم... بگذریم که صدای دلنشین خروپف مامان بابام خودش سمفونی وحشته. ?. خدا حفظشون کنه. امشب یه پیرمرد شبیه اون پیره تو ارباب حلقه ها هم به همکاری ملکه عذاب من اومده تا نذاره من بخوابم. فکر محروم شدن از لذت نماز صبح اول وقت و نگاه های استاد فردا سر کلاس فیزیولوژی که چرا خوابی سرکلاس، خواب را از چشمم زدوده است، ?. انقد امشب ترسیدم که داشتم گریه میکردم. تصمیم جدی گرفتم که برم پیش یه روانکاو، سرچیدم تو گوگل که سر از اینجا در آوردم.خب میخوام خودمو یکم معرفی کنم. اسمم که هست. دانشجوی رشته داروسازی هستم. یه تیر ماهی بیست سالم. عاشق چوب و کاغذ و کتاب و دفترچه و هنر و نوشتن و گل کاغذی سفیدم و قطاب و رشد فردی و خودشناسی و کاردستی و ساختن و رژ لب و رنگها و تلاش و خدا هستم. از تاریکی و تنهایی و مارمولک و دندونپزشکی میترسم. هدفم واسه آیندم زدن یه خیریه ی بزرگه. فک کنم هدفم آشفته نویسیه، یه سبک و تخصص جدیدیه که مربوط به ذهن منه?. سلام بر دنیای شلخته پلختگی.... ? خواستم اضافه کنم  به همین سوی چراغ انقد ترسیدم که دستشویی هم نمیتونم برم و دارم منفجر میشممم... یاعلی.... </description>
                <category>معراج منتظر</category>
                <author>معراج منتظر</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 02:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>