<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مثلِ هیچکس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Meslehichkas</link>
        <description>گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/127995/avatar/t7XdXt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مثلِ هیچکس</title>
            <link>https://virgool.io/@Meslehichkas</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طرح صیانت از حقوق کاربران مجازی ?</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-tvpxcoscyyxc</link>
                <description>#پست_موقت (لطفا قبل از اینکه شروع کنید به خوندنش آهنگ پرنده از سینا درخشنده رو پلی کنید)بله، درست دیدین?و شنیدین. بعد از این همه سر و صدا و این همه کارزار علیه این طرحِ ....  بلاخره این طرح به صحن غیر علنی مجلس راه پیدا کرد و تصویب شد?. به سلامتی عرووووس و داماد یه کف مرتب. آقا هر کی دوست نداره کاسه ،کوزه شو جمع کنه بره?‍♂️?‍♂️?‍♀️?‍♀️?‍♀️?‍♀️?‍♂️?‍♂️ به اونا چه ارتباطی داره که خیلیا ورشکست میشن یا بدبخت، همینی که هست.من که دیگه کم آوردم و زبونم قاصره، شما هر چی دوست دارین بگین???نتایج طرحِ ?</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 14:26:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برق آمد اما ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-qq3ezy75nibs</link>
                <description> تلاش میکنم که خستگی ام را پنهان کنم در این ظلّ گرمای  ۱۶ تیر ماه. خوب میدانم که او هم خسته است و اگر این بی قراری و رنج مرا ببینید بدتر هم میشود. تب دار است. حتی حال و حوصله بلند کردن سرش را هم ندارد.پشت دستم را بر روی پیشانی اش می گذارم. تبش بیشتر شده است. میروم توی آشپزخانه و در یخچال را باز میکنم تا چند تکه یخ بر دارم. انگار که قالبهای یخ هم تب کرده اند. چون جانی برایشان باقی نمانده است. برق ها چند ساعتی است که رفته است و آنها بیشتر دوای درد خود بوده اند تا رفع عطش دیگران. چاره ای نیست. همان چند تکه را توی یک پارچه کتان می پیچم و سریع می آیم کنارش. پارچه را گره میزنم و میگذارم روی پیشانیش. چشمان بی فروغش را تا نیمه باز می کند و سرش را کمی می چرخاند تا صورتم را ببیند. دستش را از روی ناتوانی کمی بلند می کند و چند باری به بازویم میزند و لبخند کمرنگی روی صورتش نقش میبندد. دستمالی بر میدارم تا عرق روی پیشانی اش را پاک کنم. یک لحظه اشک چشمهایم را پر میکند. نه از اینکه دارد نفس های آخرش را می کشد، نه. از اینکه این قدر نسبت به او کم لطفی شده. سرش روی زمین است. نیم خیز میشوم و دستهایم را از روی زمین سرُ میدهم روی سرامیک و قلاب می کنم دور کتف هایش . کشان ، کشان می برمش به سمت مبل راحتی جلوی تلویزیون. خیلی سنگین است. چند بار تعادلم را از دست میدهم و انگار می خواهم رویش بیافتم ولی خودم را نگه میدارم. اشک ها همینطور از گونه هایم روی صورتش می افتند. چشمانش را باز میکند به حالت خمار، نگاهی بِهِم می اندازد و دوباره می بنددشان. می روم روی مبل و یک وری می نشینم .پای راستم را جمع می کنم توی تنم و همانطور که پای چپم روی زمین مانده، تمام زورم را میزنم تا بِکِشَمَش روی مبل. چراغ روی اپن روشن میشود. حتما برق آمده است. کوسن را از گوشه مبل بر میدارم و آهسته میگذارم زیر سرش .بعد سریع به سمت کنترل کولر می روم تا روشنش کنم. درجه را روی ۲۴ تنظیم میکنم. بر میگردم تا ببینم آیا سرما به او هم میرسد یا نه. بلند می گویم: صبر کن تا چند لحظه ی دیگر حالت جا می آید. دستم را آهسته روی پیشانی اش می گذارم. تبش قطع شده. کمی عجیب است. مشکوک می شوم. انگشت سبابه ام را نزدیک گردنش می گزارم. نبضش نمیزند.  ایران مرده است.پ.ن : ی دلنوشته است که از روی نگرانی برای این روزهای ایران عزیزم به روی کاغذ آوردم. براش دعا کنیم و همین طور برای مردمش</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 15:53:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چی بگم برات ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-jyazelrb3gzh</link>
                <description>دیروز حالم خیلی بد بود‌. کلافه بودم از روزگار و بدی هایی که در حقم کرده بود و اینکه من واقعا سزاوارشون نبودم. گوشه ی خیابونُ گرفته بودمُ از کنار جدول راه میرفتم و به زمین و زمان فحش میدادم و پاهام رو از حرص دلم محکم به زمین میکوبیدم، انگار که تقاص کارای کرده ی بقیه رو زمین باید پس بده. گاه گاهی هم دستمُ تو هوا تکون میدادم با یک مخاطب خاص حرف میزدمُ اصلا به ماشین های عبوری که آهسته از کنارم رد میشدن و با تعجب نگاهم میکردن و یا اونایی که بوق میزدن که بپر بالا بیا با ما درد و دل کن توجه نمی کردم. یک جورایی دلم پر بود و کی بهتر از خدا که عقده ی دلم رو روی اون خالی میکردم. میگفتم خدا مقصره تمام این دردایی هست که من دارم میکشم .گفتم من که با بقیه همونطور که دوست دارن رفتار میکنم. پس چرا هیچکی اونطور که من میخوام با من رفتار نمیکنه. چرا همیشه آدم بدا کارشون رو غلطکه. همه رو جذب میکنن حتی اگه بهشون ضرر رسونده باشن ؟ توهین که میکنن، لطف و محبت می بینن؟ ظلم که میکنن ، خوبی نصیبشون میشه؟ ولی آدم خوبا کلا فرق دارن. خوبن ولی بَدَن؟!! نمیدونم منظورمُ متوجه میشین؟!! تلاش میکنی خوب باشی. آزارت به یک مورچه هم نمیرسه. با ادب و متانت جواب همه رو میدی. خوبی همه رو میخوای و حتی به طرف مقابلت حسادت هم نمیکنی و سعی میکنی اونو بالا هم ببری مخصوصا وقتی که میدونی از اون به بعد برات تره هم خورد نمیکنه و تحقیرت میکنه. میگی بی خیال.میگذره... لطف و محبتت رو  هیچکی نه میبینه و نه میشنوه.مسئله زمانی بغرنج تر میشه که آدما این لطفاتُ به پای وظیفه ات میذارن و یا حتی ازش برداشت منفی میکنن. اول سعی میکنی بهشون بفهمونی اشتباه میکنن. خودت رو به زمین و زمان میزنی ولی اونا یا کور شدن یا خودشونُ به کوری زدن. بعد از یک مدت خسته میشی از اثبات خوب بودنت به دیگران. دیگه سِر شدی. میگی ولش کن، بنده ی خدا که نمیبینه، خدا که میبینه .خودت رو دلداری میدی. یه بغضی راه گلوتو میگیره ولی تو سعی میکنی قورتش بدی. چه دوست چه دشمن به بدترین شکل ممکن تو رو زیر پا له میکنن و نادیدت میگیرن، بعد از اون همه لطفی که بهشون داشتی.انتظار محبت ازشون نداری ولی انتظار زخمی شدن از طرفشون رو هم نداشتی.اشک تو چشات حلقه میزنه. کمرت خم که نه، شکسته ولی خودت رو باز هم سرِپا نگه میداری. فقط تلاش میکنی به آخر خط برسی. نفس نفس میزنی. گلوت خشک شده و نایی برای ادامه راه نداری. میخوای به هرچی که دستت میرسه چنگ بزنی ولی چیزی پیدا نمی کنی . دیگه از این لحظه به بعد میبُرّی. میخوای لج کنی و خودتو اون آدم بده جا بزنی. همه رو بسوزونی و ازشون بگذری و لهشون کنی. ولی همین که موقیعیتش برات پیش میاد. دست و دلت شروع میکنه به لرزیدن. نمیتونی بد باشی، نمیتونی. بعد سرتو میگیری سمت آسمون شروع میکنی به کفر گفتن. تو میگی و میگی ولی هیچ جوابی نمیشنوی. بعد کم کم آروم میشی. یه چند ساعتی میگذره تو سکوت. به حرفایی که به خدا زدی فکر میکنی و باز پشیمونی میاد سراغت. این بار به خاطر ناحقی ای که در حق خدا کردی. بعد دلت واسه خدا میسوزه. عذر خواهی میکنی ازش. دلت واسه خودتم میسوزه. تو هم مقصر نبودی. ینی دوباره باید اون سکوت لعنتی و اون خود خوری رو تحمل کنی. لعنت به .....</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 16:14:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم مثل مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-iuzgsghlqpuo</link>
                <description>وقتی از در وارد شدم ،دیدم که پای گاز ایستاده و داره کباب درست میکنه. یک قاشق گوشت چرخ کرده رو روی دست چپش میذاره و با وسواس خاصی با دست راستش اول اونارو روی دست چپش پخش میکنه و بعد کناره های مواد رو با سرانگشتاش حالت میده و گرد میکنه و به اون شکل دلخواهش که میرسه، خیلی آهسته  دستشو نزدیک تابه میاره با موجی که به دستش میده اونو تو تابه میذاره و صدای جلز و ولز روغن رو در میاره. شعله ی گاز هم خیلی ملایمه طبق معمول. همیشه مامان عادت داره زیر تابه رو کم میکنه تا روغن نسوزه. میگه دوس ندارم به بچه هام روغن سوخته بدم. همینطور که این صحنه ها رو تماشا میکنم، پاورچین پاورچین میرم و از پشت دستام رو دور کمرش حلقه میکنم و میگم :سلام به مامان عزیزم و سرم رو میذارم روی شونش. انگار که از قبل از اومدنم خبردار شده باشه،بدون اینکه عکس العمل خاصی نشون بده میگه: سلام. باز تو خودتو لوس کردی؟! دخترِ خرس گنده که از این کارا نمیکنه. همیشه همینطوره، مامانمو میگم.به نظرم خیلی احساسیه ولی خجالت میکشه و میخواد از این طریق یه جورایی خجالت خودشو پنهون کنه. سرم رو از روی شونش برمیدارم ولی هنوز دستام دور کمرش حلقه اس. میگم:  به به ، ببین امروز چه غذایی پختی.البته که دستپختت حرف نداره. زود وسط حرفم میاد و میگه : خوبه، خوبه نمیخواد الکی حواسمو پرت کنی. زود باش برو ظرفاتو بشور که از صبح تا حالا خودم همشو شستم.به سمت سینک میرم با نگاهی ناامیدانه به ظرفهایی که روی کابینت از چپ به راست قطار شده و تهش شرّه کرده توی سینک نگاهی میکنم و همونطور که با چشمام به دنبال یه چیز خاص میگردم میگم: ای بابا، مگه امروز نوبت منه؟ وااای، پس چرخ گوشتم خودم باید بشورم. همونطور که با دقت داره کبابِ روی دستش رو راست و ریس میکنه از توی آینه جلوی دستشویی یه نگاهی بِهِم میندازه و میگه: میدونستم دوست نداری بشوریش، خودم شستمش. با خوشحالی رومو از آینه به طرفش برمیگردونم و تا میخوام یه چیزی بگم، چِشَم میافته به انگشت سبابه دست چپش که با یه نوار چسب پوشونده اش. یه هو دلم هُرّی میریزه پایین. میگم باز که دستتو زخمی کردی. میگه: چیزی نیست. یه خراش کوچیکه. میدونم وقتی میگه یه خراش کوچیک، یعنی از اون خراشایی که کارد به استخون میرسه. بی هوا اشک تو چشام حلقه میزنه و یه بغض قلمبه دردناک میاد و راه گلومو میبنده. حتما با همون انگشت بریدش اومده و چرخ گوشتُ شسته. برای اینکه اشکامُ نبینه سریع از آشپزخونه میزنم بیرون. قطره های اشک همینطور از چشام قِل میخورن و از کنار لبم میگذرن و آهسته به سمت چونم راه میفتن و در این بین، راه کوچیکی رو هم به سمت دهنم باز میکنن تا تلخی این غمِ غمناک رو کاملا بهم بچشونن .این غصههه دست خودم نبوده و نیست. نمیدونم تازگیا خیلی روی مامان حساس شدم. البته خیلی تازه هم نیست. چند ساله. از زمانی که فهمیدم سرعت گذشت زمان از سرعت نور هم بیشتره و معادله جرم و انرژی انیشتین یه جورایی یه توهم الکی بوده که طرف بیشتر میخواسته خودشُ سرگرم کنه و یا شاید هم بقیه رو درگیر. از وقتی که خط های روی پیشونی مامان بیشتر به چِشَم میاد.دلیل بیشتر اونا هم خودم بودم. هر بار که ناراحتش میکردم و یا یه حرفی میزدم از روی نادونی و اون به خاطر اینکه جگرگوشش بودم به روم نیاورد و بیشتر توی خودش ریخت.از وقتی تارهای سفید موهای مامان دیگه شرم و حیا رو کنار گذاشتن و هر روز بیشتر از روز قبل دوست دارن خودشون رو به رخ بکشن. چه روزایی که دیر از سرکار میام خونه و اون دل نگرون نیومدنمه و به ازای هر روز دلواپسی یه موی سفید جایزه میگیره. از وقتی که موقع خوردن چایی، وقتی همه دور هم جمع میشیم، تمام توجه ام جلب میشه به لرزش دستاش موقع بلند کردن نعلبکی.از وقتی که موقع غذا خوردن اگه یه ریگ بیاد زیر دندونم بیشتر از اینکه از شکستن دندونم ناراحت بشم  از کم سو شدن چشمای مامان میترسم. از گذشت زمان. از پیر شدنش. از ضعیف شدنش و ...  . دوس ندارم از سه نقطه ها حرف بزنم. بیشتر حرفها ماله همین سه نقطه هاست. یه دنیا حرف که تنها با سه نقطه باید سر و تهشُ هم آوُرد. دیگه بیشتر از این طاقت دیدن این صحنه ها و فکرایی که مثل خوره افتاده تو ذهنم و همینطور ذره ذره داره روحم رو میخوره نداره . اون بغض قلمبه لعنتی دوباره راه گلوم رو میگیره . تلاشم برای قورت دادنش بی فایدس. صدای مامان از توی آشپزخونه به گوشم میرسه. مریم جان بیا برات چای تازه زعفرونی ریختم ،بیا بخورش تا سرد نشده.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 22:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جهانی بغل</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%BA%D9%84-fh31rbrrxnes</link>
                <description>دیروز همینطور که داشتم تو شبکه های اجتماعی پرسه میزدم و گذران عمر می کردم به طور اتفاقی چِشَم خورد به این تیتر (۲ بهمن)&quot; روز جهانی بغل (آغوش) مبارک&quot;??اول یه خورده به عنوانش خندیدم ?و به سُخره گرفتمش ?ولی بعد که بیشتر تو نخش رفتم و چند ساعتی ذهنم رو درگیر کرد? به اهمیت موضوع پی بردم. درسته که در فرهنگ ما یه سری موضوعات مذموم شمرده شده و باید در لفافه بیان بشه و افراد از بیانش شرم و حیا میکنن و یا حتی وقتی میخوان این کلمه رو بگن سرخ و سفید میشن ولی این کلمه همچین کلمه ی بدی هم نیست. چرا ما باید احساساتمون رو سانسور کنیم؟ چرا باید از بیان اونها شرم کنیم؟ چرا اینقدر قدرت نداریم که پدر یا مادر و یا حتی نزدیکانمون رو برای یک بار هم که شده در آغوش بگیریم؟ ( در این مورد باید بگم من خودم خجالت میکشم که پدرم رو در آغوش بگیرم?،شما رو نمیدونم). میدونید همین در آغوش گرفتن عزیزانتون (البته منظور من عزیزان محارم هستن و در مورد عزیزان غیر محارم نظری ندارم?? ) چه آرامش روانی رو برای افراد فراهم میکنه. چند سال پیش داستانی رو خوندم (البته نمیدونم واقعی بود یا نه) در مورد معجزه ی بغل کردن و اینکه چه تاثیرات شگرفی نه تنها در مورد سلامت روح داره بلکه حتی میتونه سلامت جسم رو هم تضمین کنه. داستان از این قرار بود که زنی روستایی که هرگز از همسرش حرف دلنشینی نشنیده بود بیمار میشه و شوهر برای اولین بار او را سوار موتورش میکنه تا به دکتر ببره. زن سوار موتور میشه و نمیدونه که دستهاش رو باید از چی بگیره و کجا بگذاره که ناگهان مرد بهش میگه : بغلم کن. و زن با خجالت میگه : بغلت کنم؟؟!! اول که سرخ و سفید میشه و از روی شرم و حیا کمر شوهرش رو میگیره و سرش رو به پشتش میچسبونه. بعد از اینکه مسیری رو میرن زن به شوهرش میگه خوب شدم برگرد و این معجزه ی همین بغل کردنه. چقدر از ماها شبیه این زن روستایی هستیم که مدت ها بوده که میخواستیم کسی رو در آغوش بگیریم ولی همین شرم و حیا مانع مون شده و این احساساتمون رو هنوز نیومده فرو خوردیم. خجالت کشیدیم از اینکه در لحظات خاصی که نیاز داشتیم طرف مقابلمون رو بغل بگیریم؟!!  آیا زمان اون نرسیده که بعضی فرهنگ های غلط رو کنار بگذاریم و با اونها مقابله کنیم؟</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 14:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بار بگوییم پویش مسئولین</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-bow7roge5ezn</link>
                <description> از مسئولین، مدیران و هر شخصی که مقام و منصبی در این کشور دارد، درخواستی دارم . مردم همیشه و در هر شرایطی پشت شما بودند و از هیچ کمکی برای حمایتِ شما دریغ نکرده اند . اکنون زمان آن رسیده که شما پشت مردم و ملت قرار بگیرید و در این شرایط قرنطینه از حقوق یک ماهتان( و حتی اگر مشکل برطرف نشد بگویید چند ماه) بگذرید برای رد شدن از این وضعیت بحرانی. وضعیتی که باعثِ از رونق افتادن و حتی ورشکسته شدن خیلی از کسب و کارها شد و حتی الان فشارِ بسیاری را بر روی مردم و اقشار کم درآمد وارد کرده و خواهد کرد. حقوق یک ماهتان را به این دسته که میشود گفت ۹۵ درصد جامعه را تشکیل میدهند اختصاص بدهید ، نه به عنوان صدقه ، بلکه به عنوان جبران گوشه ی کوچکی از محبت این ملت . خواسته ی زیادی نیست. فقط الان وقتِ جبران آن همه لطفیست که مردم در این مدت به شما داشته اند فرا رسیده .یا علی#پویش_مسئولین_اهدا_حقوق</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 17:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر عزیزم دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-wahrmcewtzwh</link>
                <description>ای دیو سپید پای در بند   ای گنبد گیتی ای دماوندسلام به مادر سرزمینم، دماوند.با آن دامن پرچین و قشنگت، محکم و استوار ایستاده ای  و از آن بالا فرزندانت را نظاره میکنی. امیدوارم حال این روزهایت خوب باشد. دلتنگت شده ام و چند روزی است برای مظلومیتت میگریم. شنیده ام مادر ها عادت دارند که همیشه در خفا اشک بریزند و تمام غصه ها را پنهانکی بخورند ،دور از چشم فرزندانشان .دوست ندارند فرزندشان را غمگین ببینند. هر چه باشد مادرند. ولی این غم را نمیتوان تنهایی خورد. باید چیزی بگویی، حرفی بزنی، اصلا فوران کن و هر چه در دل داری بیرون بریز و انتقامت را از آن سبک سران بگیر. شنیده ام که بعضی از فرزندان ناخلفت دارند تیشه به ریشه ات می زنند. امیدوارم که این حرف و حدیث ها صحت نداشته باشد. نگرانت شدم. دوست ندارم تکه تکه شدنت را ببینم، دوست ندارم لحظه ،لحظه آب شدنت را ببینم. مطمئنم که میدانی بر سرت دعواست. چشم طمعشان به دامنه هایت دوخته شده و می خواهند حتی از مادر پیرشان هم برای منفعت شخصی استفاده کنند.چطور دلشان می آید. نمیدانم که درست شنیده ام یا نه، ولی زمزمه هایی به گوش میرسد که دارند تو را از بین ما می برند  ذره،ذره، برای اینکه در گوشه ای دیگر از این دنیا کوهی بسازند به بلندای تو. ولی نمی توانند. مطمئن باش. تو مادر پیر اما بی نظیر ما هستی. تو یکی یک دانه ای . فقط یک دماوند وجود دارد و آن هم توئی. و این را بدان که تا آخرین نفس برای حفاظت از تو ایستاده ام.دوستت دارم.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 10:44:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده اما ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-qfrtrffemlgb</link>
                <description>منتظر ایستاده بود تا پوشه های اضافی را بگیرد. من ،اما بی خیال همه  چیز ،سرگرم تماشای حساب ها بودم . زوم کرده بودم روی مانیتور، انگار نه  انگار که کسی منتظر است. کلا سادیسم داشتم و آن هم فقط در مقابل جنس مخالف. سوای آن ،آنقدر با دوستان و بچه های شرکت رفیق بودم که همه شان مرا فرشته  خطاب میکردند. یک نفرت خاصی از دخترها داشتم. نمیدانم ریشه اش به کودکی ام  بر میگشت یا نه، ولی با این کار ها تلاش می کردم خودم را آرام کنم. دخترک  اما مشخص بود که خسته شده از یک ربع ایستادن، اما چاره چه بود. کارفرمایش  من بودم و او هم مجبور بود اطاعت امر کند. هر از گاهی این پا و آن پا میکرد  تا از خستگی اش کم کند. وقتی این صحنه را دیدم تمام اوقات تلخی های صبح که  با مامان شروع شده بود از سرم پرید و ذوق کردم. انگار که جام قهرمانی  اروپا را بالای سر برده باشم. فکر کردم که برای این یکی کافیست. حالا هر چه  باشد دختر های زیادِ دیگری هم هستند که تا شب میتوانم اذیتشان کنم و حرص  دلم را روی آنها هم خالی کنم.تا به حال از نزدیک ندیده بودمش، شاید هم دیده  بودم ولی به چشمم نیامده بود. دختر ساکتی بود با قدی متوسط. چهره اش،  اوووم... تا آن موقع چهره اش را ندیده بودم و یا شاید دیده بودم و برایم  مهم نبود . اکثرا از او راضی بودند. عینکم را از روی سر پایین کشیدم و روی  چشمانم جا به جا کردم. با آرامشِ زیادی پرونده ها را یکی یکی روی هم گذاشتم و  بعد رو به او کردم و با لبخندی شیطنت آمیز خواستم که آنها را تحویلش دهم  که در یک آن در چشمانش حل شدم. تا به حال این قدر از نزدیک ندیده  بودمش.چشمانی داشت درشت و چنان درخشان و گیرا که نمونه اش را در هیچ کجا  ندیده بودم. پسری که اخمش تمام دختر ها را در جا میخکوب میکرد و صلابتش بر سر زبان ها بود و دختر ها برای به دست آوردنش تلاش می کردند تا از هم سبقت  بگیرند و دلش را بربایند، در یک لحظه غرق در اقیانوس چشمان دختری ساده شد.  دختر اما انگار متوجه نگاه های خیره ام شده باشد،از شرم چشمانش را از من  گرفت و نگاهش را به پوشه ها دوخت. پوشه ها را برداشت و با سرعت از اتاق  خارج شد. اما من ، هنوز از آن اقیانوس مواج نجات پیدا نکرده بودم. انگار تب  کرده بودم. قلبم از تپش ایستاده بود. صورت ساده اش، با آن چشمان درشت و  چند تار مو که از دو طرف مقنعه بیرون زده بود و در هوا معلق بود، از جلو  چشمم کنار نمی رفت. به کارگزینی زنگ زدم و درخواست رزومه اش را کردم. بعد  از چند دقیقه پرونده اش در دستانم بود. سعیده کبیری، لیسانس نرم افزار،۲۵  ساله. برخلاف مدرکی که داشت، در قسمت بایگانی شرکت کار میکرد . به امین مسئول  انفورماتیک شرکت گفتم که کاری در کنار خودش برایش دست و پا کند. بخش  انفورماتیک نزدیک اتاق خودم بود و می توانستم از این طریق هر روز ببینمش.  از فردای آن روز کرکره های اتاقم را نیمه باز گذاشتم تا رفت و آمدش را رصد  کنم.شیشه ها رفلکس بود و از این نظر خیالم جمع بود که فقط من میتوانم او را  ببینم. برخلاف باقی دخترها، که پا را از هفت قلم آرایش هم، فراتر گذاشته  بودند و صورتشان حداقل یک عمل بینی را تجربه کرده بود و از لحاظ پوشش، شرکت، خانه ی دومشان محسوب میشد، سعیده اما فرق میکرد. سر تا پا سورمه ای می  پوشید با کفش های مشکی. حتی نمیدانست موهایش را چطور جمع کند تا از دو طرف  بیرون نزند. مثل بچه های روستایی گونه هایش خشکی زده بود و این زیبایی اش  را دو چندان میکرد و امان از آن چشمهای سیاه درشت... هر بار که از جلوی  اتاق رد میشد به زمین زل میزند انگار میدانست که کسی می پایدش. &quot;لعنتی حتی برای یک بار هم که شده به من نگاه کن&quot;. برعکس بقیه دخترها که با  عشوه از جلوی اتاقم رد میشدند و نیششان تا بناگوش باز بود آن هم با آن لبهای  پروتز شده.اما حتی برای یک بار هم نشد سعیده سرش را بلند کند و به جلو نگاه  کند. زیاد هم آن دور و بر ها آفتابی نمیشد. یک بار ازش خواستم تا CD  پاورپوینت پروژه ا ی را بیاورد ولی داده بودش به آبدارچی. تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم.از هفته ی بعد تلاش کردم خودم به او سر بزنم. هر روز به  بهانه ای به اتاقش میرفتم ولی از شانس بد، میزش را طوری قرار داده بودند تا  پشتش به من باشد. به امین گفتم که این چیدمان برای بخش انفورماتیک زیاد به  دلم نمینشیند و خواستم که مدلش را عوض کند. فردا که به سعیده سر زدم  ،وضعیت کمی بهتر بود.البته که خودش را پشت مانیتور پنهان کرده بود و تنها  چشمانش پیدا بود ولی  چه میشود کرد .همان هم برای من کافی بود. چشمانش را خمار کرده بود و به صفحه  خیره شده بود. نمیدانست با آن چشمها دارد چه بلایی به سر من در می آورد.  برای چند لحظه تپش قلبم شدت گرفت و روی صندلی نشستم. امین سریع به طرفم  آمد و گفت: اتفاقی افتاده سپهر، خوبی. و من با علامت سر بهش فهماندم که  خوبم.و بعد زنگ زد تا آبدارچی آب قندی، چیزی برایم بیاورد. سعیده کمی نیم  خیز شد و من در آن لحظه توانستم دوباره صورت چون ماهش را ببینم .&quot; سعیده  ببخش که نگرانت کردم&quot;.اما ارزشش را داشت. زیرچشمی بهش خیره شدم .&quot; برای یک بار که شده  حداقل بلند شو، بیا نزدیک و احوالم را بپرس. کمی نگرانم شو. نمیدانی با آن  چشم ها چه بر روزگارم آوردی&quot;. انگار که باز متوجه شده باشد با عجله از پشت  میز بلند شد و بدون اینکه حتی نگاهی به من بیاندازد از اتاق خارج شد.  آبدارچی آمد و برایم یک لیوان شربت آورد. امین کمک کرد تا بنشینم. کمی به  جلو خم شدم و شروع کردم به خوردن شربت. سعیده از جلوی چشمانم تکان نمیخورد.  با این وضعیت چطور به او بفهمانم که دوستش دارم. کسی که حتی نشده برای چند  ثانیه با من تنها باشد. آرام که شدم ،بلند شدم و به اتاقم رفتم. تصمیم  داشتم به نحوی سعیده را به اتاقم بکشانم و خودم را از این حس، رها کنم.  جریان را با امین درمیان گذاشتم. گفتم به هر بهانه ای شده بفرستش به اتاقم.  قرار شد فردا ساعت ۱۰ بیاید. آرام و قرار نداشتم. فقط لحظه شماری می کردم  که آن لحظه ی وصال برسد و من هر چه در دل دارم برای سعیده بگویم. نمیدانم  کی صبح شد. فوری آماده شدم و رفتم شرکت. دوباره حرف هایی که قرار بود برایش  بزنم را در ذهنم مرور کردم. مطمئنا از اینکه میدید چه کسی عاشقش شده  خوشحال میشد. هه، خوشحال، طرف باید بال در می آورد و پرواز می کرد. نمی  دانستم که هنگام گفتن احساسم باید به چشمانش خیره شوم یا نه. هر چه بادا  باد. بگذار فقط بیاید، باقی خودش درست میشود. ساعت ده و پنج دقیقه بود که در اتاقم را زد.&quot; ۵ دقیقه دیر کردی دختر.  نمیدونی از کی هست که منتظرتم&quot;.وارد شد. چشمانش را به زمین دوخته بود. گفت: آقای کیان  خواستن که این برگه هارو به شما بدم. سرم کاملا داغ شده بود. قلبم به شدت  میزد. مشخص بود که عرق کردم. نفس عمیقی کشیدم و با حالت بریده گفتم بشینید  لطفا . من هم با شما کار داشتم. اونم صورتش از حرارت قرمز شده بود. مشخص  بود. هنوز تصمیم نداشت که بنشیند. دوباره بهش گفتم بشینید منم با شما کار  داشتم. نشست و  به زمین نگاه می کرد. موهاش همچنان در هوا معلق بودن. چقدر  دوست داشتم با دستام اون موهارو کنار بزنم و بدم توی مقنعه اش. وای سعیده  با من چه کردی. آهسته اومدم و روبروش نشستم. مشخص بود که معذبه. باید سریع  تر موضوع رو میگفتم و خلاص میشدم. خانم کبیری شما نسبت به دخترای دیگه خیلی  متفاوت هستید. جدی میگم. مشخص بود که استرس زیادی داره.چون تلاش میکرد تا  موهاشو بده توی مقنعه ولی انگار تلاشش بیهوده بود و دسته بیشتری از مقنعه  میزد بیرون. سرخ شده بود.دوباره شروع کردم. من خیلی دوست دارم از نزدیک با  شما آشنا بشم. دوست دارم همو بیشتر بشناسیم. امکانش هست؟ هنوز حرفم تمام  نشده بود که بلند شد. مردد بود. من هم با او بلند شدم. در یک آن، به صورتم  خیره شد و لبخند زد. انگار که دنیا را به من داده باشند. نفسم بند آمد. من  هم فقط لبخند زدم. سرش را به علامت خداحافظی تکان داد و رفت. روی مبل ولو شدم.  صدای قلبم را میشنیدم. انگار تا راه حلقم پیش آمده بود و آنجا شروع کرده  بود به زدن. خوشحال بودم. لبخندش نشان از تاییدش بود. فقط مانده بود پدر و  مادرش و پدر و مادرم. اصل کار خودمان بودیم که تمام شد و رفت. از فردا باید  بیشتر تلاش می کردم تا خودم را بهش ثابت کنم.روز بعد، ماشین بابا را برداشتم.  تصمیم گرفتم بعد از کار با هم برویم کافه ی مورد علاقه ام. البته مطمئنا  سعیده از این همه تجملات خوشش نمی آمد. باید نظر او را هم جویا میشدم. یک  راست رفتم بخش انفورماتیک. سعیده هنوز نیامده بود. ناقلا، می خواست از همان  روز اول مرا تشنه نگه دارد. امین هم از راه رسید. دستم را گرفت و به گوشه  ای برد. پسر، تو دیوونه ای. چکار کردی؟ دختره همون دیروز استعفا داد و رفت.  چیییی؟ به زور خودم را نگه داشتم  و از او خواستم که  به اتاقم بیاید. روی مبل نشستم. گفتم چه یک هو؟ چرا چیزی به من نگفتی؟‌گفت  : خودت چرا زود از شرکت زدی بیرون. گفتم باز خوبه آدرسش هست؟ گفت آدرس؟ آدرسی  ازش نداریم. گفتم بچه های بخش چطور؟ به یکی از دوستاش بگو بیاد تا آدرس ازش  بگیرم. امین همانطور که دستش رو روی شانه ام گذاشته بود گفت: تو که خودت  بهتر از من میدونی. دختره اصلا دوستی نداشت. حتی به زور حرف میزد. دیگه هیچ  صدایی رو نشنیدم.چشمامو بستم. صورت سعیده رو دیدم که داشت با اون چشمای  سیاه و درشت به من لبخند میزد.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 23:48:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبتی اندر احوالات آن قاضی مرحوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%88%D9%85-orldjfns3gb8</link>
                <description>آن سلطان مَحکَمه و عَدلیّه، آن گنجینه ی مجرمان با سهمیه، آن رفیق دزدان گردنه، آن یار غار رشوه خواران ،آن انیس و مونس اختلاس گران،آن کار راه انداز سارقان چرب زبان، دوست محبوب جناب طبری، مرحوم مخدوم، قاضی منصوری. در وصف او چه می توان گفت جز اینکه در انواع معاملات و اجرائیات لواسانات یدی طولا داشت. مقبول تمام مفسدان اقتصادی بود و در رهایی برادرانش از قوانین دست و پاگیر، شهره ی عام و خاص. هیچکس را در رسیدن به مقام شیطانی او توان مقابله نبود. نقل است که پس از دستگیری استاد اعظمش، طبری، چنان از خود بی خود شد که ترک دیار کرد و به مهمانخانه ای در سرزمینی دور هجرت کرد و در آنجا سکنی گُزید برای افتادن آب ها از آسیاب. ولی چون بدسگالانش ، او را رها نکردند و پیگیر ماجرا شدند ، پس جهد کرد تا با ترفندی آنها را بِفریبد. لباسی سفید بر تن کرد و صورت خود را پوشاند و چند لباس را در گونی کرد و آنها را از طبقه ی چندم مهمانخانه به زیر انداخت. با همدستش به طبقه ی پایین رفت و گونی را به جای جسد خود جا زد و به همگان اعلام کرد که منصوری را کُشتند. مردمان همه به هم افتادند و آشوبی سراسر سرزمین آبا و اجدادی اش را فرا گرفت. به این طریق بود که توانست خود را از دست هواداران جانی اش نجات دهد و به شیطان که او را از دور نظاره میکرد و انگشت حیرت به دهان می گزید بگوید از این پس باید در سر کلاس های او حاضر شود تا دانشش را فزونی بخشد.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 22:18:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بار به جای بابا آمد، می گویم بابا رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA-wylrkr013aiq</link>
                <description>چگونه سر خم کرده ای آنگونه استوار برای آنان که حتی از بزرگترین مشکلات زندگی ات بی خبر اَند. تنها مشغله ی فکریشان به روز بودن ماشین زیر پایشان است و تنها دغدغه شان چه پوشیدن در فلان مهمانی و مسافرت به فلان کشور خارجی . اما حیف تو نبود که با آن دستان پینه بسته خود را از آن دکل لعنتی آویزان کردی تنها به این خاطر که صدایت آنقدرها که آنان میخواستند بلند نبود تا گوششان را کَر کند . شاید هم آنقدر شرمنده ی اهل و عیال خود شدی که دیگر توان دیدن گرسنگیشان را نداشتی. خوب میدانم که دست خالی به خانه رفتن آن هم برای پدری که دوست دارد تمام دنیا را به پای خانواده اش بریزد چقدر دردناک است. آن غم بزرگ را در چهره ات دیدم، پس نمی توانم سرزنشت کنم. فقط می توانم برایت مرثیه ای بِسُرایم، برای عظمتت، برای شرفت،برای غیرتت ،ای بزرگ مرد. که چگونه  تاب نیاوردی که  زن و فرزندت را در آن شرایط ببینی و دم نزنی. تنها سلاحت شمع زندگانی ات بود که آنرا هم اینطور مظلومانه خاموش کردی تا به خانواده ات بگویی به فکرشان هستی حتی با فدا کردن تمام هستی ات.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 02:37:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادا بادا مبارک بادا</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7-ndhevxesofbs</link>
                <description>توفیق اجباری از نوع   ا-ز-د-و-ا-جبرداشت اول  با صدای گوشیم از خواب بیدار میشم.آهنگشو تولدت مبارک گذاشته بودم چون امروز تولدمه. امروز ۲۸ سالم میشه. بلند میشم و تختمو مرتب می کنم. یه آبی ب سر و صورتم میزنم. مامان صبحانه رو آماده کرده، نون سنگک داغ با پنیر و چایی شیرین، آخ که چه میچسبه. یک خورده دیر بیدار شدم و باید سریع تر آماده بِشَمُ برم سر کار. خوب چون امروز یک روز خاصه ،همون پیرهن کالباسی امُ میپوشم که دوسش دارم. میرم جلوی آینه و ی خورده ژل به موهام میزنم و ی لبخند به خودم (:   .به موهام یه نگاهی میندازم، خوشحالم که هنوز تو این سن هیچ موی سفیدی تو سرم رویت نشده. سریع از مامان خداحافظی می کنم و میرم سمت در تا کفشامُ بپوشم ک یه هو زنگ در می خوره. مامان صدا میکنه. ببین کیه؟ در رو که باز می کنم حاج آقا مرادی هست ،امام جماعت مسجد محلمون ، با یک عمامه ی سفید و یک تسبیح تو دست راستش و ی انگشتر عقیق بزرگ تو دست چپش. به همراه ایشون دو تا خانم هم هستن،یکیشون مثل حاج آقا لبخند به لب داره اما اون یکی، انگار ی ترسِ وحشتناکی تو چهره اش موج میزنه.میگم چی شده حاج آقا، اتفاقی افتاده. حاج آقا همون اول سلام میکنه و بعد تولدم رو بهم تبریک میگه. منُ بگی هاج و واج ،با یک دهن نیمه باز ،خیره شدم تو صورت حاج آقا.موندم که این بنده ی خدا از کجا تولد منو میدونه، ینی اینقدر مهم شدم. با تعجب از حاج آقا تشکر میکنم. بعد حاج آقا با لبخند به چهره ام یک نگاهی میاندازه و میگه: امیر آقا آماده هم که شدی، چه بهتر. اینطوری وقتمون هم کمتر گرفته میشه. بیا شاه دوماد بیا که دیگه وقتشه. منو میگی خشکم میزنه. دستام یارای تکون خوردن نداره. به خودم شک میکنم. کارهایی که تو یه هفته ی اخیر انجام داده بودم رو به سرعت تو ذهنم مرور میکنم... نه من هیچ خبط و خطا و کار خارج از عرفی  انجام نداده بودم که بخواد از طرف کلانتری یا ستاد امر به معروف خواسته باشن بیان دنبالم. حاج آقا مرادی که انگار متوجه جریان شده باشه دستی به پشتم میزنه و میگه :شما امروز بیست و هشت سالتون شده، مهلتی که به شما دادیم رو از دست دادین .دیدیم ک شما که به فکر نیستی گفتیم ما خودمون،اعضاء محل!!!،دست بکار بشیم و یک نفر رو برای ازدواج با شما انتخاب کردیم این خواهر از محله ی بالا هستن و انگار ایشان هم ازدواجشون به تاخیر افتاده و با لبخند اشاره کرد به خانمی که ترس هر لحظه تو چهره اش بیشتر میشد. هنوز اول صبحی نذاشته بودن ک شادی روز تولدم رو حس کنم. با خودم گفتم ببین چ بلایی سرت اومد. همینُ میخواستی بدبخت. اینقدر آوازت پیچید تو کوچه و محل که حتی حاج آقا مرادی هم برات آستین بالا زد. خاک تو سرت امیر، خاک. در همین لحظه بود که از شدت دردی که در سرم حس کردم از خواب پریدم. تمام صورتم خیس عرق شده بود. گوشیم داره آهنگ تولدت مبارک رو می خونه. بَرِش میدارم تا زنگشو قطع کنم. یک پیام واسم اومده . بازش میکنم. همراه اول تولد ۲۸ سالگیم رو تبریک گفته.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 14:16:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نوشته ای برای رومینا?</title>
                <link>https://virgool.io/romina/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7-oun6p3xfui9d</link>
                <description>دیشب همه دلتنگ بودند در عزای دختری ۱۳ ساله که تنها به جرم عشقبازیِ کودکانه ای، به تنِ سردِ خاک سپرده شد. چه بی پناه در آغوش خاک خُفت.چه زیبا با لبخندِ دلنشینش به آینده لبخند میزد ولی چه ناجوانمردانه سال ها زندگیِ پر از شادی، از او دریغ شد. چه اتفاقات شیرینی که می توانست برایش رقم بخورد ولی همه نقش بر آب شد و چه نابهنگام خورشید زندگی اش غروب کرد.بخواب دختر زیبای ایران، بخواب. خودم برایت لالایی اش را می خوانم. دوست دارم در این خواب عمیق، رویایی ببینی برای تمام دختران سرزمینت که دیگر در آن از خشونت، تعصب و تحجر برایشان خبری نباشد. بخواب دختر زیبای ایران،بخواب اما بدان حقّ تو این نبود.خدایش بیامرزاد??</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 11:39:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی دوست داشتنی است</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ljjro6nho8zw</link>
                <description>زندگی را با تمام افت و خیز هایش، غم هایش، غصه هایش هنوز دوست دارم. چه آن زمان که در گدازه های آتشفشان عشق در حال سوختن بودم و هیچ امیدی به نجات از آن نبود و عشق با تمسخر مرا در خود حل می کرد و یا زمانی که در باتلاق بی کسی در حال دست و پا زدن برای زنده ماندن بودم و حتی رهگذری، دستی برای کمک به سویم دراز نکرد. و یا زمانی که تلاش می کردم پناهی باشم برای دوستی، آشنایی و او در همان حال به فکر راهی بود برای نابودی ام و کشیدن من در منجلابی که خود در آن گرفتار بود . من زندگی را ورای تمام سختی هایش به خاطر کوچکترین زیبایی هایش دوست دارم. هر اتفاق و چالشی که در زندگی برایم رخ میدهد برای ساختن من است. برای ساختن منی بهتر، قدرتمند تر و آبدیده تر. هر اتفاق خوبی که می افتد پاداشی است برای این مقاومت و سرسختی. شادی در زندگی بدون سختی و غم هیچ معنایی ندارد. بدون ناز معشوق ، عشق برای عاشق، آن درد لذت بخش را ندارد. همان رد شدن ها توسط معشوق است که عشق را شیرین می کند. وقتی تمام دنیا تلاش می کند تا مرا از راهی که در پیش گرفته ام بازدارد، من می ایستم و نشان میدهم که قویتر از آنی هستم که آنها تصور می کنند. همین ایستادن هاست که مرا صیقل میدهند و زندگی را برایم دوست داشتنی میکنند. همین سختی هاست که به من می گویند از پس ما بر می آیی، نگران نباش.باران های زندگی برای این می بارند تا مایه ی رشد تو باشند و تو را تازه نگه دارند، نه برای اینکه ریشه ات را سست کنند و باعث زمین خوردنت شوند. </description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 10:31:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-xvbbccivycpz</link>
                <description>به چهره ی هیچ زنی نگاه نمی کند . همه می گویند که انسان با حیایی است .با خود فکر می کند:هه، چه خیال باطلی. آنها هیچ چیز را در مورد تو نمی دانند.مگر میشود چشمان دیگری را جانشین چشمان تو کرد. چشمان خماری که تا ابد مرا در خماری گذاشت.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 10:18:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب که باشی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-ixpmooq74ukq</link>
                <description>سیب که باشی ... سیبِ زردی که کک و مک تمام وجودش را گرفته و در تمام ظرف های میوه جا دارد، هیچ کس به آن بها نمی دهد. حتی اگر تمام فواید عالم در آن باشد.حتی اگر به راحتی پوستش گرفته شود . اگر هم آدم ،تنبلی کُنَد همانطور با پوست میتواند کلکش را بکند. سیبِ قرمزِ خوشرنگی که وقتی ارزان باشد و بتواند بر روی میز همه ی مردم ، چه ثروتمند و چه فقیر قرار بگیرد ، هیچ کس قَدرَش را نمیداند. بی اَرج و قُرب است. چرا؟؟! چون دمِ دستی است . چون هر وقت کسی هیچ چیز برای خوردن ندارد، آن را که دارد. جلوی چشم که باشد، بهتر از این نمیشود. آنقدر بودنش تکراری میشود که دیگر کسی آن را نمی بیند ،نمی شنود و حتی نمیخواهد. دیگر محاسنش ، حُسن نیست، یک جور هایی میشود عیب. میشود مایه ی سرکوفت، میشود مایه عذاب ):اما وای از آناناس. چیزی در چنته ندارد. تمامش نمایشی است. یک دسته مویی که بر بالای سر دُم اسبی بسته ،به همراه پوستی زُمُخت و چَغَر، که به سختی کنده میشود. در سبد میوه روی سرِ تمام میوه ها جا دارد. یکی یک دانه است . به ندرت تن به خوردن میدهد .اگر هم اتفاقا ، خطایی پیش بیاید و بحث از خوردن به میان باشد،بعد از آن همه سختی برای پوس کندن، چیزی ته دل آدم را نمیگیرد. بیشتر ظاهر است. حتی عیب هایش هم حُسن است. وبه قول حافظ شیوه ی نازش آنقدر شیرین است و خط و خال اش آنقدر ملیح که دیگر جایی برای گله باقی نمی گذارد. میشود سوگلی. ..آدم های دور و برت را نگاه کن، ببین کدامشان سیب هستند، کدامشان به تو بها میدهند و تو قدر نمی دانی. نازت را که می خرند، با آنها دُرُشتی میکنی و در عوض کدامشان آناناس هستند. روی سرت خراب میشوند، ولی هنوز هم روی سرت جا دارند. تیغشان دستت را می خراشد ولی تو باز قربان صدقه ی شان میروی.کاش قدر سیب ها را بیشتر می دانستیم.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 19:40:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه ای به نام چشمانت</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-z5cugjy7wswz</link>
                <description>*خودم را در حَصر چشمانت یافتم. اگر به من باشد ،دوست دارم این قرنطینه تا ابد ادامه یابد .از اولین باری که نگاهم به نگاهت گره خورد ،چند سال است که می گذرد. اکنون ، تو رفته ای اما .... من هنوز اسیر چشمان تو اَم.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 02:31:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی گمان نمیکنی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-ychlhkbgcavt</link>
                <description>وقتی این شعر رو با خودم زمزمه میکنم، ته دلم ی جورایی قرص میشه. مخصوصا تو این روزهای سخت خوندنش خالی از لطف نیست. باید بدونیم که تو هر شری همیشه یه خیری وجود داره. امیدوار باشیم?.گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشودگاهی نمیشود که نمیشود که نمیشودگاهی بساط عیش خودش جور میشودگاهی دگر تهیه بدستور میشودگه جور میشود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور میشودگاهی هزار دوره دعا بی اجابت استگاهی نگفته قرعه به نام تو میشودگاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیستگاهی تمام شهر گدای تو میشودگاهی برای خنده دلم تنگ میشودگاهی دلم تراشه ای از سنگ میشودگویی به خواب بود جوانی مان گذشتگاهی چه زود فرصتمان دیر میشودقیصر امین پور</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 16:13:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز می آیی ولی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C-dfdjutaycxhw</link>
                <description>یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستماز صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستمیک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنوننه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستمشب‌زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستمپاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعدگل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستمزنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دورآیینه‌ای رو به توام ، اما کنارت نیستمدور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیستاصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم.افشین یداللهی</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 16:22:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویروسی که سرعت شیوعش از کرونا بیشتره</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D8%B9%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pbxripaxe0hd</link>
                <description>-شنیدی ویروسی اومده که سرعت گسترشش از کرونا بیشتره?. -نه تو رو خدا اینو نگو??، دیگه طاقت شنیدن خبرای بد رو ندارم??-این ویروس به جای اینکه تو ریه رشد کنه،تو دل مردم رخنه میکنه❤ و اصلا هم از وجود هیچکی بیرون نمیره. حتی از فاصله های خیلی دور اثرش رو، رو طرف مقابل میزاره. با آب ژاول، الکل و هیچ مایع ضدعفونی کننده ای هم از بین نمیره?. حتی هیچ وسیله ای برای پیشگیری ازش وجود نداره تا محتکرا بخوان احتکارش کنن و ازش سود کنن. میدونم که تو ایران هم سرعت شیوعش بیشتر از جاهای دیگه خواهد بود. مطمئنم.نه، لطفا نترس دوست من. مرحله ی بعدی از مسابقه ی زندگی شما، نمیتونه زامبی،شهاب سنگ یا آتشفشان نیمه خفته دماوند باشه. مطمئنا همین ویروسه.ویروس شادی???. ویروسی که انرژی رو از قربانیش نمیگیره، بلکه بهش انرژی میده. -حالا راه های سرایت این ویروس چیه؟ خیلی سادست؛ یک لبخند به یک بچه ی کوچولوی شیطونِ با مزه?، یک نگاه محبت آمیز به عشقتون? ، یک تشکر خیلی ساده بابت لطف هایی که اطرافیانتون واستون کردن?، یک نگاه به اطرافتون ?و دیدن نعمت هایی که خدا به شما داده و شما تا الان اون هارو دست کم میگرفتین و تشکر بابت تک تک اونها??❤. فرستادن یک پیامک امید بخش به یک دوست که خیلی وقته ازش بی خبرید و خلاصه اینکه راه های زیادی برای انتشار این ویروس وجود داره. می تونید بهش فکر کنید تا چطور این ویروس رو تبدیل به یک اپیدمی کنید و حلقه ی گمشده ی این زنجیر باشید. تا چطور معجزه ای باشید برای زندگی یک نفر. تا چطور حال یکیو خوب کنید.لطفا بهش فکر کنید. شاد باشید.</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 11:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته ای به نام پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@Meslehichkas/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-sjgybpiqhukp</link>
                <description>به پشتیِ قرمزِ دستی تکیه داده است و دارد با کنترل تلویزیون کلنجار می رود. چشمانش دیگر سوی قدیم را ندارند و حتما باید عینک بزند تا بتواند شماره ها را بخواند. تازه از سر کار برگشته است. به اتاق می روم تا سینی چای را برایش ببرم. خستگی در چهره اش موج می زند ولی تا مرا می بیند با چشمانِ میشی خسته اش، به رویم لبخندی می زند و می گوید : دستِ دختر عزیزم درد نکنه. من هم در جوابش لبخند می زنم . بغض راه گلویم را می بندد. سریع از اتاق بیرون می زنم تا اشک هایی که در چشمانم حلقه زده را نبیند. چند روزی است که عجیب حساس شده ام. عجیب دلم برایش تنگ می شود حتی وقتی در کنارش نشسته ام. چهره ی پدر با آن خستگی، با آن دستان پینه بسته ، با آن زخم های قدیمی روی آن، با زخم هایی که هنوز خوب نشده،جای خود را به زخم های دیگر می دهند، دلم را به درد می آورد. دوست دارم رو به رویش بنشینم و یک دل سیر نگاهش کنم. چقدر زود پدرم پیر شد. چطور متوجه نشدم. سرش تقریبا سفید شده است. دلم می گیرد. جوانی اش را به پای فرزندانش گذاشت بدون هیچ چشم داشتی. دوست دارم به اتاق بروم،دستانش را در دستم بگیرم و به جای هر زخمش بوسه ای بزنم.دستانم را بر گردنش حلقه کنم، صورتش را ببوسم و از او به خاطر هر رنجشی که دلیلش من بودم عذر خواهی کنم. تا دیرتر از این نشده، باید به او بگویم دوستش دارم و اینکه چه خوب است که هست...</description>
                <category>مثلِ هیچکس</category>
                <author>مثلِ هیچکس</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 00:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>