<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود عادلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mesod</link>
        <description>دانش‌جو. تجربه‌جو. لذت‌جو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:51:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1074/avatar/iuPWme.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود عادلی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mesod</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرور کتاب - دختر پرتقالی</title>
                <link>https://virgool.io/KaghazPich/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-vsboch4kgwau</link>
                <description>پدرم یازده سال پیش مُرد. در آن وقت من فقط چهار سالم بود. هرگز فکر نمی‌کردم دوباره خبری از او بشود، اما حالا داریم با هم یک کتاب می‌نویسیم.چیزی که خواندید سطرهای آغازین رمان دختر پرتقالی نوشتۀ یوستین گُردر، رمان-نویس معروف نروژی، است که احتمالاً قبل‌تر نامش را بر روی کتاب دنیای سوفی دیده‌اید. «گئورگ» پسر ۱۵ساله‌ای است که، وقتی ۴ساله بوده، پدرش «یان اولاو» را به علت بیماری از دست داده. روزی نامه‌ای از یان اولاو پیدا می‌شود که قبل از مرگش آن را برای پسرش نوشته بود. رمان با سرعت و ناگهانی آغاز می‌شود.راحت نشسته‌ای گئورگ؟ مهم است که دست‌کم محکم بنشینی چون می‌خواهم قصه‌ای پرهیجان برایت بگویم...نامه با سطرهای بالا آغاز می‌شود؛ همان‌قدر ناگهانی که خود رمان آغاز شده است. پدر برای فرزندش خاطرات ماجرای عاشقانه‌ای را که اوایل جوانی تجربه کرده بازگو می‌کند. جالب آن است که گئورگ هم درگیر تجربه‌ای نسبتاً مشابه است. اما این تمام ماجرا نیست! قصه قرار نیست صرفاً تعریف عشق و شور جوانی باشد. یان اولاو بیشترین سعی را می‌کند تا فرصت با هم بودنی را که از او و پسرش دریغ شده‌بازآفرینی کند و خود را به گئورگ بشناساند. یان اولاو زندگی را قصۀ پریان شگفت‌انگیزی با رمز و رازهای فراوان می‌بیند که انسان‌ها فرصت کوتاهی دارند تا تجربه‌اش کنند و با کوله‌باری از ناراحتی و دلتنگی ترکش کنند؛ عمیق و کوتاه! او با شور و هیجان زیاد زندگی و جهان را توصیف می‌کند اما، با همان فصاحت کلام، مرگ و بیماری را هم توصیف می‌کند، اتفاقی که خودش در زمان نوشتن نامه در نزدیکی اش قرار دارد. در آخر او گئورگ را با پرسشی  تنها می‌گذارد که خود را بابتش مسئول می‌داند.تصور کن در آستانۀ این قصۀ پریان بودی، بیلیون‌ها سال قبل که همه چیز آفریده شد. و می‌توانستی که انتخاب کنی که زمانی روی این سیاره به دنیا بیایی یا نه. نه می‌دانستی کِی قرار است به دنیا بیایی، و نه می‌دانستی چه مدت زندگی خواهی  کرد، البته به هر حال بیشتر از چند سال زندگی نمی‌کردی. تنها چیزی که می‌دانستی این بود که اگر انتخاب کنی زمانی به این جهان بیایی باید روزی هم دوباره آن را ترک کنی و از همه چیز دور شوی [...] آیا انتخاب می‌کردی زمانی در صد هزار سال یا صد میلیون سال بعد یک زندگی کوتاه یا طولانی را روی زمین بگذرانی؟رمان با پاسخ‌های گئورگ به این پرسش پایان می‌یابد.***فیلمی با همین نام در سال ۲۰۰۹ ساخته شده‌ است. شاید این روزها که جهان هم بیشتر زندگی و مرگ را به یادمان می‌آورد فرصت خوبی باشد تا دست‌کم چند ساعتی محکم بنشینیم  و بگذاریم یان اولاو و گئورگ برایمان از زندگی، عشق و مرگ بگویند. سونات ۱۴ بتهوون را هم بشنوید اگر قبل‌تر نشنیده‌اید، هر سه موومانش را.‌ گئورگ برایتان از آن خواهد گفت.AN ORANGE GIRL, signed and dated 1885, by Edward Patry RBA Inscribed &quot;Only an orange girl&quot;</description>
                <category>مسعود عادلی</category>
                <author>مسعود عادلی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 00:02:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمله وحشت - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Mesod/%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-auvkndmcixpq</link>
                <description>نوشتۀ زیر تجربۀ من دربارۀ حملات پنیک یا وحشت‌زدگی (panic attack) است. این حملات قابل درمان‌اند، ولی حتماً نیاز به کمک حرفه‌ای متخصصین دارند. در این نوشته‌ها من قرار نیست راه‌حلی برای این حملات بدم، چون دانش این کار رو ندارم؛ هدفِ این نوشته‌ها آگاهی‌دادن دربارۀ این حملاته و اشتراک‌گذاری تجربه‌ای که من داشتم تا شاید کمکی برای بقیه باشه.«جیغ» اثر نقاش نروژی، ادوارد مونک (۱۸۹۳). وی دچار بیماری وحشت‌زدگی بود.[یک]حوالی ۱۲ شب جمعه بود. خوابم می‌اومد ولی چند ساعت قبلش قهوۀ سنگینی نوشیده بودم و خوابم نمی‌برد. می‌دونستم کلی کار عقب‌افتاده دارم که باید فردا به‌شون رسیدگی کنم و ناراحت بودم که چرا آخرهفته رو از دست دادم. رو واتس‌اپ با دوستم دربارۀ تمام مسئولیت‌هایی که سنگینی‌شون رو روی دوشم حس می‌کردم و تمام کارهایی که به‌خاطر بیماری بابام عقب افتاده بود صحبت می‌کردم. یهو حس کردم دست چپم سِر شده. گوشی رو گذاشتم کنار. رفتم دست‌شویی. برگشتم. نمی‌دونستم باید چی کار کنم. سخت نفس می‌کشیدم، قلبم درد می‌کرد. پنجرۀ اتاق رو باز کردم،‌ خیلی زود سردم شد. پاهام یخ زده بود. تو گوگل سرچ کردم: علائم سکتۀ قلبی. دیدم دقیقاً همون علائم رو دارم. ترسیدم. می‌ترسیدم بمیرم. نمی‌خواستم بمیرم، می‌خواستم زندگی کنم. فکر می‌کردم باید برم بیرون از خونه و بدووم. می‌ترسیدم که از خونه برم بیرون، حس می‌کردم ممکنه برم و گم بشم و دیگه پیدا نشم. می‌ترسیدم دیوونه بشم. مامانم خواب بود، رفتم رو تختش و بغلش کردم. گفتم «مامان حالم خوب نیست. خوابم میاد ولی خوابم نمی‌بره. کارام مونده، استرس دارم.» مامانم بغلم کرد، گفت «آروم باش، به‌شون فکر نکن، دست و پاتم یخ کرده. برو سعی کن بخوابی فردا کاراتو بکنی.» دوباره برگشتم روی تختم ولی هر لحظه که می‌گذشت بدتر می‌شدم. می‌خواستم گریه کنم ولی گریه‌م نمی‌اومد. دوباره رفتم پیش مامانم، گفتم: «مامان می‌شه من رو ببری دکتر؟»از مامانم خجالت می‌کشیدم که نیمه‌شبی ازش می‌خوام منو ببره دکتر. تو راه مامان باهام حرف می‌زد. سعی می‌کرد آرومم کنه. ازم می‌پرسید «اتفاق ناراحت‌کننده‌ای تو زندگیت نیفتاده؟» تو صف دکتر حتی نمی‌تونستم رو صندلی بشینم. همه‌ش راه می‌رفتم. نوبتم شد. دکتر یه نگاهی به‌م انداخت. فشارم رو چک کرد و گفت «چیزی نیست، پنیک‌اتک زدی.» دو تا قرص نوشت و گفت برو.همون‌جا از داروخونه قرص‌ها رو گرفتیم و خوردم. تقریباً آروم شده بودم ولی بدنم درد می‌کرد. خسته بودم و از مامانم خجالت می‌کشیدم. از آینده می‌ترسیدم و می‌گفتم «نکنه باز تکرار بشه؟» رسیدیم خونه و بالاخره خوابم برد.صبحش که پا شدم حالم بد نبود ولی خیلی ناراحت بودم. فشار زیادی رو تجربه کرده بودم و هنوز حالم عادی نشده بود. باید می‌رفتم سرِ کار. یه بخشی از راه رو با مامانم رفتم، بعد که از ماشین پیاده شدم، به‌جای تاکسی سوارشدن، هدفون گذاشتم و پنج کیلومتر تا شرکت پیاده رفتم. ان‌قدر ناراحتی و شرمندگی و ناامیدی حس می‌کردم که کل مسیر اشک ریختم.چند روز از این قضیه گذشت ولی هر روز ترس برگشت این حالت باهام بود. روزهای پراسترسی هم بود. بابام هر روز بدحال‌تر می‌شد و بخش زیادی از زندگی از کنترلم خارج شده بود. خیلی موقع‌ها به کارای شرکت یا دانشگاه نمی‌رسیدم چون، برای بیماری بابام، باید می‌رفتم بیمارستان.Photo by Pim Chu on Unsplash[دو]دوستم برام بلیت اجرای پالت گرفته بود. شبش رو بیمارستان پیش بابا مونده بودم و خیلی کم خوابیده بودم. رفتم خونه، دوش گرفتم و رفتم به‌سمت برج میلاد. نورها، صداها، ضرب‌آهنگ‌ها هی آزارم می‌داد. رفتم دست‌شویی. قرص آرام‌بخش خوردم و برگشتم. ولی دیدم نمی‌تونم بشینم. می‌دونستم چیزی نیست و باز پنیک‌اتک زدم ولی نمی‌تونستم تو سالن اجرا بمونم. برای دوستم تعریف کرده بودم که چند وقت پیش‌ها پنیک‌اتک زده بودم. اجرا رو ترک کردیم. از دوستم خجالت می‌کشیدم. ایران زندگی نمی‌کنه و می‌دونستم باز به این زودی فرصت رفتن به اجرای پالت رو نداره. ازش خواستم برگرده تو سالن. «من می‌تونم حالم رو کنترل کنم، زود خوب می‌شم» ولی قبول نکرد. چند کیلومتر پیاده‌روی کردیم و دیگه آروم شده بودم. اومدم خونه. حسابی بدن‌درد داشتم و از دوستم خجالت می‌کشیدم.Photo by Jerome on Unsplash[سه]این حمله‌ها چند بار باز تکرار شد. هر دفعه راحت‌تر از قبل می‌تونستم کنترلش کنم، ولی دیگه حسابی من رو از توان من انداخته بود. همیشه ترس پنیک‌اتک‌زدن همراهم بود. یه بار هم وسط جلسۀ کاری دچار این حمله شدم که البته دیگه اون موقع تونستم خودم رو کنترل کنم و بشینم اونجا. ولی فشار زیادی رو تحمل کردم. هر لحظه فکر می‌کردم ممکنه پا شم در برم از ترس و فشاری که همراهم بود. قرص‌هایی که دکتر بهم داده بود صرفاً خاصیت آرام‌بخشی داشتن و هیچ بهبودی پایداری به همراه نداشتند. طبق چیزهایی که خونده بودم، لازم بود که پیش یک متخصص برم و از کمکش استفاده کنم.[ادامه دارد ...]</description>
                <category>مسعود عادلی</category>
                <author>مسعود عادلی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2019 17:09:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Get Unplugged!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mesod/get-unplugged-qk9lsqptkefz</link>
                <description>کمتر از یک ماه قبل، یک هفته سفر بودم.این عکس که در ابتدای سفر گرفتم خیلی حس رهایی رو بهم منتقل می‌کنه.در نوع خودش برام تجربه متفاوتی بود، تنها رفته بودم و یک هفته تمام از مسئولیت‌های مربوط به کار، خانواده، دانشگاه، روابطم با دوستام، رانندگی کردن، ترافیک تهران و خیلی چیزای دیگه رها بودم.البته کماکان با دوستان و خانواده به صورت محدود در ارتباط بودم. ولی یکی از تصمیم‌هایی که اول سفر هم گرفتم این بود که چیز چندانی از سفرم رو توی شبکه‌های اجتماعی به اشتراک نذارم. اینکه هر لحظه دنبال چیزی برای اشتراک‌گذاری باشم و بعد منتظر تایید و نظرات دیگران باشم، تمرکز و آرامشم رو ازم می‌گرفت و لذتم رو کمتر می‌کرد. به واسطه اعتیادی که به توییتر دارم توییت زدن روزانه‌م رو تقریبا ادامه دادم ولی سعی کرد توییت‌هام چندان رنگ و بوی سفر نگیره، چون باز هم نمی‌خواستم دنبال کشف ایده برای توییت جدید باشم. در کل سعی کردم از هر چیزی که باعث بشه زمانم رو در یه چهارچوب خاص یا با هدفی جز تجربه کردن بگذرونم دوری کنم.۲-۳ روزی از سفرم از قبل یه برنامه مشخص داشت ولی بقیه روزهاش رو هم هیچ برنامه‌ریزی خاصی براش نکردم. در این حد که به جز اون ۲-۳ روز، برای روزهای دیگه جایی هم از قبل رزرو نکردم چون واقعا نمی‌خواستم سفرم محدود به مکان خاصی بشه.آموخته‌ی مهمی که این سفر برام داشت این بود که دیدم سبک زندگی‌ای که تو خونه پی گرفتم چقدر از آرامش شخصیم رو گرفته. دانشگاه رفتن و کار کردن با هم یه طرف، بقیه مسئولیت‌های دیگه‌ای هم که بر عهده گرفتم و زندگی اجتماعی شلوغی که دارم، همه و همه باعث شده کمترین زمانی که دارم تو زندگی، زمانی باشه که بدون استرس و نگرانی از تسک باقی مانده و درس نخوانده و ناراحتی بقیه، به چیزهایی برسم که ازشون رضایت و معنای زیادی می‌گیرم، چیزهایی مثل تنها وقت گذروندن، سفر رفتن، قدم زدن تو شهر و ...از طرفی حس می‌کنم استفاده زیادم از شبکه‌های اجتماعی (مخصوصا توییتر) باعث شده یه دل‌نگرانی به خودم اضافه کرده باشم و آرامش و تمرکزم رو هم بر هم زده. از طرفی، من وقت تلف کردن رو بخشی از پروسه رشد می‌دونم، ولی نه وقت تلف کردنی که صرفا به توییتر گردی بگذره. قدیم‌تر‌ها یادم می‌آد خیلی از وقت تلف کردن‌هام به وبلاگ‌خونی می‌گذشت که بنظرم خروجی به مراتب بهتری داشت.بر خلاف چیزی که بعضی وقت‌ها سعی می‌کنم نشون بدم، حضور در بعضی جمع‌ها منو آزار می‌ده. این سفر کوتاه بود و باید سفرهای طولانی‌تری برم تا از این نتیجه مطمئن بشم، ولی حس می‌کنم نرفتن به جمع‌هایی که دوست ندارم، حتی اگر به قیمت طرد شدن باشه، ارزش و معنای بیشتری در دراز مدت برام ایجاد می‌کنه. و حتی احترام بیشتری نسبت به دوستانم هست. چون اینطوری زمانی که لذت نمی‌برم و خودم نیستم رو باهاشون وقت نمی‌گذرونم و در عوض، زمان‌هایی که کاملا خود هستم باهاشون وقت می‌گذرونم. (حتی اگر این زمان‌ها کم باشه)از طرفی به نظرم برای داشتن زندگی پرلذت‌تری، باید بهره‌وری‌م رو افزایش بدم و کارها رو در زمان معقولی پایان بدم. عدم تمرکز و نارضایتی کلی‌ای که نسبت به زندگی دارم، باعث کاهش بهره‌وریم شده. این باعث شده مجبور بشم زمان بیشتری وقت بذارم تا کارهایی که نسبت بهشون مسئولیت دارم رو انجام بدم و در نهایت این کاهش زمان باعث می‌شه عدم تمرکز و نارضایتیم بیشتر بشه و این چرخه خودش خودش رو تقویت کنه.شاید باید بیشتر سفر هم برم تا بیشتر کشف کنم که چجوری می‌تونم راضی‌تر زندگی کنم.</description>
                <category>مسعود عادلی</category>
                <author>مسعود عادلی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Nov 2018 16:59:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه با پیش فرض‌های جنسیت‌زده، جهان رو جنسیت‌زده‌تر کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mesod/genderism-yzjlar051cec</link>
                <description>دیروز به توییتی برخوردم که یه نظرسنجی بود با این مضمون &quot;تجربه شخصی کار کردنتون با مدیر زن چطور بوده؟&quot;. آدم‌هایی در این نظرسنجی شرکت کرده بودن و بهش ریپلای داده بودند.این توییت چیز منفی یا مثبتی نیست، صرفا چیزی که توش قابل تامله اینه که جنسیت توش خیلی مهم شده. اینکه مدیری چگونه یک تیم/پروسه‌ای رو مدیریت کند/پیش ببرد، وابسته به عوامل زیادی است از جمله دانش، تجربه، شخصیت، سخت‌کوشی و چندین عامل دیگر است که قاعدتا در یک فضای سالم هیچ کدام از اینها به ماهیت زن/مرد بودن وابسته نیستند یا حتی اگر باشند، درصد این وابستگی خیلی کم است. ولی در جهانی که ما زندگی می‌کنیم جنسیت تاثیر خیلی مهمی دارد!اینکه حکومت‌ها باید فرصت‌های برابر برای انسان‌ها، فارغ از جنسیت و نژاد و رنگ پوست و ... ایجاد کنند و انسان‌ها باید از حقوق یکسان برخوردار باشند، چندان چیز قابل بحثی نیست. ظاهرا هم یک واقعیتی است که حتی جنسیت‌زده‌ترین سیستم‌ها هم قبول کرده‌اند چون از لحاظ تئوری مشکلی بهش وارد نیست ولی خب متاسفانه جوری تفسیر/اجراش می‌کنن که در نهایت چیزی اتفاق می‌افتد که این روزها در ایران و کشورهای دیگه می‌بینیم.ولی چیزی که من می‌خواهم درباره‌ش بنویسم در سطح پایین‌تر هست. جنسیت‌زده‌گی در نهان‌ترین شکل خود. همان چیزی که به حدی در ذهن‌ها رسوخ کرده که توییت‌هایی از قبیل توییت بالا اصلا برایمان عجیب نیست. و مهم‌تر از آن، تاثیر خود تثبیتی‌ای که افکار جنسیت‌زده دارن.بذارید یه خورده درباره خود تثبیتی صحبت کنم. البته این اصطلاحی است که من خودم حس کردم به این مفهومی که قصد بیان‌ش رو دارم بیشتر می‌خوره. چند وقت پیش کتاب &quot;چرا کار می‌کنیم؟&quot; رو خوندم. یه جایی از کتاب، نویسنده یه نکته‌ای رو بیان کرده بود که من به مضمون آن را بازگو می‌کنم.اینکه ما درباره قوانین فیزیک چه فکری کنیم، اینکه فکر کنیم زمین گرده یا صاف، در آخر هیچ تاثیری روی جهان ندارند. اینکه ما چه فکر کنیم، باعث تغییر رفتار جهان نمی‌شود. اما اینکه درباره انسان‌ها چه فکر کنیم، روی اونها تاثیر می‌گذارد. مثالی هم که زده بود این بود که اگر دید مدیری نسبت به اعضای تیم‌ش این باشه که اونها انگیزه کافی برای کار با کیفیت رو ندارند، در نهایت با تصمیم‌هایی که می‌گیره و طوری که تیم رو مدیریت می‌کنه، اعضا رو تبدیل به آدم‌های بی‌انگیزه‌ای می‌کنه و در آخر پیش فرض ذهنی‌ش، برای خودش ثابت می‌شه در حالی‌که شاید اگر پیش فرض دیگری داشت، خروجی چیز متفاوتی بود. من اسم این پروسه رو، پروسه خود تثبیتی می‌گذارم.حالا بیاید این رو در مسائل جنسیتی ببینیم. یک فکری در پس ذهن بعضی‌ها، چه مرد چه زن، وجود داره که خانم‌ها راننده‌های خوبی نیستن. حالا فرض کنید در خانواده‌ای که دو فرزند دارند که یکی پسره و یکی دختر این پیش فرض وجود دارد. فارغ از محدودیت‌های ذهنی‌ای که در خلال مکالمه‌ها و رفتارهای پدر مادر در ذهن دختر خانواده برای رانندگی ایجاد می‌شود، تاثیرات واضح‌تری هم مشاهده می‌شه. برای پسر از بچه‌گی ماشین‌های کوچولو می‌خرند. از سنین نوجوانی سعی می‌کنند به پسر رانندگی یاد بدهند و در نهایت وقتی به سن قانونی رسید، به سرعت به گرفتن گواهینامه تشویق می‌شود و ماشین خانواده در اختیارش قرار می‌گیرد. حالا دختر چطور؟ از بچه‌گی از ماشین دور نگهداشته می‌شه، خانواده سعی‌ای بر آموزش‌ش نمی‌کنند و حتی زمانی که دختر علاقه نشون می‌ده، با مخالفت آن‌را سرکوب می‌کنند و وقتی هم که به سن قانونی رسید از طرف خانواده برای گواهینامه گرفتن تشویق نمی‌شود و حتی اگر با تصمیم خودش اقدام به گرفتن گواهینامه کند، ماشین خانواده چندان در اختیارش قرار داده نمی‌شود.حالا فرض کنیم همین خواهر و برادر به سن ۲۵ سالگی رسیده‌اند و هر دو خودروی شخصی دارند. پسر خانواده نه تنها چند سال تجربه رانندگی با ماشین خانواده را دارد، به خاطر اینکه در سن پایین‌تری (که ریسک پذیری بیشتر هم هست) رانندگی رو به خوبی فراگرفته است. اما دختر چطور؟ علاوه بر تجربه خیلی کم‌تر، رانندگی را در سن بالاتری (که انسان محتاط‌تر می‌شود) فرا گرفته و خب خیلی طبیعی است که وقتی انقدر تفاوت بوده، رانندگی دختر این خانواده از رانندگی پسر این خانواده ضعیف‌تر است. در نهایت، این پیش فرض ذهنی که رانندگی دختر‌ها از پسرها ضعیف‌تر است در این خانواده تثبت می‌شود، چون پروسه‌ای که در خانواده پیش رفته، دقیقا طوری بوده که خروجی‌ش همین می‌شده.این مثال رانندگی شاید واضح‌ترین مثال بود ولی مثال‌ها خیلی فراتر از این‌اند.اگر فکر کنیم مدیر خانم، نمی‌تواند، انقدر تعامل تخریبگری باهاش خواهیم داشت که در نهایت خروجی‌ش آن می‌شود که این پیش فرض ذهنی ما رو تثبیت می‌کند.اگر فکر کنیم برنامه‌نویس خانم، نمی‌تواند برنامه‌نویس خوبی باشد، در نهایت طوری باهاش همکاری می‌کنیم که خروجی‌ش پیش فرض ذهنی ما رو تثبت می‌کند.و البته این مسئله پیش فرض‌های ذهنی خیلی فراتر از صرفا بحث جنسیت است. هر پیش فرضی که روی اشخاص دیگر، بدون اینکه آن پیش فرضی چیزی باشد که آن شخص قبلا خود ثابت کرده است، داشته باشیم و با توجه به آن تعامل‌مان را با آن شخص زاویه دار کنیم، در نهایت به احتمال زیاد آن پیش فرض برایمان تثبیت خواهد شد.</description>
                <category>مسعود عادلی</category>
                <author>مسعود عادلی</author>
                <pubDate>Tue, 29 May 2018 13:09:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دانشگاه رو دوست دارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mesod/i-love-college-ordefanc5g3a</link>
                <description>نمی‌تونم به صورت آماری بگم چند درصد، ولی حداقل تعداد زیادی از اشخاص دور و اطرافم کاملا از دانشگاه ناراضی‌اند و به دانشگاه صرفا به منزله وقت تلف کردن و استرس امتحان داشتن و ... نگاه می‌کنند. مخصوصا وقتی تو ویرگول نوشته‌هایی رو خوندم که درباره نارضایتی/تمایل به انصراف بود، به این فکر افتادم که منم یه نوشته‌ای در این‌باره بنویسم. البته نوشته من به منزله جوابیه/مخالفت کردن و یا هیچ چیز دیگه‌ی این شکلی نیست. نوشته من صرفا بخشی از تجربه و دیدی که من نسبت به این قضیه دارم هست و اتفاقا از هر نوع تغییر رشته، انصراف دادن و ... ای حمایت می‌کنم :)حقیقت که پنهان نمی‌مونه، منم خیلی موقع‌ها از این فکرها داشتم. سالی که برای بار دوم کنکور می‌دادم چند باری این کتاب رو خوندم و خیلی به این فکر کردم که کاش جرئت دانشگاه نرفتن رو داشته باشم، که البته صرفا جرئت هم کافی نبود، بحث‌هایی مثل سربازی و اینا هم برام مطرح بود. http://alisekhavati.com/2012/05/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4/ به هرحال، من به دانشگاه رفتم، یه ترم که از دانشگاه گذشت، مثل روز برام روشن شد که رشته ای که می‌خوندم برام اصلا جالب نیست و بعد از تموم شدن ترم دو، درخواست تغییر رشته دادم. خوش شانس بودم که دانشگاه رشته مورد علاقه‌م رو داشت و با تغییر رشته‌م هم موافقت شد.مهمترین خوبی‌ای هم که تغییر رشته‌م برام داشت این بود که حداقل یه بخشی از درس‌های عملی رو راحت‌تر می‌تونم پاس کنم و در کل رشته‌م به چیزهایی که دوست دارم نزدیکتره. ولی خب از اینا که بگذریم، من جدیدا خیلی به دانشگاه علاقه پیدا کرده‌م. نه اینکه معدل‌م خوب باشه یا اینکه هر واحد به صورت معقول واحد پاس کنم (ترمی بوده که فقط ۹ واحد پاس کردم :) ) دلایل دیگه‌ای برای این علاقه‌م هست.۱- دانشگاه فرصت جالبی برای مستقل بودنه. من تقریبا از وقتی رفتم دانشگاه آزادی بیشتری داشتم. مدرسه که می‌رفتم، اینطوری بود که صبح‌ها ۷-۸ می‌رفتم مدرسه و ۳-۴ عصر بر می‌گشتم خونه. برای بیرون بودن باید اجازه می‌گرفتم و ... . اما خب دانشگاه تقریبا تجربه خوبی از مستقل بودن رو به من داده. البته این ربطی به خود دانشگاه نداره، بیشتر به این مربوطه که خانواده‌م انگار بیشتر بزرگ‌شدن و استقلال عمل من رو پذیرفتن. ولی خب چیزی که هست اینه که دانشگاه اولین جاییه که خودت براش برنامه می‌ریزی. کدوم کلاس رو برداری، چه ساعتی برداری، کدوم کلاس رو غیبت کنی نری، کدوم کلاس رو بری. یعنی صرفا این آزادی از طرف خانواده نیست، یه جورایی فضای دانشگاه هم آزاده و تصمیم تو هست که مهمه. یعنی شاید ما آزادی از طرف خانواده رو، از یه جایی به بعد کلا داشته باشیم، ولی مثلا وقتی که جایی تعهد کاری داشته باشیم، دیگه اینطوری نیست که خودمون برای زمان‌هامون تصمیم بگیریم. مجبوریم یه ساعتی بریم، یه ساعتی بیایم، یه سری کارها رو انجام بدیم و در کل از استقلال عمل‌مون کاسته می‌شه.۲- دانشگاه فرصت جالبی برای تجربه‌های جالب تو رشتمون هست‌ش، کارهایی که بعدش شاید هیچ موقع نریم سمتشون.آره ما همیشه می‌تونیم کارهای جالب انجام بدیم. یعنی اصلا این نباید ربطی به دانشگاه رفتن/نرفتن یا سن و اینا داشته باشیم ولی خب عمده مردم دیگه از وقتی شروع می‌کنن به زندگی بزرگسالی، کارهای جالب کردن رو فراموش می‌کنن و بعید هم نیست که ما هم از اون دسته بشیم. ولی خب دانشگاه جایی‌که تو می‌تونی کارهای جالب انجام بدی و در ازاش هم استادهایی داری که می‌تونه بابت اون کارهای جالب ازشون نمره بگیری، هم دوستانی داری که شاید تمایل داشته باشن باهات روی کارهای جالب وقت بذارن و حتی اینکه فضایی هست که با کارهای جالب کردن تشویق می‌شی. مثلا این ترم من یه کلاس گرافیک رایانه‌ای داشتم، مرسوم‌ش اینه که با چیزایی که یاد می‌گیری بازی بسازی، ولی من هر کاری کردم غیر از بازی ساختن. روی آهنگ، تصاویر موهومی ساختم. یه بار با یکی از دوستام، یه خروجی‌ای از این فضای گرافیکی می‌گرفتیم و وصل‌ش می‌کردیم به یه برد که یه سری LED روش بودن و با توجه به فضای اجسام LED ها رو خاموش روشن می‌کردیم و ... همه کارهایی بود که برام خیلی جالب بودن، ولی شاید اگه این کلاس رو نداشتم هیچ موقع همچین تجربه‌هایی رو کسب نمی‌کردم. و کلا تو دانشگاه، هر رشته‌ای که بخونید، فضا هست برای کارهای جالب انجام دادن. مثلا یادم میاد بچه‌های حقوق دانشگاه، یه سری جلسه فیلم برگزار می‌کردن و بعد فیلم رو از نظر حقوقی بررسی می‌کردن. یا مثلا بچه‌های دانشکده هنر کلی نمایشگاه جالب تو دانشگاه برگزار می‌کنن یا مثلا تو حیاط دانشگاه تئاتر اجرا می‌کنن. یا مثلا بچه‌های برق/مکانیک/کامپیوتر، ربات‌های پرنده درست می‌کردن که کلی جالب بود.۳- دانشگاه فرصت جالب برای کارهایی داره که به رشته‌مون ربطی نداره.گروه کوه، حلقه‌های مطالعاتی، کانون‌های ادبی، گروه تئاتر، مسابقات ورزشی و هزار تا چیز دیگه که انقد کامل کنار هم، فقط تو دانشگاه یافت می‌شه. از طرفی عمده‌شون تو دانشگاه رایگان/خیلی ارزون هستند و اینکه همه اینا کنار هم تو یه جا جمع شده باشند و چیزیه که در خارج دانشگاه به این راحتی یافت نمی‌شه.۴- دوران دانشجویی، می‌تونه فرصت جالبی برای کشف خود باشه.با تمام چیزهایی که قبل‌تر گفتم (از جمله فرصت‌هایی که دانشگاه برامون داره)َ، و از طرفی زمان‌های خالی‌ای دانشجویی برامون می‌ذاره و معافیت تحصیلی (برای پسر‌ها) و انتظارات کمی که بقیه ازمون دارند در دانشجویی، می‌تونیم خیلی بیشتر خودمون رو بشناسیم. کارهای جالب تو دانشگاه و خارج دانشگاه انجام بدیم، چه تو رشته‌ای که می‌خونیم چه چیزهایی خارج از رشته‌ای که می‌خونیم، تجربه کارهای پاره وقت در حوزه‌های مختلف داشته باشیم. بیشتر کشف کنیم که کی هستیم، چی می‌خواهیم. چیزهایی که اگه خارج دانشگاه باشیم به احتمال زیاد دیگه فرصت‌ش پیش نمیاد. چون وقتی خارج دانشگاه باشی، عمدتا وقتت می‌ره برای انجام دادن فقط و فقط یک کار.۵- دوست‌ها و آدم‌های باحالی که هر روز می‌بینمشون.دانشگاه، پر از آدم‌های متفاوته. کسایی که عمدتا هم‌سن ما هستند، دغدغه‌های نسبتا مشترک ولی دید‌های خیلی متفاوتی دارند. تک تک این آدم‌ها که کنار هم جمع شدند، می‌تونه فرصت خوبی باشه برای آشنا شدن با آدم‌های متفاوت، با پیشینه‌های متفاوت، با اخلاق و نحوه تفکر متفاوت. علاوه بر اینکه این دوستی‌ها و آشنایی‌ها می‌تونه خیلی بهمون لذت بده، می‌تونه خیلی هم دیدمون رو نسبت به زندگی متفاوت کنه. من کلی دوست‌های کاملا متضاد با هم تو دانشگاه دارم.۶- چیزهای متفاوت و جالبی که تو رشته خودمون یاد می‌گیریم.تو هر رشته‌ای که می‌خونیم، دروس زیادی هستند که عمدتا قدیمی‌اند یا خیلی پایه‌ای اند و ظاهرا هیچ جایی به کارمون نمیان. ولی بنظر من واقعیت اینه که هر رشته‌ای یه دنیای بزرگه و اگه من بخام سال‌های زیادی تو این حوزه فعال باشم، این فقط یک مهارت خاص نیست که می‌تونه به من کمک کنه، درک درست‌ و بهتر رشته‌مون و دید گسترده‌ای که دانشگاه نسبت به رشته‌مون می‌ده خیلی می‌تونه در دراز مدت کمک‌مون کنه بنظرم.در کل دلیل‌های بالا، بخشی از دلایلی بود که الآن به ذهنم رسید. چیزهایی که من رو به دانشگاه علاقمند کرده. در کل من دانشگاه رفتن/نرفتن رو ارزش خاصی نمی‌بینم، ولی برای خودم فرصت جالبی می‌بینم، فرصتی که می‌تونه هم بهم لذت بده، هم اینکه تجربه‌های باحال و خوبی بهم بده. چند سالی هم منو از سربازی رفتن نجات می‌ده :) اگه حوصله کردید این مقاله از جادی رو هم بخونید http://www.mozooazad.com/ShowFullArticle/458844015/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85 </description>
                <category>مسعود عادلی</category>
                <author>مسعود عادلی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2018 13:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام تازه کار</title>
                <link>https://virgool.io/@Mesod/hi-junior-p4u8ptek2ohq</link>
                <description>دو سال و نیم پیش تازه با برنامه نویسی آشنا شدم، اون موقع‌ها تازه ۱۹ سالم شده بود.۱۹ سالگی سن عجیبیه، عمدتا اطرافیان همسن‌ت در دو حالت هستند، یا آدم‌هایی هستند که چند سالی هست پیگیر یک چیزی هستند و به نتایجی رسیده‌اند یا آدم‌هایی هستند که در حال خوش‌گذرانی‌اند و اصلا هیچ چیزی برایشان مهم نیست.از طرفی القای رسانه و داستان‌هایی که شنیده بودم همه منو به این فکر انداخته بود که ۱۹ سالگی برای آغاز برنامه‌نویسی دیر هستش. همه برنامه‌نویس‌های حرفه‌ای انگار از آغاز کودکی برنامه‌نویسی رو شروع کرده بودن.تصور من از دوران کودکی برنامه‌نویس‌های حرفه‌ایچند ماه بعد از آغاز برنامه‌نویسی بود که تو دانشگاه یک کلاس اندروید ثبت نام کردم. مربی کلاس یک پسری بود که از من ۱۰ روز کوچکتر بود ولی یک برنامه‌نویس حرفه‌ای بود و هم بنیانگذار فنی استارتاپ بقچه.تعداد دیگری از بچه‌های دانشگاه که اون موقع باهاشون آشنا شدم هم باز تقریبا حرفه‌ای بودند. مهدی، معین و …و اما من؟ من یک تازه کار بودم که حتی الفبای برنامه‌نویسی رو هم هنوز به درستی یاد نگرفته بودم. اما نمی‌تونستم اینو بگم. نمی‌تونستم بگم من تازه کارم، چون انگار وارد یه جمعی شده بودم که اگه می‌گفتم تازه کارم می‌انداختنم بیرون. از بقیه و خودم خجالت می‌کشیدم که بگم تازه کارم، که بگم هنوز اول راهم و حتی هیچ ایده‌ای ندارم از اینکه مثلا شی گرایی یعنی چی!این روزها بعد از گذشت دو سال از اون روزها، این تازه کار بودن و Junior بودن رو به راحتی پذیرفته‌م. هیچ مشکلی باهاش ندارم. به راحتی به دوستام می‌گم که من تازه کارم و اتفاقا حس می‌کنم پیشرفتی که این روزها دارم می‌کنم به مراتب خیلی بیشتر از اون روزهای اول هستش.اما چرا؟ یعنی چرا اون روزها نهایت سعیمو می‌کردم خودم رو حرفه‌ای نشون بدم؟ بنظرم ضربه‌ای که ادای حرفه‌ای‌ها رو در آوردن به آدم می‌زنه، از ضربه تلاش نکردن خیلی بیشتره، چون که به هر حال وقتی تلاش نمی‌کنی در یک نقطه ثابت هستی و انتظار‌ها ازت هم به اندازه خودت هست، اما وقتی خودت رو حرفه‌ای نشون می‌دی، انتظارها رو از خودت بیشتر می‌کنی در حالیکه در واقعیت خیلی از اون انتظارها عقب‌تر هستی!دلایلی که فکر می‌کنم باعث شده بود تا من نتونم واقعی باشم و خودم رو پشت دروغ‌ها و ادا‌ها قایم کنم دلایل زیر بود:۱- اعتماد به نفس پایینمن اون روزها در پایین‌ترین سطح از اعتماد به نفس بودم. دو بار کنکور ناموفق داده بودم و در یک جنگ با خود بودم. فکر می‌کردم یک بازنده تمام عیارم و به دنبال هر راهی بودم تا خودم رو موفق نشون بدم.۲- توجه زیاد به فکر و نظر بقیهاون روزها من تازه وارد دانشگاه شده بودم و دوست‌های جدیدی یافته بودم که برنامه‌نویس بودند. همش فکر می‌کردم وای چی می‌شه اگه به این‌ها بگم من تازه کارم؟ نکنه ارتباطشون رو با من قطع کنن؟ نکنه دیگه من رو به حساب نیارن؟ ۳- باورهای غلطمن اون روزها باورهای غلط زیادی داشتم. یکیش اینکه تازه کار بودن در ۱۹ سالگی بده، در حالیکه در یک دید کلی، تازه کار بودن در ۱۹ سالگی از عادی‌ترین چیزهای جهان هست، چون عمده آدم‌های جهان حرفه‌شون رو از همین سن‌ها و با آغاز دوران دانشگاه شروع می‌کنن. یا اینکه برنامه‌نویس‌ها همه از بچگی خوره کامپیوتر بودن و شبانه روز پشت کامپیوتر بودن و کد زدن رو از دوران دبیرستان و … شروع کردن. ۴- هزارتا دلیل دیگه که من نمی‌دونم ولی شاید شما بدونید (که کامنت بذارید اگه می‌شه)و اما چرا جدیدا تازه کاری رو دوست دارم؟ یا بهتر بگم، چرا دیگه باهاش مشکلی ندارم.۱- یک نوشته از جادی که اگه حتی حوصله ندارید زیاد بخونید، همینجا ادامه نوشته من رو بیخیال بشید و اون رو بخونید http://linuxbook.ir/chapters/concentrate.html ۲- زندگی به عقب بر نمی‌گرده.آره چقدر خوب می‌شد اگه مثلا من از ۱۵ سالگی برنامه‌نویسی رو شروع می‌کردم. ولی خب اون موقع هم کلی کار باحال دیگه کردم و لذت بردم و اصن برنامه نویسی حتی تو یک گوشه کوچک از ذهنم هم حضور نداشت. چرا باید افسوس بخورم و چرا باید لذت یاد گرفتن چیزهای جدید و کارهای جدید کردن رو از خودم بگیرم؟۳- فرصت ما محدوده و اینطوری خودمون عقب میفتیم.به احتمال زیاد، اگه به جای اینکه ادای حرفه‌ای ها رو در بیارم، واقعا وقت بذارم تا حرفه‌ای بشم خیلی زودتر حرفه‌ای می‌شم، ولی این دفعه یه حرفه‌ای اصیل.۴- استرس استرس استرسحرفه‌ای بودن صرفا به حرف و ادا که نیست، بالاخره یه روزی یه جایی مجبور می‌شی که ثابت کنی. مجبور می‌شی که جواب یک سوالی رو بدی یا یک پروژه‌ای رو انجام بدی و هر روز باید در عذاب و استرس باشی که نکنه امروز همون روزیه که مجبور می‌شم خودمو اثبات کنم و بقیه رو با واقعیت روبرو کنم.۵- حقی که از دیگران ضایع می‌شود.شاید این ادا‌ها و دروغ‌هامون رو بقیه باور کردن، بقیه‌ای که مثل ما تازه کار اند ولی ما با دروغ‌هامون باعث بشیم تا پر از احساس‌های منفی و لوزری بکنند.و در پایان، با یک جمله نوشته رو تموم کنم.زمان تو محدوده. با ادای یکی دیگه رو در آوردن، اونو هدرش نده.</description>
                <category>مسعود عادلی</category>
                <author>مسعود عادلی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2017 03:17:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>