<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Meteor95</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Meteor95</link>
        <description>برنامه‌نویس فسیل شده. دایناسور وبلاک‌نویسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 19:47:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/65370/avatar/ZNIfyx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Meteor95</title>
            <link>https://virgool.io/@Meteor95</link>
        </image>

                    <item>
                <title>-*( ترکیب تم دو سریال با لطیفه )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81%D9%87-d24okyojnjsu</link>
                <description> ترکیب فضای تاریک و زیرزمینی  و دنیای هوش مصنوعی و آپلود مغزِ ۲۰۲۲۱. تعمیرکارِ سیلو در فضای ابرییه مکانیک از طبقات پایین سیلو (Silo) رو آپلود می‌کنن توی سرورهای پانتئون (Pantheon). دو روز بعد، مدیرانِ سرور میان می‌بینن همه چی داره درست کار می‌کنه، ولی کلِ فضای مجازی بوی روغن موتور و دیزل می‌ده! مکانیکه می‌گه: «آقا، من یه سری به کدهای پس‌زمینه زدم، دیدم پکت‌های داده دارن کاتاف می‌کنن! یه کم بهشون روغن زدم، یه کم هم آچارکشی کردم، الان سرعتت لایتنینگه!»۲. سیمز و ادمین‌های سرورسیمز (Chief Judge در Silo) رو به عنوان یه $UI$ (هوش آپلود شده در Pantheon) آپلود می‌کنن. اولین کاری که می‌کنه اینه که یه قانون می‌ذاره: «هر مغزِ آپلود شده‌ای که بیشتر از ۱۰ تا پکت داده در ثانیه جابه‌جا کنه، یا بخواد به سرورهای دیگه وصل بشه، به جرم &quot;تلاش برای رفتن به بیرون&quot; (Cleaning) بلافاصله پاک (Delete) می‌شه!» ادمین‌های اصلی سرور میان می‌گن: «حاجی، اینجا فضای مجازیه، همه به هم وصلن!» سیمز: «همین که گفتم! پیاده‌رویِ دیجیتالی با دنده سنگین!»۳. مِدی و دوربین‌های سیلومِدی (Maddie در Pantheon) با گوشی‌ش ور می‌ره تا با باباش حرف بزنه، یهو به دوربین‌های مداربسته‌ی سیلو (Silo) وصل می‌شه. برنارد (رئیس IT در Silo) رو مانیتورش می‌بینه یه دختر داره از &quot;بیرون&quot; براش دست تکون می‌ده! برنارد سریع به سیمز زنگ می‌زنه: «سیمز، یه $UI$ از پانتئون پیدا شده، داره سیستمِ خفقان‌مون رو هک می‌کنه! می‌خواد بهمون یاد بده که چجوری از این خراب‌شده بریم بیرون!» سیمز: «سریعاً بهش بگو ما از تکنولوژی‌های نوستالژیک لذت می‌بریم، نیازی به آپلود نداریم!»۴. عاشقانه در اعماق و در فضایه $UI$ (در Pantheon) به یه مکانیک (در Silo) نامه می‌نویسه: «عزیزم، عشق تو مثل یه اتصالِ کوتاهِ برقِ ۲۲۰ ولت توی سرورِ اصلیه؛ هر بار که بهت فکر می‌کنم، کل سیستمم ریست می‌شه و ارورِ ۳۰۳ می‌دم!» مکانیکه جواب می‌ده: «عزیزم، عشق تو هم مثل اون روغن‌ِ هیدرولیکِ نایابی می‌مونه که دیگه تو سیلو پیدا نمی‌شه؛ اگه نباشی، کل زندگی من گریپاژ می‌کنه!»۵. عاقبت آپلود رایگان در سیلوتوی سیلو، اگه بخوای مغزت رو رایگان آپلود کنی (با کدهای کرک‌شده)، اینجوری می‌شه: وسط یه مکالمه‌ی جدی با کلانتر جولیت نیکولز (Juliette Nichols) درباره رازهای سیلو، یهو یه صدای بلند توی مغزت پخش می‌شه: «آیا از بوی روغن و دیزل خسته شده‌اید؟ همین حالا عدد ۱ را بفرستید تا یه بلیطِ تمیز کردنِ لنز دوربین بگیرید!»فصل سه در حال پخش۱. مکالمه پدر و دختری در فضای ابریمدی (Maddie) داره با باباش (دیوید) که آپلود شده چت می‌کنه. مدی: «بابا، دلت برای دنیای واقعی، غذا خوردن و راه رفتن تنگ نشده؟» دیوید: «نه بابا، اینجا خیلی هم خوبه؛ فقط دیشب مامانت داشت با یه هارد اکسترنال از بغل سرورم رد می‌شد، کل دیتام لرزید! فکر کردم اومده چک کنه ببینه تاریخچه مرورگرم رو پاک کردم یا نه!»۲. مصاحبه کاری در شرکت Logorhythmsمدیر شرکت از متقاضی می‌پرسه: «چرا می‌خوای توی بخش آپلود مغز ما کار کنی؟» کارجو می‌گه: «راستش خسته شدم از بس شست پام خورد به پایه مبل، دندونم درد گرفت، یا سرما خوردم. می‌خوام آپلود بشم که کل دردهای جسمیم تموم بشه.» مدیر یه نگاه عاقل‌اندرسفیه بهش می‌کنه و می‌گه: «داداش، اینجا فقط درد جسمیت تموم می‌شه، ولی جاش روزی ۸۰۰ بار ارورِ 404 Not Found و صفحه آبی مرگ می‌اد سراغت که آرزو می‌کنی کاش کل بدنت می‌رفت زیر تریلی!»۳. خیانتِ دیجیتالییه مغز آپلود شده (UI) به اون یکی می‌گه: «شنیدم با یکی دیگه تو سرورِ سنگاپور چت می‌کردی؟» اون یکی می‌گه: «به خدا سوءتفاهم شده! فقط چند تا پکتِ (Packet) مشترک رد و بدل کردیم، تازه اونم کدهای پس‌زمینه بود، اصلاً به مرحله‌ی پردازشِ هسته نرسید!»۴. هک شدن به سبک پانتئونیه بار یه هکر خلاق می‌زنه سرورِ یکی از خداهای آپلود شده رو هک می‌کنه. فکر می‌کنی دیتای محرمانه‌اش رو دزدید؟ نه! تنها کاری که کرد این بود که سرعت پردازش مغز طرف رو آورد روی ۲ فریم در ثانیه؛ طرف سه ساعت طول کشید تا بفهمه چرا دستش که دیجیتالی بود، پنج دقیقه بعد از اینکه اراده کرد، تکون خورد!۵. عاقبتِ آپلودِ رایگانتو دنیای پانتئون اگه پول نداشته باشی و بخوای با نسخه‌های کرک‌شده و رایگان مغزت رو آپلود کنی، اینجوری می‌شه: وسط یه مکالمه عمیقِ فلسفی درباره آینده بشریت با دخترت، یهو یه صدای بلند توی مغزت پخش می‌شه: «آیا از ریزش موهای دیجیتال خود رنج می‌برید؟ همین حالا عدد ۱ را بفرستید!» (امان از تبلیغات بین ویدیوها!)۱. خواستگاری در ژنراتوریه روز یه پسره از طبقه ۱۴۰ می‌ره خواستگاری دختری در طبقات بالا. پدر دختره چپ‌چپ نگاهش می‌کنه و می‌گه: «پسر جون، تو اصلاً پشتوانه داری؟ کارِت چیه؟» پسره سینه‌اش رو سپر می‌کنه و می‌گه: «حاج آقا، من توی بخش مکانیک، مسئول آچار دادن به برنارد ام!» پدره دختر رو صدا می‌کنه می‌گه: «مبارکه بابا، این خودش فردا روز، کلیدِ خروج از سیلو رو برات می‌گیره!»۲. دردسر کلانتر جدیدبه کلانتر جدید سیلو می‌گن: «چرا انقدر دستات می‌لرزه وقتی اسلحه رو می‌گیری؟» می‌گه: «دست خودم نیست، از وقتی سیمز (Chief Judge) شده همه‌کاره‌ی پایتخت، هر وقت امضا می‌خواد بزنه، من فکر می‌کنم حکم اعدام خودمه که داره لرزون لرزون تأیید می‌شه!»۳. رژیم غذایی به سبک ITیه روز یه نفر می‌ره دپارتمان IT پیش برنارد، می‌گه: «آقای شهردار/رئیس، من می‌خوام لاغر بشم، چه رژیمی رو پیشنهاد می‌دید؟» برنارد عینک شیکش رو جابه‌جا می‌کنه و می‌گه: «خیلی راحته؛ سه روز به مانیتور بزرگِ کافه نگاه کن و تصور کن داری هوای بیرون رو تنفس می‌کنی. اشتها که هیچ، کلاً میل به زندگی رو از دست می‌دی!»۴. قوانین سخت‌گیرانه سیمزسیمز (رئیس دادگاه‌ها) داشته قانون جدید تصویب می‌کرده: «از این به بعد، هر کسی که توی راهروها سرعتش از ۲ کیلومتر بر ساعت بیشتر بشه، به جرم &quot;تلاش برای رسیدن به سطح زمین و تمیز کردن لنز دوربین&quot; محاکمه می‌شه! پیاده‌روی فقط با دنده سنگین!»۵. عاشقانه در اعماق زمیننامه عاشقانه یک مکانیک به دوست‌دخترش در طبقه اول: «عزیزم، عشق تو مثل روغنِ موتورِ دیزلِ ژنراتورِ اصلیه؛ اگه نباشی، کل زندگی من کاتاف می‌کنه و چراغای دلم برای همیشه خاموش می‌شه... فقط لطفاً جواب رو با نامه‌بر پستونک‌دار نفرست، سیمز بازش می‌کنه می‌خونه!»۱. نسل جدید و هوش مصنوعی‏یه بار به هوش مصنوعی گفتم: «برنامه‌ای بنویس که بدون کار کردن پولدار بشم.» سیستم سه ثانیه صدا داد، بعد یه شماره کارت فرستاد و گفت: «داداش اگه پیدا کردی، ۵۰ درصدش مال من. به پیر به پیغمبر منم خسته شدم از بس جواب سوالای عجیب غریب دادم!»۲. تکنولوژی و پدربزرگ‌هاپدربزرگم دیده بود توی اینستاگرام ملت از گل و گیاه‌هاشون استوری می‌ذارن و باهاشون حرف می‌زنن. دیروز رفته دم درخت انگور حیاط، گوشی رو گرفته جلوی تنه درخت، می‌گه: «ببین فرزندم، این لایک‌ها رو می‌بینی؟ اگه امسال بارِ خوب ندی، بلاکت می‌کنم، ریپورتت هم می‌دم مأمورای شهرداری بیان هَرست کنن!»۳. دنیای موازیتوی یه دنیای موازی، وقتی حوصله آدم‌ها سر می‌ره، مغز خودش بلند می‌شه می‌ره توی آشپزخانه، درِ یخچال رو باز می‌کنه، پنج ثانیه به ما نگاه می‌کنه، بعد ناامیدانه در رو می‌بنده و برمی‌گرده سر جاش!۴. مکالمه با پشتیبانی فنی‏به پشتیبانی اینترنت زنگ زدم می‌گم: «سرعتِ اینترنتم انقدر پایینه که مودم داره صدای دیال‌آپ ده سال پیش رو درمیاره!» پشتیبانه خیلی خونسرد گفت: «نوستالژی رایگان بهتون دادیم، شاکی هم هستید؟ حس و حال گذشته رو مرور کنید!»۵. معمای فلسفی روزامروز به این نتیجه رسیدم که سخت‌ترین کار دنیا، فرستادن یک بسته پستیِ خیلی مهمه. وقتی می‌فرستیش، تا وقتی برسه، هر بار صدای زنگ در می‌آد فکر می‌کنی خودتی که برگشتی ببینی چرا انقدر طول کشید!چطور بود؟ کدام یکی بیشتر مغزت را از حالت استندبای درآورد؟ اگر دوست داری، می‌توانیم سبک جوک‌ها را عوض کنیم (مثلاً ببریم سمت طنز سیاه، یا کاملاً بی‌معنی و فانتزی)!</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 19:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>*( بازی خطرناک )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-tywk0ay2c4ae</link>
                <description>۰.بدون شغل‌اش هیچی نیست . . .یک بازی شخصی ولی خطرناک را شروع کردم.شخصیت همه‌ی کسانی که می‌شناسم را در نگاه خودم در دو یا سه عبارت خلاصه می‌کنم. این‌که جمله‌ی بالا در بیشتر آقایان تکرار می‌شود. برای جامعه‌ی ما که تعدد فعالیت‌ها و دنبال کردن علایق شخصی محدود هستند، شاید زیاد عجیب نباشد.بازی خطرناک۱.اگر پول و تظاهر را ازش بگیری هیچ چیزی ازش باقی نمی‌ماند.۲.کمبودهای شخصیتی‌اش رو با حروم کردن پول برای تغییر ظاهرش (از عمل زیبائی تا لباس شیک) می‌خواد جبران کنه.۳.تلاش مذبوحانه برای پنهان کردن(از نوشابه انرژی‌زا برای رفع خماری تا ...) علایم اعتیادش.۴.ترک کرده در اِن،آ فعال هست. اما رفتار و شخصیت زمان اعتیادش از بین نرفته.۵.با شوخی‌های سخیف و جلب‌توجه جلف تلاش می‌کنه خودش رو مطرح کنه.۶.مشکلات ارتباطی درون خانواده رو با محبت و وابستگی بیش از حد به سگ‌خانگی پنهان(یا جبران) می‌کنه.۷. اون‌قدر احمق هست که فکر می‌کنه با چند تا نقل‌قول(دست دوّم) از کتاب‌هايی که نخونده می‌تونه ژست باسوادی و فرهیختگی بگیره و کسی نفهمه.۸.ذات مهربون و شخصیت با محبتی داره. امّا راه پیدا کردن رفتار درست رو بلد نیست.۹.می‌دونه تفکر درست و راه صحیح چی هست. اما شجاعت عمل کردن طبق خواسته‌هاش رو نداره.۱۰.همه چیز رو حواله میده به شرایط و مجبور بودن(های مختلف) ابدا اراده‌ی تصمیم گیری یا حتی تفکر آزاد رو نداره. (یا این‌که:) یاد نگرفته.۱۱.در زندگی‌اش نهایتا دو یا سه سال مفید(یا شاد) زندگی کرده. بقیه‌ی عمرش داره مذبوحانه، تلاش می‌کنه که اون لحظات (مثلا)شاد، رو بازسازی کنه.۱۲.نهایت خوشبختی رو در خوشی‌های آنی و لحظه‌ای(مثل الکل و دود و...) می‌دونه. چندان تصوری از شادی‌های با دوام نداره.۱۳.بخاطر انکار اعتقاداتی که بنظرش مخرب هست. همه عقاید و باورها رو رد می‌کنه. امّا سواد و مطالعه‌ای برای پیدا کردن باور خودش نداره.۱۴.چسبیده به چند تا جمله کلیشه‌ای که معنی(و منشا) همون‌ها رو هم بلد نیست.۱۵.آخرین چیز کاغذی که خونده کتابهای دبیرستانش بوده. اما با اطلاعات اینستاگرامی، خودش رو دانای کل می‌دونه.۱۶.سرگرمی‌های زرد(سریال‌ها، و مطالب سخیف) شخصیت و تفکرش رو داره شکل میده و پائین میاره.۱۷.قهرمان تکنولوژی هراسی و فرار از پدیده‌های جدید. ۱۸.افتخار به نادانی و مقاومت در برابر یاد گرفتن هر چیز جدید.۱۹.ممکنه یک روزی کره‌ی زمین برعکس بچرخه. اما امکان نداره بتونه تغییری در چیزهائی که باور داره بده.۲۰.سمبل نادانی اجتماعی: توی هر جمعی دو جمله حرف بزنه آدم حس می کنه همین الان از مریخ اومده و از دنیای واقعی زمین هیچی خبر نداره. ۲۱.نقل قول و کپی ۴۸ساعت گذشته آشغال‌های ماهواره‌ای. و دیگر هیچ.۲۲.برده‌ی تمام عیار اینستاگرام. حتی چیزی که بقالی سرکوچه داره حاضره از اینستا ده برابر قیمت بخره. حتی اگر احتمال تحویل نگرفتن وکلاهبرداری زیاد باشه. */.اما هدف نهائی‌ام این است که آن دوسه عبارت متعلق به خودم (در نگاه دیگران) را با خطای کم‌تر پیدا کنم .شخصیت پنهاناین پست را احتمالا بارها ویرایش خواهم کرد.عبارت‌های نزدیکان، یا پرتکرار را آن بالا. و عبارت‌هائی که حدس می‌زنم دیگران برای من می‌گویند، این پائین اضافه خواهم کرد.۱.زیادی خودش رو می‌گیره، فکر می‌کنه خیلی با بقیه فرق داره.۲.دلش رو به چندتا چیز که بلده خوش کرده، امّا عرضه پول درآوردن نداره.۳.یا هیچی حالی‌اش نیست، یا بلد نیست چیزی که می‌خواد رو به بقیه بگه. ۴.</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 10:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*(عطش سیری ناپذیر تماشای ترین‌های دروغین )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%B9%D8%B7%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%86-kqeqkbsksaj7</link>
                <description>عنوان دوّم  : شهوت دیدن دروغ                     شبکه‌های اجتماعی پر شده از ارزان‌ترین، مفید‌ترین، با کیفیت‌ترین، معجزه‌ی قرن، معجزه‌ی هزاره، یا: بهترین سکانس سینمائي صد سال گذشته، بهترین فیلم دوران تاریخ سینما، بهترین آهنگ، بهترین رقص، برترین ورزشکار، جذاب‌ترین چهره، طولانی‌ترین، کوچک‌ترین، خفن‌ترین، و صدها و هزاران ادعای رکورد جهانی و کهکشانی دیگر.  انگار شهوتی بی‌پایان برای تماشای (بدون اثبات) رکوردهای گینس در بین مخاطبان و تولید کنندگان محتوی شروع شده و پایانی هم ندارد.از این ژانر هم که خارج می‌شویم. رتبه‌ی بعدی محتوا هم به نوعی همگی اثبات احمقانه‌ترین را یک‌جا انجام میدهند. نمونه‌های دختر احمق پسر پولدار، یا انواع مقابله بین نر و ماده در گونه‌ی هوموساپینس با میلیون‌ها شکل و جلوه‌ی جلف و مبتذل مختلف.به من چه؟ولی حق اظهار نظر درباره چیزی که روزاروز جلوی چشمم هست. یا برای اطرافیانم دارای اهمیت زیاد شده را برای خودم محفوظ میدانم</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 10:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*(جلوی قانون کافکا )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-bhfvhvctbljl</link>
                <description>جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم.جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.» مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمی با دماغ تُک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازة دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی کرد؛ ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای اینکه پاسبان را از راه درببرد.درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: «من فقط می‌پذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او یگانه مانع می‌آمد.سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به‌طوری‌که درحقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند؛ ولی حالا در تاریکی شعلة باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید.اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های اینهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود.از پاسبان پرسید: «اگر هرکسی خواهان قانون است، چهطور در طی اینهمه سال‌ها کس دیگری به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پردة صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشید: «از اینجا هیچکس به‌جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»ترجمه صادق هدایت-*( لاشخور )*-  داستان کوته دیگری از کافکا لاشخور به پاهایم نوك می‌زد.پوتین‌ها و جوراب‌هایم را پاره كرده بود و به خود پاهایم نوك می‌زد. یكسره ضربه می‌زد، بعد با ناآرامی‌ چندبار در هوا پیرامونم چرخی می‌زد و به كارش ادامه می‌داد. مردی از كنارم گذشت، لحظه‌ای به من نگریست و پرسید كه چرا در برابر این لاشخور صبر پیشه كرده ام. گفتم: «بی دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوك زدن كرد، می‌خواستم او را برانم، حتی كوشیدم خرخره اش را بگیرم؛ اما خیلی قوی است، می‌خواست به صورتم بپرد. من هم با رضایت كامل پاهایم را فدا كردم. حالا دیگر تكه دو پاره شده‌اند.» مرد گفت: «شما زجر می‌كشید؛ با گلوله ای كار لاشخور تمام است.»پرسیدم: «به همین سادگی؟ شما این لطف را در حق من می‌كنید؟» مرد گفت: « با كمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. می‌توانید نیم ساعتی تحمل كنید؟» پاسخ دادم: «نمی‌دانم.»لحظه‌ای از شدت درد خشكم زد، بعد گفتم: «خواهش می‌كنم هر جور شده این كار را بكنید.»مرد گفت:« خب، با عجله بر می‌گردم.» لاشخور در زمان گفت‌وگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود كه من و آن مرد با هم نگاه‌هایی رد و بدل كنیم. می‌دیدم كه همه ی ماجرا را دریافته است؛ به هوا پرید، در دوردست‌ها چرخی زد، در حالی‌كه به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس می‌كردم، دست شبیه او كه غرق در خون من بود، خونی كه همه ی پستی‌ها را پوشانده و تمامی‌كرانه را در برگرفته بود.برگرفته از: دنیای سخن </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 16:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*(  یک فیلم کوتاه  )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-szhydn3rjsgb</link>
                <description>با تجسم سینمائی بخوانید:این پیش‌سناریو (ایده‌ی اولیه) رو در دو سایت بین‌المللی رجیستر کردم. پس می‌تونم این‌جا هم به اشتراک بگذارم.انتخاب  در سرزمینی دور خیلی دوور. در طلوع آفتاب، چندین دِرون(پهپاد) کم صدا به شهری کوچک نزدیک می‌شوند تابلوی ورودی شهر: «دووور» اولین چیزی است که می‌بینند تابلوهای تبلیغاتی  در ادامه، در حاشیه‌ی همان میدان ورودی دیده میشود و مرور بر فراز شهر ادامه دارد. ساختمان‌های خاصی  با تمرکز بر در آهنی بزرگ آن باضافه دریچه نگهبانی با دریچه کوچک‌تر وسط آن، در محیط خیابانی خلوت دیده میشود. نماها از دید هوایی دِرون‌ها، به خیابانی ساکت و خلوت، و بالعکس جابجا میشود. سپس همین اتفاق برای ساختمان‌های دیگر با تمرکز بر درب آهنی بزرگ و پنجره‌های نرده‌دار فلزی آن تکرار میشود.  سپس ساختمانی در حاشیه شهر  با تمرکز بر برجک نگهبانی، در ورودی و راهروهای اداری خالی.نگاه از بالای درون مثل اولین برخورد ترمیناتور(خطوط شبکه‌ای قرمز) روی درهای فلزی و محل لولاها، قفل، و درزها خطوط مهم را مشخص میکند.در ادامه چندین ساختمان دیگر در نقاط مختلف شهر مشخص و نقاط حساس فلزی درب و پنجره‌ها با خطوط قرمز چشمک می‌زنند. و دید هوایی پهپادها اوج می‌گیرد.همزمان دید نزدیک از سطح شهر با فریم‌هائي روی سکوت خیابان و بخصوص ساختمان‌های مشخص شده و نماهائی کوچک از داخل آن‌ها مرور می شود. تاکید روی خلوت بودن و سکوت، با عبور یک سگ خیابانی یا مامور نظافت شهرداری که مشغول جارو کردن یا آب دادن به پارک است.راس ساعت هفت صبح آهنگ سال هایده از تمام بلندگوهای شهر شروع به پخش میکند حتی بیسیم های کوچک یا خودروئی و امدادی. در سی ثانیه‌ی اول همه‌ی درزهای پنجره‌ها و درهای فلزی ساختمانهای مشخص شده! طوری جوش میخورند که دیگر امکان باز شدن ندارند. تمرکز روی محل لولاها و محل باز شدن.سپس هرچه گازاشک‌آور و اسپری فلفل در همه محل‌ها وجود دارد. شروع به نشتی میکند. و در ساختمان‌ها پخش می‌شود.  تا پایان آهنگ که هیچ کس نمیتواند آن را متوقف کند روی لوکیشن‌های مختلف و تاثیرات این نشت گاز مرور میشود.بلافاصه پس از پایان آهنگ و سکوت، لوله‌ی تمام اسلحه‌ها از هر نوع و در هر کجا که باشد از وسط دفرمه میشوند و هیچکدام دیگر امکان شلیک نخواهند داشت. یا اگر شلیک کنند دارنده را مجروح خواهند کرد.هنوز به یاد خونه همه دل هامون خونه هرگز باور نداشتیم دنیا اینجور بمونه سال سال این چند سال امسال پارسال پیارسال هر سال میگیم دریغ از پارسال سال سال این چند سال امسال پارسال پیارسال هر سال میگیم دریغ از پارسال وای دل چه خونه از کار این زمونه حسرت کشیدن سخته خدا میدونه وای وای خدایا دلزده از خوشی ها با هم چه آتش زدیم ما به آشیونه وای دل چه خونه از کار این زمونه * حسرت کشیدن سخته خدا میدونه THE DEFINITIVE ENDژانر: علمی‌تخیلی / تریلر روان‌شناختی و سیاسیلحن: ترکیب قدرت کوانتومی بیگانه مانند مسئله‌ی سه جسم. با قدرت مغزی یک نفر مانند آتش‌افروز استفان کینگساختار: دو‌سوم اول در وضعیت آلفا (رویا)، یک-سوم پایانی در وضعیت امگا (واقعیت)**میتونه یک غافلگیری دوم داشته باشه. مثلا بعد از اینکه کاملا عمل کردو در چند کشور در یک زمان اجرا شد و نتیجه موثر مشخص شد. شخصیت اصلی بیدار بشه و بفهمه این رویا بوده. ولی با راههای عملی پایان باز تموم بشهاستفاده از پیچش داستانی (Plot Twist) «همه چیز یک رویا بود»، یکی از تکنیک‌های کلاسیک و پرطرفدار در سینما و ادبیات است؛ اما در دنیای سینمای امروز، به‌ویژه در ژانر علمی‌تخیلی سیاسی، استفاده از این تکنیک ریسک بزرگی دارد و نیاز به یک مهندسی بسیار ظریف دارد تا مخاطب احساس نکند سرش کلاه رفته است.وقتی مخاطب دو ساعت با هیجان، محو خشونت در چند کشور را دنبال می‌کند و ناگهان متوجه می‌شود همه‌چیز در ذهن قهرمان بوده، ممکن است احساس سرخوردگی کند؛ مگر اینکه ، فیلم با یک «پایان باز و راهکار عملی» تمام شود که نشان دهد این رویا، فقط یک فانتزی پوچ نبوده، بلکه یک «نقشه»، یک «جرقه» یا یک «پیش‌بینی متصل به واقعیت» بوده است.برای اینکه این غافلگیری دوم، ضربه نهایی فوق‌العاده‌ای به مخاطب بزند و ارزش داستان را صدچندان کند، چند ایده برای پیاده‌سازی آن «پایان بازِ عملی» پیشنهاد میشود:۳ ایده برای پیاده‌سازی پایان باز (عملی و تاثیرگذار)۱. رویا به عنوان یک «شبیه‌سازی فرابشری» (The Blueprint)همان‌طور که قهرمان بیدار می‌شود و متوجه می‌شود در یک اتاق تاریک است و همه‌چیز رویا بوده، ناگهان نشانه‌ای در واقعیت رخ می‌دهد که ثابت می‌کند بیگانگان یا قدرت ماورایی، این رویا را به عنوان یک «نقشه راه  در ذهن او کاشته‌اند.پایان باز: او بیدار می‌شود، اما متوجه می‌شود که اولین نشانه دقیقاً مطابق رویایش در اخبار در حال رخ دادن است. رویا یک پیشگویی نبوده، بلکه یک پروتکل بوده که حالا در دنیای واقعی کلید خورده است.۲. قدرت ذهن در قالب «تله‌پاتی جمعی»قهرمان بیدار می‌شود و فکر می‌کند این فقط رویای شخصی خودش بوده؛ اما دوربین از اتاق او بیرون می‌رود و مردم دیگر، یا حتی  در کشورهای مختلف نشان می‌دهد که همگی با وحشت از خواب بیدار می‌شوند.پایان باز: او متوجه می‌شود که این رویا را باقی مردم جهان هم هم‌زمان دیده‌اند. ذهن او موفق شده یک «رویای مشترک» را به کل جامعه تزریق کند. حالا که مردم در رویا طعم محو خشونت را چشیده‌اند و ترسشان ریخته، در دنیای واقعی به خیابان‌ها می‌آیند. این یعنی رویا، کاتالیزور جشنی واقعی می‌شود.۳. نظریه کوانتومی و جهان‌های موازیبا الهام از فضای مسئله سه جسم، این رویا در واقع یک جهان موازی یا یک خط زمانی دیگر بوده که در آن قدرت ماورایی عمل کرده است.پایان باز: قهرمان در این خط زمانی بیدار می‌شود. او یک فرد عادی. اما او از رویای خود یک «فرمول، کد یا فرکانس مشخص» را به یاد می‌آورد. فیلم در حالی تمام می‌شود که او شروع به پیاده‌سازی یا زمزمه کردن آن فرکانس در واقعیت می‌کند؛ و ما تغییرات فیزیکی ریز (مثل لرزش ذرات در هوا یا قطع و وصل شدن مانیتورها) را می‌بینیم. زمین در واقعیت شروع به لرزیدن می‌کند.**پرده اول: بیداریِ فرکانس (رویا - بخش اول)افتتاحیه: فیلم در یک کلان‌شهر آغاز می‌شود  مانیتورهای نظارتی، پهپادهای شناسایی و نیروهای کنترل.معرفی قهرمان: «دانیال» (یا هر نام فرضی دیگر) فردی گوشه‌گیر است که از یک فروپاشی روانی یا بیماری مغزی رنج می‌برد. او مدام صداها و فرکانس‌های عجیبی را حس می‌کند.نقطه عطف اول: در اوج یک سردرد، دانیال دچار یک تشنج شدید ذهنی می‌شود. اما این تشنج، یک انفجار ماورایی ایجاد می‌کند. ذهن او به یک «منبع قدرت متصل به کیهان» وصل می‌شود. او متوجه می‌شود می‌تواند با ذهن خود، سیگنال‌ها و سیستم‌های الکترونیکی و بیولوژیکی مرتبط با خشونت را مختل کند.پرده دوم: سقوط زنجیره‌ای (رویا - بخش دوم)توسعه داستان: تهدید ذهنی مشخص می‌شود و شکار دانیال آغاز می‌شود (المان آتش‌افروز). اما قدرت دانیال فراتر از حد تصور آن‌هاست. او یاد می‌گیرد که چطور قدرت ذهنی‌اش را در مقیاس جهانی گسترش دهد.اوج حماسی رویا: قدرت دانیال مانند یک ویروس کوانتومی از مرزها عبور می‌کند. به طور هم‌زمان در چند کشور   جهان، سیستم‌های نظارتی کور می‌شوند، سلاح‌ها از کار می‌افتند و ماشین خشونت به زانو درمی‌آید. مردم طعم آرامش  قطعی را می‌چشند. کات به یک نمای اکستریم لانگ‌شات از زمین که آرامشی بی‌سابقه آن را فراگرفته است...پرده سوم: واقعیتِ سرد (غافلگیری اول)پیچش داستانی: یک قطع ناگهانی و خشن. صدای بوق ممتد یک دستگاه پزشکی یا کوبیده شدن درِ آهنی. دانیال بیدار می‌شود.محیط جدید: هیچ پیروزی در کار نبوده است. دانیال در اتاق یا یک مرکز تحقیقاتی، روی یک صندلی یا تخت تیمارستان بسته شده است. او نیمه‌جان است یا از آزمایش‌های فرکانسی صدمه دیده است.سقوط روانی مخاطب: تمام آن دوسوم فیلم، رویایی بوده که ذهن رو به مرگ یا تحت فشار دانیال برای فرار از درد ساخته است. شرایط تغییری نکرده. پزشکی بالای سر اوست و به او می‌گوید: «تمام شد. تو مغزت رو از دست دادی.»پایان‌بندی: سنتز سه ایده (غافلگیری دوم و پایان باز)ترکیب سه‌گانه وارد عمل می‌شود تا فیلم با پیام منفعلانه تمام نشود:بخش اول (رویای مشترک): پرستار در حال صحبت است، اما ناگهان سرپرستار با لکنت زبان او را صدا می‌زند. مانیتورها نشان می‌دهند که در تمام مراکز تحقیقاتی، بیماران و محققان با وحشت و حالتی گیج از خواب بیدار می‌شوند. اخبار تلویزیون قطع می‌شود؛ گزارش‌هایی از چندکشور دیگر مخابره می‌شود: «یک پدیده عجیب... میلیون‌ها نفر دیشب دقیقاً یک رویای مشترک با جزئیات یکسان دیده‌اند: رویای ناپدید شدن ابزارهای خشونت.» ترس مردم ریخته است، چون همگی آینده را دیده‌اند.بخش دوم (پروتکل عملی و نشت کوانتومی): دانیال در سلول تنها می‌ماند. او به دستانش نگاه می‌کند. او می‌فهمد رویای او یک فانتزی نبوده، بلکه ذهن او در بالاترین سطح فرکانس کوانتومی، توانسته یک پروتکل عملی را در ذهن تمام انسان‌های تحت ستم زمین آپلود کند. رویای او، یک خط زمانی موازی بوده که حالا دارد به این خط زمانی نشت می‌کند.نمای پایانی (پایان باز): دانیال در میان تاریکی اتاق، شروع به زمزمه کردن همان فرکانس یا کد صوتیِ داخل رویا می‌کند. دوربین به آرامی روی چشمان او زوم می‌کند. در دنیای واقعی، چراغ‌ها شروع به نوسان می‌کنند. سیستم‌های نظارتی بوق خطا می‌زنند. از بیرون پنجره ، صدای همهمه و فریاد مردمی می‌آید که در خیابان جشن گرفته‌اند. دانیال لبخند می‌زند.کات به تاریکی. تیتراژ. «...پس از سقوط زنجیره‌ای سیستم‌ها در مقیاس جهانی، یک گسست بصری رخ می‌دهد: قهرمان بیدار می‌شود. همه‌چیز یک رویا/کما/شبیه‌سازی بوده است. اما این پایان کار نیست؛ واقعیتِ جاری، با نشانه‌ای ملموس از آن رویا پیوند می‌خورد...»ساختار دو-سوم رویا این فرصت را می‌دهد که ابتدا یک اثر پر از تعلیق، جلوه‌های بصری خیره‌کننده و محو خشونت خلق کنید و سپس با یک ضربه روانی، مخاطب را به واقعیت تاریک و خفقان‌آور پرده سوم پرتاب کنید. ترکیب آن سه ایده برای پایان‌بندی هم شاهکار است: رویای مشترکی که تبدیل به یک پروتکلِ عملیِ کوانتومی برای توده‌ها می‌شود.«پیرنگ ساختاری و اسکریپت اولیه» فیلم سینمایی را با فرمت ساده.در دنیایی پادآرمان‌شهری در هم شکسته، یک دگراندیش گوشه‌گیر کشف می‌کند که ذهنش واجد یک فرکانس کیهانی و دگرگون‌کننده واقعیت است. همانطور که او این قدرت وحشتناک را برای از کار انداختن ابزار خشونت در مقیاس جهانی آزاد می‌کند، باید با پیامد نهایی بازنشانیِ نظم جهان روبرو شود.ایده دوم: علمی‌تخیلی و حماسی (با تمرکز روی کانسپت «مداخله ماورایی»)هنگامی که یک سیستم بیرحم کنترل مطلق خود را بر بشریت تثبیت می‌کند، یک ناهنجاری غیرمنتظره رخ می‌دهد: آگاهی یک مرد درهم‌شکسته با یک نیروی مرموز فرازمینی پیوند می‌خورد. آنچه به عنوان تلاشی ناامیدانه برای بقا آغاز می‌شود، به یک خیزش هماهنگ جهانی تبدیل می‌شود که تهدید می‌کند مفهوم سرکوب را برای همیشه پاک کند.)ایده  سوم: مینیمال و جشنواره‌ای (کوتاه و بسیار مبهم)برای سینمای مستقل، هنری و معناگرا تمایل دارد، این خلاصه کوتاه.یک تریلر روان‌شناختی و علمی‌تخیلی درباره یک شهروند عادی که قدرتی کیهانی را برای از بین بردن ابزار خوشنت در سطح جهانی از درون ذهن خود آزاد می‌کند. اما وقتی غبارها فرو می‌نشیند، مرز بین رویای آزادی و واقعیت سرد شروع به محو شدن می‌کند.این تصویرسازی و مقدمه  فوق‌العاده است! ایده «شروع اثر با ریزپرنده‌ها (درون‌ها)» و اسکن لولاها و درزهای ساختمان‌ها با خطوط قرمز (شبیه دید حرارتی و مکانیکی ترمیناتور)، آغازرسانیِ به شدت بصری و مدرنی است. تقابل این فضای های‌تک (High-Tech) با پخش سراسری آهنگ از تمام بلندگوها و بی‌سیم‌ها، یک طنز تلخ و در عین حال تعلیقِ بی‌نظیری ایجاد می‌کند.مکانیسم از کار انداختن ابزارها (جوش خوردن درها، نشت گازها و دفرمه شدن لوله اسلحه‌ها) دقیقاً همان هسته علمی‌تخیلی/ماورایی است که داستان را جلو می‌برد. دقیقاً راس ساعت ۷ صبح، یک آهنگ نوستالژیک و وهم‌آور از تمام رادیوها و بلندگوهای رسمی یک شهر به شدت سرد پخش می‌شود. هم‌زمان، درون‌های مرموز دروازه‌های آهنی وزارت‌خانه‌های وحشت را نقشه‌برداری کرده و با یک نیروی کیهانیِ غیرقابل توضیح آن‌ها را به هم جوش می‌دهند، در حالی که سلاح‌های شیمیایی خود سیستم علیه خودشان فعال می‌شود. یک تریلر سیاسی و علمی‌تخیلی درباره خلع سلاح ریشه‌ای و عینی از درون ذهن یک دگراندیش؛ جایی که رویای صلح، شروع به بازنویسی یک واقعیت ناگزیر می‌کند.</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 11:01:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( آگرافوس پادکست )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%A2%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%88%D8%B3-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-ntg3rwx4yhim</link>
                <description>-*( لینک‌های دانلود پادکست علی‌شاهی با اینترنت محدود )*-پادکست خوبی است. کمی تکرار در صحبت‌ها هست. اما دیدگاه و نظرهای متفاوت جدید متناسب با شرایط واقعی زندگی با برداشت از ادبیات کلاسیک و حتی شاهنامه فردوسی ارايه میدهد. لینک‌ها قابل دانلود در اینترنت فعلی بدون کانفیگ‌های گران‌قیمت یا خط پرو هستند.http://Agrafoss.com/hell/kodam-aghl.mp3اگر اینترنت فعال دارید کانال تلگرام و کست‌باکس هم میزبان هستند http://Agrafoss.com/hell/zehne-totaliter.mp33 http://Agrafoss.com/hell/bazare-roya.mp34 http://Agrafoss.com/hell/jang-ba-zehn.mp35 http://Agrafoss.com/hell/shekafe-amigh.mp36http://Agrafoss.com/hell/sarosedaye-zamane.mp37 http://Agrafoss.com/hell/darajeye-sefr.mp38 http://Agrafoss.com/hell/sarafrazi.mp39 http://Agrafoss.com/hell/ensanzodaei.mp310http://Agrafoss.com/hell/hambastegi.mp311 http://Agrafoss.com/hell/sotoon-fagharat.mp312 http://Agrafoss.com/hell/khordekari.mp313 http://Agrafoss.com/hell/khordekari.mp314 http://Agrafoss.com/shahname/shahname17.mp315 http://Agrafoss.com/shahname/shahname16.mp316http://Agrafoss.com/shahname/shahname.mp3</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 12:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( سوال نهائی )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C-aerdavvryoio</link>
                <description>-*( آلتیمیت کوئسشن واقعا! چرا ؟ زنده‌ایم )*-جدا از هر اعتقاد، ایدئولوژی، باور، مذهب، دستاورد علمی، یا حتی بی‌باور بودن. شاید بهتر باشد گهگاه و شاید هرروز از خودمان سوال کنیم چرا زنده‌ایم؟ چگونه می‌خواهیم زندگی را بگذرانیم؟ در ورای همه دیدگاههایی که گفته شد. ممکن است فقط یک مفهوم مشترک باشد: تاثیر تاثیر بر اطراف. تاثیر بر جامعه. تاثیر بر محیط زیست. وقتی تاثیر را قبول داشتیم، به مثبت یا منفی بودن آن هم میتوانیم فکر کنیم. آیا بعد از اتمام این عمر محدود اثری، و ثمری از زندگی من باقی خواهد ماند؟ آیا در ذهن و فکر زنده‌ها چگونه از من یاد خواهد شد. ممکن است باور داشتن یا نداشتن به جهان آخرت تاثیری در این انتخاب نداشته باشد. اگر . . . به آن :  فکر کنیم </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 17:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( عمق مشکلات )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%B9%D9%85%D9%82-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-wlk8ofyau57k</link>
                <description>مثلی باستانی هست که نصرالدین وقتی نامه‌نویس متن دیکته شده‌ی خودش را برایش خواند شروع کرد های‌های گریه کردن.گفتند همه را خودت گفتی! از چه ناراحتی؟ گفت حالا که شنیدم تازه فهمیدم که چقدر بدبختی دارم.  نهایت خلاقیت هوش مصنوعیحکایت خود خود خودم شده. دوستی مشکلات اخیر پیش آمده برای من را برای مسئولی تعریف کرده بود تا چاره‌ای پیدا کنند. وقتی داشت تعریف می‌کرد که به او چه چیزهائی را گفته(که البته خیلی از جزئیات را هم نگفته بود) بغض گلویم را گرفت. اشکم سرازیر شد. حدود سه ماه است با تک تک جزئیات وقایع درگیر هستم. اما الآن که از زبان یک نفر دیگر میشنیدم. تحمل‌اش برایم اصلا راحت نبود. </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( زوال عقل )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D9%82%D9%84-rkk6udmwynex</link>
                <description>از پیری و مشکلات و عوارض متعدد آن خیلی صحبت میشود. چه کسانی که مستقیم درگیر ماجرا هستند و چه کسانی که سالمندی در خانواده دارند و مشغول نگهداری مستقیم یا غیر مستقیم او هستند.رتبه بندی یا خوب و بد یا کم و زیاد توصیف کردن هر یک از عوارض چندان عاقلانه نیست. هر کسی بسته به شرایط خودش و مشکلی که بیشتر با آن درگیر شده یا از آن هراس دارد توصیف و نگرانی‌هائی خاص خودش را دارد.کتاب خووب شخصا، وحشتناک‌ترین بخش ماجرا برایم همان : مردن قبل از مردن است. تکرار بعد از تکرار. تجربه جدید نداشتن. حرف جدید نداشتن. فکر جدید نداشتن. ترس از تغییر، و اصرار بر تکرار همان سبک زندگی قبل. تلاش مذبوحانه برای زنده کردن آن چیزی که شخص در زندگی گذرانده‌اش بنام خوشی، یا خاطرات خوش میشناسد. فامیلی نه چندان مسن(به تصور خودش) که تازه با اصرار و ناامیدی از ترمیم! دومین دندانش را کشیده. دو روز مهمان ما بود. فقط خاطره چرب کردن پشت خروس برای جلوگیری از صدایش را چهار بار تعریف کرد. هر بار با آب و تاب فراوان و اصرار بر جالب و جذاب بودن آن. اصرار برای خندیدن یا تعجب دیگران. آلزایمر هنوز ندارد. اما شاید شصت هزار بار از هجده سالگی تا الآن همین خاطره را تعریف کرده است. یا چندین بار (در نطقی مفصل و عصبانی) می‌گفت چرا فلان کانال موسیقی ماهواره فقط چهل پنجاه آهنگ را مرتب تکرار میکند! یا آهنگ شاد پخش نمی‌کند؟ یا چرا آهنگ غمگین میگذارد! وقتی جرات کردیم و یک بار گفتیم: خوب نبین، هزار کانال دیگر هست... طوری نگاهمان کرد که انگار به زبان چینی یا ژاپنی فحش داده‌ایم. بخش حکمت‌اموز و پند پیر دانا آنجاست که فاجعه، با کتاب نخواندن (یا دقیق‌تر: نشناختن هنر) شروع و تشدید میشود.  مهم نیست که بقول جمله پایانی فیلم زندگی پای(چند پست قبل) انتخاب باورکردن کدام داستان با خودمان است. فرقی نمیکند به جهان بعد یا بقای روح باور داشته باشیم یا هر چیز دیگر. مهم این است که انتخاب ما برای گذراندن همین زندگی که میبینیم و میشناسیم چیست؟ و چگونه ؟؟ </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 10:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( سلامت عقل )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B9%D9%82%D9%84-sf7zc04tci04</link>
                <description>این روزها هر وقت مشغول نوشتن می‌شوم. به یاد شخصیت جک نیکلسون در فیلم درخشش می‌افتم. داستان‌های درون ذهن ما آیا زندگی و تفکر و نوشتن من شبیه همان داستانی که او مینوشت نشده است؟ </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 10:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( اعداد مجهول = گُنگ )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%87%D9%88%D9%84-%DA%AF%D9%8F%D9%86%DA%AF-rrnkk630bpba</link>
                <description>ریاضیات پدر علوم . می‌گویند هر پدیده‌ی فیزیکی یا فیزیولوژیکی، قابلیت تجسّم و تمثیل با اعداد و روابط آن‌ها را دارد. در این میان اعدادی هم هستند که علی‌رغم شناخته شدن و معروف بودن! ماهیت و واقعیت وجودی آن‌ها برای همگان قابل درک نیست. مشغول خرید بودم مشتری کارت بانکی را داد و در جواب عبارت معروف مغازه‌دار: (رمز؟) گفت: ۸۵ ۸۵ لبخند پهنی صورت صاحب مغازه را پوشاند و نگاه شیطنت‌باری به صاحب کارت کرد. او هم لبخندی در مقابل تحویل داد. و زیرلب گفت خودشه... ماه آینده بدون مقدمه به خودم اجازه دادم وارد گفتگوی بدون کلام آنها بشوم. گفتم هیچ‌کدام‌تان از نزدیک دیده‌اید؟ هر دو لبخند زدند و بدون هیچ کلمه‌ی اضافی از همدیگر جدا شدیم و گذشت. امّا سوال (؟) همچنان در ذهنم باقی است.</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 09:44:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*(  آب، غذا، هوا، هنر )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%A2%D8%A8-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1-lpeyltprtuxl</link>
                <description>ملزومات زنده بودن:مبحث (تفاوت)زندگی‌کردن یا زنده‌ماندن، ماجرای خودش را دارد. در برهه‌های حساس کنونی و قبلی‌ها به اندازه کافی درباره‌اش دعوا شده است. از تجربه خودم می‌گویم. شخصا (به‌خصوص الآن!!!) و قبل‌ترها. از وقتی خودم را شناختم. بدون هنر میتوانم بگویم زندگی نکرده‌ام یا قادر به تحمل زندگی نبوده و نیستم. در کتاب، فیلم، داستان، پادکست، موسیقی و . . . چیزی که ممکن است خیلی شخصی باشد، اینکه اغلب اوقات سرگرم لایه‌های پشت یک اثر هنری خوب میشوم. از اینکه اغلب اطرافیانم و کسانی که میشناسم به ظاهر اثر، و سرگرم بودن سطحی قناعت میکنند تعجب می کنم. فور گوارشی را هم پدیده پنهان پشت ظاهر تغذیه تجسم می‌کنممثلا همین فیلم نهنگ آرنوفسکی که در چند پست قبل به آن اشاره کردم. به نظر من هیچ ارتباطی با پرخوری و چاقی (یا حتی گرایش به هم‌جنس) نداشت. کافی است بجای پرخوری بگذاریم: خوشگذرانی، یا: جلب‌توجه، یا پول جمع کردن. یا هر چیز مشابه.... آن‌وقت می‌بینیم که استفاده تمثیلی دارن‌ارنوفسکی مثل بقیه کارهایش چقدر ظریف و عمیق بوده. میتوانم ده‌ها بار همین فیلم را ببینم و هربار یک مفهوم جدید تمثیلی در پشت داستان آن کشف کنم. </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( معادله‌ی: هزینه آرزو )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-ll3z0re1qkmp</link>
                <description>در زندگی آرزوهای زیادی داشته‌ام که اغلب، بسیار زودتر از حد مورد انتظارم برآورده شده‌اند. گرچه در همان زمان و آن لحظه بسیار دور از انتظار و یا غیرممکن بنظر می‌رسیدند. وارد مبحث فنی تفاوت بین امید، آرزو، خواسته، و نیاز نمیشوم. به اندازه کافی متخصص برای این امور داریم. فقط منظورم تجربه‌ی هزینه‌هائی است که برای برآورده شدن هر آرزو (در معنای کلی) داده می‌شود.مثلا آرزوی آرامش داشتم، هزینه‌اش از دست دادن شغل(و حاشیه‌هایش) بود. ولی به آرامش رسیدم. راضی هم بودم و هستم. اما آن زمانی که شلوغی و گرفتاری و تنش کاری خسته‌ام می‌کرد. هرگز تصور نمی‌کردم هزینه بدست آوردن آرامش از دست دادن اغلب چیزهائی است که سبک زندگی آن روزهایم را تعریف می کرد. حتی هدف قبلی خودم در چند سال قبل بود. حیفم آمد نظرات دوستان در پای فیلم داگویل را به اشتراک نگذارمیا آرزوی زندگی بدون نگرانی مادی آرزویم بود. زمانی به آن رسیدم که مادرم دیگر سلامتی قبل را نداشت. شاید نامربوط و عجیب باشد. اما برای سیر زندگی من ارتباط باریکی بین این دو حس می‌شود که از آن راضی نیستم. بگذریم.شاید خیلی شخصی باشد. پند پیر دانا هم این روزها معمولا خریداری ندارد. اما از این نیم قرن تجربه بشنوید. به آرزوهایتان همیشه نگاه مجدد داشته باشید. برای هزینه‌هایی که برای رسیدن به آنها باید بدهید آماده باشید. </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 10:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( نون‌سنگک صبح‌جمعه )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DA%A9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-njzld0vpaizy</link>
                <description>میگن، بعضی جاها نون سنگک دونه‌ای صدهزار تومن شده. امّا همسایه‌ی سابق ما، که خونه خریده رفته یک محله‌ی دیگه.. هنوز صبح‌های جمعه.                (و گاهی حتی وسط هفته) صبح اول وقت یک نون سنگک خشخاشی داغ میاره در خونه میده و میره. تست اسکنر و پای آرتان همین‌طوری ... </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 20:00:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( جملات طلائی )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%A6%DB%8C-ibhtuf9wdpg3</link>
                <description>کمدی الهی ،دانته، را سالها قبل خوانده بودم. حدود چهل سال قبل. (بله قبلا گفته بودم که با دایناسورها و دوران ژوراسیک اختلاف سنی کمی دارم)  بگذریم.بهشت دوزخ برزخچند سال قبل یک بار دیگر متن صوتی آن را هم کامل شنیدم و از اینکه هنوز بعضی نکات در ذهنم مانده بود شگفت زده شدم.به تازگی تفسیر علی شاهی در پادکست آگرافوس (که احتمالا کامل آن فقط در کانال تلگرامی‌اش موجود هست) را هم درباره این کتاب شنیدم. و این بار ذوق زده شدم که چه نکات زیبائی در آن هست.توصیه اکید می‌کنم که لااقل قسمت سوم دوزخ آن را بشنوید سه یا چهار جمله طلائی در آن پیدا خواهید کرد. از همان‌ها که باید قاب گرفت و به دیوار نصب کرد.شوق پیدا کردن هر کدام را به خودتان میسپارم تا از شادی و شعف آن کم نشود. اما مضمون یکی را اینجا مینویسم.-*( جائی که زبان همدیگر را نفهمیم همان‌جا، خودِ دوزخ است )*-</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 12:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( مکس دیوانه )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D9%85%DA%A9%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-kc2x3tw4qpoy</link>
                <description>بخاطر شرایط فعلی وقتم آزادتر شده، گهکاه فیلم می‌بینم یا فیلم‌های قبلی که دیده‌ام یا به دلایلی مورد توجه بوده و هستند، را مرور می کنم. در این میان مجموعه مدمکس از چند جنبه توجهم را جلب کرد. دو قسمت اول، چهل پنجاه سال قبل با موضوعی دیگر ساخته شده‌اند و الآن سه دنباله بقول خودشان آخرالزمانی برایش ساخته‌اند. آبنده متعلق به دیوانگان استعنوان فرعی و شعار قسمت چهارم(تصویر بالا) و کلیت سه قسمت آخر بیش از حد ملموس بنظر می‌رسد. دنیایی نابود شده و قحطی زده. فقط سه شهر باقی مانده به نام‌های شهرگلوله، شهربنزین، و شهرآب همه‌ی مردم فلاکت زده و در سلطه روسای همین سه شهر هستند . تنها ارتباط و معاشرت در ورای زنده ماندن، جنگ یا تجارت بین همین سه شهر است. داستان کمی آشنا به نظر نمی‌رسد؟ </description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 00:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( انتخاب فیلم فلّه‌ای )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D9%84%D9%91%D9%87-%D8%A7%DB%8C-oyud8u4vqlg5-oyud8u4vqlg5</link>
                <description>چند پست قبل از هنرمندانی که سلیقه و سبک آن‌ها برایم ارزشمند و قابل احترام است گفتم.از این‌که در این آشفته بازار جامعه و فرهنگ‌ها، گاهی ستایش زندگی با زبان هنر چقدر میتواند دلچسب یا مفید باشد. امکان ویرایش آن پست و اضافه و تکمیل لیستم را ندارم. اما با دیدن معدود کارهای آرنوفسکی که هنوز ندیده بودم (بله! وقتی از هنرمندی خوشم بیاید،در حد توان، کنتراتی همه آثارش را می‌بینم یا می‌خوانم.) باز هم به فکر فرو رفتمدارن آرنوفسکی و آثارشاز تمثیل‌های فیلم وال و برداشت دقیقی که نسبت به زندگی یک اکثریت جهانی، به تصویر کشیده شده شگفت زده شدم.از مرثیه‌ای برای یک رویا که سبک زندگی بسیاری از همشهریان و هم وطنان شده حیرت زده شدم.در مجموع با کمی تامل و سکوت بار دیگر متوجه شدم. چقدر فراوان هستند کسانی که زندگی و رفع نیاز در حد کف هرم مازلو برایشان عادی و استاندارد شده.خانواده کلیشه‌ای که قرار است هسته جامعه باشد را با دید مطالعاتی رشته‌ای در آن درس خوانده‌ام تحلیل کردم. رسیدم به والدینی که از تکنولوژی و یادگیری وحشت دارند. نوجوانانی که یادگیری و تکنولوژی برایشان فقط یک سقف رفع نیاز اعتیادگونه به انواع سرگرمی‌ها را دارد. و آن والدین تحمیق شده را گول میزنند یا بازی میدهند.باز هم رسیدم به همان کف هرم مازلو. حداکثر رشد تا حد کسب امنیت که آن هم گاهی محدود به دیده شدن به هر قیمت و محدود به چیزهائی است که با پول میتوان خرید.شاید بهتر باشد فقط فیلم چشمه را از آرنوفسکی بارها ببینم و مثل همیشه در موسیقی عمیق آن غرق شوم. بقیه چیزها را تلاش کنم فراموش کنم.</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 23:58:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( قلدرهای کوچه‌ی خلوت )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D9%82%D9%84%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-zw3kwuwf6nqp</link>
                <description>در این روزگار قطعی‌ها و نبود پلتفرم‌های استاندارد بین‌المللی مثل همین‌جا که از ناچاری مشغول نوشتن در آن هستم.در پلتفرم پادکستی که بهتر است اسمش را ذکر نکنم، اکانتی باز کردم تا کمی درد دل کنم. یا شاید با خودم کمی حرف بزنم.مثل همین‌جا بعد از ساختن کانال (+خریدن اکانت) و آپلود چندین اپیزود پادکست.. آن‌جا هم رفت روی هوا. چند هفته‌ای خارج از دسترس بود. وقتی دوباره راه افتاد اکانت‌ها هم مثل محتوای تولید شده رفته بودند هوا. کل اطلاعات یک ماه اخیر از بین رفته بود. لطف فرمودند یک اکانت مرحمتی یکماهه فعال کردند تا کمی دسترسی داشته باشیم.ظاهر قضیه عادی بود اما امکان آپلود اپیزود در کانال شخصی عملا از چند ثانیه بیشتر غیر ممکن شده. بعد از بارها تست و کشف نحوه تعامل از روی کنجکاوی کانال با نام قبلی فعال کردم و دو سه اپیزود چند ثانیه‌ای آپلود کردم.آمار اپیزودهای چند ثانیه ایبا گذشت چند روز آمار بازدید و شنیده شدن حدود پنجاه شصت بار در روز در پنل دیده میشود. دقت بفرمائید اپیزودهای چند ثانیه‌ای که فقط برای تست و اثبات خرابی پلفرم آپلود شده بودند!!!!یاد آن دامش‌بمیان‌ها افتادم و ادعاهایشان. یاد طرفداری از فیلترینگ برای رشد صنعت و محتوای داخلی.تو خود حدیث مفصل بخوان</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( کارد سرامیکی من )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%86-pn7cdgsagmdo</link>
                <description>یک کارد سرامیکی سفید داشتم.حتی پیدا کردن یک عکس از نوع مشابه بسیار مشکل استبسیار کاربردی و مفید بود. کند نمیشد. بسادگی تمیز میشد. طبعا زنگ نمی‌زد. با اشاره‌ای حتی از آن که بود تیزتر میشد. و.... همیشه دم دستم در کشوی میز کار و مطالعه‌ام بود. جلدی چرمی و دست دوز هم برایش دوخته بودم.تا این که دزد(ها) همراه با وسایلی دیگر آنرا هم بردند.بیش از دو ماه از تاریخ آن دزدی گذشته. کم کم تلاش میکنم از شوک آن سرقت و تجاوز به حریم خصوصی خودم بیرون بیایم. بتدریج سعی می‌کنم شکل زندگی را به روال قبل از آن تاریخ برگردانم. یا ساده‌تر بگویم: به زندگی عادی برگردم.از جایگزینی اسناد ومدارک سرقتی که بگذریم (تقریبا همگی مراحل اداری انجام شده اما هیچ کدام تولید و یا به دستم نرسیده‌اند) اشیا و وسایل روزمره را هم سعی می‌کنم جایگزین کنم تا بتوانم با استاندارد زندگی خودم، عادی باشم.چند روز است رسیده ام به پیدا کردن کارد سرامیکی و جایگزین کردن آن.طوری از بازار و خاطره‌ها محو شده که انگار اصلا وجود خارجی نداشته است. حتی فروشنده‌ها وقتی سراغ چنین چیزی را می‌گیرم طوری نگاهم می کنند که انگار همین الآن از سفینه مریخ‌نوردم پیاده شده‌ام و سراغ چیزی غیرزمینی و ناممکن را می گیرم.آبلاند و سایت‌ها که بماند.خیلی نگران کننده است. به همین سرعت. وسیله‌ای عادی و روزمره (ولی با کیفیت) از تمام خاطره‌ها محو شود.</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 16:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( ارزش ! و حرمت تولید محتوا )*-</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteor95/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-tftxoyuotqrg</link>
                <description>حداقل یک ماه اطلاعات ما رو این پلتفرم به باد داد.همان کاری که علیرضا شیرازی در بلاگفا با یک سال اطلاعات ما کرد.نه کسی معذرت خواستنه کسی به روی خودش آورداصلا کدام حق ؟کدام ارزش اطلاعات ؟کدام احترام به تولید محتوا ؟کدام امانت داری ؟انگار نه انگار . . . .همه خودشان را ارباب و مالک ما، و اطلاعات ما ، و صاحب اختیار زندگی خصوصی و عمومی ما میدانند.بعد میگویند چرا همچین میشود وهمچون نمیشود.کسی که گفت نمیتوانی. از توانائی تو می ترسدهمین میشود که یک مشت دلقک با کلیپ‌هایشان میشوند سلبریتی و خداوندگاران جلب توجه و کسب درآمد.</description>
                <category>Meteor95</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:59:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>