<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MeteorBali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Meteorbali</link>
        <description>نوشته‌های علمیِ من در ?? https://t.me/meteorjournal</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:34:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/238929/avatar/H8YvTh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MeteorBali</title>
            <link>https://virgool.io/@Meteorbali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت نوزدهم و آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-dzcdpbnvwqbh</link>
                <description>... به مرور هشیاریش برمی­گشت و وحشت بی اختیاریش فریادی خفه را در گلویش ساطع می­کرد. نفس زنان به دست و پای خونین خود نگریست؛ اما نتوانست اختیارشان را دوباره بدست آورد. جیغ­هایی خفه از گلویش بیرون می­آمد. پرندگان وحشت زده با پرهای خونین از پرچین به آن سو می­پریدند و سر و صدا به راه می­انداختند. اما سر و صدای آن­ها در طنین دعای هنگام غروب آفتاب روحانیون در کوچه­ها و میدان اصلی گم می­شد.عطش و التهاب او را مجاب کرد سنگ روی چاه را بلند کند؛ اما او توان آن را نداشت. با تمام هیکل نحیف خود نیمی از سنگ شکسته را از روی دریچه­ می­اندازد. آتش وجود آرتمیس با رطوبت خنکی که از چاه صورتش را نوازش می­کند در می­آمیزد. با خود اندیشید:&quot; کاش یه راهی بود...&quot;در ابدیت پدیدار و خاموش شدن شهابی در آسمان ؛ هشیاری و جنون در وجودش با هم رقصیدند و یکی شدند. تخته سنگ را چون جان عزیزش در بر گرفت.سرش را در چاه کرد. صدای ضجه­اش می­پیچید. &quot;دیگه تمومه...&quot; ایستاد و با آستینش اشک­هایش را پاک کرد. عمق چاه را کاوید اما تاریک و بی­انتها می­نمود. بدنش را در تاریکی مطلق رها کرد. حتی صدای خفیف شلپ، از گلوی چاه بیرون نیامد.برای زنده ماندن دست و پا می­زد. پس از تقلای فراوان برای رسیدن به هوا؛ بدن سرد و ساکت او زیر لایه­ای از آب آرمید. صدای گنگ پرندگان آمیخته با دعای موبدان به گوش می­رسید و آخرین رگه­های پرتوی خورشید چشمانش را می­نواخت. دیگر هیچ نیازی به هوا نداشت. فاصله­ی یک وجبی خود را با زندگی پذیرفت و چشمانش را فروبست.مادر برای برداشتن ظرف غذای پرندگان به سمت لانه آمد. اما به محض اینکه به سمت لانه ­پیچید خشکش زد. خون زیادی از لانه به سمت بیرون جاری شده  و رد آن تا چاه می­رسد. پرهای پرندگان همه جا پراکنده بود و اثری از آن­ها نبود. گمان کرد شغال به لانه حمله کرده و فریاد زد:&quot; کمک! کمک! شغال!&quot;همسایه­ها سر می­رسند. جوان رشید و برومندی که سه خانه­ آن طرف تر زندگی می­کرد مرغ خونینی آورد و گفت:&quot; ظاهرا همه­شون رو نبرده. بچه­ها دارن بقیشونو جمع می­کنن.&quot; با سر به چاه اشاره کرد و پرسید:&quot; چرا در چاه بازه؟&quot;جوان لنگه­ی دیگر سنگ روی چاه را به آرامی بر می­دارد و پدرش فانوسی به دست او می­دهد تا داخل چاه را بهتر ببیند. در همین حین پدر آرتمیس سراسیمه جمعیت را کنار می­زند و زنش را می­بیند که به دیوار خانه تکیه داده و زانو زده.چشمان جوان گرد می­شود اما سعی می­کند خود را خونسرد نشان دهد. درنگ می­کند تا صدای صافی از گلویش خارج شود. رو به جمعیت می­گوید:&quot; یه جوون تو چاه افتاده. کمک کنید درش بیاریم.&quot;صدای تاسف از گوشه کنار جمعیت شنیده می­شود. مادر ناله می­کند:&quot; آرتمیس؟؟؟&quot;مردان ده با کمک یکدیگر پسر را از چاه در می­آورند. جوان که تا کمر خیس شده؛ پسر را به آرامی کنار چاه می­گذارد. زمزمه­های تاسف بالا می­گیرد.دور جسد جمع شدند تا هویتش را تشخیص دهند. موهای نیمه مجعد خیس روی پیشانی، لب­های ضخیم، و ابوهای پرپشت؛ با اینکه سرخی خون و کبودی خفگی رنگ رخش را تغییر داده بود اما کاملا به جوانی­های نجار می­مانست.*******اهالی ده روزها همه جا را در پی آرتمیس گشتند. پیدا شدن پسری دقیقا به شکل جوانی­های نجار و گم شدن دختر او دقیقا به طور هم­زمان؛ شایعات زیادی را به راه انداخته بود. چندین اعلان به ده­های اطراف فرستاده بودند و هیچ ­کس و کاری برای پسر پیدا نشد.مادر از غم دختر نحیف شده بود. با این که بیش از سی و پنج سال نداشت؛ کمرش خمیده شد. موهای پدر از اینکه مردم می­گفتند پسر حتما فرزند نامشروع او بوده سفید شده بود و مشتری­هایش روز به روز کمتر می­شد. زمزمه­های کودکان که می­گفتند خانواده­ی آن­­ها نفرین شده­ست؛ برادر را تنها و غمگین کرده بود.اینانا و مرد جوان کنار قبر پسر بی­نام و نشان ایستادند و به کپه­ی خاک خیره شدند. نور خورشید مایل می­تابید و به چشمانشان یورش می­برد. اینانا دماغش را بالا کشید و با صدایی لرزان گفت:&quot; ما کشتیمش!&quot;مرد جوان دست اینانا را در دست فشرد. بدون اینکه از قبر چشم بردارد گفت:&quot; کار بیشتری از دستمون بر نمیومد. فکر می­کنم حداقل آخرش به چیزی که می­خواست رسید.&quot;پایان</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Sun, 03 Apr 2022 08:23:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت هجدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-unhnoo3tsdtn</link>
                <description>بخش سومپدر تمام سعی خود را می­کند منطقی به نظر برسد. اما نفس­های آتشینش سوراخ­های دماغش را گشاد کرده و از لا­به­لای غرش سخن می­گوید.- بالاخره که باید ازدواج کنی. مردم چی می­گن؟ هر چی زمانش رو به عقب بندازی دیگه کسی نمیاد بگیرتت.- اما من نمی­-...پدر که دیگر نمی­خواهد خشم خود را پنهان کند، درحالیکه ساعدش را به سمت کوزه برمی­گرداند، آن را برداشته و از کنار سر آرتمیس که حالا شانزده سال داشت به دیوار کاه گلی پشت او می­کوبد. وحشت ناشی از ماندن بین دیوار زبر و زمخت و دستان بزرگ و قدرمتند پینه بسته­ی پدر، لرزه ای را در وجودش به جریان انداخت.دختر سرش را با دستانش می­پوشاند اما پدر با دست­های آفتاب سوخته و زمخت خود گردن دختر را در دست فشرده و سر او را به دیوار می­کوبد. دور دهان پدر کف ایجاد شده.- یا با این پسره می­ری زیر یک سقف، یا گورت رو توی چاه پشت خونه جا می­دم. دختری که باعث حرف مردم پشت نام و نشون من باشه بهتره جسدش عزیز تره.چهره­ی دختر سرخ شده و تقلا می­کند. با خود اندیشید:&quot; کاش همین الان بمیرم و همه چی تموم شه!&quot;برادر گوشه­ی لباس پدر را کشید و مویه کنان گفت:&quot; بابا... توروخدا نکشش!&quot;مادر ضجه می­زد و برای بخشش جان دختر التماس می­کند:&quot;تورو خدا... کشتیش!&quot; در حالیکه روی زمین افتاده به سمت پای پدر می­خزد و گوشه­ی شلوار خاکی وی را می­گیرد.- غلط کرد... به جوونیش رحم کن...پدر گویی مگسی را می­پراند، با لگدی مادر را پس زد. سپس چشمانش را بسته، با یک نفس عمیق گردن کبود فرزند را رها می­کند.آرتمیس بریده بریده می­نالد:&quot; ازدواج می­کنم. ازدواج می­کنم.&quot;صدای هق هق مادر که دوزانو روی زمین نشسته و از ترس و اندوه دست­هاش را روی سر گذاشته، در خود جمع شده تنها صدای خانه است. برادر دستانش را دور پای پدر حلقه کرده و صورت خود را به لباس وی می­فشارد.پدر به دیوار تکیه می­دهد. با استیصال زانوانش را جمع می­کند و روی زمین چمباتمه می­زند. سپس با صدایی که بخاطر احساس عجز پس از فریاد گرفته می­گوید:&quot; آخه من چه گناهی کردم؟ چه نون حرومی برات آوردم؟ یک عمر نجاری کردم، شرافتمند زندگی کردم، دزدی نکردم، هیزی نکردی. تو از کجا افتادی تو دامن من؟&quot;آرتمیس که سستی وحشت زانوانش را خالی کرده، روی یک زانو میافتد و دیگر نه چیزی می­بیند و نه می­شنود. نمی­تواند چیزی بفهمد. تنها حس می­کند چیزی روی گونه اش قرار گرفته. و با صدای خفیفی که از گلویش بیرون آمد روی زمین بیهوش می­شود.**************مادر از کنار هیزم­های بر افروخته­ی داخل حیاط داد می­زند:&quot; آرتمیس! من دستم بنده که زباله­ها رو بسوزونم. برو به مرغ و خروس­ها غذا بده.&quot;آرتمیس با چهره­ای بی حالت و پشتی خمیده از اتاق بیرون می­آید. ثانیه­ای روی پله­ها مکث کرد. به زبانه­های آتش که قلب تاریک و روشن افق را می­شکافتند و دانه­های خاکستر بر افروخته را به اطراف می­پاشیدند نگریست. بدون کوچکترین واکنشی غذای پرندگان را در گوشه­ی حیاط کوچک آماده کرد و به سمت لانه­ی مرغ و خروس­ها که در پشت خانه بود رفت.مرغ و خروس و جوجه­ها تا متوجه غذا شدند دور او حلقه زدند. آرتمیس دولا شد تا ظرف را داخل لانه بگذارد. چشمش به باریکه­های سحر آمیز نور که از پنجره­ی کوچک لانه به داخل سرازیر می­شدند خورد. به آرامی ظرف را روی زمین گذاشت و دولا دولا به داخل لانه خزید.لانه یک اتاق کاه گلی بود که ارتفاعش به نصف قد انسان می­رسید. داخل لانه دور تا دور –بجز مقابل در که آرتمیس آنجا چمباتمه زده بود- طبقه­هایی پوشیده از کاه داشت. یک پنجره­ی کوچک شیشه­ای روی دیوار مقابل او بود که گوشه­ی آن یک ترک سرتا سری داشت و از پر و خرده گندم و آب کدر شده بود.دنیا به بن بستی سرد و سنگی رسیده بود. خنکای هوا با آتش زیر پوستش در می­آمیخت. کالبد او برای این جدال زیادی کوچک بود؛ حتی کوچک تر از این لانه.بوی نامطبوع فضولات پرندگان وذراتی که در باریکه­ی نور می­رقصیدند نفس کشیدن را برایش دشوار می­کردند. اما او سال­ها شیره­ای غلیظ و چسبناک را در ریه­هایش حمل می­کرد.انگشتانش را به سمت پنجره کشید و آن را لمس کرد. انقباضی وجودش را فرا گرفت؛ چشم­ها و لب­هایش را به­هم فشرد و با ضربه­ای، شیشه­ی ترک خورده را از قاب گلی جدا کرد. تکه­ی کوچک­تر به برون، و تکه­ی بزرگ­تر به داخل، روی تکه­ای پوشال فرو افتاد. چشمانش را باز کرد و مسحور، درحالیکه سرش را روی شانه­اش خم کرده بود تکه شیشه را نوازش کرد.نبض وحشیانه­ای در وجودش رخنه می­کرد. انقباض عضلات شکمش او را به تهوع می­انداخت. گویی هیولایی در درونش پرورش یافته بود و حالا داشت پوستش را می­شکافت. اندیشید:&quot; باید قال قضیه رو بکنم.&quot;انگشتانش خارج از کنترل به تکه شیشه چنگ انداختند. خون از کف دستش به سمت مچش سرازیر شد. قطرات قرمز آمیخته با خاک و دانه­ی مرغ با نبض رگش بالا و پایین می­رفتند. تکه شیشه را تا پیشانی بالا آورد و با ضربه­ای از زیر مچ تا انتهای ساعت خط عمیقی کشید. زیر پوست شکافته، لایه­ی خونین و نبض داری نمایان بود و تقلا می­کرد.آرتمیس ناباورانه چندین شکاف روی جای جای بدنش ایجاد کرد. جوی خون از درب لانه به بیرون جاری شد و سر و صدای مرغ و خروس­ها را بلند کرد. حرارتی جانکاه سراسر وجودش را در آغوش گرفته بود. بی­حال به بیرون لانه خزید و و دولا­دولا خودش را به لبه­ی چاه سنگی خانه که ارتفاع لبه­ی آن به کمرش می­رسید رساند. روی چاه سنگی دایره­ای که از وسط دو نیم شده بود قرار داشت.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 18:52:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت هفدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-kdym5bxyietl</link>
                <description>... آرتمیس روی سنگ بزرگی که دهانه­ی چاه را پوشانده بود نشست و چهره­اش را با دستانش پوشاند. مرغ و خروس­ها بی هدف دور خود می­چرخیدند و گهگاه با تعجب مستقیم در چشمان وی می­مگریستند.هر لحظه که می­گذشت؛ فرصتش برای بلعیدن عواطف خود کوتاه تر می­شد و این خود او را ملتهب می­نمود. با استیصال کنار چاه در خود گلوله شد و حق حق خفیفی سر داد. بی آنکه حتی قطره­ای اشک بریزد.بلافاصله با چهره­ای بی­تفاوت به پیوند باغ و دامنه­ی تپه در افق خیره شد. مرغی به او نزدیک شد و با نوک خود، گوشه­ی شلوار وی را کشید. سپس روی وی پرید و شروع به سر و صدا کرد. آرتمیس نیز غرشی خفیف سر داد و با لگد او را به گوشه­ای پرت کرد.درد شدیدی سراسر وجود آرتمیس را در بر گرفت. قلبش به سینه­اش می­کوبید و گویی سیلی از اسید را به سراسر بدن وی جاری می­ساخت. نفس­هایش مانند زهری مهلک به درون ریه­اش یورش می­بردندبی صدا ضجه می­زد. تمام عضلاتش دچار گرفتگی شدیدی شده. با صورت و دست­های نیمه­جانش خنکای زمین را ­بلعید.صدای نفس­های خشک و تیز آرتمیس تنها صدایی بود که قلب شب را می­شکافت. با هر دم، کمی از خاک را فرو می­داد و در هر باز دم، غبار افراشته شده دیدش را تار می­کرد. اندیشید که اگر هم اکنون بمیرد کسی تا ساعت­ها متوجه نخواهد شد.سرمای شب زمستانی در وجود تبدارش رخنه کرد؛ تخته سنگ را سخت در آغوش گرفت و سرش را به آن تکیه داد. در حالیکه بدون اشک می­گریست، شقیقه­ی خود را به تخته سنگ می­سایید و ناله سر می­داد.همراه با صدای در با بی­حالی به سمت حیاط رفت تا به پدر خوشامد بگوید. حساب زمان از دستش در رفته بود. گویی ساعت­ها بی­حرکت به تخته سنگ تیکه داده بود.پدر بدون آنکه به سوی آرتمیس بنگرد سری تکان داد و راه خانه را در پیش گرفت. با گشوده شدن درب خانه؛ موجی از سرما به درون خانه فرو ریخت. پدر کلاهش را از سر برداشت و دستی به سر پسرش که با شوق و ترس به سمت او دویده بود کشید.مادر راهش را به سمت آشپزخانه کج کرد و پدر پس از گذاشتن عبایش روی آویز به سمت کرسی رفت. درحالیکه جوراب­هایش را که محکم به دور پایش پیچیده شده بود و تا ساق پایش امتداد می­یافت را در می­آورد؛ به پسر اشاره کرد و گفت:&quot; بیا یکم پای باباتو بمال خستگیش دراد.&quot;پسر به سمت پدر خیز برداشت. آرتمیس به آرامی گفت:&quot; من هم ظرف آب گرم می­آرم.&quot; و به سمت آشپزخانه رفت.پدر درحالیکه پاهای متورمش را در آب گرم فرو می­برد زمزمه کرد:&quot; گاهی بهت امیدوار می­شم. اما بلافاصله بهم ثابت می­کنی اشتباه می­کردم.&quot; پس از درنگی، پاسخش را در چهره­ی آرتمیس جویا شد. بجز اندوه و ضعف چیزی نیافت.- چرا رنگ این بچه پریده؟مادر بلافاصله از آشپزخانه به اتاق سرک کشید و پاسخ داد:&quot; آقا کجاش رنگ پریدست؟ شاخ شمشاده!&quot;پدر غرید:&quot; ضعیفه دختره رو می­گم!&quot;مادر خیزی به عقب برداشت-  ببخشید. نمی­دونم. حالش که خوب بود.پدر پای چپش را از ظرف بیرون آورد و روی حوله گذاشت؛ آرتمیس که حلقه­ی ضخیم اشک جلوی دیدگانش را گرفته بود، پای پدر را داخل حوله پیچید. سپس پدر پای دیگر را در آب فرو برد-  اگه زرد و ضعیف بمونه مردم می­گن عیبی داره! اون وقت هیچکس نمی­گیرتش.از زیر ابروهای ضخیمش سرتاپای آرتمیس را برانداز کرد و ادامه داد:&quot; گرچه اگر به خلو چل بازیاش ادامه بده فرقی نمی­کنه.*******اینانا دامن رنگارنگش را روی زیرانداز گسترده بود. دست راستش را ستون بدن کرد و دست چپش را روی گونه­ی لطیف آرتمیس که سرش را روی پای او گذاشته بود قرار داد.رد پای بهار کم کم از دل زمین می­خروشید. مهی رقیق افق جاده را سحر آمیز، و عطر خنک و مطلوبی به فضا می­بخشید. آرتمیس درحالیکه با انگشتان اینانا بازی می­کرد؛ گهگاه در میان ابرها غرق در افکار خود می­شد و گهگاه راز دل را تسلیم اینانا می­کرد.زمین سرد بود. گویی برای در آغوش کشیدن شبنم­ها حتی نیاز نبود دست خود را دراز کنند. مصاحبت محقر و کوتاه بود؛ اما کدام ارباب می­تواند روی تخته سنگ سردی با کمی نان شیرین شده و آّب، و عطر خنک و مرطوب علفزاری که دارد جانی دوباره می­یابد، در معیشت یگانه رفیق دلبندش جهان را از خنده­های خود آکنده کند؟ آن­ها خوشبخت بودند. خوشبخت بودند زیرا تنها هر­آنچه بدان نیاز داشتند در اختیارشان بود.آرتمیس دست اینانا را به سمت صورت خود کشید. اینانا جا خورد و سعی کرد دستش را به عقب بکشد؛ اما سریعا از این کار خودداری نمود. آرتمیس نفس عمیقی در میان انگشتان خنک و ظریف وی کشید و گفت:&quot; دستات بوی یاس چیده نشده می­دن.&quot;اینانا پوزخندی زد و پاسخ داد:&quot; دیوونه!&quot;آرتمیس چشمان مستش را روی هم گذاشت.-  دیوونه­ی خالی نه! هر دیوونه­ای صاحاب داره... امروز فهمیدم یاس هم آدمو مست می­کنه!- تو اگه این زبونو نداشتی چیکار می­کردی؟- با زبون اشاره بهت حالی می­کردم دوسِت دارم!اینانا انگشتانش را روی مژه­های پرپشت آرتمیس کشید و گفت:&quot; کاش می­دونستم توی ذهنت چی می­گذره!&quot;نشئگی صدای آرتمیس به شور بدل شد و پاسخ داد:&quot; خب در واقع تو و چیزای مربوط به تو.&quot;- مثلا چی؟- مثلا اینکه کاش پیرزن قصه گوی داستان ما همین­جا بفهمه که نوه­هاش خوابیدن، دستی به سرشون بکشه و کتاب رو ببنده.اینانا با همان لبخند مهربان نفس عمیقی کشید و نگاه مخمورش را از چشمان آرتمیس به آسمان دوخت.آرتمیس انگشتانش را روی مچ سفید و نرم اینانا کشید و به آرامی به سمت ساعدش پیش رفت. اینانا به سرعت دستش را پس کشید و در همین هنگام؛ آستین رنگارنگ اینانا بالا رفت.آرتمیس تظاهر کرد خراش­های روی ساعد وی را ندیده و پرسید:&quot; چی شد؟&quot;اینانا من من کنان به لحظات چنگ می­زد تا پاسخی بیابد. جواب داد:&quot; قلقلکم میاد!&quot;- هر کمکی خواستی می­تونی روم حساب کنی.- ممنونم.- جدی می­گم.سرمای لحن اینانا به چهره­ی آرتمیس تاخت:&quot;منم جدی ممنونم!&quot;آرتمیس بلند شد و نشست:&quot; میوه میخوری؟&quot;- آره فکر خوبیه.- من کار اشتباهی کردم؟اینانا درحالیکه نگاه سرگردانش را داخل کیسه­ی میوه­ها می­گرداند لبخندی تصنعی زد و زیر لب گفت:&quot; نه دیوونه. همه­چی که تقصیر تو نیست!&quot;آرتمیس سرش را به سمت آسمان بلند کرد و نفس عمیقی کشید- ولی فکر کنم بابت «بودن»م مقصرم!- فکر کنم باید حرفمو عوض کنم... همه چی «درباره»ی تو نیست!- اما من خودخواه نیستم.- درسته! نیستی. اما فکر می­کنی تو مظلوم ترین آدم روی کره ی زمینی. فکر می­کنی فقط تو درد می­کشی و بقیه یا باعث این بدبختین یا وظیفه دارن حالتو خوب کنن بدن.لحن اینانا خشک و تیز شد. به کلی کیسه را فراموش کرد و چشم در چشم آرتمیس دوخت. لحظاتی را در سکوت گذراندند.اشک در چشمان آرتمیس حلقه زد و گفت:&quot; ببخشید... فکر نمی­کردم اینجوری باشه.&quot;- متاسفم... منظور بدی نداشتم. بیا فقط برگردیم خونه!- فکر خوبیه.تمامی راه برگشت در سکوتی جانکاه سپری شد. حتی صدای پرندگان و سگ­های ولگرد به فریادهای گوش خراش می­مانست. راه بی­پایان بود و زمان چون لاکپشت پیری حوصله­ی گذر نداشت.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Fri, 01 Apr 2022 11:57:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت شانزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-edy6gfda0l1g</link>
                <description>... آرتمیس دخترک را تا علفزار مشایعت کرد. سکوت میان راه تعلیق را برای آرتمیس تداعی می­کرد. با تردید، بدون اینکه به وی نگاه کند پرسید:&quot; دوستم داری؟&quot;اینانا پنجه­هایش را به آرامی به بازوی او فشرد و به وی نگریست:&quot; عاشقتم! و ازت حمایت می­کنم.&quot;نرسیده به علفزار آرتمیس ایستاد. دخترک به سوی او برگشت.- خب فکر کنم بهتره از هم خداحافظی کنیم.- نمیای؟- نه من از همین جا بر می­گردم... می­دونی که؟- چیو؟- که آدما ازم خوششون نمیاد.- گوشه گیری تو اوضاعو بهتر نمی­کنه ها...- آره...آره. یه وقت بهتر.- بهرحال مواظب خودت باش... و خودتو دوست داشته باش!لبخندی بر لبان آرتمیس لانه کرد.- ای به چشششم... تو هم مراقب خودت باش.و تا لحظه­ای که اینانا از نظر محو نشد؛ باز نگشت.با گام­هایی آرام و ابروهای گره خورده به سمت تپه بازگشت. تنها روی نقاط خالی از گیاه گام بر می­داشت. هرچه ذهنش را می­جورید؛ نمی­توانست دلیل احساسات متناقضش را بیابد.چند ضربه­ی آهنگین به پاره چوب نواخت. مرد جوان صدایش را بلند کرد و گفت:&quot; بیا تو.&quot;آرتمیس مشتش را گره کرد و پاسخ داد:&quot; اگه میشه درو باز کنین لطفا.&quot;چشمان سرخ و لبخند عمیقی که گویی روی چهره­ی سنگی جوان حکاکی شده بود توجه آرتمیس را به خود جلب کرد.مرد جوان به گرمی گفت:&quot; سلام... چه عجب به کلبه­ی درویشی ما سر زدی.&quot;آرتمیس که یکه خورده بود پاسخ داد:&quot; من که مزاحم شما میشم!&quot;رد نگاه آرتمیس روی لاشه­ی موجودی کوچک در سینی ثابت شد. جوان سینی را برداشت و جلوی او گرفت.-  بفرما خرگوش وحشی... توی روستا فقط حیوونای اهلی­ای که ازشون بیگاری کشیده میشه پیدا میشن.آرتمیس دو دستش را دراز کرد و یکی از ران­های نیم سوخته­ی خرگوش را به دندان کشید. با دهان پر گفت:&quot; هممم... خیلی خوشمزس! متشکرم.&quot;- خب امروز دیدم با دوستت اومده بودی.- اره. همون دختر خیاطه که سراغش رو گرفتید.جوان چشم به شعله­ی بی­رمق آتش دوخت و گفت:&quot; درسته!&quot;آرتمیس با پشت دست دهانش را پاک کرد و استخوان خرگوش را در ظرفی که باقی استخوان­ها در آن بودند قرار داد-  توی تمام سال­های تنهایی حوصلتون سر نمی­رفت؟- آدمیزاد عادت می­کنه! هممون تنهاییم و پر از حرفایی هستیم که نمی­تونیم به کسی بگیم؛ فقط با زیاده گویی از احساس کردنش فرار می­کنیم.- ولی آدم نیاز داره حرفاشو به یکی بگه.- خوبه که یکیو داشته باشی. ولی اگه نداشته باشی فقط باید قبول کنی. حالا چی تو دلت مونده؟- ینی چی؟- وقتی آدما بی مقدمه از کسی چیزیو میپرسن؛ فقط میخوان راجع بش صحبت کنن. نه اینکه بشنون.آرتمیس انگار که مچش را گرفته باشند بی هدف با چشمانش دیواره­های غار را پیمود و من من کنان گفت:&quot; من... واقعا برام مهم بود...&quot;جوان خندید:&quot; این چیز بدی نیست. آدم­ها اینجورین دیگه. راحت باش!&quot;- فقط فکر می­کنم امروز همه چیزو خراب کردم.جوان با گنگی سرش را تکان داد. آرتمیس اضافه کرد:&quot; وقتی منو اینانا – همون دختر خیاط – داشتیم حرف می­زدیم؛ من یه داستان احمقانه سر هم کردم که توش من یه پسر بودم و اون یه دختر. و خب همدیگه رو دوست داشتن. می­دونی؟ مثل یه پسر و یه دختر.&quot;جوان اخمی کرد و چشمانش ریز شدند.- یعنی... تو و اینانا... در واقع... دوست هم نیستید؟- چرا... دوست هستیم...ولی خب...- عاشق همید؟آرتمیس با صدای گرفته در حالیکه نفسش به سختی بالا می­آمد افزود:&quot; نمی­دونم چه فکری می­کنید. ولی واقعا قضیه اونجوری که فکر می­کنید نیست.&quot;جوان با آرامش دستش را به نشانه­ی ایست جلوی آرتمیس گرفت.-  الان توی این ماجرا دو تا اتفاق داره میافته. یکی اینکه شما همدیگه رو دوست دارید؛ به روش خودتون. و واقعا به کسی ربطی نداره. اینو دارم به عنوان کسی که زندگیش رو بخاطر حماقت مردم از دست داده می­گم. حرفم قابل اطمینانه چون از سر شکم سیری نیست.سپس کمی به سمت جلو خزید.-  اما مورد دوم. من متوجه یه سری چیزها شدم... واقعا فکر می­کنی پسری؟آرتمیس چهره­اش را با دستانش پوشاند و به هق هق افتاد.- من هیچ فکری نمی­کنم. من فقط دارم عذاب می­کشم.جوان دستش را روی شانه­ی وی گذاشت و با لحنی حامی گفت:&quot; قرار نیست قضاوتت کنم. اگه می­خوای جوابی پیدا کنیم باید به ماجرا مسلط باشیم.&quot;- مشکل اینه که نمی­دونم کیم. می­دونم کی نیستم. وقتی حواسم نیست یجوری می­رم پیش پسرا که انگار خودمم یه پسرم. همه می­گن پیش میاد دخترا بخوان کارای پسرونه بکنن. می­گن موقتیه. اما من مطمئنم همشون حتی وقتی بین پسران دخترن.نفسش به سختی بالا می­آید. جوان تکه پارچه­ای به او داد و پرسید:&quot; می­خوای بریم بیرون حرف بزنیم؟ بخاطر هوای تازه.&quot;- همش احساس می­کنم زیر پوستم یه زندگی لعنتی دیگه جریان داره. نه چیزی که اذیت کنه. انگار یه زندگی بی­گناه که مثل من عذاب می­کشه.در حالیکه می­لرزد به جوان خیره شد:&quot; گاهی اوقات فکر می­کنم اگر خودمو بکشم همه چی درست می­شه. هم همه نفس راحت می­کشن هم از چیزی که نیستم خلاص میشم... اما فکر اینکه زندگی ای که توی وجودمه و می­خواد آزاد بشه هم می­میره جلومو می­گیره.جوان سر وی را به سینه­اش فشرد:&quot; می­خوای برات یه داستان تعریف کنم؟&quot; آرتمیس سرش را تکان داد.- توی سال­های دور؛ جادوگری زندگی می­کرد. این جادوگر همیشه آرزو داشت به سرزمین­های دوردست سفر کنه و جاهای مختلفی رو ببینه. اما هرچی که سنش بالا تر می­رفت ناتوان تر می­شد. بخاطر همین تصمیم گرفت تا به وسیله ی جادو؛ از طریق دیگران دنیا رو ببینه. وقتی که متوجه شد زن تاجر شهر حاملست؛ مراسم خاصی رو بجا آورد و بینایی خودش رو به کودک داد.- چرا فقط بدن خودش رو سلامت نکرد تا دنیا رو بگرده؟- بعضی چیزها اتفاق نمیافتن؛ و بعضی چیزهای دیگه اتفاق میافتن. گاهی فقط نمیشه... گاهش یهو میشه! اجازه هست ادامه بدم؟آرتمیس بینی­اش را محکم بالا کشید و گفت:&quot;بفرمایید.&quot;- پسر تاجر به مرور بزرگ شد. هر چی بزرگ تر می­شد یهو چیزای عجیبی می­دید. مثلا یهو وسط دشت مردی رو می­دید که داره با اون میدوه. پسر نمی­دونست چرا این چیزها رو می­بینه. دوستاش یا مسخرش می­کردن و یا ازش می­ترسیدن. پدر و مادرش هم بهش گفتن که دیگه نباید راجع به این چیزها حرف بزنه. ولی خب... به مرور پسر چیزهای بیشتری رو می­دید. گاهی تو آینه تصویر مرد میانسالی رو می­دید که خیلی ضعیف شده. اون پسر هیچوقت نفهمید چرا و چه چیزیو می­بینه؛ ولی یاد گرفت باهاش کنار بیاد و حتی از داشتن دیدی به یک زندگی دیگه لذت ببره!آرتمیس چهره­ی سرخ شده ­اش را در هم کشید. شدت گریه شقیقه ­هایش را می­فشرد.- یعنی من باید از اینکه مردم بهم می­گن دیوونه، شیطانی، یا هرزه لذت ببرم؟ یا از اینکه موجودی که نمی­دونم موجود بی­گناهیه یا هیولا می­خواد پوستمو بشکافه؟جوان عمیقاً در چشمانش که مویرگ­های قرمز داخل آن ملتهب شده بود نگریست.- من می­گم تو فعلاً هیچ راهی برای بهبودی پیدا نکردی؛ از چیزی که هستی فرار نکن و فقط تجربش کن.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Thu, 31 Mar 2022 13:16:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت پانزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-ykmaxzu6d4c2</link>
                <description>... با صدای جمع کردن سفره از خواب بیدار شد. هنوز هوا تاریک بود. منتظر ماند تا مادر به سمت حیاط پشتی برود. سپس به آرامی برخاست. هنوز بدنش کوفته بود. هر حرکتی برایش دردناک شده ­بود. مشتی آب به صورتش زد، شالی روی سرش انداخت و به سرعت از خانه خارج شد.پای راستش می­لنگید و سوز زمستان؛ با هر گامی که بر می­داشت ستونی از آهن داغ در ساق پایش می­کاشت. دانه­های کوچکِ برف مست روی زمین می­لولیدند. به درخت عریان میان کوچه خیره شد. با نزدیک شدنش؛ دسته­ی زاغ­های وحشی با سر و صدای فراوانی پریدند.هنگامی­که به کوچه­ی اینانا رسید؛ کنار سکوی سر کوچه، روی زمین دو زانو نشست و به درب خانه­ی دخترک خیره ماند. سرش را بالا گرفت. توده­های ابر به حجرت خود ادامه می­دادند. رفته رفته دانه­های برف با شدت بیشتری زمین گیر می­شدند و حریری نمکین روی آن می­گستراندند.آرتمیس دست راستش را دراز کرد تا از آسمان گدایی کند. تحفه­های چشم نواز آسمان بلافاصله به قطرات شفاف و گرد آب دگردیسی می­یافتند. سفیدی روی آستینش کنجکاوی او را بر انگیخت. به آرامی دست برد تا دانه­های برفی که روی آستینش جا خوش کرده­بودند را لمس کند.به محض تماس سر انگشتانش با دانه­ی برف، دوباره دانه به قطره­ی آب تبدیل شد. دستانش را روی زانو گذاشت و بی حرکت ماند. با لبخند به انباشته شدن دانه­های برف روی خود خیره ماند.هر چند لحظه یک بار به خانه­ی اینانا چشم می­دوخت. بالاخره دخترک از خانه بیرون آمد و به سمت انتهای کوچه آمد. آرتمیس دستش را ستون بدن کرد و برخاست. اینانا متوجه حضور او شد؛ ایستاد و سرش را جلو آورد تا دقیق تر بنگرد. به محض اینکه وی را بجا آورد با گام­های تند به سمتش شتافت.آرتمیس با آغوشی باز، لنگان لنگان به سمتش رفت و در میانه­ی راه یکدیگر را در آغوش کشیدند. آرتمیس آه کوتاهی کشید. اینانا از فشار آغوشش کاست و گفت:&quot; متاسفم! هنوز درد داری؟&quot;آرتمیس پوزخندی زد و پاسخ داد:&quot; نه فقط یکم کبودیا مونده.&quot;گوشه­ی لب­های اینانا رو با پایین بود. با چشمانی مغموم به چشمان آرتمیس خیره شد و دستی بر کبودی­های گونه­اش کشید. آرتمیس با نفسی لرزان گفت:&quot; گفتم شاید بدت نیاد امروز بجای علفزار یکم با هم وقت بگذرونیم.&quot;گوشه­ی لب­های اینانا جمع شد:&quot; عالیه!&quot;دستش را در بازویش حلقه کرد و آرتمیس چابک تر از همیشه گام بر می­داشت.در مسیر، آرتمی خودش را به سمت راست اینانا کشاند. اینانا با لبخند اخمی کرد و گفت:&quot; داری چیکار می­کنی؟&quot;آرتمیس نیز لبخند زد. لحنی جدی به خود گرفت. دستانش را در هوا تکان داد و گفت:&quot; تو این مدت فهمیدم تو راحت تری که آدما سمت راستت باشن. حتی وقتی بین دوستاتی سمت چپ می­شینی. وقتی هم که سمت راست باشی کم حرف می­شی و بیشتر تو خودتی.&quot;اینانا خنده­ای نخودی سر داد و نفس عمیقی کشید. مکثی کرد؛ سپس با انگشتان خود دنبال دست آرتمیس گشت. پس از آنکه دست خود را داخل دست وی سراند؛ شانه­هایش را بالا داد و فشار کوچکی به دست او وارد کرد. طراوت از دستان لطیف و خنک اینانا به زیر پوست آرتمیس تزریق شد. می­توانست جریان لطیف این اشتیاق را در سراسر بدنش رهگیری کند.با عبور از پهنه­ی دشت، به تخت سنگ­های پای تپه رسیدند. اینانا کنار تخته سنگ ایستاد.-  هنوز وقتی میایم اینجا تنم می­لرزه.-  اگر دوست نداری می­تونیم هرجا تو بخوای بریم.- نه به نظرم باید عادت کنم. ولی خب آدما همیشه اسیر خرافاتین که توش بزرگ شدن.- آره خب خیارشور رو هرچقدر هم بشوری خیارشوره!سپس خنده­ی کوتاه و بلندی سر داد. اینانا ابتدا چهره­ای جدی به خود گرفت؛ اما زود متوجه شوخی آرتمیس شد و لبخند لطیفی روی چهره­اش نقش بست.آرتمیس شال خود را روی سنگی پهن کرد تا اینانا پشت به تپه دهکده را نظاره کند؛ و خود روبروی او نشست. اینانا از نشستن امتناع کرد- خودت لباس کافی نداری.- سنگ سرده عزیزم.- خودت سرما می­خوری.و شال آرتمیس را برداشت و روی شانه­های او انداخت. آرتمیس خودش را جمع کرد.-  هنوز دست رد به سینه­ی غرورم می­زنی!مرد جوان که کنار درب غار چمباتمه زده بود و به آن­ها می­نگریست توجه آرتمیس را به خود جلب کرد. مدام چشم از اینانا بر می­داشت و به جوان خیره می­شد. با اینکه خط سخنان اینانا را مدام گم می­کرد؛ هر چند لحظه یکبار او را تایید می­کرد تا دست حواس پرتی­اش رو نشود. نهایتاً مرد جوان – گویی اشک­هایش را پاک می­کند – استینش را به چشمانش کشید و داخل غار شد.اینانا سرش را در دید آرتمیس قرار داد و گفت:&quot; کجایی عاشق؟&quot;آرتمیس که یکه خورده بود خنده­ی کوتاهی سر داد و سرش را خم کرد-  پیش شما علیا حضرت! حوصله­ی قصه داری؟اینانا با لبخند به جلو متمایل شد-  همم... خوبه! چه قصه­­ای؟آرتمیس سرش را کج کرد و چشم در چشمان اینانا دوخت و شروع کرد:&quot; یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود یه پسر کوچولو بود و یه دختر کوچولو.&quot;اینانا دستش را زیر چانه زد. آرتمیس چهار زانو نشست و ادامه داد:&quot; دختر کوچولوی قصه­ی ما همیشه سرگرم دوستاش بود. پسر کوچولو هم تنهای تنها بود و همش آزادانه از این کوچه به اون کوچه سرک می­کشید.&quot;چشمانش تر شد.&quot; با اینکه پسرک همیشه دردسر درست می­کرد و همه ازش بدشون میومد؛ ولی وقتی به دخترک نگاه می­کرد و خوشحالیش رو می­دید دلش گرم می­شد. راضی بود چون حتی اگه هیچی نداشت، فرصت اینو پیدا کرده بود زیبا ترین لبخند دنیا رو ببینه. حتی اگه یک بار لبخندی روی صورت دخترک می­کاشت زندگیش بیهوده نبود.&quot;خم شد و انگشتی روی گل نرم زمین کشید؛ سپس با انگشت گلی پشت لبان خود را تیره کرد و دو دستش را زیر چانه­اش زد&quot; شب­ها هم کنار پنجره­ی خونه که رو به پنجره­ی خونه­ی دخترک باز میشه خیره میشه و بدون اینکه حتی یک باز پلک بزنه تمام حرکات دخترک رو به خاطر می­سپاره.&quot;بعد از اتمام داستان متوجه لبخند سرد دخترک شد. خود را عقب کشید و گفت:&quot; تو منو باور نمی­کنی؟&quot;اینانا دست­های سردش را فشرد و نجوا کرد:&quot; باورت می­کنم.&quot;قطره اشکی روی خط لبخند آرتمیس غلطید و در دهانش فرو افتاد.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 10:15:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت چهاردهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-nlqlrw1ea4qd</link>
                <description>... بلند شد و خودش را تکاند. سر زانوهایش گلی شده بود. درحالیکه به سمت کوچه می­رفت نگاهی به کف دستانش انداخت. یکی از دستانش خراشیده شده بود و در دیگری تکه سنگ ریزی فرو رفته بود. تکه سنگ را جدا کرد و کف دستانش را به شلوارش مالید.خشکی گلویش تیزی هوای سرد را دردناک؛ و لباس نم دارش بدنش را در برابر آن عریان می­کرد. نفس­هایش هم­آهنگ با گام­هایش تند و مستاصل بود. چشمانش گرم شد و خون در صورتش دوید. به مرور قطرات اشک راه دیدش را مسدود کرد.چشمانش را باز نگه داشت. به مرور قطرات اشک فروکش کردند و از مجرای بینی­اش تغییر مسیر دادند. قطرات کوچک شبنم مانند سوزن­های کوچکی بر پوستش فرو می­رفتند. از روبرو زنی که چهره­اش را پوشانده بود به او نزدیک می­شد. بینی­اش را محکم بالا کشید و سلامی داد.نزدیک علفزار گام­هایش را آرام کرد. سعی داشت جلوی گردش چشمانش روی آدم­ها را که تقلای او برای یافتن یک آشنا را فریاد می­زد بگیرد. کودکان و نوجوانان زمان فراغت خود را با جوش و خروش غنیمت می­شمردند. کسانیکه متوجه ورود او به قلمروی خود می­شوند ابتدا کمی مکث کرده؛ سپس به کار خود ادامه می­دهند.در گوشه­ی دیدش پسر فربه و کوتاه قامت؛ با خشم و استوار به سمتش گام بر می­دارد. ابتدا گویی می­خواهد از کنار وی عبور کند؛ اما نیمی از تنه­اش را سر راه او قرار می­دهد و با یک حرکت قدرتمند بازو او را نقش بر زمین می­کند.آرتمیس با جثه­ی نحیف خود به پشت نقش بر زمین می­شود و خاک و گل با لباسش در می­آمیزد. طنین خنده­ی شیطانی سایرین در فضا منعکس می­شود. یکی از پسرهای کم سن و سال از جمعیت جدا می­شود:&quot; برو عجوزه. تو مایه­ی نفرین مایی.&quot;دوست قدیمی آرتمیس، پسر کوچکی با موی دو رنگ از پشت به پسر دیگر نزدیک می­شود:&quot; چیکارش دارید؟ مگه مالتونو دزدیده یا جاتونو تنگ کرده؟&quot; دیگری فریاد می­زند:&quot; توهم همدست شیطانی&quot; فریادهای تصدیق از هر گوشه بلند می­شود.پسرک به سمت آرتمیس می­رود تا او را از زمین بلند کند اما جمعیت مانند بهمنی به سمت آن­ها حمله ور می­شوند. تنها دختران و عده­ای از کودکان از بیرون مهلکه – برخی با ترس و برخی با لذت- به آنان می­نگرند.طعم خاک و خون و سبزه­های کنده شده در هم می­آمیزد. هر چه بیشتر تقلا می­کردند از زیر مشت و لگد جمعیت خشمگین خارج شوند؛ بیشتر مورد ضرب و شتم قرار می­گرفتند. آرتمیس خودش را به شکل جنین درآورد و با دست صورتش را پوشاند.پس از مدتی جمعیت نفس نفس زنان دست از دعوا می­کشد و متفرق می­شود. عده­ای موقع رفتن به سمت آنان آب دهان می­اندازند. تعدادی از آنان با لباس­های پاره و خونین مجروح شده اند. آرتمیس به پهلو و نیمه­هشیار افتاد. گرد و غبار ناشی از تکاپو که آن­ها را به سرفه می­انداخت؛ پس از مدتی فرو نشست.زبانش را روی دندان پیشش کشید؛ لق شده بود. به هنگام نفس کشیدن خنجری در سینه­اش فرو می­رفت. بجز صدای خس خس نفس­های آرتمیس و ناله­های کوتاه دوستش؛ تنها صدایی که به گوش می­رسید صدای سنج مجزون باد میان شاخه­های تکیده بود.برخی هنوز به آنان چشم دوخته بودند و برخی سرگرم کار خود شدند. اینانا با احتیاط به سمت آنان آمد. سر آرتمیس را به دامن رنگارنگِ پر چین خود گرفت و به آرامی خاک و خون را با گوشه­ی لباسش از چهره­ی او زدود.پسرک درحالیکه هنوز از درد به خود می­پیچید روی پای خود ایستاد و خودش را به آن دو رساند. آرتمیس لحظه­ای در چشمان اینانا خیره شد و سپس پهنه­ی مه غلیظ و نزدیک آسمان را پیمود. سرفه­های کوتاهش به هق هق تبدیل شد؛ صورتش را در دامن اینانا پنهان کرد و با صدایی گرفته تکرار کرد:&quot; متاسفم!&quot;در خانه التهابی شدید حکمفرما بود. برادر خود را در سه کنج اتاق چپانده بود و تکاپوی مادر در یک سو، و پیکر نیمه جان خواهر در بستر را در سویی دیگر نظاره می­کرد. مادر زیر لب دشنام می­گفت؛ زخم­های دختر را می­شست و مرهم می­نهاد. مدام مانند پروانه­ای اسیر از این سمت خانه به آن سمت می­رفت.صدای درب خانه آمد. آرتمیس پتویش را روی چهره اش کشد. مادر سراسیمه به سمت حیاط رفت و بعد از خوشامد گویی؛ پدر را به داخل خانه مشایعت کرد. برادر سرش را پایین انداخت؛ با بی تعادلی به سمت پدر رفت و دستش را بوسید.پدر که خط اخمش جزئی از چهره­اش شده بود؛ ردایش را آویخت و با بی اعتنایی دستی به سر پسر کشید. به رخت خواب اشاره کرد و گفت:&quot; الان چه وقت خوابه؟ همه باید دور سفره باشن.&quot;مادر انگشتانش را به یکدیگر گره زد و پاسخ داد:&quot; خیلی خسته بود. اگر اجاز-...&quot;پدر انگشتش را جلوی چشمان مادر تکان داد و گفت:&quot; بچه­ای که سر سفره بزرگ نشه معلوم نیست سر از کجا در میاره&quot;پیش از اینکه مادر او را صدا بزند؛ آرتمیس به آرامی پتویش را کنار زد و به سمت پدر رفت. نگاهش از گوشه­ی فرش تا پاهای دو رنگ آفتاب سوخته­ی پدر را کاوید. سکوت سنگینی بر خانه سایه افکنده بود.در کسری از ثانیه، نگاه بی اعتنای پدر به خنجری سرد، تیز و غران بدل شد. به چهره­ی دخترک خیره ماند و چشمان درشت و مشکیش را تنگ کرد تا دقیق تر برانداز کند. نفس­ها در سینه حبس بود.پدر نفس پر صدایش را بیرون داد و با فشار کلمات را از بین دندان­هایش تف می­کرد:&quot; چه غلطی کردی؟&quot; آرتمیس سرش را بالا نیاورد:&quot; من... من کاری-...&quot; پدر روی وی خم شد و با انگشت جمجمه­اش را فشرد:&quot; گفتم چه غلطی کردی گیس بریده؟&quot;آرتمیس دهان باز کرد تا چیزی بگوید؛ اما دست سنگین پدر ضربه­ای به چهره­ی کبودش نواخت و او را پای چوب لباسی پرت کرد. حجم بدن پدر سایه­ی دهشتناکی روی دخترک انداخت. پدر فریاد کشید:&quot; از دست تو بی آبرو نمی­تونم سرم رو توی ده بلند کنم.&quot;سپس دستانش را رو به آسمان برافراشت و ادامه داد:&quot; کدوم لقمه­ی حرومی تو شکم صاحاب مرده­ی تو ریختم که این شدی؟&quot;برادر گوشه­ی اتاق چنباتمه زده و بی صدا می­گرید. مادر که سر خود را با دستانش پوشانده و شیون می­کند خود را روی دختر می­اندازد. پدر که سرخی جنون چهره­ی زردش را گلگون کرده؛ لگدی نثار کمر مادر می­کند. ناله­ی مادر در خانه می­پیچد. پدر روی آن­ها خم می­شود.-  اگر توی حرومی انقدر هواشو نداشتی تا الان آدم شده بود.مشتی به دیوار کنار چوب لباسی می­کوبد و دیوار ترک بر می­دارد.-  یک بار دیگه غلط اضافی بکنی گیستو می­چینم و چهار دست و پا توی ده می­گردونمت.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 10:45:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت سیزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-uu7lqqv9cfxi</link>
                <description>... گوش­هایش از صدای تکاپوی آتش سرمست شد. طنین نفس­های سرما زده­ی آرتمیش او را از چنگ افکارش قاپید. درحالیکه روی آتش چنباتمه زده بود سرش را به سمت دخترک چرخاند. حرکاتش با طمأنینه همراه بود. به آن سوی آتش اشاره کرد و گفت:&quot; بیا بشین.&quot;آرتمیس کدو را چون امانتی عزیز در آغوش داشت. مرد جوان پوزخندی زد و نیم خیز شد؛ آن را از دخترک گرفت و گوشه­ای نهاد. سپس نیم­نگاهی به او که دستانش را روی آتش گرفته بود و با شانه­های جمع شده به خود می­لرزید انداخت و گفت:&quot; چرا نیومدی تو؟ کامل خیس شدی!&quot;آرتمیس زیر چشمی به او نگریست:&quot; نمی­خواستم بی­اجازه وارد شم.&quot;- ازین به بعد بیا تو.پس از آنکه لباس­هایش نسبتاً خشک شدند؛ به گوشه­ی غار خزید و سرش را به دیوار تکیه داد. صدایش را بم کرد و با حالتی متفکرانه گفت:&quot; تاحالا شده بین خوشحالیات یادت بیاد چقدر رقت انگیزی؟&quot;باران بند آمده بود و روشنایی روز داخل را غرق نور می­کرد. مرد جوان که در سکوت دل کدو را خالی می­کرد افکارش را در چهره­ی دخترک جست و جو کرد.آرتمیس خودش را جمع کرد و ادامه داد:&quot; منظورم این نیست که تو رقت انگیزی – که نیستی -؛ صرفا دلم خواست با یکی حرف بزنم.&quot;مرد جوان چهره­اش را در هم کشید و به ادامه­ی تمیز کردن کدو پرداخت. بالاخره توانست افکارش را بیان کند و گفت:&quot; وقتی هم سن تو بودم همه ازم متنفر بودن. اون زمان فکر می­کردم اوضاع از این بدتر نمیشه.&quot;به آتش خیره شد و افزود:&quot; یه روز تصمیم گرفتم تمومش کنم. رفتم آبشار هفت پریون... تمام راه گریه کردم. وقتی از بالای آبشار به پایین نگاه کردم وحشت زده شدم. انگار بیشتر دلم می­خواست همه چی درست شه تا تموم شه.&quot;چشمان سرخ و ترش را از آتش دزدید و ادامه داد:&quot; از طرفی از اینکه زنده بمونم می­ترسیدم. دیگه نباید پام به اون خونه می­رسید... خودم رو از بالای آبشار روی عمیق ترین نقطه رها کردم.&quot;آرتمیس درحالیکه تکه پارچه­ی کهنه­ای را از گوشه­ی غار برداشته و دور خود می­پیچید، با دقت گوش می­داد.مرد جوان پوزخندی زد و گفت:&quot; ظاهرا چند ساعت بعد زنی موقع آب آوردن منو پیدا کرد و به روستا برم گردوند. ریه­هام طوری چاییده بودن که مردن برام بهتر بود... یکم که بهتر شدم از ننه بابام بخاطر اینکه موقع خوشگذرونی جونمو به خطر انداختمم یه کتک مفصل خوردم!&quot;قاشق را داخل کدو تکاند؛ آن را به موازات چشمش بالا گرفت و ادامه داد:&quot; رقت انگیز تر از اینکه خودتو بکشیو بهت بگن خوش گذرون چیه؟&quot;با پشت دستش بینی­ش را پاک کرد و دوباره مشغول تمیزکاری کدو شد. صدایش صلابت خود را بازیافته بود:&quot; ولی زندگی بهت یاد می­ده با هر ضربه­ای که می­خوری سرتق تر شی؛ روی کبودیتو بمالی و بگی درد نداشت!&quot;بی مهابا چشمانش در چشمان دخترک قفل شد:&quot; اگه نقاط ضعفتو به نقاط قوتت تبدیل کنی، نامیرا می­شی پسر&quot; بلافاصله متوجه چین عمیق پیشانی آرتمیس شد؛ محکم پلک زد:&quot; دختر...&quot; و خودش را با کدو مشغول کرد.سکوت فضا آرتمیس را معذب می­کرد. پس از کمی کلنجار با صدایی گنگ گفت:&quot; پرتقال می­خوری؟&quot;جوان سر از کدو بر نداشت. یک ابرویش را بالا داد و گفت:&quot; نه.&quot;دخترک پارچه­ی رویش را کنار خود پهن کرد؛ دستمال را از کیفش درآورد و محتویاتش را توی پارچه برگرداند. سپس دستش را به زانویش گرفت و بلند شد.جوان با گنگی به او خیره شد و پرسید:&quot; داری می­ری؟&quot;آرتمیس با پوزخند گفت:&quot; نه دارم میام. منتها اسبو به پشت گاری بستم!&quot;جوان همچنان ساکن به او خیره ماند و پاسخ داد:&quot; خداحافظ&quot;لبخند آرتمیس محو شد و خداحافظی کرد.*******غذا تمام شده بود و برادر هنوز از غذا خوردن سر باز می­زد. پدر با ابروهای گره خورده دستی به سبیلش کشید و گفت:&quot; من می­رم یه چرتی بزنم.&quot; و بلند شد. مادر نیز برای مشایعت او از جای برخاست.برادر با دستانی مشت کرده گفت:&quot; گوجه!&quot; آرتمیس یک قاشق خورش گوجه به سمت دهان برادر برد؛ اما او مشتش را به سمت قاشق پرتاب کرد و آن را روی سفره ریخت.آرتمیس نفس عمیقی کشید، بازوان برادر را محکم گرفت و در چشمانش خیره شد و غرید:&quot; اگه نمیخوای نخور. ولی من می­خوام غذامو شروع کنم.&quot; پس از لحظاتی خیره شدن به یکدیگر؛ برادر شروع به گریه کرد.مادر سراسیمه وارد آشپزخانه شد و گفت:&quot; مگه نمی­بینید باباتون می­خواد استراحت کنه؟&quot;برادر به حالت آماده باش خاموش شد. آرتمیس با استیصال گفت:&quot; من فقط می­خواستم غذامو شروع کنم.&quot;مادر به سمت آن­ها آمد. برادر را با یک بازو بلند کرد و رو به آرتمیس گفت:&quot; تو غذاتو بخور من از پس این سنجاب بر میام.&quot; و با تصنعی ترین لبخند ممکن به وی نگریست.کمی با اندک غذای داخل بشقابش بازی کرد. نخستین بار بود که بیش از یک هفته اینانا را نمی­دید. صبر کردن تا روز موعود بیش از توان برایش هزینه داشت. با بی­حوصلگی سفره را برچید و جلوی پنجره­ی رو به دشت مکثی کرد. صدای جیرجیرک­ها، توده­های ابر و سماع گیاهان به ریه­هایش رسوخ کرد.زیر پتوی ضخیم مورد علاقه­اش به سقف خیره شد. اصلا چه معنی داشت اینقدر دلبسته­ی دختری باشد؟ آخرش که چه؟ در میان هجوم بی رحم این افکار؛ تنها یک فکر مانند پیچکی بر اندام نحیفش می­پیچید تا از او محافظت کند:&quot; اینانا!&quot; قطره­ی اشکش داخل گوشش چکید؛ به پهلوی مخالف چرخید و سرش را زیر پتو پنهان کرد.با چشمانی باز و ذهنی حاضر بیدار شد. با اینکه دیشب تنها اندکی خوابیده بود، اما سرحال تر از هر روز می­نمود. به سرعت بلند شد و رخت خوابش را تا کرد. کنار ظرف روشویی روی یک زانو نشست و چهره­اش را برانداز کرد. چند مشت آب برداشت و پشت سرهم و با سر و صدا به صورتش پاشید؛ سپس انگشتان خیسش را داخل چشم­های خشکش کشید.متوجه لکه­ی گوجه روی یقه­ی پیراهنش شد. آبی که از روی لبانش سر می­خوردند را با لب پایین فوت کرد؛ دستی به آب جمع شده در ظرف زد و روی لگه کشید.کامل نشست و با دو دست پارچه­ی لک را تند تند به هم سایید. لکه کم­رنگ شد اما هنور سرسختانه مقاومت می­کرد.نفسش را محکم بیرون داد و غرولندی کرد. انگشتش را زیر لک قلاب کرد و روی کاسه­ی آب دولا شد تا آن تکه را بخیساند. پس از چندی؛ تنها اثر اندکی از آن روی زمینه­ی نخودی رنگ لباس باقی ماند.سر پا تم مرغ پخته­ی داخل ظرف را برداشت و ته آن را به دیوار زد. در حالیکه با دست دیگر مقداری میوه و خشکبار داخل دستمال می­پیچید؛ از شکاف تخم مرغ در آن فوت می­کرد. پس از آن که خوراکی­ها را در کیفش جای داد؛ تخم مرغ را پوست کند، آن را با دندان دو نیم کرد و هر نیم را به گوشه­ای از لپش سر داد.لای پنجره­ی آشپزخانه را گشود و پوست تخم مرغ را با به باغ پشتی پرتاب کرد. در حیاط، مادر به آرامی سبزی پاک می­کرد و برادر با تکه چوبی زمین نرم گوشه­ی حیاط را می­جورید.آرتمیس ظرف غذای پرندگان را از روی پله برداشت و بی هیچ صحبتی خرامان به سمت حیاط پشتی رفت. مادر از پشت سر صدایش را بالا برد:&quot; عصر به کمکت نیاز دارم. فردا باید آش عید خورشید بپزیم.&quot;ظرف را با فاصله از لانه قرار داد ولی هیچکدام از پرندگان بیرون نیامدند. مکثی کرد؛ ظرف را برداشت و نزدیک­تر شد. به آرامی درب لانه را گشود و سر و دستی که ظرف را نگه­داشته بود داخل کرد. پرندگان به محض متوجه شدن حضور آرتمیس در لانه از جا پریدند و شروع به بال زدن کردند.آرتمیس ظرف را انداخت؛ دستش را سپر چهره­اش کرد و از لانه بیرون آمد. خودش را تکاند و سرفه کرد. ذرات غبار برای لحظاتی در هوا معلق ماند. عقب عقب رفت و روی لبه­ی چاه نشست. خروسی از لانه بیرون آمد و به سمتش حمله­ور شد. با دست پاچگی جستی زد و از پرچین خودش را به داخل باغ افکند.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 09:45:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت دوازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-b4sn7scuy9h5</link>
                <description>... با احساس پوچی آغشته با رضایت از خواب برخاست. هنوز هوا تاریک بود. سکون او را می­آشفت. بلند شد؛ ظرف مخصوص آوردن تخم مرغ که تا نیمه با آرد پر شده بود را برداشت. عبور از گرمای گرفته­ی هیزمی درون خانه به سرمای تیز و بی انتهای بیرون بدنش را به لرزه انداخت.ظرف را بیرون لانه گذاشت؛ یک دستش را به سقف قلاب کرد و تا کمر به درون آن خزید. ذرات غبار معلق در هوا و بوی تند پرندگان فضا را برای او تحمل ناپذیر می­کرد. دست دیگر را آرام به زیر یکی از مرغ­ها لغزاند و با نوک انگشتان تخم مرغی برداشت. سپس ظرف را تکان داد؛ با انگشت سطحش را صاف کرد و ته تخم مرغ را عمود در آرد فرو برد.برای برداشتن تخم مرغ بعدی به سراغ همان مرغ رفت؛ اینبار باید دستش را بیشتر پیش می­برد. ناگهان مرغ با سر و صدا از جا پرید و با بال زدنش، فضای لانه را آشفت. تمامی پرندگان با سر و صدا از جا پریدند و شروع به بال زدن کردند. اگر اینانا بود قطعاً متوجه دست و پا چلفتی بودنش می­شد!آرتمیس چشمانش را فشرد، نفسش را حبس کرد و تخم مرغ را رها نکرد. خود را از حمله­ی پرندگان بیرون کشید و در لانه را بست. برهم خوردن آرامش شب و لمس زبری پر پرندگان بر صورتش؛ نفسش را بریده بود. متوجه سایه­ای شد. از جا پرید و تخم مرغ در دستش له شد.خستگی و خشم در چهره­ی مادر متجلی بود. درحالیکه نمی­توانست چشمانش را باز کند دست به کمر ایستاد:&quot; قرارمون؟&quot;آرتمیس با شرم به پاهای برهنه­ی مادر نگریست:&quot; ولی من میخواستم کمک کنم.&quot;دست­های مادر از کمرش افتاد:&quot; توی چیزای دیگه می­تونی کمک کنی... مثلاً می­تونی یکم دیگه چای دم کنی. کم کم داره صبح می­شه.&quot;آرتمیس با گنگی از جای برخاست و درحالیکه سرش را می­خاراند به سمت آشپزخانه رفت.انقباضی خفیف از سر شیدایی کارهایش را تحت تاثیر قرار می­داد. کم پیش می­آمد این وقت صبح بیدار باشد. سبکی و لطافت سکوت صبح جانش را جلا می­داد. تقابل شیدایی و دلتنگی در وجودش به اشتیاق می­انجامید. تمامی این عواطف درون قلبش شفاف بودند؛ اما همین که به مرحله­ی ابراز می­رسید، گنگ و بی­معنا می­نمودند.پس از تهیه­ی صبحانه، ناشتا و با ذهنی آرام به رخت خواب بازگشت. هر چند ثانیه یک بار کمی در رخت خواب جابجا می­شد. به پدر که گوشه­ی اتاق، طاق باز خوابیده بود و دست­هایش را روی سینه گذاشته بود نگریست. برادر نیز در چند قدمی او با دهانی باز و چشمان نیمه بسته خرخر خفیفی می­کرد.همین که پدر خرناس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد؛ آرتمیس پتو را روی سر خود کشید و منتظر ماند. چند ثانیه بعد – که برای آرتمیس چندین دقیقه طول کشید – پدر برخاست و به سمت مادر که در چهارچوب آَشپزخانه ایستاده بود رفت و با هم داخل شدند.دخترک از زیر پتو گوش­هایش را تیز کرد تا مطمئن شود صدای پا قطع شده. سپس در گوشه­ی پتو یک حفره برای ورود هوا و دید به بیرون ساخت. قطرات سرد اشک بی دلیل از روی بینی­اش می­غلطیدند و ساعدش را تر کردند.*******کمی میوه و خشکبار در کیفش گذاشت. با چهره­ای ثابت به آینه نگریست. با چابکی چشمش را از آینه دزدید و به سمت حیاط رفت. موهای مادرش را که با خشم پر مرغی را می­کند بوسید و گفت:&quot; امروز به کمک من نیاز نداری دیگه؟&quot;مادر بدون توقف گفت:&quot; نه عزیزم. دست خدا به همراهت.&quot;می­دید که مادرش هر روز تحلیل می­رود. نه می­دانست چه باید بکند و نه می­خواست به روی خودش بیاورد. انگشت اشاره­اش را روی جای زخم استخوان ترقوه­اش کشید. شاید او باعث و بانی تمام دردسرها بود.بی هیچ عجله­ای به سمت تپه رفت. در راه مدام روی یک فکر در ذهنش جولان می­داد؛ نبود او مثمر ثمر تر از بودنش بود! احتمالا اگر اینانا حضور داشت بخاطر انتخاب واژگانش به او می­خندید. لبخندی زد و خون در وجودش جریانی دوباره یافت.انگار یاد اینانا سرمای هوا را روی پوستش متوقف می­کرد. چندین بار نامش را تکرار کرد. گام­هایش تند تر و بدنش گرم تر شد. حال نام اینانا دیگر به یک ذکر مقدس تبدیل شده بود که می­توانست از او در برابر خراش­ها و تلخی­های زندگی محافظت کند.به پهلوی راست روی سنگ­های مرطوب کنار تپه دراز کشید. صورت و کف دست چپش را روی آن گذاشت و عمیقاً سنگ را بویید. سنگی سرد و مرطوب در اواسط زمستان بوی بهار می­داد. سنگ را بوسید و زمزمه کرد:&quot; ازت متشکرم که من رو در آغوش کشیدی.&quot; و دوبار آهسته با کف دست روی آن زد.بلند شد و نشست. از روی شانه به ورودی غار نگریست. سپس از جای خود برخاست وبه سمت آن گام برداشت. خم شده بود و پاهایش را به شکل هفت یکی پس از دیگری روی گل نرم تپه می­کوبید. لحظه­ای گل و ماسه­ی نرم از زیر پایش در رفت؛ سکندری خورد و زانویش زمین را لمس کرد. به سرعت پنجه­هایش را به زمین تکیه داد؛ جستی زد و خود را به بخش سنگی مجاور ورودی رساند.تکه سنگی از روی زمین برداشت و چند ضربه­ی رمزی به صخره نواخت. صدایی نشنید. کمی با شانه به پاره چوب فشار آورد؛ اما چوب تنها اندکی جابجا شد. محکم با بدنش به در کوبید اما در تنها کمی بیشتر جابجا شد. چهره­اش را از درد در هم کشید؛ بازویش را چنگ زد و نفس زنان نشست.درحالیکه چشمانش را ریز کرده بود و افق­های نه چندان دور را مساحی می­کرد؛ دو عدد کشمش از کیفش درآورد هم آن­ها را همزمان در دو گوشه­ی لپ خود لغزاند. چندی نگذشت که نقاط خنکی را روی چهره­اش احساس کرد.نخست اندیشید گزگز خفیفیست؛ اما دانه­های تیره­ی ایجاد شده روی سنگ خاکستری روایت دیگری در دل داشتند. سرش را بالا گرفت. انبوهی از ابرهای تیره و روشن در دل یکدیگر به تکاپو می­پرداختند. رد ابرها را دنبال کرد که در میانه­ی دهکده پایان می­یافتند.باران، با سرعتی که آغاز شد شدت گرفت. دانه­های درشت و تیز باران بر او فرود می­آمدند و لباسش رفته رفته یکدست تیره­تر می­شد. صدای قدم­های کسی در چاله­های آب وی را چون منجنیقی به حال پرتاب کرد. سراسیمه به سمت صدا برگشت. مرد جوان کدوحلوایی نسبتاً بزرگی را چون کودکی در آغوش گرفته بود و به سمت تپه می­دوید.هنگامی­که مرد جوان از دامنه­ی کوه بالا می­آمد، آرتمیس دستش را به سوی او دراز کرد. مرد جوان با چابکی دستش را گرفت اما بدون هیچ فشاری خود را به ورودی رساند. کدو را به دست آرتمیس داد و دخترک دو دستی آن را در آغوش کشید. سپس دستانش را در یک سمت در قلاب کرد و با کمی فشار آن را به حرکت دراورد.هر دو به سرعت داخل شدند. صدای باران غار را تسخیر می­کرد. آرتمیس با کدویی در دست نزدیک ورودی ایستاد. مرد بی توجه به سمت آتش نیمه جان رفت؛ خاکسترش را کمی جابجا کرد و وقتی سرخیش را زنده یافت، مشتی خرده چوب رویش ریخت و با دقت چند تکه الوار مماس با آن قرار داد.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 10:03:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت یازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-xlrlfxpkp5ng</link>
                <description>... پس از مدت­ها انتظار، بالاخره درب خانه­ی اینانا گشوده شد و او طبق معمول همیشه با وسایل حصیر بافی از خانه خارج شد. آرتمیس بلافاصله از جا برخاست، لباسش را صاف کرد و منتظر ماند تا اینانا به او برسد.لبخند اینانا با همیشه فرق داشت. اینبار با همدستی حالت چشم­ها و حرکات بدنش شیطنتی پاک را به نمایش می­گذاشت. آرتمیس دستش را به نشانه­ی مشایعت به سمتش دراز کرد و با هم به مسیر خود ادامه دادند.- سلام.- سلام به شما!- زود رسیدی.- یکم. چرا وسایل حصیربافی آوردی؟- نمی­خواستم کسی ازم بپرسه کجا می­رم.آرتمیس با خنده­ی کوتاهی به وسایل اشاره کرد و گفت:&quot; اتفاقاً خوب شد. شاید ازت بخوام حصیربافی یادم بدی!&quot;- چرا که نه؟ فکر نمی­کردم دوست داشته باشی.- چرا دوست نداشته باشم؟ خصوصاً وقتی شما استاد باشی.آرتمیس به خود آمد و دست چپش را که با فاصله پشت شانه­ی دختر گرفته بود، در جیب خود گذاشت. چند گام جلوتر اینانا سرش را خم کرد و پرسید:&quot; ما داریم کجا می­ریم؟&quot;هر دو ایستادند. آرتمیس به سمت دخترک برگشت و چشمانش را ریز کرد و گفت:&quot; من که دارم دنبال تو میام!&quot;اینانا شانه­هایش را بالا انداخت و پاسخ داد:&quot; منم دارم دنبال تو میام!&quot;انفجار خنده­شان سکوت مرده­ی کوچه را جلا داد.آرتمیس یک دستش را از جیب دراورد و به غرب ده اشاره کرد:&quot; می­تونیم بریم یجا که بودنت کنار من برات دردسر نشه.&quot; اینانا جا خورد. ابتدا با آرامش گفت:&quot; چه دردسری دیوونه؟&quot; به خودش آمد و صدایش را بالا برد:&quot; عقلتو از دست دادی؟ همینطوری صاف بریم توی قلب نفرین؟&quot;- هیچ نفرینی وجود نداره.- و اگر بود؟- فقط از دور نگاه می­کنیم.- تو از کجا می­دونی نفرین دقیقاً تا کجا ادامه داره؟- کی می­دونه؟ اگر نفرینی باشه از کجا معلوم به دهکده رسوخ نکرده باشه؟اینانا که تقریباً قانع شده بود با لبخند گفت:&quot; رسوخ؟ پیرمرد!&quot;آرتمیس از تعجب سرش را عقب کشید. اینانا با دست­پاچگی چشمانش را دزدید و افزود:&quot; پیرزن!... اممم... پیرزن منظورمو بهتر می­رسونه!&quot; آرتمیس ترجیح ­داد این تصحیح را نادیده بگیرد.- تو اصلاً اهل هیجان نیستی!- هیجان خوبه اما خریت هرگز!- می­چسبیم به حریم دهکده!- فقط تا جایی پیش می­ریم که ثابت شدع بی خطره.- قبول.هنگامی­که اینانا می­خواست مسیر را به سمت غرب منحرف کند آرتمیس بازویش را در هوا قاپید و گفت:&quot; اگه یه راست بریم سمت تپه که همه می­بیننمون. باید از دروازه­ی جنوبی خارج بشیم.&quot; اینانا ابروهایش را بالا انداخت و قیافه­ی تحسین آمیزی به خود گرفت.بیشتر راه به سکوت گذشت. اما سکوت دلنشینی بود. سکوتی لطیف و دلنواز از جنس عطر ارکیده. اینانا به گونه­ای گام برمی­داشت که گویی این آخرین گام­هایش پیش از پرواز است. آرتمیس نیز از او چشم بر نمی­داشت؛ طوری­که چاله­های پیش پایش را نمی­دید و بارها سکندری خورد.از دور زنی روی سکوی خانه­ای نمایان شد. اینانا یک قدمی از آرتمیس فاصله گرفت؛ با آرنج سقلمه­ای به او زد و گفت:&quot; جلوی پاتو نگاه کن نیافتی!&quot;آرتمیس لبخند مستی به لب داشت. نفس عمیقی کشید و گفت:&quot; راحتم.&quot;- داریم به یه زن فضول نزدیک می­شیم!- اوه... بله... چشم!به محض پدیدار شدن تپه، اینانا ایستاد. با تردید و ترس به آرتمیس رو کرد:&quot; بهتره از اینجا جلوتر نریم.&quot; آرتمیس با پوزخند گفت:&quot; می­خوای مراسم مذهبی رو از دور بجا بیاریم؟&quot;- اصلا بامزه نبود.- ما حتی از مرز دهکده هم دورتریم!اینانا چهره­اش را در هم کشید و خاموش ماند. آرتمیس با صدایی عمیق گفت:&quot; اگه اینجا بودن اذیتت میکنه میتونیم برگردیم.&quot; و دستش را دور شانه­ی دخترک حلقه کرد.اینانا با دلشوره به اطراف نگریست و پاسخ داد:&quot; نه. می­تونیم همین اطراف جایی رو برای نشستن پیدا کنیم.&quot;آرتمیس پنجه­ی پایش را به زمین کشید و گفت:&quot; زمین خیسه.&quot; سپس با کف دست به دهکده اشاره کرد و افزود:&quot; می­تونیم روی یکی از سکوها بشینیم.&quot;اینانا با لبخند شانه­هایش را بالا انداخت و به سمت سکوهای متروک رفتند.اینانا خواست تا روی سکو بنشیند که آرتمیس او را متوقف کرد:&quot; وایسا.&quot; سپس دستمال گلوله شده را از کیفش دراورد، بادام­های داخل آن را در دستان اینانا خالی؛ و دستمال را زیر وی پهن کرد.- لازم نیست! ممنونم.لبخند آرتمیس محو شد. احساس حماقت می­کرد. تکه پارچه­ای که دور میوه­ها پیچیده بود را روی سکو میان خودشان پهن کرد.اینانا نیز مشک کوچکی را از زنبیلش در آورد. آن را روی پارچه گذاشت و گفت:&quot; نظرت رو بگو.&quot;آرتمیس مشک را برداشت و با دو انگشت اشاره و شست خود گره آن را باز کرد؛ سپس آن را بالا برد و کمی از شربت را در دهان خود ریخت.درحالیکه هنوز باقیمانده­ی طعم گلاب و زعفران آن را در دهان مزه می­کرد ابروها را بالا برد و سرش را کج کرد:&quot; فوق العادست! هرچی میگذره طعم­های جدیدیو ازش حس می­کنم.&quot;- این یه شربت مخصوصه. دستورش نسل به نسل به ما رسیده.- اگه دستورشو مکتوب دارید یه شب بیام دزدی!اینانا خنده­ی کوتاه و ملیحی کرد. پلک­های آرتمیس آرام یکدیگر را نوازش می­کردند. چقدر مکث بین خنده­های اینانا برای نفس گیری را دلکش می­یافت. خصوصاً چند تار مویی که روی پیشانیش پریشان شده بود و حتماً دیدش را تحت تاثیر قرار می­داد انگشتان آرتمیس را فرا می­خواند. اما او تا به اینجای کار نیز پا را بسیار از گلیم خود فرا تر گذاشته بود.دلتنگش بود؛ همین حالا که او را حاضر می­یافت. این، بذر غمی را در دلش می­کاشت که تا لحظه­ی وداع به صورت تصاعدی رشد می­کرد. عطشی که می­دانست هرگز فرو نخواهد نشست.به هنگام برگشت آرتمیس آگاهانه تلاش می­کرد تا سراسر هشیاری شود. به ندرت چشم از او برمی­داشت و یا حتی پلک می­زد؛ آن هم تنها هنگامی که متوجه معذب شدن اینانا می­شد.به کوچه­ی ایانا که نزدیک می­شدند آرتمیس سرش را پایین انداخت و با موهایش ور رفت:&quot; گمونم کم کم مواظب خودت باش!&quot; اینانا با ذوق به او نگریست و یک ابرویش را بالا داد:&quot; توهم «کم کم» مراقب خودت باش عجیب غریب!&quot;لحظه­ای که اینانا مسیرش را به سمت خانه­اش جدا کرد آرتمیس با استیصال صدایش کرد. اینانا به سویش برگشت.- می­خواستم... بگم... از مصاحبت باهات خرسندم!- دیوونه! منم «خرسندم».! هفته­ی دیگه همین روز با هم «مصاحبت» داشته باشیم؟ آخه یادت رفت حصیربافی یاد بگیری.- حتما! حتما! میام دنبالت.- خوبه.در راه بازگشت؛ هیجان کنترل بدنش را از او ربوده بود. ناموزون یورتمه می­رفت و گهگاه سکندری می­خورد. فشار ماهیچه­های سینه­اش تنفسش را بی­نظم کرده بود؛ انقباض حنجره­اش هر از چندگاهی صدایی زیر و تیز را از گلویش به بیرون پرت می­کرد و مایه­ی خجالتش می­شد.با آغوشی باز درب خانه را گشود و داخل شد. مادر در حیاط ترشی سیر می­انداخت و برادر کنار باغچه با گل بازی می­کرد. با صدایی رسا سلام کرد اما مادر بدون اینکه به او بنگرد سرش را تکان داد. سپس چاقو را در دستش چرخاند، با پشت دست بینی­اش را خاراند و به سیری که در دست دیگرش بود خیره شد و صدایش را بالا برد:&quot; نفس تازه کردی بیا کمک.&quot;از حیاط جستی روی ایوان زد و به داخل آشپزخانه رفت. سیب زردی از روی سکو برداشت و آن را در دستش چرخاند. دایره­ی قهوه­ای کوچکش را با دندان کند و به سمت پنجره رفت. با دست دیگر پنجره­ی کج رو به حیاط پشتی را، که با بی­سلیقگی آب بندی شده بود گشود و تکه سیب را با تمام نیرو تف کرد.به دیوار تکیه داد، نفس عمیقی کشید و از روی پرچین به دشت خیره شد. هوای خانه برایش سنگین بود. وقتی در این هوا نفس می­کشد، زنجیری سنگین و نامرئی قدرت پرواز را از او می­ربود. آیا او آدم اشتباهی بود؟ یا تنها در جای اشتباهی قرار داشت؟ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 17:35:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت دهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-upjvrxfpikcy</link>
                <description>... چشمانش را با سبکی توام با تهی بودن گشود. برادر در رخت خواب خودش به پهلو دراز کشیده؛ و با چشمان درشت و موهای ژولیده­اش به وی خیره بود. نمی­توانست نسبت به آن چشم­های معصوم بی­تفاوت باشد.دلش برای روزهایی که عزیزی را از دست می­دهد گرفت. روزی که احتمالا دیگر پدر، مادر، و یا عمویش در کنارش نخواهند بود. روزی که خود او از کنار برادر عزیزش رخت بر می­بندد. برادر خردسال بلند شد تا به سویش بیاید؛ اما او با بی تفاوتی بلند شد و از اتاق بیرون رفت.*******بعد از مدت­ها به سمت علفزار رفت. در این وقت روز نوجوانان هنوز از حرفه آموزی و کمک به والدین فارغ نشده بودند و تنها تعدادی از کودکان خردسال و دختران حصیرباف و چند تن دیگر قلب خالی زمین را پر می­کردند.جوانه­های سبزه جانی دوباره به علفزار جگر سوخته –که سالها دیگر به نامش شباهتی نداشت- بخشیده بود. روز به روز صدای پرندگانی که تصور می­رفت منقرض شدند بیشتر به گوش می­رسید.روی آخرین سکوی آخرین خانه­ی دهکده نشست. به گونه­ای که رویش مستقیم به سمت دختران حصیرباف – یا به بیان دقیق تر «اینانا» دختر خیاط – باشد. از لحظه­ی ورودش به علفزار متوجه رفتار تمسخر آمیز و پچ پچ افراد حاضر شده بود. اما چه اهمیتی داشت؟ اگر از او متنفر بودند، بگذار باشند.چندی بعد؛ درحالیکه اشکارا سرش را به دیوار تکیه داده و به دختر خیره شده بود. دختر عبوس متوجه شد. با آرنج به پهلوی اینانا زد و چیزی به او گفت. اینانا بلافاصله سرش را از حصیر بلند کرد و چشم در چشم آرتمیس، لبخندی از سر مهربانی – یا شاید تمسخر- نثارش کرد و به سرعت به تمرکز روی حصیر بازگشت.آرتمیس که لحظاتی نفسش را حبس کرده بود؛ آن را بیرون داد و با پوزخند بخاری که از دهانش خارج شده بود را فوت کرد.از جایش بلند شد و اجازه داد گرمای وجودش او را به سمت تپه­ی نفرین شده­ی عزیز هدایت کند. منظره­ی جوانه­های کوچک روی شاخه­های خشکیده و بام خانه­ها در زمینه­ی ابرهای سفید کپه­ای، تصویر تازه­ای از دهکده را برایش تداعی می­کرد.برای دیدن ورودی غار باید از تپه به سمت شکستگی صخره­ای آن بالا می­رفت. حفره­ی ورودی به گونه­ای در دل تپه جای گرفته بود که از روبرو فقط به صورت یک شکستسگی باریک دیده می­شد. شیب تپه زیاد بود.آرتمیس خم شد و دستانش را روی دامنه­ی تپه گذاشت تا راحت تر بالا برود؛ اما با هر حرکت خاک دامنه جابجا می­شد و او را به پایین می­سراند. بعد از دو تلاش ناموفق شروع به بررسی سایر نقاط دامنه کرد تا بهترین مکان را برای صعود بیابد.مرد جوان که سر و صدای او را شنیده بود، با اضطراب و بدون اینکه دیده شود از شکاف صخره به بیرون نگریست. پس از آنکه دختر را شناخت؛ به آرامی تا کمر از شکاف بیرون آمد و گفت:&quot; اینجا چیکار می­کنی؟&quot;آرتمیس که تقریبا از نفس افتاده بود گفت:&quot; اومدم گپ بزنیم.&quot;- تو مگه کار و زندگی نداری؟- خودت گفتی قدمم خیره.- اگر کفتارا رو دنبال خودت نکشونی! کسی که ندیدت؟- نه. تو این ده من گربه سیاهم. منو ببینن کفاره هم میدن!مرد جوان در حالیکه از غار بیرون می­آمد گفت:&quot; بذار یادت بدم چطور باید از این تپه بالا بیای.&quot; با سرعت به سمت پایین دوید و پشت خود گرد و خاک بلند کرد.- چجوری کسی متوجه وجودت نشده؟- اینجا خونه­ی گربه سیاهست بچه جان! چشمشون به تپه بیافته کفاره هم میدن.سپس با نوک بینی تیزش به پشت سر اشاره کرد. تمامی پنجره­های رو به تپه با الوار پوشانده شده بود. نفسی تازه کرد و دو دستش را در موهای طلاییش که روی پیشانی ریخته بود فرو برد.- باید پاهاتو زاویه دار بذاری. یا باید با تمام سرعت بری بالا؛ یا باید پاتو محکم توی خاک فرو کنی و اصلا برای قدم بعدی عجله­ای نداشته باشی.با دست به آرتمیس اشاره کرد تا شانسش را امتحان کند. دختر پاچه­هایش را بالا زد و سعی کرد جای پایش را محکم کند. بعد از چند قدم به شدت از روی یک کلوخ برفی لیز خورد و با کف دست روی زمین فرود آمد.مرد جوان به سرعت به سمتش رفت و هنگامیکه کمی از او بالاتر قرار گرفته بود؛ دستش را به سوی او دراز کرد. زخم­های روی ساعد آرتمیس از زیر آستینش نمایان شد.- دستت چیشده؟آرتمیس که یکه خورده بود سرش را پایین انداخت و خودش را تکاند؛ سپس مستقیم در چشمان مرد نگریست و گفت:&quot; گربه سیاهه چنگ زده!&quot;مرد چشمان کشیده اش را ریز کرد، صاف ایستاد و با بی تفاوتی به جای پای دخترک اشاره کرد:&quot; باید رو پاشنه را بری نه پنجه.&quot;*******روزهای آرتمیس با کمک به مادر، رفتن به علفزار و نگاه کردن به اینانا – اصلا در پنهان کارین استعداد نداشت - ، و رفتن به تپه می­گذشت. البته در مورد سومی خیلی محتاط بود و گاهی از خروجی شمالی یا جنوبی دهکده برای رفتن به سمت تپه استفاده می­کرد تا کسی متوجه مقصدش نشود.مرد ساحر حالا بهترین و تنها دوستش محسوب می­شد. البته هر زمان که اینانا را تنها می­یافت سعی می­کرد سر صحبت را با او باز کند. اینانا نیز با آنکه در انظار عموم چندان مراوده­ای با او نداشت؛ ولی در خلوت بسیار مهربان بود.*******با تداعی خاطره­ی شیرین دیدار دیروز چشمانش را گشود. بالاخره جرات آن را یافته بود تا او را به هنگام بازگشت به خانه تعقیب کند و زمانیکه راهش از سایرین جدا شده بود، فرصت مصاحبتی کوتاه را غنیمت شمارد. در همان چند کوچه همنشینی تمام چرب زبانیش را به کار گرفته بود تا نظر اینانا را به گردشی کوتاه جلب کند.عطر ترنج ریه­هایش را تصاحب کرده بود. تصور اینکه لمس گونه­های لطیف اینانا زیر انگشتانش چه حسی خواهد داشت؛ حس هیجانی آمیخته با حسرت را برایش به ارمغان آورده بود. به سقف نگریست. چقدر امروز رنگ کاه­گل نم زده را می­ستود. با سرمستی از جا پرید و به سمت زندگی شتافت.پس از شست و شوی صورت، تکه­ای از پارچه­ی ضخیم لباسش را به خاکستر آغشته کرد و به دندان­هایش سایید. سپس مشتی آب به موهایش زد و سعی کرد آن را با دست حالت دهد. روبروی صندوق خوراکی­ها چهارزانو نشست؛ مشتی مغز بادام داخل یک دستمال گذاشت، آن را به همراه کمی میوه میان یک پارچه پیچید و پارچه­ی گلوله شده را در کیف کوچک خود قرار داد.سر راهش ظرف غذای پرندگان را با چابکی از زمین برداشت، چرخی زد و از ایوان پایین جهید. مقداری از غذای پرندگان روی زمین ریخت. خم شد، بخشی از آن را به داخل ظرف برگرداند و به حیاط پشتی رفت. ظرف غذا را کنار درب لانه گذاشت و از پرچین به داخل کوچه پرید.زمان نسبتا زیادی تا موعد میعادشان مانده بود. اما اگر ممکن بود آرتمیس از دیشب در نزدیکی خانه­ی اینانا می­نشست تا زمان قرار فرا برسد. میان کوچه پس کوچه­های ده یورتمه رفت تا به آخرین پیچی که به خانه­ی اینانا منتهی می­شد رسید.توقف ناگهانی او را به دنیای واقعی پرتاب کرد. از فکر اینکه کسی او را درحال پرسه زدن ببیند معذب شد و مدام اطرافش را می­پایید تا کسی او را نبیند. سنگریزه­ای را به گوشه­ای شوت کرد. دستی به کمر زد و نگاهی به درب خانه­ی اینانا انداخت.مردی در انتهای کوچه نمایان شد و آرتمیس بلافاصله به سمت مخالف گام برداشت. پس از آنکه از کنار یکدیگر عبور کردند؛ جهت خود را تغییر داد و متناوباً فاصله­ی چهار خانه را پیمود.نمی­دانست مدت زیادی گذشته یا او تنها اینگونه احساس می­کند. روی سکوی کوچک نبش کوچه نشست و دانه­ای بادام را از کیفش دراورد؛ ابروها را بالا داد و درحالیکه به درب خانه­ی اینانا چشم دوخته بود، بادام را بین دندان­های جلوییش سایید.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 10:41:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت نهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-i5ak8qlm5xj5</link>
                <description>... چشمانش را با احساس نبض شدیدی سراسر وجودش گشود. گویی در هر سمت از صورتش دو شقیقه داشت؛ یکی ناآرام و یکی تسلیم. هوا رو به روشنی می­رفت و باران سبکی، سرمست و مخمور نوید پایان خشکسالی را به دوش می­کشید. اما وجود آرتمیس تب­دار و ملتهب بود.به سختی جسم نیمه­جانش را به سمت دیگر زیرزمین پرتاب کرد. شیشه­های شکسته بازویش را خراشیدند. دردی حس نمی­کرد اما با هر نبض خون از بازویش به بیرون می­جهید. هق هق خفیف و گرفته­ای از سر استیصال از گلویش بیرون آمد. با دست­هایش سر خود را پوشاند؛ چنباتمه زد و به زاری گفت:&quot; بسه!&quot;با بی­حالی به اطراف نگریست. قطعه­ی درشت شیشه درست جلوی چشمانش زیر نور نقره­ای ماه می­درخشید. ناگهان خیره به تکه شیشه خاموش ماند و تنها صدای نفس­هایش بود که در فضای سرد و سخت زیرزمین می­پیچید.مردد به سمت تکه شیشه خزید. با انگشت شست خود لبه­ی عمود شیشه را نوازش کرد. سپس آن را در دست خود فشرد. خراشی قالب لبه­ی تیز آن را در دستان ظریف و کوچک دخترک ایجاد کرد.تقابل سرمای بیرون و التهاب درون او را به نفس­نفس انداخته بود. سرش را کمی از سطح زمین بلند کرد و شیشه را روی شاهرگ خود قرار داد. چشمانش را محکم بست و به تدریج فشار دستش را زیاد کرد. نفسش حبس شده بود و بدنش منقبض.قطره­ی کوچکی از خون سطح پوستش را گرم و تر کرد. هرچه تلاش می­کرد فشار دستش را بیافزاید، بدنش اطاعت نمی­کرد. با فریاد خفه­ای دستش را به سرعت سمت ترقوه­اش لغزاند و خط بلند و باریکی عمود بر استخوان ترقوه­اش انداخت. می­خواست رهایی یابد. اما با کشتن آرتمیس موجود ناشناخته­ی درونش همی می­مرد.*******دخترک هر روز لاغر تر و نحیف تر می­شد. سوزش زخم­هایش خوشایند می­نمودند؛ گهگاه با خاراندن خون خشک شده­ی روی آن­ها زخم­ها را تازه می­کرد.  بیشتر روز را می­خوابید و هنگامی­که بیدار بود، به ندرت با مادر و اکثرا با برادرش حرف می­زد.برادر هنوز نمی­توانست به خوبی صحبت کند اما در حد توان خود، با داستان­ها و وقایع روزمره و اسباب بازی­هایش او را سرگرم می­کرد. آرتمیس پاسخ چندانی نمی­داد. اکثرا با ماتمی خنثی و خاکستری از پنجره به بیرون خیره می­شد. حتی نمی­توان گفت به جای خاصی می­نگریست.با گذر روزها، قوای جسمانی او نیز تحلیل می­رفت؛ نفس کشیدن برایش دشوار و نور نیز برایش غریب­تر از گذشته می­شد. التهاب و انقباض عجیب ماهیچه­هایش روز به روز شدید تر می­شدند؛ اما هیچ اثری از برامدگی شکمش نبود. شاید شیطان در او حلول کرده بود و می­خواست رهایی یابد.نمی­دانست چه مدت گذشته. فصل تغییر کرده بود و شب­ها به غایت سرد تر از گذشته می­نمود. هوا تاریک و سرد بود. درب خانه به صدا درآمد. پدرش وارد حیاط شد و پس از احوال پرسی کوتاه و سرسنگینی به سمت زیرزمین آمد. آرتمیس با ترس خود را به خواب زد اما پدر با لحنی پر صلابت صدایش کرد:&quot;بیا بیرون.&quot; و بدون اینکه به پشت سر نگاه کند به داخل خانه رفت.همین؟ تمام سهمش از دنیا همین تقاص هیچ را پس دادن بود؟ و پس از آشکار شدن بی گناهیش بدون هیچ توضیحی همه چیز به روال عادی برگردد؟ صورتش را روی زمین گذاشت. مقدار قابل توجهی از موهایش ریخته بود و با نفس­هایش روی زمین جابجا می­شدند. نه گریست، نه غمگین شد. تنها به تاریکی دیوار روبرو نگریست.مادر لحظاتی به چهارچوب زیرزمین تکیه داد. تکیده تر از همیشه بود و موهایش به سمت خاکستری شدن می رفت. با صدای پدر که او را مورد خطاب قرار می­داد از قلب سوگ خود به دنیای بیرون جهید و پیش از رفتن به داخل خانه با صدایی نامفهوم گفت:&quot; بیا تو عزیزم.&quot; اما او از جای خود تکان نخورد.*******شال کتانش را روی سرش انداخت و راهی کوچه شد. نسیم صبح چهره­اش را نوازش می­کرد و ریه­هایش را پر از زندگی می­کرد. نگاهش از چاله­های سطحی برفاب به چاله­ای دیگر می­جهید. می­توانست دلهره­ی یخ نازک و شکننده­ای که دیشب روی این چاله­ها خزیده بود را درک کند. نوازشی کافی بود تا آرامش آن­ها برهم بخورد.راهش را به سمت غرب منحرف کرد. گام­های محکم و نسبتاً سریعش گهگاه ضربه­ای به چاله­ی آب می­نواخت و پاهایش خیس می­شدند. از میان آخرین کوچه تپه­ی نفرین شده نمایان بود. تنها مکان بکر و منزوی اطراف دهکده. برفی که پس از خشکسالی باریده بود طراوتی به منظره­ی سبز بی­حال تپه می­بخشید.از هر چند گامش، یکی در چاله­ای گلی فرو می­رفت. سرمای شدید پاهایش احساس گرمای دروغینی به سایر نقاط بدنش می­داد. گام­هایش را به سمت چند تخته سنگ پای تپه شتاب داد. سنگ­ها به گونه­ای کنار یکدیگر قرار گرفته بودند که بتوان گروهی را دور آن جمع کرد.با ساعد برفاب روی تخته سنگ را کنار زد و روی آن دراز کشید. لرزش خفیفی در سرتاسر بدنش دوید. هوا با شیطنت روی پاپوش­های خیسش جولان می­داد و سرما را با درد می­آمیخت.صدای طبیعت حواس او را به زمان حال مطلق سوق می­داد. گویی هر صدایی تا مغز استخوانش رسوخ؛ و بافت سنگ روی دست عریانش خودنمایی می­کرد. رنگ­ها را واضح تر از همیشه می­دید و سرمای هوا بخشی از وجودش بود.آرامش و سکوت و سرما، دست در دست یکدیگر او را به خواب عمیقی فرو بردند. آنقدر عمیق که برایش چشم بر هم زدنی گذشت. رویایش به نازکی حبابی می­مانست.با گرمای مطلوبی چشمانش را گشود. مدتی طول کشید تا اطرافش را برانداز کند. داخل یک بنای سنگی بی شکل، در واقع داخل یک غار بود. آتش کوچکی در میان غار روشن بود و سایه­ی عظیم مرد جوانی را که پشت به او چیزی در هاون می­کوبید، روی دیواره­ی غار می­انداخت. ورودی نیز غار با چند تکه تخته پاره پوشیده شده بود.آرتمیس خودش را جمع کرد و مردد، با صدایی لرزان گفت:&quot; ببخشید؟&quot; مرد که کمی جا خورد، تکانی به خود داد و به سمت او برگشت.- شما کی هستید؟ اینجا کجاست؟مرد جوان کمی جلو آمد. سبیلش در محل زخم عمیقی روی سمت چپ لبش رشد نکرده بود. جای زخم­های متعدد پنجه مانند روی گردن و ساعدش دیده می­شد. با بی اعتنایی گفت:&quot; داشتی از سرما تلف می­شدی. هرموقع حس کردی خوبی می­تونی برگردی. اما در ازای لطفی که در حقت کردم وظیفه داری وجود من رو نادیده بگیری و با کسی در موردش صحبت نکنی.&quot;- ش...شما آخرین ساحرین؟- زیاد سوال میکنی.- من قصد آسیب زدن بهتون رو ندارم. آدم­های دهکده خیلی خودخواه و احمقن!مرد جوان با غرشی گفت:&quot; من آخرین قربانی جهالت پدران شمام.&quot; و بعد با بی­تفاوتی برگشت و افزود:&quot; ظاهرا خیلی سرحال شدی. پاشو برو.&quot;آرتمیس پس از لحظه­ای درنگ به آرامی بلند شد و شالش را روی سر انداخت. چشم­هایش را در غار گرداند و پاپوشش را که کنار آتش خشک شده بود پیدا کرد.پیش از اینکه از در بیرون برود مرد با لحنی آرام و محزون پرسید:&quot; تو پسر نجار و دختر خیاط رو می­شناسی؟&quot;آرتمیس که یکه خورده بود ناگهان راست ایستاد و گفت:&quot; من دختر نجارم و برادرم نوپاست. دختر خیاط هم یکی از دوستامه.&quot;مرد جوان چشمان سرخش را دزدید و گفت:&quot; یعنی تو برادر هم سن خودت نداری؟&quot;- نه!- دوستت آدم معتمدیه؟- یکی از معتمد ترین آدماییه که دیدم!مرد سرش را پایین انداخت و گفت:&quot; یادت باشه که مسئولی وجود من رو بین خودمون نگه داری. ولی اگر  هر وقت خواستی چه تنها و چه با دوستت به دره بیای قدمت برای من محترم و مبارکه.&quot;- اما شما ما رو از کجا می­شناسین؟- توی نوجوانی با پدرهاتون دوست بودم. اما اون­ها فکر کردن من روحم رو به شیطان فروختم و قصد جونم رو کردن.با انتهای بند انگشتش قطره اشکی که داخل حفره­ی چشمش جمع شده بود را پاک کرد و گفت:&quot; حالا زودتر برو تا به کارهام برسم.&quot;- بهتون قول می­دم به هیچ کس چیزی نگم و هرکاری برای محافظت ازتون انجام بدم.- خداحافظ.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 10:08:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت هشتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-dlnxgkhh6h9l</link>
                <description>... خنکای رو به زوال صبح روحش را در تعلیق نگاه می­داشت. درست مثل لحظه­ای پیش از آنکه سیل تو را از جا بکند. همراه با کش و قوسی طولانی، پتویش را کنار زد. مادر همزمان وارد اتاق شد و برادر را در رخت خوابش نشاند که بلافاصله افتان و خیزان به سمت حیاط رفت.چهره­ی ماتم زده­ی مادر سنش را دوچندان می­نمود. چشم­های مغموم و بی­حالش مصیبت عظیمی را به دوش می­کشید. آرتمیس که منتظر وحشتناک ترین خبر زندگیش بود؛ نگاهش را به چشمان مادر دوخت. مادر با حالتی که بیشتر شبیه از حال رفتن بود کنارش نشست و گفت:&quot; صبحونه بخور و آماده شو. باید ببرمت پیش طبیب. بابات قراره یکم دیگه بیاد بریم.&quot;وحشت آرتمیس از این بود که او را مجنون خطاب کنند. آنگاه فقط خدا می­دانست برای درمانش به چه شکنجه­هایی متوسل می­شوند. شاید سرش را سوراخ می­کردند. شاید هم او را در آب یخ می­انداختند تا ارواح خبیث از وجودش فرار کنند.با رعشه­ای که بر اندامش افتاده بود نشست. مادرش دستش را روی ساعد وی گذاشت و ملتمسانه گفت:&quot; اگه اتفاقی افتاده به ما بگو!&quot; آرتمیس که میخواست قوی به نظر برسد؛ اخمالو دست مادر را کنار زد و با جستی بلند شد.هر چه به دیدار طبیب نزدیک تر می­شد اضطراب آرتمیس بالا می­گرفت. طی دقایق انتظار روی سکوی بیرون حجره­ی طبیب گویی لثه­هایش شل شده بود و دندان­هایش داشت می­افتاد. دستانش را روی لبه­ی سکویی که رویش نشسته بود قفل کرد و دندان­هایش را به یکدیگر فشرد.پدر که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و نفس­های آتشینش را به بیرون فوت می­کرد؛ گه گاه زیر لب ناسزایی می­گفت که مشخص نبود خطاب به کیست. مادر با سری که به یک سمت متمایل شده بود برادر را که تقلا می­کرد پایین بیاید محکم در آغوش خود می­فشرد.طبیب که پیرمرد قوز کرده­ای بود، با خوشرویی آنان را به حضور پذیرفت و یک رطب به آرتمیس؛ و یکی به دست برادرش داد. مادر که تقلای برادر کلافه­اش کرده بود، پس از اشاره­ی پدر با عجله و اضطراب شروع به شرح مشکل کرد:&quot; این بچه چند وقته ناخوشه. رفتارای عجیبی داره. همین تازگیا تب داشت و هذیو-...&quot;طبیب با خنده­ای نخودی­ حرفش را قطع کرد و گفت:&quot; صبر کن دخترم. بذار دخترت خودش مشکلش رو بگه. تو که توی بدنش نیستی و درداشو نچشیدی.&quot;سپس به پدر اشاره کرد و گفت:&quot; پسرم اگه انقدر عبوس نبودی الان هفت تا بچه­ی خوشگل دیگم داشتی!&quot; پدر زیر لب غرید.- خب دخترم چی سلامتیتو به خطر انداخته؟آرتمیس که از تصور معالجات ممکن وحشت داشت تنها به یک جمله بسنده کرد:&quot; تب داشتم!&quot;- تنگی نفس؟ درد گلو؟ بی­حالی؟ تهوع؟- انگار از توی بدنم یچیزی فشار میاره.- دستتو بده نبضتو ببینم.سکوت سنگینی داخل حجره حکمفرما شد. برادر هم ساکت شده بود و درحالی که رطب را روی لبانش گذاشته بود به آن­ها می­نگریست. حتی می­شد برای چند لحظه صدای نبض خود را نیز شنید. پس از چند ثانیه طبیب به سمت پدر و مادر برگشت.- اگه این دختر شوهر داشت می­گفتم حاملست. اما با این شرایط احتمالا مشکل قلبی پیدا کردی.طبیب انگشتان دست دختر را روی قسمت­هایی از دست دیگر قرار داد:&quot; ببین... اگر کاربلد باشی میبینی که ضربانت بالاست، انگار یه قلب خوشحال داری. ولی وقتی توی دستت پخش می­شه انگار داره زیر پوستت می­خزه!&quot;آرتمیس با سردرگمی به پدر و مادرش نگریست. چهره­ی پدر برافروخته شده بود و مشت­هایش گره خورده. مادر که گویی داشت از حال می­رفت روی چهارپایه­ی کنارش نشست. پدر با غرش از طبیب تشکر کرد و مچ آرتمیس را گرفت و به بیرون حجره کشید.آرتمیس افتان و خیزان به دنبال پدر کشیده می­شد و مادر هم با حالتی نیمه دویدن-نیمه قدم زدن به دنبالش. طبیب پشت سرشان با بلندترین صدایی که می­توانست گفت:&quot; اگر دخترتون مشکل قلبی داشته باشه باید بهش کمک کنیم.&quot;- مردیکه­ی پیر خرفت! میگه دختر من حاملست!مادر که از خستگی و زاری نفسش در نمی­آید، بریده بریده می­گوید:&quot; ولی... طبیب گفت... ممکنه مشکل قلبی باشه. باید... مداوا بشه&quot;- باید به حساب این دختر هرزه برسم. دیگه آبرویی برام نمونده!آرتمیس که اشک­هایش با خاک مخلوط؛  و کشیدگی ساق پایش روی زمین پوستش را خراشیده و خونی کرده بود با ناله گفت:&quot; پدر...&quot;پدر برای گریز از نگاه دیگران وارد پس کوچه شد. تاب نیاورد؛ ایستاد و با غضب سر تا پای او را برانداز کرد. سپس با نفسی عمیق، لگدی نثار پهلوی دختر کرد و گفت:&quot; این هم هدیه­ی جونوری که توی شکمت داری!&quot;فریاد خفیفی در گلوی دخترک خفه شد. مادر با بی­حالی پسر را روی زمین گذاشت، خود را روی پای پدر انداخت و گفت:&quot; تو رو به خدا رحم کن. اشتباه می-...&quot;پدر پایش را بلند کرد تا لگدی هم نثار مادر کند. بلافاصله پشیمان شد. پایش را روی زمین کوبید و گفت:&quot; بلند شو. دختر بی همه چیزت به اندازه­ی کافی آبروی ما رو برده!&quot; دست دخترک را روی هوا قاپید و محکم او را کشید. آرتمیس برای لحظه­ای مثل برگی در هوا تاب خورد.وقتی به خانه رسیدند دست آرتمیس کاملا کبود شده بود. پدر درب زیرپله را باز کرد و او را به داخل زیر زمین پرت کرد. دخترک با سر به یکی از شیشه­های سرکه برخورد کرد و شیشه شکست.با گیجی دستش را روی زمین گذاشت تا بلند شود. اما چون جایی را نمی­دید؛ وزنش را روی یک تکه شیشه انداخت و ناخودآگاه فریادی از درد سر داد. به سرعت به سمت دیوار خارجی جستی زد و به آن تکیه داد. زیر باریکه­ی نور شیشه را از دستش درآورد و آن را به سمت سایر خرده شیشه­ها پرت کرد.نفسش که تازه شد رطوبتی را روی لباسش حس کرد. دستش را روی سرش کشید و دید از لای موهایش مایعی جاری شده؛ هرچه تلاش کرد نتوانست خون را از سرکه تشخیص دهد.حتی در این وقت روز نور کمی وارد زیرزمین می­شد؛ چرا که پنجره­ی کوچک رو به حیاط پوشیده از خاک و گل بود. بوی ادویه و سرکه و ماهی نمک سود شده و سایر چیزهای موجود در زیرزمین؛ تنفس را غیر قابل تحمل می­کرد. زانوانش را در آغوش گرفت و لرزان اطراف را از نظر گذراند.صداهای گنگی مثل فریاد و شکستن به گوش می­رسید. اما چیز قابل فهمی درمیان نبود. در میان هیاهوهای خانه، دو ضربه­ی آرام به شیشه­­ی زیرزمین خورد. آرتمیس بلند شد و به بیرون نگریست. برادر با چشم­هایی گریان و چهره­ای سرخ از زاری، به آرامی شیشه را با آستینش پاک می­کرد و آن را می­بوسید. موهای قهوه­ایش از اشک و عرق فر خورده بود.آرتمیس سعی کرد با اشاره به او بفهماند:&quot; برو با مرغ و خروسا بازی کن! برو حیات پشتی!&quot;اما برادر با چشم­های خیس پیشانیش را به شیشه تکیه داد. آرتمیس هم در همان گوشه­ی امن زیرزمین، خودش را در سه کنج دیوار جای داد و هر دو درحالیکه به یکدیکر می­نگریستند، خوابشان برد.با چند ضربه به شیشه به خودش آمد. مادر بود. چشمانش پف کرده بود و گونه­اش کبود شده بود.- بابات چفت زیرزمین رو انداخته و فقط خودش میتونه بازش کنه. وقتی خونست برات غذا میاره. فقط تو وقتی دیدی در داره باز میشه خودتو بزن به خواب. الانم قبل رفتن برات صبحونه گذاشته.و به سمت در اشاره کرد.- تا کی باید این تو بمونم؟مادر با بغض پاسخ داد:&quot; تا وقتی که بابات ببینه شکمت برآمده میشه یا نه.&quot;آرتمیس به گریه افتاد:&quot; بخدا من حامله نیستم!&quot;مادر هق هقی می­کند. اما نمی­تواند چیزی بگوید و به سرعت می­رود.هوا بیش از حد تحمل سنگین است. احساس سوزش خفیفی روی سرش احساس می­کند. محل سوزش را بی هوا ­خاراند و زخم تازه سر باز کرد. گریه جای خود را به ضجه می­دهد. تکرار کنان فریاد می­زند:&quot; نمی­خوام اینجوری تموم شه...&quot;ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Tue, 22 Mar 2022 16:52:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت هفتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-pg3sowd0xldr</link>
                <description>طبق قولی که عمویش به او داده بود، پیش از رفتن به علفزار خشکیده سراسیمه به حجره­اش رفت. به محض اینکه به حجره رسید گویی تمام تنش­های روز پیش را از یاد برده باشد؛ قلبش از شادی­ای سطحی لبریز شد. موهایش سیخ تر از حالت معمول و چشمانش به طرز ترسناکی درشت تر شده بود. به چهارچوب تکیه داد تا نفسی تازه کند.- سلام عموجون.عمو که داشت با دقت تکه­ای چرم را برش می­زد با لبخند سرش را بالا آورد و گفت:&quot; سلام عموجون یا سلام بر توپ عزیز؟&quot;آرتمیس با خجالت وارد حجره شد و روی چهارپایه­ی مقابل عمو نشست. پاهایش را با بی­قراری تکان می­داد و همینطور که چشمش بی­صبرانه در حجره می­چرخید؛ دست عمویش را دنبال کرد که از قفسه توپ را برداشته و به سمت او می­آورد. تمام مدت با چشمانی که از فرط شادمانی قهقهه می­زدند به دست عمو می­نگریست.عمو با خنده­ای آمیخته با شیطنت گفت:&quot; انقدر پاهاتو مثل دم سگ تکون نده. توپو پرت می­کنم بری بیاری ها...&quot; و ناگهان خنده­اش ترکید. آرتمیس با صدایی گرفته از شدت ذوق تشکر کرد و پس از کمی پا به پا کردن به سمت علفزار دوید. شاید این تنها دلخوشی باقی مانده برایش در تمامی جهان وسیع بود. آخر اینجا برای قلب هرکسی جایگاهی هست؛ فقط باید جایگاه خود را می­یافت.از میان کودکان در حال بازی راه خود را به سمت پسران چوب چوگان به دست باز کرد و با صدایی رسا گفت:&quot; من فکر می­کنم این توپ چرمی بهتر از توپ­های پارچه ای باشه.&quot; در حالیکه بیشتر پسرها گویی صدای او را نشنیدند و به بازی ادامه دادند؛ دو نفر آن­ها به سوی آرتمیس برگشتند.با گام­هایی آهسته به سمت کسانی­که به او می­نگریستند رفت و توپ چرمی را مثل گوهری گرانبها با هر دو دست به موازات صورتش نگه­داشت.یکی از آن دو که بزرگ­تر بود، چهره ای آفتاب سوخته و کشیده­ای داشت و دو رنگی پوستش در خط یقه­ی پیراهنش حاکی از پوست سفیدش بود. دیگری که تقریبا همسن آرتمیس بود، چهره­ی گرد و مهربان و گنگی داشت. از موهای دو رنگ طلایی و قهوه­ای روشن آن­ها می­شد حدس زد که برادرند.برادر کوچک­تر با گوشه­ی لب خود موهای عرق کرده­ی روی پیشانیش را فوت کرد و سپس فریاد کشید:&quot; بچه­ها یک یار جدید داریم. توپ خوبی آورده.&quot; اما برادر بزرگ­تر با آرنج به پهلوی او زد و گفت:&quot; اون دختره همیشه شر به پا می­کنه. فک نکنم صلاح باشه باهاش هم­بازی شیم.&quot; بچه­ها که بازی را متوقف کرده­بودند غرولند کنان دور آن­ها جمع شدند. با فرونشستن گرد و خاک، پچ پچ­ها شروع شد.بزرگ­ترین عضو گروه که موهای سیاه از ته تراشیده و اندامی لاغر داشت؛ نگاهش را متناوبا روی توپ و چهره­ی آرتمیس می­گرداند. پس از مکثی طولانی گفت:&quot; اشکال نداره. میتونه بیاد بازی کنه. فقط دردسر راه نندازه که حوصله نداریم.&quot; چند تن از بچه­ها ناله­ای از سر نارضایتی سر دادند و یکی-دو نفر از آنان پس گردنی محکمی از عضو ارشد تحویل گرفتند. حکم همیشه پابرجا می­ماند.نگاه­های سنگین دیگران روحش را می­خراشید. شیرینی پیروزی را نچشیده مغموم شد. کاش می­شد نامرئی شود. اصلا کاش نمی­آمد. تک تک نفس­هایش با حس غربت سنگینی سپری می­شد.آرتمیس جثه­ی ظریفی داشت و به راحتی نقش بر زمین می­شد. نه تجربه­ای داشت و نه محبوبیتی؛ اصلا کسی چشم دیدن او را نداشت. چه برسد به اینکه بخواهد با او بازی کند.زهر آفتاب گرفته شده بود اما هرم خاک به تنور می­مانست. نگاه­های ناراضی دیگران که گویی بر سرش فریاد می­زدند:&quot; تو رقت انگیز هستی!&quot; قامت ریزش را خمیده می­کرد.بازی که شروع شد، او بیهوده با چوب خود به این سو و آن سو می­دوید تا شاید بتواند با قرارگیری در جایی مناسب موقعیتی بیابد. اما گویی او نامرئی بود و تنها دستاوردش مخلوط شدن خاک و عرق روی بدنش بود.مدتی برای گرفتن موقعیت از حریفان تلاش کرد. هربار توپ دست بازیکن حرف می­افتاد، او با تمام سرعت به سمت او می­دوید تا شاید بتواند با یک شیرین کاری کوچک اعتماد دیگران را به­ دست آورد. حتی سعی می­کرد موقعیت­های خطرناک احتمالی را پیش بینی؛ و از وقوع آن­ها جلوگیری کند. اما هر بار با تنه زدن حریف، و یا حتی یار خودی نقش زمین می­شد.بعد از غروب آفتاب، وقتی خسته و زخمی با پاهایی تاول زده، سایش­های سوزناک لباس بر پوستش، و خراش­های متعددی در جای­جای بدنش به خانه برگشت؛ مادرش دقایقی هاج و واج سر تا پای او را برانداز کرد. سپس مبهوت او را کنج آشپزخانه نشاند؛ یک تشت آب آورد و زخم­هایش را به ­آرامی شست و پاشویه­اش داد. نمی­دانست باید متعجب باشد یا خشمگین. اصلا نمی­دانست چه اتفاقی افتاده. حتی نمی­دانست چه صحبتی باید رد و بدل شود.بدون اینکه سرش را بلند کند با لحنی خشک و جدی پرسید:&quot; چه بلایی سر خودت آوردی؟&quot;آرتمیس که خود را عریان و بی دفاع در مقابل درد و ترس می­دید بریده بریده گفت:&quot; به... به خدا کاری نکردم. داشتم بازی می­کردم. داشتیم بازی می­کردیم. خوردم زمین. چند بار.&quot;نگاه تیز و عمیق مادر در کسری از ثانیه به چشمانش دوخته شد و گفت:&quot; این چه بازی ایه که توش سر تا پا خاکی و زخمی می­شی؟&quot;حال دیگر دخترک به گریه افتاده و هق هق کنان می­گوید:&quot; چوگان!&quot;چشم­های مادر از تعجب گرد می­شود و به سختی نفس می­گیرد تا چیزی بگوید:&quot;... چوگان؟؟؟&quot; محکم با مشت به کتف آرتمیس می­کوبد:&quot; کم برامون بدبختی درست می­کنی؟؟؟&quot;- به خدا کار بدی نکردم. فقط رفتم بازی کردم و برگشتم. به خدا کار ب-...مادر با پشت دست به دماغ و دهان آرتمیس ضربه می­زند و خون از بینی دخترک جاری می­شود:&quot; بیخود! دیگه از فردا پاتو بیرون نمیذاری.&quot;آرتمیس ناله­ی خفیفی سر می­دهد. مادر شانه­های باریک آرتمیس را در چنگ خود میفشارد و از طریق چشمانش به اعماق وجود دخترک می­نگرد و می­گوید:&quot; همین که گفتم!&quot;ناگهان متوجه برادر کوچک­تر شدند که از ترس کنار درب آشپزخانه نشسته و به آنان می­نگرد. سکوت زهرآگین و فولادین بر فضا حکمرانی می­کرد. پس از اتمام تمیزکردن و پانسمان جراحت­ها؛ در حالیکه نفس­های سنگینش اندوه جهان را در گلویش می­فشرد و راه خود را به بیرون باز می­کرد؛ با پشتی خمیده به گوشه­ی اتاق خواب خزید. گویی اندوه تمامی بردگان جهان را به دوش می­کشید. نمی­فهمید چه کار اشتباهی انجام داده. او تنها می­خواست آزاد باشد.در میان تارهای دردی که تمام وجودش را فرا گرفته بود و پود اندوهی که در روحش می­تنید؛ در سبکی خواب و بیداری صدای پدر به گوش می­رسید. حضور خود را کنار درب ورودی روی ایوان حس می­کرد. تکیه داده به دیوار و خیره به زخم بلند آسمان.پدر با مشتی گره کرده و برافراشته فریاد می­کشید:&quot; این دختره مجنونه! برای من آبرو نذاشته.&quot; مادر زانو زده و دو دست را به نشانه­ی تضرع بالا می­آورد. و صلحی سیال و ابدی که در خنکای ایوان، رو به بیکران سیاه که داغی در سینه دارد، او را به خود فرا می­خواند.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Mon, 21 Mar 2022 10:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت ششم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-h1jh8fepkw7x</link>
                <description>وارد مسافرخانه­ی بین راهی شدند. تقریبا همه­ی اقوام آمده بودند. پدر به سمت پیشخوان صاحب مسافرخانه رفت تا اتاق بزرگی را برای شب اجاره کند.سمت چپ پیشخوان پله­هایی بود که به سمت بالا می­رفت و در سمت راست پله­ها پایین رو بودند. هوای مسافرخانه­ی کویری بسیار مرطوب و نم زده بود. آرتمیس پسر بچه­ای را دید که به سمت پله­های زیر زمین می­رود. چهره­اش را ندید. برگشت تا ببیند برادرش کجاست که دید در آغوش مادر خوابیده. باید یکی از کودکان فامیل باشد. به دنبالش دوید تا او را برگرداند.کودک به سرعت از پله­ها پایین رفت و آرتمیس نیز به دنبالش. زیرزمین وسیع، تاریک نمناک بود؛ به طوریکه انتهای آن دیده نمی­شد. سمت راست با دیوار آجری و طاقچه­های فرو رفته در آن محدود شده بود؛ اما در سمت چپ ستون­هایی بود که با طاق­های هلالی به یکدیگر پیوند می­خوردند. پسر بچه جلو تر رفت و آرتمیس با احتیاط به دنبالش.بین ستون­ها را میله­های آهنی با نیزه­های رو به بالا در انتهای آن پوشانده بود. پسر بچه از بین یکی از ستون­ها به آن طرف میله­ها رفت. آرتمیس دنبالش دوید اما راه بسته بود و اثری از پسرک نبود. هرچه در دخمه جلوتر می­رفت؛ رخوتی سراسر وجودش را فرا می­گرفت. گویی قدرت اختیار از او سلب می­شد.با حالتی نیمه جان به سمت یکی از نیزه­ها رفت و سر تیز آن را در دهان قلاب؛ و به آرامی و با قدرت صورتش را با سر تیز پیکان پاره کرد. در کسری از ثانیه درد کمی از هشیاریش را به وی بازگرداند و صورتش را کشید. با وحشت به چیزی که به پایش برخورد کرد نگریست. کودک در حالیکه سرش را پایین انداخته بود به پایش تکیه داد.نفس حبس شده اش را بیرون داد و پسرک را در آغوش گرفت و نفس نفس زنان به سمت پله­ها دوید. اما به پاگرد همکف که رسید، اثری از راه خروج نیافت. به دویدن به سمت بالای پله­ها ادامه داد اما بجز مشعل­های پاگردها؛ هیچ نوری به داخل راهرو رخنه نمی­کرد.خواست برگردد اما تا روی خود را برگرداند دید که از دل سنگ­های پله­ها و دیوارهای پایین موجوداتی کریه المنظر سر بیرون می­آورند و میخواهند با دستان لزج و لاغرشان او را بگیرند.چاره­ای جز این نداشت که تا آخرین نفس به سمت بالا بدود تا شاید خود و پسربچه­ای که حتی تا به حال ندیده بود را نجات دهد. آنقدر دوید تا نور ضعیفی از بالا نمایان شد و به تدریج افزایش یافت و نهایتا خود را مقابل دربی به روی بام یک قلعه دید. آنقدر سریع از دویدن ایستاد که نزدیک بود زمین بخورد. چاره­ای نداشت. نور شدید آفتاب کویری دیدش را محدود کرده بود.چشمانش را تنگ کرد و با دستی که کودک را حمل نمی­کرد، سایبانی برای چشمانش ساخت. با گام­هایی مردد قدم روی بخش باز بام گذاشت. موجودات ترسناکی که گویی نمی­خواستند او با بگیرند، بلکه می­خواستند او را به نحوی اعدام کنند به آرامی جلوی درب بام ساکن شدند.آرتمیس که با نفس­های خشک و مقطع از ترس به خود می­لرزید از بالای بام نگاهی به پایین انداخت. شن­های طلایی که به نرمی ابریشم و مواجی اقیانوس می­مانست دور تا دور قلعه را در آغوش می­کشید. دریای بی­کران ماسه شدت نور خورشید را چندین برابر می­کرد.بدون حتی لحظه­ای تفکر کودک را به پایین پرتاب کرد. لحظه­ای که کودک روی زمین نرم فرود آمد غبار اندکی برخاست و بلافاصله شن­های داغ او را بلعیدند. آرتمیس با چشمانی گشاد متناوبا به محل فرود کودک و دیوهای پلیدی که نمیدانست انتظار چه را می­کشند می­نگریست.پس از درنگ کوتاهی که در سکوت و تعلیق به اندازه­ی ساعت­های کار اجباری طاقت فرسا می­نمود؛ زمین شروع به لرزیدن کرد. سنگ­های لق و فرسوده­ی قلعه با سر و صدای فراوان به هم برخورد می­کردند. در همین حین قسمتی از شن­های محل فرود کودک به صورت تپه­ای کوچک درامد و پس از ریختن شن­ها؛ جوان رعنایی در هیات اشراف زادگان ایستاد. این آرتمیس بود که از پایین قلعه به چهره­ی وحشت زده­ی خودش که بالای قلعه ایستاده بود می­نگریست.ناگهان با صدای مادر که می­گفت:&quot; پاشو! پاشو داری کابوس می­بینی.&quot; از خواب پرید. رخت خواب از عرق کاملا خیس شده بود. گلویش خشک بود و نفس­های محکمش خس خس می­کرد.- خود من پسره بودم!مادر که از این جمله یکه خورده بود، خودش را عقب کشید.- تب داری. چیزی نگو تا پاشویت کنم.آرتمیس که تازه فهمید چه حرف عجیبی زده از خجالت خودش را به حالت جنینی در رخت خواب جمع کرد. حتما داشت عقلش را از دست می­داد. باید قبل از این­که شر به پا شود سکوت می­کرد. احساس می­کرد یکی از موجودات عجیب الخلقه­ی کابوس زیر پوستش در تقلاست. به صورت تار و مبهم چهره­ی مادر را که با ظرفی بزرگ و یک تکه پارچه به طرفش می­آمد را دید و دوباره خوابش برد.چشمانش را با احساس نبض شدیدی در تمامی بدنش باز کرد. موجودی از داخل به کالبدش چنگ می­انداخت. تب نداشت اما هذیان خاموش نمی­شد. باید دهانش را می­بست. باید تا هنگامی­که عقلش سر جایش می­آمد دهانش را می­بست. برادرش غلطان خود را به وی رساند و خودش را در آغوش آرتمیس رها کرد و با چهر­ای نگران گفت:&quot; آتی &quot;.آرتمیس او را سخت در آغوش فشرد و بعد از مدت­ها با صدا گریست. برای لحظه­هایی که دیگران با خود می­گفتند:&quot; مشکلش چیه؟&quot; گریست. برای لحظه­هایی که با خود می­گفت:&quot; مشکل من چیه؟&quot; گریست. برای لحظه­ای که گویی پاسخ را فهمیده بود؛ اما پاسخش بوی خون می­داد گریست. و برای تمام بی­پناهی و تنهایی بی­کرانش، از اعماق وجودی که حال گویی یک صحرا با شن­های طلایی روان وسعت داشت گریست.*******میان گرگ و میش هوا، در آغوش بوی خاک نم خورده بیدار شد. احساسی که به ندرت در آن دوران خشک بی باران به انسان هدیه می­شد. از آنجایی­که نور لطیفی از پنجره به صورت آرتمیس می­تابید؛ احتمالا صبح بود. قلبش بی­امان می­کوبید. پتوی خنک را تا زیر گردنش کشید و مدتی به پنجره­ی کوچکی که سپیدی را به داخل جاری می­کرد خیره ماند.بعد از مدت کوتاهی مادرش داخل اتاق شد و با نگرانی کنارش نشست. در سکوت و با چهره­ای محزون به یکدیگر خیره ماندند. آرتمیس خودش را جمع کرد و گفت:&quot; فکر کنم تقریبا خوب شدم. می­رم به مرغا غذا بدم.&quot; و مادر در بغض و سکوت برخاستن آرتمیس را تماشا کرد.- اگر دوباره حالت بد شد میبرمت پیش طبیب.برق وحشت مثل صاعقه­ای از شقیقه به قلبش جاری شد. ولی در کسری از ثانیه قوت پیشین خود را بازیافت و به سمت روشویی رفت.جلوی آینه­ی شکسته­ی روشویی زانو زد و با دقت خودش را برانداز کرد. سرش پر بود از نجواهایی که او را رقت انگیز می­خواندند. آینه بی­رحم بود؛ اما بی رحم تر می­شد وقتی صدای سایرین را در گوشت نجوا می­کرد.نگاهی به رگ­های متورم ساعدهایش انداخت. نمی­دانست چرا اما دلش می­خواست موجودی که مثل انگل زیر کالبدش می­لولید را رهایی بخشد. با اینکه باعث و بانی تمام دوگانگی­ها، طرد شدن­ها و کتک خوردن­هایش بود؛ اما آشنا و بی­گناه می­نمود.به آرامی با ناخن­های دست راستش روی ساعد دست چپ پنجه کشید. دیوانگی بود اما احساس درستی داشت. این کار را چند بار تکرار کرد و هر بار؛ کمی فشار دستش را بیشتر کرد. ضربان­ها و التهاب درونی هر بار به او پاسخ می­داد. با سرکشی و تقلا می­خواست او را ترغیب کند تا راهی را برای خروجش باز کند.موج عظیمی از جنون آنی هر لحظه به او نزدیک تر می­شد اما با صدای پای مادر؛ ناگهان به فضای آشپزخانه پرت شد. گویی لحظات اخیر از ذهنش پاک شده باشد؛ با بی­خبری و دهانی باز به ساعد قرمز، گرم، و ملتهبش نگریست و بلافاصله آن را پوشاند.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 09:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-gazyqhftjfoc</link>
                <description>... صبح پیش از باز کردن چشم­هایش، اندوه مواجهه با زندگی اسقاطیش مثل کرم دراز و قلاب داری راه تک تک رگ­های بدنش را بست. هشیاری، این مخدر عزیز و گرانمایه، نه قابل پذیرش بود و نه قابل رد. منتی بود که بالاجبار بر او نهاده شده بود. مثل متاعی گران ولی ناکارامد؛ نه می­دانست با آن چه کند و نه می­توانست آن را دور بیاندازد.غرولند کنان لگدی به لحاف سنگین زد و بلند شد. با بی خیالی سرش را خاراند و به سمت آشپزخانه رفت. مادرش که در حال آماده کردن تدارک ناهار بود با اخم گفت:&quot; هرچی صدات زدم پا نشدی! صاعقه هم بهت می­زد بلند نمی­شدی!&quot;با مهربانی به چشم­های درشت مادر که از خستگی باریک و کشیده به نظر می­رسید نگریست. موهای لخت و سیاهش تا میان کمرش می­رسید و گونه­هایش به هنگام لبخند، گودی چشمانش را می­پوشاند.جلوی کاسه­ی پهن و کوتاه گلی روشویی کنج آشپزخانه مثل قورباغه نشست و دست و صورتش را شست. نگاه بی تفاوتی به آینه­ی شکسته­ای که به روشویی تکیه داده بود انداخت. چشمانش از گریه­های بی صدای دیشب باد کرده بود و می­سوخت. موهای نیمه­کوتاه ژولیده و کثیف مجعدش به او چهره­­ی ساحران صاعقه خورده را می­بخشید.- حداقل یه شونه به اون لامذهبا بزن!با بی اعتنایی و چهره­ای ثابت بلند شد تا به سمت در برود.- باید بری باغچه یکمی علف معطر برام بیاری.صدای گریه­ی برادر شیرخواره سنگینی و رخوت فضا را درید. آرتمیس چشمانش را چرخاند و به سمت مادر چرخید و لبخندی اجباری زد.- قبلش می­رم ببینم شاخ شمشادتون به چیزی نیاز نداشته باشه.مادر لبخندی از سر رضایت می­زند و زیر لب می­گوید:&quot; وروجک تخس!&quot;*******مادر و فرزند سفره را می­چینند و منتظر پدر می­مانند. بعد از مدت کوتاهی صدای سنگین و محکم کوبیدن پاشنه­های کسی به زمین می­آید. پدر عادت داشت با نزدیک شدن به خانه، پاشنه­هایش را به زمین بکوبد تا قبل از اینکه در بزند به استقبالش بیایند.آرتمیس به سمت در دوید و مادرش به آرامی از پله­های خانه پایین آمد. پرچین کاه­گلی اطراف خانه کوتاه بود و تا گردن افراد می­رسید. درب خانه از تخته­های پاره­ی چوب بود که ارتفاعش کمی از پرچین بالاتر می­آمد. اما می­شد از داخل چهره­ی جدی پدر را که درب را دو دستی باز می­کرد تا اتصال ناقصش با پرچین باعث کنده شدنش نشود.- سلام پدر.- شنیدم بجای بازی با بچه­ها ول می­چرخی.گویی تمامی انرژی دخترک از فرق سرش به بیرون فواره کرد. مادر به نشانه­ی خوشامدگویی سرش را پایین آورد و زیر لب سلام کرد. پدر هم در پاسخ سرش را کمی به سمت پایین متمایل کرد.*******بعد از شستن آخرین لیوان مسی آن را محکم تکان داد و از جا جست.- خب حالا اجازه دارم برم علفزار؟مادر که لبخند کجش شیطنت چشم­هایش را دو چندان می­نمود سر تا پای خیس و آغشته به خاکستر آرتمیس را بر انداز کرد.- اول ظرف روشویی رو خالی کنن، بعد لباست رو عوض کن و این رو آب بکش! انقدر خاکستر روش ریختی که فکر نکنم نیاز باشه بازم بریزی! بعدش می­تونی بری ولی باید موقع غروب برگردی.آرتمیس روی یک پا چرخ می­زند تا ظرف روشویی را بلند کند. اما ظرف انقدر سنگین بود که دخترک را به زانو درآورد. مادر پوزخندی زد و به کمکش رفت.*******به محض اینکه پایش را از درب خانه بیرون گذاشت، اندوهی قلبش را فشرد. یک خوبی و در عین حال بدی آدم بزرگ­هایی که در راه می­دید این بود که هرگز در مقابل آدم نمی­گویند به نظرشان چقدر منحرف، زشت، خنگ، و یا هرچه که پشتت می­گویند هستی. زن­ها البته کمی پچ پچ می­کردند؛ اما نمی­دانستی اصلا راجع به توست یا کسی که پیش از تو دیدند؟در طول راه چشم­هایش را به ترک­های کوچک و بزرگ زمین و دیوار­ها، شاخه­هایی که از پرچین خانه­ها تجاوز کردند و کفش رهگذرهایی که با بی­اعتنایی به سمت آینده در تکاپو بودند دوخت. سایش لباس کتان به پوستش او را عصبی تر می­کرد. امروز روز خوبی برای معاشرت نبود.سر پیچی که به علفزار منتهی میشد، تعدادی دختر و پسر پنج-شش ساله روی سکویی نشیسته بودند. بزرگترین پسر گروه که چهره­ای کثیف داشت و زخمی بلند و باریک از بالای گوش تا بالای شقیقه­اش خطی سفید میان موهای تراشیده اش انداخته بود؛ دماغش را بالا کشید، با انگشت دخترک را نشان داد و بلند گفت:&quot; این همون ضعیفس که فک می­کنه خیلی لاته!&quot; همه­ی کودکان قهقهه سر دادند.آرتمیس که فقط منتظر یک جرقه بود تا منفجر شود، دندان­هایش را به هم سایید و با قدم­های محکم جلو رفت و جلوی پسر ایستاد. با هر گامی که بر می­داشت خاک از زمین می­جست.همه از این واکنش شوکه شده بودند و با دهانی باز به دخترک که روی پسر گستاخ سایه­ی انداخته بود می­نگریستند. نفس­های دختر سوت می­کشید؛ دندان­هایش را نشان داد و با همان حالت گفت:&quot; اگر مادرت ضعیفه­س دلیل نمیشه همه ضعیفه باشن!&quot;در لحظه­ی اول پسر یکه خورد؛ اما بعد از لحظه­ای چشمان باریک و شرورش را تنگ کرد و صورت خود را گرفت و داد زد:&quot; کمک! کمک!&quot; دخترک که پاک جا خورده بود به کودکان و تعداد کمی نوجوانانی که دست از بازی و تکاپو و قهقهه برمی­داشتند و توجهشان به آنان جلب می­شد نگریست.طی چشم بر هم زدنی یک دسته جمعیت با گام­های تند به طرف آن­ها روانه شدند. پسری چاق و کوتاه با ساعد ضربه­ای به سینه­ی آرتمیس زد و او به سمت عقب تلو تلو خورد. پسر بچه که دید نقشه­اش گرفته با حق حقی دروغین بریده بریده گفت:&quot; ما نشسته بودیم... اومد زد زیر گوشم... به مادرم فحش داد!... منو زد...&quot; صدایش متناوباً مثل خری که در چاه افتاده باشد می­گرفت.پسر فربه ابروهایش را بالا داد، به سمت آرتمیس برگشت و با دو دست گوشتالوی خود یقه­ی دخترک را گرفت و او را به سمت دیوار کنار سکو هل داد. آرتمیس محکم به دیوار برخورد کرد و پاهایش سست شد. پسر خواست به آرتمیس یورش ببرد که مردی از انتهای کوچه نمایان شد و همگی متفرق شدند.آرتمیس خود را محکم به دیوار چسباند و با نفس­های تند و کوتاه رد شدن مرد را تماشا کرد. می­ترسید تا او را اینگونه ببینند. هنوز در علفزار تکاپوی ناشی از دعوا آرام نگرفته بود. معلوم نبود شرارت تمام شده یا هنوز ادامه دارد. دختر مهربان به آرامی به او نزدیک شد؛ کنارش روی یک زانو نشست و با سر انگشت موهای عرق کرده­ی آرتمیس را از صورتش کنار زد.تارهایی از موی لخت دخترک از پشت گوشش بیرون آمده و روی چشمانش می­رقصید. نفس آرتمیس سنگین شده بود و خس خس می­کرد. شعله­های سوزان خورشید چشمانش را می­زد. می­خواست تارهای مو را به جای اصلی­شان هدایت کند؛ اما جسارت کافی را نداشت. احساس کرد در سمت چپ سینه­اش فنجانی خالی وجود داشته که دارد از چای گرم و معطر پر می­شود. گرمایی که از قلبش به تدریج به تمامی وجودش رخنه می­کرد.- خوبی؟ صدمه­ی جدی دیدی؟آرتمیس با دهانی نیمه باز با دخترک خیره شده بود.- سرت به جایی خورده؟- سلام!- پاشو ببریمت پیش طبیب.- نه خوبم.- سرت آسیب ندیده؟- نهدخترک کنارآرتمیس نشست؛ به دیوار تکیه داد و سرش را به سمت آسمان گرفت.- چرا این کارا رو می­کنی؟- کدوم کارا؟- دنبال توجهی. دنبال اینکه مرکز یه ماجرایی باشی.- من حتی نمیدونم چیکار می­کنم که همه انقدر ازم متنفرن.- یجوری رفتار می­کنی انگار به جایی که هستی تعلق نداری. انگار از بالا به پایین نگاه می­کنی. دوست داشتی پسر می­بودی؟چای آرتمیس از دهان افتاد. بخارش سرد شد و به صورت قطره اشکی از گونه­اش غلطید.- اسمت چیه؟- اینانا... مادرم می­گه چون مامان و بابات عاشق پسر-...- من باید برم.آرتمیس با جستی بلند شد و دستش را برای خداحافظی سمت اینانا دراز کرد. اینانا دست او را گرفت و بلند شد. آرتمیس دستش را به زیر دست اینانا لغزاند و سرش را به نشانه­ی احترام خم کرد. سپس با لبخندی از یکدیگر جدا شدند. در راه برگشت احساس می­کرد زیادی احساس می­کند. رنگ­ها روشن تر، صداها واضح تر، و بوها تند تر بودند. گویی زمان حال بند بند وجودش را به سمت خود می­کشید.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Sat, 19 Mar 2022 10:12:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-mudshbrvbb1n</link>
                <description>... بلند شد و به سمت دهکده به راه افتاد. سر راه سعی کرد بدون اینکه کسی متوجه شود گروه دخترانی که حصیر بافی می­کردند را از نظر بگذراند. مدتی می­شد که نگاهش بی اختیار به سمت یکی از دختران گروه می­رفت. دختری که سرخی سیب گون گونه­هایش روی زمینه­ی مرمرین پوستش چهره­ای مهربان به او بخشیده بود.در دهکده از حجره­ها و خانه­ها خرامان خرامان میگذشت و با بی­حالی به اهالی سلام می­داد. کاهش نور بی رمق خورشید شدت می­گرفت و باد در پس کوچه­ها می­رقصید و هر از گاهی با تیزی کویری خود سوزنی بر بدن بی دفاع آرتمیس می­زد.با وجود اینکه خاک و ریگ داخل صندلش پایش را آزار می­داد و گهگاه باعث لنگیدنش می­شد؛ کمی بی هدف در کوچه­های باریک و گلی ده به جست و خیز پرداخت که ناگهان فکری به ذهنش رسید. با چهره­ای مصمم –گویی به کشف بزرگی دست یافته- و گام­هایی محکم و بلندتر از حد معمول به سمت حجره­­ی دباغی عمویش رفت.وقتی رسید، زمینه­ی خاکستری آسمان روشنایی را بلعیده بود و صدای مناجات­های هنگام غروب روحانیون میان میدان و کوچه­ها، در هوا طنین می­انداخت. نور چراغ پیه سور کوچک داخل حجره از قلب چهارچوب در به فضای کوچه می­تاخت و حکایت­های زندگی را در کوی و برزن می­پراکند.دستش را روی چهارچوب کاه­گلی حجره گذاشت تا نفسی تازه کند. گلویش را صاف؛ و سپس خاک نشسته روی دست عرق کرده­اش را با پیراهنش پاک کرد.عمو ابتدا متوجه حضور دخترک نشد و با ابروهای ضخیم و در هم کشیده و لب­های پهنی که هنگام تمرکز کمی باز می­ماند مشغول شکافتن چرم سخت گاو با سوزن بود؛ اما پس از شنیدن صدای برخورد دست دخترک با پیراهنش سرش را بالا آورد و با مهربانی لبخندی به پهنای صورت زد و گویی سبیل دسته دارش به دو گوشش می­رسید.- سلام به برادر زاده­ی مهربونم. حالت چطوره عمو جان؟ یادی از ما کردی.- سلام عمو. من که خیلی به شما سر می­زنم.- بیا تو. بیا بشین. چای می­خوری برات بریزم؟- نه مرسی. یکم دیگه باید برم تا مامانم نگران نشه.کمی بوی نم می­آید اما مشخص نبود از چیست. سمت مقابل در، قفسه­ای با ابزار و وسایل دوخت و چند ورق چرم به چشم می­خورد. آرتمیس به سطل پر از رشته­های چرم کنار پای عمو اشاره کرد و گفت:&quot; عمو؟ می­تونی برام با این تیکه­های به درد نخور چرم یک توپ چوگان بدوزی؟&quot;- ای شیطون! پس بخاطر توپ اومدی منو ببینی.- عمو خودت که می­دونی چقدر دوستت دارم. اصلا اگر ناراحت شدی توپ نمی­خوام.- شوخی کردم بچه جان. حالا توپ چوگان به چه دردت می­خوره؟ مگه دخترا هم چوگان بازی می­کنن؟- حالا شاید تونستیم بازی کنیم. یعنی قراره جمع شیم تیم تشکیل بدیم. یعنی شاید تشکیل دادیم.عمو که دارد به سختی جلوی خنده­اش را می­گیرد و به همین دلیل ابرویش می­پرد می­گوید:&quot; چشم. برات یک توپ چوگان درست می­کنم. امر دیگه؟&quot;آرتمیس با لحنی کودکانه و مودبانه پاسخ می­دهد:&quot; ازتون متشکرم.&quot; و برای به جای آوردن ادب چند دقیقه­ی دیگر هم می­نشیند و به بازوهای قوی و آفتاب سوخته­ی عمو  با آن رگ­های بیرون زده، بوی نم و چای و عرق در هم در آمیخته و صدای حرکت نخ موم زده در چرم دل می­سپارد.موقع رفتن عمو لحظه­ای صدایش می­زند و آرتمیس در آستانه­ی در-نه به طور کامل- به سمت او بر می­گردد. شیطنت و شوخ طبعی جای خود را به دلسوزی و نگرانی داده. عمو با چهره­ای درهم کشیده می­گوید:&quot; ببین من نمی­خوام تو ذوقت بزنم یا نصیحتت کنم. می­فهمم یکم فرق داشتن با بقیه چه حسی داره. خودم وقتی بچه بودم می­رفتم روی تخته سنگی که الان بخاطر ساحرا رفتن بهش ممنوع شده می­نشستم شعرای قدیمی رو حفظ می­کردم. همیشه­ی خدا هم پسرای دیگه کتکم می­زدن. آدم باهاس به خودش احترام بذاره؛ ولی دنبال دردسرم نگرده!&quot;آرتمیس که سعی می­کند اندوهش را با سرکشی پنهان کند با خنده جواب می­دهد:&quot; یکی از اون پسرا رو بهم نشون بده تا خودم دخلشو بیارم!&quot; پوزخندی روی اندوه عمیق و سیال فضا خاک می­ریزد.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 12:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ykljl6biaa9y</link>
                <description>... لابه­لای طلوع کج دار و مریز خورشید، تعدادی از جوانان ده با بیل و داس برای بررسی وضعیت ساحران به سمت محبس روانه شدند. جوان تنومندی که پیشاپیش بقیه حرکت می­کرد از جمعیت جدا شد و درب زیرزمین را گشود.محبس تاریک بود. خم شد و پا به درون محبس گذاشت و صدا زد:&quot; مهلت شما تموم شده!&quot; هیچ صدایی به گوشش نرسید. جلوتر رفت و دستش را روی شانه­ی رئیس گذاشت. رئیس تکانی خورد و به پهلو نقش بر زمین شد. جوان سراسیمه بیرون رفت و گفت:&quot; مردن!&quot;یکی از اهالی ده فریاد زد:&quot; شیطان اونهارو کشته.&quot; اهالی ده ابتدا سراسیمه و سپس صرفا برای کنجکاوی جمع می­شدند. زمزمه­ها به مرور بالا می­گرفت.  مرد میانسالی با تردید گفت:&quot; اون پسر ساحره چیشد؟&quot; یکی از میان جمعیت فریاد کشید:&quot; شیطان او را برده.&quot; دیگری فریاد زد:&quot; از کجا معلوم او خود شیطان نبوده؟&quot;جمعیت به مرور به گروه­های سه-چهار نفری تقسیم می­شد. هرکس نظری داشت. عده­ای می­گفتند آن­ها روح خود را به شیطان فروختند؛ عده­ای باور داشتند شیطان آن­ها را قربانی کرده؛ هر کسی داستان سرایی می­کرد و هیچ کس واقعیت را نمی­دانست.بخش دومده سالی از مرگ آخرین گروه ساحران می­گذشت. اجساد را در زمین­های غیر زراعی غرب دهکده، در غاری کنار دره­ای که محل تجمع آنان بود دفن کردند. رفت و آمد به آن حوالی غدغدن اعلام شد تا مبادا نحسی آنان به سایر اراضی سرایت کند.هیچ اثری از پسرک نبود. احتمال می­دادند خوراک یاران شیطان شده باشد یا حتی ارواح شرور او را به عنوان قربانی پذیرفته­ باشند. به هرحال داستان سرایی­ها اوضاع را آرام می­کرد و همین کافی بود.تابستان گرم و خشکی بود. کودکان معمولا بعد از فروکش کردن زهر خورشید، زمانی­که در خانه کاری برای انجام دادن نبود به علفزارهای نسبتا خشک شمالی دهکده می­رفتند و به بازی می­پرداختند.آرتمیس با شور و شوق جستی زد و از پله­های خانه پایین آمد؛ ظرف غذای پرندگان را از کنار پله برداشت و با گام­هایی که گویی او را روی هوا به پیش می­بردند به سمت لانه­ی پرندگان رفت و ظرف را جلوی لانه قرار داد.سپس به سمت حیاط جلویی برگشت و با لبخندی مرموز و بی خیالی خاص خودش از مادرش اجازه گرفت و به محض نمایان شدن پاسخ مثبت در چهره­ی گرد و سفید مادر؛ با لباس­ها و کفش زمخت و ماشی رنگش به کوچه دوید. با چابکی به افرادی که روی سکوی کنار خانه­شان نشسته بودند یا در حال عبور از راه بودند سلام می­داد و می­گذشت.هوای گرمی که به تدریج از تازیانه­های آتشینش کاسته می­شد موهای مجعد نیمه بلندش را به عقب می­راند، ولی نمی­توانست گره­هایش را باز کند. پس از آخرین پیچ به علفزار خشکی که به تپه منتهی می­شد رسید. بچه­های ده به مرور جمع می­شدند و گروه­های خود را تکمیل می­کردند.احساس غربت مثل پیچکی وجودش را فرا گرفت و به مرور بافتی خاکستری به منظره می­داد. نه می­توانست با دیگران ارتباط بگیرد نه کسی خواهان این بود که با او همبازی شود. مغرور تر از آن بود که تقاضای دوستی یا ورود به بازی کند اما به تدریج آموخته بود چطور نامحسوس خود را میان سایر کودکان جای دهد. در واقع نمی­دانست چطور؛ فقط انجامش می­داد.به آرامی خودش را کنار چند دختر دیگر که مشغول عروسک بازی بودند جای­داد؛ گویی همیشه آنجا بوده و فقط چیزی به زبان نیاورده. به فنجان­های گلی بی­قواره و ظروف خالی­ای که میانشان دست به دست می­شد نگاه کرد. ناگهان گفت:&quot; من میروم آب بیاورم تا چای دم کنیم.&quot;سه دختر دیگر همزمان، گویی هرگز متوجه حضور او نشده بودند، چند ثانیه با چشمانی از هم باز شده به وی نگریستند. سپس یکی از آنان با اندکی مهربانی گفت:&quot; ممنون. منم غذا رو آماده می­کنم.&quot;بدلیل کمبود آب، کافی بود آرتمیس تنها وانمود کند که آب آورده و آن را در قوری کج و لب پریده­ی دختران می­ریزد. سپس یکی از دختران تکه نانی را جلوی عروسک پارچه­ای کهنه و سراسر قهوه­ایش که احتمالا از گونی برنج درست شده بود گرفت و گفت:&quot; بخور مامان. اگر نخوری بزرگ نمی­شی­ها...&quot;ابروهای ضخیم و پرپشت آرتمیس در هم فرو رفت و با تعجب به وی می­نگریست که دخترک با ظرافت سر خود را روی عروسک خم کرد و نان را گوشه­ی لپ خود قایم کرد و با خوشحالی گفت:&quot; آفرین دختر خوب!&quot; آرتمیس از شدت تعجب حتی نمی­توانست افکارش را در کلمه بگنجاند.از جمع جدا بود و به اطرافش می­نگریست. گویی تنها ناظر تئاتری بود که کودکان در یکی از عصرهای تابستان برای سرگرمی بر پا می­کردند.اگر عروسکی که از کیسه­ی برنج دوخته شده بود می­توانست بشنود، چرا کیسه­ی دوخته نشده نمی­توانست؟ چرا پنجره­ها نمی­توانستند؟ در اعماق وجودش برای تمامی کیسه برنج­ها و پنجره­ها احساس اندوه کرد. باید از دلشان در می­آورد تا بدانند که تنها نیستند و کسی به فکرشان است. اینگونه حتی اگر هیچکدام از این افکار درست نبودند؛ احساسات کسی، یا بهتر بگوییم «چیزی»، نادیده گرفته نمی­شد.یکی از دخترها بی مقدمه رشته­ی افکار او را گسست:&quot; دیروز نوه­ کوچیکه­ی طبیب رفتار عجیبی داشت. تازه بهم گفت بهتره کنار برگ­های بلند و پر پشت درخت مو نشینم.  منم لجم گرفت و جام رو عوض نکردم. ولی اصلا دوست ندارم دیگه باهاش چشم تو چشم بشم!&quot;آرتمیس کمی گیج شده بود. به آن سوی علفزار نگریست. چند پسر با تکه­ای چوب به دنبال پارچه­ای گلوله شده می­دویدند. دلش می­خواست آن­جا می­بود و می­دوید.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 12:42:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-en8bomnfgcyz</link>
                <description>... نقشه ساده بود و اجرای آن سخت. ساحران کم می­خوابیدند و با این­حال در اجرای مراحل جادوی آخر کاملا هشیار و با انرژی بودند. هر روز که به اجرای مراسم توبه نزدیک­تر می­شدند سایه­ی استیصال و اضطراب بر لوح وجودشان طویل تر می­شد.غم غربت شب اتمام جادوی آخر را در آغوش کشید. چندی پس از اتمام جادو دو ساحر بزرگ­تر جان می­دادند و نوبت به فرار ساحر کوچک می­رسید. این از اصرار خود او بود که تا آخرین لحظات را کنار دیگران باشد.آخرین عبارات و مراسم بجا آورده شد. ساحران رقص کنان دعا می­خواندند و پایکوبی می­کردند. گاه می­نشستند و سکوت می­کردند و گاه هوهو کنان برمی­خیزیدند. طنین صدایشان در محبسی سرد و نمناک قدرت می­یافت؛ قدرتی که شور حماسی را بر سایه­ی اندوه و تردید می­افکند.پس از اتمام مراسم همگی حلقه زدند و دستان یکدیگر را گرفتند. عرق سرد بر چهره و بدن دو ساحر بزرگ­تر جاری بود و به نفس نفس افتاده بودند.رئیس که تمامی سعی خود را می­کرد که مطمئن و شجاع به نظر برسد در حالیکه ذهنش تمامی امیال و آرزوهایش را پیش چشمانش می­آورد –چه لذایذی که هرگز نچشیده بود و حالا می­داند نخواهد چشید- با صدایی رسا گفت:&quot; بیاین دعا کنیم در حلول بعدی نفسمون متبرک باشه.&quot;برادر زاده­ی کدخدا که دیگر رمقی نداشت به سختی می­توانست  بنشیند با صدایی آهسته و عباراتی که در فضا محو می­شدند شروع به همخوانی کرد.پسر که ته دلش خوشحال بود زنده می­ماند از اندوه از دست دادن تنها عزیزانش در سکوت می­گریست. در تمام شب برای اینکه حضور قلبی کامل خود را حفظ کند، مدام با دلهره­ی فرار می­جنگید. ازین پس باید تنهایی به زندگی خود ادامه می­داد. اما چگونه؟ او که هرگز برای این لحظات آماده نشده بود.برادر زاده­ی کد خدا به مرور از حال می­رفت. آنقدر ضعیف شده بود که حتی نمی­توانست ترس و اندوه دل کندن از دنیا را حس کند. پیش از آخرین مرحله از ترس زانوانش میلرزید اما از لحظه ی شروع جادو؛ تمامی دلهره و یاس در وجودش جای خود را به شور و حرارتی حماسی داد. آن­ها جاودانه می­شدند. ابتدا دیدش تار و محدود شد. پس از مدتی دیگر نمی­شنید؛ اما هشیار بود. هشیار بود اما ارتباطی با جهان نداشت که حس کرد چیزی روی صورتش قرار گرفت. با صورت نقش روی زانوی رئیس افتاد و دیگر چیزی احساس نمی­کرد.رئیس اما همچنان وحشت داشت. او هنوز آنقدر هشیار بود که بداند با انبوهی از ناشناخته­ها روبروست. اگر چیزی اشتباه پیش می­رفت چه؟ اگر روح آنان تا ابد در این جهان سرگردان می­ماند؛ اگر آگاهی آنان دو پاره می­شد چه؟ اما برای پا پس کشیدن زیادی دیر بود.رئیس غرق در افکار خود بود که ساحر دیگر روی پای او افتاد. موهای بلند و مشکی­اش خیس عرق با پیشانی گندمگون او چسبیده بود. چهره ای به ظاهر تب دار اما به واقع سرد داشت. او مرده بود و حال دیگر مهم نبود چه بلایی سر آن چشم­های درشت و مژه­های بلند و پرش می­آمد. او فانی بود و این بزرگ ترین ایراد آدمی بود.غرق در افکارش و بود که گرمایی را در قلبش احساس کرد. چهره­ی بغض آلودش را درهم کشید. مهم نبود چه اتفاقی می­افتد؛ هیچکس از آن­ها به نیکی یاد نخواهد کرد. سرش گیج می­رفت. اشکی از گوشه­ی چشمش لغزید و از گوشه­ی لبش تغییر مسیر داد. با انگشت شستش اشک را پاک کرد اما دستش قرمز شد. به پسر نگاه کرد که از شدت گریه قرمز شده اما با دهانی باز و هق هق کنان به آن دو می­نگرد. بریده بریده گفت:&quot; مواظب خودت باش.&quot; و سرش روی سینه­اش افتاد.پسرک چند ثانیه که به ابدیتی می­ماند به آن دو خیره شد. اشک­هایش خشک می­شدند و کششی را روی پوستش ایجاد می­کردند. می­ترسید؛ به بیان دقیق تر وحشت داشت. تمامی اتفاقاتی که تا به امروز برایش رخ داده بود به سرعت به اعماق صندوقچه­ی ذهنش می­گریخت.بلند شد و چند تکه نان و یک مشک آبی که از پیش آماده کرده بود را برداشت و از زیر زمین بیرون آمد. باد بوی صبح را می­پراکند؛ اما خورشید قصد بر هم زدن خلوت شب را نداشت.به آرامی استحکام تخته چوبی که روی قطر پنجره قرار گرفته بود را چک کرد. چاره­ای نبود. ارتفاع محبس به گونه­ای بود که پنجره به پاهای رهگذران کوچه­ی کناری مشرف بود. ابتدا وسایل را از حفره­ی پنجره کف کوچه­ی مجاور قرار داد؛ سپس قوسی به بدنش داد و از حفره­ی پنجره خود را به درون کوچه کشید.با پاهایی لرزان، تند تند و بی­توجه گام بر می­داشت. زمین ده پستی­ها و بلندی­های زیادی داشت و کوچه ها تنگ و تاریک بودند. باید از میان دشت فرار می­کرد تا کسی او را نبیند. بجز صدای رقص درختان و حرکت ناگهانی و کوتاه حیوانات شبگرد صدایی به گوش نمی­رسید. اقامتگاهشان به دشت بسیار نزدیک بود.بعد از دو-سه کوچه منظره­ی علفزار وسیعی که به تپه­ی شمالی دهکده متصل می­شد را جلوی خود یافت. چند ثانیه ایستاد تا نفس­های لرزانش کمی بهبود یابد. کجا باید می­رفت؟ خود را داخل علفزار انداخت و به هق هق افتاد.نفس عمیقی کشید و با گام­هایی محکم تر به سمت تپه به راه افتاد. گویی دشت قصد تمام شدن نداشت. خزشی روی گردنش احساس کرد. با دست حشره­ی بزرگی را که در تاریکی نمی­دید از گردن برداشت و با انزجار به داخل علفزار پرت کرد.بعد از گذر از علفزار و بالا رفتن از تپه؛ روی بخش شمالی تپه که به جاده مشرف بود نشست. آسمان زخمی تر از هر شب بود. جیرجیرک­ها مویه می­کردند و در کسری از ثانیه تمامی تجربه­های زیسته اش به داستانی بدل شد که در کودکی از کولی دوره گردی شنیده. همانقدر دور، همانقدر بیگانه.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Thu, 17 Mar 2022 08:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب سرد (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Meteorbali/%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-c7k8cfipqoyx</link>
                <description>نور آتش بر حراس چهره­ها سایه می­افکند. لحن زرد تشویش و اضطراب در هوا طنین می­انداخت. تنها هماغوشی صدای خرد و شعله­ور شدن تکه­های هیزم و نفس­های سرما زده­ی باد نشانی از آرامش داشت. مساله مرگ بود و مرگ؛ اما اینبار مرگ هم راه حل داشت. گروه ساحران برای آخرین بار زیر آسمان پر ستاره در دره­ای بین بخش غربی دهکده و تپه­ی مجاور دور هم جمع شده بودند.کوچک ترین عضو گروه سه نفره­ی آخرین بازماندگان ساحران –که پسری هفده، هجده ساله با زخمی عمودی روی سمت چپ لبش بود- با تشویش از جا پرید: &quot;همیشه باید یک راه حلی باشه!&quot;رئیس ساحران ، زنی دنیا دیده و آرام که با وجود اینکه حدود سی و هشت سال سن داشت به مرور آثار شکستگی روی چهره­اش نقش می­بست گفت: &quot;نمی­تونیم تا ابد فرار کنیم و دور از انسان­ها توی غارها بچپیم. ما باید این فداکاری رو بپذیریم تا نسل ما بتونه زیر پوست شهر رشد کنه. اینجوری میتونیم انتقاممون رو از تمامی کساییکه نه تنها به ما پشت کردن؛ بلکه ریشه­ی ما رو بریدن بگیریم.&quot;رنگی به رخساره­ها نمانده بود. تنها پسر نوجوان بود که به خود اجازه می­داد با مویه و زاری­های آرام و بریده وحشتش را ابراز کند. گویی دو تن دیگر هنوز امیدی داشتند. آدمی که سرد و گرم روزگار را بچشد، فکر می­کند باز هم می­تواند از ناملایمات قسر در برود.عضو دیگر گروه، پسر بیست و سه ساله­ی برادر کدخدای ده؛ در حالیکه ابروهایش را به هم گره زده بود و حرکت سریع مردمک­هایش نشان از آن داشت که دارد به سرعت تمامی جوانب را می­سنجد؛ با صدایی آرام و بم تر از معمول گفت:&quot;اگه جونمون رو نجات بدیم فرصت بیشتری برای فکر کردن می­خریم. حتما یک راه بهتری هست.&quot;رئیس که خوی رهبریش او را به سمت افکار بلند پروازانه­ای سوق می­داد پاسخ داد :&quot;از زندگی چی می­خوای؟ نفس کشیدن؟ یا به قدرت مطلق رسیدن؟ جسم تو چه ارزشی داره وقتی با یک خنجر از بین میره؟&quot;برادر زاده­ی کدخدا با همان چهره­ی متفر به آرامی سر بلند کرد و کمی گردن کشید تا به رد راه شیری که امشب کمی روشن تر بود اشاره کند و یکی از آن جمله­های به ظاهر نامربوطی که شاید خودش هم متوجه مفهوم آن نمی­شد بگوید:&quot; امشب آسمون هم زخمی تره!&quot;دگردیسی اجتناب ناپذیر بود. قرار بر این شد که روزهای باقی مانده را صرف آخرین جادو کنند. باید سه زن باردار را می­یافتند که روح ساحران در آن­ها حلول می­یافت. این آخرین جادوی آن­ها پیش از سوزانده شدنشان بود.برادر کدخدا از او خواسته بود تا مهلت ده روزه­ای را برای توبه­ی آنان در نظر بگیرد تا شاید تنها پسرش شانسی برای نجات پیدا کند. ساحران نیز با مردم دهکده پیمان بسته بودند که روح خود را از شیطان پس بگیرند. مقاومت بیهوده بود و آنان به اعتماد اهالی ده نیاز داشتند.اما از آنجا که تنها دو زن باردار در دهکده وجود داشت و پسرک کوچک­ترین عضو گروه بود؛ قرار بر این شد که او پس از اعمال جادو فرار کند تا نه محلی­ها از غیبت او آگاه شوند و خللی در اجرای جادو پیش بیاید؛ و نه جان پسر نوجوان به خطر بیافتد.ادامه دارد...</description>
                <category>MeteorBali</category>
                <author>MeteorBali</author>
                <pubDate>Tue, 15 Mar 2022 11:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>