<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های می‌گل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Meygol-darkahian</link>
        <description>می‌گلم،عاشق موسیقی و فیلم و کتاب.5w6)(ESTJ))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:46:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/206259/avatar/TDP4rj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>می‌گل</title>
            <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از صفحه دسکتاپ تا ذرت مکزیکی پس از کلاس دف</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%AF%D8%B3%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%AA%D8%A7-%D8%B0%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DA%A9%D8%B2%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D9%81-a7emtrf9rgy6</link>
                <description>درحال مرتب کردن دسکتاپم بودم که به فکر نوشتن افتادم.حقیقتا خیلی وقت است درست و حسابی ننوشتهام.همه زنگ های انشای این دو،سه ماه اخیر را به بهانهای پیچاندم.خود کلاسها را که نه،فقط از زیر تحویل دادن انشاها در رفتهام.معلم گرامی هم البته کمکاری نکرد و یک منفی خوشگل بهم داد.اما من با حفظ کردن شعر &quot;بی تو مهتاب شبی...&quot; فریدون مشیری موفق شدم آن را از صفحه روزگار و همچنین صفحه لیست دانشآموران كلاس 802 محو کنم.امروز ارائهای پیرامون کتاب مثنوی معنوی دادیم که به اندازه 8 ساعت برایش وقت گذاشته بودم.خوب پیش رفت، دوستانم هم که به اندازه من زحمت کشیده بودند همکاری کردند و همه راضی بودیم.من حالا هم راضیام فقط نمیدانم چرا انگار انتظار یک ارائه قویتر را داشتم.به هرحال گذشت،و خدا را بابت همین که بچهها دوستش داشتند شکر میکنم.(اینجا لازم دونستم اشاره کنم که از وقتی بند بالا رو نوشتم تا الان،حدود 50 دقیقه گذشته و داشتم بقیه کارهای دسکتاپ رو انجام میدادم.بینش با یاسی هم حرف زدیم و برنامهریزی کردیم برای تابستون.دیگه اینکه با کیبوردم هم ور رفتم تا ببینم مشکلش چیه که وقتی میخوام نیمفاصله بذارم، یه علامت عجیب برای زوم کردن روی صفحه ظاهر میشه و بستنش هم هر سری کلی طول میکشه.الان هم که دارم دقت میکنم، میبینم که خداروشکر انگار دارم عامیانه مینویسم و با قسمت های بالایی نوشتهام فرق میکنه.عالی شد.حس میکنم وقتشه برگردم به نحوه نگارش دو بند اول.)حتی وقتی میاد زوم کنه هم نمیتونه یک کلمه رو کامل جا بده.این قرار بود &quot;مونچفق&quot; باشه...در حین مرتب کردن فایلها، به فولدر پایههای چهارم، ششم و هفتم هم نگاهی انداختم و واقعا لحظهای از اینکه چطور زمان انقدر زود میگذرد در عجب ماندم.البته چیز دیگری هم که خیلی ذهنم را به خود درگیر کرد نبود و مفقود شدن فولدر پایه پنجم بود.هیچ اثری از آن در هیچکجای لپتاپم و حتی هاردم وجود ندارد.باید بعدا این موضوع را با آرنیکا درمیان بگذارم و ببینم اگر او چند یا حتی یکی از ارائههای سال پنجممان را داشت ازش بگیرم.بیشتر از همه دنبال ارائهای که سر کلاس ادبیات، با موضوع سنندج انجام دادیم هستم.یکی از پروژههایی است که بهشدت برایش وقت گذاشتم و با جان و دل برایش تلاش کردم.هنوز روز های قبل ارائه را به خاطر دارم که با آرنیکا تماس تصویری میگرفتیم و موسیقی سنتی کردی را که انتخاب کرده بودیم تمرین میکردیم تا اجرا کنیم.او سنتور مینواخت و من دف.آه از دف!آه از نبود پدربزرگ!حالا ویولنسل مینوازم اما این انگار ساز من نیست.نمیدانم من برایش ساخته نشدم یا آن برای من.دف برای من بود.مال خود خودم بود.چنان نزدیکی و وابستگیای نسبت بهش داشتم که تا وقتی به خاطر مرگ پدربزرگ تصمیم گرفتم کنار بگذارمش، خودم خبر نداشتم.هنوز یادم است که از پنج سالگیام، یکشنبه هر هفته حدود ساعت سه و نیم راه میافتادیم تا ساعت چهار به آموزشگاه برسیم.اکثر روزها پدربزرگ برای استادم شعر مینوشت و همراه خود میآورد.روزهایی که خسته بودیم و حال و حوصله پیادهروی طولانی نداشتیم، میانبر میزدیم و خیابان داریوش را مستقیم میگرفتیم و از انديشه پنج میرفتیم پایین تا تقاطع شهید بهشتی و سهروردی شمالی.اما اگر روزی انرژیمان بالا میزد، مسیر دورتر را انتخاب میکردیم. البته بیشتر روزهایی که انرژیمان زیاد بود، پس از پایان کلاسم میفهمیدیم که کاذب بوده و در حقیقت خستهایم.پس خود را یک ذرت مکزیکی مهمان میکردیم.این روند تا سن یازده سالگی من ادامه داشت.به نظرم آن موقعها، پس از شش سال رفت و آمد به آموزشگاه موسیقی ترانه، میشد به استادم و پدربزرگم گفت دو دوست.تاکید میکنم که آن موقعها.چون حالا پس از گذشت سه سال، نه از پدربزرگ خبر دارم، نه از آقای ابراهیمی(استادم، که البته در قید حیات هست و امیدوارم سالم باشد.) و نه حتی آن بستنیفروشیِ سرِ سهروردی که هربار بیدرنگ با پدربزرگ تصمیم به انتخاب ذرت میگرفتیم و بعید میدانم که تا به حال آنجا بستنی خورده باشیم.ـــتگی</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2024 17:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک و انبار کاموا</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7-kz4hmu8xlffo</link>
                <description>پسرک از خواب پرید.اول نفهمید کجاست.کمی که چشمانش به تاریکی عادت کرد، فهمید در اتاقش است.یا حداقل جایی که روزی شبیه اتاق او بود.چون حالا آنجا تبدیل به انبار کامواهای بی­ بی خانم شده بود.به دیوار های اتاق که نگاه می­کردی،فقط قفسه های کاموا را می ­دیدی که انگار به سمت بالا تا بی­ نهایت ادامه داشتند.خودش یادش نمی ­آمد کی رضایت داد اتاقش به انبار تبدیل شود.چون به نظر هیچوقت راضی نبود.حتی شاید از او نظر هم نخواستند.دقیقا چند روز پس از اینکه بی­ بی خانم به خانه پسرک و مادرش آمد و قرار شد با آنها زندگی کند، با همان چند کلمه ­ای که به زور در طول روز حرف می­زد، به پسرک و مادرش فهماند که از قدیم الایام رویای این را داشته که بدون هیچ دغدغه­ ای،فقط ببافد و ببافد.فردای آن روز، مادر پسرک با یک وانت کلاف به خانه آمد و اینطور شد که اتاق او، دیگر اتاق او نبود.پسرک در فکر بود که ناگهان کاموایی از یک قفسه نامعلوم پایین افتاد.او که فهمیده بود تا صبح احتمالا دیگر خواب به چشمانش نمی­ آید،بلند شد،کاموا را برداشت و از نردبان بلند قهوه­ای رنگ بالا رفت تا آن را سر جایش بگذارد.در میان راه،دست پسرک خورد و کامواهای یک قفسه پایین ریخت.به نظرش صحنه باشکوهی بود.پس از چند ثانیه که به خودش آمد، فهمید دارد تمام کامواها را پایین می­ ریزد.کلاف های رنگ و وارنگ،ضخیم و نازک،مثل قطرات درشت باران به سمت زمین می ­رفتند.پسرک کامواها را ریخت و ریخت تا اینکه روی زمین تا زانو کاموا بود.ناگهان صدای جیغی از بیرون آمد.دل پسرک هری ریخت و با بیشترین سرعتی که می­ توانست بیرون دوید.فقط امیدوار بود اتفاقی برای بی­ بی خانم نیفتاده باشد چون می­ دانست جان مادرش به جان او وابسته است.به اتاق مادرش که رسید،دید او بالاسر بی ­بی خانم نشسته و می ­گرید.همان لحظه ترسش به واقعیت تبدیل شد.بی بی خانم مرده بود.</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2023 10:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-mzwpgfmiczda</link>
                <description>فصل هجدهم:رزدستم رو روی چونه­ ام گذاشته بودم و به بیرون پنجره ماشین نگاه می­کردم.خانم برونته پرسید:&quot;دلت غذای خاصی میخواد؟من برای ناهار رولت گوشت در نظر گرفتم.اما اگر چیز دیگه ­ای میخوای بگو.&quot;گفتم:&quot;نه.ممنونم.&quot;رولت گوشت را دوست داشتم،و خیلی وقت بود که نخورده بودم،قبل از اینکه توی پارک گم بشم،رانا یک بار برایم درست کرد.ماشین کنار خیابان توقف کرد.پرسیدم:&quot;رسیدیم؟&quot;خانه ای که روبرویش توقف کردیم خیلی کوچک بود،به نظر نمی ­رسید خانه برونته ها آنجا باشد.آقای برونته جواب داد:&quot;نه،ولی هر زندگی جدیدی نیاز به وسایل جدید داره.اومدیم تا وسایل جدید بخری.&quot;زندگی جدید؟منطقی بود.اول از همه وارد یک لباس فروشی شدیم.اولین چیزی که توجهم را جلب کرد،برچسب قیمت لباس ها بود.قیمت هر لباس از آن یکی بیشتر بود.گفتم:&quot;قیمت اینا واقعا زیاده،لازم نیست از همچین جایی خرید کنیم.&quot;خانم برونته همانطور که بین لباس ها می­ گشت و روی پارچه هایشان دست می کشید گفت:&quot;قیمت اینا زیاد هست،اما به عنوان مغازه ای که سالی یه بار بهش سر می­ زنیم و جنس لباس هاشم عالیه،ارزشش رو داره.از این خوشت میاد؟&quot;پیراهن سرمه ای پررنگی را بالا گرفت.واقعا زیبا بود.گفتم:&quot;آره،خیلی قشنگه.&quot;ناگهان چشمم به پیراهنی صورتی افتاد که دکمه هایش یکی درمیان صورتی و بنفش بود و در میان بقیه پیراهن ها می درخشید.پیراهن را برداشتم و به خانم برونته گفتم:&quot;خانم،این چطوره؟&quot;خانم برونته برگشت و گفت:&quot;اینم عالیه!حتما اینو پرو کن.&quot;به اتاق پرو رفتم.پیراهن را پوشیدم،دستم به زیپش نمی رسید.خانم برونته آمد تو و گفت:&quot;بزار کمکت کنم.&quot;با صدای نسبتا بلندی گفتم:نمیخوام!خودم میتونم!&quot;ممنون از @? A . ARTIST ? بابت این تصویر قشنگ از رز در لباس جدیدش:)
همان پیراهن صورتی را خریدم.به خانه رسیدیم.خانه برونته ها تقریبا بزرگ بود.تم خانه در نگاه اول آبی به نظر می رسید.کاغذ دیواری ها،مبل ها،و تابلو ها همه آبی بودند.پرسیدم اتاقم کجاست.دویدم و به طبقه بالا رفتم.در اتاقم یک تخت بزرگ،یک میز،فرش،و یک مبل کوچک بود.رنگ تخت و مبل و میز بنفش،و رنگ پرده ها و فرش طوسی بود.وقتی توی پرورشگاه بودم آرزوی یک اتاق دقیقا مثل این را داشتم.سرم را که برگرداندم،دیدم خانم برونته توی چارچوب در ایستاده.گفتم:&quot;اینجا واقعا قشنگه،خیلی دوستش دارم،ممنونم&quot;خانم برونته گفت:&quot;قابلتو نداره عزیزم.&quot;آمد برود،که گفتم:&quot;خانم،ببخشید که توی مغازه،سرتون داد زدم.من همیشه عادت داشتم کار هامو خودم بکنم.اگه ناراحت شدید،معذرت میخوام.&quot;خانم برونته گفت:&quot;اوه عزیزم،من اصلا ناراحت نشدم،کاملا درک میکنم.نیازی به معذرت خواهی نیست.در ضمن،اسمم سوزانه،خیلی از کلمه خانم خوشم نمیاد.چند دقیقه دیگه پایین میبینمت،برای ناهار.&quot;سوزان رفت و در را پشت سرش بست.خودم را روی تخت انداختم و بالشت را بغل کردم.در آن لحظه فهمیدم که دیگر در زندگیم هیچ نیازی به رانا ندارم.</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 14:58:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-brzkeiqloo66</link>
                <description>فصل هفدهم:راناکمی پول از لولا قرض گرفتم و یک خانه پنج خیابان آن طرف­تر اجاره کردم.چند شب بعد،در حالی که روی کاناپه خانه­ام دراز کشیده بودم،این فکر از سرم بیرون نمی­رفت که چرا آنجل باید شخص منفوری باشد.پس تنبلی و خستگی را کنار گذاشتم و به خودم قول دادم آنجل رو پیدا کنم.فردا صبح،به رستوران رفتم و از آقای نولان چند روز مرخصی گرفتم.قبل از اینکه از رستوران خارج بشم،از آقای نولان پرسیدم:&quot;خود شما،چیزی درباره آنجل می­ دونین؟&quot;آقای نولان سگرمه هایش را در هم برد و گفت:&quot;معلومه که می­دونم،ولی اطلاعاتم رو رایگان به کسی نمیدم.&quot;گفتم:&quot;شرطتون چیه؟&quot;جواب داد:&quot;باید 30 درصد از حقوق این ماه رو به من بدی و بیشتر کار کنی.اون موقع شاید بهت بگم.&quot;با خودم فکر کردم اگر شرط را قبول کنم،باید تا ابد سی درصد حقوقم رو به نولان بدم.پس پیشنهادش را رد کردم و از رستوران خارج شدم.فکر دیگری داشتم.گوشی را در آوردم و به المر زنگ زدم.(این قسمت با کمک @? A . ARTIST ? نوشته شده است)</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 14:21:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-yefdkhippbtp</link>
                <description>فصل شانزدهم:رزخانم دونالدروم گفته بود آن خانم و آقا پدر و مادر جدیدم هستند.من شوکه شده بودم!دلم یک پدر و مادر جدید نمیخواست.یتیم خانه را ترجیح میدادم.تازه!نمیتوانستم جولین و جنی را تنها بگذارم.همان هفته قبل جولین به خاطر من تصمیم گرفت که همینجا بماند،و حالا خیلی بی انصافی بود اگر من تنهایش می گذاشتم.اولین جمله ای که گفتم این بود:*من میتونم مثل جولین انتخاب کنم که برم یا نه؟اگر میشه،من میگم نه.*خانم دونالدروم گفت:*نه عزیزم متاسفانه نمیشه.این دیگه انتخابی نیست.به حرف هام درباره خانم و آقای برونته گوش دادی؟*جوابی ندادم.هیچ چیز نشنیده بودم.پس خانم دونالدروم که این را فهمید گفت:*عیبی نداره.دوباره توضیح میدم.این خانم سوزان برونته هستند و این آقا هم تی­بون برونته.حدود دو ساله که هر ماه به اینجا سر می زدند و بالاخره وقتش شده که ما یکی رو بهشون بدیم.ما تورو بهشون پیشنهاد دادیم.که هم دختر تر و تمیزی هستی و هم بسیار باهوش.و البته جزو کسانی هستی که خیلی راحت محیط یتیم خونه رو پذیرفتی و این خیلی خوبه.*زانوهایم شروع به لرزیدن کردند.با یک دستم دسته صندلی را گرفتم تا نیفتم و دست دیگرم را برای خانم و آقای برونته تکان دادم.آنها هم با دست تکان دادن به من جواب دادند.البته بیشتر خانم برونته چون اون آقا انگار با بی میلی اینکار را کرد.و آن موقع اولین باری بود که واقعا نگاهشان کردم.خانم برونته موهای مشکی ای داشت که اگر دقت می کردید رگه های طلایی ای هم در آن می دیدی.روی صورتش چندتا جوش داشت اما در کل واقعا زن زیبایی بود.همچنین وقتی بهم لبخند زد منم بهش لبخند زدم.آقای برونته هم موهایش نامرتب بودند.صورتش کمی بد فرم اما دوست داشتنی بود.محو نگاه کردن آن دو شده بودم که خانم دونالدروم گفت:*امممم...و خب اونا فردا میان که تو رو ببرن و..*حرف های خانم دونالدروم نصفه ماند چون یکی از خدمتکار که او را به اندازه بکی دوست داشتم،آمد و در گوش خانم دونالدروم چیزی گفت.قیافه خانم دونالدروم تغییر کرد.لب هایش را گزید و بعد مستقیم در چشم های من نگاه کرد.چند ثانیه که گذشت گقت:*بکی مرده*فریاد کشیدم:*چیییی؟*وای نه.این خبر بعد از خبر رفتن جولین بدترین خبری بود که در یتیم خانه شنیده بودم.اشک هایم سرایز شدند و روی زمین افتادم.خانم دونالدروم و خانم برونته بلندم کردند و خانم دونالدروم من را به اتاقم برد.در تمام راه تا اتاقم کل یتیم خانه نگاهم می کردند.وقتی به اتاق رسیدیم جولین و جنی روی تخت نشسته بودند و حرف می زدند.جولین من را که دید گفت:*این باز شروع کرد گریه کردن.*بعد که انگار فهمید قضیه جدی است از خانم دونالدروم پرسید:*چی شده؟*خانم دونالدروم که بغض کرده بود جواب داد:*بکی توی تصادف مرده!*بعد از اینکه خانم دونالدروم این جمله را گفت دیگر واکنش جولین را ندیدم چون خودم را روی تخت انداختم و چشم هایم را بستم.از تصادف متنفر بودم.خاطره آن شبی که مامان و بابا را برای آخرین بار دیدیم یادم آمد...شب بود،من پنج ساله بودم و رانا پانزده ساله بود.روی زمین نشسته بودیم و بازی می کردیم.مامان بزرگ میزل روی ویلچرش نشسته بود و بافتنی می بافت.مامان و بابا خداحافظی کردند و رفتند به مهمانی یکی از دوستان بابام.یادمه رانا بعدا خیلی از این موضوع غصه خورد که چرا برای آخرین بار یک خداحافظی درست و حسابی نکرده.بعد از چند ساعت در خانه مان را زدند.من و رانا روی حساب اینکه مامان و بابا برگشته اند رفتیم و در را باز کردیم اما فقط دو پلیس دم در ایستاده بودند.مامان بزرگ با ویلچرش به سمت در آمد.مدتی با پلیس ها صحبت کرد و بعد با صورتی خیس به سمت ما آمد.رانا همان اول فهمیدم چی شده است.اما من گیج و منگ به مامان بزرگ و رانا نگاه می کردم که همدیگر را بغل کرده بودند و اشک می ریختند.من هم بدون اینکه بدانم چه اتفاقی افتاده خودم را توی بغل آن دو جا دادم.من حتی تا فردا صبح آن شب هم نفهمیدم چه اتفاقی افتاده.و بعد از آن چون مامان بزرگ خیلی پیر بود و نمی توانست از ما نگهداری کند ما رفتیم.رفتیم به پرورشگاه.فقط همین.و سه سال هم آنجا ماندیم و حالا حدود شش سال از آن شب می گذرد...بعد از اینکه دوباره چشمانم را باز کردم جولین و جنی در اتاق نبودند.فقط خانم دونالدروم بود.بهش نگاه کردم:*خانم،میشه فردا رو بمونم؟فقط برای خاکسپاری بکی.بعدش میرم.خواهش میکنم!*خانم دونالدروم سرش را تکان داد:*متاسفم.نمیشه.دست من هم نیست.*گفتم:*خواهش میکنم.بعدش زود زود میرم.فقط میخوام تو مراسم خاکسپاری باش....*خانم دونالدروم بلند گفت:*همین که گفتم!تو فردا صبح با خانم و آقای برونته میری!*بعد خودش رفت،در را بست و من را در آن اتاق کوچک تنها گذاشت...</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jan 2022 12:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-r830e3k7e69y</link>
                <description>فصل پانزدهم:راناشب کریسمس را هرجوری بود گذراندیم.ولی از روز بعدش آنجل سر کار نیامد.بعد از یک هفته دیگر هم نیامد.آن موقع بود که نگرانش شدم.تصمیم گرفتم دنبالش بگردم.آقای نولان گفت در مسافرخانه زندگی می کند.نمی دانست کدام مسافرخانه.اما هرجا بود،به احتمال زیاد از رستوران دور نبود.به تمام مسافرخانه های آن دور و اطراف سر زدم.هیچکدام کسی به نام آنجل یا آنجلینا نمی شناخت.در یکی از مسافرخانه ها وقتی اسم آنجل را گفتم قیافه مرد عوض شد،انگار تعجب کرده بود.پرسیدم:*چی شده؟*مردی که پشت پیشخوان بود انگشتش را محکم روی دماغش به معنای هیس فشار داد:*هیسس.آروم دختر!نکنه همون دختر بدنام فراری رو میگی؟من اینجا راهش داده بودم تا اینکه یه سری حرف ها درباره اش شنیدم و به سرعت بیرونش کردم.هنوز مطمئن نبودم تا اینکه مادرش هم به اینجا سر زد و ماجرای دخترش رو برام تعریف کرد.بچه های این دوره زمونه واقعا پررو شدن.*نمی توانستم حرف های مرد را باور کنم.چی داشت می گفت؟منظورش از بدنام فراری چی بود؟این را ازش پرسیدم.همانطور که پیشخان را دستمال می کشید گفت:*من ترجیح میدم بهت نگم.ولی اگر شانست زد و اون دختر رو پیدا کردی،از نظرم به مادرش تحویلش بده.تا به سزای اعمالش برسه.*در تمام راه تا مسافرخانه بعدی داشتم به این فکر می کردم که آنجل ممکن است چه کار کرده باشد.حرف های مرد در سرم می چرخید:*بدنام فراری*منظورش چه بود؟آنجل از زندان فرار کرده بود؟احتمالش کم به نظرم می رسید.ممکن نبود آنجل از زندان فرار کند و به جای پلیس مادرش دنبالش بگردد.در همین فکر ها بودم که زیر پل،یک دختر با موهای ژولیده دیدم که داشت ساندویچ می خورد.کمی نگاهش کردم.بعد یکهو فهمیدم کیست!آنجل بود!داد زدم:*آنجل!آنجل!*او تا مرا دید پاشد کوله پشتی اش را پشتش انداخت و کیفش را دستش گرفت و شروع به دویدن کرد.دنبالش دویدم.داد زدم:*چرا از من فرار می کنی؟*برگشت و نگاهم کرد:مطمئنم مامانم تو رو استخدام کرده که منو بگیری!من گول نمیخورم!نمیتونی منو برگردونی!نمیتونی!*ایستادم و نفس نفس زدم.آنجل را سر چهارراه گم کرده بودم.به خانه برگشتم.وقتی رسیدم و در زدم،لولا در را باز کرد و گفت:*سلام رانا.تحقیقاتت چطور پیش رفت؟*جواب سلامش را دادم.وارد که شدم یک مرد جوان روی مبل نشسته بود.لولا گفت:*ام...این پسرمه.آلبرت.*آلبرت پس از سلام کردن از من خواست بنشینم.لولا گفت:*آلبرت همین الان رسید.خب آلبرت،برای چی اومدی؟*آلبرت گفت:*اومدم تا کریسمس رو به مادرم تبریک بگم.اشکالی داره؟*لولا که انگار بغض کرده بود گفت:*اشکالی نداشت اگر واقعا به خاطر کریسمس میومدی.تازه!الان یک هفته از کریسمس گذشته!پسرات و زنت رو هم نیاوری!پس اگر اینطوریه،اصلا نمیخوام برای کریسمس بیای.*آلبرت که انگار کمی ناراحت شده بود گفت:*خب راست میگی.من واقعا به خاطر تبریک کریسمس نیومدم.اومدم تا بهت بگم که...بگم که این دختر نباید باهات زندگی کنه.*لولا عصبانی شد.انگار یه دفعه خونش به جوش آمد:*تو به چه جرئنی این حرفو به من میزنی؟این زنای پیر فضول بهت خبر رسوندن هان؟بالاخره بعد از دو سال اومدی مادرت رو ببینی و تنها دلیلت این بوده که به من بگی رانا رو،دخترم رو از خونه ام بیرون کنم؟اون به اندازه تو و برادرات بچه منه!حداقل تو این دوساله محبتش از تو بیشتر بوده.من عاشقشم!نمیتونم بیرونش کنم!*من فقط به بحثشان نگاه می کردم.تا آن موقع فکر نمی کردم آنقدر برای لولا مهم باشم.آلبرت پاشد،لباسش را تکاند و گفت:*برام مهم نیست.من نمیزارم این دختر غریبه اینجا بمونه!خدافظ مامان!*آلبرت که رفت،لولا آمد پیش من نشست.بعد یکهو شروع به گریه کردن کرد.گریه کردنش به اندازه گریه های رز دردناک بود!گفتم:*متاسفم*لولا سرش را بلند کرد و نگاهم کرد:*منم همینطور.*لولا بعد از یک دقیقه گریه کردن گفت:*میتونی یه جایی اجاره کنی؟فقط برای یه مدت.من درستش میکنم.قول میدم.*گفتم:*من واقعا دلم میخواد اینکارو بکنم اما من...اما من پول ندارم.*لولا گفت:*چی؟*گفتم:*من پولی برای اجاره کردن جایی ندارم.تقریبا هیچی ندارم!*لولا پرسید:*منظورت چیه؟همه پولت رو برای دانشگاه دادی؟مگه از رستوران حقوق نمیگیری؟*گفتم:*من اصلا دانشگاه نمیرم.یعنی هرروز نمیرم.فقط سه روز در هفته میرم.*لولا داشت نگران می شد.حالا نوبت من بود که گریه کنم.نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم و همینطور سرازیر شدند.لولا بعد از مدتی که من گریه می کردم گفت:*چی شده؟دزد پولاتو دزدیده؟میتونی به من بگی!*بعد از دقایقی گریه کردن در بغل لولا بالاخره گفتم:*من...من تمام پولام رو برای پیدا کردن رز خرج کردم.*لولا نفس عمقیی کشید.دستم را گرفت و گفت:*عزیزم،کار عاقلانه ای کردی!من هم بودم اینکارو می کردم.ولی چرا به من نگفتی؟کی دنبالش گشتی؟چجوری؟و اینکه واقعا همه پولت رو،همه همش رو دادی؟*انگار سوال های لولا تمامی نداشتند.گفتم:*بله لولا،همه همه اش رو خرج کردم.به جز مقداری که شهریه دانشگاه رو دادم و پولم فقط به سه روز در هفته می رسید.من برای پیدا کردن رز به تعداد زیادی مراکز حمایت و مراقبت از کودکان سر زدم که شاید اونجا باشه و چون نبود،کلی پول دادم که دنبالش بگردن.به پلیس اطلاع دادم که بگردن و اگر پیداش کردن سریع منو خبر کنن.تنها عکس شناسنامه ایش رو هم دادم.من همه جاهایی که به ذهنم می رسید رو هم گشتم.خونه قبلیمون،خونه دوستاش.خونه معلمش!حتی به پرورشگاه قبلی مون هم سر زدم.به پارکی که اونجا گمش کردم هم رفتم.من کل شهر رو زیر و رو کردم اما رز نبود!واقعا نبود!لولا!حالا که پیداش نکردم،یعنی مرده،نه؟*لولا که خیلی تعجب کرده بود و تو شوک بود،بهم نگاه کرد.صورتش ناراحتی را نشان می داد.ولی به هرحال بهم گفت:*نه عزیزم.نمرده.من مطمئنم.یه حسی اینو بهم میگه.*</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 21:23:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-ngbvhipjvcpn</link>
                <description>فصل چهاردهم:رزکریسمس هم تمام شد.ولی حتی دو روز بعد از برگشتن از دریاچه یخی سرماخوردگی جولین تمام نشد و مدام عطسه می کرد.تقریبا به جنی عادت کرده بودیم،اما زیاد با ما حرف نمی زد.همه چیز روال عادی خودش را طی می کرد تا اینکه یک روز بکی آمد و گفت که خانم دونالدروم با جولین کار دارد.جولین با بی حوصلگی پاشد و دنبال بکی رفت.جنی داشت تکالیفش را انجام می داد و من داشتم کتاب میخواندم.جنی گفت:*به نظرت برا چی خواستنش؟*سرم را بلند کردم:*نمیدونم.معمولا اینجا کسی رو دفتر صدا نمی کنن.مگر اینکه خانواده ای اومده باشن ببرنش.که اگر الان جولین رو برای این صدا کرده باشن من خیلی خوشحال میشم.*جنی پرسید:*چون میره با یه خانواده زندگی کنه خوشحال میشی؟*جواب دادم:*خب به خاطر اونم هست.حداقل یک تخت از تو اتاقمون برداشته میشه و فضا باز میشه.*جنی یک لحظه نگاهم کرد.بعد خندید.من هم خندیدم!حدود یک ربع بعد جولین آمد.رفتارش چیزی نشان نمی داد.اگر قرار بود خانواده ای قبولش کنند باید خیلی خوشحال می بود.قبلا بهم گفته بود تنها آرزویش این است.اما وقتی جنی ازش سوال کرد،جواب نداد.اصلا انگار نشنید.بعد از سی ثانیه بالاخره جواب داد:*من...من...راستش..زمانش رسیده که انتخاب کنم اینجا بمونم یا برم.*احساس کردم برای یک لحظه زمان ایستاد.مگر امکان داشت؟در ذهنم به نظر می آمد که جولین هیچوقت نمی رفت.اگر می رفت چی؟تنها جمله ای که از دهانم بیرون آمد این بود:*تو که نمیخوای بری؟*همانطور که چشم هایش به زمین بود گفت:*نمیدونم،خانم دونالدروم درباره فرصت های شغلی و آینده ای که اون بیرون در انتظارمه صحبت کرد.گفت از طرف دولت کمک هزینه ای بهم تعلق میگیره.اما خودش گفت با همه اینا..انتخاب با خودمه که برم یا نه.فقط سه روز وقت فکر کردن دارم.*وای!فقط سه روز!فقط سه روز فرصت برای خداحافظی با جولین!وحشتناک بود!نمی توانستم تحمل کنم که صبح ها بیدار شوم و جولین در تخت کناری ام نباشد.نمی توانستم تحمل کنم که تمام روز با حرف هایش روی مخم نرود.واقعا نمی توانستم!بعد یکهو فهمیدم چرا انقدر ناراحتم.شاید تنها دلیلش رفتن جولین نبود.دلیل دیگرش این بود که یاد رانا افتاده بودم.او انتخاب کرده بود برود.فقط به خاطر من!چشم هایم را بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.بعد کم کم خوابم برد... دو روز بعد مثل فاجعه گذشت.انگار اصلا زنده نبودم.دلم نمیخواست بروم سر کلاس ها.ولی مجبور بودم.فقط می رفتم سر کلاس که صرفا آنجا باشم.وگرنه هیچ چیز یاد نمی گرفتم.تا اینکه بالاخره روز رفتن جولین فرا رسید.خودش چیزی درباره تصمیمش نگفته بود.نگفته بود که می رود یا می ماند.حقش بود برود!حقش بود.اگر به خاطر من می ماند عذاب وجدان می گرفتم.بعد از ناهار مستقیم به اتاق رفتم و خودم را کشیدن زیر پتو.تصمیم گرفتم اگر جولین برود دیگر از آن بیرون نیایم.وقتی صدای بسته شدن در اتاق را شنیدم فهمیدم جولین رفت.شاید برای همیشه رفت.نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.انقدر گریه کردم که تمام بالشتم خیس شد.فکر کردم که من چقدر تنها هستم.حالا که نه رانا بود و جولین نمیتوانستم دوام بیاورم.ناگهان صدای باز شدن در اتاق را شنیدم.صدای جولین را شنیدم که داشت از جنی می پرسید:*رز کجاست؟*جنی گفت:*رفته خودشو زیر پتو زندانی کرده!*وای!جولین آمده بود خداحافظی کند.حالا باید چی بهش می گفتم؟جولین پتو را از سرم کنار کشید.به صورت نگاه کردم.داشت می خندید.گفت:*چی شده؟*جواب ندادم.بعد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد:*هی.به من نگاه کن!من قرار نیست جایی برم.قول میدم!*این شاید قاطع ترین حرفی بود که در عمرم شنیده بودم.پرسیدم:*اگر میخوای به خاطر من بمونی واقعا ترجیح میدم بری.*گفت:*نه.من واقعا به خاطر تو نمیمونم.خودت اصلا مهم نیستی.تقلب هایی که میرسونی مهمن!*جنی خندید.بعد جولین هم خندید.آخرش من هم خندیدم و اشک هایم را پاک کردم.آن چند روز از اینکه جولین نرفته بود خیلی خوشحال بودم.نمیگم بهترین روز های زندگیم بودند،ولی با آرامش ترین روز های زندگیم بودند.همه چیز خوب بود.در آن روز ها سعی کردم تا میتوانم کنار جولین باشم تا یک وقت دوباره از دستش ندهم.تا اینکه حدود یک هفته بعد،خانم دونالدروم من را صدا کرد.جولین به مسخره گفت:*نکنه تو هم باید تصمیم بگیری که از اینجا بری یا بمونی؟*رسیدم به اتاق خانم دونالدروم.از پشت در صداهایی می آمد.در که زدم همه جا ساکت شد و خانم دونالدروم گفت:*بیا تو*رفتم داخل.یک خانم و آقا روی صندلی های اتاق نشسته بودند.من که وارد شدم آنها هم برگشتند و نگاهم کردند.دستم را تکان دادم و گفتم:*سلام*خانم دونالدروم گفت:*سلام رز.اینا پدر و مادرت جدیدت هستن.*</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 17:39:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-znvuru66vnzr</link>
                <description>فصل سیزدهم:رانادر راه برگشت به خانه لولا،دیده بودم که چراغ رستوران روشن است.حتما کسی آنجا بود.و چون آن بوقلمونی که برنده شده بودیم در فر لولا جا نمی شد،به نظرم آمد بوقلمون را در فر رستوران بپزیم.پس دوباره بوقلمون را برداشتیم و با المر و لولا به سمت رستوران رفتیم.در اصلی قفل بود،پس از در پشتی،دری که به آشپزخانه راه داشت وارد شدیم.در کمال تعجب آقای نولان یعنی مدیر رستوران،لیسا و جک یعنی آشپز هامون و آنجل،تنها خدمتکار رستوران آنجا بودند.آنجل گفت:*بالاخره اومدی؟.نمیدونی چندبار بهت زنگ زدم!*گوشی ام را نگاه کردم.انجل راست می گفت.ازش سیزده تا میس کال داشتم.گفتم:*آره.ببخشید...حالا اینجا چه خبره؟*جک توضیح داد:*ما امشب اومدیم اینجا و اگر آقای نولان یه جواب درست به ما نده از اینجا تکون نمی خوریم!*پرسیدم:*جواب چی رو باید بده؟*آقای نولان با عصایش جلو آمد و گفت:*وای دخترم.مگر اینکه تو به دادم برسی!اینا ازم درخواست پول بیشتر کردند.ولی من که همیشه سهم خودم از رستوران رو برمیدارم.نه بیشتر،نه کمتر.*گفتم:*کی این فکر رو تو کله شماها انداخت که بیاین اینجا وایسین تا شاید پول بیشتری بهتون برسه؟*جک و لیسا آنجل را نشان دادم.تقریبا می توانستم حدس بزنم.گفتم:*آنجل،مجبورم کردی که به بقیه بگم آخرای روز وقتی میری تو دستشویی قایم میشی چیکار می کنی!*آنجل که یکم نگران شد گفت:*م..من کا...کاری نمی کنم.*پس یک صندلی جلو کشیدم و نشستم.گفتم:*مجبورم این موضوع رو مطرح کنم آنجل.من مدتیه که خبردار شدم آنجل با انعام ها چیکار میکنه.خب،مردم دست و دلبازن،بهمون انعام میدن،ولی آنجل نصف انعام هارو برمیداره برا خودش و نصف دیگه اش رو میده به من که بین هر پنج نفرمون تقسیم کنم.تازه!از اون نصف انعام هایی که به من میده هم سهم برمیداره.به نظر من اینکار میشه دزدی.حالا هرجور صلاح میدونید.میتونید بحث رو همینجا تموم کنیم و از این به بعد که کل انعام ها به من دست رسید مساوی تقسیم کنم،یا کل شب رو اینجا بمونید به امید اینکه پول بیشتری بهتون برسه!من دیگه حرفی ندارم.*دهان همه از تعجب باز مانده بود.آنجل آمد سمتم:*ای خائن!من اینجا تورو راه دادم!من فرستادمت پیش آقای نولان!تازه،از همه مهمتر برات کارت درست کردم که بزنی روی سینه ات!*گفتم:*اولا که خائن تویی نه من.دوما که اسمم رو روی کارت اشتباه نوشتی.اسم من راناست،نه لانا.فهمیدی؟!*صدایم این آخر ها اوج گرفت و احساس کردم دارم داد میزنم.آقای نولان،جک و لیسا ریختن سر آنجل و باهاش بحث و دعوا کردند.من اصلا حواسم نبود که لولا و المر در چارچوب در ایستاده اند.ناگهان لولا وارد شد.دست هایش را روی میز کوبید و داد زد:*اگر امکان داره این بحث مسخره رو بزارید برای فردا!امشب کریسمسه و من نمیخوام کریسمسم با کارهای مسخره شما خراب شه!فهمیدین؟؟؟؟*بعد سریع قیافه اش تغییر کرد،لبخند زد و رو کرد به آقای نولان:*سلام آقای...*آقای نولان لبخندزنان گفت:*اسپنسر نولان.میتونید منو اسپنسر صدا کنید.*لولا اهمیتی نداد.ادامه داد:*خب آقای نولان من یک بوقلمون کریسمس برنده شدم و تو فر خونه ام جا نمیشه.اگر امکان داره اینجا بپزیمش و...و میتونیم باهم یه کریسمس خوب داشته باشیم!*سخنرانی لولا که تمام شد آقای نولان گفت:*حتما.آشپزخانه مال خودتون.*لیسا که انگار هیجان زده شده بود پا شد و گفت:*اتفاقا دیروز برامون چاشنی ها و سبزیجات خوب آوردن.میتونیم کنار بوقلمون سیب زمینی بپزیم،دسر درست کنیم و سبزیجات پخته شده هم بزاریم کنارش!*لولا گفت:*عالیه!*المر وارد شد و همانطور که بوقلمون گنده دستش بود گفت:*این یکم زیادی سنگینه.اگه میشه برین کنار که بزارمش روی میز.وقتی بوقلمون گنده را گذاشت روی میز دست هایش را تکان داد و گفت:*آخیشش.*قرار شد هرکس کاری بکند،لولا و لیسا بوقلمون و سبزیجات پخته را درست کنند،جک و المر سیب زمینی و کراکر درست کنند و من هم دسر را درست کنم.ولی به نظر نمی رسید آنجل بخواهد کمکی بکند.رفته بود یک گوشه نشسته بود و فقط به دیوار روبرویش خیره ماند.صدای المر را از آن طرف آشپزخانه شنیدم که داشت می گفت:*منظورت چیه؟من چجوری...چجوری اینو یه مدلی خورد کنم که نازک باشه؟*جک زد زیر خنده:*برای کراکر باید همه چیز رو خیلی نازک خورد کنی که آخرش میشه کلی خوراکی نازک لایه لایه خوشمزه روی هم که یک کراکر نرم و خوشرنگ بهت میدن.*المر که انگار چیز زیادی دستگیرش نشده بود گفت:*من فکر کنم ترجیح بدم سیب زمینی رو درست کنم.*پس جک یک چاقو و یه کوه سیب زمینی به المر داد تا دست به کار شود.من هم رفتم تا کیک درست کنم.آرد و تخم مرغ و شیر و کره را برداشتم و دست به کار شدم.همه مواد را مخلوط کردم و هم زدم و هم زدم.که یادم افتاد چه خوب میشد اگر کیک را شکلاتی می کردم.یادم بود که سس شکلات نداریم.پس شکلات تخته ای را توی یک قابلمه کوچک گذاشتم تا آب شود.در همین حین یک ماشین مشکی براق جلوی در رستوران توقف کرد.آنجل از جا پرید.دست هایش را روی دهانش گذاشت.انگار ترسیده بود.کلاه و شنلش را برداشت و به ما گفت:*اگر اومدن و پرسیدن آنجلینا کجاست بگین رفته..چمیدونم...اصلا بگین خبر ندارید!فقط خواهش میکنم،ازتون خواهش میکنم نگید من اینجا بودم.*من برایش سر تکان دادم.بعد خودش رفت تا از در اصلی رستوران خارج شود.دو مرد با کت و شلوار مشکی وارد شدند.چهارشانه و قد بلند بودند.آدم ازشان می ترسید.ناگهان یک زن با لباس مارک و کلی زیورآلات وارد شد،نفس نفس میزد.داد زد:*آنجلینا کجاست؟آنجلینای من کجاست؟*لولا رفت جلو:*سلام خانم.آرامش خودتون رو حفظ کنید.آنجلینا کیه؟کجاست؟*آن خانم به لولا گفت:*چطور آرامش خودم رو حفظ کنم؟آنجلینا آبروی من رو برده.و مشکل منم همینه که نمیدونم کجاست!حالا شما از من میخواین که آرامشم رو حفظ کنم!پوف.من اگه دستم به اون برسه میدونم باهاش چیکار کنم!از اون دختر بدم میاد!*لولا گفت:*خانم،اگر دخترتونه،به نظرم نمیتونید ازش منتفر باشید.حداقل کمی دوستش دارید،مگه نه؟*آن زن به لولا نگاه کرد و گفت:*نه خانم.من دخترم رو یکم دوست ندارم،خیلی دوست دارم!فقط دلیل این همه کاری که با ما کرد رو نمیفهمم.*</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 16:06:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-o0bi7khj58b9</link>
                <description>فصل دوازدهم:رزجولین از روز اولی که رسیده بودم داشت درباره جشن کریسمس در یتیم خانه صحبت می کرد.و حالا هم که در راه کلاس ریاضی بودیم داشت برایم صحبت می کرد:*میدونی،سال قبل کریسمس خیلی خاطره انگیز نبود.چون پدربزرگ خانم دونالدروم مرده بود و خانم دونالدروم تو مدرسه نبود و همه چی درهم برهم.کلا اوضاع به هم ریخته بود.اونجا بود که فهمیدم باید قدر خانم دونالدروم رو بدونیم و...*آه کشیدم و گفتم:*جولین!اگر یه ذره صبر کنی من همه چیز رو کامل متوجه میشم.قرار شد خانم دونالدروم امروز قبل از شام همه چیز رو برامون توضیح بده.*جولین جور بدی نگاهم کرد.فکر کردم لحنی کمی تند بود.برای همین گفتم:*منظور بدی نداشتم.معذرت میخوام*گفت:*عیب نداره.مهم نیست.فقط بدو به کلاس برسیم.*تمام روز واقعا هیجان زده بودم.حتی فراموش کردم کار هنری جلسه قبلم را سر کلاس ببرم و مجبور شدم بعد از کلاس بمانم و کار هنری ام را از اول بسازم.من تاحالا بعد از پایان درس در کلاس نمانده بودم.یعنی تا حالا کاری نکرده بودم که برایش مجازات شوم.و حالا داشت اتفاق می افتاد.از شانس بد من هم این زنگ،زنگ آخر بود و خانم دونالدروم قرار بود بیست دقیقه دیگر سخرانی اش را درباره کریسمس در یتیم خانه شروع کند.خانم گریس،معلم موقت هنر،روبرویم نشست و گوشی اش را در آورد و همانطور که هندزفری را در گوش هایش می گذاشت گفت:*لطفا شروع کن.هرچی هم نیاز داری استفاده کن.*پس من هم سریع شروع کردم.نمیخواستم توضیحات جشن کریسمس را از دست بدهم.سریع یک مقوا برداشتم.کلی اکلیل و تکه کاشی های خورد شده آوردم و با چسب روی مقوا چسباندم.یک تکه کوچک سفال هم برداشتم تا دیگر برای ساخت شخصیت سه بعدی وقت بیشتری نگذارم و با سفال سریع بسازمش.بعد اصلا حواسم نبود که کل گواش قرمز را روی کارم خالی کردم.و بالاخره کارم تمام شد.هنوز پنج دقیقه تا شروع سخنرانی مانده بود.مجبور شدم چندبار خانم گریس را صدا کنم تا بالاخره صدای من را از صدای آهنگی که گوش می کرد تشخیص بدهد.کارم را نگاه کرد و گفت:*ام.عالی شده.فقط میز رو هم تمیز کن و بعد میتونی بری.*میز را سریع تمیز کردم و از کلاس زدم بیرون.وقتی رسیدم جولین برایم جا گرفته بود و خانم دونالدروم تازه داشت روی سن می رفت.خیالم راحت شد.خانم دونالدروم آمد روی سن و شروع کرد به حرف زدن:*سلام دخترا.فکر می کنم همونطور که خیلی هاتون خبر دارین کریسمس نزدیکه و ما هرسال اینجا رویایی ترین کریسمس ممکن رو می سازیم.برای امسال،من و چندتا از معلم ها برنامه های باحالی براتون چیدیم.اولین برنامه اینه که ما هفته اول کریسمس درس نداریم!*صدای جیغ و هورا های بلندی به گوشم رسید.خانم دونالدروم ادامه داد:*خب بله.نمیدونم تا حالا دریاچه یخی دیدین یا نه،هرسال دریاچه ها یخ می بندن و ما امسال تصمیم داریم که شما رو به یک اردوی چند روزه بیرون از شهر ببریم!*من و جولین به هم نگاه کردیم و از شادی فریاد کشیدیم.روز های بعد در یتیم خانه جزو بهترین روز هایم در آنجا بود.ما با کمک هم دیوار ها و کلاس هارا تزیین کردیم و دو روز بعد قرار بود به اردو بریم.یک روز سر میز صبحانه،یک دختر دوان دوان آمد توی سالن.خانم دونالدروم که داشت صبحانه می خورد از جایش بلند شد و به طرف دختر رفت.آن دختر موهایش طلایی ترین موهایی بود که تا حالا دیده بودم.خانم دونالدروم گفت:*سلام عزیزم.*دخترک فقط دستش را تکان داد.خانم دونالدروم گفت:*اسمت چیه؟*و وقتی دید دختر جواب نداد به حرفش ادامه داد.*میخوای بریم تو دفترم حرف بزنیم؟*دختر به میز صبحانه اشاره کرد.جولین آرام گفت:*خانم،فکر کنم گرسنه شه.*دختر سرش را به معنای تایید نشان داد.پس یک ذره رفتم کنار و گفتم:*میتونی بیای کنار من بشینی.*دختر لبخند زد و آمد کنارم نشست.نان و پنیر را گذاشتم جلویش و او با ولع عجیبی شروع به خوردن کرد.بعد از مدتی خانم دونالدروم و آن دختر به اتاق خانم دونالدروم رفتند تا باهم صحبت کنند.اما من شک داشتم که آیا او اصلا حرف می زند؟به محض اینکه دختر پایش را از سالن بیرون گذاشت،همهمه ها درباره اش شروع شد.همه می گفتند که او لال است.روز عادی پیش رفت و ما دیگر آن دختر را ندیدیم تا اینکه وقتی برای خوابیدن به اتاق رفتیم دیدیم خانم دونالدروم و آن دختر در اتاق من و جولین ایستاده اند.خانم دونالدروم گفت:*بچه ها،این جنی هست.جنی،اینا رز و جولین هستند.جولین 11 ساله که اینجاست و رز هم تازه یک سال و نیمه که اومده.و من تصمیم گرفتم که توی اتاق شماها بمونه.*جنی دستش را برایمان تکان داد.من و جولین هم بهش سلام کردیم و تازه ان موقع بود که دیدم تخت من عوض شده و به جایش یک تخت دو طبقه گذاشته اند.شب موقع خواب،جولین تمام تلاشش را کرد که از جنی حرف بکشد،اما او یک کلمه هم حرف نزد.وقتی صدای خر و پف جنی بلند شد،جولین گفت:*فقط همین یکی رو تو اتاقمون کم داشتیم.من مطمئنم این اصلا نمیتونه حرف بزنه.*گفتم:*جولین.بدجنسی نکن.اگه نمیتونه حرف بزنه پس خانم دونالدروم از کجا اسمش رو فهمیده؟*جولین گفت:*شاید اسمش رو روی کاغذ نوشته باشه.*گفتم:*فقط بخواب.شب بخیر.*صبح روز بعد،قرار بود به اردو برویم.و وقتی فهمیدیم جنی هم با ما می آید متوجه شدیم که ماندنش علنی شده.و قسمت خوب ماجرا این بود که بکی هم با ما می آمد!در اتوبوس همش منتظر بودیم که زودتر برسیم.و بالاخره بعد از دو ساعت سواری رسیدیم.خانم دونالدروم و بکی چادر ها را بهمان دادند و گفتند هر سه نفر در یک چادر.وقتی من،جولین و جنی چادر رو برپا کردیم جولین به چادر نگاه کرد،سرش را کج کرد و گفت:*اندازه اش برای اینکه سه نفر توش بخوابن زیادی کوچیکه!*رز هم با تکان دادن سر موافقتش را نشان داد.من گفتم:*اشکالی نداره.من که به شخصه نمیخوام تو چادر بمونم.میخوام از تمام وقتم برای اسکیت سواری روی دریاچه استفاده کنم.*بعد از اینکه وسایلمان را در چادر گذاشتیم،اسکیت ها را که از قبل بهمان دادند پوشیدیم.جنی در پوشیدنش استاد بود و در عرض سی ثانیه آن را پوشید و بند هایش را بست در حالی که من و جولین داشتیم با اسکیت ها کلنجار می رفتیم تا آنها را پایمان کنیم.اول من موفق شدم.اما جولین همچنان داشت تلاش می کرد.جنی به سمت جولین رفت،دستش را روی اسکیت جولین گذاشت و در یک چشم به هم زدن آن را پای جولین کرد و بندش را هم برایش بست.بالاخره وقت اسکیت سواری بود.رفتیم روی دریاچه یخ زده لیز.همه بچه ها از این طرف و آن طرف لیز می خوردند و می افتادند.از جمله جولین.اما من قبلا کمی،فقط کمی در سن پنج سالگی قبل از اینکه به پرورشگاه قبلی بروم یاد گرفته بودم چطور روی یخ حرکت کنم.جنی هم که ماهرانه داشت با اسکیت هایش طرح هایی از جمله قلب و یک گردنبند خیلی عجیب روی یخ می کشید.بعد من هم همراهش شدم و این جولین بود که داشت حرص می خورد.من و جنی رفتیم کمکش.دونفری او را گرفتیم تا لیز نخورد و بعد جولین هم راه افتاد.من و جولین داشتیم روی یخ می چرخیدیم که ناگهان صدای گریه شنیدیم.به سمت صدا رفتیم و چند بچه خیلی غول پیکر را دیدیم که رز را یک گوشه گیر آورده بودند.جولین سرشان داد زد:*هی ابله ها!ولش کنین.یه آدم جدید گیر آوردین؟دست از سرش بردارین.*جولین با یکی از بچه ها درگیر شد و جنی خیلی تند آمد طرف من.همش نگران بودیم که جولین سر بخورد.و جولین یکهو روی یخ افتاد.یکی از بچه ها با اسکیتش روی زمین کوبید،یخ تقی صدا داد و شکست و جولین و در آب پرت شد!همه اینها در 30 ثانیه اتفاق افتاد اما وحشتناک بود.جیغ کشیدم و خانم دونالدروم و بکی به طرفمان آمدند.یکی از همان بچه ها من من کنان گفت:*ام...خانم...این دختره،جولین...پرت شد تو آب.*خانم دونالدروم فریاد کشید:*ای وای.*من هم زبانم بند آمده بود.با کمک بچه ها هرطور شد جولین را کشیدیم بیرون.داشت می لرزید!خانم دونالدروم کتش را روی شانه های او انداخت.همه جا ساکت شده بود و به جز صدای برخورد برف به یخ هیچ صدایی نمی آمد.که ناگهان صدایی خیلی ضعیف و ناآشنا را شنیدیم:*خانم،جولین نیفتاد.اونو پرتش کردن توی آب!*همه به طرف صدا برگشتیم.جنی بود که سرخ شده و معلوم بود عصبانی است.صدایش را بلند کرد:*آره.اون نیفتاد.هلش دادن!*خانم دونالدروم پرسید:*کی هلش داد؟*جنی به آن دختر که جولین را هل داد اشاره کرد و گفت:*این*</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 11:16:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده-قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-rureezrccoam</link>
                <description>فصل یازدهم:راناتقریبا هر روز المر را می دیدم.یک سال و نیم بود که هر روز باهم یک جا قرار می گذاشتیم.پارکی،کافه ای.تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم ببرمش خانه لولا.نه اینکه قبلا لولا را ندیده باشد،نه!چند باری او را دیده بود اما تا حالا خانه نیامده بود.قبلش به لولا گفته بودم و فکر می کردم اهمیت نمی دهد اما کل خانه را تمیز کرد و یک ظرف پر از میوه چید و گذاشت روی میز.عصر دوشنبه زنگ در خانه زده شد و من و لولا هم به استقبال المر رفتیم.آمد تو و لولا اصرارش کرد روی بهترین صندلی اش بنشیند.اول نفهمیدم چرا ولی وقتی بحث کریسمس را پیش کشید همه چیز برایم مشخص شد.لولا همانطور که دست هایش را روی پایش گذاشته بود و لبخند میزد به المر نگاه کرد و گفت:*خوش اومدی...میوه بردار،از خودت پذیرایی کن.ام...میدونید،میخوام یه موضوعی رو با هردوتون مطرح کنم.همونطور که میدونید دوشنبه کریسمسه و کلوپ بولینگی که من با دوستام میرم،قراره یک جشن کریسمس برگزار کنه...*احساس کردم باید دخالت کنم:*المر،لولا شنبه ها با دوستاش میرن و بولینگ بازی میکنن.لولا هم به طرز عجیبی بازیکن حرفه ای هست و واقعا دلش میخواد تو جشن کریسمس شرکت کنه.ولی مشکل اینجاست که جشن حالت مسابقه و بازی داره و لولا نمیتونه تنها بره،*لولا پرید وسط حرفم:*عزیزم بزار خودم ادامه بدم.بله.من میخوام به اون جشن برم و باید حداقل دوتا همراه و حداکثر چهار نفر با خودم ببرم.میخواستم از تو و رانا خواهش کنم همراهم بیاین.خب،نظرت چیه؟*لبم را گزیدم.خب خجالت کشیده بود.اما المر در کمال تعجب خنده بلندی کرد،دست هایش را به هم زد و گفت:*معلومه که میام!من عاشق مهمونی های کریسمسم!*اما برعکس المر،من مهمانی های کریسمس را دوست نداشتم.اصلا از جمع زیاد خوشم نمی آمد.ولی چاره ای نبود.دلم نمیخواست لولا را ناراحت کنم.سه روز دیگر جشن بود.لولا من را صبح ساعت 8 بیدار کرد و فریاد زد:*کریسمس مبارک عزیزم!*چشم هایم را مالیدم و در تختم نشستم.از لولا تشکر کردم اما همان موقع او من را کشان کشان به سمت پذیرایی برد و گفت:*دادا دادام!*یک کادوی روی کاناپه خودنمایی می کرد.لولا را بغل کردم و گفتم:واییی ممنونم لولا.*بعد کاغذ کادو را باز کردم و با چیز عجیبی مواجه شدم.یک صفحه شطرنج با کلی مهره!لولا که دید تعجب کرده ام گفت:*گفتم بد نیست باهم شطرنج بازی کنیم.نه؟*جواب دادم:*اما...اما من بلد نیستم.*لولا خندید و گفت:*اشکالی نداره.یادت میدم*و اینجوری شد که من و لولا تا عصر شطرنج بازی کردیم و عصر آماده شدیم تا برویم.وقتی رسیدیم المر هم با کت و شلوار جلوی کلوپ ایستاده بود.وارد شدیم و به جمع زیادی از آدم ها پیوستیم.لولا برای من و المر و خودش بلیط شرکت در جشن خرید.نمیدانستم شرکت در جشن هم پولی است!لولا زود رفت،قاطی جمعیت شد و با دوستانش گرم گرفت.من المر مدتی به مردم نگاه کردیم که یکهو المر گفت:*بریم پیتزا بخوریم؟گمونم اون طرف سالن داشته باشه.*حق با المر بود آن طرف پیتزا و کلی نوشیدنی و کیک می دادند.آن موقع فهمیدم بلیط برای این بود که از خدمات آنجا رایگان استفاده کنیم.من و المر این را که فهمیدیم کلی خوراکی سفارش دادیم.اول یک پیتزا گرفتیم با نوشابه،بعد سیب زمینی تنوری خوردیم و آخر هم تارت توت فرنگی.میز جلویمان پر از خوراکی بود.یک پیرزن از کنارمان رد شد و زیر لب گفت:*گشنه ها.*بعد هم رفت.من و المر زدیم زیر خنده.اصلا برایمان مهم نبود که ما را گشنه خطاب کنند.بعد از اینکه کلی خوراکی خوردیم،یک پیرمرد رفت روی سن و شروع کرد به سخنرانی:*سلام!شبتون بخیر و کریسمس همگی مبارک!امشب ما یک بوقلمون مخصوص کریسمس جایزه میدیم.برای گرفتن این بوقلمون کافیه کارت شرکت در قرعه کشی بخرید و اسم خودتون رو روش بنویسید!امیدوارم شما برنده خوشانس بوقلمون غول پیکر امشب باشید!*لولا آمد کنارمان:*واییی.من خیلی هیجان دارم.دلم میخواد اون بوقلمون رو بگیرم تا امشب خونه یک بوقلمون خوشمزه درست کنیم!*بعد رفت کنار یک پیرمرد و ازش یک کارت خرید و اسم خودش را رویش نوشت.المر بهم گفت:*بیا ماهم بریم بخریم،به قول اون آقا،شاید شانس داشته باشیم و برنده بشیم.*پس رفتیم تا کارت بخریم.پیرمرد کارت فروش کارت هارا بالا گرفته بود و داد میزد:*بیاین کارت بخرین تا برنده بوقلمون غول پیکر باشید!*هرچند که صدایش در آن شلوغی و در صدای آهنگ محو می شد.من و المر را دید که داریم به طرفش می رویم و لبخند زد:*سلام!شما ها کارت میخواین؟*من و المر یکصدا گفتیم:بله.*همانطور که داشت دوتا کارت از دسته کارت هایش جدا می کرد گفت:*هر کارت 50 سنته.*المر کارت هایمان را گرفت و یک دلار داد به پیرمرد و من هم اسم هایمان را رویشان نوشتم.به المر گفتم:*تو برو،منم میام*المر رفت تا کارت ها را در تنگ بزرگ بندازد.نزدیک پیرمرد شدم و گفتم:*کلا چندتا کارت داری؟*جواب دادم:*100 تا بیشتر نمونده.*گفتم:*همشو میخوام*پیرمرد تعجب کرد:*همشو که نمیتونم بهت بدم،باید بیست تاش رو برای بقیه نگه دارم.اما میتونم 80 تاش رو بهت بفروشم.*چهل دلار دادم و هشتاد تا کارت گرفتم.به طرز عجیبی دلم میخواست لولا بوقلمون را برنده شود تا شاید خوشحالش کرده باشم.اما اینکه من 80 تا کارت خریدم پیش خودم می ماند.با خودکار روی همه 80 تا کارت اسم لولا را نوشتم و رفتم و همه کارت ها را در تنگ ریختم و آرزو کردم که اسم لولا در بیاید.بالاخره وقت قرعه کشی فرا رسید.همان پیرمرد رفت روی سن و همه برایش دست زدیم.دستش را در تنگ چرخاند و چرخاند و چرخاند تا اینکه یک کارت را بیرون آورد و اسم را خواند:*لولا جنکیز،برنده خوشانس ما!لولا،کجایی؟بیا این بالا.*لولا جیغ کشید و رفت بالای سن.چشم هایش از خوشحالی برق می زدند.وقت رفتن شد.لولا بوقلمون بزرگش را(که واقعا خیلی بزرگ بود) تحویل گرفت و تمام راه درباره این حرف زد که اگر آدم واقعا چیزی رو بخواد،همون میشه و از این حرف ها.بالاخره رسیدیم خانه.بوقلمون را به زور بردیم داخل خانه.لولا ناگهان ناراحت شد:*این خیلی بزرگه،تو فر من جا نمیشه.حالا چیکار کنیم؟*همگی کمی فکر کردیم که من بشکن زدم و گفتم:*من یه فکری دارم*</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 12:17:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-wufr6myu4wba</link>
                <description>فصل دهم:رزداشتم خودم را با محیط پرورشگاه وفق می دادم.یک روز سر صبحانه،یکی از آن پیشخدمت ها آمد سمت میز ما تا زیرش را تمیز کند.اتفاقا همان لحظه داشتم به جولین اعتراض می کردم که چرا اینجا بهمان قهوه نمی دهند.پیشخدمت جوان از زیر میز آمد بیرون و دامنش را تکاند و پرسید:*ببینم...تو قهوه میخوای؟*سرم را برایش تکان دادم.گفت:*من با خودم پودر قهوه میارم.میتونی بریزی تو آب جوش و بخوری.بیا.این یکی مال تو.*و یک پودر قهوه کوچک داد دستم.بهش لبخند زدم:*من...ممنونم.واقعا ممنونم.*او هم لبخند زد:*خواهش میکنم.فقط خیلی ازش استفاده نکن.چون من هرروز نمیتونم بهت بدم.اسمم هم بکی هست.*بکی فقط تا یک هفته اول نمی توانست بهم قهوه بدهد.اما بعد از یک هفته هرروز سر صبحانه به من یک پودر قهوه می داد.و واقعا لذت بخش بود.دلم میخواست بدانم رانا چه فکری می کند وقتی ببیند دارم قهوه میخورم.همان قهوه ای که یک عمر ازش متنفر بودم.بعد از اینکه یک روز خسته کننده با کلاس ورزش و سخنرانی های خانم دونالدروم گذراندیم،با جولین برگشتیم اتاقمان.وقت خواب بود....در ساحل بودیم.رانا کنارم بود.بعد یکهو شروع کرد به دویدن.کمی که ازم دور شد،برایم دست تکان داد و خندید.من هم دنبالش دویدم.پابرهنه بودم.شن ها داغ بودند.هرچقدر می دویدم به رانا نمی رسیدم.انقدر دویدم که روی شن ها افتادم.سرم را بلند کردم.رانا دیگر نبود.در افق محو شده بود! و....یکهو از خواب پریدم!دور و برم را نگاه کردم،هیچ اتفاقی نیفتاده بود.من در یتیم خانه بودم و جولین روی تخت کنارم خوابیده بود.دستشویی داشتم.پس از جایم بلند شدم،اما وقتی در اتاق را باز کردم یک سایه بود.این سایه متعلق به یک بچه نبود!یعنی نمی توانست باشد!سایه هرکس بود،با خودش چراغ قوه داشت.او دزد بود!!!یک لحظه همه آینده آمد در نگاهم:من دزد را می گرفتم و قهرمان می شدم.بعد عکسم می رفت در رسانه ها و رانا من را می دید و پیدایم می کرد!پس باید درست عمل می کردم.آرام آرام رفتم بیرون.دزد هرکه بود دنبال بچه دزدی نبود،چون در راهرو حدود 200 تا اتاق وجود داشت و اگر می خواست کسی را بدزد حتما تا الان دزدیده بود.به نظرم آمد باید دنبال اتاق خانم دونالدروم باشد.اول رفتم جلو.کمی به او نزدیک شدم.بعد چراغ راهرو را روشن کردم و جیغ بلندی کشیدم تا همه را بیدار کنم!جولین خواب آلود دوید سمتم:*چی شده؟*نفس نفس می زدم:*دزد!من یه دزد دیدم!*خانم دونالدروم با موهای بیگودی بسته اش دوید سمتم.دختر ها هم همه از اتاق هایشان بیرون آمدند و سیلی از آدم های قد و نیم قد به سمتم سرایز شد.خانم دونالدروم هم سوال جولین را پرسید.من هم جواب دادم.خانم دونالدروم وحشت کرده بود:*پناه بر خدا.دزد؟تو یتیم خانه من؟نه نه.همه دخترها سالمن؟*همه با هم یکصدا گفتیم:*بعله*بعد ناگهان سرایدار یتیم خانه،آقای شایبل چراغ قوه به دست راهش را از میان جمعیت باز کرد:*من فکر نمی کنم دزد بوده باشه.اتفاقا همین الان داشتم راهرو ها رو نگاه می کردم.*بکی با صدای نازکش گفت:*راستش...من فکر میکنم رز فکر کرده که آقای شایبل دزدن.*خانم دونالدروم که کمی گیج شده بود من را نگاه کرد:*رز!همین الان دفتر!آقای شایبل لطفا شما هم بیاین.دخترا!شماها هم همگی برید بخوابید.امشب تحت هیچ شرایطی دیگه از تختتون پایین نیاین!*سرم را پایین انداخته بودم و پشت سر آقای شایبل به سمت دفتر خانم دونالدروم می رفتم.در دفتر،خانم دونالدروم به من اشاره کرد که بشینم.گفت:*واقعا الان نمیدونم با تو چیکار کنم.نصف شبی آثای شایبل رو با یک دزد اشتباه گرفتی و کل یتیم خانه رو بهم ریختی.*گفتم:*معذرت میخوام خانم*خانم دونالدروم نرم شد:*اوه عزیزم.اشکالی نداره.معمولا همه بچه های جدیدی که میان شبا تو خواب راه میرن یا کسی رو بیدار میکنن.فکر کنم بتونیم از این اشتباهت بگذریم.شبت بخیر.برگشتم به اتاقم.نقشه ام بیخود بود.رانا من را پیدا نمی کرد.</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 10:38:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-kpgtetjafq2a</link>
                <description>فصل نهم:راناحدود یک هفته بعد،وقتی از سر کار برگشتم خانه لولا،برایش خبر بدی داشتم.البته بیشتر خبر بد برای من بود تا برای لولا.خسته و دمق خودم را روی مبل انداختم:*وای لولا،نمیدونی چی شده!*لولا با نگرانی کنارم نشست:*چی شده عزیزم؟*جواب دادم:*اخراج شدم.من تا حالا هزار دفعه به رییس مغازه گفتم که یک نفر برای مغازه به اون بزرگی خیلی کمه،اما اون انقدر خسیسه که حاضر نیست یک نفر دیگه رو هم استخدام کنه تا یه وقت نکنه پول کمتری به خودش برسه.اون فقط دنبال نفع خودشه.*بعد با ناله گفتم:*وای لولا!حالا چیکار کنم؟!*لولا دستم را گرفت:*اوه عزیزم.همیشه بعضی از آدم ها اینجورین،مثلا من خودم...شبیه اش رو تجربه کردم.شاید یه روزی برات تعریف کنم.اشکالی نداره که.یک رستوران دو تا کوچه پایین تر هست که همیشه خدا،از وقتی ما اومدیم به این خونه،آگهی استخدام زده روی شیشه اش.یه سر بهش بزن.*پس،فردا طبق چیزی که لولا گفته بود به رستوران رفتم.لولا راست می گفت،یک آگهی استخدام روی شیشه بود که نصفش تا خورده بود و نزدیک بود کنده شود.بالای در یک تابلوی بزرگ خودنمایی می کرد:*رستوران اوشن فودز*و پایین ترش هم نوشته بود:*بهترین غذاهای دریایی را از ما بخواهید!*عالی شد.من از غذاهای دریای متنفر بودم.اما به هرحال وارد شدم.من به آن کار نیاز داشتم.رستوران شلوغ نبود.یک خانم قد کوتاه آمد جلویم:*سلام،به اوشن فودز خوش اومدین!میتونم کمکتون کنم؟*یک کارت به لباسش بود که نوشته بود:*آنجل*و عکسش هم روی کارت بود.ابروهایم را بالا بردم:*اممم...راستش من برای استخدام اومدم.اون آگهی رو روی شیشه دیدم و...*آنجل من را نگاه کرد و بهم اشاره کرد که دنبالش بروم.همینجوری رفت تا به یک در رسید.گفت:*برو تو.امیدوارم آقای نولان ازت خوشش بیاد وگرنه با تیپا میندازتت بیرون.حالا برو*رفتم تو.یک آقای خیلی چاق روی صندلی نشسته بود.فکر کردم هر لحظه ممکن است صندلی بشکند و او بیفتد زمین.نگاهش را بهم دوخت:*کسی بهت یاد نداده که باید در بزنی؟*گفتم:*ام....معذرت میخوام آقا.من اسمم رانا تاپینسکی هست و 19 سالمه و دنبال یک کار می گردم.از اونجایی که آگهی استخدام زدید روی شیشه تون گقتم بیام درباره اش بپرسم.*خودکارش را تکان داد:*اوممم.راستش باورم نمیشه کسی برای استخدام اومده،این آگهی رو دو سال بیشتره که چسبوندیمش به شیشه.خب.من اینجا یه همه کاره نیاز دارم.منظورم اینه که یکی باید باشه تا هم گاهی آشپزی کنه،هم میزا رو جمع کنه و هم حساب کتاب بلد باشه تا پول هر روز رو بین هممون تقسیم کنه.ما اینجا چهار نفریم که با تو میشیم پنج نفر.*گفتم:*خیلی ممنونم.بله.من فکر کنم بتونم همه اینا رو انجام بدم.اما...من حدود یک ترم کامل از درسم عقب افتادم میخوام دوباره برم دانشگاه و در کنار درسم کار کنم.مثلا صبح تا عصر برم دانشگاه و بعدش تا ساعت 10 شب،اصلا هر چقدر شما بگید اینجا بمونم.سر حقوق هم باهاتون چونه نمیزنم،چون یه پس اندازی دارم برای دانشگاهم و میخوام اینجا هم مشغول باشم تا اگر پس اندازم تموم شد از پول کار کردنم برای تحصیل بردارم.*آقای نولان گفت:*من خیلی پیر شده ام.واقعا اگه تو بتونی کارای اینجارو انجام بدی لطف بزرگی در حقم میکنی.از هروقت خواستی بیا سر کار.عصر ها میبینمت و اینکه به آنجل بگو برات کارت درست کنه.*رفتم بیرون.از آنجل خواستم تا یک کارت به اسم رانا برام بسازه.گفت:*اوه.پس استخدام شدی.باشه،برات میسازمش.فردا که اومدی بهت میدم.*ازش تشکر کردم و از رستوران آمدم بیرون.دلم نمیخواست بروم خانه.همان خیابان رستوران را ادامه دادم.داشتم از خانه دور می شدم.مهم نبود.به یک فروشگاه رسیدم:*بخر و بخور.*اسمش خنده دار بود.بی اختیار وارد فروشگاه شدم.یک پسر جوان پشت صندوق ایستاده بود و کتاب می خواند.پرسیدم:*چرا وایسادی و کتاب میخونی؟چرا نمیشینی؟*جوری نگاهم کرد که انگار دیوانه ام:*دوست دارم.اصلا به تو چه ربطی داره؟*از حرفش خوشم نیامد:*ربطی نداره.فقط از پرسیدن این سوال انتظار شنیدن جواب بهتری داشتم.چون...من خودم هم یه مدت اینجوری بودم.تو یتیم خونه.وایمیستادم و کتاب می خوندم.حس بدی بود.خیلی بد.دکتر می گفت به خاطر استرسه.دلیل مال تو رو نمیدونم.نمیخوام هم بدونم.تو دانشگاه روانشناسی میخونم ولی هنوز به حدی نرسیدم که بتونم بفهمم الان احساست چیه یا دلیل ایستاده کتاب خوندت رو بفهمم.*پسر سرش را از روی کتاب بلند کرد:*اگر خریدی داری میتونی بری بگردی و پیداش کنی یا به من بگی که بهت بدم.اگر هم خرید نداری میتونی بری.*شروع کردم به راه رفتن:*باووشه.*همانطور که بین قفسه های خوراکی راه می رفتم چشمم به پسر بود.یک لحظه او هم مرا نگاه کرد.اما زود سرش را انداخت.شاید فقط برای یک دهم ثانیه طول کشید.دوتا شیر کاکائو و دو بسته پاستیل برداشتم و رفتم گذاشتم جلوی پسر،کنار صندوق.همانطور که خوراکی هارا حساب می کرد و آنها را داخل پلاستیک می گذاشت،چشمم هایش را در حدقه چرخاند و بعد آه کشید:*خیلی خب.باشه.اسمت چیه؟*خوشحال شدم.یک لحظه فراموش کردم که رز دیگر نیست.با لبخند گفتم:*من اسمم رانا است.فامیلیم هم تاپینسکی.19 سالمه و....فکر کنم همین.آهان!با یک پیرزن خیلی خوش اخلاق زندگی می کنم.*پسر نگاهم کرد:*اوهوم.منم اِلمِرم.*وسط فروشگاه زدم زیر خنده.همان دو نفری که در فروشگاه بودند نگاهم کردند.میان قهقهه هایم گفتم:*آخه..اسمت...خیلی خنده داره!*فردا با هم قرار گذاشتیم.و من برگشتم خانه.به لولا گفتم:*لولا،فکر کنم یه دوست پیدا کردم.*</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 10:35:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-cxpxvtpupbr7</link>
                <description>فصل هفت:راناشب را در خانه لولا روی مبل گل گلی اش خوابیدم.صبح وقتی چشم هایم را باز کردم لولا را دیدم که یک پیراهن بلند گل گلی پوشیده و داشت سفره گل گلی اش را می انداخت روی میز.نگاهم کرد و لبخند زد:*سلام عزیزم.صبحت بخیر*از جایم بلند شدم و گفتم:*سلام لولا.ممنون.صبح تو هم بخیر.*با لولا صبحانه خوردیم.بعد از اینکه صبحانه ام تمام شد کاپشنم را پوشیدم و به لولا گفتم:*من باید برم خونه خودمون.دیشب هم کار اشتباهی کردم اینجا موندم.ممکن بود رز رفته باشه خونه.تازه باید چندتا چمدان هامون رو هم بردارم.بعد برم کلید خونه رو تحویل آقای کلونی بدم و حسابم رو هم تصفیه کنم.*لولا گفت:*باشه عزیزم.برو.برای ناهار منتظرتم.*رفتم خانه.همیشه عادت داشتم وقتی می رسیدم رز خانه باشد.همیشه که نه.فقط همان یک سالی که بیرون از یتیم خانه زندگی می کردیم.رفتم توی اتاق رز.روی میزش یک بسته دیدم که کادو شده بود.رویش هم نوشته بود:تولدت مبارک و دوستت دارم.دستم را روی دست خط رز کشیدم.بعد گریه ام گرفت.انقدر گریه کردم که فکر کردم دیگر نزدیک است غش کنم.بعد چمدان هایمان که کلا دوتا بود را برداشتم و رفتم و کلید خانه را تحویل آقای کلونی دادم.حدود ساعت 2 بعد از ظهر برگشتم خانه لولا.نمی دانستم چرا.اصلا لولا کی بود؟من چرا باید می رفتم پیشش؟تمام سوال هایم بی جواب ماند چون لولا یکهو جیغ کشید.دویدم طرفش.پرسیدم:*چی شد؟*به یک گوشه از آشپزخانه اش اشاره کرد:*سوسک!!*زدم زیر خنده و انقدر قهقهه زدم که لولا هم به خنده افتاد.باورم نمی شد از سوسک بترسد!ناهار ساندویچ ماهی تن و پنیر داشتیم.من از ماهی متنفر بودم.ولی خوردمش.همین که لولا به اجازه داده بود پیشش بمانم از سرم هم زیاد بود.بعد همان موقع فهمیدم من قرار است پیش لولا بمانم.شاید تا ابد.فصل هشت:رزجولین یک دختر سیاه پوست بود که موهای فرفری اش را بالای سرش بسته بود.شاید زیباترین دختری بود که در طول عمرم دیده بودم.گفت:*میبینم تو هم یک دختر جدیدی.من حدودا ده ساله که اینجا زندگی میکنم.آره.از پنج سالگیم اینجام.میدونی،مثلا سنت از ده سال که بگذره دیگه کسی به فرزندی قبولت نمیکنه.چه برسه به من که 15 سالمه.از دیدنت خوشوقتم.*گفتم:*آره.باشه.اسم منم رزه و هشت سالمه.منم....از دیدنت خوشوقتم.*پرسیدم:*جولین...تو چرا سر کلاس نیستی؟فکر کنم همه سر کلاس بودن.*گفت:*خب میدونی،گاهی فرار از کلاس هم لازمه.*بعد هم بهم چشمکی زد و پتو را روی سرش کشید و خوابید.جولین دختر پر حرفی بود.تمام یتیم خانه را به من نشان داد و در حین انجام آن کار مدام حرف زد.بعد رفتیم تا نظافت چی ها و معلم هارا نشانم بدهد.معلم ها شامل یک خانم خیلی خیلی پیر به اسم بگینز،یک خانم خیلی جوان که معلم درس ریاضی بود،و یک آقا که سرپرست گروه سرود کلیسا بود و جولین می گفت که او همیشه افسرده است.اما اتفاقا او کچل بود و به نظر من همه نوع صفتی به او می چسبید جز افسرده.خدمتکار ها و نظافتچی ها هم شامل سه دختر جوان و دو آقا بودند.رفتیم سر کلاس و آن خانم جوان که اسمش خانم جیتسی بود بهمان سوال های ریاضی داد تا حل کنیم.من سوال ها را سریع تمام کردم.شاید سوال هایش مسخره ترین و آسان ترین سوال های ریاضی در کل جهان بود.اما خانم جیتسی خیلی تعجب کرد و بهم آفرین گفت.شب هم یک غذایی خوردیم که من اول نفهمیدم چیست اما جولین گفت اسمش تاس کباب است.صبح با صدای یک زنگ گوش خراش بیدار شدم.صدایش آشنا به نظر می آمد.صدای زنگ یتیم خانه قبلی ام بود.برای صبحانه رفتیم پایین.با جولین در صف صبحانه ایستادیم.ازش پرسیدم:*جولین،اینجا قهوه هم میدن؟*پوزخند زد:*اینجا اگر خیلی زحمت بکشن سه روز در هفته به جای چایی بهمون شیر میدن.تازه چایی شون هم سرده و بدون شکر.*جولین راست می گفت.چایی اش واقعا سرد بود.اصلا مزه چایی هم نمیداد.این را به جولین گفتم.جواب داد:*هنوز مونده تا با چیز های سرد و یخ اینجا آشنا بشی.*امیدوار بودم حق با جولین نباشد....</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jun 2021 12:02:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-fmtj1r0pz9zz</link>
                <description>فصل پنج:راناانقدر در پارک دنبال رز دویدم که به نفس نفس افتادم و خودم را روی یک نیمکت انداختم.رز کجا بود؟این پارک از خانه دور بود پس احتمالش کم بود که تا حالا به خانه رسیده باشد.یا...اصلا می دانست از اینجا چطور برود خانه؟خیلی نگران بودم و بعد یادم افتاد رز از تنها ماندن در خیابان می ترسید.یکهو یک دست به شانه ام خورد و مرا از جا پراند.پشتم را نگاه کردم.یک زن نسبتا مسن بود که پرسید:*داری دنبال کسی می گردی؟*حتی اگر می گفتم آره به نظر نمی رسید بتواند کمکم کند.به هرحال گفتم:*بله.چطور؟*گفت:*نمیدونم.فکر کردم شاید بتونم کمکت کنم.*بعد رویش را برگرداند و رفت.ناگهان برگشت و گفت:*اگر بخوای میتونی با من حرف بزنی.من شنونده خیلی خوبی ام.*اول کمی گیج شدم.فکر کنم حرف زیادی نداشتم که نیاز به یک شنونده داشته باشم.اما احساس کردم شاید خوب باشد با یکی درد دل کنم.من که کسی را نداشتم.بالاخره گفتم:*باشه.*چهره اش باز شد و گفت:*خب میتونی بیای خونه ام تا برام....هر اتفاقی که افتاده رو تعریف کنی.*ابروهایم را بالا انداختم:*چرا باید بیام خونه تون؟*جواب داد:*تا دم پارک قدم می زنیم و بعد میای خونمون.من تنهای تنهام.اگر بیای شاید...بتونی یه ذره جای خالی بچه هامو پر کنی.*نمیدانم چرا آن لحظه به او اعتماد کردم اما شاید همان اعتماد کردن زندگی من را تغییر داد.در راه برای رفتن به خانه او فهمیدم که اسمش لولا است،58 سالش است و بچه هایش همه گذاشته اند و رفته اند.گفت:اونا من رو گذاشتن و رفتن اما انگار اختیار من رو دارن.من عاشق رانندگی ام ولی اونا هی بهم میگن نباید رانندگی کنم چون پیر شدم.ولی من واقعا رانندگیم خوبه تو دوران جوونیم تو پیست های ماشین سواری مسابقه می دادم!حالا اگر تو ماشین سواری بلدی لطفا تو بشین پشت فرمون. هرچند که وقتی داشتم میومدم خودم رانندگی کردم.*بعد خندید.در ماشین بیشتر لولا حرف زد تا من.اما حرف هایش به طرز عیجیبی دل نشین بود و انگار تسکینم داد.وقتی رسیدیم خانه اش دیدم یک خانه کوچک اما زیبا دارد که به بهترین شکل چیده شده بود.روی مبل نشستم و محو خانه شدم.بعد یکهو پرسیدم:*لولا،من...من میتونم امشب پیشت بمونم؟*و لولا هم در کمال تعجب گفت:*حتما*فصل ششم:خیابان.یک جای ترسناک که پر از آدم است.پر از آدم های جورواجور.ممکن است هر نوع آدمی باشد.ممکن است آن بیرون در خیابان پر از دزد باشد.کسی چه میداند.و من حالا دقیقا بین همه آن آدم ها بودم.گمشده بودم.رانا انجا نبود و من دقیقا نمی دانستم چطور از خودم محافظت کنم.چون باران می آمد زیر یک پل نشستم و امیدوار بودم کسی من را آن زیر نبیند.بعد خوابم برد.اما بعد از مدتی که به نظرم سه چهار ساعت آمد دستی به شانه ام خورد.ازجا پریدم و یک خانم جوان را دیدم که موهایش را روی سرش گوجه ای جمع کرده بود.پرسید:*پدر و مادرت کجان؟*جواب دادم:*ندارم*ایندفعه پرسید:*کس دیگه ای همراهت نیست؟خواهر،برادر،خاله یا دا...*آمد بگوید دایی و فقط برای اینکه ادامه ندهد گفتم:*یه خواهر دارم...یعنی فکر کنم داشتم.*گفت:*پس با من بیا.میتونم کمکت کنم.*حداقل شاید بقیه فکر می کردند او مادرم است.پس دنبالش راه افتادم.کمی که راه رفتیم مرا داخل یک کوچه تاریک برد.فکر کردم نکند مرا بدزد؟تصمیم گرفتم اگر بیشتر پیش رفتیم جیغ بزنم و بدوم.اما دیدم جلوی یک در خیلی بزرگ و زنگ زده توقف کرد.بالای در را نگاه کردم.روی در نوشته بود:*یتیم خانه خانم دونالدروم.*زیرش هم با خط کوچکتری نوشته بود:*جایی برای زندگی بهتر*دیدم خانم مو گوجه ای که حتما اسمش دونالدروم بود دارد بهم اشاره می کند دنبالش بروم.وحشت تمام وجودم را فرا گرفت.من سه سال در یک یتیم خانه دیگر زندگی کرده بودم،دلم نمیخواست تکرار شود.به هرحال دنبال خانم دونالدروم راه افتادم.حیاط خیلییی بزرگ بود.وقتی وارد راهرو شدیم به دست راست اشاره کرد و بعد وارد دفترش شدیم.پشت میزش نشست.من هم رو به رویش.گفت:*شروع کن.*شروع کردم:*خب....ما یه خانواده خیلی خوب بودیم تا اینکه یک ماه پیش یه قاتل اومد و اونارو کشت.من و خواهرم فرار کردیم اما بعد خواهرم رفت زیر ماشین.*خانم دونالدروم جوری که انگار خیلی دلش برایم میسوزد نگاهم کرد و گفت:*عزیزم،اگر بهم راستش رو بگی من میتونم کمکت کنم.*پس راستش را گفتم.همه چیز را گفتم.خانم دونالدروم هیچی نمی گفت.به نظر می رسید برایش شنیدن این جور مشکلات خیلی عادی است.بعد از مدتی نفس عمیقی کشید و گفت:*باشه.یه اتاق داریم که یک تختش خالیه.دختر خوبی هم اتاقیت میشه.*بعد از کمدش یک دست لباس کهنه و زشت دستم داد.پوشیدمش.بعد بهم گفت پله ها را که بروم بالا و بعد بپیچم راهروی سمت چپ،اتاق شماره بیست و شش را میبینم که اتاق من است.از اتاقش بیرون رفتم.دیوار ها انگار مرده بودند.از پشت درهای بسته صدای دختر ها می آمد.اتاقم را سریع پیدا کردم.وارد که شدم یک دختر روی تخت سمت راستی دراز کشیده بود.من را نگاه کرد.پاشد نشست و بعد گفت:*سلام.من جولین هستم.*</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 11:07:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-bksumhlb5usg</link>
                <description>فصل سه:رانابعد از اینکه کمی برای رز خرید کردم،رفتیم و ناهار خوردیم.البته در مغازه کمی مشکوک می زد اما مهم نبود.رز زیاد برون گرا نبود و حتی از صورتش هم چیز زیادی دستگیرت نمی شد.در رستوران از کارهایی که دیروز در مدرسه کرده بود پرسیدم.گفت:*کار خاصی نکردیم،درس خوندیم و خب یه پروژه جدید رو شروع کردیم.البته فکر نمیکنم برات مهم باشه چون برای کارهای من اصلا وقت نداری.*مستقیم تو چشم هایش نگاه کردم:*نه...من..خب من واقعا کار میکنم برای اینکه زندگیمون بهتر بشه،میدونم کمبود محبت داری ولی همه اینا به خاطر اینه که بتونیم خوب زندگی کنیم.*بهم نگاه کرد:*آره.باشه.*بعد از سر میز پا شد و رفت دستشویی.روز ها همینطور می گذشتند و من سعی می کردم پول بیشتری در بیارم تا وقتی این خونه رو با اثاثیه تحویل میدیم جایی برای رفتن داشته باشیم.یک روز بعد از ظهر من و رز به پارک رفتیم.بر اساس اون حرفی که در رستوران بهم زد داشتم سعی می کردم که توجهم رو بهش بیشتر کنم.پارک شلوغ بود.پر از آدم.شلوغ.کلمه ای که همیشه ازش می ترسیدم.شلوغ یعنی یک جایی که مردم زیادی هستند و یعنی اگر یک کاری کنی همه توجهشان به تو جلب می شود.در این فکر ها بودم که دیدم ساعت 7 شده و باید برگردیم.دور و برم را نگاه کردم.هرجایی را که نگاه می کردم رز نبود!فصل چهار:رزروی تاب نشسته بودم و تاب می خوردم.اون کت رو یواشکی برای رانا خریدم و در خانه کادویش کرده بودم.رویش هم فقط نوشته بودم دوست دارم و تولدت مبارک.مسخره به نظر می رسید اما احساس کردم شاید همین کافی باشد تا متوجه شود چقدر دوستش دارم و از تمام زحماتش ممنونم.ممنونم که فقط به خاطر من انتخاب کرد از پرورشگاه بیاد بیرون تا من رو هم بیاره بیرون و با هم زندگی کنیم.ممنونم که این همه کار می کرد.ممنونم که هیچوقت نمی گذاشت فکر کنم ما پدر و مادر نداریم.دلم می خواست همه این ها را برایش بنویسم پس تصمیم گرفتم در خانه اینها را هم به کاغذ روی کادویش اضافه کنم.می خواستم سریع تر برگردم خانه.از تاب پیاده شدم و اصلا حواسم نبود که عده زیادی هم پشت من برای سوار شدن صف بسته بودند.رانا یک دقیقه پیش کنارم ایستاده بود اما حالا نمی دیدمش!نگرانی تمام وجودم رو گرفت.شروع کردم دویدن و فریاد زدم:*رانا،کجایی؟*چند نفر برگشتند و نگاهم کردند.مهم نبود.فقط دلم میخواست رانا هم بین آنها باشد.اما انگار غیب شده بود.اشک هایم سرازیر شده بود.من همیشه از تنهایی می ترسیدم و حالا تنهای تنها بودم.تنهایی یعنی مثلا رانا من را در خانه تنها می گذاشت و آن موقع من فقط تنها بودم.اما حالا جمعیت زیادی آنجا بود و اینکه فکر کنم رانا آنجا نیست آن حس واقعا تنهایی بود.یک دفعه رانا را بین جمعیت دیدم.کاملا تیپ لباس پوشیدنش را می شناختم و حتی از بین آن جمعیت هم معلوم بود.پشتش به من بود.صدایش زدم و دستم را برایش تکان دادم.من را ندید.راهم را از بین جمعیت باز کردم و رسیدم به کسی که فکر می کردم رانا باشد اما رانا نبود!باز هم به جستجو ادامه دادم اما واقعا رانا را ندیدم.یک کافه کنار پارک بود.فکر کردم شاید آنجا امن تر باشد.رفتم و کنار پنجره اش نشستم.مدتی گذشت تا یک مرد که صاحب کافه بود آمد سمتم:*دختر جون تو یک ساعته که اینجا نشستی.یا پاشو برو یا یه چیزی سفارش بده.*به آن مرد نگاه کردم و ناخودآگاه گفتم:*یه قهوه تلخ لطفا.*خودم از چیزی که گفته بودم تعجب کردم.چون من همیشه از قهوه آن هم تلخ بدم می آمد اما رانا عاشق آن بود.فکر کردم میتونم امتحانش کنم تا شاید به این برسم که رانا چی را در قهوه دیده که انقدر از آن خوشش می آید.بعد انگار که تازه فهمیدم کجا هستم با ناراحتی متوجه شدم من واقعا رانا را گم کرده ام!</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 11:31:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده_قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-rlsmujy3n1ya</link>
                <description>فصل یک:رانابالش را به طرف رز پرت کردم و گفتم:*زودباش بیدار شو دیگه!*کمی غلت خورد و گفت:*بیدارم.*اما اینطور به نظر نمی رسید.بالاخره که بیدار شد همانطور که چشم هایش را می­ مالید پرسید:*داری کجا میری؟مگه نگفتی امروز میریم بیرون و قرار نیست بری سر کار!*لبخند زدم و سعی کردم خوشحال به نظر برسم:*دو هفته دیگه قرار خونه رو تحویل بدیم و من فقط دارم سعی میکنم بیشتر کار کنم تا بتونیم یه جای خوب اجاره کنیم.صبحانه ات حاضره میتونی بری بخوری.*رز با دهن پر از پنکیک گفت:*اگر میتونی ده دقیقه صبر کنی لطفا وایسا من حاضر شم تا برسونیم خونه لیزا.*بعد از اینکه منتظر رز شدم تا حاضر بشه،رساندمش خانه لیزا.وقتی رسیدیم،چون میدانستم دم خونه­شون جای پارک نیست،از رز خواستم تا سر کوچه پیاده بشه.اما وقتی این رو بهش گفتم با نگرانی نگاهم کرد و گفت:*اممم،میتونی باهام بیای چون من...*رز دختر خیلی باهوشی بود اما همیشه از تنها رفتن در خیابان می ترسید و همیشه در خیابان دست من رو می گرفت.اون روز هم چاره ای نبود و من تا دم در خانه لیزا بردمش و بعد سوار ماشین شدم و با امید اینکه دیر نرسم رفتم سر کار....فصل دوم:رزوقتی رانا من رو به خانه لیزا رساند،خودش با اینکه مامان لیزا کلی اصرار کرد اصلا تو نیامد.چند ساعتی رو با لیزا روی پروژه مدرسه کار کردیم.بعد از حدود 3 ساعت منتظر رانا بودم.کمی نگران شدم چون احتمال می­ دادم کارش تا حالا تمام شده باشد.بالاخره رانا رسید و توی ماشین ازم پرسید:*حالا کجا بریم؟*شانه ام را بالا انداختم:*نمیدونم...مثلا شاید بریم مرکز خرید سی سی؟*و ما بیست دقیقه بعد در مرکز خرید سی­ سی بودیم.همینطور که داشتیم قدم می­زدیم ناگهان رانا جیغ کشید طوری که من از جا پریدم.و بعد دیدم دارد به مغازه ای اشاره می کند:*واای اونجا رو ببین!مطمئنم تو دلت یکم لباس جدید میخواد نه؟*کوبیدم روی پیشانی ام.رانا همیشه من را به مغازه های شیک می­برد و هرچقدر لباس می ­خواستم برایم می خرید اما خودش از حراجی ها خرید می­کرد.اما به طرز عجیبی که هیچوقت از کارش سر در نیاوردم رانا لباس هارو جوری کنار هم می­پوشید که همیشه خوشتیپ به نظر میامد.تا به خودم آمدم دیدم دارد من را کشان ­کشان به سمت مغازه می ­برد.در مغازه من داشتم لباس ها را نگاه می کردم که رانا به سمتم آمد:*این کت طوسی رو ببین رز،قشنگ نیست؟*بعد به قیمتش نگاه کرد و کت را سر جایش گذاشت:*فکر کنم اونقدر ها هم خوشگل نیست.نمیخوامش.*اما اگر من یه لباسی را که سه برابر قیمت آن کت بود انتخاب می کردم  بی چون و چرا برایم می خرید.همان لحظه با خودم تصمیم گرفتم آن کت را یواشکی برای رانا بخرم.چون می دانستم وقتی رانا به چیزی دل­ می­بندد واقعا آن را می­خواهد....</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jun 2021 19:27:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای افتضاح یک روز در استودیو خندوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-bvjy4u1pjy60</link>
                <description>چند وقت پیش از مدرسه به مامانم زنگ زدن و گفتن که اگر شما از شرایط خانوادگی مشکلی ندارید موضوعی هست که باید باهاتون مطرح کنم.مامانم داشت سکته می کرد.هی به من می گفت باز چه دست گلی به آب دادی باز چیکار کردی!!!!خلاصه که مامانم به معلم زنگ زد اونم گفت که من برای ضبط طرح درس احترام به والدین کلاس سوممممم انتخاب شدم که قراره در فیلیمو مدرسه?پخش بشه.فکرشو بکنین!کلاس سوممممم.نه که من خودم کلاس سومم!اولش جالب و هیجان انگیز به نظر می رسید.دادشم می گفت می گل میره و بازیگر معروف میشه و همه امضاش رو میخوان?بهم گفتن نغمه و رستا هم هستن.ضبط در استودیو خندوانه بود!روز سه شنبه ساعت هفت صبح رفتیم دنبال رستا و نغمه و با اینکه کروناست سه نفری روی صندلی عقب همراه با کاپشن گنده من چپیدیم.راهش خیلی دور نبود اما حوصلمون سر رفته بود.نغمه و رستا داشتن درباره انیمه و زبان های چینی و ژاپنی حرف میزدن و من هم گاهی باهاشون همراه می شدم اما بیشتر حواسم باید به بلد می بود تا راه رو گم نکنیم که اون هم هی می گفت پس از چهارصد متر،به راست بیچید و وارد کوچه فلان شوید!حدودا دو دفعه دور خودمون چرخیدیم البته به لطف بلد جان.آخرش هم مجبور شدیم زنگ بزنیم معلممون بیاد دنبالمون?خلاصه بعد از اینکه صد دفعه یک مسیر رو طی کردیم رسیدیم به استودیو.اولش با خودمون می گفتیم الان میریم تو میان استقبالمون میان بهمون شربت و شیرینی میدن که.....باید بهتون بگم هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاد?وقتی رفتیم تو اول باید از یک راهرو که خیلی طولانی بود ولی انقدر کوچولو بود که توش جا نمی شدیم عبور می کردیم.راستش یه جورایی شبیه فیلم ترسناکا بود احساس می کردم هر لحظه ممکنه یه هیولا با اره برقی از سقف آویزون بشه و دخلمون رو بیاره.بعد از اینکه از اون راهروی مخوف در اومدیم حتما فکر می کنید رسیدیم به یه جای خیلی خوش آب و رنگ.ولیییی رسیدیم به یه اتاق مانند که حتی لامپ درست و حسابی هم نداشت و فقط یه چراغ بود که سوسو میزد.انقدر صندلی کم بود که باید نوبتی پا می شدیم اون یکی یه ذره بشینه بعد دوباره جاها عوض?بعد دوتا خانم چاق اومدن توضیح بدن قراره چیکار کنیم.خانمه گفت باید وایسیم ضبط گروه قبلی تموم شه بعد ما بریم تو استودیو.موضوعی که قرار بود دربارش اجرا کنیم احترام به پدر و مادر بود?بعد حتی سناریو هم بهمون ندادن گفتن هرچی میخواین بگین فقط یه چیزی بگین!بعد یه سری مکعب اوردن که روشون مثلا نوشته بود:خواب کم،بدون حقوق،همدم و همدل و.....!ما باید اولش با دیالوگ هایی که خودمون در لحظه می ساختیم می گفتیم که وااای اینا ویژگی های یه آدمه یه شغله و آخرش می رسیدیم به مادر! کلا بداهه گویی بود.بعد از حدود نیم ساعت که به بطالت گذشت همون خانم چاقا گفتن میتونیم بریم تو استودیو.بعد رفتیم تو یه استودیو که مثلاااا تم کهکشان بود ولی بیشتر آدم حس یه اتاق خفه بهش دست میداد.فکر کردم الان میریم اجرا می کنیم و سریع از اونجا خارج میشیم ولی بهمون گفتن باید بشینیم روی یک سری صندلی اون گوشه صدا ازمون در نیاد تا اونا یه چندتا سکانس بگیرن بعد ما بریم.وقتی نشستیم رو صندلی ها تازه فهمیدم اون کاغذ دیواری های طرح کهکشان همشون درحال کنده شدن بودن!وقتی مثل مردگان اونجا نشسته بودیم یه خانم جوون اومد که روسری یونیکورنی سرش کرده بود.ازش خوشم اومد بی خبر از اینکه همین خانم روسری یونیکورنی قرار بود گند بزنه به کارمون...همینجوری مثل مجسمه نشسته بودیم و هی به ساعت نگاه می کردیم.بعد یکی اومد گفت بچه ها چند دقیقه دیگه یه آقاهه میاد اسمش آقای عزیزیه کلا آدم عصبی ایه اگه یه چیزی بهتون گفت ناراحت نشین باشع؟ماهم گفتیم باشه.از اون موقع به بعد هرکس میومد رد میشد با خودمون حدس میزدیم که مثلا این طرف آقای عزیزیه.خدا میدونه اون روز چندنفر که خودشون خبر ندارن شدن اقای عزیزیه بی اعصاب?بعد از نیم ساعت یه آقاهه اومد گفت سلام من اقای عزیزی ام!اون تنها کسی بود فکر نمی کردیم آقای عزیزی باشه.بهمون گفت باید بریم برای ضبط.بعد دوباره مارو یه ربع سرپا نگه داشتن تا جلسه شورای مجلس تشکیل بدن و ببینن که ایا ما باید میکروفن داشته باشیم یا نه.که دستور از بالا اومد که باید میکروفن بهمون وصل کنن.بعد همون خانم روسری یونیکورنیه اومد بهمون میکروفن وصل کرد.اقای عزیزی بهمون گفت نباید وسط ضبط بپریم تو حرف همدیگه.همون موقع فهمیدم قراره گند بزنیم چون هممون استاد پریدن تو حرف هم بودیم.خلاصه بعد از کلی دنگ و فنگ یه ضبط ناموفق داشتیم.ولی خیلی غیرمنتظره اومدن و میکروفنا رو ازمون گرفتن!بعد همون خانم روسری یونیکورنیه گفت وقت نداریم دوباره ضبط کنیم و.....خدافظ?یعنی گفتن باید بریم!ما کلی بدبختی کشیدیم که آخر هم بگن خدافظ و بدون ضبط کردن بریم؟جواب این سوال روشن بود.بعد همون خانم چاقه مارو برد به غذاخوریِ استودیو تا یه چیزی بخوریم که البته اونجا به جز چندتا میز و صندلی و یه فلاسک چای و چندتا قند چیزی نبود.با بچه ها و مامانم و معلممون نشستیم و خدا میدونه من چقدررر از این فیلیمو مدرسه بد گفتم??بعد از کلی بد و بیراه گفتن وقت برگشتن به خونه(back to the home?)بود.اما باید برای اینکه به ماشین می رسیدیم از هفت خوان رستم عبور می کردیم.نمیدونم داشتن حفاری می کردن یا چی که اونجا حسابییییی گل بود و کفشامون گلی شد.بعد از طی کردن این هفت خوان به ماشین رسیدیم.دوباره سه تایی با کاپشن گنده ام چپیدیم تو ماشین که.....پس از دویست متر به چپ بپیچید و به راست برانید??در طول راه از سانروف ماشین می رفتیم بالا و می خندیدیم.اول نغمه و بعد رستا رو رسوندیم در خونه شون.بعد من و مامانم رفتیم خونه و دیگه خدا باخبره که آیا اصلا اون روز مزخرف در استودیو خندوانه ارزشش رو داشت یا نه.که اصلا فکر کنم اون سکانس هیچوقت پخش نشد...سعی کردم یه ترکیب خوب بسازم واسه عکس?</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 22:43:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین کافه های تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-hu6tfudn2lnw</link>
                <description>سلام در این مطلب به شما چندتا از بهترین کافه های تهران رو معرفی می کنمچندتاشون کافه های معروفی هستند که حتما همگی اسمشون رو شنیدیم و حتی به اونجا رفتیم۱_کافه ویوناکافه ویونا یکی از معروفترین و مدرن ترین کافه های تهران هست که شعبه های زیادی از غرب تهران تا شرق تهران داره.مجموعه کافه های ویونا توانسته امتیاز ۴.۱ رو از Google review دریافت کنه و اکثریت راضی بوده اند.همونطور که گفتم کافه ویونا شعبه های زیادی داره.برای مثال،کافه ویونای پاسداران،کافه ویونا در مرکز خرید هروی سنتر،کافه ویونا در سعادت آباد،کافه ویونا در شهرک غرب و کافه ویونا در بام سوهانک. که به نظر من کافه ویونا شعبه بام سوهانک از همه بهتره چون هم فضاش دلبازه و هم نمای خوبی داره.سرویس دهی و برخورد پرسنل هم کاملا مناسب و عالی هستکافه ویونا فقط مختص صبحانه و عصرانه نیست.بلکه خوراکی های کوچکی داره که میشه به عنوان یک ناهار و یا شام سبک هم سفارش داد.اما اگر خودم بخوام یکی از بهترین های کافه ویونا رو پیشنهاد بدم،میلک شیک وانیل برانی رو پیشنهاد میدم.چون داخلش تکه های کیک برانی داره با نوتلا و شکلات و بستنی وانیلی که خیلی خوشمزه است و طعمش با همه میلک شیک های بیرون متفاوته. انگار که خاصهحتما حتما به این کافه سر بزنید و یکی از بهترین میلک شیک های عمرتون رو امتحان کنید?۲_سام کافه اگر به دنبال کافه های شیک در تهران هستین، سام کافه یکی از آنهاست. سام کافه در فرشته، ونک و ستارخان شعبه دارد.کیفیت همه آنها هم یکسان است. اما سام کافه فرشته و ونک، جاهای لوکس‌تر و شیک‌تری هستند.سام کافه انواع سالاد، نوشیدنی و کروسان رو سرو می‌کنه و خوراکی هاش محدود هست. اینجا نمای خوبی داره و تماشای منظره بیرون در زمستان لذت بخش است. کیفیت غذاهای سام کافه بالاست، اما قیمت‌ها یکمی گران هست. در اولین فرصت به سام کافه سر بزنید☺️۳_کافه لئون فضای بیرون کافه لئون، شبیه به خیابان‌های شیک خارجیه. دکوراسیون داخلی کافه لئون هم زیبا و مدرن  هست.کافه لئون 5 شعبه در تهران داره که همه آنها خوب هستند. لئون روف شعبه پاسداران، از کافه های شیک تهران و جزء بهترین کافه های پاسداران است. لئون روف در طبقه هشتم برج سفید پاسداران است و منظره فوق‌العاده‌ای هم داره?۴_کافه راه  تا الان از بعضی بهترین کافه های تهران صحبت کردیم حال میخواین درباره یکی از کافه های خاص تهران که کافه راه نام داره صحبت کنیم که به عنوان اولین کافه سیار فعالیت خودش را در تهران شروع کرده است. نحوه برخورد کافه راهی ها به اندازه ای خوب است که دوست دارید هر روز سر راهتان قرار بگیرند و شما را مهمان یک کافه دلچسب در خیابان بکنند. کارکنان این کافه زوج جوانی هستند که هر روز برای فردای اون روز برنامه ریزی می کنند و از طریق شبکه های اجتماعی موقعیت خود را اعلام می کنند. منوی غذاهایی آنها شامل ساندویچ، قهوه و شربت های خوشمزه است.۵_کافه کیپ لیککیپ لیک یک کافه روباز در یکی از جذاب‌ترین و توریستی‌ترین نقاط تهرانه یعنی کاخ سعدآباد آن هم در یکی از بهترین و خوش آب و هواترین نقاط تهران. این کافه که از یک طرف مشرف به موزه آشپزخانه است و از طرف دیگه مشرف به تپه‌های شمالی تهران و در حصار چمن‌های همیشه سبز این کاخ قرار داره یکی از لاکچری ترین کافه روبازهای این روزهای تهران است. کیپ لیک جان می‌دهد برای یک روز بهاری، یک ظهر زمستانی، یک عصر پائیزی و یا یک شب تابستانی که بتوان لذت این کافه نشینی را به یک خاطره همیشگی تبدیل کرد. خب در این مطلب به شما چندتا از بهترین کافه های تهران رو معرفی می کنمچندتاشون کافه های معروفی هستند که حتما همگی اسمشون رو شنیدیم و حتی به اونجا رفتیم۱_کافه ویوناکافه ویونا یکی از معروفترین و مدرن ترین کافه های تهران هست که شعبه های زیادی از غرب تهران تا شرق تهران داره.مجموعه کافه های ویونا توانسته امتیاز ۴.۱ رو از Google review دریافت کنه و اکثریت راضی بوده اند.همونطور که گفتم کافه ویونا شعبه های زیادی داره.برای مثال،کافه ویونای پاسداران،کافه ویونا در مرکز خرید هروی سنتر،کافه ویونا در سعادت آباد،کافه ویونا در شهرک غرب و کافه ویونا در بام سوهانک. که به نظر من کافه ویونا شعبه بام سوهانک از همه بهتره چون هم فضاش دلبازه و هم نمای خوبی داره.سرویس دهی و برخورد پرسنل هم کاملا مناسب و عالی هستکافه ویونا فقط مختص صبحانه و عصرانه نیست.بلکه خوراکی های کوچکی داره که میشه به عنوان یک ناهار و یا شام سبک هم سفارش داد.اما اگر خودم بخوام یکی از بهترین های کافه ویونا رو پیشنهاد بدم،میلک شیک وانیل برانی رو پیشنهاد میدم.چون داخلش تکه های کیک برانی داره با نوتلا و شکلات و بستنی وانیلی که خیلی خوشمزه است و طعمش با همه میلک شیک های بیرون متفاوته. انگار که خاصهحتما حتما به این کافه سر بزنید و یکی از بهترین میلک شیک های عمرتون رو امتحان کنید?۲_سام کافه اگر به دنبال کافه های شیک در تهران هستین، سام کافه یکی از آنهاست. سام کافه در فرشته، ونک و ستارخان شعبه دارد.کیفیت همه آنها هم یکسان است. اما سام کافه فرشته و ونک، جاهای لوکس‌تر و شیک‌تری هستند.سام کافه انواع سالاد، نوشیدنی و کروسان رو سرو می‌کنه و خوراکی هاش محدود هست. اینجا نمای خوبی داره و تماشای منظره بیرون در زمستان لذت بخش است. کیفیت غذاهای سام کافه بالاست، اما قیمت‌ها یکمی گران هست. در اولین فرصت به سام کافه سر بزنید☺️۳_کافه لئون فضای بیرون کافه لئون، شبیه به خیابان‌های شیک خارجیه. دکوراسیون داخلی کافه لئون هم زیبا و مدرن  هست.کافه لئون 5 شعبه در تهران داره که همه آنها خوب هستند. لئون روف شعبه پاسداران، از کافه های شیک تهران و جزء بهترین کافه های پاسداران است. لئون روف در طبقه هشتم برج سفید پاسداران است و منظره فوق‌العاده‌ای هم داره?۴_کافه راه  تا الان از بعضی بهترین کافه های تهران صحبت کردیم حال میخواین درباره یکی از کافه های خاص تهران که کافه راه نام داره صحبت کنیم که به عنوان اولین کافه سیار فعالیت خودش را در تهران شروع کرده است. نحوه برخورد کافه راهی ها به اندازه ای خوب است که دوست دارید هر روز سر راهتان قرار بگیرند و شما را مهمان یک کافه دلچسب در خیابان بکنند. کارکنان این کافه زوج جوانی هستند که هر روز برای فردای اون روز برنامه ریزی می کنند و از طریق شبکه های اجتماعی موقعیت خود را اعلام می کنند. منوی غذاهایی آنها شامل ساندویچ، قهوه و شربت های خوشمزه است.۵_کافه کیپ لیککیپ لیک یک کافه روباز در یکی از جذاب‌ترین و توریستی‌ترین نقاط تهرانه یعنی کاخ سعدآباد آن هم در یکی از بهترین و خوش آب و هواترین نقاط تهران. این کافه که از یک طرف مشرف به موزه آشپزخانه است و از طرف دیگه مشرف به تپه‌های شمالی تهران و در حصار چمن‌های همیشه سبز این کاخ قرار داره یکی از لاکچری ترین کافه روبازهای این روزهای تهران است. کیپ لیک جان می‌دهد برای یک روز بهاری، یک ظهر زمستانی، یک عصر پائیزی و یا یک شب تابستانی که بتوان لذت این کافه نشینی را به یک خاطره همیشگی تبدیل کرد. خب خب امیدوارم که خوشتون اومده باشه و حتما به یکی از این کافه ها برینبرای این پست زحمت زیادی کشیده شده پس لطف کن و انگشتت رو بزن روی ❤نظراتتون هم توی کامنت برام بنویسین تا پست های بهتری ببینین?مرسی که وقتتون رو به  خوندن این مطلب اختصاص دادین?</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 19:02:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محله اسمیت سیزن_قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-gmnhiqihmafp</link>
                <description>صورت مامان مثل گچ سفید شده بود! و پراگ،دوست جدید مامانم و یا به نحوی خواستگار جدید مامانم دم در ایستاده بود و جلو نمیومد.بعد از حدود دو دقیقه متوالی من گفتم:مامان.این مسیله به من هیچ ربطی نداره و من واقعا حق دخالت توش رو ندارم! کاملا هم موافقم که شما همش تنهایی و به یکی نیاز داری تا کنارت باشه! اما.........میتونستی یکم بیشتر صبر کنی یا......یا حداقل بهم می گفتی! مامان،فکر میکنم من یکم نیاز دارم که تنها باشم.امشب خونه نمیام. مامان همینطور که ناراحتی ازش می بارید پرسید:کجا میری؟ جواب دادم:نگران نباش.دوست دارم مامان! موفق باشید آقای پراگ!توی خیابان بدون اینکه بدونم کجا دارم میرم،به راهم ادامه می دادم.فکر کنم حتی دلم نمی خواست برم پیش بابابزرگ. بابابزرگ!!! بابابزرگ درباره پراگ می دونست و به من نگفته بود! اعصابم خرد شده بود! ناگهان فکری به سرم زد. فقط امیدوار بودم که باشگاه محله اسمیت سیزن همان جایی باشد که قبلا بود.حدود یک بیست دقیقه بعد داشتم با مسیول باشگاه چک و چانه می زدم تا من رو عضو کنه. فریاد زدم:خانم! من واقعا همه مدارک رو آورم که شما باور کنید من یک تنیسور حرفه ای هستم! مسابقات زیادی شرکت کردم و حدود 8 ساله که تنیس کار میکنم! اصلا اجازه بدید من مدال هام رو نشون بدم! زن لبخند زد:خب چرا زودتر نگفتی که مدال داری!این فرم رو پر کن،باهات تماس میگیریم. و یک برگه جلوم گذاشت.فرم رو که پر کردم،تصمیم گرفتم برم کافه اسمیت سیزن.کافه ای که از بچگی من اونجا بود.به کافه رسیدم و وارد شدم.امیدوار بودم صدای زنگی رو بشنوم که هر وقت وارد کافه میشی به صدا در بیاد!اما دیگه همچین زنگوله ای بالای در آویزان نبود.صندلی های قرمز و زرد و سرمه ای سر جایشان نبود و به جاش صندلی های پایه بلند قهوه ای تیره و قهوه ای کمرنگ گذاشته بودند! وقتی رفتم تا یک شکلات گلاسه مخصوص سفارش بدم،مسیول همیشگی،آقای سامری اونجا نبود.همه چیز تغییر کرده بود!کافه عوض شده بود،باشگاه عوض شده بود،خیابان ها عوض شده بودند!حتی مامان و بابابزرگ هم عوض شده بودند!اسمیت سیزن،دیگه اون محله قدیمی نبود! ده دقیقه بعد،همونظور که توی کافه نشسته بودم و به پراگ فکر می کردم،گوشیم زنگ خورد.صدای همون زن توی باشگاه بود!گفتم:گفته بودید تماس میگیرید اما فکر نمی کردم انقدر زود!زن خندید:خب آره.حالا میریم سر اصل مطلب.تو میتونی بیای اینجا و مربی تنیس باشی.ما در روز 10 ساعت زمین در اختیارت قرار میدیم.سود هم 50% هست.نصف میشه در واقع.جواب دادم:خوبه مشکلی نیست.از فردا بیام؟ و قرار شد که من از فردا برم باشگاه!خوشحال بودم!و حتی پراگ هم نمی تونست اون خوشحالی رو خراب کنه!تصمیم گرفتم برم پیش بابابزرگ و شب رو همونجا بمونم.توی راه،به درخت ها نگاه کردم.درخت هایی که نه مثل گذشته بودند و نه مال گذشته.وقتی رسیدم،بابابزرگ با پیژامه اومد دم در و دستپاچه گفت:اوه تویی جین!چرا خبر ندادی؟من لباسم مناسب نیست!حالا بیا تو. گفتم:اشکال نداره بابابزرگ.من.....من میتونم شب رو اینجا بمونم؟ جواب داد:البته که میتونی دخترم! فقط من باید شام درست کنم. با اینکه عاشق غذای های بابابزرگ بودم،نمی خواستم تو زحمت بیفته.برای همین گفتم:نه بابابزرگ.لازم نیست.میتونیم از بیرون غذا سفارش بدیم!خونه بابابزرگ مستقر شدم و قرار شد که با هم یک فیلم ترسناک ببینیم.از همان هایی که بابابزرگ دوست دارد و می گوید باید فقط حواست به فیلم باشد نه چیز دیگری! بابابزرگ گفت میره توی اتاقش تا پتو های به قول خودش مخصوص فیلم رو بیاره!یک دقیقه گذشت و خبری نشد!گفتم:بابابزرگ؟؟!! جوابی نیومد!یک بار دیگه فریاد زدم:بابابزرگ؟ باز هم جوابی نیومد! بلند شدم و توی اتافش رفتم.بابابزرگ روی زمین افتاده بود و قلبش را گرفته بود!</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 18:33:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده و جوک_قسمت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Meygol-darkahian/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-ucudmjjklf3z</link>
                <description>سلام سلامخب امروز در این مطلب میخوایم بخندیم?چندتا جوک و جمله های خنده دار براتون آوردم.✌?‏چهار چیزی که ازش متنفرم?۱ _شنبه۲_ اولین روز هفته۳_روز بعد از جمعه۴ _روزقبل از یکشنبه  ??‏مانیتور کامپیوتر رو تمیز کردم، کیفیت همه فیلمایی که 720 دانلود کرده بودم شدن 1080?? امسال تابستون تصمیم گرفتیم ایتالیا نریم!ما اینطوری هستیم هر سال تصمیم میگیریم یه کشور خارجی نریم پارسال هم اسپانیا نرفتیم??? حیف نون و رفیقش میرن از طلا فروشی دزدی دوستش با طلا ها فرار میکنه ??حیف نونم صندلی میزاره تو مغازه میشینه? بعد پلیس میاد دستگیرش میکنه ازش میپرسه چرا تو فرار نکردی ?میگه ما از اول توافق کردیم طلاها مال اون مغازه مال من???دیروز موتورم چند دقیقه گذاشتم اون ور خیابان برم بچه م از کلاس زبان بیارم... یارو اومده میگه من زودتر اومدم موتور مال من خوب كه نگاه كردم ديدم:  گذاشته بودمش کنار دیوار مهربانی?بعضیام ﺑﺎ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﻗﻬﺮﻥ، ﺑﻌﺪ ﺭﮊ ﻗﺮﻣﺰﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻦ....ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ ﺁﺩﻡ ﯾﺎﺩ ﭘﺮﭼﻢﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ?? ﻣﯿﻔﺘﻪ??? اینایی که بدون پتو میخوابن ! !!!واسه پشه ها عین وای فای رایگان بدون رمز هستند?دامپزشکان انگلیسی برای یک الاغ عینک تجویز کردندیک الاغ در انگلیس صاحب عینک طبی شد.+ اونوقت من با شماره چشم هفت به بابام میگم پول بده عینک بخرم، میگه پسرم این دنیا ارزش دیدن نداره ??  ??????با داداشم دعوام شده بودبابام اومد بهم گفت بیخیال برو باهاش آشتی کن منم بهش گفتم لازم نکرده گور باباش! هیچی دیگه دکترا میگنبا یه پلاتین و 1 سال صبر کردن احتمال اینکه دستم حرکت کنه هست...????????بچه بودم امتحانمو بد دادم از یه پیرمرد توی پارک خواستم بیاد خودشو جای پدرم جا بزنه اونم قبول کرد?❤️رفتیم بعد وقتی کارنامم رو گرفت زارت یدونه خوابوند زیر گوشم ?گفت این چه وضعه درس  خونده?بعد نمرات دیگه رو نگاه کرد کمربندشو دراورد جلوی معلما افتاد به جونم???دیگه از اون به بعد کارناممو میدادن به خودم میگفتن بابای این اعصاب نداره?‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌???????*‌با دوستم که داره برق شریف میخونه رفتیم مهمونی  دیدم نیم ساعت به یه دختر خیره شده بهش گفتم خوب خدارو شکر که تو هم داری به یکی وابسته میشی؟!گفت چراغ بالا سر اون دختر افت ولتاژ داره هشت دقیقه دیگه میترکه:||‌*?????دیشب خواب دیدم ۱۸ تا ماشین دارم از خواب پریدم نگرانم پول بیمه اینا رو چطوری بدم نمیفهمم مامانم چرا وقتی اینو بهش گفتم هی اسفند دود می کنه و می گه خوب میشی?? خدایی چی میشد یهو تو زندگیم زیرنویس بزنه دو سال بعد??? یادش به خیر پارسال سر کلاس تفکر نمیدونم به چی خندیدیم:/??معلممون گفت : بخندین فاضلان بخندین ، منم موقع اعلام نتایج به شما میخندم:/????بزرگوار پیشگوی خوبی بود?♥????: الان تشخیص کرونا و آنفولانزا و سرما خوردگیمث تشخیص بیرجند و بروجرد و بجنورده???? من درحال مردن...مامانم : درست رو بخون ، در کنارش مرگ رو ادامهبده?? دیشب تو‌ تلویزیون روانشناسه میگفت هر روز الکی ده دقیقه بخندید حالتون خوب میشه، الان داشتم الکی یکم واسه تست میخندیدم مادرم منو دید، نیم ساعته زیر لب یه سره دعا زمزمه میکنه فوت میکنه سمتم????‌ ‏رفته بودم قنادی گفتم می‌‌تونم قبل از خرید یکم تست کنم؟ گفت بله حتما...داشتم هشتمین کیک خامه‌ای رو انگشت میزدم مزه خامه‌ش رو تست کنم که دیگه پرتم کردن بیرون بی‌جنبه‌های غیر‌مشتری‌مدار?? ‏امروز به بابام گفتم سرپایی یه چایی بریز بیار مهندس، گفت چرا دیالوگ منو گفتی؟ گفتم دوس دارم بابا بودن رو تجربه کنم، گفت خیلی خب ۲۰ تومن بده با دوستام برم بیرون بابا، گفتم ندارم، وقتی خوابیدم از تو جیبم برداشت. ?? رفتم شلوار بخرم بعد چون پولم نمیرسید الکی گفتم ببخشید رنگ لاجوردیشو ندارید ؟؟گفت تو همینی که گفتیو بنویس من بت این شلوارو مُفتی میدم?? *‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یه دانشمند و یه ملوان تو یه کشتی کنار هم نشسته بودندانشمنده میگه :تو با این همه سنت بیولوژی و اکولوژی و جیولوژی و پرتولوژی و سیاژولوژی بلدیملوانه میگه :نهدانشمنده یه نیشخند میزنه و میگه نصف عمرت بر باد است و به مسیر ادامه میدن که یهو طوفان میگیرهملوانه :داداش تو شنالوژی بلدی-نه چطور-خب کل عمرت بر باد است الان طوفانولوژی غرقولوژیت میکنه ،بعد نهنگولوژی که پارت میکنه تا دیگه گهولوژی نخوری ????? رفتم توالت عمومی، دیدم روی سیفون نوشته:((خواهی که نبیند اَحدی این هنرت را،                   برخیز و بکش سیفون بالای سرت را))من موندم شاعرای این مملکت چرا استعدادها رو اینجور جاها خالی میکنند..تازه برگشتم دیدم یکی نوشته سنجیدم و دیدم  سخنت عين صواب است،           صدحيف كه دستگيره سیفون خراب است?????خب خب تموم شدن?امیدوارم باهاشون بخندین?اگه خوشت اومد بزن روی ❤کامنت هم فراموش نشه?بای بای?</description>
                <category>می‌گل</category>
                <author>می‌گل</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 21:08:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>