<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MhNova</link>
        <description>متولد ۱۲ آذر ماه ۱۳۸۲ . علاقه‌مند به کتاب ، داستان نویسی ، فلسفه ، طبیعت ، برنامه نویسی و فضا ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:33:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/521942/avatar/iMZggH.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@MhNova</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرستو های من</title>
                <link>https://virgool.io/@MhNova/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-g1v4keupykhx</link>
                <description>وقتی که ۱۶ ، ۱۷ سالم بود ، بهار ، صبح ها خیلی زود بیدار می‌شدم . یک ساعت قبل از اینکه آفتاب آرامش شب رو کنار بزنه بیدار می‌شدم و یه سری کارای روزمره‌ام رو انجام می‌دادم . تماشای بالا اومدن آفتاب از پس اون همه تاریکی و پرواز پرستوها و شنیدن صداشون یکی از اون کارا بود . انقدر پرستوها زیبا پرواز می‌کنن که فقط باید ببینی تا بفهمی چی می‌گم . این پرنده انگار با بقیه پرنده ها فرق می‌کنه ، انگار روح داره . انقدر باهوش و دقیق هست که نگو . یه طوری مستقیم و با سرعت سمت دیوار پرواز می‌کنه که با خودت می‌گی دیگه اینبار خورده به دیوار اما ۱۰ سانتی  دیوار یه طوری جهتش رو عوض می‌کنه که انگار اصلا از اول داشت اونوری پرواز می‌کرد .هر موقع می‌دیدمشون حالم خوب می‌شد و روزم رو می‌ساختن . یه روز حدود اوایل خرداد ماه از مادرم پرسیدم : ( پرستوها تا کی تو شهرمون می‌مونن؟؟؟ ). مادرم جواب داد : ( نمی‌دونم ولی فکر می‌کنم تا اواخر تابستون باشن .)بعد از شنیدن این‌جواب خیلی خوشحال شدم که می‌تونم سه ماه دیگه هم هر روز صبح بیدار شم و پرستو های دوست داشتنیم رو ببینم .از اون روز به بعد دیگه صبح ها زود بیدار نشدم ، هر روزی هم که می‌گذشت و دیر بیدار می‌شدم با خودم می‌گفتم اشکالی نداره آفتاب که هر روز طلوع می‌کنه ، پرستو ها هم‌ که حالا حالا ها هستن .روز‌ها همینطوری گذشت تا نیمه های تیر ماه ، یه شب خیلی دلم برای پرستو هام تنگ شده بود و دلم ‌می‌خواست واقعا دوباره ببینمشون . با خودم تصمیم گرفتم فردا ، مثل قبل ، یک ساعت قبل طلوع آفتاب بیدار بشم و منتظرشون بمونم تا بیان .خوابیدم ، صبح یک ساعت قبل از طلوع آفتاب بیدار شدم ، منتظر موندم ، منتظر موندم و منتظر موندم . آفتاب مثل همیشه طلوع کرد ولی هر چقدر صبر کردم خبری از پرستو‌های من نبود .اونا رفته بودن و من به امید اینکه اونا حالا حالا ها هستن و هنوز فرصت زیادی دارم  روز‌های بودنشون رو از دست دادم . دیگه هر کاری هم می‌کردم بر نمی‌گشتن تا سال آینده ولی امید داشتم که بالاخره سال بعد می‌بینمشون .همون سال به شهری مهاجرت کردیم که پرستو ها هیچ وقت وارد اون شهر نمی‌شدن . شاید اگر اون چند روز آخر بهار هم مثل روزای قبلش به عشق پرستو ها بیدار می‌شدم  ، چند روز دیرتر کوچ می‌کردن تا من بیشتر تماشاشون کنم، شاید اگر اون روزای آخر هم زود از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدمشون اونا به شهر جدیدی که بهش نقل مکان کردیم هم سر می‌زدن تا من ببینمشون . اما من با فکر اینکه اونا حالا حالا ها هستن و من تا ابد فرصت دیدنشون رو دارم ، تا ابد از دستشون دادم . از اون موقع‌ است که هیچ پرستویی ندیدم . شاید یه روزی ، یه جایی باز بتونم ببینمشون اما اون روز من هرچقدر هم مشتاق و بی‌قرار دیدنشون باشم اونا دیگه دوست ندارن که من ببینمشون .</description>
                <category>مهدی حسینی</category>
                <author>مهدی حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 11:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@MhNova/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-xvnmc8b2m9rg</link>
                <description>باران درحال شدیدتر شدن است . سریع تر راه می‌روند تا مبادا خیس بشوند . اشتباه می‌کنند ، نباید این باران را از دست بدهند ، البته شاید من اشتباه می‌کنم . همینطور که قدم‌هایشان سریع‌تر می‌شود برگ‌های چنار روی زمین هم بلندتر ساز می‌نوازند. گربه‌ای سیاه نگاهی به آنها می‌اندازد و رد می‌شود؛ نمی‌دانم چرا مردم از گربه های سیاه بدشان می‌آید . شاید گربه‌ سیاه به اندازه‌ای خوب و خوش یُمن است که آدم هایی که گربه سیاه نمی‌‎دیدند از روی حسادت آن را شوم و بد یُمن صدا می‌کردند تا دیگران هم از آنها دوری کنند و خوشبختی نصیب هیچ‌کس نشود ؛ شاید هم من اشتباه می‌کنم .دیگر راه فراری از باران ندارند فقط تلاش می‌کنند تا یک کافه پیدا کنند و پناه بگیرند . شدت باران مثل رگبار‌های بهاری و مدتش به اندازه باران های نیمه شب آذر ماه است . بالاخره یک کافه پیدا می‌کنند ؛ کنارهم ، دوان دوان خودشان را به کافه می‌رسانند . در را باز می‌کند ؛ هر دو وارد می‌شوند و پشت میز طبقه دوم ، کنار پنجره می‌نشینند . انسان موجود عیجبیست ، از باران که تمام لذتش به رقص قطرات آن روی صورت است فرار می‌کند و ترجیح می‌دهد آن را از پشت پنجره تماشا کند .مردی برای گرفتن سفارششان می‌آید ، دختر جوان کاپوچینو سفارش می‌دهد و پسر کیک شکلاتی و چای سیاه .دختر موهای خرمایی و چشمان قهوه‌ای دارد ، پوستی روشن و صدایی شیوا دارد . به نظر میاید کمی زودرنج و سرد است اما چشمانش عشقش را لو میدهد . از آنطرف پسر خیلی پرانرژی و شاد خودش را نشان میدهد . با اینکه درشت‌هیکل نیست اما جذبه دارد ؛ در عین جدیت لحنش خندان است ، کاملا مشخص است که پشتیبان دختر است و در هر شرایطی از او مواظبت میکند . گرم گفت‌وگو می‌شوند ؛ لبخند هیچکدامشان بریده نمی‌شود ، عشق را درون چشمان ذوق زده هردوشان می‌شود دید . واقعا عشق باعث تغییرات بزرگی می‌شود ، لبخند را به لب ، برق‌شادی را به چشم ها و آرامش را به قلب اضافه می‌کند .دینگ !!! صدایی صحبتشان را قطع می‌کند. چشمش به موبایل میافتد ...+ &quot; اههههه شورش رو با پیامک های تبلیغاتیشون درآوردن . خسته شدم . &quot;- &quot; حالا چه تبلیغی هست ؟؟ &quot;+ &quot; در آخرین سال قرن خریدتون رو از فروشگاه ما انجام بدید ، تخفیف ... &quot;- &quot; عجیبه ... یعنی هیچکس توجه نمی‌کنه که امسال آخرین سال قرن نیست ؟؟؟ سده 14 از سال 1301 شروع شده و وقتی صد سالش پر میشه که سال 1400 تموم شه . &quot;+ &quot; شاید تو داری اشتباه میکنی ، نمیشه که این همه آدم اشتباه کنند . &quot;- &quot; آره شاید ، ولی چرا نمیشه عموم مردم سر یک موضوع خاص اشتباه بکنند؟؟ خیلی از چیزهایی که اکثر مردم قبول دارند اشتباهه . &quot;+ &quot; نمی‌دونم چی بگم ؛ولش کن مهم نیست... &quot;- &quot; یعنی چی مهم نیست ! همیشه تا می‌خوای یه ذره از مغزت کار بکشی و به یه موضوعی فکر کنی ، از فکر کردن فرار می‌‌کنی . &quot;+ &quot; من از چیزی فرار نمی‌کنم ، فقط به نظرم همچین موضوعی ارزش... &quot;- &quot; دقیقا همین موضوع های به نظر ساده هستند که باید درموردشون فکر کرد . برای مثال ما داریم درمورد درست و غلط بودن یه چیزی صحبت می‌کنیم ولی از کجا معلوم ، شاید اون چیزی که ما فکر می‌کنیم درست هست در حقیقت اشتباه باشه .مثلا میشه تو محاسبه سال هایی که ازمبدا تاریخ گذشته اشتباه کرده باشند ودرست این باشه که امسال ، سال 1405 باشه نه 1399 . &quot;سفارششان را میاورند ، هر دو مشغول بازی با لیوان مقابلشان میشوند . انگار هرکدام دارند با دیگری در ذهنشان صحبت میکنند . پس از چند ثانیه سکوت ، دهان باز میکند و میگوید:+ &quot; اره میشه ولی احتمالش خیلی کمه . &quot;- &quot; ولی درهر صورت احتمال داره . احتمال اینکه پدر و مادرت باهم ازدواج کنند چقدر بوده ؟؟؟ و احتمال اینکه تو به دنیا بیای چی ؟؟ و همینطوراحتمال اتفاق‌های پشت سرهم که باعث شدند من و تواینجا بنشینیم و باهم صحبت کنیم . رخ‌دادن تمام این اتفاق‌ها احتمال خیلی کمی داشتند ، ولی اتفاق افتادند . من و تو امروز اینجا تو این کافه هستیم ، چون باید اینجا می‌بودیم .&quot;+ &quot; پس قدرت اختیار چی میشه ؟؟؟ نگاه کن ، من الان این لیوان رو از روی میز بر می‌دارم سه ثانیه توی هوا نگه میدارم و بعد دوباره سرجاش می‌گذارم . یک ، دو ، سه ، چهار . &quot;با خشم لیوان را به زمین میکوبد ؛ طوری که توجه تمام افراد را به خود جلب میکنند. چند جمله کوچک باعث انفجار شد . چند تا از این جملات باعث تغییر تاریخ جهان شده اند ؟؟؟ جملاتی به ظاهر ساده اما به شدت تاثیرگذار. دقیقا مثل انسان‌ها ؛ تمام انسان های تاثیرگذار روزی مانند بقیه انسان‌ها بودند ، کسی از آنها انتظار کاری بزرگ نداشت ولی ناگهان انفجار رخ داده و تغییرات ایجاد شده اند ؛ جنگ‌های جهانی ، کشف جاذبه ، بمب اتم و ...+ &quot; دیدی ! من تونستم بگم که لیوان رو سه ثانیه تو دستم نگه می‌دارم ولی از طرفی باز هم اختیار داشتم و بعد چهار ثانیه به زمین انداختمش . &quot;هنوز دستانش از خشم می‌لرزند؛ پس از چند ثانیه ، متوجه کاری که کرده میشود و معذرت خواهی میکند . پسر دستانش را محکم میگیرد و میگوید :- &quot; اشکالی نداره عزیزم ، همه ما گاهی کنترلمون رو از دست میدیم . شاید تعجب کنی ولی تو باید این کار رو انجام می‌دادی، اگر کار دیگه‌ای انجام می‌دادی جهان ما جهان متفاوتی میشد . هیچ کاری انجام نمیشه مگر اینکه احتمال انجام شدنش صد در صد باشه. &quot;سعی میکند خودش را به پسر نزدیک کند تا در آغوشش پناه بگیرد . پناه بگیرد از نگاه‌هایی که هنوز بعد از چند دقیقه به او خیره مانده‌اند ، از خنده‌ها و تمسخرها ،از متلک‌هایی که در گوش‌ها زمزمه میشود و بیشتر از همه از افکار... . ولی واقعا چیزی برای ترس وجود دارد ؟؟؟پسر متوجه موضوع میشود و دستش را به دور او حلقه میکند ، بوسه‌ای بر پیشانی‌اش میزند تا حواسش را از اطراف پرت کند .دختر سوال میکند :+ &quot; پس منظورت اینه که ما هیچ انتخابی نداریم و همه چی از پیش تعیین شده ؟؟ &quot;-&quot; نه اصلا ، منظورم اینه که جهانی که تو در اون لیوان رو به زمین کوبیدی با جهانی که توش لیوان آروم روی میز گذاشته شده متفاوته .ببین تو می‌تونستی لیوانت رو به زمین بکوبی ، آروم روی میز بگذاریش یا اینکه اصلا از روی میز بلندش نکنی ؛ اما من و تو فقط تونستیم ببینیم که تو اون رو شکستی . درهر صورت تمام حالات اتفاق افتادن ، ولی ما فقط یک حالت رو مشاهده می‌کنیم . درجهانی موازی با جهان ما هم ، من و تویی وجود دارند که حالت دیگه‌ای رو مشاهده کردند. &quot;+ &quot; یعنی برای هر حالتی که امکان داره اتفاق بیافته یک جهان جداگانه وجود داره ؟؟؟ولی آخه چطور ممکنه ! من ، من هستم ؛ روح من متعلق به منه پس چطور میتونه یک روح در بینهایت جهان متفاوت از هم وجود داشته باشه ؟؟؟ &quot;- &quot; یک اشتباه کردی ، روح تو متعلق به تو نیست ، تو متعلق به روحت هستی . جسم تو بدون روح زنده نیست ولی روح تو بدون جسم هم میتونه به حیات خودش ادامه بده .روح یک ماهیت بی‌نهایت هست ؛ اصلا فضا و زمان برای روح معنی نداره . وقتی زمان معنا پیدا میکنه که حرکتی اتفاق بیافته و خب روح اصلا نیازی به حرکت کردن نداره . روح در تمام جهان هستی وجود داره و بی‌نهایته ، ولی خب ما از درک همچین عظمتی عاجز هستیم . &quot;+ &quot; اگر روح ما بی‌نهایته پس خدا چی می‌شه ؟؟؟ اینطوری که نیازی به خدا نیست ، هر کدوم از ما می‌‍‍تونیم یک خدا باشیم . &quot;- &quot; بزار یک مثال ریاضی برات بزنم . مجموعه اعداد حقیقی شامل تمام اعدادی هستند که وجود دارند . میشه بی‌نهایت مجموعه مختلف ، با اندازه‌های متفاوت، از دل اعداد حقیقی به‌دست آورد . بعضی مجموعه ها ده عضو دارند ، بعضی ها صد تا و بعضی ها هم بی‌نهایت عضو دارند ، اما اون مجموعه‌ای که بینهایت عضو داره هم زیر مجموعه اعداد حقیقی هست . حالا این موضوع مثل ارتباط خدا با مخلوقاته . هیچ چیز نیست مگر بخشی از وجود خدا باشه .طبقه بندی خلقت به طوری هست که ، هر دسته از مخلوقات جایگاه خاص خودشون رو دارن و نمی‌تونن از اون فراتر برن . برای مثال عناصر هستند تا جانداران از اونا تغذیه کنند ، گیاهان هستند تا حیوانات و انسان ها از اون ها استفاده کنند و حیوانات هستند تا خوراک انسان ها باشند ؛ ولی یک گیاه نمیتونه از یک حیوان یا انسان تغذیه کنه ، اون فقط میتونه از چیزی که در سطح پایین‌تری از خودش قرار داره استفاده کنه . البته احتمالا داری با خودت میگی که جسد مرده حیوانات و انسان ها برای گیاهان کود هست و گیاه از اونها تغذیه می‌کنه ولی خب جسد مرده انسان دیگه انسان نیست! فقط اجتماعی از سلول‌های مرده‌ست و سلول از گیاه پایین تر هست . جهان به طوری خلق شده که چیزی در اون از بین نمیره و هرچیزی بعد از مرگش دوباره استفاده میشه ؛ جسد جانور باید به طبیعت برگرده و چی از این بهتر که گیاه از اون استفاده کنه .چیزی وجود نداره که بتونه از انسان استفاده کنه پس انسان برترین موجود خلقت هست . در نتیجه « یعنی اینکه همه چیز هست تا انسان باشه و انسان هست تا همه چیز باشن » . &quot;+ &quot; ولی خب اینطوری که در حق بقیه موجودات ظلم میشه ؛ عدالت نیست که اونا ابزاری برای زندگی ما باشن . &quot;-‍ &quot; نه نه ! اصلا ظلمی اتفاق نمیافته . اساس و پایه خلقت چیه ؟؟ چرا خداوند که وجودیتی بی‌نهایت و بی‌نیاز از همه چیز هست باید یه سری موجودات دیگه خلق کنه و به اونا فرصت زندگی بده ؟؟؟ دلیلی به غیر از عشق می‌تونه داشته باشه ؟؟؟خدا تک تک مخلوقاتش رو با کمال وسواس و دقت و زیبایی آفریده . قبلا گفتم هیچ چیز دردنیای ما و دنیاهای دیگه که ما حتی نمیبینیمشون مستقل از خدا نیست . خب با این اوصاف خدا سیستمی خلق میکنه که به آفریده‌هاش ظلم بشه ؟؟؟تک تک ذرات جهان برای حفظ بقای همدیگه تلاش می‌کنند ؛ وقتی ما گوشت حیوانی رو می‌خوریم ظلمی در حقش نکردیم ، نهایت تکامل اون حیوان در دنیا تبدیل شدن به خوراک برای ما بوده . اون به تکامل رسیده و عشقی که باید میداده رو به وسیله تامین خوراکمون به ما داده. هرچیزی در جهان به طور ناخودآگاه به ذره ذره خلقت عشق میورزه . تنها موجوداتی که این کار رو به طور خودآگاه هم میتونن انجام بدن انسان‌ها و تا حدودی حیوانات هستند ؛ اما انسان فرقی که با حیوان داره اینه که انسان توانایی ظلم کردن داره ، چیزی که باعث برتری انسان نسبت به سایر مخلوقات شده . البته ظالم بودن یک مزیت نیست ، چیزی که باعث برتری میشه اینه که زمانی که میتونی ظلم کنی ، عشق بورزی . به هر موجودی که روی دوتا پاش راه میرفت و مثل ما حرف میزد نمیتونیم بگیم انسان؛ انسان زمانی انسان هست که طوری به جهان عشق بورزه که ازدست هیچ مخلوقی بر نیاد .اما اکثر ما آدما راه ساده تر رو انتخاب می‌کنیم . همیشه مسیر بدی راحت تر و هموارتر بوده ؛ لذت کارهای بد سریع‌تر و بیشتر حس میشه . تو باید خیلی از خصلت‌های بد رو تو خودت بکشی تا بتونی از عشق ورزیدن ، محبت کردن و انجام دادن کارهای خوب و مثبت لذت ببری . البته این کار برای این سخت هست که ما آدم‌ها به ظلم کردن عادت کردیم . تمام ما از زمانی که به دنیا میایم با کلی چیزهای بد روبرو میشیم . چیزهایی که دیگه خیلی‌هم بد نمیدونیمشون و برامون عادی شده ؛ حسادت ، دروغ ، دورویی ، غیبت، مسخره کردن ، توهین ، الفاظ زشت ، بازی‌کردن با احساسات و عواطف دیگران ، احترام نگذاشتن به عقاید و افکار و شخصیت دیگران و خیلی چیزهای دیگه‌ که انقدر عادی شدن به ذهن ما نمیرسه . انجام دادن هرکدوم ازاین‌ها درحد متوسط برای مردم عادی شده و درصد زیادی از جامعه با این توجیه که بقیه هم این کارهارو می‌کنند ، به رفتارهای زشتشون ادامه میدند و همینطور جهان رو به سمت بد و بدتر شدن می‌کشونند .ما با عشق میتونیم در بالاترین سطح خلقت قرار بگیریم ، اما برعکسش هم هست . زمانی که ما علاوه بر این که عشق نمی‌ورزیم ، بدی کنیم تبدیل به پست ترین موجود در تمام جهان میشیم . غالب مردم جهان چیزی بین خوبی و بدی هستن. به یک سری چیزها عشق میورزند و به چیز های دیگه ظلم می‌کنند و این باعث میشه بین مخلوقات در میانه باشند چون نه کاملا بد هستند و نه کاملا خوب . اما جهان داره به سمتی سوق داده میشه که ظلم‌های مردم درحال بیشتر شدن هست. نوع بشر هرچقدر که پیشرفت کرده ظالم تر و به تبع اون پست تر شده . با پیشرفت صنعت و علم ما کارهای کثیف زیادی کردیم ؛ دامداری‌های صنعتی ، حفر بیش از اندازه معادن ، قطع بی‌رویه درخت ها ، تخریب کوه ها و مراتع ، آلوده کردن طبیعت با دفع نامناسب زباله ها ، آلوده کردن هوا ، درست کردن سد روی رودخانه ها و به هم ریختن اکوسیستم ، شکار و کشتن بی‌رحمانه حیوان‌های مختلف و منقرض کردن نسل خیلی از اونها و... . بشر تعادل قلمرو خودش رو به هم ریخته و اگر میتونست به خاطر حرص و طمع قدرت تعادل کل هستی رو به هم می‌ریخت. این عدم تعادل در آخر به ضرر خودشه و باعث نابودی خودش میشه چون بشر در حال نالود کردن مخلوقات دیگه هست و خودش هم بدون مخلوقات دیگه از بین میره . اما علاوه بر نابودی جسمی باعث میشه روح اون هم خیلی آسیب ببینه ؛ ما هیچوقت نمیتونیم قبل از مرگ قدرت انرژی منفی که درجهان آزاد میکنیم رو بفهمیم ، این حد از انرژی فقط با روح حس میشه . با این کارها روح انسان به قدری آسیب می‌بینه که بعد از مرگ راهی برای جبران اون آسیب‌ها نمی‌مونه و این میشه همون جهنمی که باید خیلی ازش ترسید .جهان داره به سمت بدی میره و اون انسان‌هایی که متوجه وضعیت هستند باید به قدری خوب باشند و سعی کنند که بقیه هم به سمت عشق هدایت کنند تا دوباره جهان جای زیبایی بشه . &quot;+ &quot; آدم بعد فکر کردن به این موضوعات از خودش هم بدش میاد ، حس میکنم خیلی خیلی موجود مضری برای جهان هستم . &quot;- &quot; حواست باشه تو همونقدر که میتونی آسیب برسونی به همون اندازه هم میتونی عشق و انرژی مثبت تولید کنی . ما باید جهانمون روبیدار کنیم و این فقط با بیداری خودمون ممکن میشه . &quot;به نظرم حرف زدن‌ کافیه ، بریم زیر بارون قدم بزنیم ؟؟؟&quot;+ آره حتما ، بریم .به نظرم حرف زدن‌ کافیه ، بریم زیر بارون قدم بزنیم ؟؟؟&quot;+ آره حتما ، بریم .گفته بودم که اشتباه می‌کنند این باران را از دست بدهند . البته باید این اشتباه را می‌کردند وگرنه به حقیقت پی نمی‌بردند . اشتباهات پیش میاند تا حقایق برملا شوند .سیبی اشتباهی بر سر نیوتن افتاد و باعث کشف جاذبه شد ؛ بارانی به اشتباه بارید و باعث کشف عشق شد .دقیقا چیز هایی که فکر میکنیم اشتباه هستند درست ترینند . بدون اشتباه حقیقتی وجود ندارد زیرا حقایق از دل اشتباهات نمایان می‌شوند.سپاسگزارم از دوستانی که وقت ارزشمند خودشون رو صرف مطالعه داستان من کردند .پی نوشت : خوشحال میشم دوستانی که متن رو مطالعه کردند ، نظرشون رو کامنت کنند .</description>
                <category>مهدی حسینی</category>
                <author>مهدی حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 14:41:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>