<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MAzimifar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mh_a</link>
        <description>{روی میز کوچکم با یک لیوان چای، کتاب می خوانم و می نویسم.}</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:01:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37892/avatar/pmsLhi.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MAzimifar</title>
            <link>https://virgool.io/@Mh_a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشت | تروما: گسست میان «من» و «واقعیت»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-ljdtxfvnrxas</link>
                <description>«من آنجا هستم که نمی ­اندیشم.» این جمله عجیب از ژاک لکان، روان­کاو فرانسوی کنایه ­ای است به «من می ­اندیشم، پس هستمِ» دکارت. آنجا که نمی ­اندیشی کجاست؟ وقتی که در تجربه انسانی تأمل می ­کنم، نکته جالبی که همیشه توجهم را جلب می­ کند آن است که علی ­رغم تمام کوشش­ ها و مجادلات برای رسیدن به «واقعیت»، ما همیشه شکست می­ خوریم. آن­چنان که لکان می ­گوید: «واژه ­ها شکست می­ خورند.» همیشه بخشی از واقعیت وجود دارد که من، درنخواهم یافت. اما چرا این گسست عجیب میان «من» و «واقعیت»، همیشه همراه من است؟باید بگویم که زندگی نه تراژدی است و نه کمدی. زندگی با «تروما» آغاز می ­شود. ضربه ­ای سهمگین که «من» از درک آن ناتوان است. «ترومایی» که بیانگر جدایی من از دیگری­ ست. «من» قادر به برتری بر این ضربه نیست و آن­جاست که رنج، از رنج بودن خارج و تبدیل به «ضربه» یا «تروما» می ­شود. عجیب ­تر آنکه هیچ گاه مانند روزهای کودکی نیست که به ما می ­گفتند «بزرگ می ­شوی و یادت می­ رود.» البته که تا حدی درست است. من بزرگ شده و یادش رفته اما آثار آن «ضربه» همچنان باقی است. «من» هنوز رنج­ هایی را تجربه می ­کند که آن­ها را نمی ­فهمد؛ کاری می­ کند که چرایش را نمی ­داند و از همه مهم ­تر ناچار به «اجبار به تکرار» می ­شود. انگار الگویی مداوم برای آسیب کشیدن و رنج بردن درونش شکل گرفته که نمی ­تواند از آن رهایی یابد.«رنج تکرار می شود»«اجبار به تکرار»، مسئله­ ای است که ذهنِ فروید را نیز تا آخر مشغول به خود ساخت. این «انگیزه برای نابودی» یا «انگیزه مرگ» از کجا ناشی می ­شود و چرا این ­چنین قدرتمند روی تصمیمات، رفتارها، افکار و احساساتمان اثر می ­گذارد؟ انسان هرچه تلاش می­کند تا از رنج «تروما» رهایی یابد، نمی­ تواند. «فارغ از چگونگی تلاش فرد در توضیح عقلانی و بیان آن، [تروما] مدام باز می گردد و رنج تکرار می ­شود.» این ماهیت «تروما» است. این ماهیت «واقعیت» است. واقعیت، همان امر ناگفتنی است. همان امری است که هرچه تلاش می­کنیم تا بفهمیم، نمی شود. انگار نقصی، جای خالی ­ای، نقطه­ صفری، پوچی و خلأ دائمی ­ای، همان «واقعیتی» است که در جستن آن تقلا می­کنیم.ما همه ­چیز را، از شادی ­ها گرفته تا رنج ­ها، با نمادها بیان می ­کنیم. دستمان را بالا می­ بریم و فریاد «عالی شد!» سر می­ دهیم. لبخند می­زنیم و با گفتن «خوشحال شدم»، شادی­ مان را نشان می­دهیم یا بالعکس، قطره اشکی که می­چکد، «غمگینمی» که گفته می ­شود، مشت محکمی که بر میز کوبیده می ­شود و... نشان می­ دهند که در رنجیم. اما آنچه لکان به مفهوم «تروما» اضافه می­ کند، نمادناپذیر بودن آن است. «تروما تا آنجا که واقعیت است، نمادناپذیر باقی می­ ماند.» یعنی هرکار که بکنیم، قادر به بیان آن نخواهیم بود. قادر به نشان دادن ضربه وحشتناکی که خورده­ ایم، نیستیم. مانند استخوانی جا به ­جا شده که هر کار بکنیم، نمی­ توانیم دردش را نشان دهیم و بیان کنیم. هرچه فریاد بزنیم، باقی می­ ماند. همین امر اضافی، همین رنجِ بیشتری که در کلام نمی­گنجد و نه دین، نه عقل، نه علم، نه روان­شناسی، نه فلسفه و نه حتی عشق قادر به برطرف کردن آن نیست، «واقعیت» است و «تروما»، همان عاملی است که سبب گسستی این­ چنین میان ما و «واقعیت» می ­شود.از تأملات روان­کاوانه اندکی عبور می­کنم. این واقعیتِ دست ­نیافتنی که نتیجه تروماست، در نهایت باعث احساس گسست و ازخودبیگانگی است. «من»، خود را در اندیشه ­هایش پیدا نمی­ کند چرا که «من آنچه فکر می­کنم نیستم» بلکه من بیشتر از آنم. من همانم که در کلام نگنجید. همان که نتوانست «رنجش را به نمادِ زبان درآورد.» من در بیان کلماتش شکست می­ خورد و حالا چیزی درونش وجود دارد که قابل بیان نیست. چیزی میان او واقعیت، گسستی عمیق و ژرف ایجاد می­کند. حال دیگر من برابر با اندیشه ­هایش نیست، کلامش نیست، افکارش نیست، آگاهی­ اش نیست و آن چیزی نیست که نشان می ­دهد. من، همان است که نشان نمی ­دهد، نمی­ اندیشد، نمی ­گوید و نمی ­فهمد. همان اثرِ «ترومایی» است، «واقعیتی» است، «رنجی» است و «جای خالی­ ای» است که به زبان نیامده. برای همین در نهایت لکان می ­گوید «من آنجا هستم، که نمی ­اندیشم.»ژاک لکان، روانکاو فرانسویدر تمام طول زندگی از افراد مختلف این جمله را شنیده ­ام که «من گمشده ­ای دارم» یا «من احساس کمبودی می­ کنم.» اکثر این افراد در تمام طول زندگی­شان در جست و جوی همین «چیز گمشده» هستند. در عشق، دوستی، دین، علم و جای دیگر به دنبال آن می ­گردند و می ­چرخند. اما در واقعیت چیزی از اول گم نشده است. چیز گمشده­ ای در کار نیست. تنها این گسست میان من و واقعیت است که درک می ­شود. «چیزی» نیست. همین «نبودن چیز» است که هست. این «فقدان» است که هست. فقدانِ پلی میان «من» و «واقعیت.» میان «من» و «او.»درنهایت به نظر می­ رسد که تمام کوشش انسان، همان­طور که افلاطون در ضیافت می­ گوید، بازگشت به «یگانگی» است. پر کردن این گسست است. فروید معتقد بود که افراد از طریق رابطه جنسی قرار است که دوباره احساس فقدان را فراموش و این گسست را پر کنند. او نیز زیرکانه یادی از افلاطون می­ کند که می­گوید: «این آمیزش و ذوب شدن در دیگری است. این یکی شدن به جای دوگانگی است که بیانگر نیاز کهن انسان است.» اما افسوس که همچنان پس از هر باهم­ بودنی، دوباره فقدان باز می ­گردد. دوباره گسست ایجاد می ­شود و «من»، تنهایی­ اش را تنها با خود شریک خواهد بود. «تروما» ما را دست ­نیافتنی می­کند. بارها شنیده­ ام که می­ گویند: «باید با واقعیت رو به ­رو شوی» و این گفته تا حدی درست است. اما هنگامی که واقعیت، «نبودن»، «فقدان» و «تهی» است، چگونه می ­توان با آن رو به ­رو شد. انگار که «تروما» واقعیت را از ما می ­رباید. می­ دزدد و می ­برد. همانند همان دزدی که روزی در خیابان تلفن من را ربود. در یک لحظه، «واقعیت» با ضربه سهمگین و غیرقابل ­درک «تروما» از بین می­رود. ضربه از دست دادن کسی، مرگ، جدایی و هر آنچه که مسبب «تروما» خواهد بود.در پایان، این تأملات عجیب ­و غریب مرا به یاد نیچه می­ اندازد. او که سخت در جست ­و جوی «انسان» بود. او که فهمید این رنجِ عجیب، منشأ تمام کوشش ­های برای اندیشه ­ورزی است. ما که چون آوارگان به دنبال راهی برای یافتن «فقدانیم.» ما کیستیم؟ چه می ­کنیم؟ چرا در جست ­و جوی چیزی هستیم که از اول وجود نداشته است؟ برای درک و بیان اثر «ترومایی» تلاش می­ کنیم که قابل درک نیست و نمادناپذیر است یا به عبارتی غیرقابل ­بیان. زیرا مهم نیست تا چه اندازه برای به زبان آوردن رنج و خود حقیقی­ مان تلاش کنیم، همچنان چیزی مازاد بر آن باقی خواهد ماند. مازادی که همان اتفاقاً «واقعیت» است و چنان واقعیتی که ما از آن به یمنِ «تروما»، جدا افتاده­ ایم. نقابی بر صورت می­ زنیم و وانمود می ­کنیم که خود را می ­شناسیم. مغرورانه چون دکارت می­گوییم: «می­ اندیشم، پس هستم» اما کیستی؟ کیستی جز نقابی که در تلاش برای رها شدن از «فقدان» است. جز آواره ­ای در جست­ و جو و تقلایش. به قول نیچه: «ای آواره، کیستی؟! می­بینم که به راه خویش می ­روی، بی­ هیچ ریش خندی، بی ­عشق، با چشمانی که از آن­ها نمی شود چیزی فهمید. نمناک و اندوهگین به ­سان ژرفاسنجی که از هر ژرفایی با تشنگی بیرون می­ آید، در آن پایین به دنبال چیست؟ با سینه ­ای که نمی ­نالد، با لبی که نفرت خویش را پنهان می ­کند، با دستی که آرام همه چیز را می گیرد: تو کیستی؟ چه کرده ­ای؟ اینجا آرام بگیر. اینجا پذیرای هرکسی است. استراحت کن! هرکه می­خواهی باش: حال چه دوست داری؟ برای استراحت چه می ­خواهی؟ تنها لب بگشا، تا هرچه دارم به تو ارزانی کنم! برای استراحت؟ استراحت؟ آه ای کنجکاو، چه می ­گویی؟ اما لطفاً به من... چه؟ چه؟ تا آخر بگو! نقابی دیگر! نقابی دیگر بده!»</description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 18:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت | تأملی سطحی پیرامون تجربه اصیل</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B7%D8%AD%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B5%DB%8C%D9%84-ahgfrlbmqbcu</link>
                <description>آنچه این روزها می­ تواند ذهن انسان مدرن را به خود مشغول سازد، داشتن تجربه ­ای اصیل است. اما این به چه معناست؟ بی­ تردید برای فهم دقیق این موضوع باید معنای اصالت تجربه را به ­خوبی درک کنیم و البته همان ­طور که روشن است، شناخت حقیقی چنین مفهوم دشوار و غامضی، آسان نیست.من تصور می ­کنم که «رازآلودگی» و «حیرت» عناصری هستند که این روزها گم کرده­ ایم. تجربه ایمان، عشق، شور، هیجان و عواطف بشری که قبل­ ها چنین مورد دقت نظر قرار نگرفته بودند، برای ما معنادار، عمیق و پایدار نمایان می­ شدند. شعرها، متن ­ها و فلسفه­ ورزی ­های فراوان پیرامونشان شکل می ­گرفت اما اکنون این ­چنین نیست. تأکید بیش از اندازه روی عقل و نقادی، معنای رازآلود و حیرت­ برانگیز تجربیات را تهی کرده است.شاید عمیق­ ترین و رازآلود­ترین تجربهٔ انسانی، «فردیت» و «من بودن» باشد که آن نیز اکنون دستخوش آزمایشات فراوان علوم‌تجربی قرار گرفته. دانش تلاش می ­کند تا با آزمایش و تحقیق، به رمز و رازهای ذهن انسانی دست یابد. این برای انسان ­ها تهدیدی جدی و حیاتی است. انسان به دنبال جایی فقط برای «من» است که دیگر هیچ­کس نتواند به آن راه یابد. هرچند کنجکاوی انسان برای فهمیدن، مانع پیدا شدنِ چنین قلمرویی است. شاید به همین علت باشد که نویسندگان و فیلسوفان معاصر تأکیدی جدی بر «ساخت و ایجاد معنا» داشته ­اند. حیاتِ عینی بشر از معنا تهی شده و اکنون این وظیفه ماست که با تلاش فراوان برای خود معنایی بسازیم.تجربه از مهم ترین راه های رشد کودک انسانی است.عجیب اینجاست که رو به ­رو شدن با این مسئله نیز آسان نیست. انسان نمی­ تواند خود را فریب دهد و معنای برساخته وجودی خودش را «عینی» و «واقعی» تلقی کند. انسان می ­داند که «معنای ساختگی» در نهایت «ساختگی» باقی می ­ماند؛ پس بود و نبودش چه فرقی خواهد داشت؟ شاید این موضوع ما را به رویکردی پوچ­ گرایانه و منفی ­نگر برساند. شاید شوپنهاور راست می­گوید که «امن ­ترین راه برای بدبخت نبودن این است که انتظار خوشبختی چندانی نداشته باشیم.» زندگی با تمام پستی­ ها و بلندی ­هایش تجربه­ ای است که اگر تهی از اصالت و معنا به آن نظر شود، بی­ ارزش و پوچ خواهد بود.اما من با این پوچ ­گرایی و فرورفتن در منفی ­نگری پیرامون زندگی موافق نیستم. به نظر می ­رسد مسئله­ ای که ما غالباً آن را فراموش می­ کنیم این است که نقادی عقلانی و خط­ کشی ­های علمی نیز خود زیر تیغ نقد و علم قرار می­ گیرند. راسل، فیلسوف بزرگ انگلیسی که از حامیان جدی علوم‌تجربی نیز بوده، گفته است: «حتی زمانی که دانشمندان بر چیزی توافق دارند، ممکن است در اشتباه باشند.» شاید جایگزین شدن علم به ­جای «حکم قاطع باور» و عقل به­ جای «تجربه و احساس» موضوعی باشد که ما را از تجربهٔ بودن دور می­کند. انگار که دو قلمرو «بودن» و «هستن» را با هم یکسان انگاشته ­ایم. قلمرو «بودن» برای انسان آن تجربهٔ حیرت ­انگیزی است که لحظه لحظه­ اش در راز و ناپیدایی فرورفته. با احساسات و هیجانات فراوان از عشق تا لذت بردن از تابلوی نقاشی ونگوگ یا مونه پر شده است. درحالی‌که «هستنِ» انسان همان قواعد و قانون ­های طبیعی است که هیچ ­گاه به قطع متوجهشان نخواهیم شد و مدام به مطالعه ­شان می­ پردازیم تا فهمی عمیق­ تر نسبت به آن ­ها پیدا کنیم.جست و جوی زیبایی در تجربیات، احساسات اصیل و معنادار می سازند.ویتگنشتاین در جایی می ­گوید: «به ­راستی عجیب است که چه مدت زمانی طول می­کشد تا شخص خودش را بشناسد.» من تصور می­ کنم که ما حیرت کردن را فراموش کرده ­ایم. حیرت از تجربیات ساده زندگی را. بگذارید با مثالی حرفم را روشن کنم. این دو توصیف از تصویری یکسان را در نظر بگیرید: «هر روز صبح برای پیاده ­روی از خانه بیرون می­ روم و هوای خنک به صورتم می ­خورد. نور خورشید، گرمای دل­نشینی دارد و بخار هوا از دهانم با هر نفس بیرون می­ زند.» برای بسیاری از ما این تجربه­ ای ساده و روزمره است. اما اگر کمی دقیق­ تر نگاه کنیم همین تجربه را می­ توان این ­چنین نیز توصیف کرد:«صبح امروز در خانه را باز کردم. خورشید مهربان است. انگار با دیدن صورتم به من لبخند می ­زند. هر ذره نور که به صورتم می ­خورد احساس می­ کنم بوسه ­ای آرام بر گونه ­ام نشسته است. هوای سرد به‌آرامی دورم را می­ گیرد. دست­ هایش را باز می­ کند و در آغوشم می ­کشد. انگار نمی­ خواهد تنها باشم.»همان­ طور که دیدید تجربه یکی است اما توصیف شخص اول و دوم متفاوت است. اما این به چه معناست؟ حس شناخت زیبایی ­ها و قدرت تحلیل و واکاوی آن­ ها هنری است که مخصوصاً انسان ­ها از آن برخوردارند. ما می­ توانیم تجربه ­ای یکسان را از زوایای مختلف بررسی کنیم؛ اما اگر هدف از بررسی ­مان «توضیح» نباشد بلکه «توصیف» باشد، شاید «تجربه بودن» را احساس کنیم.حال همه این حرف ­ها چه ارتباطی با تجربهٔ اصیل دارد؟ می­ توان گفت تجربه‌کردن عشق، ایمان یا هر چیز دیگری اصیل و ذاتی است اما به نظرم می ­رسد که تنها تجربه اصیل انسانی، «تجربه بودن» است. هرچند «بودن» از آن چیزهایی نیست که همیشه داشته باشیم. ما خیلی اوقات در حال «هستن» هستیم. در حال توضیحیم. در حال تحقیق و نقادی و عقلانی­ سازی هستیم. خیلی اوقات نیز وجود دارد که نه «هستن» را تجربه می­کنیم و نه «بودن» را. آن زمانی است که نه توجهی به توصیف تجربه داریم و نه توضیح آن. احساسی پوچ و تهی که می­توان آن را «بیگانگی» دانست. بیگانگی از خود و زیستنِ خود.زیستن با رشد مداوم همراه است.هرگاه که بتوانیم «تجربه بودن» را با کسی لمس کنیم، بودنمان با آن شخص و وجودش برای ما «اصیل» است. یعنی بودنِ ما را می­سازد. اگر من عاشق «تویی» باشم که می­ تواند «بودن» را به من یادآوری کند، «تو» برای من «اصیل» است. چرا که بخشی از «بودنِ» من است. ما از چنین انسان ­ها و چنین تجربه­ هایی بی­ نهایت دوریم. ما بودنِ با کسی را (چه آن کس خودمان باشد یا دیگری) فراموش کرده ­ایم. ما «هستیم» اما «بودن» نداریم. این است که بسیاری از تجربه‌هایمان به ما نه چیزی اضافه و نه کم می­ کند؛ بنابراین داشتن و نداشتن آن تجربه برایمان یکسان است. ما نیاز به «بودن» داریم. به تجربه ­ای «اصیل» از «زیستن» و از «بودن.»</description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 21:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه روانکاوی | قسمت دوم: هدف ما در روان درمانی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-o8mcqshw1tij</link>
                <description>در قسمت اول در مورد این صحبت کردم که چرا باید به روانکاوی بپردازیم اما در این قسمت لازم دونستم حالا که اول مسیر رو روشن کردیم و فهمیدیم که آیا نیاز به روانکاوی داریم یا نه؟ بعد از اون چه بهتره که در ابتدا بگیم آخر این مسیر کجاست. چیزی که باید در مورد روان بدونیم این هست که خیلی پیچیده‌ست. اگر بهم اشکالات تخصصی گرفته نشه ساختار روان میتونه مثل یک زنجیره‌ی دوار باشه که حلقه های این زنجیره بهم‌ متصلن.‌ هرکدوم از این حلقه ها نمایانگر بخشی از ما هستن ولی اونقدر حلقه وجود داره و اون قدر این گره ها ریز و کوچیک هستن که ما بدون ذره‌بین توانایی دیدن اتصالشون رو نداریم.بیاید با یه مثال بهتون هدف روانکاوی رو نشون بدم: فرض کنید یک دختر ۲۰ ساله هستید. هفت تا فاکتور (حلقه) وجود داره که شما در مورد شخصیتتون ازش آگاهید. ۱. من باید باهوش ترین فرد کلاس باشم. ۲. من باید از عزیزانم حفاظت کنم. ۳. من موقع شکست خوردن به شدت مضطرب میشم. ۴. مادرم همیشه از من خواسته که زیبا و باهوش و مستقل باشم. ۵. من یک برادر دارم که یک سال از من کوچیکتره و از من خیلی عاقل تره. ۶. من دوست ندارم عاشق شم و ازدواج کنم. ۷. من در جهانی زندگی میکنم که به جنس زن همیشه ظلم میشه. هدف روانکاوی چیست؟این هفت حلقه رو ممکنه شخص در جاهای مختلف احساس کنه ولی هیچ ارتباطی بینشون نمیبینه. اما در پروسه ی روانکاوی متوجه میشه که زندگیش نه یک سری قطعه‌ی پازل از هم گسسته‌ست، بلکه یک قطعه موسیقی یا همون حلقه زنجیر بهم پیوسته است. زندگی یک حلقه ی زنجیر بهم پیوسته است.شخص از تولدش تا اون لحظه‌ی زندگیش به ترتیب تجربیاتی داشته و تجربه ی شماره یک روی تجربه ی شماره دو و الی آخر اثر میذاره. (بعضی روان درمان ها حتی دوران جنینی هم حساب میکنن.) و این عدم آگاهی باعث میشه شخص دقیقا متوجه این که &quot;چه کسی هست&quot; نشه. اینجاست که مکانیزم های دفاعی میان و باور هاش رو قابل هضم میکنن و تجربیاتش رو توجیه میکنن. به عنوان مثال معتقد میشه که اگر مادرش بهش سخت میگیره بخاطر اینه که خوبش رو میخواد و یا اگر از شکست بدش میاد صرفا بخاطر اینه که کمالگراست. اما روانکاوی میپرسه: چرا کمالگرایی؟روانکاوی از ما میپرسه: چرا فکر میکنی خوب کسی رو خواستن با سخت گرفتن بهش مساویه؟ و شما جواب میدید و دوباره سعی میکنید طفره برید و باز روانکاوی ازتون خواهد پرسید تا شما رو به عمق تجربیاتتون آگاه کنه. ممکنه بپرسید که خب من به زنجیر زندگیم و دلیل اصلی همه چیز آشنا شدم؛ بعد چی؟ در روانکاوی معتقد هستند که وقتی تو با خود حقیقیت مواجه میشی، در واقع تازه معنای زندگیت رو میفهمی. در واقع تازه در اون لحظه است که با چیزی که هستی به &quot;صلح&quot; میرسی. این به صلح رسیدن غایت نهایی روانکاوی هست. اگر آنچه که هستی را بدانی، خود را خواهی پذیرفت. این هدف روانکاوی است.یعنی آن چه که هستی (چه تلخ هایش چه شیرین هایش)، باشی. پرده‌ی دروغ‌ها را کنار زده و آن چه باشی که هستی.  اما این پروسه سخت هست چون مکانیزم های دفاعی ما علاقه ای ندارن تلخ ترین خاطراتمون، خاطرات تلخ مورد سوء استفاده قرار گرفتن زمانی که بچه بودیم، مورد پرخاش قرار گرفتن و شکست ها و ناامنی های کودکی رو به خاطر بیاریم! نمیخواد بپذیره. میخواد از خودش دفاع کنه تا دوباره اون احساس رو نکنه.و این دلیلیه که پروسه ی درمان خیلی پیچیده ست و گاهی ممکنه بیشتر از یک یا دو سال طول بکشه.در قسمت های بعدی سعی میکنیم وارد مسئله‌ی درمان بشیم و بگیم که چطور روانکاوی ما رو با خودمون به صلح میرسونه.</description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 15:01:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه روانکاوی | قسمت اول: چرا به روانکاوی می رویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-mxnpm3fak6hs</link>
                <description>به خودم قول داده بودم از تجربه طولانی روانکاوی صحبت کنم و امیدوارم این مجموعه رو در چند قسمت کامل کنم. اول از همه وقتی میخواید برید پیش روانشناس با این جملات رو به رو میشید: تو که چیزیت نیست؟بیخیال بابا پولتو هدر نده.اگه قرار باشه به یکی پول بدی بشینه گوش بده غر بزنی بیا سر خودم غر بزن.نکته اینجاست که بله تا وقتی احساس نیاز نکنید به روانکاو نباید برید چون دقیقا همینطور خواهد بود.‌و دقت کنیدکه شخص مورد نظر ما روانکاو هست. نه مشاور، نه روانشناس و نه روانپزشک. روانکاوی کاملا فرق داره. گاهی شما یه مشکل خاصی و مشخص و معینی داری و میری روانشناسی که رویکردی رفتاری یا حتی شناختی داره یا مشاور مخصوص به اون مسئله رو پیدا میکنی و وقت میگیری و در نهایت مسئله رو حل میکنی و رد میشه. ولی وقتی میری پیش روانکاو یعنی میخوای خودت رو جست و جو کنی و بشناسی. بفهمی ریشه ی مشکلات کجاست.حالا چه مشکلی رو باید حس کرد که بریم پیش روانکاو؟ چرا به روانکاوی برویم؟سه دلیل عمده برای رفتن پیش روانکاو رواندرمان وجود داره:۱. شما به خوبی با احساساتت متصل نیستی. یعنی نمیتونی دقیقا درک کنی چه احساسی داری یا ناراحتی و دلیلش رو نمیدونی. یا احساس گناه میکنی ولی مشخص نیست چرا؟ در کل احساسات مبهمی وجود دارن برات و وقتی ازت میپرسن دلیلش چیه، دقیق نمیتونی بگی و دست آخر یه جورایی برای خودت یا طرفت توجیه میکنی.‌۲. یک الگوی غلط احساسی و رفتاری در زندگیت وجود داره ولی نمیدونی چرا. یا مدام بقیه رو مقصر میدونی و همه ی مشکلات رو از بیرون میبینی. ب عنوان مثال پنچ بار وارد رابطه ی عاشقانه شدی ولی هر بار یه اتفافی افتاده که این رابطه پاشیده. هر سری این رو تقصیر طرف میدونی و فکر میکنی مشکل از اون شخص هست. یا این که میبینی توی خونه همیشه بعد از یه مدت با خانواده ات به مشکل میخوری و تحملش برات سخت میشه. یا میبینی یک موضوعی هست که همیشه تا باهاش مواجه میشی به شدت استرس برات ایجاد میکنه. از امتحان گرفته تا سفر رفتن تا از دست دادن دوستات تا تنهایی و... ۳. به خاطر یک احساس منفی غریب و غیر قابل توصیف یا حتی عدم شناخت کافی نسبت به این که حقیقتا چه کسی هستی؟! گاهی میری پیش روانکاو چون هیچ مشکلی نداری. زیاد میخندی. زیاد میخوری خوب میخوابی. رابطه ی جنسی خوبی داری و هیچ مشکلی رو با حساب منطقی و عقلی احساس نمیکنی. زندگیت در رفاه کامله اما یک حسی درونت خیلی منفیه. انگار که این درست نیست. انگار که لیاقت این زندگی خوب رو نداری. انگار که آدم خوبی نیستی. یا وقتی تنها میشی حس میکنی ک الان چقد حالت خوب نیست و باید به یک شکلی از این تنهایی فرار کنی. در اصل دچار تردید در هویت واقعی خودت شدی. این ها دلایل اصلی ای هستن که ما نیاز به روانکاوی داریم. ولی جدای این به نظرم برای هر انسانی ضرور‌ی هست تا از انکار ها و دروغ هایی که مدام به خودش میگه، رهایی پیدا کنه. روانکاوی برای ادم های ناسالم و افسرده نیست. همه میتونن ازش استفاده کنن تا بهتر خودشونو بشناسن. بنابراین این دروغ که &quot;من چیزیم نیست بابا. من اوکی ام واقعا&quot; هرچه زودتر کنار بذارید و با سوالات اساسی و عمیق ترین بخش های وجودتون رو به رو بشید. مطمئنا اگر خودتون رو بهتر درک کنید و رنج هاتون رو عمیق تر بفهمید، زندگی سالم تر و روابط سالم تری خواهید داشت.</description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 20:16:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت | من شایسته درد و رنجم نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-s0gr6rnntgnl</link>
                <description>میلان کوندرا در جایی می‌نویسد: &quot;ما کم‌ و بیش مثل هم [فکر] می کنیمو افکارمان را با یکدیگر [مبادله] می‌کنیم، از هم وام می‌‌گیریمو از یکدیگر می‌دزدیم.اما وقتی کسی پایمان را لگد کندفقط [احساس درد] می‌کنیم. در اینجا [بنیاد خویشتن] فکر نیست. بلکه [رنج] است که بنیادی ترین همه [احساس‌ها] است.&quot; من {رنج} می‌کشم، پس هستم!آیا می‌توان چنین پنداشت که انسان در کوره‌ی رنج‌ها گوهر ذاتی وجودش را می‌یابد؟!حتی مسیر {شناخت خویشتن} خویشو رو به رو شدن با {آنچه که هستی} درد آور است. ما می‌خواهیم جهان {آنچه که می‌خواهیم} باشد. پندار های ما چنان پیله به دور ما می‌پیچندو پروانه‌ی درون‌مان محروم از دیدن جهان است. شناخت خویشتن خویش یعنی دریدن پیله و پرواز. عده‌ای آن را بر می‌تابند‌ بر افسوس {رویایشان} از جهانی کامل می‌نشینند. و {فقدان} آن را سوگواری می‌کنند.تا شهد حقیقت درونشان جاری شود. آیا غیر از مسیر رنج... راهی برای رهایی هست؟ آیا برای فتح قله هاراهی به جز تحمل سختی صعود نیز می‌توان یافت؟[ آیا من شایسته‌ی درد و رنجم‌ نیستم؟ ]</description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Thu, 05 Nov 2020 16:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب | تصویر دوریان گری</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-a4a0v72adbn1</link>
                <description>? نام کتاب: تصویر دوریان گری  نویسنده: اسکار وایلد تصویر دوریان گری❓❕ چرا باید این کتاب رو بخونیم ❔❗️? &quot;تصویر دوریان گری&quot; در حقیقت برداشتی هست از نمایشنامه فاوست گوته‌. ماجرا از اون جایی شروع میشه که دوریان که جوان فوق العاده خوش قیافه ای هست از یک نقاش میخواد که تابلویی از اون بکشه و این تابلو بی نظیر و فوق العاده ست.‌ در این جا دوریان از ترس پیر شدن و از دست دادن ظاهر جذابش روحش رو به شیطان میفروشه به ازای این که ظاهرش حفظ بشه اما هرچقدر که میگذره و روحش پست و پست تر میشه صورت داخل تابلو هم شکلش بیشتر و بیشتر تغییر میکنه... تصویر دوریان گری - اسکار وایلد? &quot;دوریان گری&quot; یک کتاب داستان با موضوعی فوق العاده جذابه. طنز و نگاه کمدی وایلد توی قسمت های مختلف کتاب جذبتون میکنه و تعلیق و ماجرای عجیب داستان روایت خیلی خوبی از مسئله ی عشق، خیانت، اخلاقیات، ثروت و شهرت ارائه میده... ماجرایی که شما در این کتاب می خونید میتونه نگاه نویی پیرامون مسئله ی اخلاق و نیکی و شر بهتون ارائه بده. اسکار وایلد زبون شرینی در بیان داستانش داره و میتونه با طنز های  گاه و بی گاهش ملال آور شدن داستان رو کم و کمتر بکنه. پی نوشت: ترجمه ی خوبی از این کتاب پیدا کنید که احساس راحتی باهاش دارید برای خودم بخاطر ترجمه ی غریب و نامناسب واقعا اذیت کننده بود. </description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 21:43:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه | پانتئیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D9%85-phdfie9cx35n</link>
                <description>نیاز نیست تا یک فیلسوف درس خوانده باشید یا یک دانشمند فیزیک تا با نگاه کردن به ستارگان بالای سرتان توجهتان به عظمت و وسعت جهان هستی معطوف شود. با یک نگاه ساده می توان جهان هستی را آن چنان وسیع و غیر قابل اندازه دید که این سوال در ذهنتان پیش می آید: آیا بر بزرگی این دنیا پایانی وجود دارد؟! اگر چنین سوالی به ذهنتان رسیده یا بعد از دیدن یک مستند علمی درمورد کهکشان های دور از زمین احساس کوچکی بی حد و حصری می کنید باید بدانید که شما اولین کسی نیستید که چنین احساسی دارید. قرن ها پیش جوردانو برونو یک کشیش مسیحی با نگاه کردن به پرتو ها و افق های خیره کننده ی جهان هستی به این باور رسید که پایانی بر این جهان وجود ندارد و همه چیز در همین طبیعت شگفت انگیز و غیر قابل ادراک خلاصه می شود. با این وجود درک و فهم انسان ها در آن روز متوجه برونو و نگرش او نمی شد و در نتیجه پس از شکنجه های بسیار توسط کلیسای کاتولیک مسیحی در نهایت به جرم داشتن عقاید انحرافی سوزانده شد. صدای فریاد های دلخراش برونو در آتش به گوش فیلسوف توانمند و یکی از مهم ترین و اثر گذار ترین شخصیت های علمی اروپا یعنی &quot;باروخ (بنتو) اسپینوزا&quot; رسید. او با تاثیر پذیری از نظریات برونو به این باور بود که خدا، یک موجود خارج از جهان هستی نیست بلکه آن چیزی که ما از خدا می دانیم و می توانیم بفهمیم صرفا &quot;طبیعت&quot; اطرافمان و هرچیزی که وجود دارد است. به این عقیده در فلسفه ی غرب &quot;پانتئیسم&quot; یا &quot;همه خدایی&quot; می گویند. باور به این که همه ی این مجموعه و تشکیلات اعم از موجودات و قوانین طبیعی و ... همه و همه در کنار هم یک کلِ بی نهایت را تشکیل می دهند که ما آن را &quot;خدا&quot; می نامیم.پانتئیست ها معتقدند که همه چیز در این طبیعت و جهان فیزیکی خلاصه می شود و چیزی جدای آن، یعنی یک دنیای متافیزیکی یا موجودات مجرد از ماده نیز وجود ندارند بلکه همه چیز و همه چیز در همین جهان مادی که می بینیم خلاصه می شود. تفکرات پانتئیستی نه تنها اسپینوزا بلکه بسیاری دیگر را مجذوب و محو خود کرد و عده ی بسیاری از فلاسفه، دانشمندان و متفکرین غربی از جمله: فردریش نیچه، کارل یونگ، آلبرت انیشتین و تعداد بسیاری معتقد به تفکر &quot;همه خدایی&quot; یا &quot;پانتئیسم&quot; شدند. البته نشانه های این تفکر را می توان در تعالیم حکمت های آسیای شرقی مثل بودیسم نیز مشاهده کرد و در اسلام نیز همین تفکر همه خدایی با یک بیان دیگر (که متفاوت با نظرات پانتئیست هاست) به اصطلاح &quot;وحدت وجود&quot; بیان شده است. دانستن ریشه های این نظریات نگاه بسیار عمیق تر و جذاب تری به شما نسبت به جهان هستی و طبیعت اطرافتان می دهد! </description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 15:19:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت | رتبه بندی و جایزه در ادبیات و سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-kr3bup4izw2e</link>
                <description>تصویر جایزه ی نوبلوقتی میخواهید به کسی یک فیلم یا کتاب معرفی کنید یکی از چیز هایی که ممکن است خیلی زیاد بشنوید این است: &quot;امتیازش چنده؟&quot;. حالا این سوال رو بگذارید کنار این مسئله که خیلی وقت ها دلیل این که ما یک کتاب رو می خونیم این هست که &quot;New York Times Best&quot; و يا &quot;Noble Prize Winner&quot;  هست. بیاید با هم چند دقیقه یک نگاه جدی تر و البته بیشتر واقع گرایانه به مسئله ی رتبه بندی مردمی، امتیاز ها و جوایز آثار هنری بندازیم.دیوید لینچ در اعتراض به آکادمی اسکارماجرایی رو تعریف میکنم از دیوید لینچ (یکی از کارگردان های صاحب سبک سینمای آمریکا که بخاطر آثار سورئالیستی اش به شدت معروف هست) که بعد از ساختن فیلم &quot;Wild At Heart&quot; و نامزد نشدن بازیگر نقش اصلی اش &quot;لارا درن&quot; در یکی از خیابون های اصلی هالیوود تا یکی دو هفته تحصن کرده بود و به نشانه ی اعتراض بنر نصب کرده بود که جایزه ی اسکار حق این بازیگره. خیلی از ما متوجه میشیم که در سالهای مختلف اسکار بهترین فیلم با توجه به شرایط فرهنگی یا اجتماعی و گاهی سیاسی و اقتصادی اون زمان به یک اثر هنری داده میشه و خیلی وقت ها حتی ما که از فیلم سازی و هنر سینما آگاهی و اطلاع نداریم آه حسرتی می کشیم و میگیم: اصلا حقش نبود!این داستان در مورد کتاب ها هم در جریانه. خیلی از نویسنده ها برای آثار معمولی یا نسبتا ضعیفشون جایزه ی نوبل ادبیات رو بردن و برای کار های قوی ترشون تشویق لازم رو نداشتن و همچنین خیلی دیگه از نویسنده های برجسته به دلایل مختلف و متفاوت کلا در قسمت جوایز نوبل هیچ سهمی نداشتند.در کنار این موضوع یک بحث دیگه ای که وجود داره آراء مردمی هم هست. (که شما اثرش رو در سایت هایی مثل imdb می تونید به خوبی ببینید.) اتفاقی که در آراء مردمی میفته اینه که هرکسی حق داره بر اساس نظر و نگاه خودش به یک فیلم یک امتیاز مخصوص رو بده و خب بر طبق اون خوبی و بدی فیلم ها و دیده شدن و نشدنشون رتبه بندی میشه. (یک نمونه از این اتفاقات عجیب که باعث شد خود من حقیقتا از سایت های رتبه بندی فیلم معروف ناامید بشم گرفتن امتیاز 9.4 در ابتدا برای فیلم Avengers: infinity War بود که برای چند روز بهترین فیلم تاریخ قرار گرفت.) آکادمی اسکارو جالب توجه هست که چنین رتبه بندی ها و نگرش هایی به هیچ وجه در مورد هنر های دیگه مثل شعر، مجسمه سازی، موسیقی (نه این موسیقی های امروزی گیشه ای بلکه موسیقی های کلاسیک و قدیمی تر) و نقاشی وجود نداره. یعنی نمی بینید که یک شاعر بخواد از یک تا ده به شعر شما امتیاز بده. شعر شما یک شعره که وجود خودتون نشأت گرفته و به هر جهت زیباست. نقدی که در جلسات شعر صورت میگیره برای پیشرفت کار و نقد های فرمیک هست. هیچ وقت از یک تا ده به شعر شما نمره نمیدن. (تصور کنید که وقتی بتهوون، شوستاکوویچ یا موزارت مشغول نوشتن سمفونی های حیرت انگیزشون بودن آیا قرار بود بعدا کسی توی تلویزیون اینترنتی لنز یا فیلیمو بهشون از یک تا پنج امتیاز بده؟!)حالا سوالی که مطرح می شه این هست که این امتیاز بندی ها چقدر ارزش داره؟ آیا نظر منتقدین در خوب یا بد بودن یک کار &quot;هنری&quot; اهمیتی داره؟ آیا سینما و ادبیات قابل درجه بندی شدن هستن؟باید بگم که هم بله و هم نه. نگاه یک علاقمند به موضوع ادبیات و سینما و هر شاخه ی هنری به هیچ وجه نباید به امتیاز یا جوایز اون اثر باشه (من خودم به خوبی به یاد دارم اولین باری که &quot;صد سال تنهایی&quot; رو مطالعه می کردم تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که خب کی تمومش میکنی؟) ممکنه اثری برنده ی نوبل باشه اما با مذاق هنری شما نسازه و به عکس ممکنه نهایت لذت از یک کار رو ببرید اما امتیازی که میبینید از طرف منتقدین یا مردم گرفته شده به شدت پایین و به شدت ناامید کننده ست.باز ممکنه بپرسید: یعنی هر چیزی که ساخته میشه ارزشمنده؟ هر چیزی که ساخته میشه بهترینه؟ خب این نگاه یک نگاه صفر و صدی هست. هیچ چیزی نه کاملا خوبه و نه کاملا بد و حقیقت اینه که اون فاکتور اصلی که هنر رو تبدیل به هنر میکنه همین تعدد سلایق و علایق و اندیشه هاست. اگر شما بخواید هنر رو محدود در یک موضوع خاص بکنید و از هنرمند بخواید که حرف ها و اندیشه ها و دغدغه هایی که داره رو کانالیزه بکنه نتیجه ای که میگیرید معمولا یک اثر خشک و بی روح و نتیجه ی نهایی شکست کامل خلاقیت خواهد بود و این معنیش این نیست که ارزش گذاری های ما از آثار هنری غلطند. بلکه معنیش اینه که ارزش گذاری های ما، ارزش گذاری های ما هستند و نه چیزی بیشتر...دفعه ی بعدی که روی پرده ی سینما یا روی صفحه نمایش لپ تاپ یا جای دیگه داشتید فیلمی از برگمان یا فلینی یا تارکوفسکی می دیدید به خاطر خودتون بندازید که میلیون ها نفر هستن که بعد از گذشتن تیتراژ اولیه ی پرسونای برگمان به یک خواب عمیق فرو میرن! و زمانی که رفتید به کتابفروشی و با یک ژست متفکرانه به کتاب &quot;هویت&quot; از میلان کوندرا خیره شدید و فکر میکنید که شخصیت و قلم یک انسان تا چه اندازه میتونه دقیق و عمیق باشه تصور کنید آدم هایی رو که بعد از خوندن پنج صفحه از کتاب &quot;هویت&quot; پرتش میکنند یک سمت و میگن:«این مزخرفات دیگه چیه!» (تازه اگر خیلی مودب باشند.)میلان کوندرا - نویسنده اهل جمهوری چکایا این مسئله باعث میشه که من فکر کنم ارزش گذاری من ارزشمند و ارزش گذاری اون شخص مقابل من کاملا بی ارزش و در اثر کمبود درک و شعور و سطح فرهنگ هست؟ یا باید بپذیرم که روح انسان در شرایط مختلف میتونه با آثار مختلفی به دلایل متفاوت روانشناختی و رفتاری و تربیتی رابطه ی عمیق برقرار کنه و از اون لذت ببره؟نکته ی پایانی که باید البته از قلم نندازیم این هست که خب برای چی باید کسی رو نقد کنیم؟ نقد بخاطر ایجاد پیشرفت در یک اثر اتفاق میفته و نه چیز دیگه. خیلی خوب خواهد بود که ما از نظر چهارچوب های مشخص هنری، یک اثر رو نقد کنیم و نه صرفا بر طبق سلایق و علایق شخصی. شما میتونید فکر کنید که داستان های امروزی و رمان های عاشقانه ی زرد &quot;چطور میتونن خودشون رو تبدیل به یک کار بهتر بکنن؟&quot; و در مورد این بحث کنید. میتونید از این بحث کنید که دیالوگ نویسی در یک رمان یا فیلمنامه با چنین شرایط و ضوابطی زیباتر میشه و نویسنده ی همون اثر میتونه از این تکنیک ها و چارچوب ها استفاده بکنه برای یک کار بهتر. اما با گفتن  این جملات و داشتن این فکر ها چیزی جز یک فریب ذهنی نیست: فلان نویسنده یا کارگردان جایزه ای نبرده و یا جایزه برده و همه دارن ازش تعریف میکنن، فلان کتاب به چاپ پنجاهمش رسیده پس حتما من از خوندنش لذت خواهم برد. این فیلم توسط اکثر منتقدین تایید شده حتما یه چیزی داشته که اینطور ازش تمجید شده!باید بدونیم که هنر ابعاد وسیعی داره، شاید خیلی ما از ما ذوق و سلیقه ی فردی یا محتوا و دغدغه های ذهنی یک نویسنده ی بزرگ یا تازه کار رو ندونیم اما چیزی که مشخصه اینه که به هیچ وجه امتیاز گذاری های سلیقه ای و نقد های غیر فرمیک ما به یک اثر، تاثیری در خوب یا بد بودن اون کار در نظر عده ی بسیاری از مردم نخواهد داشت...</description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 17:39:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت | چرا به شریعتی نیاز داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-zlbrob196sni</link>
                <description>دکتر علی شریعتیچند روز پیش با سخنرانی قدیمی &quot;پدر، مادر ما متهمیم!&quot; از دکتر شریعتی مواجه شدم. البته این اولین باری نبود که این سخنرانی رو میدیدم. برای اولین بار شاید چند سال پیش بود که تونستم بخونمش. چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که دکتر شریعتی در شرایط سالهای قبل و اوائل انقلاب این چنین سخنرانی های آتشینی رو پیرامون مذهب انجام داده و حرف هایی زده که نه تنها برای اون زمان قابل استفاده است بلکه برای این زمان و موقعیتی که امروز از نظر فکری و نظری باهاش مواجه هستیم هم میتونه یک &quot;گفتمان&quot; مهم و حیاتی باشه.این بود که احساس کردم این شخصیت (که جزو اولین روشنفکر های اسلامی هم هست) چقدر فراتر از عصر و دوره ی خودش رو میتونسته ببینه. کسی اگر مطالعه کتاب های شریعتی رو آغاز کنه میتونه به خوبی تشویش ذهنی و اندیشه های مختلف و متفاوتش رو ببینه و شاید برای خواننده هایی که نمی تونن به خوبی این افکار رو تفکیک بدن از همدیگه پیدا کردن نظر واقعی نویسنده کار بسیار سخت و خسته کننده ای باشه. اما هرچقدر که بیشتر از این نویسنده می خونیم بیشتر متوجه دردِ عمیق روحی او در عصری میشیم که اندیشه ی اسلام حقیقی، اسلام اجتماعی، اسلامِ جدای نماز و روزه و چند شب محرم و هیئت رفتن به شدت محجور و غریب بوده. حالا مسئله ای که مطرح هست اینه که چه نیازی ست به شریعتی؟ در قسمت به قسمت و سطر به سطر سخنرانی های دکتر میتونید به خوبی ببینید که به چه صورت تلاش می کنه که به شما این مسئله ی مهم رو بفهمونه که دین و مذهب برای رسوندن بشریت به نقطه ای از کمال فرستاده شده نه صرف این که اون اعمال مذهبی و باور های مذهبی رو داشتن قراره شما رو تغییر بده. بلکه اون ها قراره وسیله ای باشن برای رسیدن به یک مفهوم و یک هدف برتر. این نکته ای ست که امروزه بیش از پیش میتونیم احساسش بکنیم با توجه به شکاف عمیقی که بین اقشار مذهبی جامعه و روشنفکر جامعه پیش اومده. شریعتی در حالی که این درد رو به خوبی درک میکنه و در قسمت هایی خودش این اذعان رو داره که در بین اقشار مذهبی من یک روشنفکر غرب زده ام و در بین اقشار روشنفکر یک متحجر عقب افتاده! کاملا در جریان این شکاف وحشتناک و عدم برقراری رابطه ی صحیح بین این دو قشر هست و متاسفانه بعد از گذشت چند دهه از فوتش هم هنوز چنین خلأ و شکافی در گفتگو های مختلف بین حوزه و دانشگاه و طلاب و دانشجو ها دیده میشه. این جاست که دکتر تلاش میکنه تا روشنفکرِ غریب با تفکر اسلامی رو بنشونه پای درسِ علی بن ابی طالب و بگه که اسلام صرفا این نماز و روزه و زکات نیست و از اون طرف طلبه ی غریب با نگاه غربی و علمی رو بنشونه پای حرف ها و نظرات هایدگر و سارتر و اون ها رو به تفکر مدرن نزدیک کنه.عمرش رو برای این کار میگذاره و بسیاری رو هم به مذهب میکشونه. امروزه یک شخص نوجوان یا جوان مذهبی باید شریعتی بخونه تا بفهمه که ظواهر دین در حقیقت دور یک گوهر اندیشه پیچیده شده و برای رسیدن به اون گوهر از طریق این ظواهر باید تلاش کرد و یک روشنفکر که شاید چندان به مذهب نزدیک نیست نیاز داره به اندیشه های شریعتی تا درک کنه متفکر بودن و عمیق نَظر داشتن به جهان هستی قرار نیست منافاتی با مذهب داشته باشه بلکه گاه میتونه نگاه عمیق تری به شما هدیه کنه. این &quot;گفتمان&quot; لازم هست و من تصور میکنم که در عصر ما علی شریعتی آغاز کننده ی این گفتگو بوده. به همین جهت هست که به هرکسی با هر طیف و نگرش فکری ای من همیشه شریعتی خوندن رو جزو مهم ترین سیر های مطالعاتی ش میدونم. </description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 18:44:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نمایشنامه / مگس ها - ژان پل سارتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%DA%98%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1-gmpqizrowvrg</link>
                <description>نمایشنامه ی مگس ها - ژان پل سارتر ? نام کتاب: مگس ها / نویسنده: ژان پل سارتر  ؟! چرا باید این کتاب رو بخونیم ؟!مگس ها یک نمایشنامه ی کوتاه از نویسنده ی فرانسوی ژان پل سارتر هست. شخصیت های این نمایشنامه رو اساطیر یونانی تشکیل میدن که در جهان مدرن قرار گرفتن. داستان هم در مورد اورستس و خواهرش الکترا ست که به دنبال انتقام گرفتن از مرگ پدرشون هستن. سارتر توی این نمایشنامه یه توضیح و تصویر خیلی خوب از فلسفه ی اگزیستانسیالیسم معروف خودش ارائه میده. اگر که نمیدونید که حرف حساب این مکتب چیه کتاب &quot;مگس ها&quot; کاملا یک نگاه خوب به شما ارائه میده.  سارتر توی کتاب هاش شما رو با حقیقت تلخ و ناراحت کننده ی جهان مواجه میکنه. نشونتون میده که همه چیز چقدر میتونه حال بهم زن و تلخ و رنج آور باشه. اما این به این معنی نیست که آدم باید معنای زندگی رو رها کنه... باید سعی کنه تا یه راهی برای معنادار کردن زندگیش پیدا کنه! نوشته های اگزیستانسیال می تونن تا حدی البته شما رو با مشکلات روحی ای که سعی می کردید انکارشون کنید مواجه کنن. (آدم سالم شاید حتی خیلی نخواد بره سراغشون) ولی مزیتی که براتون خواهد داشت این هست که می تونید به زندگی از یک نگاه عمیق تر و جالب توجه تر نگاه کنید و با حقیقت بسیاری از بت هایی که توی ذهنتون ساختید آشنا بشید.  پس اگر طعم زندگی براتون خسته شده و فکر میکنید فقط خودتون چنین حسی داشتید‌‌... کتاب مگس ها رو بخونید تا ببینید چطور در رنج آور ترین شرایط هم انسان باز باید به دنبال یک معنای برتر باشه!</description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 18:11:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر، اما زرد شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mh_a/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-bae7cvsfzayo</link>
                <description>دو سه سالی از روزی که آخرین بار ازش حرفی شنیده بودم می گذشت. انگار دیگر نمیخواست کلمه ای بر زبان بیاورد. بیشتر وقتش را در اتاقش می گذراند. به شوخی میگفت: همین اتاق فکسنی ام حرف هایم را می شنود. میخندید و می گفت: دیوار اتاقم آنقدر محکم بغلم میکند که فکر نکنم دیگر به کسی نیاز داشته باشم. صبح ها که از خواب بیدار میشد اخم نمی کرد. آرام از اتاقش بیرون می زد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ولی من احمق نبودم. شب ها که همه خواب بودند وقتی از کنار در بسته ی اتاقش می گذشتم صدای اشک ریختنش را می شنیدم. هیچ وقت بلند گریه نمیکرد اما صدای فریاد های خاموشش آنقدر بلند بود که گوش من را کر میکرد حتی وقتی صدایی نداشت. شاید صد ها بار خواستم در را از رویش باز کنم و به آغوشش بکشم. میدانستم ولی چه احساسی دارد. پس آرام می گذشتم. آه، صبح هایش را میگفتم. هیچ، صبحانه می خورد از خانه بیرون می خزید و تا آخر های شب بر نمی گشت. کار کردنش همه چیز را آرام می کرد، وقتی کار میکرد خسته نبود، افسرده نبود. آنقدر می خندید که فقط باید جلویش را میگرفتی. اما به محض این که به خانه پا می گذاشت خنده هایش خشک میشد. سیگار هایش را دانه دانه می سوزاند تا وقتی که دیگر نفس در گلویش باقی نماند. دوستانش میگفتند عاشق شده بود و از دستش داده بود ولی من که هر روز می دیدمش می دانستم که قضیه بیشتر از این حرف هاست. می دانید، آدم وقتی که خاطرات ابدی می سازد آرام آرام همه چیز برایش سرد می شود. چون آدم ها نمی داند، آبی ها زرد می شوند، زرد ها خاکستری، خاکستری ها سیاه و... سیاه هم که رنگ شب است. خودتان می دانید. این آخری ها کم حرف تر شده بود. باید می دانستم که کم حرفی اش بی دلیل نیست. انگار تمام قلبش رفته بود با تک تک کسانی که از قلبش کنده شده بودند قلبش را از دست داده بود. انگار دیگر چیزی نداشت تا برایش بجنگد. در زمین جنگ او همه سقوط کرده بودند و او، فرمانده ی نبردی از پیش شکست خورده بود. حالا رو به رویم افتاده. شکسته، چشمانش بسته شده. دیگر نفس نمی کشد. فکر میکنم از خیلی وقت پیش می دانستم، فرمانده ای که زخم یک لشکر را با خود می کشد. برای مدتی طولانی زنده نمی ماند.</description>
                <category>MAzimifar</category>
                <author>MAzimifar</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2019 16:59:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>