<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahsa st</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mhsast</link>
        <description>I bleed on paper</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1294714/avatar/xhbqRY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahsa st</title>
            <link>https://virgool.io/@Mhsast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قدرت زمان.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-rdg3vbzf8rsx</link>
                <description>انسان دربرابر پیچیدگی‌ها و فشارهای ناخواسته مگر کاری بجز عادت کردن هم از دستش برمی‌آید؟اما عادت کردن نیز زمان‌بر است. نمی‌توان با گذشت یک یا دو هفته توقع داشت که به درد و سختی‌های به ظاهر کوچک اما جدید عادت کرده باشی. به خاطر دارم، شخصی گفت زمان قدرتمندترین پدیده دنیاست. حق با او بود، زمان توانایی دارد؛ چه در رساندن تو به چیزی که برایش مقدر شده‌ای، چه در پس گرفتن تو از چیزی که گرفتارش شده‌ای. زمان تو را به مقصدت خواهد رساند، اگر نیت و تصمیمت را به نیکی و درستی گرفته باشی. اما گمان نکن زمان دست نجاتی‌ست که زندگی به سوی تو دراز کرده؛ زمان مسیر و روندی‌ست که انسان هدفمند را به سوی انگیزه‌هایش سوق می‌دهد؛ نه یک ناجی است و نه یک دشمن، بلکه راهنمای توست؛ یک راهنما برای پیمایش و فتح قله بردباری.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 12:35:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظات.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-dzbgk8ry7mtg</link>
                <description>گاهی باید لحظه‌ها را آرام‌تر ورق زد.زیرا معنایی در آن‌ها نهفته که ذهن دیرتر متوجه‌ می‌شود.گاهی آن‌قدر شیرین‌اند که دلت نمی‌خواهد به پایانشان فکر کنی؛ می‌خواهی در اعماقشان شیرجه بزنی و با تمام وجود لمسشان کنی.آهسته‌تر در آن‌ها حرکت کنی تا بهتر به خاطر بسپاری،و بیشتر نگاه کنی تا چیزی را از قلم نینداخته باشی.آن‌قدر که احساس کنی دو چشم برای دیدن آن لحظات امیدبخش، ناکافی؛ و زمانی که سپری می‌شود دشمنی‌ست که علیه تو به سرعت می‌تازد..</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 23:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ca13snvycr6p</link>
                <description>خشک شدن برگ‌های حیاطِ نوجوانی را به چشم می‌دیدم. هیاهوی صدای مشغله‌ها که جست‌و‌خیزهای کودکی‌ام را به گذشته می‌سپارد به وضوح می‌شنیدم. تن گرم عواطف را به ندرت در آغوش می‌گرفتم و خود را دیگر به دست باد نمی‌سپردم. من دیگر آن من سابق نبودم؛ اما او هنوز نفس می‌کشد. پشت آن چشم‌هایی که هزار آرزو دارد پنهان شده و نظاره‌گر همه‌چیز است. انگیزه او هنوز در من جاریست؛ باور به بهاری نو پس از هرگونه شکستن، هنوز در رگ‌های من جاریست.دربرابر آن طوفانی که از نبرد افکارم شکل گرفته ایستاده‌ام، و در دستم آخرین شاخه گل آن حیاط را گرفته‌ام؛ مبادا طوفان، به آن آسیبی برساند.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 14:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-vxq3c2hqyydt</link>
                <description>بگذار آغوشت، چاره خستگی‌ام باشدبگذار شعرهایم، راز پنهان بین ما باشدهنوز هم دل من، با فاصله غریب استهنوز هم چشم ناآرام من، هر سایه‌ای را از تو بیندنشنید کسی، آنچه را که نفس‌هایم فریاد می‌زدندید کسی آن‌شب را؛ که آینه از من هراسیددر جنگ بی‌صدایم بین خودم و تقدیرنصیبم نشد چیزی، جز بینش و صبر و تدبیردویدم از هرچه و هرکس، این‌بار به بالین خویشکه آنجا نبود کسی، با قصدی در پیشدگر دردی نمانده که دلم احساس نکردهدگر نقابی نمانده که بر چهره مردم ندیده باشههرچه را گویی از پیش با آن روبه‌رو شدهبه گمانم بزرگترین آموزگار من، سرنوشتم بوده</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 20:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-hwwbaleumurf</link>
                <description>گاهی می‌خواست نجاتش دهند، از نجات دادن خودش خسته شده بود. گاهی درک شدن می‌خواست، بدون آنکه تلاشی برای اثبات دردش کند. گاهی احساس می‌کرد دو نفر است؛ یک نفر که شاد و سرحال است و کارها را به طور منظم انجام می‌دهد، و یک نفر که گوشه‌ای ساکت نشسته، منتظر است اطرافش خلوت شود تا باز با خودش تنها شود. گاهی هم می‌خواست دور شود، آن‌قدر دور که کسی پیدایش نکند و حتی گذر زمان را نفهمد. اما تنها چیزی که باعث می‌شد به خود برگردد، خودش بود. همانی که شاد و سرحال بود و به کارهایش می‌رسید.نمی‌خواست او را رنجیده یا ناراحت کند، او تنها امیدش بود.اگر او را از دست می‌داد، دیگر چیزی باقی نمی‌ماند، که “من” صدایش کند.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 19:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-lbnluf5fjf9r</link>
                <description>آن مردمی که نگران نگرش و قضاوت‌شان بودی،حتی درک درستی از رفتار خود نداشتند.اینان حتی از خویش بی‌خبرند،تو در پیِ رضایت آنهایی؟همان مردمی که خود را برتر از دیگری‌ می‌پندارند؛دقایقی به صدای عقایدشان گوش بسپار،تا خوش‌بینی‌ات نسبت به آنها سرافکنده شود.تو حقیقت را در سکوت پیدا کن، نه در فریاد جهل.و بگذار بر تو بخندند، مگر می‌دانند به چه خندیده‌اند؟</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 03:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلح.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%B5%D9%84%D8%AD-temuilazaxhr</link>
                <description>غمت را محکم در آغوش بگیر،سپس وقتی آرام شد، آن را رها کن.به صدای خستگی‌ات گوش بده،اما نه آن‌گاه که خنده خوشحالی‌ات، بلندتر از آنست.با احساساتت دوست باش،از خودت دورشان نکن،اما آنها را به عقل خویش، القا نکن.هر حسی را به وقتش احساس کن،اما هیچ‌گاه نگذاردر دام قفسِ سرد خود،زندانی‌ات کند.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 21:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-ddxle2cljl87</link>
                <description>او از این می‌گفت که من چقدر عوض شده‌ام،من به این فکر می‌کردم که او حتی مرا نشناخته بود.نمی‌خواستم بداند من بدتر از آنم که می‌شناسد؛اما دلسوز تر از آن که می‌بیند.مغرور تر از آن‌چه ‌نشان می‌دهم،اما شکننده تر از آن که تصور می‌کرد.شاید فقط خودم بدانم که هستم،شاید هم تو بهتر بدانی.اما آن‌قدر می‌دانی که از نگاهم سکوتم را بخوانی؟</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 15:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>..</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/-viftnhrf8tdd</link>
                <description>«افسوس، که چشم‌به‌راهِ دست خیری از سوی دوستی مانده بودم. به راستی یادم نبود، این مردم، بی‌آزاران را دل‌آزرده‌تر می‌کنند.»…………………………………………..………………………………………………………..</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 13:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو اگر باشی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-rk7szon8iaqq</link>
                <description>صدای خنده‌ات نغمه گوشم می‌شود،تو اگر باشی.آغوشت برایم جهانی دیگر می‌شود،تو اگر باشی.نگاهت پر از حرف است، زبان نگاهت چیست؟به من بگو.به تلاطم عشقت خود را خواهم سپرد،تو؛ اگر باشی.تا دستانت می‌توانم بگیرم گله‌ای ندارم،فقط اگر باشی.من آن گلی‌ام که دلتنگ باغبانش می‌شود؛اگر آن باغبان،‌ تو باشی.تو آن ترانه‌ای که هر روز مرورش می‌کنم؛اگر آن ترانه، تو باشی.وجودت از هر چیز واجب‌تر است، انکار نمیکنم؛اگر آن هم، تو باشی.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 21:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توان.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-aakccgg4unkm</link>
                <description>دلِ ویران‌شده‌ام، برایت پناهی ندارداین تن خسته و بی‌جان، تابِ زخمی تازه ندارد.نگاهم کن، رد چنگ‌ها هنوز باقی‌ستالتیامِ زخم‌های کهنه، کار هر رهگذری نیست؛گر قصد رفتن داری، زمان را معطل نکناین منزل را خود سوزانده‌ام؛ دگر اصرار مکن.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 17:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن مرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-kmdjqdpa5ba4</link>
                <description>نور سیگارش در تاریکی اتاق خودنمایی می‌کرد. قاب عکس دو نفره ای را که یادآور بهترین روزهای عمرش بود برداشت و انگشتش را روی تصویر عزیز از دست رفته‌اش کشید. طی این دو سال، شکسته شدن چهره مرد به وضوح دیده می‌شد. از ته دل عاشق او بود. اما افسوس، دنیا همیشه آدم های خوب را زود از ما می‌گیرد. با زنگ خوردن موبایلش، سیگار را در جاسیگاری که روی میز بلندی قرار داشت خاموش کرد و به اسم روی صفحه خیره شد. تنها یادگاری که از دلبندش مانده بود دختر ۱۲ ساله‌ای بود که زیبایی چشم های درشت و براقش درست به مادرش رفته بود. گلویش را صاف کرد و جواب داد: «دختر بازیگوش من چطوره؟»«الو پدر، کلاس من امروز برگزار نمی‌شه. می‌تونی بیای دنبالم؟!» ژاکت چرم مشکی‌اش را که حدود یک ساعت پیش روی کاناپه انداخته بود برداشت و از اتاق بیرون رفت.«حتما! الان راه می‌افتم. نظرت با بستنی توت‌فرنگی با تکه‌های شکلات چیه؟»به محض تمام شدن جمله‌اش، ذوق و شادی دخترک در صدایش کامل مشخص شده بود: «هورا بستنی مورد علاقه من!!» لبخند محوی روی لبش نشست و درحالی که از خانه خارج می‌شد پاسخ داد: «من تا ۱۰ دقیقه‌ی دیگه اونجام.»</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 20:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌هایش.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-cthcjckrq0uc</link>
                <description>در پشت چشم‌هایش داستانی بود که هیچ واژه‌ای توان گفتنش را نداشت. در نگاهش می‌توانستم انبوهی از احساسات ناگفته و ناتمام را ببینم. غمی که سعی در پنهان کردنش داشت و تردیدی که هر بار جلویش را برای برداشتن قدمی تازه می‌گرفت. می‌دانستم افکارش مانند اتاق بهم ریخته‌ای است که هر از گاهی تلنگری باعث می‌شد تا بخواهد آنجا را مرتب کند.با این حال، مثل همیشه از پس اوضاع خوب برمی‌آمد، شاید هم مجبور بود، شاید چون چاره دیگری جز این نداشت. و من شک نداشتم که همیشه نهایت تلاش خود را می‌کرد، حتی اگر هیچ‌کس متوجه او نشود، حتی اگر هیچ‌کس او را نبیند و حتی اگر خودش فراموش کند که چقدر قوی است؛من او را می‌دیدم و بهتر از هرکس دیگری می‌شناختم.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 20:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-lblyfl2tsd1j</link>
                <description>سکوت عمیقی داخل فضا شکل گرفته بود؛ نگاهم بین چشم‌هاش و میزی که بین‌مون بود می‌چرخید. حرکات ریز دست‌هاش رو هنوز حفظ بودم. در ظاهرش چیزی تغییر نکرده بود، اما انگار خیلی وقت بود که دیگه اطرافش رو اون‌طوری که قبلا می‌دید نمی‌بینه. بلاخره سر صحبت رو باز کردم «خب، حالت چطوره؟» اضطراب داشتم. وقتی جوابم رو داد لحن صحبت کردنش هم هنوز مثل همونی بود که یه زمان می‌شناختم. «خوب، تو حالت خوبه؟» کمی خوشحال شدم که پرسید. جوابش رو دادم. «خوبم» می‌خواستم از فرصت استفاده کنم و این احساس گیج بودنی که داخلم شکل گرفته رو کمرنگ‌تر کنم؛ به دنبال کلماتی بودم که می‌تونن از حرف‌های دلش باخبر بشن. «میگم.. تو هم.. دلت برام تنگ شده بود؟» همیشه سوالاتم رو رک و بی‌پروا می‌پرسیدم و دو ثانیه بعدش از شدت خجالت قرمز می‌شدم. خنده کوتاهی کرد و سرشو پایین انداخت. برق خاصی توی نگاهم شکل گرفت؛ می‌تونستم ذوق کنم؟ کمی مکث کرد «آره.. خیلی»تعجب کردم، قلبم داشت محکم تر می‌کوبید. طولی نکشید که لبخند محوی روی صورتم جای تعجبم رو گرفت. تا خواستم حرفی بزنم یک‌دفعه همه‌جا تاریک شد. خشکم زد، آروم سرم رو به طرفین چرخوندم؛ پلک زدم و وقتی چشم‌هامو باز کردم روی تخت اتاقم بودم.باز هم داشتم خواب می‌دیدم؟ آره.. خواب بود.تنها خوابی بود که هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست ازش بیدار بشم. انگار تنها جایی که می‌تونستم دوباره باهاش هم‌کلام بشم فقط همین رویای کوتاه و دست‌نیافتنی بود که نبودنش رو مدام بهم یادآوری می‌کرد.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 23:04:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D8%A7%D9%88-gsebsbxlfaa4</link>
                <description>تظاهرکننده خوبی بود؛ حتی با وجود دریایی طوفانی از خشم و اندوه در قلب کوچکش، لبخند می‌زد و با دیگران همان‌طور رفتار می‌کرد که آرزو داشت با او رفتار شود. اما او باور داشت، که روزی نه تنها در نگاه دیگران بلکه در آینه هم درد را از یاد برده باشد.هرگاه که دست به نوشتن می‌برد، می‌دانستم چیزی فکرش را مشغول کرده. هرگاه که به گوشه‌ای خیره می‌شد، می‌فهمیدم به دنبال راه چاره‌ای است. و هرگاه که بی‌صدا اشک می‌ریخت، می‌دانستم دوباره چیزهایی را به خاطر آورده که نباید.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 22:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mhsast/%D9%85%D9%86-pkdsy61w5ts6</link>
                <description>چه خوب است تنها باشم نزد خودمفقط خودم و من و خودماز این آدمیان مدتی‌ست بریده انتظار من،چه کسی درک کند مرا، بهتر از خودم؟تا قلم و کاغذی هست، نیاز به همدمی نیستتا امید و شوق نباشد، میلی به یاری هم نیستچه روز نیکویی‌ست روزی پاییزی در کنار خودمچه لذتی دارد گفتگویی عمیق با خودمآن‌قدر غرق صحبت‌هایم شوم که قهوه‌ام سرد شودچه کسی گوش کند مرا، بهتر از خودم.</description>
                <category>Mahsa st</category>
                <author>Mahsa st</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 22:35:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>