<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MIKHAK_sefid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mikhak.sefid</link>
        <description>چقدر دنیا هیچ است ،
و ما برای هیچ ،
چه‌ها که نکردیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 02:49:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3953444/avatar/gfBxof.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MIKHAK_sefid</title>
            <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرودی برای موج قسمت شیشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%85-mb6j1rcxi1tf</link>
                <description> #پارت_شیشم سالار در را باز کرد و از همان دم در داد زد مامان،مژده پشت در در تاریکی ایستاده بود  و سرش را پایین انداخته بود مادر جلو تر رفت تا او را بهتر ببیند_دختر جان اینجا چیکار میکنی؟ مگه نباید همراه شیخ رفته باشی؟گره دستانش را در هم محکم تر کرد و گفت:_چرا ولی جام گذاشت تا خودم باهاتون صحبت کنم ،میشه بیام داخل تنها صحبت  کنیم ؟مادر از سر دلسوزی قبول کرد و باهم داخل رفتند به من اشاره داد که بیرون بمانم...روی قالی مادر بزرگ توی حیاط نشستم و به تاریکی رو به رو نگاه میکردم، سالار دستانش را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و به اسمان نگاه میکرد_نخیر انگار روز طولانی ما نمیخواد تموم بشه به طرفش برگشتم_به نظرت چرا دوباره برگشته؟لبخندی زدشاید تو همون نگاه اول دلشو بردم ،شیخم که اهل ثواب جاش گذاشته برا خودموندستم را بالا بردن تا بزنمش که مشتم را روی هوا گرفت و خندید حرصی شدم_چیه خوشگله خونه داریشم خوبه که، بیا جاهاتونو عوض کنید دختر خوبی میشه برا مامانمو قبل از عکس العمل من بلند شد و فرار کردمیخواستم مسخره اش کنم که در باز شد و مامان بیرون امد و روی پله نشستمیبینی روزگار اخرالزمانی رو دختر بیچاره رو اواره کرده ،اسم خودشم گذاشته مسلمون بیان تو کارتون دارم و بعد بلند شدکنجکاوی به استخوانم رسیده بود و بیخیال دعوا کردن شدم ،مادر میگف مژده کسی را ندارد و شیخ گفته اگر نتواند ما را راضی کند باید برای همیشه از خانه اش برود ،مامان قبول کرده بود فقط روزایی که خودش هست  بیاد و از امی مراقبت کنه و بقیه روزو توی اتاقک متروک حیاط بمونهاحساسات دلسوزانه مادر را درک میکردم، ولی یک چیزی در این داستان برایم گنگ و مبهم بود ، نمیفهمیدم چیست و توضیحش برایم سخت دشوار بود ...مادر بزرگ که به خواسته دلش رسیده بود و خدمتکار رایگان پیدا کرده بود ،امشب از همه ما خوشحال تر بود و مادر با حس عذاب وجدان و نگرانی برای پدردست و پنجه نرم میکردقرار بود فردا مژده به بازار برود و رنگ وسایل موقتی برای سکونت در خانه ما را بخرد ...داخل حیاط نشسته بودم ،خانه در وسط حیاط ساخته شده بود و قسمتی از ان که به حیاط اتاق پدر تبدیل شده بود بسته شده بود به دیوار تکیه داده بودم و به بقیه که داشتند تشک ها را روی بام میبردند نگاه میکردم، عضو جدید خانواده با ذوق بالشت ها را روی پله چوبی میگذاشت تا سالار انها را بالا ببرد ولی من هنوز به او احساس راحتی نمیکردم و مشکوک بودممدت طولانی نشسته بودم و همه بجز مادر بزرگ بالای بام رفته بودند، دستم را به دیوار گرفتم که اجر از زیر دستم در رفت و زمین خوردمبا تعجب به دیوار نگاه میکردم ،میخواستم اجر را به حالت اولیه برگردانم  که وسوسه دیدن پدر زیر پوستم جریان پیدا کرد، چند باری اطراف  را نگاه کردم هیچکس حواسش به من نبود ، اجر را برداشتم و انطرف را نگاه کردم اعتراف میکنم شبیه مادری شده بودم که بعد از سالها به اون خبر میدادند فرزند گمشده اش زنده است ،احساس بین هیجان ترس و انتظار به پایان رسیده قلبم در سینه میرقصید...حیاط کوچکی بود، با دیوار های که روی ان نقاشی های نا مفهومی بود، با رنگ های مختلف،  روی زمین دور تا دور دیوار داخل گلدان های مختلف گیاهان مختلفی کاشته شده بود، روی پله ها انبوه کتاب ها جمع شده بود و مردی روی پله ها نشسته بود ،که پدر من بود ،موهای کوتاهی داشت که قسمت زیادی از ان سفید شده بود ،مرد قد بلندی بود عضله هایش را تحلیل رفته بود ولی هنوز هم خوش قیافه بود ،روی صورتش را غصه ها با چین و چروک نقاشی کرده بودندمشغول بافتن دستبند بود، بغض هایم به اشک رسیده بود و نمیتوانستم نگاهم را از او بگیرم ارامش الانش به خاطر ارام بخش های امروز بود ...ارام صدایش زدم_بابانشنیدبا گریه او را دوباره صدا زدم_باباسرش را بالا اورد و با چشمهای مشکیش که همرنگ چشمان سالار بود اطراف را نگاه میکرد ،حتما خیال میکرد دچار توهم شده_بابا من پشت دیوارم ، بیا نزدیک دیوارمیترسیدم مادر بفهمد صداییم را تا حد امکان پایین اورده بودم ، پدر نزدیک دیوار امدخم شد تا مرا از شکستگی دیوار راحت تر ببیند_اوین تویی بابا ؟ چرا گریه میکنی؟سعی کردم جلویی اشک های مزاحمم را بگیرم، تا او را واضح تر ببینم_ بابا منو میشناسی؟ منو یادته ؟چیزی نشده بابا دلم برات تنگ شده بود، نمیشه بیای با ما زندگی کنی؟او هم غمگین شده بود_ میشه دختر کوچولوم رو نشناسم ،منم دلم براتون تنگ شده ،ولی نبودن من از بودنم بهتره من وقتی حالم بد بشه بهتون اسیب میزنم سرمو انداختم پایین اینکه برای بعضی حرف ها نتونی مثال نقض بیاری تا حال کسی که دوسش داری بهتر شه خیلی  سخته ،هر دوتامون سکوت کرده بودیم و میدانستم حق با اوست ، فقط در حال حفظ کردن چهره همدیگر بودیم ،حرف های زیادی برای گفتن داشتم ولی هر حرفی میزدم نصفه می ماند...اروم گفت اوین دخترمسرمو بلند کردمو نگاش کردم_میتونی دستتو از شکاف اجرا بیاری داخل؟ دست من کوچیک بود ،  راحت انطرف دیوار رفت ،دست بند بافته شده قدیمی رو دستم کرد که از مهره های سفید درس شده بود و یکی در میان به ان پرهای زیبایی وصل شده بود،رشته های اونها را هنرمندانه بهم وصل کرده بوددستم را گرفت و رشته های محبت عمیق پدر و فرزندی دوباره برام بافته شد_اوین چیز ارزشمندی ندارم که چش روشنی اومدن تنها دخترم بعد 10 سال باشه، شرمنده نبودنمم، شرمنده پدر نبودنم ،ولی دیگه هیچ وقت به دیدنم نیا دفعه دیگه ممکنه تاثیر ارام بخشا انقدر نباشه مراقب خودت باش و به هیچ کس اعتماد نکن ...و سپس دستم را رها کرد ،دوست داشتم روحم پرنده ای میشد و پرواز میکرد و به طرف دیگر دیوار برای به اغوش کشیدنش ،افسوس که بین من و او  راه طولانی بود...اجر را از روی زمین برداشتم و جای سابقش گذاشتم، همه چیز برایم شبیه رویاهای کودکیم بود و تنها نشان واقعی بودن ان دستبندی بود که حالا برایم از زندگیم ارزشمند تر بود.... .............................................................روزها میگذشت و امروز روز سال نو بود ، مژده در این مدت کوتاه اعتماد مادر را به دست اورده بود ،بارها از من پرسیده بود در اتاقی که در اتاقی که در ان همیشه بسته است چه چیز های وجود دارد و من همیشه از جواب دادن طفره میرفتم....این روزها سالار بیشتر خانه بود و سخت مشغول درس خواندن بود  ،تنها چیزی که مرا نگران میکرد رفت و امد های زیاد شیخ به خانه ما بود و امیدوار بودم چند روز بعد از تعطیلات گچ پای امی را باز کنیم و دیگر هیچ وقت او را نبینیم...امروز خانواده حامد برای تعطیلات به فرانسه میرفتند و من میخواستم برای اخرین بار به هر بهانه ای شده او را ببینم، مطمعن بودم نجمه برای خداحافظی از من می اید برای همین باید زودتر به خانه انها میرفتم، از صبح ،زود تر از همه برای انجام کارها بیدار شده بودم  و با ذوق اماده شدم بهترین لباسم را پوشیدم  ،میخواستم از در خارج شوم که مادر باز هم مرا صدا زد و کار دیگری از من خواست ،  بعد نیم ساعت به سرعت خداحافظی کردم از حیاط فرار کردم تا زود تر به خانه انها برسم ،از شدت دودیدن به سرفه افتاده بودم ،اولین بار بود که میخواستم به خانه انها بروم...بعد از طی کردن چند خیابان به در بزرگی باغشان رسیدم ایستادم و خودم را مرتب کردم، ته گلویم بخاطر دویدن به خشکی می زدادامه دارد....</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 11:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرودی برای موج قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-ezsoripcxgln</link>
                <description>#پارت_پنجمپاهایم را چند باری در اب حوض وسط حیاط فرو کردم و بیرون اوردم ،انگار ماهی های قرمز نیز از کارهای تکراری من خسته شده بودند ،مادر تصمیم گرفته بود مرا با خودش به بازار ببرد تا به جای امی کمکش کنم ، ولی من دلم نمیخواست بروم ،دلایلم انقدر بچگانه بود که حتی دوس نداشتم انها را برایشان بازگو کنمدوست نداشتم حامد مرا دختر دستفروشی در ذهنش ببیند، نجمه که همیشه پیشش حفظ ظاهر میکردم از واقعیت های زندگیم با خبر شود ، تصمیم گرفتم وقتی مادر بیرون امد همه اینها را برایش بگویم ،بابسته شدن در سرم را برگرداندم، مادر انبوه وسایل را در یک کیسه ای بزرگ گذاشته بود..._تو که هنوز پاهاتو خشک نکردی، پاشونمیخواستم از جای که نشسته بودم بلند شوم، تمام حرفای که می توانستم بزنم در دهانم خشکید و صدایی شبیه صدایی ناظم سخت گیر مدرسه در ذهنم فریاد زد: هر کدام از این حرف ها دلش را میشکند و قلبش را سنگین میکند ،با اینکه چشم هایم برای باریدن میتوانستند با ابر ها مسابقه بگذارد ولی سرم را پایین انداختم و زود اماده شدمتا بازارچه های فروش وسایل دست ساز خیلی راه بود و در مسیر باهم حرف های زیادی زدیم او از گذشته گفت و من از اینده ،مادر از برنامه هایش برای ما گفت و من از رویاهایم، قرار شد فقط تا ظهر به مادر کمک کنم و ظهر برای مواظبت از امی به خانه برگردم ،دور تر از مادر بساطم را پهن کرده بودم و در انتظار مشتری بودمکم کم بازار شلوغ شد، همهمه بازار را فرا گرفت ،از گوشه چشم میدیدم با اینکه مادر سرگرم مشتری ها بود ولی باز لحظاتی را برمیگشت و به من نگاه میکرد، باید اعتراف میکردم این کار برایم جالب شده بود ادمهای با شکل، لباس و طرز فکرهای متفاوت ،یکی از تو تشکر میکرد و دیگری به دلیل گران بودن اجناس گلایه میکردوسایل مورد علاقه انها بیشتر دستبند های بود که پدر بافته بود و چندتایی هم فروختمظهر بود، وسایل را جمع کردم که خانه بروم همه را درون کیسه گذاشتم و از شلوغی بازار خارج شدم ، در چهار راه حس میکردم کسی مرا صدا میزند ، با اینکه نزدیک عید بود ولی خیابان خلوت تر از همیشه بود ،توجهی نکردم و میخواستم راهم را ادامه دهم که وسایلم از پشت توسط کسی کشیده شد، سرم را برگرداندم، ترسیده بودم و نفس هایم منقطع شده بودمردی بلند قد، با لباس جنوبی که ریش های جو گندمی بلندی داشت ،گوشه های کیسه را محکم در مشت گرفته بود ، مشخص بود مسافت زیادی را با عجله امده چون روی پیشانیش دانه های ریز عرق دیده میشد ،گرما و خستگی کلافه ام کرده بود، برگشتم تا قصدش را از گرفتن کیسه ام را بپرسم که مرد مرموز شروع به حرف زدن کرد_چرا وقتی صدات میزنم توجهی نمیکنیمیخواستم وسایل را ول کنم و فرار کنم، اطرافم را نگاه کردم گرمای ظهر جزیره همه را فراری داده بود و من از بازار فاصله زیادی داشتم که کمک بخواهماگر بدون برنامه فرار میکردم،میتوانست مرا بگیردبا صدایی لرزان گفتم_شما کی هستین؟وقتی لرزش صدایم را حس کرد گوشه ای کیسه را رها کرد و گفت_برادرت درباره من چیزی نگفته؟من احمد بلوچمشیخ بلوچ ،او اصلا شبیه حرفهای سالار نبود، چهره جدی با ابروهای کشیده ای داشت ، و ریش های بلند و جو گندمی داشت و چشم هایی که انگار خشمی درون انها پنهان بود؛اعتراف میکنم از چشمهایش میترسیدممادر را دیدم که از دور سراسیمه به طرف ما می اید ،حتما فکر کرده کسی مزاحمم میشود، ولی بودنش به من شجاعت میداد صدایم را رسا تر کردم و گفتم_امرتون چیه؟_رفتم در خونتون کسی درو باز نکرد ، همسایه ها میگفتن مادرت اینجا بساط داره اومدم پیداش کنم_چرا باید دنبال ما میگشتین؟_با مادرت کار دارمشاید واقعا من زود قضاوت کرده بودم ،اومدم بپرسم منو چطور شناختین که مادر سلام کرد و مشغول حرف زدن باهم شدند گویا میخواست بیاید تا درباره اسیب امی صحبت کند، ولی مادر سعی میکرد بخاطر پدر او را دور از خانه نگهدارد و بهانه های زیادی اورد ولی شیخ میگفت حتما باید امی را ببیند ،بعد از صحبت های طولانی قرار شد شب به خانه ما بیاید و زود برود و منو مادر را به خانه رساندبیچاره امی تنها کسی بود از امدن شیخ بلوچ خوشحال بود و فکر میکرد بعد از سالها یک نفر فقط بخاطر خودش به این خانه می اید، در قلب همه زنان در هر سنی چه پیر چه جوان دختری 15ساله با موهای بلندی زندگی میکند که توجه و محبت قلب او را به تپش می اندازد....شیخ بلوچ چند دقیقه ای بود که رسیده بود و دختری همراهش بود به پشتی قرمز رنگ کنار پنجره تکیه داده بود و مثل یک تاجر خانه را کاووش میکرد ،گاهی هم به در اتاقی که پدر درون ان با ارام بخش خوابیده بود زل میزددختری که همراش بود تقریبا همسن سالار بود، وقتی وارد شدند فکر میکردم دختر خودش باشد ولی لباس های ساده و دست های که رد کار کردن روی انها مشخص بود این احتمال را رد میکردشیخ میگفت دختر سالها خانه او کار کرده و حالا او را برای مواظبت از امی جان امده ،شیخ ادم پر نفوذی بود و نمیشد با او بحث زیادی کرد ولی مادر از او تشکرکرد و درخواستش را رد کرد ، به این فکر میکردم که ادم های ثروتمند حتی کسی را دارند که به جای انها تاوان اشتباهاتشان را بدهد...شیخ بلوچ حرف هایش بیشتر دستوری بود تا خواهش و این مادرم را در گرداب بدی انداخته بود و امی که انگار از وضعیت خانه خبر نداشت از پیدا کردن همدم خوشحال بود به چشم غره های مادر توجه نمیکرد و میگفت بماندبودن دختری که حالا فهمیده بودم اسمش مژده است، شبیه بودن یک نگهبان بیست چهار ساعته بود که زندگی به کاممان تلخ میکرد ، بعد از ساعتها صحبت شیخ که در ظاهر راضی شده بود تصمیم به رفتن گرفت و هر دو رفتند و مادر از خستگی روی پله ها نشسته بود، امی غر میزد که چرا نباید اخر عمری جوری که ارزو داشت زندگی کند و مادر چون از حرف زدن با امی خسته بود داخل نمیرفت ،من هم کنار سالار اوضاع را تحلیل میکردم که در دوباره کوبیده شددیر وقت بود و همه با تعجب به در نگاه میکردیم سالار در را باز کرد انتظار دیدن هر کسی را پشت در داشتم جز مژده....ادامه دارد....</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 12:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرودی برای موج ها قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%87%D8%A7-fawikfx8b8mx-fawikfx8b8mx</link>
                <description>#پارت_چهارروزها پشت سر هم سپری میشد و ده روز تا عید فاصله داشتیم، بازار شلوغ تر از همیشه شده بود ،ولی مردم جزیره به رسم هر ساله چنان در تدارک سفره هفت سین نبودند، خانواده های ثروتمند و ترجیح میدادند به جای خرید سیر و سماق برای چشم و هم چشمی با مهمانانشان ،ماهی های کمیاب و پارچه رنگارنگ و میوه های بخرند که فقط همین فصل وارد جزیره میشدخانواده های معمولی نیز هر کدام دست ساز های خودشان را به بازار می اوردند ،بلکه بتوانند لقمه ای نان سر سفره ببرنداز زمانی که مادر فهمیده بود سالار میخواهد درس بخواند دو ماهی بود که اجازه نمیداد به صیادی برود و برای تامین مایحتاج خانواده و فروش بیشتر امی جان را همراه خودش میبرد و در قسمت های مختلفی در بازار کار میکردندکنار نجمه در حیاط نشسته بودیم و تخم مرغ های که خریده بود را رنگ میزدیم ،نجمه میگفت پدر به حامد قول داده اگر بتواند دیپلم بگیرد یکی از لنج ها را میفروشد و برای تحصیل او را به فرانسه پیش لیلی بانو، مادر بزرگشان میفرستدصداییم در ته گلو خفه شده بود ، در سکوت به نجمه که از امکانات آنجا صحبت میکرد گوش میدادم...قلمو را روی ظرف مسی زیر دستم گذاشتم ، با پایین ترین صدای که میتوانستم صحبت کم گفتم_نظر خود حامد چیست؟دروغ چرا، در ذهن خیالبافم می پنداشتم او نیز مرا دوست بدارد...نجمه که سخت مشغول کشیدن گل روی تخم مرغ بود با سرخوشی گفت:_حامد هنوز نظرش را نگفته، ولی معلومه که راضیه، چیزی که یحیی سالها از بابا خواسته بودو اون بدون اینکه درخواستی بکنه میتونه داشته باشه بین خودمون بمونه ،من دارم راهو برای رفتن خودم باز میکنم_توام به رفتن به فرانسه فکر میکنی؟چشمانش برقی زد_فرانسه نه ،ولی تهران چرا ،بهر حال میدونم که من یه فرقی با پسر عزیزکرده بابا دارم ،یحیی بدشانسم اگه پسر زن اول بابا نبودو برادرمون بود ،حتما سرنوشتش از یه غواص تغییر میکرد ...صدای در مانع صحبت های بیشترمان شد، روسریم را محکم تر کردم و در را باز کردم، از منظره پشت در خیره مانده بودم و هول شده بودم مادر و یحیی دستان امی جان را گرفته بودند و او به شانه های مادر تکیه داده بود، مادر که گوشه چادرش را به دندان گرفته با صدایی بلند گف :ده برو کنار دخترباید بی خیال سوال پرسیدن همین دم در میشدم ،پا تند کردم و برای امی جان تشک پهن کردم ، او را روی تشک گذاشتند، ارام ناله میکرد، روی دست هایش زخم های سطحی بود که جدی نبود ولی یکی از پاهایش را گچ گرفته بودند ،وکمربند بزرگی نیز روی کمرش بسته شده بودمادر نگاهی به من که خودم را در کنار تشک امی مچاله بودم کرد، به طرفم امد و مرا در اغوش کشید، از زمان های بود که دوست نداشتم سرم را از اغوشش بیرون بیاورم، مادر خسته بود و لباس هایش بوی بیمارستان و شلوغی بازار را میدادند...ولی گرمایی که دستانش به من میداد، مرا شبیه پرنده ای میکرد که از دست شکارچی ها فرار کرده و حالا راحت میتواند اشک بریزد ،چون کسی جز او نمیداند پرنده فقط ادای شجاع بودن را در می اورد و همان جوجه لرزان است، مادر در سکوت اجازه داد خودم را خالی کنم...با همان صدای از گرفته پرسیدم_چه اتفاقی برایی امی جان افتاده؟مادر اشک ها را از رویی صورتم بود با گوشه روسریش پاک کرد_یه از خدا بیخبری از این کله گنده ها ،ماشینشو میده دست دخترش، اونم از دستش در میره میاد سمت بازار دست فروشا ،همه فرار میکنن، ولی پیرزن بیچاره پای فرار کردن نداره ،یحیی اونجا بوده بنده خدا امی رو میکشه کنار، ولی پاش می مونه زیر چرخ اگه یحیی نبود معلوم نبود چه بلایی سرش میومد ،حالام گریه نکن بیدار شه فک میکنه داره میمیره.......در اشپز خانه نشسته بودم و سوپ می پختم ،این حرف مدام در ذهنم تکرار میشد یحیی، جان امی را نجات داده بود، کسی که دوست کل بچگی من بود، چون از حامد بزرگتر بود و مادرش فوت کرده بود کسی چندان اهمیتی به او نمیداد ،اما امی به جای همه به او محبت میکرد،باید زمانی که دیدمش از او تشکر میکردم...باز هم در حیاط، صدای در امروز فقط عامل استرس من بود، میخواستم در را باز کنم که خودش باز شد و محکم به دیوار خورد ،سالار به سرعت داخل امد بدون توجه به من به سمت اتاق امی دوید، حتما خبر را شنیده بود ، از گوش دادن به تنش های خانه خسته شده بودم، بیرون امدم و ارام ارام به سمت ساحل که انتهایی کوچه بود راه افتادم، تقریبا غروب شده بود و همه در تکاپو برای رساندن خودشان به خانه بودند ،چراغ لنج های نزدیک ساحل روشن شده بودوموج ها امروز ارام تر از همیشه بودندصدای اهنگ اشنای گوشهایم را جادو کرده بود، و به سمت پیدا کردن عامل صدا رفتم،از دور دیدمش، او را میشد از موهای بلندی که تا شانه اش میرسید شناخت، نجمه میگفت همین موها باعث شده پدرشان دو بار او را از خانه بیرون کند روی سنگ بزرگی نشسته بود و ساز دهنی میزدپشت سرش رسیدم، هنوز متوجه امدن من نشده بود...با صدایی که فقط خودم میتوانستم بشنوم گفتم :ممنونمولی نشنید ،بلند ترحرفم را تکرار کردم ،غافلگیر شد و ساز از دستش افتاد ،برگشت به طرف من_چی گفتی؟سرم را پایین انداختم_گفتم ممنونم ،برای نجات امی_خدا رو شکر که حالش خوبه اون جایی مادر بوده براملبخندی زد_خانوادگی عجولین، سالارم اومده بود ادرس اونی که به مادر بزرگت زده بودو میخواست ،برو تا یه شری درس نکردهبا صدایی ارومی گفتم نه ،خونه دیدمشدور ازش روی شن های ساحل نشستم، وقتی دید بیخیال رفتن شدم بدون توجه به من به ساز زدن ادامه داد ، چرا هیچوقت انقدر با ارامش به صدایش گوش نداده بودم ،ارامش بخش تر تصورم بود؛ هوا تقریبا تاریک شده بود ولی انگار مسخ شده بودم و از موسیقی دل نمی کندم ذهنم دنبال چیزی میگشت تا ارامش را پیدا کند، قطع شدن صدا مرا از دریا به ساحل برگرداند...از روی سنگ بلند شد و با صدای بلند گفت: کنسرت تموم پاشو برو خونتون...میخواستم بهش بگم که من به تو گوش نمیدادم، ولی فقط گفتم باشه خدافظ..._اوینبا شنیدن اسمم برگشتم سمتش و منتظر بودم حرف بزند_هر وقت کنسرت خواسی بیا اسکله، پول بلیط کنسرت امروزم ،بده خیرهیه برو بابایی گفتم و راه افتادم مسیر طولانی راه رفته بودم و حالا مجبور بودم همه راه را برگردمصدایی پایی پشت سرم بود ،مشخص بود یحیی تنهایم نگذاشته ، همین باعث میشد نترسمدور سفره توی سکوت نشسته بودیم، مامان رفته بود تا به بابا کمک کنه شام بخوره، سالار قاشق را دست گرفته بود و فقط به وسط سفره زل زده بود..._سالاربهم نگاه کرد_امروز رفتی خونه مرده چی شد؟میترسید مامان بشنودارام گفت بعد شام بریم تو حیاط برات میگم و بعد بدون خوردن شام بیرون رفتمن هم غذاییم را به بشقاب سالار اضافه کردم و به سمت حیاط دویدم ،مثل مامان زیر درخت نخل نشسته بود و پاهایش را جمع کرده بود_خب بگو ببینم چیشد دعوات کرد، تهدیدت کرد، نکنه کتکت زده؟سرش را پایین انداخت_نه هیچکدومروبه رویش روی زمین نشستم داد زدم بگو دیگه_رفتم در خونشون در زدم خدمتکارشون اومد بیرون ،بهش گفتم به اقایی خونه بگو بیاد بیرون، بهم گفت داره نماز میخونه باورم نشد ،فک کردم داره دروغ میگه زنه رو هل دادم رفتم تو حیاط خون جلو چشامو گرفته بود مامان بفهمه سرمو میزاره لبه حوض..._بعد چیشد دعوات شد؟مغوم و اهسته گفت نه شرو ع کردم داد زدن ولی کسی بیرون نیومد، به سمت یکی از درای باز رفتم راس میگفت یه مردی اونجا بود که داشت نماز میخوند ،با بی عقلی تمام شروع کردم بهش فوحش دادن دست خودم نبود بخدا دست خودم نبود، حامد گفته بود اگه حقتو نگیری این جماعت میخورنش میدونستم نمازش تموم شده ولی هنوز نشسته بود و به روبه روش زل زده بود ،من احمق فکر میکردم از ترسشه حرفام که تموم شد ،برگشتم برم که دخترشو پشت سرم دیدمتو سکوت بهم زل زده بودیم، منتظر بودم بزنه دعوام کنه ،که با لبخند رو به دخترش گفت رسم ما عرب ها مهمان داریه اونوقت تو یه لیوان ابم نیاوردی و دخترش رفت بیرون، شرمندم کرد اوین دوس داشتم زمین دهن باز کنه و منو ناپدید کنه، گفت مقصره ،گفت دخترش نادونی کرده و هر کاری لازم باشه میکنه تا جبران شه ...چیزی برای دلداری به ذهنم نمیرسید ،او واقعا خرابکاری کرده بود فقط پرسیدم اون کی بود_ناخدا بلوچ...هردویمان سکوت کرده بودیم ناخدا بلوچ را همه میشناختند مرموز ترین ادم جزیره بود حتی هیچکس اطمینان نداشت ادم خوب یا بدیست، سالها پیش برای مسافرت به اینجا امده بود و دیگر هیچ وقت برنگشته بود، اکثر کشتی های تجاری مال او بود در جزیره اسم رسمی داشت،حالا سالار گندی زده بود که درست شدنی نبود دستم را روی شانه اش گذاشتمچیزی نشده گذشت دیگه، اهی از ته دل کشید، اره میگذره ولی فقط میگذره ...کاش یکی میزد تو گوشم کاش منو مینداخت بیرون ولی باهام مهربون نبود.....من میرم به مامان کمک کنم امه جانو جابه جا کنه توام بیا تو ...اون رفت و سرمو به نخل تکیه دادم و به این فکر کردم که قلب ادمها شبیه یه ترازو که انجام بعضی کارها ممکنه قلب ما رو تا مدت ها سنگین کنه.... با صدایی مادر به طرف خانه دویدم تا به بقیه کمک کنم...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 12:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرودی برای موج قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-yp0dlofrujjp</link>
                <description>#پارت_ سومدر را چند بار با پا کوبیدم، مادرم حتما در بازار بود که در را باز نکرده بود .تازه از مدرسه برگشته بودم از شدت گرسنگی و خستگی نای صبر کردن نداشتم...نا امیدانه چند بار دیگر با پا روی در کوبیدم ،میخواستم از در بالا بروم که با صدای جیغ مانندی در زنگ زده حیاط باز شدامه جان در را بازکرد اما از جلویی در کنار نرفت ،سرش را جلو اورد و گفت_مگه سر اوردی ننه یا فک کردی بعد رفتن تو مدرسه ما واس تفریح پنبه تو گوش میزاریم،خسته تر از انی بودم که وارد بحث با مادر بزرگ شوم_ببخشید امه جان، حالا میشه بری کنار بیام داخلصدایش را کمی پایین اورد و گفت:_مادرت اقاتو اورده بیرون موها و ریشاشو بزنه یه دستی به صورتش بکشه ،بیا این پولو بگیر برو بیرون یه چیزی بخور تا وقتی نیومدم دنبالتون برنگرد، سالارم پیدا کن با خودت ببر...و سپس در را بهم کوبیدروزهایی که پدر را برای حمام بیرون می اوردند یا موهایش را اصلاح می کنند، مادر اجازه نمیدهد او را ببینیم او معتقد است دیدن ما حال پدر را بدتر میکند ،من و سالار هیچ وقت تلاشی برای شکستن این قانون نمی کنیم ،چون میترسیم به قیمت جان پدر تمام شود.اطراف مدرسه سالار را گشتم ،مصطفی دوست سالار ،کنار خیابان بساط فروش خوراکیش را پهن کرده بود._مصطفیباراول با مشتری ها سرگرم بود و صدایم را نشنید ،صداییم را بلند تر کردم_مصطفیاز صدایی جیغ مانندم جا خورده بود، و شانه مشتری که داشت سیب جدا میکرد بالا پرید_چته ابجی چرا داد میزنیسعی کردم جلویی زن مشتری ، که با تعجب مرا نگاه میکرد خانومانه تر به نظر برسم_سلام خوبی ،خاله خوبه دایی رقیه....وسط حرفم پرید_بسه اوین؛ هنوز جای کتکی که سالار برا دعوا کردن با تو توی کوچه بهم زده درد میکنه کارت چیه؟_سالارو ندید؟سرش را پایین انداخت ،ومشغول مرتب کردن وسایل شد_با اینکه دوس ندارم جوابتو بدم، ولی دیدم با حامد رفت سمت دریا..._اینجا صد تا ساحل داره کدومشکله اش را خاراند و به جاده اشاره کرد_احتمالا چون پیاده رفتن برن سمت ساحل داماهیپا تند کردم تا قبل از مردن در اثر گرسنگی به سالار برسم، شاید بتوانم بعد از هفته ها حامد را نیز ببینم... قبل رسیدن پیش سالار ساندویچ مورد علاقه ام را گرفتم تا نتواند نظرم را عوض کندبه ساحل رسیدم ، این قسمت از جزیره برای کشتی های فرسوده و نخلستان های بدون مالک بود ،سالار انجا تنها بود با حوصله مشغول جمع کردن تکه چوبی که از ساخت لنج ها باقی مانده بود ، از دور به تلاشش نگاه میکردم، با توجه به عکس های که از پدر دیده بودم سالار شبیه پدر بود، حتی وقتی مهربان میشد امی جور دیگری نگاهش میکرد انگار در سالار دنبال نشانی از او بود...با شنیدن صدایی پای من متوجه امدنم شد و به من لبخندی زد_اینجا چیکار میکنی، مگه الان نباید خونه باشی؟از دویدن زیاد به نفس نفس افتاده بودم...روی شن ها نشستم_چرا ،ولی امی جان گفت هنوز تو خونه پیدامون نشه ،یکیو اوردن برا اصلاح موهای بابا ،پاشو بریم من خیلی گشنمهسری به معنی فهمیدن تکان داد و دوباره به جمع کردن چوب ادامه داد_پاشو دیگه اصن این چوبا برا چتن؟اخرین تخته چوب را روی بقیه چوب ها گذاشت و با گوشه پیراهن عرق پیشانیش را پاک کرد_بریم ساندویچ بخریم ،اونجا بهت میگمدر حالی که فلافل های که خریده بودم را از کیف خارج میکردم گفتم:_من میدونستم دیگه نمیتونم راه برم ،گرفتم با هم بخوریمکنارم نشست و نان کوچکتر را برداشت_به این میگن خواهر باهوشهر دو به نخلی تکیه دادیم و به موج های روبه رو نگاه میکردیمگاز بزرگی به ساندویچ در دستش زد ،این تخته ها رو می بینی؟ میخوام باهاشون میز صندلی بسازم..._برا چته؟_با حامد قرار گذاشتیم درس بخونیم ،میخوام درس بخونم دکتر شم ،دکتر که بشم میتونم تو و مامانو و بابا هر جا ببرم ،میتونیم بریم یه شهر خوب توام درس بخونی مامانو بابا دیگه کار نکنن ،شاید یه راهی برای درمان بابا پیدا کرد..._چرا انقد یهویی؟_امروز نمره های یکی که قبلا اینجا درس خونده بودو دیدم ،شبیه من بود صاحبش گفت با قبول شدنو از اینجا رفتن زندگیش کلی تغییر کرده...از تنهایی و فکر رفتنش قلبم میسوخت_نرو ،نمیخواد زندگیمون تغییر بدی ،اصلا مگه بود و نبود بابا چه تاثیری روی زندگیمون داره که خوب بشه؟زندگیمون همینجوریم میگذره ،ولی وقتی تو بری ما تنها میشیم..موهایم که از زیر مقنعه بیرون افتاده بود را بهم ریخت، سرم در بغلش فرو کردمبا مهربانی خندید و از جای که نشسته بود بلند شد_مگه من قبول شدم دیونه ،اصن دیدی یهو هیچی قبول نشدم، یه سبد میزارم رو سرم میرم نخلستون، خرما میفروشم ،شبام میام خونه داد میزنم شامو برام بیارین... بعدم اوین دیگه درباره بابا اینجوری حرف نزن ، تو خیال میکنی مامان تنهایی اون همه وسیله تو یه شب درس میکنه؟ بیشتر اونا کار باباسنه نمیدانستم در واقع انقدر مشغول تفریحات خودم بودم که به این موضوع اصلا توجه نکرده بودم سرم را با خجالت پایین انداختم_نه نمیدونستم_تا حالا دیدیش؟_ارع_بابا شبیه کیه؟_ وقتی دیدمش فهمیدم شبیه هیچکس نیست شبیه روزایه که من بهت دوچرخه سواری یاد میدادم، شبیه وقتاییه که مامان تا خونه رو با عجله میاد تا نون روغنیای دستش گرم بمونن، شبیه شعراییه که امی شبا با غم میخوندشون و مامان دزدکی بغض میکنه...من دزدکی از پشت شیشه های شکسته اتاق دیدمش ،بچه خوبی باشی میبرمت ببینیشسکوتی بینمان حاکم شده بود و فقط صدایی موج ها شنیده میشد ،سالار چوب ها را با طنابی محکم کرد_حالا نمیخواد گریه کنی، احتمالا کارشون تموم شده بیا بریم خونهبه خونه رسیدیم ،همه جا اروم بود، حالا به وسایل مادر جور دیگری نگاه میکردم به موهای سفید که درون سطل اشغال ریخته بود به شکل جدیدی فکر میکردم ،این خانه هنوز هم پدر داشت...سالار قول داده بود مرا به دیدنش ببرد ...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 12:03:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرودی برای موج قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-bascycudstoa</link>
                <description># پارت دوصدای خنده های پیچیده در حیاط بوی درختان نارنج را دلپذیر تر کرده بود...سالار و حامد در حال درمان مرغ دریایی بودند که در ساحل پیدا کرده بودند, و مادر بزرگ با وسواس نگران ریختن خون روی قالی قدیمی بود ،من هم دوس داشتم قسمتی از کار ها را انجام دهم ولی می دانستم به من اجازه نمیدهند                                                                                                                                    _اوینمادرم بود که مرا صدا میکرد._بیا این چای ها رو ببر_اویندوباره سرم را برگرداندم با پچ پچ گفت_به برادرت بگو زود کارو تموم کنه، تا پدرت بیدار نشده_باشهما سالها بود که مهمان نداشتیم ،خانه ما شبیه دژ محکمی شده بود که کسی حق ورود به ان را نداشتدر عالم بچگی فکر میکردم این مادرم است که اجازه نمی دهد ،ولی بزرگتر که شدم فهمیدم ما شبیه یک سرزمین طاعون زده بودیم که دیگران ما را فراموش کردند...و میترسیدند بیماری پدر انها را درگیر کند ...چایی را جلوی مادربزرگ گذاشتم و در گوش سالار حرف های مادر را زمزمه کردمروی سنگ های کنار باغچه نشسته بودم ،و به مرغ دریایی که سرخوش بال شکسته را فراموش کرده بود و مشغول خوردن ماهی بود نگاه میکردم.در خیالاتم غرق شده بودم ،و به بابا فکر میکردم ،سالار همیشه میگفتدر عکس های قبل از زلزله موهای پدر سیاه بوده، میگفت حتما خنده های پدر زیبا ترین خنده های کل روستا بوده ولی شنیدن صدای گریه کودکان و زنان خاکی او را بیمار کرده، دکترها اسمش را گذاشتند&quot; جنون بعد از حادثه&quot; درحالی که کسی نبوده که جنون خودشان را تشخیص دهد ، پدر امدادگر بود و قبل از امدن اینجا ما در کرمان زندگی میکردیم من یادم نمی اید ولی سالار میگویید تا مدت ها مادر بزرگ پدر را دلیل مرگ عمه میدانسته و همین بیماریش را بیشتر کرده...وهنوز هم اگر حالش خوب باشد از تمام اهالی این جزیره زیبا تر است...وقتی مادر بزرگ و مادر خانه نباشند پشت در چوبی اتاق می نشینم و برایش حرف میزنم سرم را که روی در ابی میگذارم حس میکنم او مرا در اغوش گرفته ، برایش شعر میخوانم از سعدی مولانا حافظ و از صدای نفس هایش میفهمم ارام تر شده ولی کسی حرفم را باور نمیکند..به چشم های التماس گونه مادر نگاه میکردم که منتظر بود کار بچه ها تمام شود ،سالار از میان وسایل روی هم ریخته گوشه حیاط که به ان شکل انباری داده بود ،قفسی که ناشیانه از سیم های فلزی بافته شده بود را بیرون اورد و مرغ دریایی را درون ان گذاشت.امی جان در حالی که سعی می کرد از روی قالی با کمک عصا بلند شود با کج خلقی گفت: سالار نبینم بیاریش تو خونه بده همین دوستت نگهش داره ،مریضیشم مال خودشون، سالار که از حامد خجالت کشیده بود سرشو پایین انداختحامد که اوضاع را دید ازدر شوخی وارد شد ننه مگه میشه من سلطانو جا بزارم،میخواین من سالارم میبرمولی مادر بزرگ بدون توجه به ما داخل رفت_با پرنده میخوایین چیکار کنید؟سالار تکانی به قفس داد_میپزیمش خوشمزم هستنمیدانم خدا چرا وقتی سالار را خلق میکرد یادش رفت که این بشر به عقل و بامزه بودن هم نیاز دارد ؛چون نمیخواستم جلویی حامد کم بیاورم جارو رو بالا اوردم_منم وقتی خوابی میندازمت تو تنور_تو انقد وزنت زیاده که خودتم نمیتونی راه بری چه برسه منم ببری...این تنها چیز در دنیا بود که شوخی با ان قلبم را هزار قطعه میکرد و هر قطعه ان میتوانست ادمی را بکشدجارو از دستم افتاد ،مهبوت به سالار نگاه کردم ،شاید برای بقیه این شوخی ساده ای بود ولی برای من حقیقتی بود که بارها در خلوت برای ان گریه کرده بودم ، من معتقدم چیزی که برای ان در تنهایی گریه میکنی خیلی عمیق تر و دردناک تر چیزهایی ایست میتوانی برای دیگران درباره اش صحبت کنی...لبه حوض نشستم ،حیاط که چند دقیقه پیش محل شوخی ما بود را سکوت گرفته بود، خود سالار هم فهمیده بود چه حرفی زده.._خودتو پرنده مزخرفت از جلو چشمام دور شین، هر جا میخوای کوفتش کنو رویم را برگرداندم و به پچ پچ های پشت سرم توجه نکردمصدایی در نشانی از رفتنشان بود فرصت کردم تا بغضم را رها کنم_اوینصدای حامد بود...سعی کردم چشم های که به خاطر اشک تار شده بود را واضح کنم_تو مگه نرفتی_نه موندم که ازت عذر خواهی کنم_تو چرا برو همونی که حرف زده رو بیار_سالار که نمیدونه توی مدرسه تو رو مسخره کردن و برای همین حساس شدی_با تعجب به طرفش برگشتم کی اینا رو گفته؟لبخند با نمکی زد و گفت کی میتونه گفته باشه غیر از نجوا ،گفت که روز جشن چون تو تیکه بزرگ کیکو برداشتی، معلم برای خندوندن اون زنای وراج کیک رو از دستت گرفته، و گفته میخوای چاق تر از اینی که هستی بشی ،گفت تا چند روز خودتو از چشم بچه ها قایم میکردی و شک نداشت تو خونه چیزی نگفتیدرس میگفت هر جای مدرسه که میرفتم نگاه های زیر چشمیشان را احساس میکردم ،ولی چون نمیخواستم به مادر چیزی بگویم فقط خودم را در ردیف اخر کلاس پنهان میکردم..._تو زشت یا چاق نیسی تو انقد مهربونی که مهربونیات تو دلت جا نمیشن و وزنتو سنگین کردن همین حامد ریقو رو ببین اگه یه زره مهربونی داشته باشه برا همین مثل پر کاههاین تعریف به من حس بهتری داده بود ،شاید هم خودم خواسته بودم از ان برای بهتر شدن حالم استفاده کنمبا لبخند من او هم لبخند زد ،و از لبه حوض بلند شد_پاشو کلی کار داریمبا صدایی که رد گریه در ان بود پرسیدم_چه کاری؟_ماهی تازه خریدن برای این مهمون زخمی، پیدا کردن یه جای راحت، بیا پشیمون نمیشی_باشه ولی با سالار قهرم_قبول تو بیا قهر باش_حساب خواهر فضولتم بعدا میرسمبا خنده گفت _من کاری به دوستی شما ندارمباهم به بازار برای خرید رفتیم ،بماند که در همان اول راه بعد از دیدن چشمان پشیمان سالار با او اشتی کردم، تا بتوانم از خواهر او بودن نهایت استفاده را بکنم و همه جا همراهشان باشم.وقتی بین دستفروش های بازار قدم میزدم ،همان کودکی میشدم که چادر مادرش را گرفته و در جای یکی از این دستفروشها نشسته است و به سبد های حصیری که مادرش بافته خیره مانده ،با هر خرید فکر میکند ،به داشتن عروسک بافته شده سمت دیگر دکه ها نزدیک میشود ،در حالی قرار نیست هیچ وقت ان را داشته باشد ،عروسک مو طلایی سهم دختری دیگر شد...وسایل مورد نیاز را خریدیم و به خانه برگشتیم ،هر کسی بعد از خوردن شام مشغول کار خود بود، منم به مادرم کمک میکردم تا سبد های حصیری را ببافدمن عاشق این خلوت شبانه بودم امی جان ترانه های قدیمی را زیر لب زمزمه میکرد ولی امشب مادر ساکت تر از همیشه بود، انگار که حزن صدایی امی جان ذهن او را نیز در بر گرفته بود...خودم را به طرفش کشیدم و سرم را روی دامن چین دارش گذاشتم_مادراز گرداب افکار بیرون امد..._چیه خسته ای برو برو بخواب_نه خسته نیستم ،ولی تو خسته ای مگه نه؟دست از بافتن کشید تا صورت مرا بهتر ببیند_نه مادر خسته چیه امروز یکی از زنایی که اومده بود برا خرید گفت :یه باشگاه خوب بازشده که مدیرش یه زن فرنگیه، دارم فک میکنم بفرسمت اونجا ،تو بزرگتر شدی مدرستم باید عوض کنمپس حرف های امروز حامد را شنیده بود_مامان نگران من نباش ..._مادر نیسی که بفهمیمادر نیسم دختر که هستم، از فردا دور جزیره رو میدوم، من عاشق مدرسمم هستم_ولی..._ولی ندارع اصن اگه لاغر نشدم ،با هم میریم همون کارای که تو میگی انجام میدیمو بعد بوسه ای بر روی دست های که برگ های خرما انها را زخمی کرده بود زدم..._برو بخواب برو ،فردا مدرسه داری مادر بزرگت ببینه بیداری شاکی میشه_باشهسرم را داخل بالشت کنار مادر فرو بردم و زودتر از همیشه به خواب رفتم.</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 11:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-ssr5tthkmxbz</link>
                <description>سرودی برای موج برای من فقط یه داستان نیست...یه دوست یه همراهه که ستا جنگو با خودم دیده شبای نا امیدی تا صبح به پنجره نگاه کرده و سعی کرده دوام بیاره یاداور دوستیا خداحافظیا و روزهاییه که شبیه رویا نیستن شبیه شرح زندگی یه ادم برگشته از طوفان که قدش خمیده و موهاش سفید شده ولی هنوز با صورت پر از گرد خاکش لبخند میزنه پس بازم باهاش صبوری کنید امیدوارم دوسش داشته باشینبا عشق میخک سفید</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 14:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرودی  برای موج ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%87%D8%A7-nypnquok4dm7</link>
                <description>#پارت اولنوشتن بر روی کاغذ قدیمی که از انبار پیدا کرده بود را اینگونه اغاز کرد:اگر روزی بخواهم بمیرم دوست دارم در همین ابی وسیع باشد ،میخواهم مثل پدر بزرگ دریایی که تمام خاطراتم را ساخته، مرا در اغوش بگیرد و صدای موج ها بشود اخرین صدایی که قرار است بشنوم.صدای ماهیگیرانی که برگشته بودند مرا از دنیای نوشتن بیرون کشید، سعی کردم از پشت پنجره حامد را بین ماهیگران تشخص دهم، نه فایده ای نداشت ،گربه ام &quot;تمشک&quot; امروز هم لجبازی میکرد، او را بغل کردم و از روی تراس کوتاه به بیرون پرت کردم، گربه بخت برگشته که گویی از ماجرا خبر داشت و و داشت با نگاهش به لعنت میفرستاد رویش را برگرداند و با بی محلی از تیررس خارج شد.جای شکرش باقی بود که مثل دفعه قبل از همان راه بالا نیامد تا مرا ضایع کند ،پا تند کردم تا به حامد برسم میدانستم که اگر او را بین صیادان صدا بزنم به حتم جوابم را نخواهد داد، منتظر شدم تا از جمعیت دور شود و بعد او را صدا بزنم،لبخندی که بر لب داشت نشان میداد امروز روز خوبی داشته؛_حامدروزهای را بیاد اوردم که تازه به این جزیره امده بودیم و کسی را نمیشناختیم ، تنها اشنایی ما همسایه های جدیدمان بودند، هر صبح کنار در چوبی و رنگ پریده حیاط انتظار میکشیدم تا حامد مرا با خودش به مدرسه ببرد ،با اینکه همسن سالار بود و فقط از من چهار سال بزرگتر بود بخاطر مهربانی اش و اشنایی بیشترش با جزیره مادر بیشتر از سالار به او اعتماد داشت؛_از صدای من که در گوشه دیوار ایستاده بودم جا خورد، اینجا چیکار میکنی دختر؟سعی کردم به همه مشکلات دنیا فکر کنم تا صداییم بغض الود شود_مردن ماهی های کف دریاچه &quot;شکستن سد &quot; نه هیچ کدام به اندازه ای کافی بغض الود نبودسرم را بالا اوردم ؛ هم از سکوت طولانی من تعجب کرده بود_میگم مطمعنی خوبی؟_تمشک گمشده ،همه جا رو دنبالش گشتم ،حتی سالارم نتونسته پیداش کنه...کاش لال میشدم و همچین حرفی نمیزدم لبخند دلنشینی زد و دستی به موهای کوتاهش کشید_نترس چند دقیقه پیش کنار اسکله بود بعدم میگن گربه ها هفت جون دارن اگه چیزیش شد از جونای اضافش استفاده میکنیمبرو خونه ،تا خدای دریا نیومده بخاطر اینکه به مامانت کمک نکردی ببردت پیش خودش..و بعد کوتاه خندید؛تقصیر خودم بود که قصه ای که شکیبا در مدرسه تعریف کرده بود را برایش تعریف کردم ،سعی کردم تا حد ممکن اخم کنم.._نه مثل اینکه واقعا تو یه چیزیت هس ما که رفتیمتور بسته شده را دوباره روی دوشش انداخت ورفت ...از سر کوچه که رد شد یاد گربه بخت برگشته ام افتادم که هنوز بیرون بود ؛او حامدم کمک نکرد پیداش کنم ،اطراف کوچه رو گشتم .سالهای بعد میگویند دختری در جزیره بود که بخاطر یه نافرجام گربه اش را کشت ،شاید هم در روزنامه بنویسند در بخش &quot;حوادث &quot;حتما از انها میخواهم اسم حامدو درشت بنویسند تا عذاب وجدان بگیرد...چند ساعتی در کوچه چرخیدم..هوا تاریک شده بود و به اجبار به خانه برگشتم ،از دم در صدای مامان میشنیدم که عصبانی شده بود &quot;میخواستم داد بزنم تمشک گمشده، که صدای سالار که دنبال تمشک می دوید و دور حیاط میچرخید مرا به خودم اورد، جارو رو برداشتم و منم دنبال انها دوییدم..مامان بیرون امد و با دیدن این صحنه شوکه شده بود_میدونین چقد دنبالش گشتم اونوقت اون تمام مدت خونه بودهسالار که از دوییدن خسته شده بود ،کنار در نشست نفس عمیقی کشیدو گفت:_نه اولش که خونه نبود، منم دنبالش گشتم ،حامد گفت: تو بهش گفتی بیاردشپس حامد گشتن دنبال تمشک را فراموش نکرده بود..._جدی اون پیداش کرده؟ و نتوانستم لبخندم را پنهان کنم ،که از چشمهای سالار دور نمانداخم کرد و بیخیال گربه شد_حالا اگه من پیداش میکردم میگفت :به گربه اسیب روحی زدی اصن بی خیال بریم شام بخوریم...و داخل رفت،مادر که داشت دنبال او میرفت برگشت و به من گفت:-همینجوری تمشکو نیاری داخلا ،مادر بزرگت عصبانی میشه و در را بست..وحالا من کسی بودم که باید دور حیاط میدویدم...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 14:06:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>●انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-oiolcm2dr48b</link>
                <description>من از انتظار متنفرم؛از ایستادن پشت چراغ‌های قرمز یا در سایت‌های اعلام نتایج.منتظر ماندن برایم شبیه ذره‌ذره از دست دادنِ ذوق است؛انگار گل‌های دستم یکی‌یکی خشک شوند و من نتوانم کاری بکنم.بچه که بودم، هر چیزی که برایش گریه می‌کردم، وقتی به دستم می‌رسید دیگر بی‌معنی شده بود؛حتی آن عروسکِ موطلاییِ پشت ویترین.شاید برای همین است که دلم نمی‌خواهد زندگی را به بعد موکول کنم.دلم نمی‌خواهد در هشتادسالگی در ماراتن شرکت کنم؛می‌خواهم همین حالا خیابان‌ها را وجب کنم و بدوم.دلم نمی‌خواهد داستانم بعد از مرگم معروف شود؛می‌خواهم امضای خودم روی کتاب‌ها باشد.دلم نمی‌خواهد لباس‌های مورد علاقه‌ام را برای سال‌های دور نگه دارم؛به همین حالا نیاز دارم.من از نرسیدن نمیترسم از دیر رسیدن میترسم از وقتی که چشمانم فروغی برای درخشیدن نداشته باشند</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 17:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-ijf9ynbkc3vg</link>
                <description>امسال خیلی بیشتر از سال قبل منتظرت هستم خسته تر دلشکسته تر و نا امیدترامسال ادمی که سال پیش می دیدی نیستم دلم را به محرمت گره زده ام شاید شبی در تاریکی بغض های جمع شده امسال رها شود...میدانی امسال خیلی ها مهمانت هستند دیگر حسینه ای نیست که شب های کرونا تلوزیون را روشن میکردیم تا با رهبر که تنها در حسینه نشسته بود عزداری کنیم...حتی ان شبی نمی اید که وقتی خبر دادند رهبر وارد حسینه شده مداح نمیدانست گریه کند یا حرف بزندامام حسین بچگی‌هایم حتی وقتی مطمعن بودم در رفاقتم با تو کلک زده ام و دلت را شکسته ام باز هم تو امام حسین بودی امسال هوایمان را بیشتر داشته باش...به چشم سربازی نگاهمان کن که در لشگر دشمن از نگاه کردن در چشمانت خجالت میکشد مبادا قبولش نکنی امسال ترک های قلبمان به جای ما سخن می گوید سال سختی بود از کودکان میناب بپرس انها برایت خواهند گفت که امسال حتی خیلی ها دستی ندارند که برایت سینه بزنند ...امام حسین بچگی هایمان امسال محکم تر در اغوشمان بگیر...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 19:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظه حسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-cyjxwcozbu9r</link>
                <description>یکی میگفت تابستان حالش را بد میکند گرما که شروع میشود تمام پرده ها را میکشد تا حرکت گرم درختان در باد را نبیند کولر روشن نمیکرد تا وسط قلبش طوفان به پا نشود...برای همه اطرافیان این رفتار غیر واقعی می آمد بعضی ها نصیحت میکردند و بعضی دیگر شبیه دیوانه های از قفس گریخته به او نگا میکردند...بعدها فهمیدم برای خیلی از ادمها در جهان این اتفاق می افتد...مغز حافظه دارد...حس بو و حالات را در خودش زخیره میکند اتفاقات ممکن است مربوط به دو یا سه سالگی فرد باشد وقتی هنوز حافظه کلامی قوی نشده...میگفت سربازان جنگی را دیده که با بوی خاک گریه میکردند...یا حتی حالتی که راه رفتن در یک کوچه خلوت در تابستان به شما دست میدهد</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 11:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بید مجنون</title>
                <link>https://virgool.io/@Mikhak.sefid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-hdv3s1qlcuef</link>
                <description>برای گین عزیز:کشیده شدن عصایش روی زمین سکوت دنیای مردگان را برهم میزد...لنگان لنگان بین گورهای خاکی قدم میزد،موعد قرارش فرا رسیده بود...عزرائیل زیر درخت توت انتهای قبرستان انتظارش را می کشید،پیرمرد خودش را به سختی در سایه درخت پناه داد،دلش میخواست جان عزیزش را اسوده رها کند_فکر میکنی جون چند تا ازشونو تو گرفتیپیرمرد قبرستان را نظاره کرد: نیمی یا بیشتر‌،روزگار من روزگار پراز بلوا بود،خیانت ها دروغ ها...میدانی عزرائیل جلاد حاکم بودم باشکوه ترسناک ،حاکم شهر تیزی تبرم را ستایش میکرد تا روزی که...عزرائیل تکیه اش را از درخت گرفت_تا روزی که خودش نیز مهمان تیزی تبرم شد..._از کشتن کسی پشیمان شدی؟پیرمرد به نفس نفس افتاده بودپشیمان نه،مادرم میگفت ادم های خوب با پیشانی سفید به دنیا میاید،ولی من بارها پیشانیم را نگاه کردم چیزی روی پیشانیم نوشته نشده بود،به گمانم برای عبادت هایم در گوشه ای خرابه ای از بهشت به من منزل دهند‌..عزراییل تلخ خندید از کجا انقدر مطمئنی؟_به کسانی میکشتم میگفتم شما را بدون درد میکشم ولی در دنیای بعدی پاهایم را روی پل نلرزانید انها نیز قول میدادند گاهی با هراس چشمانشان و گاهی نیز با گریه، سردار ها حاکم ها رفتند ولی باز من ماندم...صدای اذان از گلدسته های مسجد به گوش میرسید و سپیده سر زده بودپیرمرد نفس های اخرش را می کشید و دستاهایش توان تکیه دادن نداشت..._کاش میگذاشتی اخرین نمازم را بخوانم خوبیت ندارد کلام خدا را شنید و جواب نداد...عزرائیل ماموریتش را به پایان رسانده بود در چشم های بی حرکت پیرمرد نگریست،گویی هیچگاه زاده نشده بود وپا روی زمین نگذاشته بود.قدمهایش را برای گرفتن جان ادمهای بعدی به سمت شهر کج کرد لحظه اخر دوباره برگشت و به پیرمرد نگریست...خلق خوی مردمان این شهر این است که خدا را برای عبادت هایشان بینا می بینند و برای لکه های خون روی لباسشان نابینا...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>