<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mileva</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mileva</link>
        <description>درحال تحصیل در رشته مهندسی کامپیوتر - خوره اطلاعات - علاقمند به یادگیری زبان‌های مختلف - کتاب‌دوست :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:50:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Mileva</title>
            <link>https://virgool.io/@Mileva</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mileva/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-e092lggqljbw</link>
                <description>این کتاب رو به عنوان ششمین کتاب برای چالش کتابخوانی طاقچه انتخاب کردم. انتظار داشتم که خیلی خیلی حوصلم سر بره موقع خوندنش و اصلا دوستش نداشتم ولی راستش رو بخواین اونقدرام بد نبود. یکی از خوبیای این چالش برای من دقیقا همینه که باعث میشه کتابایی بخونم که &quot;معمولا&quot; نمیخونمشون و خب از این بابت خوشحالم.داستان کتاب اینطوریه که نویسنده‌ش توسط یک ویروسی یک جورهایی فلج شده و بعد دارای یک &quot;حلزون&quot; به عنوان &quot;حیوون خونگی&quot;‌ش میشه. اول بار براش عجیبه ولی خب طی زمان سعی میکنه برای حلزونش جای بهتری درست کنه و بهش توجه میکنه. قطعا اولین بار خیلی از چگونگی زندگی یا خورد و خوراک حلزون اطلاعی نداره ولی خب هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر میفهمه که حلزون چطوریه و خب این کاملا &quot;شگفت زده&quot;ش میکنه و گاها که مقایسه میکنه میبینه حتی خیلی بهتر از ما انسان‌ها هم هستند، البته از یک سری جهات قطعا!چیزی که برای من داستان رو جذاب میکرد، البته اسمش رو نمیشه داستان گذاشت، شاید خاطرات یک نفر که بیشتر حاوی چگونگی شکم پایان و این حیوانات مخاط دار و اینکه ساختار بدنشون چطوریه و چطوری زندگی میکننه. بهرحال جذابیت داستان اینه که نویسنده حلزونش رو با دقت نسبتا زیادی &quot;تماشا&quot; میکنه و کلی ازش یاد میگیره. برای مثال اینکه حلزون خیلی آروم حرکت میکنه و نویسنده وقتی عمیقا بهش فکر میکنه و مدل راه رفتن (خزیدن؟!) حلزون رو توصیف میکنه به این نتیجه میرسه که خیلی ریلکس و آرومن و واقعا متفکرن و این چیزیه که انگار خیلی از آدمایی که اینطور حیوانات رو مطالعه میکردن بهش رسیدن.ابتدای هر بخش یک تیکه و یا نوشته مربوط به موضوع همون بخش از کتابای دیگه اومده که معمولا جملات جالبیه.خلاصه که نویسنده فقط به &quot;تماشا&quot; بسنده نمیکنه و ظاهرا خیلی روی حلزون ها مطالعه میکنه و خب، حضور حلزون در زندگیش وقتی که یهو و ناگهانی &quot;فلج&quot; شده باعث میشه که احساس بهتری داشته باشه و کمتر از تنهایی‌ش اذیت شه.همچنین خب یه جورایی میشه گفت که زندگی حلزون و خواصش و لیزابه‌ش و نمی‌دونم دیگه چی‌ش رو بگم، واقعا جالب بود برام!بعضی از تیکه‌هایی که توی کتاب هایلایت کردم:+ طبیعت پناهگاه روح است... حتی غنی‌تر از تخیل انسان!+ مشاهده قلب نویسندگی است. چه درباره جهان طبیعت باشد و چه درباره هیجانات انسان، آنچه مینویسید ناداستان باشد یا حتی داستان، هر متنی باید بر اساس مشاهده باشد، و مبتنی بر بررسی دقیق یک موقعیت یا موضوع از تمام زوایا.+ زنده ماندن اغلب بستگی به تمرکز بر یک چیز خاص دارد: یک رابطه، یک باور، یا یک امید که تعادل خویش را بر لبه امکان حفظ کرده است. یا چیزی زودگذرتر: آن‌طور که آفتاب از شیشه سخت و به ظاهر نفوذناپذیر پنجره‌ای می‌گذرد و پتو را گرم می‌کند، یا باد، که نامرئی است اما هنگام عبور چنان پرسروصدا است که حتی از دیوارهای عایق‌بندی‌شده خانه هم به گوش می‌رسد. + هرجا که می‌نشیند، تنها می‌نشیند، جز خودش کسی را ندارد، راضی است به اینکه تمام گنج خویش باشد. (ویلیام کوپر)+ تقریبا چنین است که انگار، بدون توجه به اینکه به کدام سلسله از جانداران تعلق دارید، هرچه جثه کوچک‌تری داشته باشید و جای شما روی درخت حیات پایین‌تر باشد، کنج بوم شناختی تعیین‌کننده‌تری را روی زمین اشغال می‌کنید.این کتاب در طاقچه بی‌نهایت وجود داره! اگه علاقمند به کتاب &quot;متفاوت&quot; هستید و یا راجب علوم &quot;کنجکاو&quot; هستید و یا حتی از کنجکاوی لذت میبرید، به نظرم انتخاب بدی نیست. :) من از 5، بهش امتیاز 3.5 رو میدم. :) https://taaghche.com/book/87888/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C </description>
                <category>Mileva</category>
                <author>Mileva</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 00:20:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: آن فرانک؛ خاطرات یک دختر جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mileva/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-btcwesehzl3r</link>
                <description>این کتاب رو برای چالش کتابخوانی طاقچه، ماه مرداد، کتابی غیر داستانی درباره جنگ جهانی دوم خوندم.اول بار که شروع کردم به خوندن این کتاب، احساس می‌کردم قراره به شدت کتاب حوصله‌سربری باشه و هیچی ازش یادنگیرم و نفهمم. چون فکر میکردم مگه یه کتابی که کتاب نیست و نویسندش هم یک دختر یهودی 15 سالست که مخفی شده تو یه ساختمون، چی می‌تونه داشته باشه؟ و بله، این یه کتاب نیست، یه دفتر خاطراته. روز و تاریخ نوشته شده و شرحی از اون روز یا افکار آن تو اون روز رو می‌خونیم.اما یکم که گذشت، اول شخصیت آن برام جالب بود. یه آدم شر و شیطون و پرشوری که همه بهش ایراد میگیرن انگار و میگن: &quot;تو خوب نیستی و از قوانین پیروی نمی‌کنی، تربیت نداری...&quot; و هرچیز مشابه این. آن درک نمی‌شه و اون افکار و احساساتش بعد از حرفای بقیه رو تو دفتر خاطراتش مینویسه و واقعا یه جورایی این خیلی خوب به فهمیدن یک آدم مشابه در اطرافم کمک کرد.بعد هرچی داستان پیش‌تر می‌ره، غیراز اینکه از شرایط جنگ آگاه میشیم، اینکه شرایط سختیه، بعضی غذاها ممکنه سخت گیر بیان، یهودیایی که بیرونن چه بلایی سرشون میاد، زندگی آدمای عادی و صدای تیر و بمب؛ آن داره بزرگ میشه و از خودش و عقایدش مینویسه و واقعا عقایدش خیلی قابل توجهن!آن راجب خانواده حرف میزنه، اینکه دوست داره خانواده چطوری باهم رفتار کنن و خودش در آینده چطور مادری میشه، راجب این حرف میزنه که چی میخونه (و اون موقع اطلاعاتش از الان من بیشتر بوده واقعا) و اینکه دوست داره در آینده چیکار کنه. با اینکه میتونه خیلی ناامید و ناراحت باشه (طوری که به شخصه الان هستم و ممکنه خیلیا هم تو این قرنطینه به غایت طولانی احساس کردن احتمالا - قرنطینه آن 25 ماه بوده) ولی عوضش دوره‌های مختلف میگذرونه، زبان‌های مختلف رو یادمی‌گیره و کتاب می‌خونه و در کنار بقیه آدم‌ها گیر افتادن دائمی و ترسش باعث نمیشه که ساکن بشه و امیدش رو از دست بده.با اینکه ممکنه احساس تنهایی یا خفگی کنه، با اینکه ممکنه خیلی درک نشه و اینکه مجبورن پرده‌ها رو بکشن که دیده نشن، آن ارتباطات خوبی برقرار می‌کنه. قشنگ آدما رو تحلیل میکنه و نظراتی میده که واقعا به نسبت بزرگتر از سن یه نوجوون 15 ساله هستن. و همچنین آسمون رو نگاه میکنه. چند جای دفترش هم نوشته که خندیدن و بیرون رفتن و تو طبیعت بودن و بیشتر از همه آسمون آبی چیزایی هستن که واقعا خوشحال و امیدوارش میکنن، یه جوری که اگه بره بیرون و آزاد بشه و اینارو احساس کنه همینا برای زندگیش کافیه.نمیدونم آخر داستان رو میدونید یا نه، پس اگه نمیدونید این بند رو نخونید! من آخر داستان دوست داشتم گریه کنم واقعا! چرا؟ چون از سرنوشت همه آدمایی که تو دفترخاطرات آن بودن نوشته بود. اینکه آخرش یه آدم با این هوش و استعداد و این همه انگیزه به خاطر یه بیماری بمیره، واقعا ناراحت کنندست! و من واقعا داشتم فکر میکردم که چرا باید به خاطر &quot;باور&quot; یک سری آدما، همچین بلاهایی سرشون بیاد. واقعا... نمیدونم چی راجبش بگم!در کل، بدونید که ممکنه شگفت زده نشید و انتظار یه کتاب فلسفی خفن رو نداشته باشید، یه دفتر خاطراته :) ولی واقعا زیباست و من لذت بردم ازش. اگه بخوام از 10 بهش امتیاز بدم، میانگین 8 رو میدم. :) بعضی از تیکه‌های کتاب:لینک تهیه کتاب از طاقچه (این کتاب در طاقچه بی‌نهایت &quot;هست&quot;): https://taaghche.com/book/35027/%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%9B-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>Mileva</category>
                <author>Mileva</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 00:14:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: جنایات و مکافات</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-p1gydzdhkgmi</link>
                <description>به عنوان چهارمین کتاب برای چالش 1400 طاقچه با موضوع &quot;کتابی که از نوشتن آن 100 سال می‌گذرد&quot;، جنایات و مکافات را خواندم. البته بارعکس بقیه کتاب‌ها این کتاب در لیست کتاب‌هایی که خودم هم می‌خواستم بخوانم بود. در ابتدا به خاطر حجم آن هیجان زده بودم و باید اعتراف کنم که تا حدود 50 الی 100 صفحه اول برایم جذاب هم نبود و از خودم می‌پرسیدم چرا اینطوری؟ چرا اونطوری؟ مثلا داستایفسکی اسم خیابان را نگفته بود و به جای آن نوشته بود: &quot;خیابان &quot;ل...&quot;&quot; که واقعا روی اعصاب من بود. خب چرا؟از آن که بگذریم، به غایت کتاب زیبایی است و حقیقتا ارزش آن را دارد که آدم این همه صفحه را بخواند. مدت‌ها بود که اینقدر از خواندن کتابی لذت نبرده بودم. داستایفسکی همه جزئیات را به قدری خوب نوشته است که آدم احساس می‌کند دارد فیلم می‌بیند و یا خودش هم با همان آدم‌ها انجاست و فقط مثل راوی یا روح است. این اولین چیزی بود که بابت رمان دوست داشتم. نکته بعدی اینکه به شخصه اسم‌ها را فراموش می‌کردم؛ بنابراین از ویکی‌پدیا اسم‌ها را گرفتم که بدانم هرکسی، چه کسی است! ولی خب کمی از داستان برایم اسپویل شد (البته که نقطه قوت داستایفسکی همان گفتن جزئیات و نشان دادن روحیات آدم‌هاست و به شخصه از این اسپویل شدنه ناراحت نشدم!) ولی اگر می‌خواید که برای شما داستان اسپویل نشه، پیشنهاد می‌کنم از اول هرکسی که وارد داستان می‌شه رو اسمش و نقشش و حتی می‌تونید شخصیتش رو هم بنویسید. البته اگه فکر می‌کنید مثل من بعدش در بیاد آوردن اسم‌ها دچار مشکل می‌شید.بریم سراغ برجسته‌ترین بخش رمان، یعنی تحلیل شخصیت‌ها و نشان دادن روحیات آن‌ها. واقعا فوق‌العادست! یعنی حقیقتا به شدت قابل لمس توصیفات انجام شده (صفحات 650 اینا بود که اوج شگفت‌زدگی من بود که چطور در توانش بوده این همهههه بنویسه و توضیح بده، حتی نامربوط‌ترین چیزها رو). اینطوری که شخص اول یه فلسفه‌ای برای خودش می‌سازه و معتقده که بنابراین و بنا بر شرایط موجود، این جنایت بهترین کار ممکنه. بعد میره و ریسک می‌کنه و این جنایت رو انجام می‌ده، درکنارش یه بهای اضافه‌ای هم می‌پردازه. ولی بابت این جنایت عذاب یا به تفسیر داستایفسکی &quot;مکافات&quot; می‌کشه.همچنین میگه: هر آدمی نمیتونه از اون حالت عادی خارج بشه. هرکسی، نمی‌تونه مرتکب جنایات سنگین بشه، بلکه فقط یک سری محدود از آدم‌ها هستن که می‌تونن دست به جنایات عظیم بزنن و حتی به گونه‌ای اجتماع رو کنترل کنن. به خاطر همین سواله که راسکلینکف، شخصیت اصلی دست به قتل می‌زنه: &quot;آیا من می‌تونم شپش نباشم و انسان باشم؟ آیا می‌تونم برای خودم فکر کنم؟ آیا ممکنه که من دنباله رو نباشم؟ و...&quot;(احتمالا اسپویل!) نقطه عطف داستان هم جاییه که راسکلینکف شخصی به اسم سونیا رو می‌شناسه. سونیا بدکاره‌ست ولی خیلی قلب پاکی داره و با حجب و حیاست. معصومیت سونیا، باعث تغییر و تحول در راسکلینکف می‌شه و باعث میشه که اون خودش رو مستحق مجازات بدونه و بره اعتراف کنه. همچنین یه کاراگاهی هست این وسط که رسما دست به هرکاری می‌زنه تا راسکلینکف اعتراف کنه به قتل. از هر ترفند روانشناسی استفاده می‌کنه و هرجوری که می‌تونه اونو آزمایش می‌کنه تا ببینه چی می‌گه و چیکار می‌کنه. ولی خب شخصیت ما دوست نداره اعتراف کنه و هی مقاومت می‌کنه، به هذیون دچار می‌شه، وحشت می‌کنه، نگران می‌شه و هی سعی می‌کنه حواسشو جمع کنه و به خودش می‌گه: &quot;نه! تو قراره عاقل بمونی و عاقل می‌مونی!&quot;این وسط شخصیت یک نفر دیگه هم نشون داده می‌شه. کسی که به پول و مقام و منسب به شدت نسبی‌ای رسیده ولی خیلی به خود غره‌ست و معتقده که باید همسری داشته باشه که فقیر باشن و به خاطر همین مدیون و متشکر همسرش باشه و سر به زیر باشه و دنبال همچین شخصی می‌گرده. آخرش هم شخصیت دروغینش فرو می‌ریزه :)) (پایان اسپویل)بعضی از بخش‌های کتاب که دوستشون داشتم:+ یا به کلی از زندگی رو گردان شد. مطیعانه سرنوشت را، همانطور که هست، یک بار و برای همیشه پذیرفت و هر نوع حق تلاش و زندگی و دوست داشتن را در خود خفه کرد.+ باور می‌کنید، می‌خواهند انسان هیچ شخصیتی نداشته باشد، و این را لطف کار می‌دانند. تمام سعیشان در این است که انسان شبیه به خودش نباشد، که کمتر از هر چیز به حقیقت خودش شباهت داشته باشد! و این از نظر آنان پیشرفت شناخته می‌شود. کاش لااقل دروغ را به شیوه خاص خود بیان می‌کردند، اما...+ همه چیز به نظر آن‌ها &quot;نظم اجتماع&quot; است و دیگر هیچ! این جمله محبوبشان است! از اینجا مستقیما نتیجه می‌گیرند که اگر اجتماع وضعی طبیعی داشته باشد، تمام جنایت‌ها هم فوری ناپدید می‌شوند زیرا دیگر علتی برای اعتراض باقی نمی‌ماند، و همه در یک لحظه صالح می‌شوند! طبیعت انسانی به حساب نمی‌آید! طبیعت طرد می‌شود! طبیعتی اصلا وجود ندارد!+ سقف‌های کوتاه و اتاق‌های تنگ به روح و عقل انسان تنگی می‌دهد.+ مردم تغییر نخواهند کرد و کسی آن‌ها را تغییر نخواهد داد و نمی‌ارزد انسان سعی بیهوده کند.+ می‌دانم که باورتان نمی‌شود، اما زیاد فلسفه نبافید، خود را مستقیما بی هیچ تفکر به اختیار زندگی بگذارید و نگران نباشید. زندگی شما را به ساحل می‌رساند و روی پای خودتان قرار می‌دهد. به کدام ساحل؟ چه می‌دانم؟ فقط اعتقاد دارم هنوز زیاد باید زندگی کنید. https://taaghche.com/audiobook/24322/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA  https://virgool.io/p/p1gydzdhkgmi/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%AB%D8%B1%D9%81%D8%A6%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%87%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA.%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%81%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AD%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84%D8%A8%D9%87%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%B4%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%8C%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86%D9%88%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%AF...taaghche.com </description>
                <category>Mileva</category>
                <author>Mileva</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jul 2021 00:01:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بهار 63</title>
                <link>https://virgool.io/@Mileva/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-63-y6hqzbnqexfj</link>
                <description>این کتاب را به عنوان سومین کتاب برای چالش طاقچه، خوندم. کتاب درباره مردی است که خیانت میکند و برای خیانت کردنش، هیچ دلیل خاصی ندارد. وی صرفا وقتی با یک خانم دوست میشود، دست و دلش به خیانت میرود و عاشق طرف میشود. عاشق ویژگی های متفاوت طرف مقابلش نسبت به طرف های قبلی یا بعدی است و گاهی در ذهنش مقایسه میکند که اگر فلانی بود، الان بهمان کار را میکرد و چقدر به او نیاز دارد.در ابتدای گوش دادن به این کتاب صوتی، برخی کلمات مرا از اینکه بخواهم به شنیدن ادامه دهم، باز داشته و شوکه میکردند. انتظار نداشتم در یک کتاب، همچین کلماتی وجود داشته باشند. اما بهرحال به شنیدن آن ادامه دادم. چیز دیگری که در این کتاب توجهم را جلب کرد، استفاده از ادبیات و سینما بود. از کتابها و نویسنده های معروف و کارگردان ها، نام برده میشد و به نوعی، ارتباط او را با یکی از طرف های خیانت برقرار می‌کند.برخی از تکه های کتاب که یادداشت کردم:+ با اینکه عذابم میدهد، حال میکنم با این خصوصیت آدم که وقتی پای عشق به میان می‌آید، زندگی را با ساختار ذهنی خودش تعریف میکند.+ ببین فرزین، خاطره آدم رو فریب میده. باعث میشه فقط خوبی های گذشته یادت بیاد. بدی هاشم اگه یادت بیاد، یادت میره که چه لحظات بدی داشتی.+ لامصب مثل سیگار است خاطره، حال میدهد. اما از درون میپوساندت. دنیا بدون گذشته برای آدم هیچ لطفی نداشت، هرچند با گذشته هم هیچ لطفی ندارد.+ خب معلومه که بهت علاقه دارم! چون داریم با هم زندگی میکنیم. مگه میشه آدم کسی رو که باهاش زندگی میکنه دوست نداشته باشه؟ (میدونید، این یه واقعیته. وقتی با کسی زندگی میکنیم، باعث میشه احساس وابستگی و شاید حتی علاقه به طرفمون داشته باشیم درحالیکه این فقط یه عادته!)+ من خیانت میکنم، به خودم خیانت میکنم و بعد، خود را در یک محاکمه ذهنی، محکوم میکنم. (راوی داستان اینجا داره سعی میکنه که خودشو بابت کار بدی که انجام داده، مجازات کنه. اما این کار باعث نمیشه پشیمون بشه یا نخواد این کار رو انجام بده. انگار دست خودش نیست و همه معشوق هاش رو میخواد!)+ من خیانت میکنم، به خودم خیانت میکنم. همه آدم ها خیانت میکنند، بعد برمیگردند و برایش دلیل پیدا میکنند. من به سختی دلیل پیدا میکنم، و به راحتی ردشان میکنم. (راوی داستان خودش هم نمی‌دونه چرا اینطوریه، چرا یهو با یکی دوست میشه و صمیمی تر میشه و می‌خواد بهش نزدیک بشه و در عین حال، نفر قبلی رو از دست نده.)+ برعکس همه آدما که فکر میکنن آدم عاشق میشه تا تنهایی‌ش رو پر کنه، من فکر میکنم آدما عاشق میشن تا تنهاییشون رو بزرگتر کنن! (مشخصا راوی، از اینکه هم زمان چند نفر در زندگی اش هستند رنج میبرد. درست است که حضور هرکدام از آنها زندگی را برایش در لحظاتی شیرین‌تر و گاهی آسان‌تر کرده، اما به طور کلی، قطعا نمی‌تواند از این وضعیت راضی باشد. چرا که ممکن است با هیچکدامشان آن طور که باید، راحت نباشد و یا اینکه همانطوری که در داستان اتفاق می‌افتاد، وقتی با یکی‌شان بود، به دیگری فکر می‌کرد.)خلاصه که این کتاب برای من تیکه های قشنگی هم داشت و گاهی لذت میبردم از احساسات و توصیفات آدما، صدای گوینده و لحنش رو هم دوست داشتم :) اما امتیازم بهش متوسطه. چون یکم بی سر و ته و بدون هیچ بود! به طور کلی برای پر کردن اوقات فراغت مخصوصا شب ها قبل خواب نسبتا مناسبه :). اما می‌شه گفت خیلی کتاب‌های بهتری هستند که می‌تونین وقتتون رو بهشون اختصاص بدین. :) https://taaghche.com/audiobook/80798/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DB%B6%DB%B3 </description>
                <category>Mileva</category>
                <author>Mileva</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 00:42:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: 451 فارنهایت</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-451-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ixzc9mg2fk2w</link>
                <description>کتاب، با توصیف سوختن صفحات کتابی در هوا شروع می‌شود و سپس وارد زندگی شخصی به نام  می‌شویم که یک آتش‌نشان است. در دورانی که نویسنده توصیف می‌کند، آتش‌نشان‌ها کارشان این است که کتاب‌ها را آتش بزنند و اینکه کسی بخواهد کتاب بخواند ممنوع است. انگار که فکر کردن و زندگی کردن ممنوع است! نویسنده در تلاش برای توصیف آینده ای است که در آن زندگی‌ها به سرعت می‌گذرند و مردم تنها به فکر نمایش‌ها هستند. آن‌ها پی فهمیدن دلایل اتفاقات نیستند و خیلی وقت‌ها از هم &quot;واقعا&quot; بی خبرند. برای مثال حتی زن و شوهر در داستان مثل دو غریبه هستند که صرفا در یک مکان زندگی می‌کنند انگار که قرار است &quot;زندگی خانوادگی&quot; از چک لیستشان خط بخورد.نویسنده، نقطه عطف داستان را یک نوجوان می‌داند. آتش‌نشان داستان بعد از اینکه او را می‌بیند به فکر می‌افتد و تحت تاثیر او قرار می‌گیرد. انگار که جرقه‌ای خورده شده و او تازه متوجه می‌شود تا الان در واقع زندگی نمی‌کرده. و بعد اینکه، دربرابر بسیاری از اتفاقات اطرافش انگار که کور بوده و بعدتر، می‌فهمد که اصلا عاشق همسرش نیست و حتی یادش نمی‌آید که اولین بار کجا همدیگر را دیدند.اما با وجود تلاش وی برای اینکه همسرش به تیم او بپیوندد، همسرش همچنان به زندگی‌اش چسبیده و دوست ندارد چیزی تغییر کند، فکر کند یا کمی بیشتر برای همسرش وقت بگذارد. اتفاق بعدی‌ای که روی او تاثیر می‌گذارد، دیدن یک زن است که حاضر می‌شود با کتاب‌هایش بماند تا سوخته شود و باعث می‌شود آتش‌نشان به این فکر بیوفتد که: &quot;مگر چه چیزی در کتاب‌هاست که یک آدم حاضر شده به خاطر آن‌ها جانش را فدا کند؟&quot;برای همین تصمیم می‌گیرد کتاب بخواند. همچنان امیدوار است که همسرش، همراهش باشد. اما این اتفاق نمی‌افتد. آن‌ها متوجه منظور نوشته‌های کتاب نمی‌شوند. درنهایت همسر آتش‌نشان او را لو می‌دهد و باعث می‌شود که آتش‌نشان‌ها خانه‌شان را بسوزانند. قبل از این ماجرا، آتش‌نشان می‌خواهد از مردی برای فهمیدن متن کتاب کمک بگیرد و از اتفاق با هم نقشه می‌کشند که دنیا و مردمش را متحول کنند.اما این اتفاق نمی‌افتد. کنترل روی جامعه بسیار قوی، و کسی انگار که توان فکر کردن نداشته باشد؛ همه صرفا تماشاگرند. همه به دنبال این هستند که نمایش به بهترین نحو ممکن اجرا شود، اما آتش‌نشان در نهایت از دست آن‌ها نجات پیدا می‌کند. بعد آدم‌هایی را پیدا می‌کند که بیشتر شبیه خودش هستند و با دیدن اینکه یک آدمِ دیگر را به جای او گرفتند، به اوج این افتضاح پی می‌برد. که به هرحال حکومت برای مردم نمایش را جور کرده و آن‌ها را دسته جمعی کنترل می‌کند. از طرفی با سوزاندن کتاب‌ها، اجازه ذره‌ای پرورش فکر را از آن‌ها می‌گیرد. سپس می‌بیند که شهر به کلی نابود می‌شود. اما او با یافتن گروهی از انسان‌ها، هدف جدیدی پیدا کرده است. اینکه کتاب‌ها را در ذهن خود حفظ کند تا هرگز نابود نشوند. :)به نظر من، اگر از کتابهایی مانند 1984 خوشتان می‌آید، به احتمال زیاد از این یکی هم خوشتان خواهد آمد. من که کاملا از آن لذت بردم. اگر شبیه آینده نباشد، خیلی شبیه زمان کنون است. الآنی که هیچ‌کداممان وقت نداریم، اطلاعات خلاصه همه یک‌جا جمع شده‌اند و انگار که واقعا هیچ وقتی برای &quot;خواندن و اندیشیدن&quot; باقی‌نمانده‌است. https://taaghche.com/book/38130/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B4%DB%B5%DB%B1 </description>
                <category>Mileva</category>
                <author>Mileva</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 00:34:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کمدی‌های کیهانی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-dl8l2vv7cwt6</link>
                <description>من این کتاب رو به پیشنهاد چالش طاقچه و همچنین یکم پیش زمینه ذهنی خوندم. احتمالا هرکسی بخواد بخونتش و یه سرچ ساده دربارش بکنه، متوجه میشه که ژانرش یکم فانتزیه، و یکمم علمی تخیلیه و شاید گاهی هم طنز باشه.در واقع، چیزی که باید از کتاب انتظار داشته باشین تا بعدش شوک نشین، اینه که قراره با یک سری &quot;داستان کوتاه&quot; که ممکنه گاهی زیادی انتزاعی باشن، مواجه بشین. نویسنده، خودش میگه که به مجله‌های علمی (که بیشتر فیزیک و نجوم و اینطور چیزا هستن) علاقمنده و بعد از خوندن اونا، یه ایده ای به ذهنش میرسیده که با این معلومات علمی‌ای که بدست آورده یه داستانی بنویسه.احتمال اینکه آدم خوشش نیاد هست، چرا؟ خب این خیلی مشخصه. ممکنه یه جاهایی داستان رو متوجه نشین، یا نفهمین اصلا داره از چی صحبت میکنه و چیشد که به این نتیجه و امثال این‌ها! ولی خوندن این داستان کوتاه ها، خالی از لطف هم نیست. از یه چندتاشون حتما لذت خواهید برد!کتاب از 12 تا داستان کوتاه تشکیل شده که اسماشون هست:فاصله ماهدر سپیده دمعلامتی در فضاهمه در یک نقطهبدون رنگبازی‌های بی‌پایاندایی آبزیچه‌قدر شرط می‌بندی؟دایناسورهاشکل فضاسال‌های نوریمارپیچکه هرکدوم از این داستان‌ها به یک موضوع فضایی بعلاوه موضوع انسانی می‌پردازه. خیلی وقتا هم اون موضوع عشقه. درواقع از لحاظ داستانی به صورتی که بخواد شما رو شگفت زده کنه، چیزی نداره. اما وقتی اون داستان کاملا معمولی با مفاهیم انتزاعی و خیالی با یکم قوانین فیزیکی ترکیب میشه واقعا میتونه چیزای به شدت جدید و جالبی بسازه. در واقع باید بگم که، واقعا سبک جدیدی بود! :)از تیکه‌هایی که از داستان خوشم اومد می‌تونم به اینا اشاره کنم:از داستان: شکل فضااینجا، طرف اول کلی رویاپردازی می‌کنه، که یه سریاشون براش خوشحال کنندست ولی یه سریاشون براش کابوسه. اما نهایتا به این نتیجه می‌رسه که هیچکدومشون اتفاق نمی‌افته، و انگاری که فقط برای خودش این رویاپردازیا معنی دارن. من فکر میکنم که تو زندگی واقعی هم احتمالا همین باشه. یعنی ما کلی فکر و پیش‌بینی می‌کنیم و آخرش هم هیچ اتفاقی نمی‌افته. خیلی خودمونو الکی درگیر یا نگران ممکنه بکنیم و احتمالا این درست نیست. مخصوصا اگه مرتبط با آدمای دیگه باشه که بیشتر، چون واقعا غیرقابل پیش‌بینیه و مام اعصاب و وقتمونو از دست دادیم رفته. :)از داستان: دایناسورهاخیلی زیبا داره توضیح می‌ده که چطوری ممکنه یه چیزی، حیوونی، فکری، موجودی، واقعا هیچی نباشه و اصلا هم خاص نباشه و کاملا هم به صورت فیزیکی از بین بره؛ اما نسل به نسل انتقال پیدا کنه و زنده بمونه. از داستان: علامتی در فضاضمن اینکه طاقچه این کتاب رو گذاشته در بخشی که &quot;شخصیت‌هایش انسان نیستند.&quot; و خب، واقعا هم همینطوره. اصلا معلوم نیست که کی داره حرف می‌زنه! به شخصه موقع خوندنش بیشتر انسان‌ تصورش میکردم، احتمالا چون خودمم انسانم :) و این خودش معقوله جالبیه که معلوم نیست دارین از زبون کی داستان رو می‌خونین :)درکل، من از 5، میتونم بگم بهش 3.5 میدم. آیا پیشنهاد می‌کنم که این کتاب رو بخونین؟ بستگی به شما داره! اگه با موضوعش و مدل داستان نوشتنش مشکلی ندارین، به عنوان تجربه خوندن یه سبک جدید به نظرم کتاب خوبیه. شاید حتی آدمی باشین که خیلی ازش لذت هم ببرین. :) چون ترکیب تخیل با علوم واقعا می‌تونه گاهی فوق العاده عمل کنه.لینک کتاب در طاقچه عزیز: https://taaghche.com/book/74405/%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C </description>
                <category>Mileva</category>
                <author>Mileva</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 23:52:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>