<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میلاد اسلامی‌زاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Milog</link>
        <description>گاه‌نوشته‌ها | بازگردان از اینستاگرام https://instagram.com/islamizad</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:39:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1104769/avatar/11n3wN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میلاد اسلامی‌زاد</title>
            <link>https://virgool.io/@Milog</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسپایکوژن</title>
                <link>https://virgool.io/@Milog/%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%DA%98%D9%86-rwwbrh42h4pb</link>
                <description>۱.ما ایرانی‌ها علاقه‌ی زیادی به صف داریم. یک‌جور پیوند عاطفی داریم انگار. هرچیزی که در صف، با صف و به صف مربوط است، ما رابه وجد می‌آورد. حالا می‌خواهد صف غذای نذری باشد، خرید بلیت مترو باشد یا صف چک‌این در فرودگاه. صفِ رستوران‌ها ومیهمانی‌های سلف‌سرویس را هم که دیگر خودتان اوستایید و بهتر از من بر مختصاش وقوف دارید. ما در صف، از خود بی‌خود می‌شویمو هر صف را به مثابه میدان نبردی برای احقاق حقوقِ حقه‌مان می‌پنداریم. گویی که باید، همه‌ی از دست داده‌های سالیان را از نفراتپیشین و پسین باز پس بستانیم.۲.ما را صف‌پسند بار آورده‌اند نامردها. حالا شاید در ظاهر نَک‌وناله کنیم و ادا در بیاریم که چه وضع‌اش هست و این‌ها، اما، وقتی چیزیرا بدون صف بهمان می‌دهند، چندان به دل‌مان نمی‌نشیند. کسبِ هرچیزی در صف برای‌مان یک موفقیت و دستاورد معنادار است. بایدمیان آدمیان له شویم و از بوی تعریق‌شان تهوع بگیریم و لگدهای بسیار شویم که آن‌چیز به‌مان مزه کند. غیر از این باشد، به ملال دچارمی‌شویم.۳.حالا این آسمان‌ریسمان‌ها را بافتم که بگویم این‌بنده پریروز «بدون صف» واکسن زد. یا علمی‌تر بگویم، امیدوار است که آن‌چیزی که زدهواکسن باشد. اسپایکوژن. اسم‌اش که قشنگ است و خارجی می‌نمایاند. روی انواع جانور جواب‌اش را پس داده و حالا زمان آزمونِآدمی‌زادی‌اش شده. آخر ما هرجور دودوتا چهارتا کردیم،‌ دیدیم از این‌ها آبی گرم نمی‌شود و نمی‌شود روی قول و وعده‌هاشان حساب بازکرد. این شد که جانِ ناقابل‌مان را به ورطه‌ی آزمایش بردیم تا هم شانس زنده‌ماند‌مان کمی بیشتر شود و هم بتوانیم ادای کمک به توسعه‌یعلم و این‌ها هم درآوریم۴.از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، وقتی فهمیدم که محل تزریق اسپیناس پالاس است، لباس‌های پلوخوری‌ام را آماده کردم و ازته‌مانده‌ی عطر گران‌قیمت‌ام به خود زدم. بیمارستان بقیه‌الله نیست که چرک و ژولیده بروی، باید چیتان فیتان کنی. پیش خودم گفتم حالااحتمالا دم دری جایی، یک کانتری گذا‌شته‌اند و مردم را در صف کرده‌اند و یکی یکی بازوان برهنه را پشت هم گذاشتند و دانه‌دانهچیزهایی را فرو می‌کنند. ولله که اگر می‌دانستم آن‌طور قرار است به استقبال‌مان بیایند و تکریم‌مان کنند، یک دست لباس پلوخوری‌ترمی‌خریدم و یا از برادرم که یک‌عالمه لباس پلوخوری دارد عاریه می‌گرفتم.۵.از همان دم در، خبری از صف نبود. ما هی به دنبال این می‌گشتیم که ببینیم توده‌ی مردم کجا جمع و یا به خط شدند تا خودمان راپشت‌شان جا کنیم، اما هر چه بیشتر نگاه می‌کردیم صندلی‌های تروتمیز می‌دیدیم. نه از این سفیدهای پلاستیکی‌ها،  از آن صندلی‌هایمرغوبِ کفه‌داری که ما جلوی میهمان‌های‌مان می‌گذاریم. از همان در اول که وارد شدیم، یک خانمی به پیش‌واز آمد و بسته‌ی قشنگیدست‌مان داد. ما هم که هنوز باورمان نشده بود، نگرانِ قضاوتِ باقی آدم‌ها، یک‌جوری که انگار حالا خیلی هم چیزِ مهمی نیست، ادایتوجه نکردن در آوردیم و خدا خدا می‌کردیم که یکی دیگر محتویات بسته را بیرون بریزد که بفهمیم چه ستاندیم.۶.در همین احوالات بودیم که  یک آقای خوش‌تیپ و تراش‌خورده‌ای آمد و ما را تا اتاق دیگر همراهی کرد. باز هم خبری از صف نبود و انگارکه آدم مهمی باشیم، پشت یک کانتر نشستیم و مختصری سوال پاسخ دادیم و رفتیم مرحله‌ی بعد. سرتان را درد نیاوردم، ما را هی ازاین‌ور به آن‌ور کشیدند و هربار هم یکی همراه‌مان شد و همه‌جا هم صندلی بود و هیچ خبری از صف و یک لنگ پا شدن نبود.  شما بگو۱۰ ثانیه ما را معطل کرده باشند. این‌قدر همه‌چیز به قاعده و درست چیده شده بود که دیگر داشت یک‌جورهایی بهمان بر می‌خورد. جای‌تان خالی، این‌قدر بهمان خوش گذشت که یادمان رفت  از لحظه‌ی اصابت سرنگ به بازوان‌مان عکس بگیریم و ضمیمه‌ی این نبشتهکنیم.۷.من را در این ثلثِ قرنی که از خدا عمر گرفتم، هیچ‌کجا این‌جوری و در این حجم و سطح تکریم نکرده بودند. هرجا که ارباب‌رجوع بودیم، ماباید عزت و احترام می‌کردیم. شما یک تُک پا به هر دستگاه و ارگان و سازمانی بروی، متوجه می‌شوی که از چه حرف می‌زنم. مراکزدرمانی را که دیگر نگویم برای‌تان. اگر روی‌شان می‌شد، می‌گفتند که خودمان هم خودمان را درمان کنیم و زیاد سر به سرشان نگذاریم.۸.حالا خارج از شوخی و مسخره بازی، از در که بیرون آمدم غصه‌مان گرفت که چقدر برای احترام دیدن خود را نالایق می‌یابیم. چقدر عادتبه هرچیزی کردیم که نباید. چقدر چیزهای «حداقلی» از مراعات و اخلاق در این مُلک و مملکت نایاب است. چقدر تحقیر شدیم وحواس‌مان نیست.</description>
                <category>میلاد اسلامی‌زاد</category>
                <author>میلاد اسلامی‌زاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 10:07:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای افغانستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Milog/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-zf9toh4ejmjg</link>
                <description>خارجی‌ها از نظر بسیاری از ما ویژگی‌های یکسانی دارند. بوهای خوب می‌دهند. چشم‌های روشن و موهای بور دارند. قدبلند، چهارشانه و به طور کلی کیوت و جذاب هستند. مردهای‌شان جملگی کروات می‌زنند و خانم‌های‌شان نیز لباس‌های خیلی قشنگ می‌پوشند. پولدارند، کیف‌وحال دنیا را می‌کنند و اساسا حال‌ دل‌شان خوب است.این‌جوری توی مغزمان رفته که خارجی‌ها، همواره اوضاع‌شان از ما بهتر است. از ما بهتران‌اند اصلا. توی کَت‌مان نمی‌رود که یکی هم خارجی باشند و هم شبیه‌مان. متوجه نمی‌شویم که چطور می‌شود که یکی هم‌زبان‌مان باشد ولی هم‌وطن‌مان نه. حق داریم‌ها. مملکت مولتی نشنالی که نیستیم. هیچ‌کجا هم که درباره‌ی تفاوت نژادی و زبانی و این قرتی‌بازی‌ها چیزی یادمان ندادند. همین‌قدرش را هم که مراعات کردیم، از بزرگواری و آریایی وجود خودمان است.ما همیشه از مملکت‌مان مهاجرت کردیم و درک نمی‌کنیم که ممکن است برای کسانی، این‌جا، جایی برای مهاجرت باشد. ما از این‌جا فرار کردیم و نفهمیدم که برای کسانی پناه است. افغانستانی‌ها نه برای‌مان خارجی بودند و نه مهاجر. نه از خود دانستیم‌شان و نه میهمان پنداشتیم‌شان. آن‌ها طی سال‌ها، شهروند درجه دو یا سه نبودند، فقط بودند. با اکراهِ ما بودند.ما درکی از افغانستان و افغانستانی‌ها نداریم. نه از امروز و نه از دیروزشان. نه از آن‌هایی که در وطن‌شان ماندند و دیروز از ترس طالب‌ها خود را آویزان چرخ طیاره کردند، نه از آن‌هایی که میهمان‌مان شدند و ناگزیر به هر کاری تن دادند. ما عادت کردیم به آن‌ها از یک زاویه‌ی تیز و فاصله‌ای دور نگاه کنیم.حالا که بنای همدردی داریم و برای کابل و مزار و بامیان هشتگ می‌زنیم، که چقدر هم کار خوبی می‌کنیم، کاش کمی و قدری هم از این فاصله‌ی برخورد و تندی نگاه‌مان بکاهیم. کاش چیزهایی که یادمان نداند را خود یاد بگیریم.</description>
                <category>میلاد اسلامی‌زاد</category>
                <author>میلاد اسلامی‌زاد</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 11:56:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای چپ‌دست‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Milog/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%BE-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-lqakruirtpbn</link>
                <description>من چپ‌دستم و این جزو معدود داشته‌ها‌ی غیراکتسابی‌ام است که به آن می‌بالم. صاف و پوست‌کنده بگویم که ما چپ‌دست‌ها آدم‌های خفنی هستیم. نه این‌که همه‌ی خفن‌ها چپ‌دست باشندها، من خودم چندتایی آدمِ خفنِ راست‌دست هم می‌شناسم. اما بیایید و بپذیرید که همه‌ی چپ‌دست‌ها خفن‌اند. تعریف از خود نباشد.آمار می‌گوید که ماها زودتر می‌میریم. علاوه بر آن، سمت چپ و راست‌مان را مدام قاطی می‌کنیم و به طور کلی جی‌پی‌اس‌مان معیوب است. هربار از ما می‌پرسید غرب کدام طرف است، کلی فسفر می‌سوزانیم و آخرش هم شانسی یک‌سمتی را نشان می‌دهیم و امیدواریم که درست درآید. نیم‌کره‌های چپ‌وراست ما مدام با هم در مجادله‌اند به دیگری زور می‌گویند و آخرش هم معلوم نمی‌شود که رئیس کدام‌شان است.ماها نمی‌توانیم یک قیچی را مثل آدم دست‌مان بگیریم و هربار که می‌خواهیم درب یک قوطی کنسرو را باز کنیم زخم و زیلی می‌شویم. ما حتی در استفاده از موس و صندلی دسته‌دار هم با مصائبی مواجهیم که شما روح‌تان هم خبر ندارد. جهان دستِ شما دستِ راستی‌های اقتدارگراست و آن‌را با محصولات مناسب خودتان پُر کردید و ما اقلیت‌های چپ را در تنگنا قرار دادید. با این‌حال، ما هنوز سرپاییم و با ذکاوت خود در میان شما دوام آوردیم.ما کم‌شمار، اما پُر اثریم. ما جهان‌تان را زیباتر می‌کنیم. قدرمان را بدانید.</description>
                <category>میلاد اسلامی‌زاد</category>
                <author>میلاد اسلامی‌زاد</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 10:55:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کله‌ی سحر</title>
                <link>https://virgool.io/@Milog/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-sy7hvxjp2lrj</link>
                <description>کله‌ی سحرِ من حوالی ساعت ۸ صبح است. قبل‌ترش هنوز «دیروز» به حساب می‌آید. «امروز» از وقتی شروع می‌شود که از رخت‌خوابکنده باشم. فلذا بین بیدار شدن در روز تازه و شروع‌اش توفیرْ بسیار است.حالا، امروز در وضعیتی کم‌سابقه از کله‌ی سحر بیدارم و مشغول، چون دیشب تصمیم گرفتم که عین آدم بخوابم. از همان کله‌ی سحر،حجم خوبی کار مفید کردم. کتاب خواندم، نرمش کردم، ظرف شستم، گلدان‌ها را آب دادم و اگر پنجره‌ی همسایه‌ی روبرویی‌مان به سمتپنجره‌ی من بود و چشم تو چشم می‌شدیم، یحتمل سلام او را هم جواب می‌دادم.کیف‌ام کوک بود. انگار که پاداش کار نیکی را ستانده باشم. یک‌لحظه اصلا شرم‌ام آمد که کوک است، لای این‌همه ماجرا و بلا. در همیناوقات بودم که فریده مسیج داد که ما داریم می‌رویم رشت برای خاک‌سپاری، تو هم بیا. «داریم» و «رشت» را یک‌جوری ادا کرد که گوییمنظورش همین الان و همین بغل باشد. البته معلوم شد واقعا منظورش همین الان است.خواستم درباره‌ی مخاطرات کرونا، اهمیت فاصله‌گذاری، وضعیت سیاه رشت و این‌که به‌خدا آن مرحوم هم راضی به زحمت و خطر افتادننیست بگویم، که دیدم بی‌اثر است. خواستم دروغی مصلحتی بگویم، که حالم خوش نیست و مشکوک‌ام به دلتا و این‌ها، که دیدم ارزشفشار قبر و خوردن گوشتِ تنِ برادرِ مسلمان را ندارد. در نهایت اما گفتم که نمی‌آیم. اصراری نکرد و حتی به نظر خوشحال هم شد. خداحافظی کردیم و برای‌شان آرزوی سفری بی‌خطر کردم. آرزویی که با در نظر گرفتن دست‌فرمان و پراید زهوار دررفته‌اش، متاسفانه،دور به نظر می‌رسد.تلفن را قطع کردم و بی‌فوت وقت، انگار کن برای مشغول شدن به کاری و فکر نکردن به چیزی عجله داشته باشم، آب کشیدن ظروف شستهشده را از سر گرفتم. حواس‌ام پرت شد و یک لیوان از دستم افتاد روی انگشت شست پای چپ‌ام. آمدم خم شوم تا هم انگشت وامانده راوراندازی کنم و هم لیوانی‌که به طرز معجزه‌آسایی سالم مانده بود بردارم، که سرم خورد به یک بشقاب دیگر و پخش زمین شد و هزارتکه‌اش تمام آشپزخانه را پر کرد. مختصری کف هم توی چشم‌ام رفت که حالا خیلی چیز مهمی نیست.حالا من بودم و غم‌باد امیر که از کمی بعد از کله‌ی سحر دوباره بیدار شده بود و یک کله و انگشت شست ضرب‌دیده، میان آشپزخانه‌یکوچکی که هزاران تکه‌ی برّنده سطح‌اش را اشغال کرده. جارو و دمپایی هم هر دو، دور و دست‌نایافتنی.با زحمت خودم را به کاناپه رساندم و دمر خوابیدم. به این فکر کردم که کله‌‌ی سحر بیدار شدن و کیفِ کوک به ما نیامده. شرم صبحگاهیبه پشیمانی نیم‌چاشت بدل شده بود. در حالِ مأیوسِ پیش از این، حداقل انگشتی و بشقابی سالم داشتم.</description>
                <category>میلاد اسلامی‌زاد</category>
                <author>میلاد اسلامی‌زاد</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 22:19:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی طرح صیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@Milog/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-yvzcw0huhgx8</link>
                <description>۱.کار از رواداری و مسامحه و گفتمان گذشته. یک قلدرمآبی عریان نشان‌مان دادند و یک انگشت میانه به سمت‌مان گرفتند. نه نقدی را فهمیدند، نه نظری را برتافتند و نه گوشه‌چشمی به چندصدهزار نظرمان روی کارزار داشتند. حتی این اعداد و آدم‌ها که ما ساختیم و باشیم، آن‌قدرها مهم هم نبود که دو خط توضیح بنویسند. ۲.در دوره‌ای که هیچ‌چیز این مُلک سر جای‌اش نیست و با هر عقلی به قصه نگاه کنی، اولویت و اهمیت باید در جای دیگری دنبال شود، #طرح_صیانت را در مسیری بردند که با کمترین درد و خون‌ریزی (و خبر) تکمیل، تصدیق، تصویب و اجرا شود. گوشه‌ی خلوت و «پایدار» مجلسی که همه‌چیزش به همه‌چیزش می‌آید. آن سیزده صفحه‌ی کذایی را بناست آدم‌هایی «تحلیل» کنند که هیچ‌کدام صفحه‌ی فعالی در همین فضای مَجازی که بنای صیانتش را دارند، ندارند.۳.چندروز پیش نوشتم مساله این طرح نیست، که بیشتر از «طرح» به مزاحی قبیح شباهت دارد. آن‌چه اهمیت دارد، جریان و تفکری‌ست که تمام‌قد در تلاش است تا نگاه بسته‌ی خود را به جملگی ما حقنه کند. مساله، تلاش صدباره برای ساخت گوگل ملی نیست، که انگاره‌ی ساخت ام‌القرایی منفصل از جهان است. امروز اما می‌خواهم بنویسم، مساله این‌ها هم حتی نیست. مساله، اصرار به قلع و قمع ما مختصر باقی‌ماندگانِ خوش‌باور و امیدوارِ به اصلاح و بهبودیم. مصیبت، تلاشی مستمر برای آن است که همین چندنفری که مانده‌ایم را هم برانند. تیر کم آمده شاید. ۴.عکس چندان هم تزئینی نیست</description>
                <category>میلاد اسلامی‌زاد</category>
                <author>میلاد اسلامی‌زاد</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 04:47:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>