<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهرداد قربانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mim.Qorbani</link>
        <description>هر چی پیچیده‌تر، برای من وسوسه‌انگیزتر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:58:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/112459/avatar/oaAWtG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهرداد قربانی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از خیانت، سراغ چه تراپیستی برم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/sa-c2teitlzgzyy</link>
                <description>همونطور که احتمالا می‌دونید چند وقت پیش یه رابطه‌ جدی برام با خیانت و ناپدید شدن کامل پارتنرم از همه‌ جا یه‌ دفعه تموم شد. اما چیزی که بیشتر از خود جدایی اذیتم می‌کنه، به‌ هم‌ ریختگی ذهنمه. انگار نه فقط یه آدم، بلکه تصورم از اعتماد و صمیمیت و امنیت هم فرو ریخته. هی تو ذهنم صحنه‌ها رو مرور می‌کنم، هی سوالاتی برام پیش میاد که جواب مشخصی براشون ندارم. اما این بار نمی‌خوام فقط بشینم تا زمان بگذره و امیدوار باشم همه‌ چی خودش درست شه. تصمیم گرفتم برم سراغ کمک حرفه‌ای.اگه تجربه مشابه داشتین، پیش چه نوع تراپیستی رفتین؟ روانشناس فردی، زوج‌ درمانگر، تحلیلی، شناختی‌ رفتاری یا چه رویکرد دیگه‌ای؟ از کجا فهمیدین اون درمانگر به دردتون می‌خوره؟ چی باعث شد حس کنین می‌تونین بهش اعتماد کنین؟ براتون مهم بود که درمانگرتون تجربه رسیدگی به مواردی با موضوع خیانت رو داشته باشه؟ تو جلسه اول به چه نشونه‌هایی توجه کردین؛ مدل گوش دادنش، سوال پرسیدنش، مرزهاش، یا حتی حسی که از فضا گرفتین؟ دوست دارم تجربه واقعی‌تون رو بدونم، نه تعریف‌های تئوریک.اگه درمانگر خاصی رو پیشنهاد می‌کنین (تو تهران)، بگین چرا. حضوری یا آنلاینه؟ دقیقا چی تو کارش موثر بود؟ و مهم‌تر از همه، چه اشتباهی رو نباید تو انتخاب درمانگر تکرار کنم؟ این بار می‌خوام آگاهانه انتخاب کنم. تجربه‌های شما می‌تونه مسیر رو برام روشن‌تر کنه.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 11:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کنار کسی که نمی‌شناختم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/gfc-vx20ymgfrz05</link>
                <description>فرض کن همه چیز کاملا عادی پیش می‌رود. یک رابطه معمولی با فراز و نشیب‌های معمولی. گفت‌وگوهای روزمره، خنده‌های مشترک، دلخوری‌های کوتاه، برنامه‌ریزی برای آینده. تو فکر می‌کنی طرف مقابلت را می‌شناسی؛ نه کامل، اما به اندازه‌ای که بتوانی روی تصویرش در ذهنت حساب کنی. تا اینکه یک روز، کاملا تصادفی، توی گوشی‌اش که دست تو جا مانده متوجه یک حساب کاربری ناشناس می‌شوی. نامش آشنا نیست، عکسش هم، اما چیزی در لحن و جزئیاتش باعث مکث تو می‌شود. چند خط که جلو می‌روی، ضربان قلبت تغییر می‌کند. کم‌کم می‌فهمی این صدا، صدای همان آدمی‌ست که هر روز کنارت می‌نشیند.شروع می‌کنی به خواندن. نه از سر کنجکاوی ساده، بلکه از شوکی که دیگر راه برگشت ندارد. با هر پست، لایه‌ای کنار می‌رود. با هر اعتراف، تصویری که از او ساخته بودی ترک برمی‌دارد. انگار وارد اتاقی شده‌ای که قرار نبوده کلیدش را داشته باشی. اتاقی پر از یادداشت‌های خصوصی، میل‌های سانسورشده، تجربه‌هایی که هرگز سهم تو نبوده‌اند.از تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنش میگه. از فانتزی‌هایی که جرات نکرده به نزدیک‌ترین آدم زندگیش بگه. از اینکه هیجان براش مهم‌تر از امنیت بوده. از اینکه گاهی وارد رابطه‌هایی شده که می‌دونسته سالم نیستن، فقط چون شدت داشتن. از اینکه سال‌ها با مردی متاهل درگیر بوده، نه از سر عشق، بلکه از سر کشش و لذت و ممنوعه بودن. از اینکه از بازی‌های قدرت خوشش میاد، از اینکه گاهی اغوا می‌کنه و بعد عقب می‌کشه. از اینکه تعلیق براش جذابه، از اینکه گاهی عمدا فاصله ایجاد می‌کنه تو روابطش. از اینکه بعد از بعضی رابطه‌ها عذاب وجدان می‌گیره، ولی باز تکرارشون می‌کنه. از اینکه بین میل و اخلاقش همیشه شکاف بوده.و حالا تو مانده‌ای با یک پرسش ساده اما بی‌رحم: آیا آدمی که دوستش داری همان کسی است که هر روز می‌بینی، یا همان کسی که شب‌ها در تاریکی اینترنت بی‌پرده خودش را روایت می‌کند؟</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 23:27:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌هایی که مرا صدا می‌زنند</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/story-u8rlkkclecoa</link>
                <description>هیچ شروعی بی‌دلیل نیست. اگر دقیق‌تر نگاه کنی، پشت هر آغاز تازه رد یک ترک دیده می‌شود؛ رد یک خستگی طولانی، یک شکست که آرام‌آرام اعتماد را خورده، یک دلزدگی که دیگر قابل‌انکار نبوده. ما اغلب از سر هیجان شروع نمی‌کنیم؛ از جایی شروع می‌کنیم که دیگر توان ادامه‌دادن نداریم. از لحظه‌ای که می‌فهمیم ماندن، بیشتر از رفتن فرسوده‌مان می‌کند.هر ماجراجویی تازه از دل یک فروپاشی بیرون می‌آید. از جایی که یک رابطه دیگر شبیه قبل نیست، شغلی که دیگر برایمان معنا ندارد، یا ترک برداشتن تصویری که از دیگری ساخته بودی. تا وقتی سازه قبلی پابرجاست، چیزی نو متولد نمی‌شود. باید چیزی فروبریزد تا زمین خالی شود؛ تا جرات کنی روی خاکی که هنوز بوی ویرانی می‌دهد، نقشه تازه‌ای بکشی.فروپاشی درد دارد. صدایش بلند است و آدم را می‌ترساند. حس می‌کنی همه‌چیز از دست رفته. اما همان لحظه‌ای که دیوار ترک می‌خورد، هوا وارد می‌شود. نور راه خودش را پیدا می‌کند. شکافی باز می‌شود که پیش از آن وجود نداشت. ماجراجویی دقیقا از همان شکاف شروع می‌شود، نه از آرامش. از جایی که ناچار می‌شوی همه چیز را دوباره تعریف کنی.گاهی شروعِ تازه، انتخاب نیست، ضرورت است. وقتی دیگر نمی‌توانی همان آدم قبلی بمانی، وقتی هزینه ادامه‌دادن از هزینه تغییر بیشتر می‌شود، وقتی ایستادن از حرکت‌کردن سخت‌تر است، تو عملا وارد مسیر تازه‌ای شده‌ای؛ حتی اگر هنوز اسمش را شروع نگذاشته باشی. شروع خوب همیشه پر از شور و شعار نیست. گاهی فقط یک پذیرش ساده است: اینکه چیزی تمام شده. و همین پذیرش، اولین قدم ماجراجویی بعدی است.و حالا من ایستاده‌ام در همین نقطه‌ی پذیرش؛ نه با ترس، که با کنجکاوی.منتظر ماجراجویی‌های هیجان‌انگیز پیش‌روام.آهنگ رو هم گوش کنید. :)</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 13:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانی خوب، برای قصه‌های بد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/end-bac7etc6r0kz</link>
                <description>گاهی لازم نیست چیزی خراب شود تا تمام شود.لازم نیست حرفی زده شود، مرزی شکسته شود، یا چیزی بمیرد.گاهی فقط… ادامه ندادن، شکل کامل‌تری از فهمیدن است.شکل بالغانه‌تری از پذیرفتن واقعیتی که آرام و بی‌صدا خودش را نشان داده.من دیگر دنبال نشانه نمی‌گردم.نه نشانهٔ توجه، نه نشانهٔ بی‌توجهی.نه در رفتن کسی، نه در ماندنش.انگار همه‌چیز، به اندازه‌ای که باید، اتفاق افتاده.نه بیشتر، نه کمتر.برای همین هم، چیزی برای اثبات نمانده.نه برای خودم، نه برای دیگری، نه برای این مسیر نیمه‌رفته.گاهی آدم می‌فهمد که لازم نیست تا آخر خط برود،تا بفهمد خطی که روی آن ایستاده، به جایی نمی‌رسد.همین‌که راه را شناخته،همین‌که خودش را در آینهٔ این مسیر دیده،کافی‌ست.نه دوست داشتن را انکار می‌کنم،نه تلاشی که کردم را بی‌ارزش می‌دانم.هرچه بود، واقعی بود؛ حتی اگر ناتمام ماند.با آهنگ بخونیدش!</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 10:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثنوی هفتاد «من»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/mn-stnqrcxvnowj</link>
                <description>از بچگی یادمان داده‌اند خودت باش. اما هیچ وقت نگفته‌اند این خودت دقیقا کدام «خود» است. آن که در آینه می‌بینی؟ آن که در جمع ادای محکم بودن درمی‌آورد؟ یا آن صدای ریز و سمجی که شب‌ها، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شود، می‌آید کنار گوشت و بی‌رحمانه‌تر از هر دشمنی، بازخواستت می‌کند.راستش من سال‌ها فکر می‌کردم «خودت باش» یعنی همانی باش که بقیه او را راحت‌تر می‌پذیرند. یعنی نسخه‌ای که کم‌تر دردسر دارد، کم‌تر سوال می‌پرسد، کم‌تر دل می‌بندد و کم‌تر به هم می‌ریزد. اما هرچه جلوتر رفتم، حس کردم آن صدای ریز شبانه از همه واقعی‌تر است. همان که وقتی لبخند می‌زنی، می‌گوید واقعا خوبی؟شاید هم من واقعی نه آن تصویر صیقلی در آینه است، نه آن صدای قاضی در تاریکی. شاید چیزی است بین این دو؛ یک موجود خاکستری، خسته، گاهی خودخواه، گاهی مهربان، که فقط می خواهد دیده شود بی آنکه مجبور باشد نقشی را ثابت کند. انگار ما بیشتر از آنکه یک نفر باشیم، مجموعه‌ای از نسخه‌های موقتی هستیم. یک من برای خانواده، یک من برای رفقا، یک من برای شبکه‌های اجتماعی، و یک من که حتی از خودش هم قایم می شود. اما من واقعی شاید همان کسی است که وقتی هیچ مخاطبی نیست، نه می خواهد تاثیر بگذارد، نه تایید بگیرد، نه نقش بازی کند. همان که از اعتراف به ضعف‌هایش خجالت نمی‌کشد و از میل‌های تاریکش فرار نمی‌کند. من واقعی احتمالا آن نقطه‌ای است که بین ترس و صداقت معلق مانده؛ جایی که اگر جرئت کنی چند ثانیه بیشتر بمانی، می‌فهمی چقدر از زندگی‌ات را صرف قانع کردن دیگران کرده‌ای که قوی‌تر، بهتر و بی نقص‌تری.شاید رشد کردن یعنی کم‌کم یاد بگیری این چند «من» را بشناسی. بدانی کدام‌شان زخمی است، کدام‌شان مغرور و کدام‌شان فقط دنبال محبت ساده‌ای است که سال‌ها آن را دریافت نکرده. شاید قرار نیست یکی حذف شود. شاید فقط باید یاد بگیریم پای یک میز بنشانیم‌شان و بگوییم بیایید با هم زندگی کنیم.حالا مثنوی «هفتاد من»، از کتاب «املت دسته دار» ناصر فیض، شاعر و طنزپرداز را بخوانید: مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترینکیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترینمَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن استآن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن استمَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ایمثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ایهیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرداین مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکردای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شویهرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قویمَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیستهیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیستکیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تراین مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیستورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیستراستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام،بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَنمثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 16:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم پیشنهاد بدین بهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/cn-njeyqb4tg5pa</link>
                <description>بچه ها سلاماین شب‌ها خیلی دنبال فیلم‌های جالب می‌گردم تو اینترنت که معمولا چیز خوبی هم پیدا نمیشه آخرش. از اون مدل شبهایی که آدم دلش می‌خواد یکی دو ساعت از سر و صدای ذهنش فاصله بگیره و بره توی دنیای یک قصه دیگه. گفتم بیام از شما کمک بگیرم، چون معمولا پیشنهادهای آدمهای واقعی خیلی بیشتر از لیستهای تکراری اینترنت به دل می نشینه.اگر ممکنه چند تا فیلم معرفی کنید و کنارش فقط در حد یکی دو خط خیلی کوتاه بگید با چه فضایی طرفیم. مثلا درام جمع و جور، عاشقانه آرام، روانشناختی، اجتماعی، یا حتی یک فیلم حال خوب کن ساده. نه اسپویل، نه تحلیل مفصل، فقط یک توصیف خیلی خلاصه که بفهمیم حال و هواش چیست.خوشحال می شم هر فیلمی که به دلتون نشسته یا جایی از زندگی حال و هواتون رو عوض کرده بهم معرفی کنید. قدیمی یا جدید، ایرانی یا خارجی، معروف یا کمتر دیده شده فرقی نداره. اینجا بیشتر از اینکه دنبال بهترین ها باشم، دنبال سلیقه‌ها و حال و هوای شمام.ممنون :)</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 13:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دانه برف می‌شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/poem-y1hkexhaornw</link>
                <description>باید چه کرد؟ باید از این خاك گریخت؟ باید درخت و سبزه را در آسمان دید و چرید؟ باید که من، تمام شد؟ باید که هیچ تام شد؟باشد، هر آنچه، می‌شوم انگشت کوچکی، مدام روی تپانچه می‌شوم خمیازه‌ی ابر می‌شوم یک دانه برف می‌شوم سرباز صفر ساده ای درون یك صف می‌شوم از صفر پایین تر چه هست؟ هر آنچه هست، می شوم.اما نمی‌خواهم که نیست اما نمی‌خواهم که رفت اما نمی‌خواهم که بود اما نمی‌خواهم که دودبا سرنوشت مردمم نماز می برم، نماز محو سجود می‌شوم هرچه نبود می‌شوم و چون نسیم بر لب رود از تشنگی خواهم سرود!</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 16:24:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌هایی که از تو متن‌ها وارد زندگیم شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/love-letters-rbllvuurvhhn</link>
                <description>تا حالا شده فقط با خوندن نوشته‌های یه نفر، حس کنی بهش علاقه‌مند شدی؟ نه این‌که طرف رو دیده باشی، نه صداشو شنیده باشی، نه بدونی دقیقا کیه و کجای این دنیاست؛ فقط نشستی و نوشته‌هاش رو خوندی و یهو دیدی داری بهش فکر می‌کنی. به لحنش، به مکث‌هاش، به جاهایی که حرفو نصفه ول کرده یا جایی که انگار دقیقا همون چیزی رو نوشته که تو هیچ‌وقت بلد نبودی بگی. یه جور دلبستگی عجیب که نه اسمش عشقه، نه دوست‌داشتن معمولی؛ بیشتر شبیه اینه که یکی از یه جای دور، از توی یه متن، دستشو گذاشته روی همون زخمی که همیشه سعی می‌کردی پنهونش کنی. در واقع تو اینجور مواقع عاشق خود اون آدم نمی‌شی، عاشق طرز دیدنش می‌شی، عاشق شجاعتی که تو نوشتنشه، عاشق صداقتی که تو زندگی واقعی کمتر پیداش می‌کنی. شاید حتی اگه از نزدیک ببینیش، هیچ حسی نداشته باشی؛ اما توی نوشته‌هاش، یه نسخه‌ای ازش هست که خیلی راحت می‌تونه دلتو ببره. این مدل دلبستگی ترسناکه، چون این علاقه قرار نیست به دیدن، حرف‌زدن یا حتی رسیدن ختم بشه. تو عاشق چیزی شدی که فقط تو کلمه‌ها زنده‌ست. برای همین هم نه می‌تونی رهاش کنی، نه می‌تونی بهش نزدیک‌تر بشی. یه جور وابستگی معلق که فقط با خوندن نفس می‌کشه.آخرش هم می‌رسی به این تناقض عجیب: این علاقه واقعی به نظر میاد، اما هیچ جای واقعی‌ای تو زندگیت نداره. نه می‌تونی راجبش حرف بزنی، نه می‌تونی در موردش تصمیمی بگیری. فقط می‌مونه؛ مثل یه احساس خصوصی که هر بار با خوندن چند خط، دوباره زنده می‌شه و یادآوری می‌کنه آدم چقدر راحت می‌تونه از راه کلمه‌ها عاشق بشه.با این‌همه، تجربه من یه چیز دیگه هم می‌گه. من بعضی از بهترین دوست‌های زندگیم رو دقیقا به همین شکل پیدا کردم. اول فقط نوشته‌هاشون رو می‌خوندم، بی‌هیچ قصد و برنامه‌ای. بعد کم‌کم  اسم‌شون دیگه برام غریبه نبود، چون با دنیاشون آشنا شده بودم و بلاخره یه روز دیدم که دوست‌شون دارم.اما برای من اکثر دوستی‌هایی که از دل کلمه‌ها شروع شدن، بعد راهشون رو به گفت‌وگو باز کردن، به دیدار، به رفاقت واقعی. بعضی از این رابطه‌ها الان بیشتر از یک‌ دهه عمر دارن؛ دوستی‌هایی که از خیلی آشنایی‌های عادی عمیق‌تر و موندگارتر شدن. انگار کلمه‌هامون قبل از خودمون با هم آشنا شده بودن و وقتی بالاخره به هم رسیدیم، دیگه چیزی برای اثبات‌کردن باقی نمونده بود. برای همین، هرچقدر هم که عاشق‌شدن از راه نوشتن خطرناک به نظر بیاد، نمی‌تونم انکار کنم که گاهی همین مسیر، امن‌ترین و صادقانه‌ترین راه برای رسیدن به آدم‌هایی بوده که هنوز هم تو زندگیم موندن.برای شما هم تا حالا پیش اومده این مساله؟! </description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 00:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه رفتن روی لبه‌ی تیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/blade-runner-ssngsfiwddjg</link>
                <description>اگه بدونید بعضی آدم‌ها فقط با یه «نخ» باریک به این دنیا وصلن، دیگه نه کسی رو آزار می‌دید، نه قضاوت‌شون می‌کنید، نه چوب لای چرخ بقیه می‌زارید و نه با روح و روان کسی بازی می‌کنید. خیلی‌ها واقعا رو لبه‌ی پرتگاه وایستادن و فقط یه هُل کوچیک لازمه تا بیفتن پایین. یادآوری همین چیزهاست که آدم رو وادار می‌کنه قبل از گفتن هر حرفی یا انجام هر کاری یه لحظه مکث کنه، شاید همون کلمه یا حرکت، آخرین فشار باشه روی اون نخ باریکی که یکی رو هنوز به زندگی وصل کرده.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 06:15:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای تازه‌ی چیزهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/tiny-beautiful-things-kwztocx7h2dp</link>
                <description>این اتفاق به مرور و تدریجی روی می‌دهد، نه ناگهانی در یک روز و یک ساعت مشخص.به مرور می‌بینی که خوشحالی شکلش عوض شده؛ دیگر از جنس سروصدا نیست، از جنس نشستن‌های طولانی و نگاه‌کردن به یک چیز بی‌دلیل است؛ شاید یک متن، شاید بخار کمرنگی که از لبه‌ی فنجان بالا می‌رود و گم می‌شود. خوشحالی‌هایی که با هیچ‌کس لازم نیست درباره‌شان حرف بزنی.چیزی مثل نشستن بی‌هدف کنار پنجره یا نگاه‌کردن به خیابان خلوت عصر پنج‌شنبه معنایی تازه پیدا می‌کند؛ معنایی که قبلاً نمی‌فهمیدی.دیگر برای جنگیدن بر سر چیزهای کم‌اهمیت آن‌قدرها انرژی نداری. انگار بخشی از روحت یاد گرفته آرام از کنار بعضی چیزها رد شود، بدون اینکه احساس شکست یا عقب‌نشینی کند. می‌گذاری بعضی حرف‌ها همان‌جا، پشت در ذهن، بمانند و حل‌نشده محو شوند، بی‌آنکه بخواهی تکلیفشان را روشن کنی. آرام‌آرام باور می‌کنی که همیشه لازم نیست جواب داشته باشی.دیگر از آدم‌ها زود خوشت نمی‌آید و زود هم دل‌زده نمی‌شوی. انگار بالاخره قلبت یاد گرفته با سرعت مجاز حرکت کند، بدون سبقت‌های ناگهانی. نه خبری از شیفتگی‌های دو روزه است، نه دل‌بریدن‌های ناگهانی. رابطه‌ها حجم پیدا می‌کنند، آهسته و واقعی.به مرور می‌بینی که راحت‌تر می‌توانی چیزهایی را که همه عمر می‌خواستی کنترل کنی، به حال خودشان بسپاری. دیگر اصرار نداری همه چیز شبیه نقشه‌ات پیش برود. می‌گذاری دنیا کار خودش را بکند و تو هم همراهش قدم برمی‌داری.حالا می‌توانی به اشتباهاتت بخندی، به تصمیم‌های عجیب سال‌های قبل، به اتفاقات بی‌خود. به روزهایی که فکر می‌کردی آخر دنیا نزدیک است و نبود. به آدم‌هایی که برای حفظشان هر کاری می‌کردی و حالا حتی اسمشان را درست یادت نمی‌آید. به شجاعت‌های بی‌فکر و ترس‌های بی‌دلیل.و آرام‌آرام درمی‌یابی که این آرامش تازه، همان چیزی‌ست که همیشه دنبالش بودی. نه پیروزی بزرگی لازم بود، نه معجزه‌ای. فقط گذشتنِ زمان کافی بود. سی‌وهفت‌سالگی جایی‌ست که می‌فهمی زندگی از همان چیزهای کوچکی ساخته شده که سال‌ها نادیده‌شان می‌گرفتی.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 12:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه ۲۴ ساعته؛ پناهگاهی برای شب‌بیدارهای تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/library-dh4gwxmndysj</link>
                <description>تهران شهری است که همیشه بیدار است اما به‌ شکلی پارادوکسیکال، هیچ جایی برای جمعیت بی‌خوابش ندارد. شهری با میلیون‌ها آدم که تا نیمه‌شب در رفت‌وآمدند، اما از لحظه‌ای به بعد، تنها پناه امن‌شان فقط خانه است و بس. همین جاست که فقدان یک کتابخانه‌ی ۲۴ ساعته خودش را نشان می‌دهد؛ مکانی ساده اما حیاتی که می‌تواند شب‌های این شهر خسته را اندکی انسانی‌تر کند. جایی روشن، امن، آرام و قابل‌اتکا برای کسانی که قرار نیست خواب‌شان را با ریتم رسمی روز تطبیق دهند.شب، برای بسیاری تنها زمان واقعی تمرکز است. برای دانشجویی که تا شب در کلاس بوده، برای نویسنده‌ای که سر و صدای روز تمرکزش را نابود می‌کند، برای فریلنسری که در پروژه‌های بین‌المللی و به زمان کشوری دیگر فعالیت می‌کند یا برای محققی که تنها در سکوتِ پس از نیمه‌شب می‌تواند فکر کند. کتابخانه‌ی شبانه‌روزی نه یک تجمل بیهوده‌ی شهری، که پاسخ به یک نیاز انباشته است؛ همان نیازی که هر روز در کافه‌ها، پارک‌ها و حتی ماشین‌های خاموش کنار خیابان می‌توان دید: آدم‌هایی که همه یک چیز کم دارند؛ فضایی برای تمرکز، برای فکر کردن و برای ادامه‌دادن.در شهرهای بزرگ دنیا، این نیاز مدت‌هاست که مورد توجه مسئولین قرار گرفته. نیویورک، لندن، سئول و چندین شهر دانشگاهی کوچک‌تر، سال‌هاست کتابخانه‌هایی دارند که تا سپیده‌دم روشن می‌مانند. تجربه همه این‌ها تقریباً یک چیز را نشان می‌دهد: هر وقت شهری امکان مطالعه و کار شبانه را فراهم کرده، فرهنگ یادگیری‌اش تحولات مثبتی را تجربه کرده است. کتابخانه شبانه‌روزی، «محل مطالعه» نیست؛ «زیرساخت فرهنگی» است. جایی که در آن ممکن است یک دانشجو مقاله بنویسد، یک برنامه‌نویس برای پروژه‌اش کد بزند، یک پژوهشگر داده‌ای را تحلیل کند، یا حتی چند نفر به صورت غیررسمی دور هم جمع شوند و مهارتی را با هم تمرین کنند.اما شاید مهم‌ترین کارکرد چنین فضایی، نه آموزشی باشد و نه شغلی؛ بلکه اجتماعی و روانی. شب‌های طولانی برای بسیاری از آدم‌ها زمان تنهایی و اضطراب است. کتابخانه، اگر باز و در دسترس باشد، می‌تواند نقش پناهگاه را ایفا کند؛ جایی که آدم‌هایی که نمی‌خواهند شب را در خانه بمانند یا نمی‌توانند در خانه کار کنند، به یک «جمع آرام» وصل شوند. همان جمعی که حرفی با هم نمی‌زنند، اما حضورشان در کنار هم؛ زیر نور ثابت چراغ‌ها و در میان همهمه‌ی آرام ورق‌زدن، نوعی حس تعلق ایجاد می‌کند. شب‌بیدارها، آدم‌های پراکنده و بی‌قرار، دانشجوهای دور از خانه، فریلنسرهای تنها، همه می‌توانند گوشه‌ای پیدا کنند که بخشی از شب‌شان را معنا‌دارتر کند.در شهری که زیر فشار سرعت و شلوغی خُرد می‌شود، یک کتابخانه‌ی ۲۴ ساعته شاید ساده‌ترین راه برای بازگرداندن کمی سکوت، کمی تمرکز و کمی انسانیت به شب‌های تهران باشد. شهری که اگر قرار است واقعاً فرهنگی باشد، باید برای «فرهنگ شبانه‌اش» هم فکری بکند. در شب‌های تهران شاید بسته بودن خیلی از اصناف دیگر چیزی را عوض نکند؛ اما روشن‌ماندن یک کتابخانه، جهانِ ذهنیِ خیلی‌ها را روشن‌تر خواهد کرد.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 13:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌ها چه ساعتی خوابتان می‌برد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/sleeping-time-tewwk7dpmujw</link>
                <description>منظورم این نیست که چه ساعتی به رختخواب می‌روید. منظورم این است که دقیقاً چه لحظه‌ای به خواب می‌روید.احتمالاً در کودکی بارها این کار را امتحان کرده‌اید: به تخت رفته‌اید و کمی که چرتتان گرفته، از خودتان پرسیده‌اید «الان خوابم؟».و البته آن‌موقع دقیقاً زمانی بوده که خواب نبوده‌اید؛ یا هنوز به خواب نرفته بودید، یا تازه از خواب بیدار شده بودید.واقعیتش این است که دانستن جواب این سؤال ممکن نیست: اول به تختخواب می‌روید، بعد چشمانتان گرم می‌شود ... بعد آفتاب می‌زند و وقتش شده که بیدار شوید.دگرگونیِ باورها نیز دقیقاً به همین شیوه عمل می‌کنند.ما هیچ‌وقت نمی‌دانیم دقیقاً در کدام لحظه تغییر کردیم. هیچ نشانه‌ی روشنی ندارد. نه زنگی به صدا درمی‌آید، نه نوری روشن می‌شود، نه چیزی درونمان می‌گوید «الان اتفاق افتاد». فقط مدتی بعد، در مواجهه‌ای ساده، در گفت‌وگویی پیش‌پاافتاده، یا در آینه‌ای معمولی، متوجه می‌شویم دیگر همان آدم قبلی نیستیم. باورهایی که زمانی مثل جانمان از آن‌ها دفاع می‌کردیم، حالا بی‌دفاع مانده‌اند. چیزهایی که زمانی می‌ترساندمان، حالا فقط لبخندی مبهم بر لبمان می‌آورند. تغییر، نه حادثه‌ای بزرگ، بلکه نوعی «رخ دادن خاموش» است؛ چیزی بین دو لحظه، جایی در نیمه‌هوشیاری، در آن ناحیه‌ی مه‌آلودی که هیچ‌کس نمی‌تواند نقشه‌اش را بکشد.هیچ‌کس نمی‌داند از چه زمانی بزرگ شد. هیچ‌کس نمی‌داند از کِی دیگر از پدرش نترسید. یا از کِی دیگر به بازگشتِ کسی امید نداشت.https://www.aparat.com/v/zpg854i</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 15:04:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیفیت، نشانه‌ی کمال است</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/perfectionism-fg1ef5lerwxh</link>
                <description>کیفیت، نشانه‌ی کمال است؛ نشانی که به ما می‌گوید چیزی یا کسی راه درست را پیموده است. در حضور کیفیت، احساس می‌کنیم با چیزی طرف‌ایم که از سطح «خوب بودن» عبور کرده و به مرتبه‌ای رسیده که دیگر شبیه دیگران نیست؛ یگانه و غیرقابل تکرار. آن‌چه کیفیت را متمایز می‌کند، همین حس جاودانگی در جزئیات است؛ لحظه‌ای که همه‌چیز در جای درست خود نشسته و ما را به سکوتی رضایت‌بخش دعوت می‌کند. در چنین وضعیتی کمال نه به‌معنای بی‌نقصی مطلق، بلکه به‌مثابه‌ی هماهنگیِ درونی تمام اجزا است؛ گویی آن شیء، به مرزی رسیده که دیگر نمی‌توان چیزی از آن کاست یا چیزی بر آن افزود.وقتی از «کیفیت» در زندگی حرف می‌زنیم، فقط از کالا یا شیء سخن نمی‌گوییم؛ کیفیت می‌تواند خودش را در قالب یک یادداشت عمیق و خوش‌ساخت نشان دهد که بعد از خواندنش ذهن‌مان آرام می‌گیرد، یا در قالب یک کتونی خوش‌دوخت که پا را سبک‌تر می‌کند و لذت راه رفتن را چند برابر. حتی در دوستی هم کیفیت معنا پیدا می‌کند؛ مثل رفیقی که حضورش مایه دلگرمی است. یا حتی خوابی که پس از یک روز پرتنش، آن‌قدر عمیق و ترمیم‌کننده است که انگار بخشی از روح ما را دوباره وصله‌پینه می‌کند.انتخاب چنین چیزهایی، هرچند کوچک، اثرات بزرگی بر روان ما دارد. وقتی که ما آگاهانه دست به انتخاب‌های باکیفیت می‌زنیم، حتی در ساده‌ترین امور روزمره، در واقع زیرساختی برای کیفیت کلی زندگی‌مان بنا می‌کنیم. پس می‌توان چنین نتیجه گرفت که کیفیت در این معنا صرفاً جلوه‌ای زیباشناختی نیست، بلکه امری کاربردی و حیاتی است که به زندگی عمق، غنا و لذت می‌بخشد؛ همان نیرویی که ما را از سطح گذران روزها فراتر می‌برد و به تجربه‌ای معنادار از بودن می‌رساند. در چنین چشم‌اندازی، کیفیت به‌منزلۀ سرمایه‌ای نامرئی عمل می‌کند؛ سرمایه‌ای که بازدهی‌اش را در آرامش، امید، انرژی و توان ادامه‌دادن زندگی آشکار می‌سازد.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 20:26:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن همان «دیدن» است</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/writing-oe1x9nq71ju8</link>
                <description>وقتی از نویسندگی حرف می‌زنیم، اغلب به فرایند نوشتن فکر می‌کنیم؛ به مهارت نویسنده در استفاده از زبان، تسلطش به سبک و دستور زبان و توانایی‌اش در روایت‌پردازی. اما اگر این لایه‌های سطحی را کنار بزنیم، در بنیاد نویسندگی چیزی جز «دیدن» نمی‌یابیم. نویسنده پیش از آنکه نویسنده باشد، یک بیننده‌ی استثنایی است. کسی که جهان را با زاویه‌ای متفاوت از دیگران می‌نگرد. بدون این نگاه، متن چیزی بیش از بازگوییِ کلیشه‌ای و بی‌روح وقایع نخواهد بود. نویسنده پیش از آنکه کلمه‌ای روی کاغذ بیاورد، ناچار است بایستد و نگاه کند. نگاه به پدیده‌ای که می‌خواهد روایت کند، به تجربه‌ای که قصد دارد بازآفرینی کند، یا حتی به ذهن خودش که قرار است موضوع نوشتن باشد. در زندگی روزمره، ما اغلب با سرعت از کنار وقایع می‌گذریم و تنها سطح آن‌ها را لمس می‌کنیم. اما نویسنده باید مکث کند، و به جزئیات بنگرد؛ شکل، رنگ، حرکت، یا حتی غیاب و سکوتی را که در صحنه حضور دارد. این نگاه دقیق، مواد خام نوشتن را برای او فراهم می‌کند. نگاهی که عمیق‌تر، دقیق‌تر و چندبُعدی‌تر از نگاه معمولی عمل می‌کند.در حقیقت، نویسندگی چیزی جز انعکاس همین نگاه شخصی نویسنده نیست. آنچه در نهایت روی کاغذ می‌آید، بازتاب همان مکث‌ها و همان مشاهده‌های طولانی است. از این منظر، می‌توان گفت نویسنده پیش از هر چیز باید چشم‌هایش را تربیت کند؛ تمرین در مکث، در توجه به تفاوت‌ها، در کشف الگوها و در تشخیص زاویه‌ها. تمرین اصلی او نه در ردیف کردن واژه‌ها، بلکه در یادگیریِ تماشا کردن است. هرچه این نگاه دقیق‌تر شود، متن نیز شفاف‌تر و غنی‌تر خواهد شد. و اگر این پایه فراهم نشود، هیچ فن نگارشی و هیچ تکنیک روایی نمی‌تواند متن را نجات دهد.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 15:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای این روزای من (۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/dear-diary-oqgccajxn3xy</link>
                <description>یکی از مزایای بزرگسالی این است که دل آدم مثل قبل بی‌صاحب نیست؛ برای خودش یک کلید روشن/ خاموش دارد که اختیارش به طور کامل دست خودت است. یک روز با تمام وجودت سمت کسی یا چیزی کشیده می‌شوی، و روز بعد وقتی می‌فهمی آن دلبستگی راه به جایی نمی‌برد، کافی است فقط دکمه‌ی خاموش را بزنی و بعدش همه‌چیز ساکت می‌شود. دیگر نه خبری از گریه‌های طولانی کودکی هست، نه آویزان شدن‌های بی‌پایان نوجوانی؛ فقط یک قطع‌و‌وصل ساده که بهت اجازه می‌دهد سبک‌تر و بی‌حسرت‌تر، ادامه بدهی.آدمای خوشگل نامرئی‌ان. در واقع ما هیچ وقت خود اون آدم رو نمی‌بینیم. فقط ظاهر زیباش رو می‌بینیم. اون‌قدر نگاه اسیرِ ظاهر می‌شود که مجال عبور به درون اون فرد رو پیدا نمی‌کند. آدم‌ها مسحور زیبایی می‌شوند، خیره در پوسته، و پشت این جذابیت چیزی جا می‌ماند: خودِ واقعی، صدای خاموشی که هیچ‌وقت شنیده نمی‌شود. زیبایی، به‌جای اینکه پلی باشد، دیواری می‌شود میان او و جهان. این سکوتِ تحمیلی کم‌کم تبدیل می‌شود به مارپیچی بی‌پایان که در نهایت او را وادار می‌کند خودش را صرفاً در سطح تعریف کند؛ به‌عنوان تصویر، نه صدا. هر تلاشی هم برای عبور به عمق، شبیه اجرای نمایشی مضحک دیده می‌شود؛ انگار یک نقش اشتباه بازی کرده باشد. نتیجه این است که انسانی که می‌توانست روایت‌های درونی‌اش را بسازد و عرضه کند، به عکسی تخت و سطحی فروکاسته می‌شود، چون جهان تاب دیدن پیچیدگی‌اش را ندارد.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 15:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای این روزای من (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/dear-diary-o6wd8t5eunxy</link>
                <description>گاهی هوس می‌کنم روزمرگی‌هام را جایی ثبت کنم؛ تکه‌هایی از زندگی که شاید در لحظه بی‌اهمیت به نظر برسند، اما جمع‌شان می‌تواند ردّی از من بسازد. با این حال، همیشه این تردید همراه من است که آیا چنین چیزهایی اصلا برای کسی جز خودم معنایی دارد؟ نتیجه‌اش این می‌شود که فرایند نوشتن برای من میان دو قطب معلق می‌ماند: از یک طرف میل به ثبت، از طرف دیگر ترس از بی‌اهمیتی آنها برای مخاطب. درست نمی‌دانم مرز میان گفتنی و ناگفتنی کجاست؛ فقط می‌دانم هر بار قلم را برمی‌دارم، در دل امیدی هست که شاید همین خرده‌اتفاق‌ها هم روزی برای کسی روایت شوند.بخاطر دارم خیلی وقت پیش‌ها تصمیم گرفتم برای تمرین نثرِنویسی، بروم سراغ خواندن مجله‌ی ترجمان؛ مقالاتی که زبان‌شان وزن داشت، دقت واژگانی و وضوح معناییشان به چشم می‌آمد، روایتشان منسجم و درست پیش می‌رفت، بین لحن و محتوایشان هماهنگی وجود داشت و هر جمله کارکرد خودش را داشت. برای من خواندن ترجمان مثل یک کلاس خصوصی‌ بود: هر پاراگراف، هر اصطلاح ترجمه‌شده، هر انتخابِ کلمه، انگار نمایشگاهی از نثرِ متین و دقیق بود. موضوع مقالات هم راستش برایم چندان مهم نبود، مهم این بود که با یک متن تراز اول روبه‌رو بشوم که می‌شد ازش چیز یاد گرفت؛ ساختار جمله‌ها، ریتم کلام، طرزِ ارائه‌ی مفاهیم. اما متأسفانه اخیراً که دوباره به ترجمان سر زدم، دیدم دیگر خبری از آن کیفیت نگارشی نیست؛ نه از ویراستاری‌های سخت‌گیر و دقیق خبری هست، نه از زبانی که یکدست و فاخر جلوه کند. متن‌ها بیشتر شبیه گزارش‌های عجولانه شده‌اند تا مقالاتی که بشود به‌عنوان الگو بهشان تکیه کرد.مشکل زمانی آشکار‌ می‌شود که مردم بین آنچه با حواس پنجگانه خود درک و تجربه می‌کنند، با آنچه بلندگوهای قدرت و سیاست می‌گویند فاصله‌ای از بام تا ثریا می‌بینند. در ایران امروز، به علت عمیق و فراخ‌تر شدن شکاف میان دولت و ملت، دولت‌مردان تقریبا اقتدار بیان گزاره جدی در مورد واقعیت و ناواقعیت و درست و نادرست را از دست داده‌اند، لذا آنچه می‌گویند معکوس فهم می‌شوند. این واژگونگی تا جایی پیش رفته که حتی خبرهای ساده و پیش‌پاافتاده هم با بی‌اعتمادی شنیده می‌شود. در واقع زبان سیاست در ایران امروز بیشتر شبیه زبانی معکوس است؛ هرچه گفته می‌شود، مردم معنای متضادش را می‌شنوند.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 23:34:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای این روزای من (٣)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/dear-diary-lsjchsdgme64</link>
                <description>همیشه دیر می‌رسم؛ انگار در من ساعتی کار گذاشته‌اند که هیچ‌وقت با جهان هماهنگ نمی‌شود. قطار می‌رود، جلسه شروع می‌شود، روز کاری آغاز می‌شود، و من تازه در میانه‌ی راه‌ام. دلیلش را دقیق نمی‌دانم، فقط می‌دانم این «دیر رسیدن» دیگر بخشی از هویتم شده، مثل خال کوچکی که روی پوست باشد و نتوانی پاکش کنی. جایی خوانده بودم اسمش «سندروم دیررسیدن مزمن» است، اما برای من بیشتر شبیه نفرینی شخصی‌ست؛ نفرینی که می‌گوید هر جا بخواهی برسی، کمی بعد از زمانش خواهی بود، حتی اگر همه‌چیز را از شب قبل آماده کرده باشی.بعضی آدم‌ها انگار از قانون بی‌ثباتی ساخته شدن؛ همیشه یک قدم جلوتر از پیش‌بینی‌هات همه چیز رو خراب می‌کنن. این‌جور روابط مثل نشستن روی صندلی لق می‌مونه؛ هر لحظه ممکنه تعادلت رو از دست بدی. هیچ نشانه‌ای از منطق یا ثبات در رفتارشان پیدا نمی‌شود؛ انگار با نقشه‌ای که فقط خودشان بلدند بازی می‌کنند و تو همیشه یک قدم عقب‌تر، گیج و بی‌دفاع، مجبور می‌شوی عواقب تصمیم‌هایشان را جمع کنی. کنارشان بودن بیشتر شبیه زندگی در دل طوفان است: پر از غافلگیری، پر از بی‌اعتمادی.بعد از هر فروپاشی درونی، چیزی در عمق جان دوباره بیدار می‌شود. شبیه سلول‌هایی که پس از زخم از نو می‌رویند و پوست نو می‌سازند، آدم هم پس از عبور از بحران به شکلی دیگر خود را بازمی‌آفریند. حس می‌کنی آن آدم سابق دیگر نیستی؛ انگار بخشی از تو در توفان نابود شد و حالا جریانی تازه در رگ‌هایت می‌دود. در سکوت بعد از هیاهوی اندوه، رؤیاها آرام آرام برمی‌گردند، بافته می‌شوند در کنار حقیقتی که تجربه‌اش کرده‌ای. باززایی همین است: ایستادن روی ویرانه‌ها و فهمیدن این‌که هنوز می‌شود ادامه داد، اما این بار با چشمانی که چیزهای بیشتری دیده‌اند.هیولای درونی همیشه جایی در اعماق کمین کرده؛ همان بخشی از وجود که ترجیح می‌دهی نبینی و انکارش کنی. مثل ضحاکی که سال‌هاست در دل کوه به بند کشیده شده، اما هنوز زنده است و نفس می‌کشد. هر از گاهی صدای زنجیرهایش به گوش می‌رسد، لرزشی درونت می‌دواند و یادآوری می‌کند که سرکوب، مرگ نیست. مواجهه با این تاریک‌ترین خصیصه‌ها ترسناک است، اما اجتناب‌ناپذیر؛ چون اگر روزی هیولا از بند رها شود، دیگر هیچ انکاری جلوی بلعیدنش را نمی‌گیرد. شاید تنها راه نجات، شناختن و پذیرفتن او باشد؛ نه برای آزاد کردنش، بلکه برای نگه‌داشتن تعادل میان روشنایی و تاریکی درون.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 21:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای این روزای من (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/dear-diary-mceh41iq4dm1</link>
                <description>شب‌هایی هست که تا صبح چشم روی هم نمی‌گذارم و صبح، با سری سنگین و قدم‌هایی معلق راهی کار می‌شوم. گیجیِ خوشایندی در تنم می‌پیچد؛ نه بیداری‌ام کامل است و نه خوابم. انگار میان دو جهان قدم می‌زنم: یکی پر از خستگی و دیگری سرشار از سبکی. همان بی‌قراریِ خلسه‌واری که همزمان آزارم می‌دهد و آرامم می‌کند. عجیب است، اما همین شکنجه‌ی کوچکِ خودخواسته، به شکلی پنهان لذت‌بخش است؛ شبیه زخمی که آدم مدام با انگشت لمسش می‌کند تا مطمئن شود هنوز درد زنده است.انتخاب غذا برای ناهار و شام، گاهی شبیه ورق زدن آلبوم رنگ‌باخته‌ی خاطره‌ها است؛ پر از اسم‌ها و مزه‌ها، اما هیچ‌کدام به دل نمی‌نشینند. یخچال پر است، رستوران‌ها بازند، ولی میل آدم تهی می‌شود؛ انگار زبان و معده با هم قهر کرده باشند. پشت هر «چی بخوریم؟» یک بی‌حوصلگی عمیق خوابیده، یک خستگی از تکرار. غذاها فقط اسم عوض می‌کنند، اما همان طعم‌های همیشگی‌اند که دیگر خوشیِ روز اول‌شان را ندارند. این‌جاست که ناهار و شام نه فقط وعده‌ای برای سیر شدن، که بهانه‌ای برای مواجهه با بی‌میلی‌های پنهان درونت می‌شوند.مطمئنم قصه‌ها هنوز توانایی جادو کردن دارند، اما انگار سینما در جایی از مسیر چیزی را از دست داده که برای من دیگر برنمی‌گردد. مدتی است فیلم‌ها از مقابلم رد می‌شوند بی‌آن‌که ردّی بگذارند، در حالی که روزگاری همین تصاویر می‌توانستند تا روزها ذهنم را پر کنند. هر چه زمان می‌گذرد، این بی‌میلی شدیدتر می‌شود. با این حال، کتاب‌ها هنوز برایم زنده‌اند؛ به‌ویژه وقتی می‌بینم کتاب‌ها هنوز توانایی غافلگیرکردنم را دارند، بی‌آن‌که جلوه‌ای ویژه لازم باشد..گاهی حس می‌کنم صفحه‌هایم در شبکه‌های اجتماعی تبدیل شده‌اند به اتاقی پر از سر و صدا، پر از چراغ‌های چشمک‌زن بی‌معنا، اما بی‌هیچ حرفی که به دلم بنشیند. اسکرول می‌کنم و تصاویر و جملات از مقابلم رد می‌شوند، سبک و سطحی، مثل حباب‌هایی که در همان لحظه‌ی دیدن می‌ترکند. نمی‌دانم تقصیر از من است که مسیر را گم کرده‌ام یا این‌که جاده‌ی محتوا واقعاً به بیراهه رفته. هر چه هست، گاهی فکر می‌کنم آن جرقه‌های کوچکِ کشف، آن پست‌هایی که روزی می‌توانستند ذهنم را روشن کنند، حالا به‌ندرت پیدا می‌شوند؛ انگار باید با ذره‌بین به دنبالشان گشت.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 20:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت متن: بازیِ بی‌پایان دال‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/textuality-uoqqingifbxm</link>
                <description>لذت متن از همان لحظه‌ای شروع می‌شود که می‌فهمی متن بیش از آنکه حامل یک معنای ثابت باشد، میدانی برای بازی است. میدان برخورد تخیل و واقعیت؛ صحنه‌ای است که در آن خواننده هم‌زمان هم خالق است و هم مفسر. متنی که می‌خوانی مثل موجودی زنده نفس می‌کشد؛ هر بار که سراغش می‌روی پوست تازه‌ای می‌اندازد، شکل دیگری به خود می‌گیرد و از دل نشانه‌ها و رمزها دوباره زاده می‌شود.آنچه در آغاز همچون صحنه‌ای برای خوانش و تفسیر ظاهر می‌شود، به‌تدریج بدل می‌شود به تجربه‌ای شخصی‌تر؛ تجربه‌ای که خواننده را از تماشاگر بیرونی به درگیرِ درونی بدل می‌کند و او را در چرخه‌ی زایش بی‌پایان معنا غوطه‌ور می‌سازد.لذت متن در همین رفت‌و‌برگشت‌های پنهان است؛ جایی که معنا نه یک‌بار و برای همیشه، بلکه در برخورد پیوسته‌ی خواننده با واژه‌ها شکل می‌گیرد. هر بار که به سراغ متن می‌روی، واژه‌ها آینه‌ای تازه می‌شوند؛ بازتابی از حال و احوال درونی تو، نه حقیقتی قطعی. همین‌جا لذت شروع می‌شود: لذتی که نه صرفاً از فهمیدن، بلکه از لمس کردن جریان سیال زبان می‌آید.مثل وقتی که «جنگ و صلح» را پس از ده سال دوباره می‌خوانی و کتابی تازه می‌یابی. کلمات همان‌اند، اما معناها دیگر همان معناها نیستند؛ درمی‌یابی آنچه عوض شده نه کتاب، بلکه تویی. این تویی که در طول زمان دگرگون شده‌ای و حالا چیزهایی می‌بینی که پیش‌تر از نگاهت پنهان بود. لذت متن شبیه کشف یک راز است، رازی که مدام تغییر شکل می‌دهد. راز در کلمات نیست، در فاصله‌ی میان کلمات است.در این نگاه، خواندن نه مصرف کردن یک معنا، بلکه مشارکت در آفرینش است. متن همان‌قدر که از نویسنده است، از خواننده هم هست. شاید به همین دلیل است که هرکس، لذت متن را در جای دیگری پیدا می‌کند: یکی در تجربه‌ی نوشتار به‌مثابه‌ی آینه، یکی در رها شدن در سیالیت زبان، یکی در شکوه آشفتگی، دیگری در بازی بی‌پایان دال‌ها، و آن‌یکی در لحظه‌ی کوتاهِ شفافیت.لذت متن در نهایت همان چیزی است که رهایی می‌بخشد؛ رهایی از واقعیت سنگین، از تکرار، از سکوت. و این رهایی، هر بار، چهره‌ای تازه به خود می‌گیرد.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 01:13:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش یک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mim.Qorbani/memo-nkzzkxwadqwd</link>
                <description>۱. کاغذ یادداشتهای روی یخچال، حاشیه‌نویسی زندگی روزمره است؛ جایی که دلخوری‌ها و دلتنگی‌ها، خریدهای روزانه و اعتراف‌های کوتاه، همه کنار هم می‌نشینند. «نان بخر»، درست بالای «دوستت دارم» می‌چسبد، و «زنگ بزن» شانه‌به‌شانه‌ی «غذا روی گاز است» می‌ایستد. پیام‌های نصفه‌نیمه‌ای که هم جای گفت‌وگو را پر می‌کنند و هم نبودنش را لو می‌دهند و یخچال، سفید و خاموش، حافظه‌ای می‌شود برای حرف‌هایی که گفته نمی‌شوند؛ گفت‌وگویی چسبیده با آهن‌ربا، به جای لب‌های آدم‌ها.۲. گودریدز (Goodreads) شبیه جزیره‌ای دورافتاده است؛ جایی که ساکنانش هنوز به زبان کتاب با هم حرف می‌زنند. در جهانی که پرهیاهوست و کمتر کسی حوصله‌ی کلمات را دارد، این جزیره کوچک پناهگاهی است برای کسانی که در میان قفسه‌ها دنبال هم‌صحبتی می‌گردند. آدم‌ها در آن‌جا ساده‌اند، بی‌ادعا، و رابطه‌هایشان بر سر سطرهایی شکل می‌گیرد که دیگران حتی از کنارش هم رد نمی‌شوند. شاید بیرون از این جزیره همه‌چیز به سرعت می‌گذرد و فراموش می‌شود، اما این‌جا کتاب‌ها مثل فانوس‌های کوچک، دل شب بی‌اعتنایی جهان را کمی روشن‌تر می‌کنند.۳. تنهایی شبیه کتابی است که همیشه گوشه‌ی کیف یا روی میز جا خوش کرده؛ کتابی بی‌انتها که هیچ‌وقت به آخر نمی‌رسد، چون صفحاتش مدام از نو نوشته می‌شوند. هر بار که بازش می‌کنی، با همان سکوت آشنا روبه‌رو می‌شوی؛ سکوتی که انگار تنها تو معنایش را می‌فهمی. برای دیگران شاید چیزی جز جلدی بسته نباشد، اما تو می‌دانی لابه‌لای سطرهای ناپیدایش چه روایت‌هایی پنهان است. تنهایی همین است: داستانی بی‌پایان که هرگز به فصل آخر نمی‌رسد، اما همیشه تو را به خواندن دوباره وامی‌دارد.۴. کتابخانه‌های عمومی همیشه بوی یک عصر بارانی را می‌دهند؛ جایی میان بوی کاغذ کهنه و نیمکت‌های چوبی، آدم ناگهان برمی‌گردد به کودکی‌اش، به روزهایی که کتاب‌ها بیشتر شبیه دروازه بودند تا شیء. خش‌خش آرام ورق‌ها در سکوت سالن می‌شود پژواک کلاس‌های فراموش‌شده دبستان، و نور زرد چراغ سقفی، یادآور ظهرهایی است که تنها دغدغه‌ات پیدا کردن قصه‌ای تازه بود. انگار هر کتابخانه، نه برای خواندن، که برای بازگرداندن آدمی به گذشته ساخته شده است.</description>
                <category>مهرداد قربانی</category>
                <author>مهرداد قربانی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 14:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>