<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جواد میرسجادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MimJimzzz</link>
        <description>نویسنده، سینما دوست و شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:26:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2844921/avatar/hKh9xr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جواد میرسجادی</title>
            <link>https://virgool.io/@MimJimzzz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چسب زخم</title>
                <link>https://virgool.io/@MimJimzzz/%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D8%B2%D8%AE%D9%85-kcq1nlcnaq8q</link>
                <description>چسب، زخمی‌ست که بیمار بتادین شدن استکاج، فصلی‌ست که بازیچه‌ی تزئین شدن استگریه، سُرخی‌ست پس از ابرِ طلوعِ دمِ صبحیأس امیدی است که آشفته‌‌ی آمین شدن استجنگ، رقصی‌ست به شاباشِ هزاران سرِ سبزتن زبانی‌ست که در ماتم خونین شدن استبغل آغشته به شمشیر لبالب عسل استبوسه زهری‌ست که درباره‌‌ی آگین شدن استاو همان نیست که تسلیم به دیوار شودمن همان است که نالایق پرچین شدن استعشق، بمبی‌ست زمان‌دار پس از ضامن لمسهر که از سیب نخورد عاقبتش مین شدن استماه تصویر طلسم است، طلسمی بی‌خوابچاه چشمی‌ست که در معرض نفرین شدن استوقت، کابوس شتابان‌زده در جاده‌ی مرگساعت اسبی‌ست که رویای شب‌اش زین شدن استقلب، نهری‌ست سبک‌بارتر از بی‌خبریخون پیامی‌ست که آماده‌ی تلقین شدن استگور، دستی‌ست که از جمع به بیرون زده استسوسک، اعضای جداگشته‌ی تدفین شدن استرَستن از آدم و رُستن به تمنای درختاولین لحظه‌ی زیبایی بدبین شدن استزندگی حادثه‌ای در پسِ محتومِ عدمعُمر مرگی‌ست که محکوم به تمرین شدن است</description>
                <category>جواد میرسجادی</category>
                <author>جواد میرسجادی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 22:48:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تردستی‌های گرگ پلید</title>
                <link>https://virgool.io/Shaerane/%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%AF-xsmyrd44huts</link>
                <description>از نانوشته‌های مداد سفید منطرحی‌ست تا به قله قاف امید منسُر می‌خورند خاطره‌ها در نوار مغزاز لای دست‌های تلاش شدید منآیات بی‌کسی تو از ناودان چشمجریان گرفت و ریخت به رود ورید مندر چشم‌ بازها چه معمای ساده‌ای‌ستآن طعمه‌ای که حل نشود در اسید منپوسیده تار و پود جهانم که هر نسیمیک تار را جویده از ایمان بید مندل می‌دهد به هستی این سیمِ خاردارآینده‌ی رسیده به مرز بعید منتاریخ غیب کردن یک گله گوسفندتردستی همیشه‌ی گرگ پلید من</description>
                <category>جواد میرسجادی</category>
                <author>جواد میرسجادی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 13:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها مسئله واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@MimJimzzz/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-xrmmhzmzst8b</link>
                <description>زندگی به همان اندازه که نفرت‌انگیز است، اجتناب‌ناپذیر هم هست. هرچقدر می‌خواهی بد و بیراه بگو و به ذات بدذات جهان لعنت بفرست؛ در انتها این تویی که پژواک خودت را می‌شنوی. جهان سرد و خالی و تاریک است. مثل یک دالان بی‌نهایت که هرچقدر هم صدای بلند‌ی داشته باشی، تمام صداها در آن حبس خواهند بود.جهان خالی از زندگی‌ست و به نظر می‌آید اصلاً قرار نبوده هرگز جریانی به نام زندگی در آن پیش بیاید. اما به هر ترتیب، ما این‌جا هستیم و چیزی که می‌بینیم را نمی‌توانیم باور کنیم. در تناقض با هر معادله‌ای و در منافات با هر فلسفه‌ای، این زندگی‌ست که دریچه ادراک ما نسبت به جهان است. زندگی‌ست که وجود را به دوش خود حمل می‌کند و ما در این میان؛ یک هیچ تماشاگر.تماشاگری بسیار تماشاگر، چرا که در تمام زندگی، ما انسان‌ها فقط رفتار و کردار خود را نظاره می‌کنیم. سرنخ‌هایی که از کلاف ناخودآگاه‌مان می‌آید را، با ظرافت تمام می‌بافیم و به تن می‌کنیم؛ گرچه بعد از این‌که یک حقیقت بیشتر از چند بار برای ما آشکار شود، باز هم در مواجهه با آن مسئله به همان شکل برخورد خواهیم کرد. این بدبینی لازم، نشان می‌دهد که در مقیاس وجودی و در نگرش امروزی، انسان است و زندگی در برابرش.ما مثل گیاهی هستیم که یک ویروس ناشناخته بر آن چیره می‌شود و ذره‌ذره وجودش را تسخیر می‌کند. در ابتدا، زمانی که هنوز آن گیاه نمی‌داند که چه دارد بر سرش می‌آید، از دگرگونی حاصل‌شده احساس تازگی و نشاط می‌کند؛ به همین دلیل با آغوش باز این مرگ تدریجی را می‌پذیرد. بعد، پس از مدتی که ویروس خودخوری را به او تحمیل کرد و از جسم و جان او برای تقویت و بقای خود مایه گذاشت، به مرور مکانیسم‌های دفاعی گیاه حالت نیم‌خیز به خود می‌گیرند و هورمون‌هایی در رگ‌ها و آوند‌های او ترشح می‌شود که از نظر تکاملی تداعی‌گر تنازع است؛ تنازعی برای ماندن و ادامه دادن.حالا گیاه به یقین کامل درباره کیستی و چیستی دشمن رسیده، اما برای مدت زمان بیش از حد زیادی خودش را در معرض او قرار داده است. بنابراین تا جایی که توان دارد می‌جنگد، اما این تقدیر ویروس است که بر او پیروز شود. می‌شود احساس کرد آن گیاه چه تجربه‌ای را از سر گذرانده است. تجربه موجودی که از جنس جهان سرد و تاریک است، اما چیزی از دنیای نیستی‌ها و ندیدنی‌ها، چیزی از جهان گرم و روشن، چیزی از ابعاد غیرقابل‌ دست‌یابی برای ما، در مایی بی‌جان رسوخ کرده است.این مجموعه‌ی غیرقابل شناخت از مواد و ذرات به خودی خود بی‌نهایت است؛ حالا در ترکیب با خزنده‌ی روبه‌جلو، به چیزی به مراتب بسیار بسیار پیچیده‌تر بدل می‌شود.به همین دلیل است که انسان مدرن نه جهان و زندگی و شرایط را، که خویشتن خویش را مسئله می‌داند. از تفکر و دل‌دادگی و جنگ و وا دادن خسته شده، و مثل دستگاهی که داغ می‌کند و کم‌کم به نقطه ذوب می‌رسد، اعضای داخلی آن از شدت فشار، آب شده‌اند و به‌هم چسبیده‌اند.بنابراین دیگر امکان عبور الکترون‌ها از یک مدار سالم وجود ندارد و حالا آن‌ها برای خود در داخل این چیپ دود‌کرده و آب‌شده، تا بی‌نهایت چرخ می‌زنند. برای همین است که انسان امروز بی‌اختیار، در بازه‌ی زمانی مشخص یا اتفاقی، می‌نشیند، به جایی خیره می‌شود و از خود می‌پرسد:&quot;نکند واقعاً تنها مسئله واقعی من هستم...&quot;</description>
                <category>جواد میرسجادی</category>
                <author>جواد میرسجادی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 16:33:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان روح‌پریش</title>
                <link>https://virgool.io/@MimJimzzz/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4-yiywuetmwyjh</link>
                <description>در همین لحظه‌ای که این نوشته را می‌خوانی، من جای دیگری از جهان، زیر هزاران متر مکعب آب سنگین و غلیظ، دفن شده‌ام. در کف رودخانه معلّقم، دست‌هایم رو به آسمان است و پاهایم به وزنه‌ای آهنی زنجیر شده.می‌خواهم به تو توضیح بدهم که چرا گاهی انسان به عزیزترین‌هایش آسیب می‌زند؛ اعتمادی را می‌شکند که از کودکی، به اندازه یک عمر، زمان برای ساختن آن صرف شده و ظرافت‌های بی‌شماری در این سال‌ها، از سمت هردوی ما بر آن نقش گردیده است.می‌دانم که می‌فهمی، یا حداقل کیفیت ادراک تو نسبت به جهان اطراف و جهان درونت آن‌قدر از عموم انسان‌ها متفاوت است، که می‌توانی تلاش کنی که اگر حرف‌هایم را نمی‌فهمی، دست‌کم آن را به ندانستن خودت بسپاری.و همین فروافتادگی ذاتی است که من را دل‌داده‌ی خصلت تو کرده است. من تو را دوست داشتم و می‌خواستم حالا که تا دروازه‌های جهنم با من آمدی، دست‌دردست من نیز داخل شوی. می‌خواستم این گردش رنج‌آمیز و آزارنده را با اتکا به حضور تو تحمل کنم و جنون را در کنار تو تا قطره آخر سر بکشم؛اما تو لحظه‌ای دستم را رها کردی و زمانی که برگشتم، دیدم دست‌ یک فرشته را گرفته‌ای. فرشته‌ای که از جنس ما و از جنس جهنم ما نبود، فرشته‌ای که عذاب مخصوص خودش را می‌دید و نمی‌توانست من و تو بودن را درک کند؛ نمی‌توانست تحمل کند.شاید برای همین بود که تحمل او نیز برای من ذره‌ذره غیرممکن شد. زمانی رسید که با همین چشم‌های خون‌آلود از تاریک‌ترین نقطه‌ی انزوایم می‌دیدم که به خاطر او شکوه دوزخ‌مان را فروختی و لذت سوختن در آتش و خاکستر شدن را به امید بخشوده شدنی رقت‌بار، با یک سرگشتگی ساختگی مبادله کردی؛آن زمان بود که فهمیدم دیگر جهنمی برای ما نیست و مایی در این جهنم وجود ندارد.هنوز هم حضور لزج آن فرشته، هُرم دوزخ را در من زنده می‌کند و لبخند‌هایش، خاطرم را در هم می‌آشوبد. تو به من قول داده بودی که تا هفتمین زیرزمین این جهنم، تا تاریک‌ترین و شوم‌ترین این تراژدی، تا اعماق تابوت‌های آتشین با من می‌آیی.یا...یا این‌که‌ تمام این‌هافقط هذیان‌های جنون‌آمیزی بود که منبرای تسکین و تسلای دل مهجوری که از تو دور بوددر قعر جهنم با خودم زمزمه می‌کردم وبیشتر در سیاهی‌ها غرق می‌شدم...</description>
                <category>جواد میرسجادی</category>
                <author>جواد میرسجادی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 19:42:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه همان هرگز</title>
                <link>https://virgool.io/@MimJimzzz/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-atxdgiswpqer</link>
                <description>پرده اول:انفجار مهیب، بسط بافت فضا زمان، شکل‌گیری ابعاد فیزیکیپرده دوم:تشکیل ذرات بنیادی هستی، افتادن اولین اتفاق‌ها، گستردگی کندشونده کیهانپرده سوم:اولین جرعه‌های سرمستی وجود، درهم‌تنیدگی تار و پود هستی، گسست ذرات بنیادی به اجزای کوچک‌ترپرده چهارم:شکل‌گیری کهکشان‌ها، ستاره‌ها، و سیاره‌هاپرده پنجم:شکل‌گیری خمیرمایه‌ای از مواد مذاب، آهن و سنگ از بین تعداد بی‌شماری از موارد مشابهپرده ششم:خنک‌ شدن تدریجی گوی مذاب، شکل‌گیری اتم‌ها، پیوند شیمیایی و تشکیل عناصرپرده هفتم:به وجود آمدن آب، تفکیک خشکی و اقیانوس، خوش‌شانسی شک‌برانگیز سیارهپرده هشتم:جوشیدن حباب‌های خالی از کف اقیانوس، به‌هم‌پیوستگی تعدادی مولکول بی‌جان، اولین تکانه‌های هستیپرده نهم:راه پیدا کردن نور از درون تاریکی، ترکیب سلول‌ها به شکلی منحصربه‌فرد، تنفس اولین جاندارپرده دهم:آفرینش تک‌سلولی بدون هسته، تغذیه از مواد معدنی دریاها، تکامل به تک‌سلولی پیچیده‌ترپرده یازدهم:شکل‌گیری تک‌سلولی متکامل، تقسیم سلولی و تکثیر تعداد، تنفس اولین گیاه‌هاپرده دوازدهم:تولد ماهی‌ها، دوزیست‌ها و خزندگانپرده سیزدهم:رد پای اولین پستانداران، گستردگی گونه نخستی‌ها، کشف موهبت آتشپرده چهاردهم:اولین کارکردهای عناصر طبیعی، افزایش تکاملی اندازه مغز نخستین، اولین جرقه‌های آگاهیپرده پانزدهم:افزایش امنیت در شب، بالا رفتن تکنیک‌های شکارگری، تمایل به کسب درک تازه‌ای از اجتماعپرده شانزدهم:پررنگ شدن غارنشینی، اولین دیوارنگاره‌ها، خیره شدن در آیینه‌ خودآگاهیپرده هفدهم:کوچ به سمت اقلیم‌های متعادل، تغییر ساختار اسکلت و اندام‌ها، تغییر کارکرد مکانیسم‌های غریزیپرده هجدهم:برخورداری از امنیت بیشتر، بنیان گذاشتن اولین قبایل، کشیدن خطوط قلمروها‌پرده نوزدهم:وضع قوانین مشترک قبیله، تکامل فرآیند جفت‌گیری، رویش ریشه‌های خانوادهپرده بیستم:خلق مفاهیم انتزاعی، شکل‌گیری سمبل‌ها و تابوها، اولین جرقه‌های زبانپرده بیست و یکم:شکل‌دهی به هنر و فرهنگ، ثبت و ضبط مشاهدات، جهش به مرحله تازه‌ای از خودآگاهیپرده بیست و دوم:انقلاب کشاورزی، تحول ساختار اجتماع بشری، پذیرش نقش جدید افراد در قبیلهپرده بیست و سوم:پیدایش شهرها، نمونه‌های ابتدایی صنعت، بازتاب تازه‌ای از تمدنپرده بیست و چهارم:تحول نمادها و نشانه‌ها، شکل‌گیری دین، طرح باور اجتماعی خداپرده بیست و پنجم:توسعه نسخه‌های جدیدی از ادیان، تسلط مذهب بر مردم، جایگیری خدا به جای پادشاهپرده بیست و ششم:تعارض ادیان متفاوت، اوج‌گیری جنگ‌های امپراتوری‌ها، تولد فلسفه کلاسیکپرده بیست و هفتم:تسلط مذاهب به نهادهای اجتماعی، درک جدید قوانین فیزیک، فروریزی باورهای دینیپرده بیست و هشتم:آزادی از زنجیر ادیان، شروعی دوباره، استعمار جهان بی‌خداپرده بیست و نهم:نسل‌کشی گونه‌های بدوی، برده‌داری و نظم نوین جهانی، تخریب باورهای سنتیپرده سی‌ام:جنون و آشوب فراگیر، آغاز جنگ‌های جهانی، عصر افسردگی همگانیپرده سی و یکم:نابودی طبیعت توسط مدرنیته، طمع کنترل‌ناپذیر به تسخیر زمین، شروع بحران‌های جهانیپرده سی و دوم:عطش نفت و جنگ انرژی، بحران دما و گرمایش زمین، بالا گرفتن بحران بی‌آبیپرده سی و سوم:نابودی صعودی نسل‌ها و نژادها، جنگ بازماندگان بر سر قدرت، بمباران هسته‌ای و محیط مسمومپرده سی و چهارم:تلاش ثروتمندان برای بقا، کمبود نیازهای ابتدایی، انقراض آخرین اقشار نسل بشرپرده سی و پنجم:گسترش گاز رادیواکتیو در اتمسفر زمین، تفکیک و جذب گازهای موجود در هوا، تبدیل پلاستیک به الماسپرده سی و ششم:برهم‌کنش مولکولی الماس‌ها و تشکیل ابرعنصر تازه، جذب خاک و آب توسط تک‌عنصرپرده سی و هفتم:تابش امواج ماوراء بنفش، بازتاب امواج به خارج از سیاره، خُرد شدن ماهپرده سی و هشتم:برهم خوردن تعادل فیزیکی، نابودی سیستم گرانشی منظومه، حرکت سیاره‌ها به سمت خورشیدپرده سی و نهم:گداخت و حل شدن یک‌به‌یک سیاره‌ها در خورشید، بالا رفتن جرم خورشید، شکل‌گیری یک ابرنواخترپرده چهلم:ناپایداری کوانتومی عناصر هسته، ازهم‌گسیختگی بافت فضازمان، کم شدن حجم ستارهپرده چهل و یکم:رد شدن از مرز چگالش صفر، رشد صعودی ستاره به ابعاد کوچیک‌تر، تشکیل تکینگیپرده چهل و دوم:وکیوم کردن جرم و انرژی، پدیدار شدن کامل سیاهچاله، گسترش افق رویداد و افزایش گرانشپرده چهل و سوم:تناقض مشکوک قوانین مکانیک کوانتوم، رشد بیش از حد سیاهچاله، مکیدن منظومه‌های همسایهپرده چهل و چهارم:تبدیل به سیاهچاله فرا سنگین، پیوستن به سیاهچاله مرکزی کهکشان راه شیری، مکیدن کهکشان‌های همسایهپرده چهل و پنجم:رشد صعودی و غیرقابل کنترل سیاهچاله، مکیدن  هر ساختار موجود درجهان هستیپرده چهل و ششم:تفکیک فضا و زمان در افق رویداد، پیوستن فضا به بافت نیستی و مکش شدن زمان در بی‌زمانی مطلقپرده چهل و هفتم:کشیده شدن هستی در نیستی، شروع به نابودی و فروپاشی تکینگی، جمع شدن هستی و نیستی در یک نقطه بدون ابعادپرده چهل و هشتم:انفجار مهیب، بسط بافت فضا زمان، شکل‌گیری ابعاد فیزیکی</description>
                <category>جواد میرسجادی</category>
                <author>جواد میرسجادی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 23:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش سیاهچاله</title>
                <link>https://virgool.io/@MimJimzzz/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-fqqqcs1e4jk6</link>
                <description>یه زمانی میرسه که دیگه مجبوری جدا بشی. خودتُ رها کنی، وزنتُ بسپری به دست جاذبه‌ی قدرتمندی که داره از سیاهچاله‌ی پشت‌سرت صدات می‌کنه، بهش اعتماد کنی، چشماتُ ببندی و خودتُ از عقب ول کنی تو بغلش. بهترین چیزایی که تو زندگی داشتی، بین امواج الکترونیکی ناچیزی که توی بخش‌هایی از مغزت جریان دارن -و ما بهشون میگیم خاطرات- حبس‌ شدن. اون تصاویری که لینک شدن به احساساتت. اون رایحه‌ی عطرها و ملودی موسیقی‌هایی که از ورودی‌های متفاوتی اومدن و بعد مثل چند تا رشته‌ فیبر نوری، توی یه نقطه جمع شدن.روزها و شب‌های زیادی رو با حسرت و آرزو و خیال تکرار شدن اونا گذروندی. اونقدر زیاد که یه‌دفعه به خودت اومدی و دیدی لب یه ساحل غریبه نشستی. هوا تاریکه اما نور چشماتُ میزنه. زمستونه اما پاهات داره روی شن‌های داغ ساحل تاول می‌زنه. چشماتُ باز کردی و دور و برتُ خوب نگاه کردی؛ اما نمیدونی کی هستی و چجوری اومدی این‌جا.آخرین چیزی که یادته، یه شب‌ بارونی بوده که هزاران سال‌ پیش، پشت یه پنجره ‌که حالا پشتش غبار گرفته و تبدیل به آینه شده، نشسته بودی روی تختت و از چشم‌هات، قطره‌های خیس قهوه می‌چکید توی لیوانت. حالا نمیدونی کی هستی، اما میدونی یه زمانی اون خاطرات، اون بوها و صداها و احساسات و تصاویر، تو بودی. خودت بودی که اونا رو توی خودت حبس کردی. بعدش یادت میاد یه روز بدون این‌که به روی خودت بیاری یا به کسی خبر بدی، تصمیم گرفتی چمدونتُ ببندی و از خودت کوچ کنی به آخرین مقصد قطاری که مسیرش از سیاهچاله میگذره. حیف نیست؟حسرتشُ نمیخوری؟دلت نمیخواد برگردی؟...نه. دلش نمیخواد برگرده. اون سایه‌ای که توی ساحل نشسته و خورشید بهش می‌تابه اما سایه نداره. اون پالت رنگی که انقدر شیفته‌ی طبیعت بهم‌ریخته‌ی رنگ‌ها شد، تا این‌که خودش تبدیل شد به یه پالت بهم‌ریخته‌ی رنگ و رو رفته‌. دلش نمیخواد این فرآیند به جوش اومدن و تبخیر شدن و ابر شدن و باریدن رو، دوباره و دوباره و دوباره از سر بگذرونه.سیاهچاله قوی‌تر از اونیه که نور بتونه ازش فرار کنه، اگه غیر از این بود می‌شد فهمید و دید که توش چیه؛ و اونوقت دیگه سیاهچاله نبود. سیاهچاله زمان و نور و سرعت و جاذبه نمی‌شناسه. فقط می‌چرخه و می‌چرخه و مثل یه جاروبرقی که سرنوشت برای مورچه‌ها رقم زده، همشونُ توی یه آن میکشه توی ابدیت تاریک و پوچ خودش. با سیاهچاله‌ نمی‌شه مبارزه کرد. یه زمانی میرسه که دیگه مجبوری خودتو رها کنی و از خودت جدا بشی...</description>
                <category>جواد میرسجادی</category>
                <author>جواد میرسجادی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 15:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>