<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد غلامی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Min509</link>
        <description>روزنامه نگار، شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 17:35:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1545/avatar/b3URLq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد غلامی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@Min509</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کرونا، نئولیبرالیسم و انسان همیشه بدهکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Min509/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%86%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-z4pyklvaqsim</link>
                <description>به قول انگلس در خطابه‌ای که بر سر تابوت مارکس ایراد می‌کند؛ آدمی باید قبل از هر چیز غذا، پوشاک و مسکن داشته باشد تا بتواند به مذهب، سیاست، علم و هنر و ... بپردازد.این‌ها از بدیهیات امنیت اجتماعی است که دولت وظیفه دارد آن را فراهم سازد. در طول تاریخ تمام تلاش جامعه مولد تهیه این سه عنصر در وهله نخست و بعد از آن ذخیره سرمایه بود. اما در جهان سرمایه‌داری معاصر در جوامعی مثل ما به نظر میرسد معادله گاهی برعکس است. مثلن بیش از آنکه نیروی مولد در پی تولید مایحتاج زندگی و نیازهای ضروری انسان‌ها باشند، بخش عمده‌ای از این نیرو صرف ارضای شهوت قدرت و نمایش مظاهر ثروت اقلیتی قلیل یا صرف مواردی می‌شود که نه تنها هیچ تاثیری بر روی سطح کیفیت اجتماعی ندارند بلکه گاها نقش سو ایفا می‌کنند. به طور مثال هزاران کارگر در شرایطی سخت برای آنکه مایحتاج زندگی خود را فراهم کنند روی ساخت آسمان خراشی کار می‌کنند که تنها مظهر قدرت اقلیت بورژوا را به نمایش می‌گذارد بی‌آنکه بازتابی اجتماعی و منفعتی عمومی داشته باشد. این مسئله با کارِ کارگری که مثلا در کارخانه مواد غذایی عرق می‌ریزد تفاوتی فاحش دارد.از سوی دیگر تلاش گروه مولد به جای آنکه تاثیر فراگیر بر روی اقشار مختلف جامعه داشته باشد، سهم زیادی صرف طبقه‌ی غیرمولدی می‌شود که یا صاحب سرمایه هستند یا صاحب قدرت ولی کمترین بازتاب اجتماعی به لحاظ ذاتی ندارند. به عنوان نمونه سود ناخالص داخلی که بخش زیادی از آن که از طریق کار قشر کارگر، تولید و پرداخت مالیات آنها حاصل می‌شود به جای آنکه جهت افزایش رفاه اجتماعی هزینه شود و تاثیر آن به زندگی فردی برگردد، در نظام بودجه ریزی سالانه کشور تحت اختیار سازمان‌های غیر مولد مثل نیروهای نظامی یا نهادهای ایدئولوژیکی مثل نهادهای عریض و طویل حوزوی در داخل و خارج از کشور مثل سازمان تبلیغات اسلامی و بسیاری از بنیادهای مشابه قرار میگیرد بی‌آنکه از طریق تولید یا بواسطه مالیات تاثیری بر توسعه اقتصادی و کاهش شکاف طبقاتی ایفا کنند.در نتیجه ما خواسته یا ناخواسته به طور نسبی فارغ از جایگاه اجتماعی خود بردگان نظام سرمایه‌داری ای هستیم که تحت سلطه نئولیبرالیسم قرار دارد و به طرق مختلف مورد استثمار واقع شده‌است؛ بدین لحاظ که هر فرد از صبح تا شب با تمام توان می‌دود تا بدیهیات زندگی خود را که تهیه بخشی از آن وظیفه دولت است فراهم آورد. در حالیکه او مجبور است برای جبران کسری بودجه، مالیات هم پرداخت کند بی‌آنکه این هزینه بر کیفیت زندگی اجتماعی او بیفزاید. بنابراین برای جبران کمبودهای کیفیت اجتماعی نظیر بهداشت و درمان و بیمه و تحصیل و الی آخر ناچار می‌شود بیش از توان خود بدود و به دریافت کمک هزینه و وام پناه ببرد در حالیکه این دست دراز کردن سوی دولت نه تنها هزینه کمی برایش به ارمغان ندارد بلکه به جز کارمزد، باید سود آن را نیز پرداخت کند که این یعنی جامعه‌ی همیشه بدهکار به دولت. و توضیح آن به زبان ساده می‌شود جامعه‌ای که همیشه نسبت به دولت مقروض است تا بتواند بخشی از وظایف دولت را در قبال خود جبران کند. جامعه بدهکار جز مالیات بر ارزش افزوده مالیات بر توان و انرژی افزوده هم دارد که بدهکار سلامت جسم و روان خویش است تا زنده بماند.چنین جامعه‌ای به لحاظ فلسفه جامعه‌شناسی از کمترین نمودهای اجتماعی و اشتراکی برخوردار است. زیرا درگیر تنازع بقاست و مادامیکه درگیر نجات &quot;خود&quot; است، نمیتواند در غیاب احزاب آزاد، تشکل‌های کارگری، ان جی اوها و غیره به مفاهیم اجتماعی بیاندیشد. اینجاست که ما با جامعه فردگرایی مواجه می‌شویم که مفاهیم انسانی جای خود را به پول میدهد و اخلاق سقوط می‌کند. شاید در شرایط عادی نمودهای بیرونی به شکل استثناء در نظر گرفته شود ولی در بحران‌های اینچنینی مثل اپیدمی و شیوع ویروس کرونا می‌توان به عمق فاجعه پی برد و نباید از انسان امروز انتظار داشت که اهمیت موضوع اتحاد و همبستگی را درک کند و راضی به تعطیلی کسب و کار خویش یا دیگر مسئولیت‌های اجتماعی شود. چرا که اهمیت موضوع برای او فقط و فقط &quot;خود&quot;ش است. او برده‌ایست که ساختار ذهنی‌اش برای زندگی و زنده ماندن با کار و پول تعریف شده و خارج از این ساختار درک درستی از پیرامون خود ندارد. و این دقیقن همان انسان بی شکل و بی ریشه‌ایست که نئولیبرالیسم درصدد شکل دادن به آن است تا اینگونه سی سال با سراب عدالت و رفاه نسبی به بهره‌کشی لجام‌گسیخته خود ادامه دهد و طبیعی‌ست که با بروز بحران‌های اینچینی، نیازی نیست دیگر برای سرکوب شخصن وارد عمل شوند چرا که تنها با چند اشتباه استراتژیک، جامعه با دست خود کمر به نابودی خود خواهد بست و راه را برآنها هموار خواهد کرد...</description>
                <category>محمد غلامی پور</category>
                <author>محمد غلامی پور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 18:50:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شطرنج با کرونا؛ مزد گورکن افزون بر آزادی آدمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Min509/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-cnu1fnpxgbyl</link>
                <description>محمد غلامی‌پور_ احتمالن هیچ‌کدام از ما هرگز مرگ را تا این حد نزدیک به خودمان حس نکرده بودیم. مصیبت همیشه شکلی از فجایع پخش شده در اخبار است که در جغرافیای متفاوتی اتفاق می‌افتد و ما از تلویزیون می‌بینیم. مثل ابولا در آفریقا، مثل جنگ در سوریه، یا کرونا در  چین... و در خوشبینانه‌ترین حالت اگر اتفاقی مثل بی‌خانمانی کوآلاها و کانگوروها نباشد، حتی کَکِ‌مان نمیگزد و متاثر هم نمی‌شویم؛ چراکه هرگز نمی‌توانیم تصورش را بکنیم که این اتفاقات همین جا پشتِ گوش ما باشد و ممکن است هرلحظه در این جهان ناپایدار، برای ما هم رخ دهند. همین دیروز بود که به شکلی فاشیستی، خاک را بر سر چینی‌ها حواله می‌دادیم و معتقد بودیم؛ ملت آشغال‌خور هرچه سرش بیاید حقش است. حالا اما لشگرِ کرونا از دروازه‌های تمدن ده هزار ساله عبور کرده‌است، از شیشه‌های تلویزیون بیرون آمده و در کوچه‌های خلوت یک جا کمین ما را می‌کشد تا خِرمان را بگیرد. حالا وقت آن رسیده از خودمان بپرسیم به کدامین گناه، این مصیبت‌ها حق ما است؟ حالا وقت آن رسیده تا آینه‌ی وجدان را پیش خود بگیریم و ببینیم تاوان چه چیز را می‌دهیم؟ یاد فیلم &quot;مهر هفتم&quot; اثر برگمان می‌افتم. داستان مهر هفتم به دوره تاریخی شیوع طاعون در اروپا می‌گذرد. آنتونیوس بلاک شوالیه‌ایست که به تازگی از جنگ‌های صلیبی آمده و در سفر از شهرهای طاعونی که فوج فوج جان انسان‌ها را می‌گیرد، با مرگ ملاقات می‌کند. فرشته‌ی مرگ به او می‌گوید که اجلت رسیده و خودت را آماده رفتن کن. اما آنتونیوس به او پیشنهاد یک دست شطرنج می‌دهد و شرط می‌گذارد مادامی که نباخته حق حیات دارد. او ازین فرصت برای بیرون آمدن از ظلمت و جستجوی حقیقت استفاده می‌کند. در سفر به سوی خانه که به نوعی سفری درونی برای اوست، با رویارویی با خویشتن خویش، به بازنگری در مفاهیمی همچون نیستی، مرگ، انسان و خدا می‌پردازد تا در این لحظات آخر با ناآگاهی و نادانی از این جهانی فانی رخت برنبندد.  این چند صباح قرنطینه با وجود تمام سختی‌هایش برای من، به قول گفتنی برکاتی هم داشت و فرصت پا داد تا بار دیگر این شاهکار برگمان را تماشا کنم. گویی آنتونیوس نماینده‌ای از ماست که مرگ را به چشم خود دیده و اکنون وقت آن رسیده که به جای شمردن اعداد، سوال‌هایی از خود بپرسد.  مثلا وقت آن رسیده از خود بپرسد، اگر مرگ اینقدر به ما نزدیک شده که هر روز امکان دارد اسم ما از قرعه در آید، دیگر حرص مال دنیا به چه کارمان می‌آید؟ اصلن تمام مادیات دنیا برای تو... توی آی سی یو به ریه‌هایت نفس خواهد داد؟ مثلا وقت آن رسیده از خود بپرسیم، حالا که اینقدر ضعیف و نحیفیم که اینگونه با یک ویروس، با یک موجود ریزی که حتی به چشم نمی‌آید، اینگونه در هفت سوراخ قایم شده‌ایم؛ دیگر این غرور از کجا می‌آید؟ این اعتماد به نفس کاذب، این من‌های متفاوت حال بهم زن، این مای متفاوت با مردم؟ مثلا وقت آن رسیده که یک لحظه وضعیت دور و برمان را تماشا کنیم؟ و از خود بپرسیم آیا هنوز انسان زنده است؟ یا ما همگی مرده‌ایم ولی تنها داغیم و نمی‌فهمیم؟ آیا انسانیت هنوز در معادلات انسانی نقشی دارد؟ و اگر ندارد آنوقت انسان امروز، چه مفهومی را جز پلشتی به دوش می‌کشد؟ در سکانسی از فیلم آنتونیوس در کلیسا برای کشیش به اعتراف نشسته است، ناغافل که مرگ در لباس کشیش دارد از او اعتراف می‌کشد: &quot;در دل ظلمت صدایش می‌کنم اما به نظر نمیاد کسی آنجا باشد.  کشیش: شاید واقعن کسی آنجا نباشه... _ پس زندگی یه وحشت ظالمانه‌ست. هیچ کس نمی‌تونه رو در روی مرگ زندگی کنه. وقتی می‌دونی همش نیستی‌یه. .. کشیش: بیشتر مردم هیچوقت نه به مرگ فکر می‌کنن نه به پوچیِ زندگی. _ اما یه روز مجبور میشن در اون لحظه‌ی آخر زندگی، وایسن و به درون تاریکی نگاه کنند.  کشیش: بله ولی وقتی اون روز برسه... _ بله می‌دونم منظورت چیه. ما از ترسمون تصویری می‌سازیم و اسم اون تصویر رو می‌ذاریم خدا. کشیش: تو نگرانی. _ مرگ امروز به سراغم آمد. داریم باهم شطرنج بازی می‌کنیم. این مهلت بهم فرصت میده، موضوع مهمی رو سر و سامان بدم. کشیش: چه موضوعی؟ _ زندگی من تا به حال، یه تعقیب بیهوده بوده، یه سرگردونی، انبوهی از صحبت‌های بی معنی. زندگیم هیچی نبود. هیچ تلخی و ملامت نفسی احساس نمی‌کنم.  چون زندگی بیشتر مردم دقیقن همین شکلیه. اما من می‌خوام ازین فرصت برای انجام  یه کار مهم و با ارزش ازش استفاده کنم&quot;.</description>
                <category>محمد غلامی پور</category>
                <author>محمد غلامی پور</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 14:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیله</title>
                <link>https://virgool.io/@Min509/%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-ew4zexsvg1qe</link>
                <description>بچه که بودم؛ هرسال فصل پیله که میرسید؛ یک جعبه کفش برمیداشتم و چند کرم ابریشم در آن نگهداری میکردم. هر روز برایشان برگ توت تازه و با طراوت میگذاشتم تا خوب بخورند و پروار شوند. حداقل ده سال است که کرم ابریشم ندیده ام اما میتوانم راه رفتنش را روی مچ دستم حس کنم. به یاد دارم چطور با ولع برگهای توت را میجویدند. با گذشت دو سه هفته وقتی حسابی قد میکشیدن، کار ریسیدن ابریشم شروع میشد و به دور خود پیله ای می تنیدن و برای مدتی درون غار تنهایی خود پنهان میشدند. بعد از مدتی کم کم پیله را سوراخ میکردند و به شکل پروانه از پیله ی تنهایی خود بیرون می آمدند. من هم جعبه را روی بالکن میگذاشتم تا پرواز کنند و بروند. پروانه اش همیشه برای من ترسناک بود اما غمِ برای همیشه رفتنشان ترسناک تر. پدرم میگفت، بعد از پروانه شدن عمر آنها فقط یک روز است. به قول حسین منزوی چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم/تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود. یک جورایی رئالیسم جادویی است. اینکه  جان بکنی و کار کنی، اینکه یک عمر در آرزوی پرواز باشی اما به دور خودت تار بتنی و همین که بال در آوردی کاسه ی عمرت تمام شود.شاید زندگی دقیقن همین است. همینقدر پوچ. یک شوخیِ بزرگ که ما آن را جدی گرفته ایم. یک عمر میخواهیم بپریم اما هی بارمان را سنگین و سنگین تر میکنیم. جوری به این زندگیِ کوفتی میچسبیم که انگار هزار سال برای خودمان وقت داریم. حالا سه دهه از زندگی ام را پشت سر گذاشته ام و فکر میکنم دیگر فرصتی برای وقت تلف کردن ندارم. تا کی باید بدوم تا بتوانم بال در بیاورم؟ وقتی بال در آوردم اصلن زمانی برایم مانده تا پرواز کنم؟ اگر آن روز اینقدر خسته و بی حال بودم که دیگر شوقی برای پریدن نباشد، چه؟ از خودم میپرسم در خط پایان چه چیزی انتظار مرا میکشد؟ خط پایان قرار است به چه چیزی برسم؟ چیست که ارزش این را داشته باشد که برای هر چیز کوچک و بزرگی رنج بکشم؟ چه چیز جز مرگ انتظار آدمها را میکشد که اینقدر منت این زندگی را بکشم؟ تنها واقعیتی که در زندگی وجود دارد این است که هیچ واقعیتی وجود ندارد. اگر قرار است بمیریم پس دیگر این همه جان کندنمان برای چیست؟اصلن کونِ لق زندگی؛ این همه سال من دنبال او دویدم، حال یکم او دنبال من بدود. هیچکس جز خودِ آدم نمیتواند برای خودش ارزش قائل شود.</description>
                <category>محمد غلامی پور</category>
                <author>محمد غلامی پور</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2017 08:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان ناخوانده</title>
                <link>https://virgool.io/@Min509/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-ow1p1vmjkkzo</link>
                <description>باران پشت پنجره رابي پرده كنبگذار مثل مهمان ناخوانده ايخراب شود سرتمثل دزدي كه شبانهناگهاني پنجره مي شودو لختت را هم لخت مي كندبي پرده با من سخن بگواز ناگهاني باران در بهت آفتابباز غافلگيري پستاندر دهان خيس پيراهناز نقابي كه هر روز به چهره مي كشيتا لختم را هر شب لخت كنيدزد من</description>
                <category>محمد غلامی پور</category>
                <author>محمد غلامی پور</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2017 16:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@Min509/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-kkml8dkubimy</link>
                <description>پیرمرد کنار وانت سفیدش روی جدولهای پیاده رو نشسته بود و زنش لا به لای فلفل سبزهای پشت وانت روی چهار پایه کوتاهی جا خوش کرده بود و چرت میزد. پیرمرد با موهای سفید فر و صورت عرق کرده سرش به سمت زمین بود و نمیشد حدس زد خواب است یا بیدار.5 دقیقه ای ایستادم و تماشایشان کردم. از آن فاصله شبیه زوجهای پیری بودند که یک عمر جان کندن، عشقشان را کمرنگ نکرد. پیرمرد شبیه کشتی های غرق شده بود و به نظر میرسید قادر نیست بار سنگین این رنج را به دوش بکشد. و پیرزن آنطور که مثل ملکه ای بی شوکت آن بالا نشسته بود شبیه همسری بود که کنار شوهرش ایستاده تا در تحمل این اندوه برای پیرمرد شانه باشد و برای همین همه جا او را همراهی میکند.دوست داشتم عکسی از آنها بگیرم و فکر میکنم عکس شاهکاری در می آمد اما رووم نشد بروم جلو و یواشکی لحظات خصوصی شان را بدزدم. برای همین تصمیم گرفتم تصویر ذهنی ام را از آن لحظه با شما به اشتراک بگذارم.</description>
                <category>محمد غلامی پور</category>
                <author>محمد غلامی پور</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2017 08:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>