<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mina</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mina_vx</link>
        <description>چرا قلمم جدیدا اینطور مینویسد؟ شاید همیشه اینطور مینوشت؟ دنیا به اندازه کافی دردناک است من چرا دارم بدترش میکنم؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:37:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3593165/avatar/w1eaDM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mina</title>
            <link>https://virgool.io/@Mina_vx</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هرچند سخت اما تمام میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-w5jqo7ppsoph</link>
                <description>دروغ چرا بازگشت دوباره ویرگول باعث لبخندی روی لبانم شد و خواندن پست های شما عزیزان بعد از مدتی دور نیز خوشایند بوداما با خواندن پست ها با خود فکر کردم که من چه کردم؟ این روز ها را چگونه سپری کردم؟. اگر بگویم نمیدانم چه شد باورتان میشود؟صرفا روز هارا گذارندم با امیدی واهی که بلاخره تمام میشودنمیدانم عزیز من نمیدانم چه کردم فقط گذراندم روزگار سختی را همچنان گرفتارش هستم جمله ای بود که میگفت: اگه زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت، غمناک و دیر گذشت.سخت بود روزگاری که به ان امید داشتم میدانید تولدم و عید را به بدترین شیوه ها گذراندم شیوه هایی که قبل از ان به ذهنم هم خطور نمیکردشاید در عکس روز تولدم لبخند زدم اما ان لبخند تظاهری بیش نبود در اعماق وجودم خسته و عاصی بودمخسته ام عزیز من و نمیدانم چرا گم شدم و توانایی کاری را ندارم فقط تمام روز را میگذرانم و به کار هایی که به من چشمک میزنند خیره میشوم و اهمیتی نمیدهم، فقط در قفس زندگی گرفتار شدم و هیچ هم درموردش ننوشتم فقط در ذهنم بار ها متن های نوشته هایی که میتوانستم روی کاغذ پیاده کنم را تکرار کردم و حتی الان نیز ان هارا فراموش کردمدر پوچی ای تمام نشدنی گرفتارم حتی نمیدانم کیستم گویی فراموش کردم واقعیت زندگیم راواقعیتی که در زندگی باید کار کرد و اموخت اما من فقط وقت را هدر میدهم و جایگاه و وظایفم را فراموش کردم گویی از اول چیزی نبودهحتی مثل کودکان هم نیستم میدانید کودکان با اینکه وظایفی ندارند اما باز هم بازی میکنند و می اموزند اما من ان هم انجام نمیدهممن یه گناهکارم که مداوم گناهانش را تکرار میکند و حاضر نیست دست از سر انها بردارد و به بی گناهی روی بیاورد و هر لحظه که میگذرد من گناهکار تر و گناهکار تر میشوم و میدانم باید تاوان بزرگی برای گناهام بپردازمتاوانی سخت برای گناهان نابخشودنی منبا وجود اینکه حقیقت تلخ را میدانم همچنان دست از سر گناهانم بر نمیدارم میدانی چرا؟ زیرا همواره اوضاع سخت و سخت تر میشود و لایه های زیرین وجودم مدام فرو میریزند و من شکسته تر میشوم و سعی میکنم لایه رویی را حفظ کنم اما مگر میشود این فشار روانی را کنترل کرد؟ ای زندگی برای کسی که از صدا های بلند متنفر است زندگی کردن در تهران در میان هرج مرجش زندگیش کمکی نمیکندجدا از ان ماندم با ان خانواده ام چه کنم.شنیدید میگویند دوری و دوستی؟ واقعا همین است این نزدیکی بیش از حد ما بهم دارد همچی را دوشوار تر میکندو من ماندم انها چقدر ذخیره حرف های نیش دار و شکننده دارند که هرچقدر ازشان استفاده میکنند باز هم تمام نمیشود که نمیشودمیخواهم با تمام توانم فریاد بزنم بس است اما هیچکس نمیشنود انگار مورچه ای هستم و انسان ها قابلیت شنیدن صدای من را ندارندسعی کردم درستش کنم اما دست دلم به کار نمیرود و حس میکنم ماهی را هر وقت از اب بگیرم تازه نیستکار هارا به بعدا موکول میکنم و هراس دارم از انکه وسط مسئولیت ها وارد شوم یا باید از اول انجام میدادم حال که ندادم تا اخر هم نمیتوانم و به گناهکاری ادامه میدهماضطراب وصدا های ازار دهنده افکارم تمام نمیشوند و مداوم بیشتر میشوند و نمیدانم دقیقا دارم چه میکنم و مسائل زیادی برای گفتن دارم اما همه انها در اخر به همین میرسداشکالی ندارد باز هم میگذرانم عزیز من میگذرانم این دوران را و خودم به طریقی به داد خودم میرسم و میسازم سازه های فرو ریخته وجودم رااری بلاخره یک روز باطنم را شبیه ظاهرم میکنم و امیدوارم ان روز دور نباشدیک روز بلاخره خوب میشود هرچند امید واهی است هرچند بار ها این نظریه را رد کردم هرچند خواستم تمامش کنماما یک روز بلاخره همچیز بهتر میشود...</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 12:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستانم را بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-lmtrhnvho6qu</link>
                <description>ما انسان ها گمان میکنیم که به هیچ چیز نیازی نداریم و قوی ترین نسخه خودمانیم، اما نیستیم.همه ما حداقل میدانیم چگونه باید انجامش بدهیم اما همواره نیازمند کسی هستیم که به ما بگویند چه کنیم. حتی اگر معترف نشویم دستانمان را دراز کرده ایم تا کسی ان هارا بگیرندهرچند نامحسوس انجامش دهیم باز هم خواستار کمک هستیم.کسانی هستند مدعی بر ان که تنهایی از پس همچیز بر می ایند اما من میدانم ته وجودشان ارزومند کسی هستند که باری از دوششان بر داردالبته که اشکالی هم ندارد این طبیعت ماستدرست است این طبیعت ما با هزاران برچسب خطاب میشود عده ای ان را به سخره میگیرند عده دیگری اصلا به ان باور ندارند عده ای ان را ضعف و ترس مینامند عده ای هم مارا لوس و بازنده خطاب میکننداما همه ما میخواهیم فهمیده شویم میخواهیم شنیده شویم میخواهیم حتی برای یک بار هم که شده بار همچیز روی دوش ما نباشد فقط میخواهیم دگر تنها نباشیم و کسی ما را در مسیر تاریک و مه الود زندگی یاری کند دستی شانه هایمان را بگیرد و نگذارد در چاله های عمیق روزگار رها شویمچیز زیادی است؟ نمیدانم اما به هر حالاه ای عزیز منلطفا دستان بی نوایم را بگیرمن را به سمت روزنه امید بکشاگر در میانه راهچشمانت به زخم هایم افتادرهایم نکن و همانجا بمانمیدانی من معترف نمیشوماما بیشتر از هرچیز به تو نیازمندمپس بمانو نگاه مهربانت را در من نگه دارچهره خسته من بیشتر از هرچیزخواستار نگاهیست که در ان هیچ قضاوتی وجود نداردپس صدایت را بلند نکنکه ازصدا های بلند هراس دارمو در گوش هایم زمزمه کنتا دیگر حرف های دیگران را نشنوممن را در اغوش گرمت بگیران بدن سرد و لرزان را در بدن گرم خود بگیرو از ان حفاظت کن که بسیار شکننده استمراقبت کن گویی کودک دو ساله ای هستمکه نمیداند چگونه از خود مراقبت کند اینگونه زخم هایم را التیام ببخشو من را دوست داشته باشگونه ای که نفرت از خود ام به چشم نیایدمن را در جنگ های زندگی ام یاری کنزیرا من دیگر از پس مشکلاتم بر نمیایمدیگر توانی در من نماندهلطفا بیا قبل از انکه جهان کاملا نابودم کند</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 00:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته های کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/RKazemikrk/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-o85ol4nmhref</link>
                <description>یکسری نوشته ها هستند که خاک میخورندزیرا به اندازه کافی بلند نبودند که منتشر شوند اما به اندازی کافی بد هم نبودند که دور ریخته شوند، فقط خاک میخورند زیرا مقدمه و ادامه ای ندارند انها فقط هستند هر چند تمام نشدهاز ان جایی که دیدم خیلی وقت است خاک میخورند و واقعا لیاقتشان این نیست گفتم بگذار فرصتی برای انتشار به انها بدهم حتی اگر به خودی خود برای یک متن خوب نباشند، میدانید شاید در کنار هم هرچند بی ربط نوشته مقبولی را بسازندزندگیم مانند عینک کثیف رها شده ایست که دگر نمیزنم زیرا کثیف شده و نمیتوانم با او ببینم، اما تمیزش هم نمیکنمدنیا را تار میبینم و ازارم میدهد اما نمیروم تا عینکم را تمیز کنم!شما عینک کثیفتان را چگونه تمیز میکنید؟یا شاید هم با دنیای تار خود میسازید و فراموش میکنید دنیا با عینکی تمیز چگونه بود؟بگذریم.ما اگر عینک تمیز کردن بلد بودیم حال اینجا نبودیم.گاهی به خودم شک میکنممن در واقع کیستم؟هرکس من را یک جور میبیند بهتره بگم یک جور بهش نشان میدم.به بعضی روی فلسفی بعضی دیگر روی دوستانه و بی منطق بعضی روی ادبی بعضی ها اصلا نمیداند از من انقدر متن هاب قلبمه و سلمبه بر می اید بعضی مرا غرق درس بعضی مرا یک دلقک جمع بعضی مرا برون گرا بعضی مرا درون گرااخر سر من کیستم؟ شاید همه انها؟عجیب بود از کسایی توجه گرفتم که انتظار نداشتم و از کسایی توجه نگرفتم که انتظار داشتم.میدانی چی جالب است؟یکی از صفات بارزی که ادما خود را با اون توصیف میکنند &quot;مهربان&quot; ایستو ما اکثرا تظاهر بر مهربان بودن میکنندهر چیز تکراری بشود ایا بر این معناست که ان درد ندارد؟  گمان میکنید با گفتن جملاتی مانند همه این مشکلات را دارند از مشکلات من کاسته میشود؟ چرا انقدر نظرات این موجودات دو پای لعنتی برای ما مهم است؟بماند ماهم موجودات دو پای لعنتی ای هستیم و جفتمان یکچیز هستیمولی چرا نظرات دیگران انقدر اهمیت دارد؟انقدر باعث میشود تا ما روز به روز شکسته تر شویم &quot;جنبه خوب هم دارد که دیگری از ما تعریف کند و جای بحث نیز دارد میدانم اما شماهم باید بدانید من فعلا با جنبه های خوب کاری ندارم&quot;چرا یکسری مسائل همیشه باید مخفی بمانند؟ چرا اگر بخواهیم ان هارا برای کسی بازگو کنیم صدای هیس اطرافیان بلند میشودمگر چه میشود؟ و میدانید چیست ان مسائلی که فقط خودمان میدانیم و باید مخفی بمانند دردناک ترین مسائلی هستند که تجربه کرده ایم و همان ها درگیر شدند درگیر قانون نا نوشته ای که میگوید انها نباید گفته شوند وگرنه..و هیچ گاه نفهمیدم بعد از وگرنه چه میشود.موضوعات مادی و معنوی زیادیست که میخواستم در این بستر کوچک در میان بگذارم اما تا دستم به نوشتن میرود ذهنم پاک میشود، کلمات کم می اورند و دست هایشان را به نشانه تسلیم بالا میبرند..در اخر میدانم هر کدام درمورد مسئله ای جدا گانه هستند و جای بحث دارنداگر نظری دارید خوشحال میشوم که بشنوم</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 22:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-rsamodnggore</link>
                <description>هیچ گاه نتوانستم دوگانه بودن اطرافیانم را درک کنم.یک ساعت خوب هستند ساعتی دیگر جوری رفتار میکنند گویی قصد جانم را دارندنمیتوانم حس انهارا نسبت به خود متوجه شوم.چرا انها انقدر مرموز رفتار میکنند؟نمیتوانید کمی صاف و صادق باشند؟چرا باید مسائل المپیادی حل بکنم تا متوجه شوم قصد کشتنم را دارید یا خیر؟اگر میخواهید از من متنفر باشید لطفا صادقانه متنفر باشید و ساعات بعدش خوب رفتار نکنید و من را گیج نکنیدچرا باید احساسات ساده را انقدر پیچیده کنیم؟اگر از من خوشتان میاید با رفتارتان همان را نشان دهید یا از من بدتان میاید با رفتارتان همان را نشان دهید و حتی اگر بی تفاوت هستید لطفا همان را نشان دهید.انقدر همچیز را پیچیده و ترکیب نکنید.انچنان هم سخت نیست. من راحت تر میتوانم نفرت را بپذیرم تا نفرتی که زیر مهربانی ها پنهان شده است.انقدر مرا در این رفتار دو گانگی خود قرار ندهید که ندانم تکلیفم با شما چیست.افکارم به اندازه کافی بی رحم هستند شما بدترش نکنیدپ ن: این موضوع بشدت جای بحث دارد اما نمیدانم چرا قلمم دیگر توان ادامه دادن ندارد</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 19:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور میتوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-ikfgin7wq0lz</link>
                <description>قلبم را اندوه گرفته است دستانم میلرزد. چرا نمیتوانم کاری انجام بدهم؟همواره سوگوار عزیزانی هستم که از دست داده ایم و در میان این غم همچنان زندگیمان جریان دارد اما هیچکدام مانند قبل نیستیم گویی مجبوریم زندگیمان را ادامه دهیمکاری دیگری از دستمان بر میاید؟ خیر.جدا از ان خبر های دیگری رد و بدل میشود گویی ان را جنگ روانی مینامند.جنگی که ذهن همه مارا به خود درگیر کرده حتی اگر به روی خودمان نیاریم.جنگ روانی ای درمورد جنگی که احتمال وقوع ان است.من تحلیل گیر نیستم که بخواهم درمورد احتمالات سخن بگویم.!بنده فقط ایرانی ای هستم که خبر های رد و بدل شده را میشنومو هراس دارمهراسم از جنگ روانی ایجاد شده نیست! هراسم از ان است که ما به هیولا هایی تبدیل شده ایم! هراس ام از ان است که احمق هستیم.چطور میتوانیم راضی به جنگ شویم؟ اهمیتی ندارد طرف چه کسی هستیم.. چطور میتوانید به کشته شدن هم وطنان خود راضی شوید؟جنگ با کسی شوخی ندارد!میخواهید بگوید با مردم کاری ندارند؟ مگر همیشه همین را نگفتند؟اصلا مگر میشود؟ تر و خشک همیشه باهم میسوزند..با هر بهانه ای که میخواهید خودتان را گول بزنید اما در اخر هر اتفاقی که رخ بدهد ضررش به خود ما برمیگردد.هرچقدر که میخواهید تقصیرات را گردن هرکسی بندازید چه اینور چه انور اصلا اهمیتی ندارندـدر اخر ما هستیم که در سکوت از دست میرویم! ما هیچ چیز جز بازیچه انها نیستیمان وقت شما چطور میتوانید راضی به از دست دادن عزیزمان بشوید؟میخواهید بار دیگر پر پر شدن را مشاهده کنیم؟ان هایی که از دست میروند همیشه خود ما هستیم نه کس دیگری!دستان خود را الوده به گناه انها نکنیدخواهش میکنم به هیولا هایی که انها میخواهند تبدیل نشوید خواهش میکنم یک بار هم که شده این حماقت را کنار بگذاریم.ـبه جنگ راضی نشوید خودتان خوب میدانید قرار است با جنگ افرادی را از دست بدهیمو یادمان باشد انها همه عزیزان خودمان هستند همان هایی که همدرد ما بودند همان هم وطن هایمانانها را غریبه ندانید و راضی نشوید به خاطر مسخره بازی های یکسری سیاست مدار کسی را از دست بدهیمما برای هیچکس اهمیتی نداریم! فقط انها دارند از حماقت ما سو استفاده میکنندـ..انوقت ما همچنان به اسانیی میگوییم برای بدست اوردن باید کسانی را از دست بدهیم؟یادمان باشدما فقط داریم از دست میدهیمهیچ گاه بدست نیاوردیم.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 23:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر روزی من نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ndxmtv9eprhk</link>
                <description>اگر روزی فرا رسید و من دگر نبودم اینگونه یاد من بیوفت-اگر کسی را دیدی که همه جور اهنگی گوش میدهد و موسیقی زندگیش را تسخیر کرده است-اگر کسی را دیدی که بشدت کتاب دوست دارد اما مدتی است که کتاب نمیخواند-اگر زحل،ستاره،ماه و پروانه را دیدی-اگر دختری را دیدی که بشدت پر حرف است اما در جمع ها ساکت است-اگر کسی را دیدی که خشمگین میشود اما هیچ چیز نمیگوید-اگر توپ والیبال را دیدی یا والیبال بازی کردی-اگر کسی را دیدی کشته و مرده ادبیات فارسی است یا برای شعر های سهراب سپهری میمیرد-اگر دیدی کسی میداند حرف مردم اهمیت ندارند اما باز هم از قضاوت شدن میترسد-اگر کسی را دیدی که برای خوشحالی دیگران هرکاری میکند-اگر کسی را دیدی که مداوم خاطرات گذشته اش را مرور میکند-اگر دختری عینکی با موهای کوتاه دیدی-اگر دیدی کسی هوشش را دارد ولی پشتکارش را نه-اگر فیلم جنایی ای دیدی-اگر دیدی کسی به فیلم و کارتون های مورد علاقه خود بشدت پایبند است و دست از سرشان بر نمیدارد-اگر دیدی کسی از کودکی به اشپزی علاقه دارد-اگر کسی را دیدی که بدنش همیشه زخمی است-اگر کسی را دیدی که با خودش حرف میزند-اگر کسی را دیدی که عاشق شب است با اینکه در کودکی از ان میترسید-اگر کسی را دیدی که به درس هیچ علاقه ای ندارد ولی نمراتش همیشه خوب است.-اگر توت سفید خوردی-اگر کسی را دیدی که عاشق نوشیدنی است-اگر کسی را دیدی که طراحیش افتضاح است اما عاشق رنگ امیزیست-اگر کسی را دیدی که رنگ مورد علاقه ندارد و نمیتواند انتخاب کند-اگر کسی را دیدی که ارام و معصوم خطاب میشود-اگر کسی را دیدی که عاشق حیوانات است-اگر کسی را دیدی که تا اخر عمرش به علایقش وفادار است و همچنان همان ادمی هست که قبلا بود-اگر دیدی کسی از شلوغی متنفر است-اگر دیدی کسی از فندق و بادام زمینی متنفر است-اگر کسی را دیدی که از تمام لحظات عکس میگیرد-اگر کسی را دیدی که در همه شرایط چیزی میخورد-اگر درخت بید مجنون را دیدی-اگر دریا را مخصوصا در شب دیدی-اگر به جاهای تاریخی رفتی-اگر گردبندی فلزی با حرف M را دیدی-در اخر اگر گل مینا یا شاید مرغ مینا و شاید هم مینا کاری را ای دیدی یاد من بیوفتاری زیرا شاید من دگر نباشم ولی انها هنوز هستند.پس با دیدن انها مرا به یاد بیاورعکس بهتری نیافتم.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 16:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-lntkjnl87piu</link>
                <description>هر وقت منظره جالبی رو دیدم، عکس گرفتمبیاید نگاهی به انها بندازیمبچه گربه هایی که توی حیاط بودن یکیشون توی سبد جا خشک کرده بودحمام گنجعلی خان و محوطه ای که داشت و مینا کاری نظرم رو جلب کردخانه هایی که همان دور اطراف محوطه بودن و کمتر کسی اونجا بود و من هم به دنبال موزه ای بودم که درش بسته بود و ناگهان در همچین محلی قرار گرفتم ( بسیار از این فضا های قدیمی لذت میبرم.)(حمام گنجعلی خان کرمان)سگی که در ساحل خوابیده بود.بستنی انار؟ یه همچین چیزی بود و جالب تر از اون مغازه اش بود که کاملا شکل انار بود.دریا زیباتر از همیشهسنگ های به نظر من عجیب و جالبی که کنار یک رودخونه بودن. و انگار با حالت کشسانی بهم وصل شدند.(اگر دیدید مراقب باشید تا زمین نخورید)یک روز دیگر از انقلاب رفتن من.(یک سال میگذره)اسمان واقعا زیبا بود (روزی در پارک لاله)بازی کردن گربه های عزیزی که یکیشون کاملا وارد الاچیق شد و کوکو رو از سفره برداشت و برد.دیدن دوستی مجازی و خوردن یخ در بهشت برای اولین بار(اونجوری نگاه نکنید من یکی دفعه اولم بود)حیاط مدسه ام در دوره اول ابتدایی(اون زمان کلی بازی روی کف نقاشی کشیده بودن)چیزی نمیگم خودتون ببینید(برای سه سال پیشه)عاشق این مدل مغازه هامنمیدونم دقیقا دلیل اشتراک گذاری این عکسم چی بود ولی مدت زمان زیادی به این کتابخونه میومدم و درس میخوندم.سفره هفت سین.بعد از مدت ها دیدن دوباره بستی سوتی و یاداور خاطراتهیچی فقط گربه.سوغاتی یک دوست از کربلاچه مکانی بهتر از پارکینگ برای دیدار؟این عکس رو کاملا اتفاقی وقتی که خواستیم به تهران برگردیم ولی کل تهران به طرز عجیبی ترافیک بود گرفتم(چندین سال پیش)اخرین روز مدرسه(از هیچکدوم دیگه خبر ندارم)سفره هفت سین دیگه ای(ماهیه نزدیک چهار سال بود که باهامون بود و یکی دو ماه بعد دیگه نبود)عکسی که خیلی دوسش دارم (نوزاده منم)خاطرات و خطرات (زمانی که قیمت بلیط هواپیما اونقدر هم نجومی نبود)م</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 12:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین دور افتاده</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-epdbo5dlbt0g</link>
                <description>صدای من را میشنوی؟من همین جا ایستاده ام نزدیک اما فرسنگ ها دور ترحالت چطور است؟ زندگیت را چگونه سپری میکنی عزیز؟میدانم که روزگارت سخت میگذرد و این قلب مرا میشکندپنج روز از زمانی که گردبادی عظیم مرا به سرزمینی دور افتاده فرستاد گذشته استدر این سرزمین اوضاع به هیچ عنوان جالب نیستافرادی که با انها میتوانم ملاقات کنم محدود هستند میدانی زندگی در اینجا بسیار پر چهار چوب و پر از قوانین مزخرف استراستی ساکنان سرزمین کوچک معتقدند که فرستاده شدن من به سرزمینشان حکمتی داشته. هرچند قرار است سخت بگذرد ولی فرصتی برای بهبود من است فرصتی که به گفته انها بسیار گران بهاستالبته که من حرفشان را قبول ندارم به هیچ عنوان نمیتوانم کنار بیایم و دنبال راهی هستم که از این سرزمین نفرت انگیز فرار کنم اما مگر میشود؟اهالی این سرزمین معتقدند از من کاری ساخته نیست و باید صبر بکنم در واقع نمیتوانم فرار بکنم و فقط باید بسازم.و هر وقت از انها میپرسم چقدر دیگر مانده؟میگویند: نباید بدانی.میدانی حرف زدن با انها دردی را دوا نمیکند فقط دوران من را در این سرزمین سخت تر میکنند جای انکه اندکی تلاش کنند و ان را بهتر کنند..اهالی سرزمین از خود سرزمین هم بدتر عمل میکنند من را دائما با حرف هایشان مجبور به مفید زندگی کردن میکنند و بشدت بر عقایدشان که این سرزمین فرصتی ای برای بهبود زندگی واقعی ام است پافشاری میکننداز خود میپرسم چطور ممکن است بتوانم زندگی واقعی ام را بهبود بیابم ان هم در این سرزمین که با جهنم تفاوتی ندارد؟ مضحک است، انها خبری از احوال ناگوار من ندارند و گمان میکنند من فقط میخواهم از مسئولیت ها شانه خالی کنم انها نمیدانند من توانایی برای براورده کردن خواسته های انها را ندارم ان هم وقتی که دلتنگت هستم و خبری ازت ندارم چطور میتوانم کاری برای بهبود انجام بدهم؟اری من بشدت وابسته ام وابسته کسی که الان در دسترس ام نیستمشخص نیست ان گردباد چه بلایی سر تو اورده.تو هم در ان سرزمین دور افتاده و کوچک دیگری گیر افتاده ای مگر نه؟؟افراد ان سرزمین توانسته اند تو را راضی به بهبود زندگی بکنند یا فقط من هستم که سر پیچی میکنم؟نمیدانم نمیدانممن دلتنگ ام دلتنگ تمام گفت و گو هایی که قبل از ان گردباد داشته ایم.حال کنار اتش نشسته ام و به دور دست خیره امخبری از تو نیست در سرزمین کوچک و محدود من تو دگر نیستی.من یشتر از چیزی که به زبان میاورم نگرانمنگران احوال تو هستم و مدام با خود فکر میکنم که ممکن است ان گردباد چه بلایی سرت اورده باشد.من از هر روزی که میگذرد ولی روز پایانی نیست هراس دارم.و هرگز نمیخواهم اتفاقی برای تو رخ دهدامیدوارم که حالت خوب باشد و بعد از تمام شدن زمانِ زندگی در سرزمین محدود دوباره تورا ملاقات کنم.همواره چشم انتظار ان روز هستم و تا زمانی که ان روز فرا برسد با سنگ رو به رویم صحبت میکنم و گمان میکنم تو روی ان نشسته ای.اری ای روح زیبا ارزومندم هرچه زود تر زندگی مضحک ام در ان سرزمین دور افتاده به پایان برسد و دوباره به ملاقات تو بیایم و دوباره لبخندی بر لبانم بنشیندنگران نباش میدانم حال سخت میگذرد اما این روز ها هم هر چند دوشوارند اما باز هم میگذرند و روزی پایان میابندتا ان روز صبر کن من دوباره بازمیگردمو این را بدان من همیشه صدایت میزنم حتی اگر صدایم به تو نرسد.دوستدار شما:....</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 18:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیاید حرف بزنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-hvbv0tdeypoz</link>
                <description>خب سلامی دوباره به تمام دوستان ویرگولی حالتون چطوره؟نه به قبلا که در بهترین حالت پونزده روز یک بار به ویرگول سر میزدم نه به الان که هر دو دقیقه یک بار توی ویرگولم.چه میشه کرد البته خوبه همین هم کار میکنه(ویرایش: ویرگول گرامی یک روز من رو محدود کرد و باید بگم همونم دیگه کار نکرد.) خلاصه یسری مقدمه چینی کردم که بشه پست رو منتشر کردبیاید حرف بزنیم بیاید از کار هایی کردید بگیدمن که فقط وقت هدر دادن به روش کودکی، کارتون دیدم و بازی کردم.و تنها چیزی که امروز باعث بهتر شدم حالم شد کادویی بود که خیلی غیر منتظره برادرم بهم دادچراغ خواب عزیز:میدونم استعدادی در عکس گرفتن ندارمنوری که از خودش میده:)شما چخبر؟پ ن: خوشحالم که ازش استقبال شد</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 22:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناه ما چه بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-g4b80nkdxo8b</link>
                <description>مگر گناه ما چه بود؟چرا ما نباید مانند دیگران راحت و اسوده زندگی کنیم؟میدانم همه سختی های خودشان را دارند ولی چرا ما بیشتر داریم؟مگر چه چیز ما از انها کمتر بود؟ چرا ما باید این هارا تحمل کنیم؟ چرا ما زندگی عادی خویش را نداریم؟چرا علاوه بر تمام دغدغه های خودمان، کشور روز به روز به مشکلات می افزایند؟مگر ما نباید فقط برای زندگی میجنگیدیم؟ چرا برای زنده ماندن میجنگیم؟مگر به چه گناهی مرتکب شده ایم که سزاوار این هستیم؟چرا باید مانند یک سیاست مدار درگیر مسائل سیاسی کشور باشیم؟گناه ما چه بود؟اوضاع به قدری افتضاح و اشوب بار است که کلمه ای برای وصفش نمیابم.هیچکس حتی نمیداند قرار است جه بلایی سرمان بیاید.قبلا با خود میگفتم دیگر از این بدتر نمیشود. اما شدنمیخواهم حال بدتان را از این بدتر کنم اما دیگر توان ساکت یکجا نشستن و گرم کردن سر خود با خزئبلات نداشتم.تمام روز فقط برای انکه با مغزم تنها نشوم کاری کردم فیلمی دیدم یا کار خانه ای کردم یا مشغول بازی کردن بودم و یا نوشته های شمارا خواندم.هرکاری کردم تا بیشتر در این سکوت درگیر مغزم نشوم اما نمیشود نمیشود.در خانه زندانی ام کاری از دستم بر نمیاید حتی دیگر چیزی برای دقیقه ای دور کردن خودم از وضعیت حال ندارمحداقل قبلا وقتی مشکلی به وجود میامد با کسی درد دل میکردم یا سر خودم را با همان فضای مجازی گرم میکردم همان فضای مجازی که یکسریا معتقدن بسیار مضر بود. اری ضرر زیادی دارد اما از هیچ بهتر است.جدا از ان حداقل قبلا میدانستیم دقیقا چه بلایی دارد سرمان میایدالان نمیدانیم در صورتی که حداقل لایق این هستیم که بدانیم اما خیر، زندانی شده ایم در گوشه ای از خانه بدون هیچ امکاناتیقبلا گمان میکردم میتوانم در انفرادی دوام بیاورم اما اشتباه میکردم واقعا توانش را ندارم کم مانده دیوانه شوم.میدانید جمله ای هست که میگوید تا سختی نکشید قدر داشته هایتان را نمیدانیداما من فلک زده از کجا باید میدانستم همان چت کردن های ساده داشته های من هستند؟یا شاید ان مبحوس نشدن داشته های من بودند..باورم نمیشود در این وضعیت گیر افتاده ایم.مگر گناه ما چه بود که سزاوار وضعیتمان هستیم؟من حتی دیگر امیدی به بهتر شدن ندارم. بلکه فقط ارزوی بدتر نشدن میکنم.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 23:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%DA%86%D8%B1%D8%A7-dlh2lufvbp1v</link>
                <description>دروغ  چرا کاری برای انجام دادن نداشتم جز نوشتن. و به قدری اعصابم خورده حتی مغزم نمیکشه بخوام ادبی تایپ کنم. اصلا توانش رو ندارم چند روزه همچی بهم ریخته.همیشه برام سوال بودهچرا مردم ما تاریخ نمیخونن.چرا اگاهی از اینکه تاریخ تکرار میشه ندارنچرا نمیدونن که مردم ما همیشه از خودی میخورنچرا نمیدونن کار سیاست مدارا همیشه خدا همین بوده؟چرا باز به جون هم میوفتن و نمیدونن همین تفرقه اندازی هم یک بازی سیاسیه.چرا نمیدونن کسی قرار نیست برای نجات ما بیادچرا نمیدونن سیاست مدارا فقط حرف میزنن و هیچوقت به نفع بقیه عمل نکردن.چرا نمیدونن داره با احساسات سادشون بازی میشه؟چرا نمیدونن فقط ابزارین برای افراد بالاتر و اونا به هر بلایی که سرشون میاد اهمیت نمیدن؟چرا؟نمیگم مردم بشینن و سکوت کنن نه مردم حق هم دارن مردم عصبین حق دارن اعتراض کنن من هم عصبیم اره وضعیت خرابه همه معترضیم ولی این راهش نیست واقعا نیست.. رسانه ها دارن با روانتون بازی میکنن اگه قرار باشه به جون هم بیوفتیم همچی بدتر میشه.من خودم به شخصه طرف هیچ کس نیستم فقط نگرانم نگران کسایی که دارم باهاشون توی یه خاک زندگی میکنم.نگرانم که همه تلف میشن در صورتی که قرار نیست چیزی عوض شه حتی اگر عوض شه بدتر میشه همیشه همینطور بوده.چرا عروسک خیمه شب بازی یسریا میشین و خودتون رو پر پر میکنید؟ لطفا یکم تاریخ بخونید کار اینا همیشه همین بوده.ولی الان چه میشه کرد؟ کاری از دستمون بر نمیاد اتفاقیه که افتاده فقط باید یه گوشه بشینیم و به خاطر تک تک اتفاقات حرص بخوریم و در کنار اون خداروشکر کنیم که فعلا برای ما اتفاقی نیوفتاده.همه خسته ایم کاش همچی به خیر بگذره..پ ن: ارزوی سلامتی و شادی برای همتون دارم و متاسفم اگر لحنم تند بود و پستی نه چندان شبیه بقیه پست ها بودپ ن۲: فکر میکردم قراره بازدیدی نداشته باشه و با مخالفت های زیادی رو به رو بشم ولی از  پر لایک ترین پست هام شد</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jan 2026 18:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-ehrzzft1twvv</link>
                <description>از چه بگم؟ چند وقتی است مینویسم اما نصفه رهایش میکنم انگار نای تمام کردن ندارم_همینطوره.اوه تو برگشتی؟ بگذار واقعیت رو بگم دلم برات تنگ شده بود._اخرین بار که با نفرت من رو بیرون انداختی یادته؟خب من هم اشتباه کردم عصبی بودم ولی واقعا بدون تو توی این متن هام حس تنهایی میکنم  از اخرین باری که باهات حرف زدم یک سال میگذرهتو چرا گرفته ای؟ معمولا با اشتیاق بیشتری بودی و پر انرژی با حرفای من اکثرا مخالفت میکردی_چی بگم منم دلم گرفته منم دیگر نای ادامه دادن نداشتم و سر همون مدتی محو بودم تا به مسائل رسیدگی کنم مثل خودت که وقتی حالت خوب نیست از زمین و زمان محو میشیسرم را به عنوان تاکید تکان دادم_حس میکنم حرفی برای زدن نداری؟واقعا نمیدونم از چی باید بگم انقدر وضعیت عجیبه که فقط میخوام بنویسم فقط میخوام چیزی بنویسم ولی جدیدا هرچی مینویسم رو کامل نمیکنم انگار_انگار قرار نیستن عالی باشن پس کلا دیگه نمینویسیدقیقا_حتی الان هم حس میکنی به خاطر عامیانه بودن جملات یکچیزی کمه.اوه اره تو از کجا فهمیدی؟ امروز واقعا عجیب شدی_من همیشه عجیب بودم مینااره تو همیشه عجیب بودی ولی امروز بشدت اشفته بنظر میرسی و حس میکنم پخته تر شدی انگار چیزی از سر گذروندی_خب منم مشکلات خودمو دارم.هی هی تو چرا همچین شدی قبلا بهم تیکه مینداختی اما الان شکسته تر شدی زندگی تورو هم از بین برد نه؟_به هر حال زندگی همینه دیگه روزای سخت و روزای خوب داره یسری روزا میخندی و یسری روزا با غم میگذرههوم اره.. حس میکنم جاهامون عوض شده تو حرف میزنی و من تایید میکنم_خب بگذار گاهی اوقات هم برعکس باشه گاهی وقتا نه تنها اینجا بلکه توی زندگیت باید سعی کنی خودتو توی موقعیت های دیگه هم قرار بدی و همیشه توی اون جایی که هستی نمونی گاهی بهتره تو کمتر حرف بزنی و بیشتر گوش بدی.راست میگی._حتما خیلی مسائل ذهنت رو مشغول کرده مگه نه؟اره کلافه شدم به قدری کلافه که نظم از من گرفته شده توی همچیز.._نظم که مهمترین مسئله است همیشه قراره با ساده ترین مسائل از بین برهواقعا چرا نظم اینجوریه؟ به سختی ایجادش میکنی و خودت رو بهش عادت میدی اما به راحتی از دستش میدی با یک بی نظمی کوچیک و یک مشکل همچی از بین میره_اره ولی تو میتونی جلوش رو بگیریچجوری؟_نمیدونم دقیقا چجوری ولی تو باید خودت رو عوض کنی تا به ساده ترین مسائل بهم نریزی و نظمت رو همیشه نگه داری و روال زندگیت رو خراب نکنی. اگه تو بخوای نظم هم باهات میمونه فقط تو باید یاد بگیری چجوری نگهش داریولی مگه میشه؟ من همیشه با هر مسئلی زندگیم بهم میخوره حالا هم که میبینی وضعیت رو چجوری میتونم باز نظم رو به وجود بیارم_مینا جوری نیست که من نصیحت کنم و تو بهش عمل کنی نه تو باید خودت رو بشناسی و بفهمی چجوری میتونی خودت رو بهبود ببخشی من هرچقدر هم حرف بزنم اگه تو نخوای بهشون گوش نمیدی یادت هم نرفته از حرفای انگیزشی متنفر بودیاره خب میدونم ولی دل به کار نمیدم و انگار از این شکست خوردگی هم متنفرم ولی خوشم نمیاد ابرازش کنم..هی کجا رفتی؟_همینجام داشتم فکر میکردم اگه بتونی نظم رو توی زندگیت برقرار کنی خیلی از مشکلات هم حل میشن و حتی نفرت از خودت هم کمتر میشه و در اخر میتونی زندگی ای که پر از سختی رو راحت تر سپری کنی میدونی مشکلات زیادی هستن که حتی نمیدونیم از کدومشون حرف بزنیم ولی اگه نظم داشته باشی همچیز راحت تر میشه.اره ولی گفتنشون راحته عمل کردن به این ها سخته اونم از ادم تنبلی مثل من_ اولا تنبل نیستی فقط شکسته ای و باید اول درمانش کنی و بعد به سراغ بقیه مراحل بری تو غر میزنی که چرا با قایق شکسته توی دریا غرق میشم و وقتی هم غرق میشی دیگه تلاشی برای دوباره رفتن به دریا نمیکنی و ناامید میشی واسه همین همیشه توی ساحل با قایق شکستت میشینی و به کسایی که توی دریان و شناورن افسوس میخوری انقدر که خودتو از دست میدیپس باید شکستگی های قایقم رو تعمیر کنم ولی چجوری؟_گفتم اول باید خودتو بشناسی. اگه خودت رو بشناسی و بتونی وسایل تعمیر رو جور کنی همچیز حل میشهوسایل رو از کجا بیارم؟_بستگی داره یا یکی برات میاره یا سرنوشتت اینه که خودت بری و برای خودت بیاری پس انقدر غر نزن و فقط شروع کن اگه شروع بکنی همچی به نوبت اتفاق میوفته سخت ترین مرحله هر کار شروعشه و بعد هم ادامه دادنش، پس بلند شو و یکاری بکن قبل از اینکه بیشتر از این از دست بری میدونی که ممکنه شکستگی های قایقت بیشتر بشن..اوه باشه.._جدا از اون. اگه بتونی قایقت رو بسازی و هر روز به دریا بری هم پایه های نظم رو ایجاد کردی و هم با هر روز رفتن به دریا و شناور بودن میدونی بیشتر نظم رو توی زندگیت حس کنی و کم کم همچی بهتر میشهممنونم ازت بیشتر به سراغم بیا و این روی نصیحت کننده ات رو بهم نشون بده_قول نمیدم ولی باشه. فعلا من میرم..باشه فعلا اما قبلش اینارو از کجا یاد گرفتی؟_شاید این مدتی که نبودم مشغول تعمیر قایق شکسته ام بودم و الان برگشتم با حرف هایی تازه تراوه.پ ن: اگه پست های قبل ترم رو خونده باشید با( _) ایشون اشنایید</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 14:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی پایان یافته</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-q6swkwnftxpl</link>
                <description>موسیقی همیشه حرف دل من را میزند اهمیتی ندارد از چه کشور و در چه سبکی باشد موسیقی چنان قدرتی دارد که میتواند همچیز را در پر و بال خود بگیرد و به همه ان حرف های دفن شده زندگی ببخشدهمیشه مسئله جدایی برایم غیر قابل درک بود میدانید دو فرد باهم ارتباطی برقرار میکنند و رابطه ای را شروع میکنند فرقی ندارد دوستی باشد یا یک رابطه عاشقانه! مسئله نوع رابطه نیست مسئله خود ان رابطه داشتن است کهان دو نفر باهم خاطراتی را میسازند و تمام لحظاتشان را باهم سر میکنند함께 웃고 함께 울고ما با هم می خندیدیم، با هم گریه می کردیم이 단순한 감정들이 내겐 전부였나 봐حدس میزنم این احساسات ساده همه چیز من بودنStill with you_jungkookان دو نفر تمام لحظات خوش تمام ان شادی و غم ها را باهم شریک میشوند و این چیزیست که به سادگی نمیتوان فراموش کرد به بیانی بهتر اصلا نمیتوان فراموش کرد و مسئله من هم این است چطور میتوانیم بعد از تمام شدن رابطه که حامل خاطرات زیادیست به سادی بگذریم و تظاهر کنیم که از اول چیزی نبوده؟How can you look at me and pretendI’m someone you’ve never met?چطور میتونی بهم نگاه کنی و تظاهر کنی من کسیم که تو هرگز ملاقات نکردیBack to friend_sombrواقعا چگونه میشود؟ رابطه ای که زمانی زندگی ما بود حال تمام شده و من یقین دارم هیچ گاه نمیتوان ان را فراموش کرد همچیز نابود شده است چطور میتوان کنار امد و گذشت؟ جواب ان سوال را نمیدانم ولی میدانم که قرار است چطور با ان کار بیاییم؟ اصلا چه واکنش هایی نشان میدهیم؟گاهی وقت ها با نفرت:Maybe hatin’ you’s the only way it doesn’t hurtشاید متنفر شدن از تو تنها راهی باشه که درد نداشته باشهHate you_jungkook ﻿گاهی هم با این که: تو مرهم درد هایم بودی عزیزم اما الان کجایی..؟ چرا دگر نیستی من مگر با تو چه کرده بودم؟You drew stars around my scarsتو اطراف زخم هام ستاره کشیدیBut now I’m bleedingولی الان من دارم خونریزی می کنمCardigan_Taylorگاهی هم با انکار حقیقت و فرار از ان:i don’t wanna knowنمیخوام بدونمif you’re playin’ me, keep it on the lowاگه داری منو بازی میدی مخفی نگهش دارcause my heart can’t take it anymoreچون دیگه قلبم نمیتونه تحملش کنهCreepin_the weekndمی روی اما خودت هم خوب می دانی عزیزمی کنی گاهی فراموشم ولی انکار نهافسار_چاوشی گاهی هم فقط افسوس:عاقبت نارفیق یه فاجعست که سهم مانیست برو خونه_هیدن، شایع، مهیارهرکى سراغتو گرفت بگم اسمشم نیارکاش یه روز میشد باشیم مثل اولاش کاشپس من چی_وانتونز گاهی هم انتخاب تنهایی برای رهایی از درد: تنهايی شايد يه راههراهيه تا بی نهايتقصه هميشه تکرارهجرت و هجرت و هجرتپوست شیر_ابیالبته که ما از کلی راه های دیگر هم بهره میبریم تا فراموش کنیم اما ایا فراموش میکنیم؟ اصلا امکان فراموشی وجود دارد؟ مگر میشود ناگهان دکمه حذف را زد و همچیز را پاک کرد؟نمیشود عزیز من نمیشود ان خاطرات در اعماق مغز من حک شدند و قرار نیست بیرون بیایند و همه این ها مرا به کشتن میدهدنمیتوان فراموش کرد نمیتوان کنار امد و من هرگز هیچوقت درک نکردم چطور تو با ان کنار امدی و به گونه ای رفتار میکنی انگار من فردی هستم که تاحالا ندیده ای.. انگار من ان موجود ناشناخته اماری چشم ها دروغ میگویند زیرا ان چشم ها مرا خوب میشناختندI saw her at her worst, still, I desired herمن اون رو تو بدترین حالتش دیدم، ولی هنوزم می‌خواستمشI learned to read her eyes and know when she would lieیاد گرفتم چشماشو بخونم و بفهمم کی دروغ میگهI watched her start to hate me ’til she could no longer take meتماشا کردم که چطور شروع کرد ازم متنفر شدن تا جایی که دیگه نتونست منو تحمل کنه}Under the met_sombrپ ن: واقعا اهنگ های زیادی هستند که حال مارو توصیف میکنند من برای این متن این چندتا فعلا در ذهنم بودمنو تحمل کنه</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 00:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امان از روزگارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-vctir3hc8af0</link>
                <description>نمیدانم از چه بنویسماز هرچه نوشتم ویرگول تصمیم بر ذخیره نکردنش را گرفت گویی قسمت نبود خواند شوند بگذریم درمورد چه بودندولی حسرت یک نوشته بر دلم مانده من امشب باید چیزی بنویسم مهم نیست چقدر مزخرف باشد البته که کار من همین است چرندیات ازار دهنده گفتن.از روزگارم بگویم؟ روزگار من مگر گفتنی است؟داشتم دقت میکردم که گیر داده ام روی یکسری موضوعات و دست از سرشان بر نمیدارم چرا چیز جدیدی برای گفتن ندارم؟ نمیدانمفعلا میدانم که خیلی با خود درگیرمبدترین دشمن ام همانییست که در اینه میبینمچرا دست از سر من بر نمیدارد؟ دارد تک تک ذره وجودم را میجود مگر چیز دیگری برای جویدن ندارد؟ چرا من؟ برو دیگری رو بجوگفتم دیگری یاد ادم ها افتادماز ادم ها نیز خسته امچیزی که این چند وقت توجهم را جلب کرد این بود که افرادی به مدت کوتاهی سمتم میایند و با من به گفت و گو میپردازند اما بعد از ان حتی اگه از کنارم رد شوند سرشان را بلند نمیکنند تا به من نگاه کنند. مزخرف استمگر چکارشان کردم؟ من که فقط خود خوری میکنم مگر شما را هم خوردم؟ـهیچکس علاقه ای ندارد از من خبری بگیرد حال اگر شاکی شوم تقصیر را گردن خودم میندازند.میبینید روزگار را؟ البته تنهایی چندان هم بد نیستجدا از مثلا دوستانم افراد دیگر فقط بلدند تیکه بندازند و خود را بهترین نشان بدهند.مخصوصا کسانی که در والیبال میبینمجوری فاز میگیرند که سعید معروف ان قدر فاز نمیگرفت با اینکه بهترین پاسور جهان بود.بگذریم انسان ها واقعا غیر قابل تحمل اندعلاوه بر ان من واقعا بدرد نخور شده ام واقعا ان پشتکار درون من خفته استحتی دلیلشم را نمیدانم ترجیح میدهم در چراغ خاموش دراز بکشم و کاری نکنم تنبل نیستم صرفا نمیتوانم دلیلش هم نمیدانم انگار چیزی جلوی من را گرفته و تازه این مدت خیلی میخورم انگار خوردن برای مدتی اعصابم را ارام میکند و نمیدانم شاید قرار است اوضاع رو بهتر کند و البته خیلی میخوابم یا کلا نمیخوابم میدانید فعلا که زندگی ام مانند انگلی شکست خورده است انگلی که دوباره بازگشته. راستی چقدر میگویم نمیدانم یادم میاید در نوشته های دیگر هم همیشه میگفتم نمیدانمنمیشود روزی برسد که من فلک زده بدانم؟دیوانه شده ام از هر چیزی که تجربه میکنمبنده توانایی مسئولیت پذیر بودن و گردن گرفتن مشکلات را ندارم میخواهم مدتی ناپدید شوم اما زندگی یقه ام را گرفته و نمیزارد جم بخورم و مجبورم میکند در بلاتکلیفیم بمانم ولی من که برایش کاری نمیکنم  و بی اهمیتم در اوج اهمیت دادن که همین موضول بزرگترین مشکل من است که فعلا با ان دست پنجه نرم میکنمچه کنم؟ چگونه حلشان کنم؟ ایا بهتر میشوم؟ ایا بلاخره با خودم صلح میکنم؟کاش میدانستم قرار است چه بلایی سرم بیاید در واقع چه بلایی سر خودم میارم با این اوضاع نه چندان خوشایند و مغزی که کاش اگاه بود دارد چه میکندویران ویرانم نمیدانم قرار است کدام را بردارماجر یا کلنگ؟شما روزگار خود را چگونه میگذرانید..؟</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 20:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمیتی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-hm7czc4iykwl</link>
                <description>مشکلاتش بیش از حد روی هم انباشته شده بودند به گونه ای که حتی نمیدانست از کدام باید شروع کند همواره در فکر این بود که باید چه کند اصلا کاری از دستش بر می امد؟در همان لحظاتی که وقتش را صرف فکر کردن به این موضوعات میکرد به مشکلاتش خروار خروار اضافه میشد و همچنان افسوس میخورداو استرسی ترین ادمی بود که میشناختم اگر یک کار کوچک را درست انجام نمیداد بار ها خودش را سرزنش میکرد و تلاش میکرد همچی به نحو احسنت باشد وگرنه دیوانه میشدراستی او همواره اضطراب داشت. و دست و پا میزد تا هیچ چیز از قلم نیوفتد و بتواند کار های روزمره خود رو به اتمام برساند و به سراغ وظایف دیگرش برود و فکری به مشکلاتی که روی هم افتاده بودند بکندتمنا میکرد تا بتواند ذره ای از ان کوه بدبختی هایش کم کند او امیدوار بود و تلاش میکرد تا شاید روز خوبی از راه برسد و دیگر مشکلی نباشد اما هیچوقت موفقیت امیز نبود و همچی بدتر میشد....مدت بسیاری اینگونه گذشت اما یک روز او متوجه چیزی شدمتوجه شد دیگر تمنا نمیکند دیگر نگران نیست دیگر اگر کار ها به نحو احسنت انجام نشود موردی ندارد.او خودش را دید که گوشه ای نشسته و به مشکلاتش خیره است اما او دیگر مثل قبل جلو نمیرود تا مقداری از انها کم کندفقط خیره است خیره مانند روحی شکست خوردهکاری نمیکند دیگر حتی مضطرب نیست فقط تماشا میکند که اطرافش چه اتفاقاتی رخ میدهددیگر تلاشی نمیکند دیگر دست و پا نمیزند مشکلاتش دیگر برایش اهمیتی ندارند حتی اگر ناگهانی کوه بدبختی هایش روی سرش اوار شود برایش مهم نیستاری دیگر برایش مهم نیست چه میشودبرایش مهم نیست افراد روزانه از او چه انتظاراتی دارندبرایش مهم نیست که روز به روز به لیست کار های عقب افتاده اش اضافه میشوددیگر اهمیتی ندارد که سرزنش بشوددیگر مهم نیست که تنها بماندهیچ یک ذره ای برای او مهم نیست حال او گمان میکرد در باتلاقی گیر افتاده پس دست و پا زدن کمکی نمیکند پس همانطور بی اهمیت به همچیز در باتلاق وایمیستد بدون هیچ تلاش و کوششیحتی اگر در باتلاق هم غرق شود اشکالی ندارد زیرا او همچیز را از دست داده حتی ان بخش پررنگ از وجودش که اهمیت میداد و تمنای زندگی را میکرد همان بخشی که تا الان امیدوار نگهش داشته بودکاری از دستش بر نمیاید کوه مشکلات روی سرش ریخته و در باتلاق زندگی گیر افتاده و مهمترین بخش وجودش که اهمیت میداد را از دست دادهو دیگر هیچ چیز برایش مهم نیستحال چه میکرد؟ تماشا میکرد چگونه از دست میرود یا کسی او را از باتلاق بیرون میکشد؟ اصلا کسی هم وجود دارد؟ نمیدانم اصلا اهمیتی ندارد </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 19:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-dbfh4td9q6ew</link>
                <description>مینویسم در سکوتی که از هزاران فریاد بدتر استمینویسم از حالی که نمیتوانم ان را توصیف کنممینویسم از ان زخم ها که کسی دورشان ستاره نکشیدمینویسم از صدای فریادی که وجودم را شکستمینویسم از خنده هایی که مرا ازار دادمینویسم از تک تک لحظاتی که از خودم متنفر بودممینویسم از روز هایی که هیچوقت تمام نمیشدندمینویسم از وقت هایی که در شوک باقی مانده بودممینویسم از ان دردی که کسی متوجهش نشدمینویسم از تنهایی ام در جمع های شلوغمینویسم از احساساتی که هیچوقت ابراز نشدمینویسم از ان حسرت هامینویسم از ان حرف هایی که قصد رفتن از مغزم را ندارندمینویسم از کلمات ساده ای که مرا شکستندمینویسم از بغضی که گلویم را گرفت ولی تبدیل به گریه نشدمینویسم از تمام لحظاتی که ترس از قضاوت داشتممینویسم از مواقعی که نادیده گرفته شدممینویسم از بخش های تاریک وجودممینویسم از قول هایی که شکسته شدمینویسم از مواقعی که نمیدانستم باید چه کنممینویسم از وقت هایی که سکوت کردممینویسم از روز هایی که کسی منتظرم نماندمینویسم از تک تک لحظاتی که مرا کشت..اری مینویسم،مینویسم که گویی فقط نوشتن قرار است کمک کندچه امید واهی ای میتوانم به این جامعه داشته باشم؟پس مینویسم عزیز من که نوشتن تنها راه فرار من استمینیس</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 20:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکس خبر ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-it5kzxi6tmly</link>
                <description>دوباره در خلوت خود نشسته بودم که موضوعی به ذهنم رجوع کرد.میدانید نمیتوانم بگویم ادم اجتمایی ای هستم اما دوستان و اشنایان و خانواده ای دارم که با انها روابطی دارم اما مسئله ای که ذهنم را درگیر کرده اینجاست که هیچکس کاملا از زندگی من خبر نداردمنظورم از کاملا ان راز های سری که هر انسان فقط خودش میداند نیست.در واقع انها هیچ چیز درمورد زندگی من نمیدانند هر کدام فقط بخشی را میدانند بخشی کوچک که با سلیقه او مربوط بوده و کسی حتی هیچوقت نخواسته کاملش را بفهمد هیچکس حتی متوجه ان نشد که من ان سال ها چه چیزهایی را تجربه کردم در صورتی که من کاملا جلوی چشمشان بودم اگر فقط کمی چشمانشان را باز میکردند من را هنگام غرق شدن در سکوت میدیدند شاید هیاهویی ایجاد نمیکردم اما واقعا مشخص نبود کسی روز به روز در حال فرو رفتن توی ان مشکلات بی صدای لعنتیست که از باتلاق وحشتناک تر است؟کسی نمیخواست ببیند کسی علاقه نداشت گویی اصلا برایشان مهم نبود در صورتی که من همیشه به تمام حرف های انها گوش میدادم و برای من مهم بوداما انها نه تنها گوش نمیداند بلکه اگر میشنیدند نیز دست از مسخره کردن من برنمیداشتندمن هراس داشتم که چیزی به آنها بگویم از قضاوت انها میترسیدم زیرا تجربه اش کرده بودم هروقت از سرگذشت ام برایشان میگفتم که از قضا ان اتفاق برای انها قابل پردازش نبود شروع به بی اهمیتی یا خندیدن به مسائل من کردندپس من دیگر نتوانستم اعتماد کنم همیشه هراس داشتم و هرسری با اشنای دیگر سعی میکردم این ترس را بشکنم اما انها به ترس من اضافه میکردند و مورد دیگری به لیست حرف هایی که نباید از خودم بزنم اضافه کردند.حال به جایی رسیده ام که دیگر به کسی اعتماد ندارم لیست بلند بالایم به قدری پر شده است که رغبتی به نگاه انداختن به ان را ندارم، میترسم از گفتن اتفاقاتی که تجربه کرده ام میترسم اما هنوز در اعماق وجودم نیازمندم انهارا برای کسی تعریف کنم تک تک اتفاقاتی که تجربه کردم را بدون هیچ حذفیاتی بدون هیچ هراسی تعریف بکنم و هیچ واکنش منفی ای دریافت نکنم.ایا روزی موفق خواهم شد یا باز هم قرار است مثل دیوانه ها با خودم حرف بزنم و مسائل را برای خودم بازگو کنم..؟</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 22:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار نداشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-topacalxi6gv</link>
                <description>باور نمیکردم این حقیقت نداشت!میدانید بعضی وقت ها ادمیزاد چیز هایی میبیند و میشنود که ان هارا به کل ناامید غمگین و خشمگین و.. میکندبه قدری ان اتفاقات برایشان غیر قابل تحمل و عجیب استکه ناگهان میگویندانتظارش را نداشتم.جمله ای که در نگاه اول ساده به نظر میرسد اما درد های زیادی در عمق خود جا دادهو من هم خیلی اوقات انتظارش را نداشتمو انقدر ان دفعات غم انگیز است که نمیخواهم به انها فکر کنم.و همه ان انتظارش را نداشتم ها میدانید از چی نشات میگیرد؟اعتماد..وقتی به کسی اعتماد داشته باشید به قول معروف انتظار داری که تو را نشکند اما امان از روزی که تورا بشکند و با تو ان اعتماد شکسته شودمیدانیدتفاقاتی رخ میدهد دو طرف رنجیده میشوند ودست به کار هایی میزنند که در قوانین روابطه اشان ممنوع بود در نتیجه اعتماد انها شکسته شده و دلسرد میشود که میگویندانتظارش را نداشتمبه معنی صریح ترنمیخواهم باور کنم کسی که فکر میکردم با ان کار در خطی موازی قرار دارد حال ان را قطع کرده دور از انتظار به نظر میرسد مگر نه؟ از کی تا به حال خط های موازی هم را قطع میکنند؟ به طور صریح تر نیز از دست کسانی دلخور میشویم که قرار بود باعث شادی ما شوند.ما به انها اعتماد داشتیم، انها، کسانی که قرار بود با انها بخندیم و گریه کنیم و کسانی که رازدار ما باشند اما در مرحله خلاف پا گذاشتند حال ما تنها مانده ایم  با قلبی که هنوز میخواهد ایمان داشته باشد که ادمیزاد قابل اعتماد است و دهانی که هنوز باز مانده و انتظار نداشتم از ان میچکد </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 00:16:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکس نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dqvieyllrlyo</link>
                <description>گاهی اوقات به خاطر ان غریزه یا خاصیت مزخرف که میتوان در درس های کلاس سوم یافتزندگیمان مختل میشودچرا انسان باید موجودی اجتمایی باشد؟؟خاصیت بدی نیست اما انجا مشکل ساز میشود که کسی نیست بیاید این اشفتگی ها را حل کندوقتی همچیز بر سرت خراب میشود به خاطر ان غریزه احمقانه به کسی نیاز داری اما هیچکس نیستسوت و کورهمه رفتند. البته کسانی هستند تظاهر به بودن میکنند اما تظاهر انها به چه درد من میخورد؟میدانیوقتی همچیز در هم گره میخوردوقتی گاهی خودت هم خودت را نمیشناسیوقتی با وجود تمام استعداد ها باز چیزی کم استوقتی که فقط به یک بودن به یک تکیه گاه نیاز داریوقتی میخواهی کسی مار پیچ های ذهنت را بلد باشدوقتی که درمانده میشوی و میخواهی تمامش کنیوقتی از ان تنهایی از ان خندیدن های با خود خسته ایهیچکس نیستهیچکسپس ان غریزه اجتمایی و نیازمند کسی بودن به چه درد من میخورد؟وقتی هیچکس، هیچوقت نیست؟امان از غریزه هایی که گویی فقط زیانش به ما میرسد.خوشا به حال کسانی که از ان غریزه سود میبرند.. ما که  ادم بخیلی نیستیم فقط امیدواریم. امیدوار که روزی این هیچ ها تمام شود. پ ن: داشتم پست های قبلی رو نگاه میکردم متوجه شدم که زده یکسال پیش.. چطور انقدر زود گذشت اما چیزی تغیر نکرد؟</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 21:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-rewhcakd4x6l</link>
                <description>دوباره هوا تصمیم بر سیاه بودن را گرفت و همراه با ان سکوت را با خود اورد و افکارم نیز هجوم اوردند باعث اغاز نوشته ای دیگر شدند ان هم نه چندان خوشایند.کِی ان نوشته های شبانه خوشایند بوده که این بار باشد؟خب برویم برای اغازی که نمیدانم قرار است پایانش چگونه باشد.باهم خواهیم فهمید..حال میخواهید بدانید چگونه شب خود را برای خود زهر کنید؟همین الان سمت گالری خودتان بروید و برید سراغ ان عکس هایی که خیلی وقت است به ان ها سر نزدید شاید هم زدید اما به روی خود نیاوردید بله همان عکس ها بروید دقیق و خوب نگاه کنید به عکس هایی با کسانی که دیگر در زندگیتان نیستن...خوب نگاه کردید؟ خاطرات شما زنده شد مگر نه؟ ان صدای خنده ها دوباره توی گوشتان میپیچد...نترسید به عکس و فیلم های بعدی هم خوب نگاه کنید به ان مسخره بازی ها به ان خوشی ها و حتی به ان گریه ها و عصبانیت ها خوب نگاه کنید.به ان فرد که در عکس به شما نزدیکترین است اما حال در دورترین موقعیت وایستاده و گویی دیگر نمیخواهد روی شمارو ببیند نگاه کنیدفکر کردید بس است؟ خیرحال بعد از چرخیدن خوب و کافی در گالری خود به سمت صفحه چت بروید و پیام هارا بخوانید ان احساسات که پشت هر نوشته محو شده بود را زنده کنید ان اعتماد ان شادی ان غم ان دلخوری ان حرف های زیبا مرور کنید و میتوانید در حین خواندن نگاهی به پروفایل الان او بندازین و بهتر است زوم کنیدالبته پیشنهاد ویژه من این است که همراه با خواندن متن ها بروید سراغ اهنگ هایی که برایتان فرستاده یا اهنگ هایی که با ان خاطره دارید دقیقا همان هایی که وقتی در موقعیت های دیگر زندگی ناگهان میشنوید احساس عجیبی پیدا میکنید. همان را گوش بدهین و ادامه ان دوست دارم هارا که نمیدانیم الکی است یا زمانی واقعی بوده را بخوانیدحال میدانید چی را از قلم انداخته ام؟حافظه خود انسان..پس چشمان خود را ببنید و سعی کنید خاطرات را زنده کنید حتی ان جزئی ترین اتفاق ها که بنظر میرسد فراموشش کردید همان هارا به یاد بیارین و ان حس که که ان لحظه داشتین را دوباره تجربه کنید..و شما بعد از همه این ها موفق شدید تا ساعت هارا بدون اینکه متوجه شوید صرف کنید و شب خود را کامل برای خود زهر کنید.،</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sat, 27 Sep 2025 00:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>