<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mina</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mina_vx</link>
        <description>چرا قلمم جدیدا اینطور مینویسد؟ شاید همیشه اینطور مینوشت؟ دنیا به اندازه کافی دردناک است من چرا دارم بدترش میکنم؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 00:12:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3593165/avatar/w1eaDM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mina</title>
            <link>https://virgool.io/@Mina_vx</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اهمیت نمیدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%85-ixbogakhdonk</link>
                <description>میخواهم متنی بنویسم به مضحکی زندگیممرتبط غم و اندوه؟ البته دوباره و دوبارههرچقدر درموردشان بنویسم باز هم هستند و تمام نشدنینمیدانم دارم چه میکنم برای بار هزار و پونصد و چهل و شیشماصلا بگذار کاری نکنم چه اجباریست یک زندگی ایده ال داشته باشم؟ کی محبورم میکند؟ چرا باید جواب پس بدهم؟به قول فرهاددلم از تاریکی ها خسته شده همه در ها به روم بسته شدهاری واقعا چنین است بگذارید پایم را روی تله ها بگذارممن که اهمیتی نمیدهم بگذر گرفتار تله های زندگی شومدروغ میگویم اهمیت میدهم.البنه دیگران میگویند اهمیت نمیدهمخب پس اهمیت نمیدهم.نوشته های قبلیم را میخواندمچرا نمیتوانم مثل قبل بنویسم؟شاید قبل درمورد موضوعات مختلف مینوشتم اما الان سیصد هفتاد و نه ساعت دارم درمورد یک چیز مینویسمبار ها از دیگران خواستار موضوع شدم و موضوع هم دادند اما باز هم روز از نو روزی از نوخب پس باید درستش کنم تا از شرش رها شومخب میخواهم درستش کنم اما قدمی برایش بر نمیدارممضحک است مگر نه؟شاید واقعا اهمیت نمیدهم که کاری نمیکنمالبته که اگه اهمیت میدادم الان اینجا نبودمکاش مانند انها موفق بودم و وقتی شب از راه میرسید چیزی برای تعریف کردن داشتم.اما افسوس و لعنتلعنت و افسوسشاید خندتان گرفته باشد گفتم میخوام متن مضحک بنویسم باور نکردید؟البته من هم خیلی اوقات باور نمیکنم باور نمیکنم چه میکنمهمچیز بسیار باورناپذیرستبه دور دست خیره میشومچیز هایی را میبینم که میخواهم بهشان برسمدستم را دراز میکنماما ناگهان خودم دستم را قطع میکنمو ساعت ها به خونی که از دست قطع شده ام چکه میشود خیره نگاه میکنمچرا قطع شد؟نمیدانم نمیدانمچرا نمیدانم؟نمیدانماهمیت نمیدهمبگذار ندانمبگذار ان قطره های خون کل وجودم را بگیردکه لیاقتم چنین است</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 20:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ تویی که دیگر نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-t6bu1huqvm1w</link>
                <description>چالش نامه نوشتنچالشی که گنجشک عزیز زحمتش رو کشید و بسیار هم در موضوع دست دل بازانه عمل کردهمین باعث شد که با خودم بسیار فکر کنم برای که بنویسم.همیشه شروع نوشتن برایم سخت بوده مخصوصا در انشا های مدرسه، تا فکر میکردم که چه بنویسم یکی انشایش را تمام کرده بود و دوان دوان به سمت مثلا سکو میرفت تا انشایش را بخواندالان هم وضعیتم همین است نمیدانم چه بنویسم برای که بنویسم.. نمیدانم بگذار خود قلم تصمیم بگیردنمیدانی چقدر دلتنگت هستممداوم خاطراتمان را مرور میکنممیدانی ان خنده ها ان گریه ها همچیز من بودند.وقتی میگویم همچیز گمان نکن که اغراق میکنم بلکه واقعا تو همچیز من بودییادت است ان روز به خانه تان امدم؟ و بعد از خوردن ناهار مشغول کار شده ایم؟البته همه کار میکردیم جز کاری که باید میکردیمتو در حالی که با ان پیراهن زرد رو به رویم چهار زانو نشسته بودی خاطرات را میگفتینمیدانم چه شد که ان خاطرات سبب گریه ات شدو همینطور در نمیدانم چه شد ها سرت را روی شانه ام گذاشتی گریه کردی و منم نفس هایم را کوتاه کردم و در حالتی که خودم هم نمیدانم چطور نشسته بودم بی حرکت ماندم و ارام دستم را روی شانه ات حرکت میدادم حتی مطمئن نبودم قرار است خوشت بیاید یا نه اما انجا بیشتر از همه سدم را شکستمتو هق و هق گریه میکردی و من جرات نداشتم چیزی بگویم فقط بی حرکت مانده بودم و با خودم کلنجار میرفتم که چطور ارامت کنمیا یادت است ان روز که اولین کادوی تولدت بهت دادم؟ وقتی جعبه را باز کردی و خنده هایت را دیدم جوری خوشحال شدم انگار ان کادو را به من دادندوقتی ذوق توی چشمایت را دیدم تمام خستگی هایم که برای یافتن کادو داشتم از بین رفت.یا ان روز ها که باهم از ته دل میخندیدیم؟ یا شب هایی که تا طلوع باهم حرف میزدیم و اخر از خستگی بیهوش میشدیم؟تمام ان اغوش هارا یادت است؟تمام ان اهمیتی که به من میدادی تمام ان لطف ها یادت است؟تمام مسخره بازی هایی که باهم انجام دادیم تمام والیبال هایی که باهم بازی کردیم تمام کار هایی که باهم انجام دادیم یادت است؟تو همیشه حالم را میپرسیدی تو همیشه اهمیت میدادی به گونه ای که بعد از تو حس کردم دچار یک خلاء شدمبعد از تو چه جمله غمگینی..هنوز نمیتوانم باور کنماری بعد از توالان. یک سال و دو ماه و بیست سه روز است که از اخرین حرفمان گذشته..هنوز نمیتوانم باور کنم نمیتوانم باور کنم تو رفته ای نمیتوانم باور کنم دیگر ما دو غریبه بیش نیستیم نمیتوانم باور کنم که تو دیگر همانی که میشناختم نیستی...من به تو بشدت وابسته بودم انقدر وابسته کلمات در وصفش کم میارندمن به تو اعتماد داشتم و البته من عاشقت بودمبیشتر از هرچیز من عاشقت بودمهر گاه حواست نبود به تو خیره میشدم به لبخندت به موهایت به بدنت به همچیزت..من میتوانستم در وصف زیباییت شعر بگویممیدانی تو کمبود هایی را در من پر کردی که هیچ خبر نداشتم انها را نیاز دارمتو باعث شدی من کنارت خود واقعیم باشم.همه این داشته ها که قبل از تو برای من تعریف نشده بود کار دستم دادبعد از رفتنت احساس کمبود و خلاء شدیدی کردم و هیچکس نمیتوانست ان را بهبود دهد حتی تو.چون تو دیگر انی که من میشناختم نیستی..اغراق نمیکنم تو واقعا یک ادم دیگه شدی.علایقت باور هایت همچیز عوض شد و بعد از ان از منم متنفر شدی.شاید من هم جزو ان علایق بودم که دیگر بدرد نمیخورم..نمیدانم چه شد که اینجوری شد  نمیدانم چه کردم که از من متنفر شدی نمیدانم حتی چرا ان شب ان حرف هارا به من زدی و بدون انکه دلیلی بیاری از من فاصله گرفتی..نمیدانم به چه گناهی مرتکب شده بودم که همچنان بخاطرش دارم مجازات میشوممجازاتی طاقت فرسا که نمیتوانم از ان فرار کنممن همچنان به تو وابسته ام.وابسته کسی که الان هستی نه.وابسته کسی که دیگر هیچ جا نمیتوانم پیداش کنم.تو برای من نقطه امن بودی تو بهترین کس من بودی تو همچیز من بودیحال همچیز من مرده است و نمیدانم چطور زنده ام.لعنت حتی تو قرار نیست این را بخوانی البته خواندن یا نخواندش فرقی به حالم نمیکندهر گاه میبینمت با ان قیافه ای که هیچ شبیه قبل نیست احساس عجیبی میکنم. واقعیتش از ادمی که الان هستی بشدت تنفر دارم و میخواهم سر به تنت نباشدگویی تو کسی هستی که عزیز من را کشتی از تو متنفرم که عزیزم را کشتی از تو متنفرم که باعث به وجود امدن چاله هایی در وجودم شدی.من دیگر نمیتوانم این چاله هارا پر کنم.و همش تقصیر توست.نمیدانم کاش هرگز با تو اشنا نمیشدماما نه اگر اشنا نمیشدم دیگر ان خاطرات خوش هم نبود. خاطرات خوشی که در اعماق قلبم دفن کرده ام و ان هارا میپرستم دیگر نبودنداما نمیدانم می ارزند به حس مزخرفی که حال دارم و تمام هم نمیشود؟نمیدانم ولی میدانم بیشتر از هرچیز دلتنگت هستمدلتنگ تویی که دیگر نیستی و نخواهی بودمن از ته وجودم میخواهم فقط یک بار دیگر با تویی که تو را برایم تعریف میکرد وقت بگذرانمفقط یک بار کفایت میکند..</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار تو در تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-sjdugditc6t6</link>
                <description>بنویس.از چه بنویسم؟بنویس و انقدر فکر نکن فقط بنویسصدای بلندی باعث شد از افکارم دور شومکاش همیشه صداهای بلند مرا از افکارم دور میکردندالبته این چه ارزویست. چرا چیز بهتری نباید مرا از افکارم دور کند؟بگذریم.مانند همیشه داشتم فکر میکردمچرا همیشه تنها میمانم؟ حتی اگر در میان جمع باشم؟..چرا همه بر سر من میریزند؟ گویی همه ناگهان انگشت هایشان را به سمتم میگیرند و من را متهم میکندحتی نمیگذراند توضیحی بدهم و با جملاتی اعم از بس کن مواجه میشم. بس کن بس کن بس کناز بچگی عادت داشتم حرف هایی که بهم میزدند را مداوم با خود تکرار کنموقتی هم سواد یاد گرفتم ان کلمات ان فحش ها همه انهارا روی هوا برای خود مینوشتم و تکرار میکردم. افسوس که چقدر کلمات میتوانند اسیب بزنندحتما شماهم با واژه&quot; منظوری نداریم &quot;مواجه شدیداحساس میکنم صرفا یک توجیح سادست. وگرنه مگه میتوان انقدر منظور نداشت؟  یا همه ان حرف ها را در عصبانیت گفت و هیچ کدام هم واقعی نباشد.. نمیدانم شاید من بزرگش میکنم بگذریم. من خودم را نمیشناسم اما میشناسم.. من خودم را میشناسم اما حس میکنم ان فردی که میخواهم نیستم. پس خودم را نشناخته اممن واقعی کیست  ایا همه این ها تظاهریست که من انجام میدهم تا خودم را پنهان کنم.. چرا از واقعیت فرار میکنم؟نمیدانمبه قول صادق هدایت: فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشمهیچ گاه نتوانستم از خودم مطمئن شوم قبلا فکر میکردم خودم را میشناسم و یکسری ویژگی ها برای خود سر هم میکردم و یقین داشتم من ان فرد هستم اما نبودم زیرا همانم توسط نزدیک ترین افراد زندگیم تکذیب شدچطور میشود؟ یعنی من ادم خوبی که گمان میکردم نیستم؟ نمیدانم نمیدانم دچار بحران هویتی شده امشاید من ادم بده داستان ها بودم.. شاید هم انها دروغ میگویند.. اما مگر میشود؟  چطور خودم را بشناسم تا بفهمم راستگو کیست؟واقعا نمیدانم افکارم هم سخت ترش میکنند اما میدانم باید از این تو در تویی که برای خود ساختم بیرون بیایم نباید انجا گرفتار شوم نباید به انها زیاد خیره شوم انها جادویی هستند و مرا به خود گرفتار میکنن من نباید خیره شوم نباید بمانم باید هرچه زودتر از تو در توی مغزم فرار کنم و نگذارم ریسمان افکار دست پایم را بگیرد اینگونه همچیز بهتر میشود و جواب سوال هایم را میگیرماما راه فرار کجاست؟ </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 01:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ربات انسان نما</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7-dmcp5xlfdmmq</link>
                <description>تمام چیزی که میخواستم محبت کوچکی بوداما فریاد زدندمن فقط یک اغوش میخواستماما پس زدندیک درک سادهاما مرا به سخره گرفتندمیخواستم شنیده شوماما گوش هایشان را گرفتنهیچ گاه جوابی به نفع من ندادند و بحث را به جای دیگری کشاندندادای دل سوزاندن در می اوردند ولی نمیدانستن انچه به من صدمه میزند چیزی نیست که انها نگرانش هستند بلکه تمام رفتار های ان هاست که دل مرا میکشندانها نمیفهمیدند که چقدر زبانشان تند و اسیب زاستنمیدانستند که هر یک از فریاد و طعن کنایه هاشان تیکه از قلبم را میشکنداوه البته میدانستند زیرا قبلا به ان اشاره کرده بودم ــاما خود را به ندانستن زدند.. و هر کاری اعم از مظلوم نمایی میکردند تا پیروز ان میدان شونداری من هیچ گاه برایشان اهمیت نداشتم البته انها مدعی هستند که اهمیت میدهند. اما مگر انسان به کسی که به ان اهمیت میدهد اینگونه رفتار میکند؟ قطعا که نهقبلا به این موضوع شک داشتم اما حال با کار هایشان مطمئن شده امچون به انها گفتم خنجری که به سمت من پرتاب میکنید درد دارد اما بدون هیچ شکی با همان شدت به سمت من پرتاب کردنداحساسات من برای انها بچه بازی ای بیش نبود و حتی مرا سرزنش کردند که احساساتم را بروز دادم زیرا حواسم به انها نبود که احساسات من انهارا ازار میدهدمیبینی عزیز من؟ حتی در بدترین لحظات زندگیم باید حواسم به انها باشد.شاید چون من انسان نیستم. بلکه فقط یک رباتم که هیچ چیز سرش نمیشود و فقط باید مطابق میل پیش بروداری من انسان نیستم بلکه فقط رباتی برای خوشنودی انها هستم... پ ن: متاسفم اگر متن خوش نوشته ای نبود</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 17:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچند سخت اما تمام میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-w5jqo7ppsoph</link>
                <description>دروغ چرا بازگشت دوباره ویرگول باعث لبخندی روی لبانم شد و خواندن پست های شما عزیزان بعد از مدتی دور نیز خوشایند بوداما با خواندن پست ها با خود فکر کردم که من چه کردم؟ این روز ها را چگونه سپری کردم؟. اگر بگویم نمیدانم چه شد باورتان میشود؟صرفا روز هارا گذارندم با امیدی واهی که بلاخره تمام میشودنمیدانم عزیز من نمیدانم چه کردم فقط گذراندم روزگار سختی را همچنان گرفتارش هستم جمله ای بود که میگفت: اگه زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت، غمناک و دیر گذشت.سخت بود روزگاری که به ان امید داشتم میدانید تولدم و عید را به بدترین شیوه ها گذراندم شیوه هایی که قبل از ان به ذهنم هم خطور نمیکردشاید در عکس روز تولدم لبخند زدم اما ان لبخند تظاهری بیش نبود در اعماق وجودم خسته و عاصی بودمخسته ام عزیز من و نمیدانم چرا گم شدم و توانایی کاری را ندارم فقط تمام روز را میگذرانم و به کار هایی که به من چشمک میزنند خیره میشوم و اهمیتی نمیدهم، فقط در قفس زندگی گرفتار شدم و هیچ هم درموردش ننوشتم فقط در ذهنم بار ها متن های نوشته هایی که میتوانستم روی کاغذ پیاده کنم را تکرار کردم و حتی الان نیز ان هارا فراموش کردمدر پوچی ای تمام نشدنی گرفتارم حتی نمیدانم کیستم گویی فراموش کردم واقعیت زندگیم راواقعیتی که در زندگی باید کار کرد و اموخت اما من فقط وقت را هدر میدهم و جایگاه و وظایفم را فراموش کردم گویی از اول چیزی نبودهحتی مثل کودکان هم نیستم میدانید کودکان با اینکه وظایفی ندارند اما باز هم بازی میکنند و می اموزند اما من ان هم انجام نمیدهممن یه گناهکارم که مداوم گناهانش را تکرار میکند و حاضر نیست دست از سر انها بردارد و به بی گناهی روی بیاورد و هر لحظه که میگذرد من گناهکار تر و گناهکار تر میشوم و میدانم باید تاوان بزرگی برای گناهام بپردازمتاوانی سخت برای گناهان نابخشودنی منبا وجود اینکه حقیقت تلخ را میدانم همچنان دست از سر گناهانم بر نمیدارم میدانی چرا؟ زیرا همواره اوضاع سخت و سخت تر میشود و لایه های زیرین وجودم مدام فرو میریزند و من شکسته تر میشوم و سعی میکنم لایه رویی را حفظ کنم اما مگر میشود این فشار روانی را کنترل کرد؟ ای زندگی برای کسی که از صدا های بلند متنفر است زندگی کردن در تهران در میان هرج مرجش زندگیش کمکی نمیکندجدا از ان ماندم با ان خانواده ام چه کنم.شنیدید میگویند دوری و دوستی؟ واقعا همین است این نزدیکی بیش از حد ما بهم دارد همچی را دوشوار تر میکندو من ماندم انها چقدر ذخیره حرف های نیش دار و شکننده دارند که هرچقدر ازشان استفاده میکنند باز هم تمام نمیشود که نمیشودمیخواهم با تمام توانم فریاد بزنم بس است اما هیچکس نمیشنود انگار مورچه ای هستم و انسان ها قابلیت شنیدن صدای من را ندارندسعی کردم درستش کنم اما دست دلم به کار نمیرود و حس میکنم ماهی را هر وقت از اب بگیرم تازه نیستکار هارا به بعدا موکول میکنم و هراس دارم از انکه وسط مسئولیت ها وارد شوم یا باید از اول انجام میدادم حال که ندادم تا اخر هم نمیتوانم و به گناهکاری ادامه میدهماضطراب وصدا های ازار دهنده افکارم تمام نمیشوند و مداوم بیشتر میشوند و نمیدانم دقیقا دارم چه میکنم و مسائل زیادی برای گفتن دارم اما همه انها در اخر به همین میرسداشکالی ندارد باز هم میگذرانم عزیز من میگذرانم این دوران را و خودم به طریقی به داد خودم میرسم و میسازم سازه های فرو ریخته وجودم رااری بلاخره یک روز باطنم را شبیه ظاهرم میکنم و امیدوارم ان روز دور نباشدیک روز بلاخره خوب میشود هرچند امید واهی است هرچند بار ها این نظریه را رد کردم هرچند خواستم تمامش کنماما یک روز بلاخره همچیز بهتر میشود...</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 12:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستانم را بگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-lmtrhnvho6qu</link>
                <description>ما انسان ها گمان میکنیم که به هیچ چیز نیازی نداریم و قوی ترین نسخه خودمانیم، اما نیستیم.همه ما حداقل میدانیم چگونه باید انجامش بدهیم اما همواره نیازمند کسی هستیم که به ما بگویند چه کنیم. حتی اگر معترف نشویم دستانمان را دراز کرده ایم تا کسی ان هارا بگیرندهرچند نامحسوس انجامش دهیم باز هم خواستار کمک هستیم.کسانی هستند مدعی بر ان که تنهایی از پس همچیز بر می ایند اما من میدانم ته وجودشان ارزومند کسی هستند که باری از دوششان بر داردالبته که اشکالی هم ندارد این طبیعت ماستدرست است این طبیعت ما با هزاران برچسب خطاب میشود عده ای ان را به سخره میگیرند عده دیگری اصلا به ان باور ندارند عده ای ان را ضعف و ترس مینامند عده ای هم مارا لوس و بازنده خطاب میکننداما همه ما میخواهیم فهمیده شویم میخواهیم شنیده شویم میخواهیم حتی برای یک بار هم که شده بار همچیز روی دوش ما نباشد فقط میخواهیم دگر تنها نباشیم و کسی ما را در مسیر تاریک و مه الود زندگی یاری کند دستی شانه هایمان را بگیرد و نگذارد در چاله های عمیق روزگار رها شویمچیز زیادی است؟ نمیدانم اما به هر حالاه ای عزیز منلطفا دستان بی نوایم را بگیرمن را به سمت روزنه امید بکشاگر در میانه راهچشمانت به زخم هایم افتادرهایم نکن و همانجا بمانمیدانی من معترف نمیشوماما بیشتر از هرچیز به تو نیازمندمپس بمانو نگاه مهربانت را در من نگه دارچهره خسته من بیشتر از هرچیزخواستار نگاهیست که در ان هیچ قضاوتی وجود نداردپس صدایت را بلند نکنکه ازصدا های بلند هراس دارمو در گوش هایم زمزمه کنتا دیگر حرف های دیگران را نشنوممن را در اغوش گرمت بگیران بدن سرد و لرزان را در بدن گرم خود بگیرو از ان حفاظت کن که بسیار شکننده استمراقبت کن گویی کودک دو ساله ای هستمکه نمیداند چگونه از خود مراقبت کند اینگونه زخم هایم را التیام ببخشو من را دوست داشته باشگونه ای که نفرت از خود ام به چشم نیایدمن را در جنگ های زندگی ام یاری کنزیرا من دیگر از پس مشکلاتم بر نمیایمدیگر توانی در من نماندهلطفا بیا قبل از انکه جهان کاملا نابودم کند</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 00:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته های کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/RKazemikrk/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-o85ol4nmhref</link>
                <description>یکسری نوشته ها هستند که خاک میخورندزیرا به اندازه کافی بلند نبودند که منتشر شوند اما به اندازی کافی بد هم نبودند که دور ریخته شوند، فقط خاک میخورند زیرا مقدمه و ادامه ای ندارند انها فقط هستند هر چند تمام نشدهاز ان جایی که دیدم خیلی وقت است خاک میخورند و واقعا لیاقتشان این نیست گفتم بگذار فرصتی برای انتشار به انها بدهم حتی اگر به خودی خود برای یک متن خوب نباشند، میدانید شاید در کنار هم هرچند بی ربط نوشته مقبولی را بسازندزندگیم مانند عینک کثیف رها شده ایست که دگر نمیزنم زیرا کثیف شده و نمیتوانم با او ببینم، اما تمیزش هم نمیکنمدنیا را تار میبینم و ازارم میدهد اما نمیروم تا عینکم را تمیز کنم!شما عینک کثیفتان را چگونه تمیز میکنید؟یا شاید هم با دنیای تار خود میسازید و فراموش میکنید دنیا با عینکی تمیز چگونه بود؟بگذریم.ما اگر عینک تمیز کردن بلد بودیم حال اینجا نبودیم.گاهی به خودم شک میکنممن در واقع کیستم؟هرکس من را یک جور میبیند بهتره بگم یک جور بهش نشان میدم.به بعضی روی فلسفی بعضی دیگر روی دوستانه و بی منطق بعضی روی ادبی بعضی ها اصلا نمیداند از من انقدر متن هاب قلبمه و سلمبه بر می اید بعضی مرا غرق درس بعضی مرا یک دلقک جمع بعضی مرا برون گرا بعضی مرا درون گرااخر سر من کیستم؟ شاید همه انها؟عجیب بود از کسایی توجه گرفتم که انتظار نداشتم و از کسایی توجه نگرفتم که انتظار داشتم.میدانی چی جالب است؟یکی از صفات بارزی که ادما خود را با اون توصیف میکنند &quot;مهربان&quot; ایستو ما اکثرا تظاهر بر مهربان بودن میکنندهر چیز تکراری بشود ایا بر این معناست که ان درد ندارد؟  گمان میکنید با گفتن جملاتی مانند همه این مشکلات را دارند از مشکلات من کاسته میشود؟ چرا انقدر نظرات این موجودات دو پای لعنتی برای ما مهم است؟بماند ماهم موجودات دو پای لعنتی ای هستیم و جفتمان یکچیز هستیمولی چرا نظرات دیگران انقدر اهمیت دارد؟انقدر باعث میشود تا ما روز به روز شکسته تر شویم &quot;جنبه خوب هم دارد که دیگری از ما تعریف کند و جای بحث نیز دارد میدانم اما شماهم باید بدانید من فعلا با جنبه های خوب کاری ندارم&quot;چرا یکسری مسائل همیشه باید مخفی بمانند؟ چرا اگر بخواهیم ان هارا برای کسی بازگو کنیم صدای هیس اطرافیان بلند میشودمگر چه میشود؟ و میدانید چیست ان مسائلی که فقط خودمان میدانیم و باید مخفی بمانند دردناک ترین مسائلی هستند که تجربه کرده ایم و همان ها درگیر شدند درگیر قانون نا نوشته ای که میگوید انها نباید گفته شوند وگرنه..و هیچ گاه نفهمیدم بعد از وگرنه چه میشود.موضوعات مادی و معنوی زیادیست که میخواستم در این بستر کوچک در میان بگذارم اما تا دستم به نوشتن میرود ذهنم پاک میشود، کلمات کم می اورند و دست هایشان را به نشانه تسلیم بالا میبرند..در اخر میدانم هر کدام درمورد مسئله ای جدا گانه هستند و جای بحث دارنداگر نظری دارید خوشحال میشوم که بشنوم</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 22:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-rsamodnggore</link>
                <description>هیچ گاه نتوانستم دوگانه بودن اطرافیانم را درک کنم.یک ساعت خوب هستند ساعتی دیگر جوری رفتار میکنند گویی قصد جانم را دارندنمیتوانم حس انهارا نسبت به خود متوجه شوم.چرا انها انقدر مرموز رفتار میکنند؟نمیتوانید کمی صاف و صادق باشند؟چرا باید مسائل المپیادی حل بکنم تا متوجه شوم قصد کشتنم را دارید یا خیر؟اگر میخواهید از من متنفر باشید لطفا صادقانه متنفر باشید و ساعات بعدش خوب رفتار نکنید و من را گیج نکنیدچرا باید احساسات ساده را انقدر پیچیده کنیم؟اگر از من خوشتان میاید با رفتارتان همان را نشان دهید یا از من بدتان میاید با رفتارتان همان را نشان دهید و حتی اگر بی تفاوت هستید لطفا همان را نشان دهید.انقدر همچیز را پیچیده و ترکیب نکنید.انچنان هم سخت نیست. من راحت تر میتوانم نفرت را بپذیرم تا نفرتی که زیر مهربانی ها پنهان شده است.انقدر مرا در این رفتار دو گانگی خود قرار ندهید که ندانم تکلیفم با شما چیست.افکارم به اندازه کافی بی رحم هستند شما بدترش نکنیدپ ن: این موضوع بشدت جای بحث دارد اما نمیدانم چرا قلمم دیگر توان ادامه دادن ندارد</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 19:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور میتوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-ikfgin7wq0lz</link>
                <description>قلبم را اندوه گرفته است دستانم میلرزد. چرا نمیتوانم کاری انجام بدهم؟همواره سوگوار عزیزانی هستم که از دست داده ایم و در میان این غم همچنان زندگیمان جریان دارد اما هیچکدام مانند قبل نیستیم گویی مجبوریم زندگیمان را ادامه دهیمکاری دیگری از دستمان بر میاید؟ خیر.جدا از ان خبر های دیگری رد و بدل میشود گویی ان را جنگ روانی مینامند.جنگی که ذهن همه مارا به خود درگیر کرده حتی اگر به روی خودمان نیاریم.جنگ روانی ای درمورد جنگی که احتمال وقوع ان است.من تحلیل گیر نیستم که بخواهم درمورد احتمالات سخن بگویم.!بنده فقط ایرانی ای هستم که خبر های رد و بدل شده را میشنومو هراس دارمهراسم از جنگ روانی ایجاد شده نیست! هراسم از ان است که ما به هیولا هایی تبدیل شده ایم! هراس ام از ان است که احمق هستیم.چطور میتوانیم راضی به جنگ شویم؟ اهمیتی ندارد طرف چه کسی هستیم.. چطور میتوانید به کشته شدن هم وطنان خود راضی شوید؟جنگ با کسی شوخی ندارد!میخواهید بگوید با مردم کاری ندارند؟ مگر همیشه همین را نگفتند؟اصلا مگر میشود؟ تر و خشک همیشه باهم میسوزند..با هر بهانه ای که میخواهید خودتان را گول بزنید اما در اخر هر اتفاقی که رخ بدهد ضررش به خود ما برمیگردد.هرچقدر که میخواهید تقصیرات را گردن هرکسی بندازید چه اینور چه انور اصلا اهمیتی ندارندـدر اخر ما هستیم که در سکوت از دست میرویم! ما هیچ چیز جز بازیچه انها نیستیمان وقت شما چطور میتوانید راضی به از دست دادن عزیزمان بشوید؟میخواهید بار دیگر پر پر شدن را مشاهده کنیم؟ان هایی که از دست میروند همیشه خود ما هستیم نه کس دیگری!دستان خود را الوده به گناه انها نکنیدخواهش میکنم به هیولا هایی که انها میخواهند تبدیل نشوید خواهش میکنم یک بار هم که شده این حماقت را کنار بگذاریم.ـبه جنگ راضی نشوید خودتان خوب میدانید قرار است با جنگ افرادی را از دست بدهیمو یادمان باشد انها همه عزیزان خودمان هستند همان هایی که همدرد ما بودند همان هم وطن هایمانانها را غریبه ندانید و راضی نشوید به خاطر مسخره بازی های یکسری سیاست مدار کسی را از دست بدهیمما برای هیچکس اهمیتی نداریم! فقط انها دارند از حماقت ما سو استفاده میکنندـ..انوقت ما همچنان به اسانیی میگوییم برای بدست اوردن باید کسانی را از دست بدهیم؟یادمان باشدما فقط داریم از دست میدهیمهیچ گاه بدست نیاوردیم.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 23:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر روزی من نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ndxmtv9eprhk</link>
                <description>اگر روزی فرا رسید و من دگر نبودم اینگونه یاد من بیوفت-اگر کسی را دیدی که همه جور اهنگی گوش میدهد و موسیقی زندگیش را تسخیر کرده است-اگر کسی را دیدی که بشدت کتاب دوست دارد اما مدتی است که کتاب نمیخواند-اگر زحل،ستاره،ماه و پروانه را دیدی-اگر دختری را دیدی که بشدت پر حرف است اما در جمع ها ساکت است-اگر کسی را دیدی که خشمگین میشود اما هیچ چیز نمیگوید-اگر توپ والیبال را دیدی یا والیبال بازی کردی-اگر کسی را دیدی کشته و مرده ادبیات فارسی است یا برای شعر های سهراب سپهری میمیرد-اگر دیدی کسی میداند حرف مردم اهمیت ندارند اما باز هم از قضاوت شدن میترسد-اگر کسی را دیدی که برای خوشحالی دیگران هرکاری میکند-اگر کسی را دیدی که مداوم خاطرات گذشته اش را مرور میکند-اگر دختری عینکی با موهای کوتاه دیدی-اگر دیدی کسی هوشش را دارد ولی پشتکارش را نه-اگر فیلم جنایی ای دیدی-اگر دیدی کسی به فیلم و کارتون های مورد علاقه خود بشدت پایبند است و دست از سرشان بر نمیدارد-اگر دیدی کسی از کودکی به اشپزی علاقه دارد-اگر کسی را دیدی که بدنش همیشه زخمی است-اگر کسی را دیدی که با خودش حرف میزند-اگر کسی را دیدی که عاشق شب است با اینکه در کودکی از ان میترسید-اگر کسی را دیدی که به درس هیچ علاقه ای ندارد ولی نمراتش همیشه خوب است.-اگر توت سفید خوردی-اگر کسی را دیدی که عاشق نوشیدنی است-اگر کسی را دیدی که طراحیش افتضاح است اما عاشق رنگ امیزیست-اگر کسی را دیدی که رنگ مورد علاقه ندارد و نمیتواند انتخاب کند-اگر کسی را دیدی که ارام و معصوم خطاب میشود-اگر کسی را دیدی که عاشق حیوانات است-اگر کسی را دیدی که تا اخر عمرش به علایقش وفادار است و همچنان همان ادمی هست که قبلا بود-اگر دیدی کسی از شلوغی متنفر است-اگر دیدی کسی از فندق و بادام زمینی متنفر است-اگر کسی را دیدی که از تمام لحظات عکس میگیرد-اگر کسی را دیدی که در همه شرایط چیزی میخورد-اگر درخت بید مجنون را دیدی-اگر دریا را مخصوصا در شب دیدی-اگر به جاهای تاریخی رفتی-اگر گردبندی فلزی با حرف M را دیدی-در اخر اگر گل مینا یا شاید مرغ مینا و شاید هم مینا کاری را ای دیدی یاد من بیوفتاری زیرا شاید من دگر نباشم ولی انها هنوز هستند.پس با دیدن انها مرا به یاد بیاورعکس بهتری نیافتم.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 16:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-lntkjnl87piu</link>
                <description>هر وقت منظره جالبی رو دیدم، عکس گرفتمبیاید نگاهی به انها بندازیمبچه گربه هایی که توی حیاط بودن یکیشون توی سبد جا خشک کرده بودحمام گنجعلی خان و محوطه ای که داشت و مینا کاری نظرم رو جلب کردخانه هایی که همان دور اطراف محوطه بودن و کمتر کسی اونجا بود و من هم به دنبال موزه ای بودم که درش بسته بود و ناگهان در همچین محلی قرار گرفتم ( بسیار از این فضا های قدیمی لذت میبرم.)(حمام گنجعلی خان کرمان)سگی که در ساحل خوابیده بود.بستنی انار؟ یه همچین چیزی بود و جالب تر از اون مغازه اش بود که کاملا شکل انار بود.دریا زیباتر از همیشهسنگ های به نظر من عجیب و جالبی که کنار یک رودخونه بودن. و انگار با حالت کشسانی بهم وصل شدند.(اگر دیدید مراقب باشید تا زمین نخورید)یک روز دیگر از انقلاب رفتن من.(یک سال میگذره)اسمان واقعا زیبا بود (روزی در پارک لاله)بازی کردن گربه های عزیزی که یکیشون کاملا وارد الاچیق شد و کوکو رو از سفره برداشت و برد.دیدن دوستی مجازی و خوردن یخ در بهشت برای اولین بار(اونجوری نگاه نکنید من یکی دفعه اولم بود)حیاط مدسه ام در دوره اول ابتدایی(اون زمان کلی بازی روی کف نقاشی کشیده بودن)چیزی نمیگم خودتون ببینید(برای سه سال پیشه)عاشق این مدل مغازه هامنمیدونم دقیقا دلیل اشتراک گذاری این عکسم چی بود ولی مدت زمان زیادی به این کتابخونه میومدم و درس میخوندم.سفره هفت سین.بعد از مدت ها دیدن دوباره بستی سوتی و یاداور خاطراتهیچی فقط گربه.سوغاتی یک دوست از کربلاچه مکانی بهتر از پارکینگ برای دیدار؟این عکس رو کاملا اتفاقی وقتی که خواستیم به تهران برگردیم ولی کل تهران به طرز عجیبی ترافیک بود گرفتم(چندین سال پیش)اخرین روز مدرسه(از هیچکدوم دیگه خبر ندارم)سفره هفت سین دیگه ای(ماهیه نزدیک چهار سال بود که باهامون بود و یکی دو ماه بعد دیگه نبود)عکسی که خیلی دوسش دارم (نوزاده منم)خاطرات و خطرات (زمانی که قیمت بلیط هواپیما اونقدر هم نجومی نبود)م</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 12:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین دور افتاده</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-epdbo5dlbt0g</link>
                <description>صدای من را میشنوی؟من همین جا ایستاده ام نزدیک اما فرسنگ ها دور ترحالت چطور است؟ زندگیت را چگونه سپری میکنی عزیز؟میدانم که روزگارت سخت میگذرد و این قلب مرا میشکندپنج روز از زمانی که گردبادی عظیم مرا به سرزمینی دور افتاده فرستاد گذشته استدر این سرزمین اوضاع به هیچ عنوان جالب نیستافرادی که با انها میتوانم ملاقات کنم محدود هستند میدانی زندگی در اینجا بسیار پر چهار چوب و پر از قوانین مزخرف استراستی ساکنان سرزمین کوچک معتقدند که فرستاده شدن من به سرزمینشان حکمتی داشته. هرچند قرار است سخت بگذرد ولی فرصتی برای بهبود من است فرصتی که به گفته انها بسیار گران بهاستالبته که من حرفشان را قبول ندارم به هیچ عنوان نمیتوانم کنار بیایم و دنبال راهی هستم که از این سرزمین نفرت انگیز فرار کنم اما مگر میشود؟اهالی این سرزمین معتقدند از من کاری ساخته نیست و باید صبر بکنم در واقع نمیتوانم فرار بکنم و فقط باید بسازم.و هر وقت از انها میپرسم چقدر دیگر مانده؟میگویند: نباید بدانی.میدانی حرف زدن با انها دردی را دوا نمیکند فقط دوران من را در این سرزمین سخت تر میکنند جای انکه اندکی تلاش کنند و ان را بهتر کنند..اهالی سرزمین از خود سرزمین هم بدتر عمل میکنند من را دائما با حرف هایشان مجبور به مفید زندگی کردن میکنند و بشدت بر عقایدشان که این سرزمین فرصتی ای برای بهبود زندگی واقعی ام است پافشاری میکننداز خود میپرسم چطور ممکن است بتوانم زندگی واقعی ام را بهبود بیابم ان هم در این سرزمین که با جهنم تفاوتی ندارد؟ مضحک است، انها خبری از احوال ناگوار من ندارند و گمان میکنند من فقط میخواهم از مسئولیت ها شانه خالی کنم انها نمیدانند من توانایی برای براورده کردن خواسته های انها را ندارم ان هم وقتی که دلتنگت هستم و خبری ازت ندارم چطور میتوانم کاری برای بهبود انجام بدهم؟اری من بشدت وابسته ام وابسته کسی که الان در دسترس ام نیستمشخص نیست ان گردباد چه بلایی سر تو اورده.تو هم در ان سرزمین دور افتاده و کوچک دیگری گیر افتاده ای مگر نه؟؟افراد ان سرزمین توانسته اند تو را راضی به بهبود زندگی بکنند یا فقط من هستم که سر پیچی میکنم؟نمیدانم نمیدانممن دلتنگ ام دلتنگ تمام گفت و گو هایی که قبل از ان گردباد داشته ایم.حال کنار اتش نشسته ام و به دور دست خیره امخبری از تو نیست در سرزمین کوچک و محدود من تو دگر نیستی.من یشتر از چیزی که به زبان میاورم نگرانمنگران احوال تو هستم و مدام با خود فکر میکنم که ممکن است ان گردباد چه بلایی سرت اورده باشد.من از هر روزی که میگذرد ولی روز پایانی نیست هراس دارم.و هرگز نمیخواهم اتفاقی برای تو رخ دهدامیدوارم که حالت خوب باشد و بعد از تمام شدن زمانِ زندگی در سرزمین محدود دوباره تورا ملاقات کنم.همواره چشم انتظار ان روز هستم و تا زمانی که ان روز فرا برسد با سنگ رو به رویم صحبت میکنم و گمان میکنم تو روی ان نشسته ای.اری ای روح زیبا ارزومندم هرچه زود تر زندگی مضحک ام در ان سرزمین دور افتاده به پایان برسد و دوباره به ملاقات تو بیایم و دوباره لبخندی بر لبانم بنشیندنگران نباش میدانم حال سخت میگذرد اما این روز ها هم هر چند دوشوارند اما باز هم میگذرند و روزی پایان میابندتا ان روز صبر کن من دوباره بازمیگردمو این را بدان من همیشه صدایت میزنم حتی اگر صدایم به تو نرسد.دوستدار شما:....</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 18:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیاید حرف بزنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-hvbv0tdeypoz</link>
                <description>خب سلامی دوباره به تمام دوستان ویرگولی حالتون چطوره؟نه به قبلا که در بهترین حالت پونزده روز یک بار به ویرگول سر میزدم نه به الان که هر دو دقیقه یک بار توی ویرگولم.چه میشه کرد البته خوبه همین هم کار میکنه(ویرایش: ویرگول گرامی یک روز من رو محدود کرد و باید بگم همونم دیگه کار نکرد.) خلاصه یسری مقدمه چینی کردم که بشه پست رو منتشر کردبیاید حرف بزنیم بیاید از کار هایی کردید بگیدمن که فقط وقت هدر دادن به روش کودکی، کارتون دیدم و بازی کردم.و تنها چیزی که امروز باعث بهتر شدم حالم شد کادویی بود که خیلی غیر منتظره برادرم بهم دادچراغ خواب عزیز:میدونم استعدادی در عکس گرفتن ندارمنوری که از خودش میده:)شما چخبر؟پ ن: خوشحالم که ازش استقبال شد</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 22:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناه ما چه بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-g4b80nkdxo8b</link>
                <description>مگر گناه ما چه بود؟چرا ما نباید مانند دیگران راحت و اسوده زندگی کنیم؟میدانم همه سختی های خودشان را دارند ولی چرا ما بیشتر داریم؟مگر چه چیز ما از انها کمتر بود؟ چرا ما باید این هارا تحمل کنیم؟ چرا ما زندگی عادی خویش را نداریم؟چرا علاوه بر تمام دغدغه های خودمان، کشور روز به روز به مشکلات می افزایند؟مگر ما نباید فقط برای زندگی میجنگیدیم؟ چرا برای زنده ماندن میجنگیم؟مگر به چه گناهی مرتکب شده ایم که سزاوار این هستیم؟چرا باید مانند یک سیاست مدار درگیر مسائل سیاسی کشور باشیم؟گناه ما چه بود؟اوضاع به قدری افتضاح و اشوب بار است که کلمه ای برای وصفش نمیابم.هیچکس حتی نمیداند قرار است جه بلایی سرمان بیاید.قبلا با خود میگفتم دیگر از این بدتر نمیشود. اما شدنمیخواهم حال بدتان را از این بدتر کنم اما دیگر توان ساکت یکجا نشستن و گرم کردن سر خود با خزئبلات نداشتم.تمام روز فقط برای انکه با مغزم تنها نشوم کاری کردم فیلمی دیدم یا کار خانه ای کردم یا مشغول بازی کردن بودم و یا نوشته های شمارا خواندم.هرکاری کردم تا بیشتر در این سکوت درگیر مغزم نشوم اما نمیشود نمیشود.در خانه زندانی ام کاری از دستم بر نمیاید حتی دیگر چیزی برای دقیقه ای دور کردن خودم از وضعیت حال ندارمحداقل قبلا وقتی مشکلی به وجود میامد با کسی درد دل میکردم یا سر خودم را با همان فضای مجازی گرم میکردم همان فضای مجازی که یکسریا معتقدن بسیار مضر بود. اری ضرر زیادی دارد اما از هیچ بهتر است.جدا از ان حداقل قبلا میدانستیم دقیقا چه بلایی دارد سرمان میایدالان نمیدانیم در صورتی که حداقل لایق این هستیم که بدانیم اما خیر، زندانی شده ایم در گوشه ای از خانه بدون هیچ امکاناتیقبلا گمان میکردم میتوانم در انفرادی دوام بیاورم اما اشتباه میکردم واقعا توانش را ندارم کم مانده دیوانه شوم.میدانید جمله ای هست که میگوید تا سختی نکشید قدر داشته هایتان را نمیدانیداما من فلک زده از کجا باید میدانستم همان چت کردن های ساده داشته های من هستند؟یا شاید ان مبحوس نشدن داشته های من بودند..باورم نمیشود در این وضعیت گیر افتاده ایم.مگر گناه ما چه بود که سزاوار وضعیتمان هستیم؟من حتی دیگر امیدی به بهتر شدن ندارم. بلکه فقط ارزوی بدتر نشدن میکنم.</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 23:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-ehrzzft1twvv</link>
                <description>از چه بگم؟ چند وقتی است مینویسم اما نصفه رهایش میکنم انگار نای تمام کردن ندارم_همینطوره.اوه تو برگشتی؟ بگذار واقعیت رو بگم دلم برات تنگ شده بود._اخرین بار که با نفرت من رو بیرون انداختی یادته؟خب من هم اشتباه کردم عصبی بودم ولی واقعا بدون تو توی این متن هام حس تنهایی میکنم  از اخرین باری که باهات حرف زدم یک سال میگذرهتو چرا گرفته ای؟ معمولا با اشتیاق بیشتری بودی و پر انرژی با حرفای من اکثرا مخالفت میکردی_چی بگم منم دلم گرفته منم دیگر نای ادامه دادن نداشتم و سر همون مدتی محو بودم تا به مسائل رسیدگی کنم مثل خودت که وقتی حالت خوب نیست از زمین و زمان محو میشیسرم را به عنوان تاکید تکان دادم_حس میکنم حرفی برای زدن نداری؟واقعا نمیدونم از چی باید بگم انقدر وضعیت عجیبه که فقط میخوام بنویسم فقط میخوام چیزی بنویسم ولی جدیدا هرچی مینویسم رو کامل نمیکنم انگار_انگار قرار نیستن عالی باشن پس کلا دیگه نمینویسیدقیقا_حتی الان هم حس میکنی به خاطر عامیانه بودن جملات یکچیزی کمه.اوه اره تو از کجا فهمیدی؟ امروز واقعا عجیب شدی_من همیشه عجیب بودم مینااره تو همیشه عجیب بودی ولی امروز بشدت اشفته بنظر میرسی و حس میکنم پخته تر شدی انگار چیزی از سر گذروندی_خب منم مشکلات خودمو دارم.هی هی تو چرا همچین شدی قبلا بهم تیکه مینداختی اما الان شکسته تر شدی زندگی تورو هم از بین برد نه؟_به هر حال زندگی همینه دیگه روزای سخت و روزای خوب داره یسری روزا میخندی و یسری روزا با غم میگذرههوم اره.. حس میکنم جاهامون عوض شده تو حرف میزنی و من تایید میکنم_خب بگذار گاهی اوقات هم برعکس باشه گاهی وقتا نه تنها اینجا بلکه توی زندگیت باید سعی کنی خودتو توی موقعیت های دیگه هم قرار بدی و همیشه توی اون جایی که هستی نمونی گاهی بهتره تو کمتر حرف بزنی و بیشتر گوش بدی.راست میگی._حتما خیلی مسائل ذهنت رو مشغول کرده مگه نه؟اره کلافه شدم به قدری کلافه که نظم از من گرفته شده توی همچیز.._نظم که مهمترین مسئله است همیشه قراره با ساده ترین مسائل از بین برهواقعا چرا نظم اینجوریه؟ به سختی ایجادش میکنی و خودت رو بهش عادت میدی اما به راحتی از دستش میدی با یک بی نظمی کوچیک و یک مشکل همچی از بین میره_اره ولی تو میتونی جلوش رو بگیریچجوری؟_نمیدونم دقیقا چجوری ولی تو باید خودت رو عوض کنی تا به ساده ترین مسائل بهم نریزی و نظمت رو همیشه نگه داری و روال زندگیت رو خراب نکنی. اگه تو بخوای نظم هم باهات میمونه فقط تو باید یاد بگیری چجوری نگهش داریولی مگه میشه؟ من همیشه با هر مسئلی زندگیم بهم میخوره حالا هم که میبینی وضعیت رو چجوری میتونم باز نظم رو به وجود بیارم_مینا جوری نیست که من نصیحت کنم و تو بهش عمل کنی نه تو باید خودت رو بشناسی و بفهمی چجوری میتونی خودت رو بهبود ببخشی من هرچقدر هم حرف بزنم اگه تو نخوای بهشون گوش نمیدی یادت هم نرفته از حرفای انگیزشی متنفر بودیاره خب میدونم ولی دل به کار نمیدم و انگار از این شکست خوردگی هم متنفرم ولی خوشم نمیاد ابرازش کنم..هی کجا رفتی؟_همینجام داشتم فکر میکردم اگه بتونی نظم رو توی زندگیت برقرار کنی خیلی از مشکلات هم حل میشن و حتی نفرت از خودت هم کمتر میشه و در اخر میتونی زندگی ای که پر از سختی رو راحت تر سپری کنی میدونی مشکلات زیادی هستن که حتی نمیدونیم از کدومشون حرف بزنیم ولی اگه نظم داشته باشی همچیز راحت تر میشه.اره ولی گفتنشون راحته عمل کردن به این ها سخته اونم از ادم تنبلی مثل من_ اولا تنبل نیستی فقط شکسته ای و باید اول درمانش کنی و بعد به سراغ بقیه مراحل بری تو غر میزنی که چرا با قایق شکسته توی دریا غرق میشم و وقتی هم غرق میشی دیگه تلاشی برای دوباره رفتن به دریا نمیکنی و ناامید میشی واسه همین همیشه توی ساحل با قایق شکستت میشینی و به کسایی که توی دریان و شناورن افسوس میخوری انقدر که خودتو از دست میدیپس باید شکستگی های قایقم رو تعمیر کنم ولی چجوری؟_گفتم اول باید خودتو بشناسی. اگه خودت رو بشناسی و بتونی وسایل تعمیر رو جور کنی همچیز حل میشهوسایل رو از کجا بیارم؟_بستگی داره یا یکی برات میاره یا سرنوشتت اینه که خودت بری و برای خودت بیاری پس انقدر غر نزن و فقط شروع کن اگه شروع بکنی همچی به نوبت اتفاق میوفته سخت ترین مرحله هر کار شروعشه و بعد هم ادامه دادنش، پس بلند شو و یکاری بکن قبل از اینکه بیشتر از این از دست بری میدونی که ممکنه شکستگی های قایقت بیشتر بشن..اوه باشه.._جدا از اون. اگه بتونی قایقت رو بسازی و هر روز به دریا بری هم پایه های نظم رو ایجاد کردی و هم با هر روز رفتن به دریا و شناور بودن میدونی بیشتر نظم رو توی زندگیت حس کنی و کم کم همچی بهتر میشهممنونم ازت بیشتر به سراغم بیا و این روی نصیحت کننده ات رو بهم نشون بده_قول نمیدم ولی باشه. فعلا من میرم..باشه فعلا اما قبلش اینارو از کجا یاد گرفتی؟_شاید این مدتی که نبودم مشغول تعمیر قایق شکسته ام بودم و الان برگشتم با حرف هایی تازه تراوه.پ ن: اگه پست های قبل ترم رو خونده باشید با( _) ایشون اشنایید</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 14:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی پایان یافته</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-q6swkwnftxpl</link>
                <description>موسیقی همیشه حرف دل من را میزند اهمیتی ندارد از چه کشور و در چه سبکی باشد موسیقی چنان قدرتی دارد که میتواند همچیز را در پر و بال خود بگیرد و به همه ان حرف های دفن شده زندگی ببخشدهمیشه مسئله جدایی برایم غیر قابل درک بود میدانید دو فرد باهم ارتباطی برقرار میکنند و رابطه ای را شروع میکنند فرقی ندارد دوستی باشد یا یک رابطه عاشقانه! مسئله نوع رابطه نیست مسئله خود ان رابطه داشتن است کهان دو نفر باهم خاطراتی را میسازند و تمام لحظاتشان را باهم سر میکنند함께 웃고 함께 울고ما با هم می خندیدیم، با هم گریه می کردیم이 단순한 감정들이 내겐 전부였나 봐حدس میزنم این احساسات ساده همه چیز من بودنStill with you_jungkookان دو نفر تمام لحظات خوش تمام ان شادی و غم ها را باهم شریک میشوند و این چیزیست که به سادگی نمیتوان فراموش کرد به بیانی بهتر اصلا نمیتوان فراموش کرد و مسئله من هم این است چطور میتوانیم بعد از تمام شدن رابطه که حامل خاطرات زیادیست به سادی بگذریم و تظاهر کنیم که از اول چیزی نبوده؟How can you look at me and pretendI’m someone you’ve never met?چطور میتونی بهم نگاه کنی و تظاهر کنی من کسیم که تو هرگز ملاقات نکردیBack to friend_sombrواقعا چگونه میشود؟ رابطه ای که زمانی زندگی ما بود حال تمام شده و من یقین دارم هیچ گاه نمیتوان ان را فراموش کرد همچیز نابود شده است چطور میتوان کنار امد و گذشت؟ جواب ان سوال را نمیدانم ولی میدانم که قرار است چطور با ان کار بیاییم؟ اصلا چه واکنش هایی نشان میدهیم؟گاهی وقت ها با نفرت:Maybe hatin’ you’s the only way it doesn’t hurtشاید متنفر شدن از تو تنها راهی باشه که درد نداشته باشهHate you_jungkook ﻿گاهی هم با این که: تو مرهم درد هایم بودی عزیزم اما الان کجایی..؟ چرا دگر نیستی من مگر با تو چه کرده بودم؟You drew stars around my scarsتو اطراف زخم هام ستاره کشیدیBut now I’m bleedingولی الان من دارم خونریزی می کنمCardigan_Taylorگاهی هم با انکار حقیقت و فرار از ان:i don’t wanna knowنمیخوام بدونمif you’re playin’ me, keep it on the lowاگه داری منو بازی میدی مخفی نگهش دارcause my heart can’t take it anymoreچون دیگه قلبم نمیتونه تحملش کنهCreepin_the weekndمی روی اما خودت هم خوب می دانی عزیزمی کنی گاهی فراموشم ولی انکار نهافسار_چاوشی گاهی هم فقط افسوس:عاقبت نارفیق یه فاجعست که سهم مانیست برو خونه_هیدن، شایع، مهیارهرکى سراغتو گرفت بگم اسمشم نیارکاش یه روز میشد باشیم مثل اولاش کاشپس من چی_وانتونز گاهی هم انتخاب تنهایی برای رهایی از درد: تنهايی شايد يه راههراهيه تا بی نهايتقصه هميشه تکرارهجرت و هجرت و هجرتپوست شیر_ابیالبته که ما از کلی راه های دیگر هم بهره میبریم تا فراموش کنیم اما ایا فراموش میکنیم؟ اصلا امکان فراموشی وجود دارد؟ مگر میشود ناگهان دکمه حذف را زد و همچیز را پاک کرد؟نمیشود عزیز من نمیشود ان خاطرات در اعماق مغز من حک شدند و قرار نیست بیرون بیایند و همه این ها مرا به کشتن میدهدنمیتوان فراموش کرد نمیتوان کنار امد و من هرگز هیچوقت درک نکردم چطور تو با ان کنار امدی و به گونه ای رفتار میکنی انگار من فردی هستم که تاحالا ندیده ای.. انگار من ان موجود ناشناخته اماری چشم ها دروغ میگویند زیرا ان چشم ها مرا خوب میشناختندI saw her at her worst, still, I desired herمن اون رو تو بدترین حالتش دیدم، ولی هنوزم می‌خواستمشI learned to read her eyes and know when she would lieیاد گرفتم چشماشو بخونم و بفهمم کی دروغ میگهI watched her start to hate me ’til she could no longer take meتماشا کردم که چطور شروع کرد ازم متنفر شدن تا جایی که دیگه نتونست منو تحمل کنه}Under the met_sombrپ ن: واقعا اهنگ های زیادی هستند که حال مارو توصیف میکنند من برای این متن این چندتا فعلا در ذهنم بودمنو تحمل کنه</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 00:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امان از روزگارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-vctir3hc8af0</link>
                <description>نمیدانم از چه بنویسماز هرچه نوشتم ویرگول تصمیم بر ذخیره نکردنش را گرفت گویی قسمت نبود خواند شوند بگذریم درمورد چه بودندولی حسرت یک نوشته بر دلم مانده من امشب باید چیزی بنویسم مهم نیست چقدر مزخرف باشد البته که کار من همین است چرندیات ازار دهنده گفتن.از روزگارم بگویم؟ روزگار من مگر گفتنی است؟داشتم دقت میکردم که گیر داده ام روی یکسری موضوعات و دست از سرشان بر نمیدارم چرا چیز جدیدی برای گفتن ندارم؟ نمیدانمفعلا میدانم که خیلی با خود درگیرمبدترین دشمن ام همانییست که در اینه میبینمچرا دست از سر من بر نمیدارد؟ دارد تک تک ذره وجودم را میجود مگر چیز دیگری برای جویدن ندارد؟ چرا من؟ برو دیگری رو بجوگفتم دیگری یاد ادم ها افتادماز ادم ها نیز خسته امچیزی که این چند وقت توجهم را جلب کرد این بود که افرادی به مدت کوتاهی سمتم میایند و با من به گفت و گو میپردازند اما بعد از ان حتی اگه از کنارم رد شوند سرشان را بلند نمیکنند تا به من نگاه کنند. مزخرف استمگر چکارشان کردم؟ من که فقط خود خوری میکنم مگر شما را هم خوردم؟ـهیچکس علاقه ای ندارد از من خبری بگیرد حال اگر شاکی شوم تقصیر را گردن خودم میندازند.میبینید روزگار را؟ البته تنهایی چندان هم بد نیستجدا از مثلا دوستانم افراد دیگر فقط بلدند تیکه بندازند و خود را بهترین نشان بدهند.مخصوصا کسانی که در والیبال میبینمجوری فاز میگیرند که سعید معروف ان قدر فاز نمیگرفت با اینکه بهترین پاسور جهان بود.بگذریم انسان ها واقعا غیر قابل تحمل اندعلاوه بر ان من واقعا بدرد نخور شده ام واقعا ان پشتکار درون من خفته استحتی دلیلشم را نمیدانم ترجیح میدهم در چراغ خاموش دراز بکشم و کاری نکنم تنبل نیستم صرفا نمیتوانم دلیلش هم نمیدانم انگار چیزی جلوی من را گرفته و تازه این مدت خیلی میخورم انگار خوردن برای مدتی اعصابم را ارام میکند و نمیدانم شاید قرار است اوضاع رو بهتر کند و البته خیلی میخوابم یا کلا نمیخوابم میدانید فعلا که زندگی ام مانند انگلی شکست خورده است انگلی که دوباره بازگشته. راستی چقدر میگویم نمیدانم یادم میاید در نوشته های دیگر هم همیشه میگفتم نمیدانمنمیشود روزی برسد که من فلک زده بدانم؟دیوانه شده ام از هر چیزی که تجربه میکنمبنده توانایی مسئولیت پذیر بودن و گردن گرفتن مشکلات را ندارم میخواهم مدتی ناپدید شوم اما زندگی یقه ام را گرفته و نمیزارد جم بخورم و مجبورم میکند در بلاتکلیفیم بمانم ولی من که برایش کاری نمیکنم  و بی اهمیتم در اوج اهمیت دادن که همین موضول بزرگترین مشکل من است که فعلا با ان دست پنجه نرم میکنمچه کنم؟ چگونه حلشان کنم؟ ایا بهتر میشوم؟ ایا بلاخره با خودم صلح میکنم؟کاش میدانستم قرار است چه بلایی سرم بیاید در واقع چه بلایی سر خودم میارم با این اوضاع نه چندان خوشایند و مغزی که کاش اگاه بود دارد چه میکندویران ویرانم نمیدانم قرار است کدام را بردارماجر یا کلنگ؟شما روزگار خود را چگونه میگذرانید..؟</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 20:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمیتی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-hm7czc4iykwl</link>
                <description>مشکلاتش بیش از حد روی هم انباشته شده بودند به گونه ای که حتی نمیدانست از کدام باید شروع کند همواره در فکر این بود که باید چه کند اصلا کاری از دستش بر می امد؟در همان لحظاتی که وقتش را صرف فکر کردن به این موضوعات میکرد به مشکلاتش خروار خروار اضافه میشد و همچنان افسوس میخورداو استرسی ترین ادمی بود که میشناختم اگر یک کار کوچک را درست انجام نمیداد بار ها خودش را سرزنش میکرد و تلاش میکرد همچی به نحو احسنت باشد وگرنه دیوانه میشدراستی او همواره اضطراب داشت. و دست و پا میزد تا هیچ چیز از قلم نیوفتد و بتواند کار های روزمره خود رو به اتمام برساند و به سراغ وظایف دیگرش برود و فکری به مشکلاتی که روی هم افتاده بودند بکندتمنا میکرد تا بتواند ذره ای از ان کوه بدبختی هایش کم کند او امیدوار بود و تلاش میکرد تا شاید روز خوبی از راه برسد و دیگر مشکلی نباشد اما هیچوقت موفقیت امیز نبود و همچی بدتر میشد....مدت بسیاری اینگونه گذشت اما یک روز او متوجه چیزی شدمتوجه شد دیگر تمنا نمیکند دیگر نگران نیست دیگر اگر کار ها به نحو احسنت انجام نشود موردی ندارد.او خودش را دید که گوشه ای نشسته و به مشکلاتش خیره است اما او دیگر مثل قبل جلو نمیرود تا مقداری از انها کم کندفقط خیره است خیره مانند روحی شکست خوردهکاری نمیکند دیگر حتی مضطرب نیست فقط تماشا میکند که اطرافش چه اتفاقاتی رخ میدهددیگر تلاشی نمیکند دیگر دست و پا نمیزند مشکلاتش دیگر برایش اهمیتی ندارند حتی اگر ناگهانی کوه بدبختی هایش روی سرش اوار شود برایش مهم نیستاری دیگر برایش مهم نیست چه میشودبرایش مهم نیست افراد روزانه از او چه انتظاراتی دارندبرایش مهم نیست که روز به روز به لیست کار های عقب افتاده اش اضافه میشوددیگر اهمیتی ندارد که سرزنش بشوددیگر مهم نیست که تنها بماندهیچ یک ذره ای برای او مهم نیست حال او گمان میکرد در باتلاقی گیر افتاده پس دست و پا زدن کمکی نمیکند پس همانطور بی اهمیت به همچیز در باتلاق وایمیستد بدون هیچ تلاش و کوششیحتی اگر در باتلاق هم غرق شود اشکالی ندارد زیرا او همچیز را از دست داده حتی ان بخش پررنگ از وجودش که اهمیت میداد و تمنای زندگی را میکرد همان بخشی که تا الان امیدوار نگهش داشته بودکاری از دستش بر نمیاید کوه مشکلات روی سرش ریخته و در باتلاق زندگی گیر افتاده و مهمترین بخش وجودش که اهمیت میداد را از دست دادهو دیگر هیچ چیز برایش مهم نیستحال چه میکرد؟ تماشا میکرد چگونه از دست میرود یا کسی او را از باتلاق بیرون میکشد؟ اصلا کسی هم وجود دارد؟ نمیدانم اصلا اهمیتی ندارد </description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 19:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-dbfh4td9q6ew</link>
                <description>مینویسم در سکوتی که از هزاران فریاد بدتر استمینویسم از حالی که نمیتوانم ان را توصیف کنممینویسم از ان زخم ها که کسی دورشان ستاره نکشیدمینویسم از صدای فریادی که وجودم را شکستمینویسم از خنده هایی که مرا ازار دادمینویسم از تک تک لحظاتی که از خودم متنفر بودممینویسم از روز هایی که هیچوقت تمام نمیشدندمینویسم از وقت هایی که در شوک باقی مانده بودممینویسم از ان دردی که کسی متوجهش نشدمینویسم از تنهایی ام در جمع های شلوغمینویسم از احساساتی که هیچوقت ابراز نشدمینویسم از ان حسرت هامینویسم از ان حرف هایی که قصد رفتن از مغزم را ندارندمینویسم از کلمات ساده ای که مرا شکستندمینویسم از بغضی که گلویم را گرفت ولی تبدیل به گریه نشدمینویسم از تمام لحظاتی که ترس از قضاوت داشتممینویسم از مواقعی که نادیده گرفته شدممینویسم از بخش های تاریک وجودممینویسم از قول هایی که شکسته شدمینویسم از مواقعی که نمیدانستم باید چه کنممینویسم از وقت هایی که سکوت کردممینویسم از روز هایی که کسی منتظرم نماندمینویسم از تک تک لحظاتی که مرا کشت..اری مینویسم،مینویسم که گویی فقط نوشتن قرار است کمک کندچه امید واهی ای میتوانم به این جامعه داشته باشم؟پس مینویسم عزیز من که نوشتن تنها راه فرار من استمینیس</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 20:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکس خبر ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mina_vx/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-it5kzxi6tmly</link>
                <description>دوباره در خلوت خود نشسته بودم که موضوعی به ذهنم رجوع کرد.میدانید نمیتوانم بگویم ادم اجتمایی ای هستم اما دوستان و اشنایان و خانواده ای دارم که با انها روابطی دارم اما مسئله ای که ذهنم را درگیر کرده اینجاست که هیچکس کاملا از زندگی من خبر نداردمنظورم از کاملا ان راز های سری که هر انسان فقط خودش میداند نیست.در واقع انها هیچ چیز درمورد زندگی من نمیدانند هر کدام فقط بخشی را میدانند بخشی کوچک که با سلیقه او مربوط بوده و کسی حتی هیچوقت نخواسته کاملش را بفهمد هیچکس حتی متوجه ان نشد که من ان سال ها چه چیزهایی را تجربه کردم در صورتی که من کاملا جلوی چشمشان بودم اگر فقط کمی چشمانشان را باز میکردند من را هنگام غرق شدن در سکوت میدیدند شاید هیاهویی ایجاد نمیکردم اما واقعا مشخص نبود کسی روز به روز در حال فرو رفتن توی ان مشکلات بی صدای لعنتیست که از باتلاق وحشتناک تر است؟کسی نمیخواست ببیند کسی علاقه نداشت گویی اصلا برایشان مهم نبود در صورتی که من همیشه به تمام حرف های انها گوش میدادم و برای من مهم بوداما انها نه تنها گوش نمیداند بلکه اگر میشنیدند نیز دست از مسخره کردن من برنمیداشتندمن هراس داشتم که چیزی به آنها بگویم از قضاوت انها میترسیدم زیرا تجربه اش کرده بودم هروقت از سرگذشت ام برایشان میگفتم که از قضا ان اتفاق برای انها قابل پردازش نبود شروع به بی اهمیتی یا خندیدن به مسائل من کردندپس من دیگر نتوانستم اعتماد کنم همیشه هراس داشتم و هرسری با اشنای دیگر سعی میکردم این ترس را بشکنم اما انها به ترس من اضافه میکردند و مورد دیگری به لیست حرف هایی که نباید از خودم بزنم اضافه کردند.حال به جایی رسیده ام که دیگر به کسی اعتماد ندارم لیست بلند بالایم به قدری پر شده است که رغبتی به نگاه انداختن به ان را ندارم، میترسم از گفتن اتفاقاتی که تجربه کرده ام میترسم اما هنوز در اعماق وجودم نیازمندم انهارا برای کسی تعریف کنم تک تک اتفاقاتی که تجربه کردم را بدون هیچ حذفیاتی بدون هیچ هراسی تعریف بکنم و هیچ واکنش منفی ای دریافت نکنم.ایا روزی موفق خواهم شد یا باز هم قرار است مثل دیوانه ها با خودم حرف بزنم و مسائل را برای خودم بازگو کنم..؟</description>
                <category>Mina</category>
                <author>Mina</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 22:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>