<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mineviseh</link>
        <description>زردآبیِ بنفش نشده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:47:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/190502/avatar/HfOEir.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماد</title>
            <link>https://virgool.io/@Mineviseh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کودکِ گناهکارِ من.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%90-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%86-gfvqnbdwhnji</link>
                <description>pinnochijo on instagramتو جمعی که جمع نیست و به خیالش دورهمیه، بین آدمایی که دوست و آشناتن ولی زهی خیال باطل، وسط روستایی که همه‌ی گناهای بچگیت از اونجا شروع شده، نشستی لبخند به لب و شدی دلقک خودت. خاطراتی که تا حالا ازشون فرار نکردی چون باکیت نبوده، از در و دیوار این خونه آویزون شدن و می‌شن خوره‌ی جونت. اونی که سمت راستت می‌شینه همونیه که هم‌گناه بوده و سمت چپیت اونی که اولیشو یادت داده. سه تاتون به هم لبخند می‌زنین و تظاهر به پاکی، به شادی، به حماقت، به کودنیتون می‌کنین. دست می‌دی با تمام آدمایی که گلوتو فشار می‌دن و باید تو چشاشون زل بزنی و مِیدونو خالی نکنی. لقمه‌های غذا رو نجوییده قورت بدی و توی سینک بالاشون بیاری. بگو بخند کنی با اونی که دیگه چند ساله به ندرت می‌بینیش و از محبتی بگه که می‌دونی یه تیکه‌اشم واقعی نیست. میوه‌هاتو پوست بگیری و یهو چاقو رو زمین بندازی. جایی نشنیدی نباید به چیزای تیز دست بزنی؟ سیبتو پوست نکنده گاز بزنی و پرتش کنی یه وری، یادت بیفته این سیبم همونیه که گناهو باهاش تعریف کردی. ناخناتو بجویی و از چشما فرار کنی، از این آدما، از این روستا، از این شهر و از این زمین خلاص بشی. داد بشی تو فضا بپیچی بگی کِی تموم می‌شه این بدبختی. بختی که رسوندتِت به روزای بچگی. به کارایی که بزرگت کرده اما نمی‌خوای باهاش چش تو چش شی. راستی... تا حالا نشنیدی نباید به چیزای تیز دست بزنی؟ به صورتای شیشه‌ای، به آدمایی که هیچیشون از بیرون معلوم نیست. بچگی کردی حق داشتی و من بزرگی نمی‌کنم وقتی حواسم بهت نیست. وقتی میارمت جلوی آدمایی که همه نقاب به صورت به هم می‌خندیم. بچگی کردی روحتو بریدی و بزرگی کردم که نفهمیش. که به روت نیارم ترسای امروزمو تو برام دوختی و قلاده‌اشو راحت تو گردنم انداختی. حالا خودتم نمی‌دونی که این روزا داری خفه‌ام می‌کنی. شدی آیینه‌ی دق و هرجا می‌رم تو توشی. بچگی کردی حق داشتی. ولی منم خسته‌ام از بزرگی. از تو، از این آدمایی که بزرگ بودن و خاکت کردن تو سادگیت. از تویی که یه دیوونه ساختی ازم و از منی که هنوز با زانو نیومدم رو زمین. دروغ می‌گن بیا بترسیم، فرار کنیم. دور شیم از همه اینایی که باهاشون غریبه‌ایم. باید بازم بچگی کنیم و یهویی نفهمیم کِی بزرگ شدیم. بزنیم تو گوش اونی که خفمون کرد یه روزی و به روش بیاریم شکستیم. بهش بگیم تنهایی خرده‌هامونو برداشتیم و چسبوندیم و نفسمون برید و زخمی شدیم و...راستی...مگه بهمون نگفته بودن به چیزای تیز دست نزنیم؟</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Fri, 01 Apr 2022 22:51:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سری که صورت نداشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-idzryf9urxzw</link>
                <description>واقعیِ تخیلی.می‌توانستم به راحتی تشخیصش دهم. همان کسی که صورت نداشت، خودِ خودش بود. معمولا برای ورود در نمی‌زدم. عادت کرده بودم بدون اجازه و دل‌بخواهی در رفت و آمد باشم. آن روز هم مانند هزاران بار دیگر بی‌خبر در خانه‌اش ایستاده بودم. چسبیده به در و با فاصله‌ای بسیار کم، از مردی که به سرعت چپ و راست می‌رفت و دستش را در هوا تکان می‌داد. از همان بار اول می‌شد حدس زد همین مرد پیر، پدر خانواده و جوان‌تری که حالا به تیزی و زیرچشمی پدر را می‌پایید همان برادر ۲۶-۲۷ ساله‌اش است. و تنها زنی که در خانه‌شان زندگی می‌کند، بی‌گمان مادرش می‌شود. در آشپزخانه‌ای که با من به اندازه‌ی یک هال مربع‌شکل فاصله داشت، در حال خانه‌تکانیِ نیمه‌کاره‌اش بود. صورت‌هایشان را همیشه برخلاف صورت او، می‌‌شد ببینم. شاید چون غریبه بودند و می‌توانستم هر صورتی می‌خواهم رویشان بگذارم و به اسم‌هایی که نمی‌دانم چیست صدایشان کنم. هربار که می‌آمدم خانه ساکت بود. دهان‌ها می‌جنبید و حرف‌هایی زده می‌شد و تنها کسی که نمی‌شنید من بودم. شاید چون صدای غریبه‌ها را دیگر نمی‌شد شنید. جنسشان را، احساسشان را، نمی‌توان دل‌بخواهی انتخاب کرد. تنها کسی که درست مانند آشنای من، گوشه‌ای بدون صدا و با سر صاف و مستطیلی‌اش روی چهار‌پا کز کرده، پیانویی بود که فقط یک‌ بار صدایش را شنیده‌ بودم و ازش خوشم آمده بود. سعی می‌کردم مانند همان هزار بار قبل، حرف‌هارا لب‌خوانی کنم تا کمی از شرایطی که هیچوقت برایم تعریف نمی‌کرد باخبر شوم. این بار سه صورت سرخ شده می‌گفت بحث داغ است و موضوعی که بی‌صدا در جریان بود، اصرار بر شنیده شدن داشت و من را مجاب می‌کرد حدس‌هایی بزنم. مقابل صورت پدر ایستادم و با حرکت‌هایی که می‌کرد جابه‌جا می‌شدم. لب‌ها با کلماتی مثل اینجا... عجب... اگه... ها؟... نگاه... تکان می‌خوردند. اما هیچوقت یک جمله‌ی ساده را هم نمی‌شد کامل فهمید. با شکستی که دوباره خورده بودم، آرام از گوشه‌ی دیواری که من را به پسر آشنا می‌رساند، سمتش حرکت کردم. ضربه‌ای محسوس به زانوی چپش زدم و منتظر ماندم به عادت همیشگیمان بی‌دلیل بزند زیر خنده. اما حتی به روی خودش هم نیاورد. چهارچشمی سه نفر دیگر را زیر نظر داشتم تا به محض دیده شدن فرار کنم. پیش نیامده بود، اما باز هم ترسش را داشتم و دلم نمی‌خواست دردسری برای پسر ایجاد کنم. تلاش دیگری کردم و شانه‌اش را تکان دادم. _با توام ها!!گوشی‌اش را از روی زمین برداشت. سمت چپش نشستم و سرم را در گوشی بردم. شاید خودش می‌‌دانست چه آدم کنجکاوی‌ام شاید هم نه! به هر حال می‌توانستم یک نیم‌نگاهی بیندازم و من هم به روی خودم نیاورم. نوشت:(( سرم را پایین انداخته بودم. گویی هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم. صدایشان آشنا اما ملال‌آور بود. احساس می‌کردم درون مهی سنگین نشسته بودم. تنها. مقداری سردرد. سرم سنگین بود.))و پیام بدون نقطه ارسال شد. صدای سوت گوشی‌ام لحظه‌ای جمع را از حرکت بازداشت و نگاهی به هردویمان کردند و دوباره مشغول شدند. اهمیتی به نگاه‌ها نداد و دوباره دستش را روی کلمات چرخاند: ((سرم را پایین انداخته بودم. گویی هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم... )) بعدی را تندتر نوشت و دکمه‌ی ارسال را بی‌درنگ فشار داد: ((به نظرت جریان چیه؟))و باز هم گوشی‌ام صدای خفیف‌تری از خودش درآورد. سرعت تایپش پایین‌تر از همیشه بود. هر حرف را به کندی می‌نوشت و شست دو دست را روی یکدیگر می‌گذاشت. روبه‌رویش نشستم. پاها را بغل گرفتم و چانه‌ام را روی زانو‌ها گذاشتم. گوشی را سمتی انداخت و آرنج راستش را روی پای راست گذاشت و مشتش را زیر گونه. &quot;مقداری سردرد، سرم سنگین بود&quot;. پس سرش سنگین شده بود و ناراحت است. از صورتش که نمی‌شد چیزی دید، اما از نوشته و چهره‌ بقیه معلوم بود خبری است. مدتی همان‌جا نشستم. با جمع کردن پاها و تکیه دادن سرش روی دیوار پشتی، حس کردم معذب شده‌ است. رو برگرداندم و از کنار مادر که حالا وسط هال ایستاده و جایش را با پسر بزرگ‌ترش عوض کرده بود، رد شدم. نزدیک پایه‌ی پشتی پیانو روی زمین بدون فرش نشستم. سرم را به همان پایه تکیه دادم و چشم از پسرک برنداشتم. تنها چیز‌هایی که از او می‌دانم اسم و اصالتش و و سن و کمی‌ از هویتش است. به یاد جهان‌بینی‌ و طرزفکرش که افتادم بی‌اختیار لبخندی کج زدم و شرایط حاضر باعث شد لب‌ و لوچه‌ام را سریع جمع کنم. جوّ خانه شوخی‌بردار نبود و ممکن بود بیرونم کند. باز هم تلاشی برای برقراری ارتباط با او کردم و با صدایی نه چندان بلند بدون تغییر موقعیت گفتم: پیس.. هی!... اِه... منو نگاه کن یه دقه!!و زمانی که دیدم قصد ندارد تکانی بخورد از جا بلند شدم. چهارپایه‌ی جلوی پیانو را با ضربه‌ی پا به طرفی پرت کردم و محکم روی کلیدهای بی‌گناه کوبیدم. به پشت چرخیدم تا میزان موفقیتم را که بعید می‌دانستم کم باشد، چک کنم. با دیدن تکانی که خورد و این‌ بار آن یکی دستش را مانند حرکت قبلی‌ زیر گونه چپ گذاشت، نفسی عمیق کشیدم و مشغول گرم کردن انگشت‌ها و مچ‌هایم شدم. با اعتماد به نفسی که به زحمت به کارش گرفته بودم، کلیدها را فشار دادم. جیغ گوش‌خراشی که پیانو کشید، خودم را هم ترساند و به سرعت به طرف خانواده نگاهی انداختم تا مبادا بویی برده باشند. هر سه نفر دور هم نشسته بودند و دهان‌هایشان همگی بی‌وقفه تکان می‌خورد. من هم مثل او اهمیتی ندادم. شاید پیانو بلد نباشم، اما می‌توانم به او بفهمانم‌ اینجام. سعی کردم قطعه‌ای را که خودش معرفی کرده بود و به حس و حال آن روز می‌خورد، به یاد بیاورم. _لوشن؟ نه فکرنکنم، این که یه چیز دیگه‌ست. شاید اوشن؟ هممم خودشه! همین که گفت نوشتاریش عصیان خونده می‌شه، از چاپین.انگشت‌هایم را مثل پیانیست‌های حرفه‌ای بالای کلیدها گرفتم و خواستم دستی رویشان بکشم که صدای خنده‌ی کمرنگی متوقفم کرد. متعجب به سه صورت کناری نگاهی انداختم. هیچ‌کدامشان حتی ذره‌ای خندان نبودند.‌ بی‌معطلی به پشت چرخیدم. _تو بودی؟!آرنجش را از روی پا برداشت و سرش را کمی‌بالا گرفت و به من که دورتر ایستاده بودم گفت: شوپَن!تمام مدتی که متوجهم نمی‌شد عصبی بودم و حالا آرزو می‌کردم کاش یک امروز را به اینجا نیامده بودم. گوش‌هایم داغ کردند و سرم را پایین انداختم. ضربه‌ای آرام به پیشانی زدم و از خودم ناامید شدم. تعجب کرده بودم از اینکه حتی یکبار هم به ذهنم خطور نکرده بود تلفظ اسم کسی را که با قطعه‌هایش بارها نوشتم، چک کنم. به همان نوشتاری‌اش اکتفا کرده بودم و حالا به مسخره‌ترین شکل ممکن... سرزنش‌ها تمامی نداشت و لحظه‌ای که حضور سنگین کسی را حس کردم، سرم را بالا گرفتم.روبه‌رویم ایستاده بود.هیچ‌کدام تکان نمی‌خوردیم. شاید منتظر بود از خجالت آب شوم تا تکانی بخورد و حرکت کند. طولانی مدت بی‌توجهی کرد و با بدترین بی‌آبرویی جلویم سبز شده بود. +چرا نمی‌ری کنار؟ نمی‌خوای عصیانو بشنوی؟ پس کاری به کارم نداشت و آن‌طور که معلوم‌ بود، نمی‌خواست به رویم بیاورد. اما بابت بی‌محلی‌هایش باید قیافه می‌گرفتم. _خودم می‌زنمش، تو برو تو خودت دوباره. شاید قدَّم کوتاه‌تر باشد، اما سنم که بیشتر است! می‌توانستم قیافه بگیرم، زور بگویم و گستاخ باشم. یک‌دستی شانه‌ام را باملاحظه هول داد و چند قدمی که حرکت کردم به سمت پیانو رفت. + اون چهارپایه‌ای که پرتش کردی رو زود بیار بذار سر جاش. از خدایش هم می‌بود که حواسش را پرت کرده بودم. پسرکِ... هرچند، حق با او بود و این کار هم از من بعید به نظر می‌رسید. به قصد عذرخواهی از شیء بی‌جان به طرفش رفتم که قبل از برخورد با برادر بزرگ‌تر، خودم را کنار کشیدم. با اخم نگاهی به چشم‌هایش انداختم و یک قدم بیشتر برنداشته بودم که ناگهان ایستاد. شانه‌به‌شانه‌ی هم بودیم و قلبم لحظه‌ای از شوک ایجاد‌شده نزد. جوانک با طولانی‌ترین مکثی که طاقتش را داشتم از من دور شد و به طرف دوستم رفت. پشت سرش لبی جنباد، چیزی گفت و به سمت اتاق گوشه‌ی‌ هال رفت و از دیدرَسم خارج شد. پیشانی چین خورده‌ام را حفظ کرده بودم و نفسی دوباره کشیدم. چهارپایه را برداشتم، ببخشیدی گفتم و به سرعت جلوی پیانو گذاشتمش. نگاهم خیره به اتاق مانده بود و حرکت کردم. _اگه بزنمش که اون نمی‌فهمه. باید حداقل یه بار بزنم دیگه!به سمت اتاق سرعت گرفتم و در آن لحظه... خشمِ عصیان جان گرفت و خانه لرزید. با تمرکز تعادلم را حفظ کرده بودم و برادرش را به حال خودش رها کردم. روی پا چرخیدم و خواستم به طرف پسر کو‌چک‌تر خانواده بروم که نوت‌ها بار دیگر با صدای محکم‌تری آزاد شدند و دیوارها را لرزاندند. عصیان همیشه من را می‌ترساند و این بار قوی‌تر از قبل شده بود. پدر و مادر گوشه‌ای ایستاده بودند و با چشم‌های گرد شده‌ یکدیگر را نگاه می‌کردند. دست‌های هم را گرفته بودند و چیزهایی می‌گفتند. مشت‌هایم را گره کردم و تصمیم گرفتم تا به او نرسیدم ترسم را فراموش کنم و بعدش زار زار بزنم زیر گریه.اما اون مصمم‌تر از من بود. نوت‌های بعدی را که فریاد زد، دیوار‌ها خانه را گرفتند و تکانمان دادند. ضربه‌ای که من را وحشت‌زده‌ کرد، برادرش را هم از اتاق بیرون انداخت و به دیوار پشت سر ما کوبید. کابینت‌ها باز شده بودند. وسایل داخلشان زمین می‌افتادند و خرد می‌شدند، یخچال با وحشی‌گریِ نوت‌های دیگر ناگهان جلوی ورودی آشپزخانه سد شد. تنها صدایی که می‌شنیدم عصیان بود و و خاموشیِ ویرانی. مردها و زن دستشان را روی سر گذاشته بودند و نشسته  خم شدند. شیشه‌ی پنجره‌ها فرود آمدند و هر سه را زخمی کردند. باید تلاش می‌کردم، برای تنها فرد آشنای غریبم. قبل از آمدن سقف روی سرش باید کاری می‌کردم. باید یادش می‌انداختم چند روز دیگر عید می‌شود و این نوع از خانه‌تکانی زیاده از حد است. اثاثیه از اتاق‌ها و آشپزخانه و هال، به طرفمان پرت می‌شدند و مدام می‌دویدم تا به من نخورند. در حین فرار از دست اشیاء خانه‌شان، چیزی محکم به سرم کوبیده شد، شکست و شکاند. درد تا مغز استخوانم تیر کشید و ناغافل افتادم. ظرف شکسته‌‌ی سنگ‌ها و صدف‌هایی که برایش پست کرده بودم را که دیدم، باریکه‌ی خون جلوی چشم‌هایم را گرفت و قطره قطره روی خرده شیشه‌ها چکید‌. دستم را روی شکاف بازشده‌ی جمجه‌ام گذاشتم و با تمام نیرویی که برایم باقی‌ مانده بود یک‌صدا فریاد کشیدم._بس کن دیگه. نه... نمی‌خوام عصیانو بشنوم... هیــچوقت نمی‌خوام!تکه سنگ موردعلاقه‌ام را که بزرگتر از همه‌شان بود، برداشتم و مشتش کردم. به سمتش نشانه گرفتم و ضربه‌ای که به پیانو‌ی بی‌حرکت خورد تکه‌ای از آن را خراشید. خانه ایستاد و تمام وسایل سر جایشان، میان زمین و سقف و گوشه‌های دیوار، خشک شدند. خانواده دیگر تکانی نمی‌خوردند و در حالت خودشان از حرکت وامانده بودند. سمت چپ صورتم خیس شده و چشم آن طرف را با فشار، بسته نگه داشته بودم. رطوبت لباسم حالم را ناخوش کرده بود. دست راستم را به زمین گرفتم. من باید به جای او می‌ایستادم. اینجا تنها جایی بود که کاری از من برمی‌آمد. نیمه‌ایستاده بار دیگر به زمین کوبیده شدم و دستم از شکاف جدا شد. با التماس و چشمی که کاسه‌ی خون شده بود به کمر خم‌شده‌ی پسر نگاه کردم. _بیا کمکم کن دیگه... پاشو خب از جات... اگه الان نیای دیگه برات داستان نمی‌گما... /صدای تَرَک شکاف را می‌شنیدم و دستم را رویش فشار دادم/ دیگه هم باهات نمی‌خندم... / تهَ شجاعتم را برایش رو کردم/ دیگه باهات... /ترسیدم/ حرف نمی‌زنم...تکانی ناگهانی خورد. کمرش باز هم خم شد و سرش کج، روی شانه‌‌اش ماند. می‌خواستم برگردد، نگاهی به من و خانه‌اش کند، شاید پشیمان شد... _بیا بریم پیش جوجه‌ها اصلا... با سرش روی کلیدها افتاد و صدای انفجار بلندشان به جلو پرتابم کرد. به پای پیانو‌یش خوردم و جمجمه‌ام...قبل از تمام شدنم، باید از خانه دورش می‌کردم. قبل از اینکه تمام وسایل معلق دوباره جان بگیرند. سرم را از زمین فاصله دادم و دستم را به گوشه‌ی آویزان شلوارش رساندم و تکانش دادم. _پسره...صدایی نشنیدم._حرف بزنیم؟... با نهایت جانم، پایش را ذره‌ای تکان دادم.چیزی از ارتفاع کم، به پایین سقوط کرد.درست جلوی چشمم، کنار پاهایش.سرش بدون گردن، روی گوش، به زمین افتاد بود و صورتش سمت من.خانه رفته‌رفته شروع به تار شدن کرد و سری که تا آخرین لحظه هم صورت نداشت، گفت: نه...</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 21:19:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه فوبیای چشم.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%81%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-s81rda6gk27k</link>
                <description>твои эскизыبیشترین چیزی که تو این دنیا می‌بینیم چشم‌هان! دار و درخت، جاده‌های مختلف، حتی خود آدما هم نه! چون خودمون یه دونه‌ایم و چشمامون دوتا...کافیه تو کوچه خیابون به اندازه‌ی پنج دقیقه راه رفت و دقت کرد. آره... بیشترین چیزی که می‌شه دید همینان.  چیزی که قبل از شخصیت آدما می‌شه باهاش آشنا شد، چشماشونه. موجودات زنده‌ای که می‌تونن مهربون باشن یا ترسناک. جونورایی که نه  واسه لحظه‌ای نامرئی می‌شن و نه حتی می‌شه ازشون فرار کرد. قدیم‌ترا راحت بودم. اصلا شاید خوشبخت اینجا مناسب‌تر باشه. خوشبخت به خاطر اینکه می‌تونستم بی‌دغدغه تو خیابونا راه برم و باکی نداشته باشم. اونقدر نا‌آشنا و گم بودم تو دونسته‌هام که حتی تعریف درستی از خودم و زندگی نداشتم. همه چی از اونجایی سخت شد که قدر یه نخود فهمیدم. آدما رو، زندگیا و.. چشماشونو.این نخوده خیس می‌خورد و جوونه می‌زد و سبز می‌شد و نگه‌داری ازش سخت‌تر و حتی نمی‌تونستم از بین ببرمش چون تا حالا زنده‌ای رو نکشته بودم. سخت مثل همین جمله‌ای که وسطش ویرگول نمی‌خوره و تا نقطه رسیدنش نفسو می‌گیره. نفسم کم میاد و چشامو خیس می‌کنه و یه وقتایی واسه بقیه خنده‌دار می‌شم، یه وقتایی هم دیوونه.آره خب خنده‌داره وضع آدمی که حالا تو مغزش یه نخود ریشه کرده و  فهم شناخت آدما از چشماشون یکی از جوونه‌هاییه که به بار آورده. منم خنده‌دارم. واسه بقیه... واسه خودم که یه غمگین حرفه‌ای شدم. یه غمگینی که پشت نقابش تو چشما زل می‌زنه و می‌گه و می‌خنده و معاشرت می‌کنه و دست ‌می‌ده و می‌گذره و ‌می‌ره و به خونه می‌رسه و &quot;اونجا&quot; رو پاهاش خم می‌شه... از سنگینی نفسی که نمیاد و وانمودایی که کرده! غمگینی که حالشو فقط اون دلقکی می‌فهمه که یه معضل اجتماعی رو نقد می‌کنه. بالا پایین می‌پره و می‌خنده و می‌خندونه و به خونه که می‌رسه حجم تهوع جمع‌شده تو مغزشو با فشار توی تختش خالی می‌کنه. از خواب بیدار می‌شیم و هرجفتمون یادمون می‌ره روز قبل چه اتفاقی افتاده. اما دوتامون هم می‌دونیم یه غمی نشسته تو دلمون که دیگه پاک نمی‌شه. فقط سرشو جوری گره می‌زنیم که یه وقتی باز نشه، غمی که زورش به قدرت بازومون می‌چربه. عکس از oodellگره زدم غما و ترسامو پشت نقابم. می‌خندم تو چشمایی که از سر تا پامو ورانداز می‌کنن و قبل اینکه دهن باز کنم تصمیمشونو گرفتن کی‌ام و چیکارم. راه می‌رم با اوناییشون که حرف خودشون و زبونشون با هم فرق می‌کنه. زندگی می‌کنم تو یه اتاق با اون دسته‌اشون که تو موج نفرتشون ازت، غرقت می‌کنن. هستن اونایی هم که جات می‌دن تو دلشون. چشمایی که می‌خندن. واقعی. پر از محبتن و دلت می‌خواد تو هم یه جفت مثل اونا می‌داشتی.شاید فوبیای چشم یه جایی تو یه کتاب موثق روانشناسی اسمش ثبت شده باشه و دیگه منو نترسونه. بفهمم اینم عادیه مثل هزارتا اختلال دیگه. واسش معنی نسازم، بسطش ندم به چرت و پرتای دیگه. قایم نشم تو اتاقم و جایی نرم. تو مترو یهو گریه‌ام نگیره و دوستم بگه چت شده یهو؟ بگم چیزی نیست.خب چیزیم که هست. ولی تحمل می‌کنم فقط. چون نمی‌تونم دور شم از بیرون خونه‌ای که اسمش جامعه‌است. اونم با یه دلیل مسخره. &quot;معنی‌ای که چشما واسم دارن&quot;... شاید همشونو خودم ساختم و غولشون کردم. اما چرا انقدر زیادن؟ چرا انرژیشون انقدر گنده‌است که سایه می‌ندازه رو سرم؟ چرا یهو سیاه می‌شن یهو سفید؟ مگه نباید سیاه و سفید کنار هم باشن؟ نه این قشنگه نه اون یکی. بدون هم جفتشون زشتن. ترسناکن. دیو می‌شن. آدم بده‌ی داستانا می‌شن و آخر سرم یکی رو می‌کشن. یه بی‌عرضه‌ی ترسویی رو مثل من. یه خیالبافی رو که سعی می‌کنه تو خیابونا و مهمونیا تا کسی باهاش حرف نزده نگاه نکنه تو صورتا. نکنه یکی دیگه هم فوبیای چشم داشته باشه؟! نکنه اونم از من بترسه و دیو چشام خفه‌اش کنه؟ پس زمین و در و دیوار و گوشی جای بهتریه. اونی که مثل من فوبیا داشته باشه خودش نمیاد جلو حرف بزنه چون مجبوره زل بزنه توشون. پس به امتحانش نمی‌ارزه. لااقل مغز مریض من که اینجوری فکر می‌کنه. عکس از cristinaRamirezبهم گفتن هر کاری که خودتو ناراحت می‌کنه، بخاطر ناراحت نکردن بقیه انجام نده. خیلی اذیت شدم تا بتونم یاد بگیرم این جمله رو زندگی کنم. یاد بگیرم از ترسناکا دور بشم و باهاشون تعارف نکنم و واسشون اخم کنم. اصرار نکنم، شجاع نباشم، سرم تو کار خودم باشه، آدما کنجکاوم نکنن، مراقب خودم باشم...اذیتش نکنم...بهش اصرار نکنم..._بیا یه بار دیگه امتحان کن. این آدمه چشاش قشنگن. شجاعش نکنم..._ مطمئن باش این بار حق با منه. برو جلو خودت می‌فهمی. این چشما از دور می‌گن من آدم مهربونیم.و دیگه تو آدما کنجکاوش نکنم...حالا چشما بیرونن و من تو اتاقم. پشت کامپیوترم توی ویرگول از چشمایی که بیرون راه می‌رن می‌نویسم و اینجا چشمی نمی‌بینم و...هیچی فرقی نکرده  این بار، جز اسمش فقط. شده فوبیای کلمه. فوبیای طرز فکر پشت کلمه‌ها. این یکی از قبلی هم ترسناک‌تره. کتبی، عینی، چیزی که می‌خوانو نشونم می‌دن و منم که یه غمگین حرفه‌ای... اما شما نترسید :)) چیزی نیست. کلمه‌ها سوز دارن فقط. نوشته‌های این متن می‌تونن حس بدی بهتون بدن و بترسوننتون درست مثل من.اما مگه می‌شه فرار کرد؟</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 21:32:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه &quot;سالِ جدیدِ&quot; عادیِ دیگه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-si5ghljdr5cy</link>
                <description>بوی سال نو که میاد دلمون یه جدید می‌خواد. یه لباس جدید. یه هفت‌سین جدید. یه پلنر جدید یا حتی یه سبک زندگی جدید! دلمون یه &quot;جدیدِ&quot; جدید می‌خواد. خوبه، عالیه، قشنگه و تمام مترادفای دیگه، که دلمون اینارو بخواد. نو شدن بخواد. کهنه نموندن بخواد. تغییر اساسی بخواد. چون یک فروردین یه نیروی عجیب و غریب بهمون می‌ده، شاید حتی همه‌ی قله‌ها هر سال تو همین روز فتح شدن، یا اونی که پاش رسید به ماه رو تقویمش یکم فروردینو دید. سیبم که خب طبعا...تو این تاریخ انگار یه بوووم و سال یک ‌هزااار و چهارصد و یک، همون صدای شلیک دو و میدانیه. تو هم از یه ماه قبل خودتو براش گرم کردی و اونقدر آماده‌ی مسابقه‌ای که ته دل می‌گی امسال قطعا طلا رو می‌برم. پرچم شروع تکون می‌خوره و... خوش‌خوشان جلو می‌ری و هدفتم ثبت یه رکورد جدیده! سرزنده می‌دویی، مثلا یه ماه. سرمست ادامه می‌دی تو بگو دو ماه و سربه‌هوا جلو می‌زنی. سر به هوا... سه ماه...کم‌کم اونجایی که به دور و ور یه نگاه می‌ندازی و جلوتر از خودتو می‌بینی، استرس می‌گیری! نکنه نبرم؟! نکنه این یکی هم مثل پارسال باشه؟! نکنه هنوز خبری از اون پیشرفته نباشه؟ شک که میاد سرعت آروم‌آروم کم می‌شه. خستگی هم کمکش می‌کنه. شیش ماه از مسیر مونده و نفس‌نفسا شروع شده. با کلی آه و ناله دو ماه دیگه هم قدم رو بری دیگه خاموشی. آسه‌آسه راه می‌ری که نگن وسط میدون کم آورده. سه ماه بعدو همچنان قدم می‌زنی و... متاسفانه امسالم مثل پارسال عادّی می‌شه برات... باید صبر کنی واسه مسابقه‌ی بعد! یه ماه آخر سال که می‌شه... دوباره یه مسابقه‌ی جدید گذاشتن و تو هم فهمیدی ایرادای پارسال چی بوده. با دست پر و کلی تمرین، می‌ری پشت خط شروع. روز از نو و...روزی از نو!جالبه هر سالم یادمون می‌ره پارسال چی می‌خواستیم. نمی‌دونم حالا چرا اینقدر منتظر یه سالیم؟! امسال فلان قدر کتاب می‌خونم، این فیلمارو می‌بینم، دوره‌های فوتوشاپ می‌گذرونم، بیشتر درس می‌خونم، زبان تمرین میکنم و و و... چرا؟! چون یه سال جدیده!! چون باید ۳۶۵ روز می‌گذشته تا من یادم بیاد یه شروع دوباره چیه. چون  ۶ دقیقه خیلی کمه، ۶ ساعت اصلا حساب نمی‌شه. ۱۵ روزم که هیچی! باید حتما رند شه تقویم، مثل همون شنبه‌هه. تغییر که آنی نمی‌شه! باید کلی براش برنامه‌ریزی کرد. باید پلنر از یک فروردین شروع بشه! یهویی که نمی‌شه بی‌گدار به آب زد. ببین! کسی که نتونه با ۶ دقیقه یا حداکثر با همون ۶ ساعت استارت تغییر یا یه شروع دوباره رو بزنه، هیچوقت هم به اون ۳۶۵ روز نمی‌رسه. متاسفانه فقط یه جَوه و خیلی زودم می‌پره. ولی تو اون ۶ دقیقه فرصت فِس‌فِس کردن نداری، نیاز به کاغذ و خودکار و هزار و یک شب نداری! باید یه راست بری خِر اصل کاری رو بچسبی. چون فرداش بازم دیره. انقدر دیره که حالا کوووو تا فردا، پس فردا و پس اون فردا و... اصل کاریه که قالش کنده شد حالا ۳۶۵دقیقه وقت داری براش آماده بشی و به اندازه ۳۶۵ سااااعت گرم کنی و... منتظر چی‌ایم؟ منتظر کی اصلا؟ یکی از یه جایی بیاد، یه اتفاقی از یه گوشه‌ای بیفته، یه سال بره و بعدی بیاد تا من دو قدم برم جلو؟ خب حداقل این فکرو بنداز دور، پاتو بنداز رو پات بیخیال این چرت‌ و پرتا شو! اصلا تغییر چی هست؟ من که زندگیمو می‌کنم. ولی به هوای تغییر و یه حرکت ماهرانه، انرژی و فسفرامو بی‌خود نمی‌سوزونم.خلاصه! سالتون که هیچی... امیدوارم این بار اون دقیقه‌ها براتون کار کنن و ساعتارو نکُشین. زندگی خوشگله ها... زشت نباشیم.</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Thu, 17 Mar 2022 13:37:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه را از دَم بُکشید.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%8E%D9%85-%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-z016wqowkuqi</link>
                <description>به کوری زدهبه فراموشی دچار شده‌ایم.به پوچی.سیر بماند شکم‌هاگرم که باشد جایماندغدغه‌ای نیست.آن بودهای ملموسِ کش‌داردیگر بی‌معنی.امروزتنها القای نداشتن‌هاست.آرزوها.در پیِ چیزی دویدن‌هاست.شتاب است و سکون عجیب.به اندوهدیگر گم شده‌ایم.میانِ می‌خواهم‌هاعقبِ هویت‌ها.فلسفه‌ی ملال برایمان می‌نویسند.فلسفه‌ی درد.امیال برایمان می‌بافندزرد!ما اما کبک‌های زمستانی.یخ‌زده.مغزها فاسد.قلب‌هایمان به کمال، خالی.عروسک‌های بی‌چهره‌ی چوبی.غصه‌ی خنده‌‌‌ها را  نمی‌شود شنید.چشم‌ها را دیگر نمی‌‌توان شست.تاریک می‌بینیم.سیاهمی‌شنویم.زهرمی‌گوییم.به آهستگی جنازه‌مان رازنده نگه می‌داریم.و در این بینخسته‌ها زندگی‌زده می‌‌شوندبی‌تقصیر!باجرئتبه خیالشان.به توهمِ بیچارگی گرفتاریم.در خوابی کهقربانی شده‌ایم،محکوم به حبس.با این همهقسم به آسمانکه ضعیف‌کشی حق استو حقیقت دارد.او که ضعیف مانده و خستهبگذارید بمیرد.نعش‌اش را کول کنیدجنازه را به آتش بکشیم.و نه دفن.کودش جایی نماندو مرضی جوانه نزند.که دیگری زنده بماند.هر قدر مفلوکهر چند بی‌قدر.بشر خسته که باشدهوا هدر می‌رود.غذا حرام می‌شودو آب..‌.خَلاصش کنید لبخند بزند.شاید لاشه‌اشبه ابد پیوست.شاید در بی‌نهایترقصید.به آرزویش بشتابیمو به فریاد غم‌ها برسیم...بگذارید برای گوربه‌گور شده‌هااز فلاسفه بخوانند.نسخه‌ها برای رفتگان بپیچند.کسی جسارتِدستِ‌کم گرفتنِزنده‌ها رانداشته باشد.روزی که نباید، آمده...شمشیرها از رو ببندیمو قلم‌ها بشکنیم...سپرها بالا بگیریدو به دوست رحم نکنید...امروز باید خونی ریختکه فردا زنده بمانیم... برای درک بهتر.عکس اول از waldersten و عکس آخر هم از moonassi. ببینید کِیف کنید. </description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 14:14:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیر نباش، هیچوقت! مطلقاً.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%8B-w73svg2xfblo</link>
                <description>جمعِ تنها، من.می‌گن دندون لَقو باید کشید.  من که می‌گم اون آزارش به کسی نمی‌رسه، تو هم نکَنیش یه روز خودش میفته ناغافل.اما می‌دونی... اون یه دونه‌ای که پوسیده رو دیگه باید کَند. نه به خاطرِ این که دندونای کناریشَم خراب می‌کنه ها!! نه... چون می‌رسه به عصب، می‌شه قوزِ بالا قوز! باید دست جُنبوند، تازه هرچه هم زودتر خب بهتر.اون دندون می‌دونه کارش چیه، اتفاقا خیلی خوبَم کارشو بلده. می‌دونه باید به کجا بزنه که بیشترین دردو داشته باشه، هدف‌گیریشَم که حرف نداره. تو می‌مونی و دو سه تا دندونِ پوسیده و عصبی که زده به چشم و گوشِت و روزایی که داره می‌ره و روحتم خبر نداره. می‌گی دندون‌پزشکی ترسناکه، بی‌حسی می‌زنم خب. یه بار... دوبار... ژلوفن می‌خورم. یه بار... دو بار... ژل میخک می‌زنم. یه بار... دو... تا کجا؟ مگه بوده کسی که عصب‌کشی نکنه؟ تازه اون موقع دردِشَم بیشتره. حتی بعدشَم تویی و دندونِ پرکرده‌ای که موادِّ توش می‌مونه اما خودش آروم آروم می‌ریزه. یه بار تو لقمه‌ات پیداش می‌کنی و خیلیم‌ بدشناس باشی یه بار تو آدامست.حکایت ماهاست. حکایت خودمه!!! اصلا بذار بگم خیلی شخصیه، فقط شامل من می‌شه. کسِ دیگه‌ای این حماقتو نمی‌کنه. اون اولین دندون‌پزشکی رفتنه که هست؟ اولین &quot;به جهنم گفتن&quot; می‌رَمه... آخ خودِ فلان شده‌‌اش... اون مرحله رو که رد کنی یه جورایی انگار همون‌جا غولِ آخرم کُشتی. دیگه بعدیاش برات آبِ خوردنه. اما می‌دونی سخت چیه؟ فاجعه چیه؟ دندونه اونقدر بد به عصب زده که دکترِ ناشی هم با یه بار عصب‌کشی نتونسته کاری کُنه. حالا کم کم خنده‌دار می‌شه. یه دندونِ پرشده‌ داری که باید خالی شه و از اول عصب‌کشی... خیلی مضحکه نه؟ تا الان سه‌تا دندون می‌شه که پُر کردم. یکیشَم دستِ همون دکترِ ناشی دادم. دندون‌درد چیزی نیست که کسی رستم‌بازی در بیاره بگه بابا من کلی حالیمه. دندونه خیلی کوچیکه ها!! خیلی... اما اونه که تو رو از پا می‌ندازه.بعد تو می‌گی...بذارم بمونه...چون یه تیکه از خودمه؟چون نمی‌خوام بعدیش مصنوعی باشه؟باشه...حرف شما خیلی هم متینه. اما اون روزی که دردش زد تو مغزت نگو چه غلطی کردم. نگو وای این چه کاری بود من کردم. قبول کن سریع‌تر رد شو. ولی دیر نه، زود. این تویی که می‌گم خودمه ها. جسارت نشه یه وقت. از این کارا من می‌کنم فقط. شماها که همه رستم و... اینجای قصه یه من موندم و یه دندون‌دردی که بزرگ شده قدِّ خودم. حالا انقدر زورش بهم می‌رسه که قُلدریَم می‌کنه واسم. دیگه داستانِ عصب‌کشی و صغرا کبراهایی که از  اول چیدم نیست، انگشت گذاشته رو خودِ مغزم. شده مادرِفولادزره واسه من. هرچی میام محکم‌تر بکشم می‌گه آخ نکن مادر!! یه وقتایی از فشار دردش، می‌گم اصلا نکنه وقتش رسیده مغزه رو بندازم بره؟ آخه دیگه به این یکی که زورم می‌رسه! از اولم خب همه چی تقصیر خودش بوده. باید تصمیمشو زودتر می‌گرفت. وگرنه روزگارم این نمی‌شد که خَرمو بیارم باقالی بار کنه. خودمَم که افتادم یه گوشه تو اون باقالیا، منتظرِ یه خری که بیاد و رام ببره. اونقدر صبر کردم که اونم اومد، زورشو زد، نتونست، رفت. من سبک بودما ولی اون دردِ لامصب...دِ خب واسه همینه می‌گم نوبت مغزه‌ست. هرچی تا الان کشیدم از این کشیدم. بدبختی اینجاست که همه از قلبشون می‌کِشن من برعکس. قلبِ طفلیم که نشسته یه گوشه تخمه‌اشو می‌شکنه قربونش برم‌. فقط اونم با مغزه افتاده تو لج. می‌گه من دیگه خون نمی‌رسونم. می‌گم یه قطره؟ می‌گه نه. می‌گم این تن بمیره؟ می‌گه حالا چون تویی بذار فکرامو کنم...عجب!!! دندون‌پزشکه و خرا و قلبه هم که بِرن، باز مادرِفولادزره می‌مونه و من. یه وقتایی بود به دور و وَریا می‌گفتم نکنه اینا همه رو خدا گذاشته تو کاسه‌ام؟ اونام که کلا هیچوقت تو باغ نبودن می‌گفتن عه چی شد؟ خدا که بدِ بنده‌‌اشو نمی‌خواست هیچوقت! حالا تقصیر اون خدایی که بنده بدِ خودشو می‌خواد چیه پس؟ اونی که دندونه رو نمی‌کشه کیه؟ من خودم نیستم؟ حالا اینا هیچوقت آن‌چنان اعتقادیَم ندارنا، فقط منتظرن یه چی پیش بیاد سریع نبودِ خدارو واسه من ثابت کنن. اگه خرِ من خیلی خره من بَدم؟ اصلا همون بهتر که همتونو کَندم انداختم رفت. الان دردِ من فقط و فقط همین یه دونه‌ست. این یه دونه اونقدر تو چشم بود که نخواستم بکِشمش تا وقتی می‌خندم جای زشتِ خالیش معلوم نشه یه وقت. حالا مدتهاست سرِ جاشه و من یادم نمیاد آخرین بار کی خندیدم... خیلی خرم نه؟ آخ جسارت نباشه به خرای عزیزم... دیگه وقتش رسیده روراست باشم با خودم. قلب و مغز و این چرت و پرتا همش بهونه‌ست. دو سه تا کلمه‌ان که یاد گرفتیم بگیم و همه تقصیرارو از دوش خودمون برداریم فکرَم کنیم سبک شدیم مثلا. نه هیچم از این خبرا نیست. تا یه جایی از خودمون گول می‌خوریم. از یه روزی هم به بعد اونقدر گولی شدیم که زیرشون آهَم نمی‌شه کشید. تهش که چی؟ اولین دندون‌پزشکی که کسی رو نکشت، پس اولین روراستی هم نمی‌‌کشه قطعا. مرگ یه بار آه و ناله‌اشم... اولین قدم آخریشه!  آخ نه ببخشید... این جمله‌بندیا فقط از گورِ سوادِ خریِ من بلند می‌شه.یعنی مثل همون جمله‌ی معروف که می‌گه فلان تیم از آخر اوله، اولین قدمَم از آخرش شروع می‌شه. این که قبول کنم من همونی بودم که دندونه رو نکَند، آخرین چیزیه که دوست دارم بشنوم و اولین چیزی که باید به خودم بگم. تا این نباشه صداقته معنی نمی‌ده. خب پس...مادرِفولادزرهِ نه چندان عزیزم... آره من بودم که همه رو از دم کَندم انداختم دور و تو یه نفرو نگه داشتم. خودِ من اونیه که تو رو واسه خودش کرد نقطه‌ی ضعف و یه روزی به خودش اومد دید اونقدر بزرگ شدی که حتی کَکِتم نمی‌گزه از زندگی خسته شَم. زندگیِ تو که نیست، اینکارا واسه تو یه تفریحِ بامزه‌ست. پس بذار این‌بارو خیلی جدی‌تر بگم؛ دیگه با کسی، با خودم... آره با خودم شوخی نکنم. بگم تو یه دندونِ خراب بودی و من سرمو کرده بودم تو برف. تو واسم لقمه‌هامو می‌جوییدی و منم بهت دست نزدم، خنده‌امو قشنگ‌تر می‌کردی و نخواستم بگن زشتم. اما حالا حاضرم همه‌ی هم‌ردیفاتَم بِکَنم، حتی اونایی که سالم کنارت موندن؛ مبادا یه روزی پشت‌دستِ تو اونام علیهم شن. حاضرم اصلا دندون نداشته باشم ولی از تهِ دل بخندم، همه بگن این پیردختر که دندون نداره کیه ولی آزاد باشم از ضعفی که مُسببش من بودم. حتی شده دیگه نخندم ولی لااقل دردم نداشته باشم. از ناراحتی تلف شم ولی... الکی نیست که می‌گم فولادزره شدی.دیگه زورت زیاد شده. در عوض منم می‌خوام ظالم باشم. با تو نه ها، با شخصِ خودم. انقدر ازت خسته شدم که نمی‌خوام حتی پُرت کنم. با نهایتِ زورم، خودم با انبر این بلای جونو می‌کَنم به هیچ دکتریَم واسه کمک نیاز ندارم. این فقط کارِ خودمه و اینجا همون جاییه که باید آدم بده شَم. بالاخره تو روی خودم وایستَم، سرش داد بزنم و بگم اگه امروز جلوتو نگیرم فردا خیلی دیره واسم. این بار یاد گرفتم بدیارو، دردارو، اذیتارو خودم به خودم کادو بدم. بدترین هدیه از من به من هر چی هم باشه تحملش خیلی ساده‌ست. اما از طرف آدمای دیگه مثل تو، تیر می‌شه می‌کِشه تو مغزم. حتی اون تیر خلاصم بذار خودم خالی کنم. دیگه واسه هیچ آدمی یه ثانیَم مکث نمی‌کنم. بذار بگم از امروز می‌خوام همه‌ی فعلای منفی رو دونه دونه صرف کنم. مثلا: به آدمای سَمّی اجازه‌ی تام ندم، چون به کسی نیاز ندارم. صبر نکنم واسَشون، دردم خب نکشم. خودمو ندید گیرم، به کسی هم بها نمی‌دم. با هزارتا فعل دیگه که وقتِ صرفِ همشونَم اتفاقا دارم. این روزا تا دلت بخواد وقت اضافه میارم،واسه من...واسه خودم.تازه یه جاهایی کمَم میاد واسم. انقدر زیاد درگیرش شدم که به صدا در اومده می‌خواد دست از سرش بردارم. اما من یه جوری چسبیدم بهش که انگار اون نباشه دیگه هیچی مزه نمی‌ده؛ دیگه برفی از آسمون نمیاد و کلاغیَم به خونه‌اش نمی‌رسه.این‌بار اما آخرشه.هم برفه هست، هم کلاغه.هم هوا آفتابی شده، هم رنگین‌کمون زده. ولی انگاری هفت‌تا رنگش برعکس شده! کی می‌دونه شاید از امروز خورشید بخواد از غرب پاشه!!آخرِ قصه همینجاست، واسه همینم همه چی عجیب تموم می‌شه.آخه دیگه منم و من...جمعِ تنها،منهای همه.</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 15:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دلسوزِ تو.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%AA%D9%88-nw5pzqqwlylz</link>
                <description>آدم سَمّی، سَمّیه!حالا تو قانع نشو هِی بگو دلم براش می‌سوزه.متاسفم، اما... دل منم می‌سوزه برات. برای خودِ خودت، که داری ذره ذره مسموم می‌شی و حتی حواستم بهت نیست.چی؟... گناه داره؟! می‌خوای منو بخندونی؟...بیشتر از اون تویی گناه داری که سَمّو می‌دی بالا و فکرَم می‌کنی کارِ درستو کردی.توام یکی مثل اون، هیچ فرقی با هم ندارین. اون یه جور مریضه، تو یه جور. اون کنترلش دست خودش نیست و واسه تو دست احساسِت. فرقیم دارن مگه؟ بذار بگیم شرایطِ تو حتی بدتره! اون اصلا تو این باغا نیست ولی تو هستی و از دست خودتَم چوب می‌خوری.خیلی مسخرَست نه؟خنده‌هارو نگه دار واسه تهش، تا اینجا که چیزی نگفتم بهت... روزی که حقیقت صاف بخوره تو صورتت اونقدر سخت می‌خندی که اشک بالا بیاری. همچین دیرم نیست واسه فهمیدنِ اینکه کاسه‌ی تو دستت محتویش زهر بوده، با وجود این که از قبل هزااار بار فهمیده بودیش!!! فقط یکم وقت از دست دادی؛ یه ذره انرژی، یه کوچولوام هُویَّت. چیزای زیادی هم که نیستن!!بابا تو که عادت کردی خرج کنی خودتو واسه هیچی... ولی شاید اون روزی که &quot;دیر نیست&quot; یادت بیاد زندگی چی بوده و به چه قیمتی باید سفت بهش چسبید. &quot;اون روز&quot; دیگه به این آسونیا راضی نمی‌شی واسه هر کسی از دستش بدی. یا... نکنه بازم من اشتباه می‌کنم؟آدم سَمّی سَمّیه! حالا تو قانع نشو.حتی بعد از اینکه تلخیش گلوتو زد بازم محکم وایسا بگو آخه دلم... اونجایی که &quot;اینو بگی&quot; دیگه نباید باهات مهربون بود. هر کی هم بهت این لطفو کرد بدون دوستت نبوده، عشقت نبوده هیچکیت نبوده اصلا! دور بوده، سخت بوده، دشمن بوده. هر کس بعدش باهات خوب تا کرد بدون یه به دردنخورِ بی عُرضَس؛ که حتی اول خودشو باید حذف کرد. واسه همینم من اینجوری باهات حرف می‌زنم. سخت...اونقدر سخت که می‌خوام بهت بگم واست متاسفم... آره ازم بزرگتری، ده‌ تا نه... شاید بیست تا لباس بیشتر پاره کرده باشی، ولی سخت که بگم سخت می‌شکنی. زور داره از بچه حرف بشنوی، نه؟متاسفم که فکر کردی بزرگی، خوبی، بلدی. واسه‌ همه‌ خوب بازیا و آب شدنات متاسفم. اتفاقا واسه‌ همه‌ روزایی که بهت اجازه دادم فکر کنی قوی‌ای هم متاسفم...ولی گوش کن...اینجا آخر راه نیست.دیر شاید، ولی هنوز آخرش نیست.البته اگه بخوای چرا... می‌تونی خودتو خلاص کنی، همه رو از خنده روده‌بُر کنی؛ ثابت کنی که قدرِ یه قطره اشک هم نمی‌ارزید زندگیت. یا می‌تونی جوری تغییر کنی که فقط واسه خودت بیارزی؛ واسه خودت دلتو بسوزونی.پات که رفت رو تیغ از زیر سنگ چسب پیدا کنی؛ انگشتت که برید هیچ خونی ازش نبینی.قلبت که شکست...یعنی می‌خوام بگم همه جوره پای خودت وایستاده باشی. اگه شکوندیش خودتم پرستاریشو کنی. پای آه کشیدنا وقتِ بدبختیات بمونی. دردشو تحمل کنی، با این آگاهی که همشو خودت کردی. اون شاگردی نباش که خواب مونده ولی راستشو نمی‌گه، سرتو بگیر بالا بگو من کردم. بلند داد بزن بگو جوری خودمو شکستم که هیچکس تا امروز باهام نکرد. بخند، با اشک بگو با بغض بگو. ولی بگو... بدون صدا بگو، بدون نفس... ولی...نذار کسی باشی که خودشو گول زده؛ دلش واسه همه سوخته حالا تقصیرارَم گردنِ &quot;همونا&quot; می‌ندازه... زیر بار سنگینش بشکن ولی قبولش کن.چون اگه یه بار بشکنی همیشه یادت می‌مونه، دردش از سَمّایی که روزانه قورت دادی چقدر شیرین‌تر بوده.</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 23:45:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا و خدا نباش، نبخش...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4-sztwust6p9nz</link>
                <description>کاش بشه بشینم رو به روت، نگات کنم و بخندم، سیر نشم. جدا شم از پوست، برقصم از خوشی انگار &quot;دنباله‌دار&quot;م. ولی همین الآنم نشستی کنارم مگه نه؟ شاید بخاطر همینه که زمین برام قشنگه، چون توش هستی و حست میکنم همش.امروز تا شب میخوام برای تو بنویسم. نمیدونم چی شد ولی یهو وسط فکرام دلم سوخت واست. سفت شد قلبم واسه تنهاییت و راستی، ممکنه توام گریه کنی؟ آخه مگه میشه هیچوقت غمگین نشده باشی؟برای ما که سخته زندگی تو دنیات، ولی بهم بگو زندگیِ تو چجوریه اونجا؟میدونی... حالا که دارم بهش فکرمیکنم، هیچوقت دلم نمیخواد تو بشم. حتی اگه یه عالمه از مخلوقام عاشقم باشن...تو چی؟تو دلت نمیخواد من باشی؟یه دنباله‌دارِ سر به هوای زمینی!دلت نمیخواد یه بار زندگی کردن به سبک مارو امتحان کنی؟ مگه میشه؟! یعنی تا حالا حتی یه ثانیه‌ام بهش فکر نکردی؟ برات جالب نیست که دانای کل نباشی؟ هیجان انگیز نیست واست که هیچی از آینده ندونی و تو زندگی، هرلحظه یه جوری غافلگیر بشی؟تا حالا فکرکردی که چقدر ابدی نبودن مزه میده؟ یا مثلا اسیرِ بدن بودن چقدر رویاییه؟ اینکه شبا خوابت میبره و دنیات عوض میشه و آفتاب که میزنه یه روز جدید شروع میشه... دلم میسوزه واسه دل مهربونت، برای خودِ خودت در واقع. بهت که فکر میکنم دلم پرِ اشک میشه و از چشام قطره‌هارو هل میده.تنها بودن تو آسمون چه حسی داره؟ کسی در حدِ دوستی باهات هست یا هیچ کسو نداری واسه خودت؟ آشنایی داری اونجا بجز ملائک؟ حرفاتو به اونا میگی یا همشو میریزی تو دلت؟مثلا وقتایی که اعصابت خرد میشه یا حوصله نداری چیکار میکنی؟ میگم... تا حالا شده به من حسودی کنی؟ که همه‌ی اینارو دارم و تو نداری؟ که من تورو دارم ولی تو یه خدا نداری؟ آهان... تا حالا شده از خدا بودن خسته شی؟ اگه بشی چیکار میتونی کنی؟ زنگ تفریح داری که توش استراحت کنی؟ آخه نگرانتم، میدونی...دلم میخواد دنیاتو تعطیل کنی تا بتونم یه هفته‌ای ازت مراقبت کنم، یا اصلا نه، بذاری بیام پیشت و حواسم به غصه‌هات باشه یکم. یعنی میگی فقط باید تو باشم تا بتونم غماتو طاقت بیارم؟ نه اون آدمی که بهش مغروری منم... خیلی چیزا بلدم، پس بذار کمک کنم. بذار جبران کنم زندگی‌ای رو که کادوپیچ شده فرستادی واسم، آخه منم یه گوشه‌هایی ازت تو خودم دارم و اینجور موقعا به دردم میخورن...نمیدونم چجوری برات بگم اما امروز خونه دلم... نه واسه خودم نه زمین، نه دوستام نه خونوادم، واسه خودت فقط... بیا دلمو دریا کن بعد باهام حرف بزن، این بار من گوش بشم، تو دهن، جا نمیزنم وسطاش قول میدم...راستی اون چندتا آدمی که خیلی دوستشون داشتی الآن پیشتن؟ به درد و دلاتم گوش میدن؟ آخه همش که نشد عبادت، غصه‌ی تورو کی میخوره پس؟راستشو بخوای اینهمه مقدمه چیدم که فقط اینو بپرسم ازت...بدت میاد ازم، مگه نه؟...بخاطر همه‌ی اون روزایی که غم داشتی و من خندیدم! یا بخاطر اون روزایی که زورم رسید و سیاه خودمو رنگ زدم... بذار اینجا به روی هردومون بیارم، هی تو گوشم نخون که هیچی ننویسم، یه لحظه خدا نباش، مهربون نباش، نبخش... متنفر باش ازم. بذار منم یه ذره‌ حس خوب داشته باشم، بگم بدی بدی آورده واسم، بگم خودم کردم که لعنت به خودم، بگردم دنبال همه‌ی راهایی که به تو میرسن و هی زمین بخورم و دوباره پاشم...پس لطفا بدت بیاد ازم... میخوام همه کار کنم تا تو دلت جا باز کنم.من هنوزم همون آدمم، میدونی مگه نه؟ هیچوقت نباید بفهمم خیلی دوسم داری وگرنه غصه میشم واست، وگرنه چشامو میبندم و انکار میکنم که تو همه‌ی لحظه‌هام تورو دیدم، وگرنه بهت زور میگم و توام...دلم‌ میسوزه برای دل مهربونت، چقدِشو بگم؟...</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 12:28:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عالم‌زاده‌ی سیاه‌بخت، آدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-s2sbw7e8ogkv</link>
                <description>کسی چه می‌داند...!شاید مردگان هم برای زنده ماندنِ ما آه کشیده، اشکها پاک می‌کنند.یا به وقتِ دلتنگیدعایی از عمقِ وجود نثارمان می‌کنندکه از بندِ این دنیا خلاصمان کند.کسی چه می‌داند...که هر رعد،صدای ضجّه‌ی کدام روحِ گریان استبرای آزادی بشر از این قفسِ تنگ.و بارانِ فرح‌بخش،اشکهای کدامشان بودکه می‌گریسته است به حال زمین و زمان و سرانجام ماندگانش...حالِ ما هم تعریفی ندارد ای رفتگانِ بی‌قرار...آفتاب که می‌زند به زحمت تکانی خورده،ادامه‌ی این اجبار از سر می‌گیریم،لعنت‌کنان روز را شب کرده و روز بعدش را نیز...حالِ خودمان را هم به هم می‌زنداین دنیای نکبت‌بار...که از در و دیوارِ آسمان بوی تعفن میباردبر سرِ آدمِ بخت‌برگشته‌ی از همه جا بی‌خبر...این ‌عالم‌زاده‌ی درمانده‌،که ماتش برده است بین شنیده‌ها و ندیده‌هایش...و درجا میزندبه هوای تحقق رویاهای ابدی،همان انسانی که میپنداشت حیوانی دوپا بیش نبوده و نیست...و اینجا قفسِ ماست...جنگلِ درّندگانی گوشت‌خوار،که دندان تیز میکنند به شکارِ هر لاشه‌ که گوشتی به استخوان داشته باشد...و این جنگل، زندانِ ماست...زندانِ خوکهای پرنده‌ی در لجن خفته،که گروهی می‌آمیزند و در قفس گویی آزاد خواهند زیست به ابد...ناله و شیون نکنید،سیاه بپوشیدبه عزای هرروزه‌ی زمین،که کار از کار گذشته و دلمان پر خون است...از خودمان،از هم‌نوع،از آدم،که رحم ندارد و بی‌پرده می‌دَرَد،که رحم نداریم و بی‌پرده می‌دریم به وقت...</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 11:17:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدما تحتِ فرمانِ جونِوَرا !</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D8%AA%D9%90-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AC%D9%88%D9%86%D9%90%D9%88%D9%8E%D8%B1%D8%A7-zufgjxg8gmjk</link>
                <description>نزدیک میشن...نزدیکتر از همیشه به من، آدمایِ روح‌مرده‌یِ قدرت به دست از نوعِ خاصِ بشریت. هُلَم میدن تویِ خودشون، تویِ جماعتی که بینشون بویِ زندگی نمیاد اصلا. میگن اومدن کمک کنن... که دنیارو دور بزنم و شادیشو بریزن تو دلم. از رنگا میگن واسم، از بی‌پروا بودن و جنونِ بکری که یه روزی منم گرفتارش میشم...بویِ ترسو که تو چشام میخونن، از &quot;پشتِ سر&quot; باهام حرف می‌زنن. میگن می‌خوایم کمک کنیم، می‌خوایم دنیارو یه وجب کنیم بذاریمت خدایِ اول.آروم آروم جوری که نفهمم سویِ چشامو کم کردن و دنیا کم ‌رنگ شد واسم. دستم تو دستشونه، صداشون میکنم اما جوابی نمیشنوم. بلندتر صدا میزنم... میان نزدیکتر و میفهمم گوشام هیچی نمی‌شنیدن تمامِ مدت.خشکم میزنه...بهم میگن چیزی نیست خدا بودن فرق داره با انسانیت، مثل بقیه عادت میکنم کم کم...و من اعتماد میکنم... چون نکردنشو تعریف نکردن واسم.میبرنم جاهایی که تا حالا توشون نبودم، منی که کم می‌بینم و کمتر می‌شنوم نِشستم وسط یه مشت سرگردونِ از خودم بدتر ساعت می‌گذرونم...یادمون دادن آزاده روحِ کسی که نور چشاش کم باشه و نگاهش تاریکتر، توی مسیر واسمون کورو از نابینا جدا کردن. با کوری روزا رو دورِ تند رفتن، جمعا زود پخش و ارزشا بی‌ارزش شدن. گفتن تویِ کوری سر به هوایی، اصلا نیازی به دقت نداری، فهم نمیخواد درک نمیخواد چیزی، تو چشم داری که &quot;فقط&quot; ببینی و لازم نیست کار بیشتری از خودت بکشی.حالا می‌بینم و نمی‌بینم اونطور که باید،خودمودنیا وآدماشَم...دستمو میکشن &#x27;هنوز میخوان رام ببرن&#x27;، تو گوشم خوندن که مقصد قشنگه، هواش حرف نداره و من مطمئنم به همش. شدن گوشم و چشمَم و گذاشتن دهن بمونم واسه‌ خودم. حرف میزنم بدونِ مغز، از تمامِ ندیده‌ها و نشنیده‌هایِ دنیایِ اطرافم و قاضی میشم بدونِ شروطِ عدالت، حکم میبُرم واسه متهمی که هیچی از جرمش نمیدونم.میگن چیزی نمونده تا برسم...شدم خدایِ کور و کری که خودشون خواستن ازم، تعریف کردم &#x27;خدایی&#x27; رو اونجوری که گفتن و نمی‌بینم اصلا به چی تبدیل شدم؛ چون عقلو که خاموش کردم چشامو بستن و گوشامو سفت چسبیدن...رام می‌بردن، میگفتن خدا منم و حتی نشنیدم چه دروغی به خوردم دادن. اختیارمو گرفتن و گفتن مختارِ آسمون و زمینم، باورمو گرفتن ولی تو بی‌باوری بهشون اعتماد کامل داشتم.حالا دیگه نمیذارن گِله کنم، میگن فقط صدام زدن و من بودم که دستشونو گرفتم... خودت کردی آدم...شدی عروسکِ دستِ قاتلایِ فطرت و اونا رات میبَرَن خلافِ جهتِ انسان بودن...چون تو...عقلتو خاموش کردی...چشاتو بستن...گوشارو سفت چسبیدن...و یه روزی صداتم خفه میکنن...و از تو چیزی نمیمونه بجز پوست و استخونی که...اسمشو گذاشتن آدم...</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 16:55:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یه نقطَس.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%8E%D8%B3-x7mbddboszi9</link>
                <description>تو نکردی..‌.دیو سیاه قصه کرد!دست تو نبود...دست سایه‌های تاریک هردومون بود!تو که منو دوست داشتی، ولی..‌.میرسم به جمله‌ی &#x27; تو که منو دوست داشتی&#x27; و میخوام ریز ریز شم رو متن، میخوام بکَنم پوست تنمو چون جا ندارم واسه این حجم از نفرت، میخوام دستمو از استخونای گلوم بگیرم و خودمو بالا بکشم از حنجرم تا داد بشم، خالی شم رو سر تو و این عالم و هرچیزی که توش هست.آخه اون جمله‌ی کذاییِ &#x27;تو که منو دوست داشتی&#x27; ولی نداره آخرش... آخه اون ولیش حتی از کبودیای پوستمم دردش بیشتره... ایکاش اصلا هیچوقت دوستم نداشتی، ایکاش هیچ وقت زندگیمون گیر نمیکرد توی تابستون و شبای ماه رمضون پنج سال قبل...ایکاش سر حرفم میموندم که این کارا همش بازیه و ایکاش سپر سختمو نمیشکوندی تا ببینی چیا پشتش قایم کردم...ایکاش همونقد کودن و نفهم که میگفتی بودم میموندم و ایکاش یه روزی نفهم شم بازم.ببین من ایکاش ندارم تو زندگیم، میدونی، میدونی، خودت همشو میدونی...اینجا خب ایکاش میگم چون دارم مینویسم، چون خیلی از قصه‌هامو همینجوری تموم یا شروعشون کردم.این ایکاشا هم سهم آخرای قصه‌ی من و تواَن امشب...یه هفته گذشته و دست نبردم چیزی بنویسم، میدونستم له شده تَنم، واسه همین میترسیدم اون روی خودمو تو کاغذ ببینم... صبر کردم و به جاش الان دارم تلافی میکنم، چون سر هیچ قصه‌ای هیچ جایی باز نمیمونه، لااقل واسه من و تو زندگی خودم.ایکاش &quot;بزرگ&quot; شم... مثل اون صبحی که بهت گفتم: از دست تو ناراحت نیستم، آخه آدما اشتباه میکنن و توام خب یه آدم، من غمگینم چون فقط از دست خودم ناراحتم... همیشه از دست خودم ناراحت بودم تا تورو دلیل هیچ غمی ندونم، آخه تو اومده بودی که دلیل خوشیا باشیم واسه هم... که ایکاش هیچ خوشی‌ای نمیبود اصلا...اینهمه سال گذشت و گفتم هراتفاقی تو زندگیم بود بااااید رقم میخورد... چون منِ امروزو &quot;من&quot; کرد!! تو متنا نوشتم از بلند شدن، از رویا بافتن، پرت نوشتم دور نوشتم، از هررررچی اتفاق افتاد نوشتم؛ ثبت کردم واسه دختری که حافظش اونقدری کوتاهه که چیزی یادش نیاد چندسال بعد از امروزی که هست. میدونی، میدونی، خودت همشو میدونی...تو الآنم زندگی میکنم، میدونی! هیچی از گذشته باهام نیست و آینده رو ابرا پنبه شده، میدونی! امشب میخوام بدونی من قاطع‌تر میمونم تو حال و تورو میذارم تو تابستون سال اول. اینجا تو همین متنی که دارم از تو مینویسم خط به خط میری جزء گذشته و ثانیه‌ها میگذرن و من تمومت میکنم... اینبار جدی‌تر! این خطّا به من کمک نمیکنن، کلمه‌هاشَم نه، نقطه‌هایی که میان آخر جمله‌ها و تمومشون میکنن؛ اونا منجی فردای منن.و چقدر دیر یه نقطه شد، &#x27;سه نقطه‌&#x27;ای که آخر جمله‌های من و تو هر سری کز میکرد...هنوز شادم، ببین چشام میخندن... میگفتی هرچی بشه میخندن! چون من روش زندگی احمقارو میپسندم، احمقایی که یه روزی یادشون میره کی رو کجا جا گذاشتن؛ جات میذارم تو این خط با یه نقطه تهش و میرم اول خط بعد.و بازم زندگی میکنم به پهنای لبای کشیده بین دوتا لُپ گِردم... اونقدر کشیده که خدا حظ کنه یکی از رنگای دنیاش منم :))</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 17:31:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین عجایب</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-mfalbjcume69</link>
                <description>باید پاتو بذاری بیرون... با دست ولی دَرو نگه داری، چون بسته بشه دیگه کسی تو خونت نیست که بازش کنه ...و نفس بکشی بیرون کالبد واسه چند ساعتی که عقربه‌هاش نچرخیده و پاتو دراز کنی لب آبی که ساحل نداره و آفتاب بگیری از خورشیدی که ذوب شده و ساکن زمینی‌ باشی که مکان نیست دیگه...یه نفس عمیــــق... اونجوری که دوست داری همه‌ی روحای بدون تَنو بفرستی تو ریه‌های بدنت که دراز کشیده پشت سرت...و یه جوری نفسِ تو رفته رو بدی بیرون که پاک شه همه‌ی سیاهیای جمع شده‌ی دور و وَرت.با خیال راحت پاتو بذاری عقب،بیوفتی تو گودال بدن...که دوباره پرت شی همینجا، تو سرزمین خودت...پر از عجایب،خالی از آدما...</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 20:43:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دوسِت دارم آدمِ زمینی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D9%90%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-r4yoxiriv4bv</link>
                <description>شاید دلت سوخته باشه به حال رویایی که آب بردتش... شاید افسوس بخوری که چرا یه عمر شنا کردن یاد نگرفته بودی که حالا به وقتش تنتو به آب بزنی و نجات بدی رویایی رو که واسش زندگیتو گذاشتی. شاید بگی چرا اخه من مگه چیکار کردم...چون به رویات چسبیده بودی، دیگه رویا نبود بیداری شد، واقعی شد، روزاتو کشت و حتی نتونستی جلوشو بگیری..‌. زورشو نداشتی... رویا ازت قوی‌تر بود، تو سلاح نداشتی و اون سلاحِ خودش بود، غذاشو خودت میدادی که جونش زیاد شد، ساعتاتو ریختی جلوش ولی اون سیر نمیشد، نبایدم میشد، زور بازو نداشتی ولی اون بازوش خودش بود، باید تا خرخره میخورداز دستت،ساعتاتوروزاتوثانیه هاتومغزتوزندگیتوهیچی ازت نمونده حالا خوب نگاش کن، ببین پلی مونده واسه برگشت؟ اگه نیست بسازش، اینبار بازوی خودت شو... اگه هست زود برو! صبر نکن! فکرنکن!پاتو از دایره بذار بیرون، بپر تو دنیایی که آدماش بدون رویا نفس میکشن روزاشونو، امروزو زندگی کن، تو آدم اینجا نیستی، فردا قرار نیست بیاد بهش دل خوش نکن، شنا یاد بگیر، اینبار نه واسه اینکه رویاتو نجات بدی، که حواست باشه خودت غرقش نشی...</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 00:36:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعِ تمومِ قبلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%D9%90-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85%D9%90-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-cvwg7yytnwpj</link>
                <description>همه چی رو به دست میاری که یه روز از دست بدی خب! هیچی هیچوقت مال تو نبوده و این طبیعتِ زندگیِ بشره. همه چی شروع میشه که یه روز تموم شه اینو نباید یادت بره، نباید وقتی تموم شدنیا دارن میرن سفت بچسبی بهشون، اونا اومده بودن که یه روزی برن، اصلا به همین هدف اومدن، رفتنشونو به چشم ببین و براشون دست تکون بده فقط، بخوای باهاشون بری توام تموم میشی آخر... تموم شد چهارسالی که دانشجو بودی، حتی تموم شد اون عشقی که از دست دادی و تموم شد روزای مدرسه و همکلاسیات هم. تموم شدنیا قشنگن نه؟ از اینجا که تپه‌ی ولنجکو میبینم ناخودآگاه لبخند میشه لبم، &#x27;می‌نویسه&#x27; اینجا به دنیا اومد و همین‌جا تربیتش کردم، شاید معلم خوبی نبودم ولی اون شاگرد نمونه بود واسم. روزایی رو میبینم که متر میکردم خیابوناشو، روزایی که تا پارک وی پیاده می‌رفتم و از اونجا تا میدون ولیعصر. همپا زیاد داشتم، هرکی میومد تو زندگیم اومده بود بشه یه پله برا صعودم و همه کمکم کردن تا این دخترو به جایی برسونم که الان هست، که یه عصر جدیدو شروع کنه، که یه روز اونم تموم شه و وایسه براش دست تکون بده...همه‌ی رفتنیا قشنگن اینو یادت نره، باعث میشن شروع شدنیا رو شروع کنی. پس ممنون باش از تک تک اونایی که کمکت کردن تموم کنی روزی رو، جایی رو، کسی رو شاید...ولی اگه دست تکون ندادی جایی نرو، خیال نکن پشت سرتو نگاه نکنی اونا رفتن و تموم شدن، نه...تا خداحافظیتو نکنی نمیرن تو گذشتَت، همونجا وایمیستن.پس نرو...! برگرد، دست تکون بده برای اون سالایی که بزرگت کردم و براشون بخند، برای تپه‌ای که از روش پریدی تو شهر و سیاهی خیابوناشو صبح کردی و روزاشو شب، برای شهری که کلی ماجرا داشت با خودش و تو رهای قصش...حالا برو، دیگه برنگرد، آروم برو نذار بگن عجله داشت که رفت، جوری برو که بدونن سخت بود دل کندن ولی تو میدونستی تموم شدنیا اومده بودن که یه روزی برن...#از من برای من 3&gt;</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 19:14:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور میکنی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/nojevanan/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-xct3irdgjdta</link>
                <description>بهم کمک میکنی؟باور میکنم...باورت میکنم.دستمو میگیری، تو کوریِ این روزا که چشام نمیبینه تو اما میبینی.باور دارم؛به همه‌ی قدمایی که برداشتی، راهایی که رفتی، پیچایی که دور زدی،به دیواری که تا ثریا کج رفت و ریخت و از اول ساختی،به جسارتت، که صاف وایستادی جلوی همه سرتو بالا گرفتی گفتی اشتباه کردی،دستمو ول کردی گفتی گم شدیم نمیتونی با خودت منو ببری، ترسیده بودی، پر از غم شدی، رو زانوهات افتادی، گفتی میبینی؟ من و تو مثل دوتا روح سرگردونیم، داریم خفه میشیم تو باتلاقی که توش پا گذاشتیم. من اما باور کرده بودم؛تویی رو که پشت چشات قایم شده بودی تا نبینم استخونات میلرزن از ترسی که به دل راه دادی. بهت کمک میکنم.باور میکنی؟......باورم میکنی!!دستتو میگیرم، تو کوریِ این روزا که چشات نمیبینه من اما میبینم.باور داری؛به همه‌ی قدمایی که برداشتم، راهایی که رفتم، پیچایی که دور زدم،به دیواری که تا ثریا کج رفت و ریخت و از اول ساختم،به جسارتم، که دست کسیو گرفتم که راهبَرم بود ولی جا زد، به باوری که از دست ندادم و بلند شدم رو پاهام وایستادم،به طنابی که انداختم تو باتلاق و ازش درت آوردم،به منی که باهات ما شدم و به تویی که دادیش دستم؛ پس بیا یه بار دیگه ازت بپرسم: بهم کمک میکنی یا نه؟چون من هیچوقت باورامو گم نکردم.#از من برای من 3&gt;</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 19:50:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هُویت همان بازیِ دنیا بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D9%87%D9%8F%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-i0ezb9psggm9</link>
                <description>و یک‌سری ها به دنیا میچسبند،زالویندمیمکندخونش را به آخرین قطره.ای زالو صفتان، آدمی‌زادهای بی‌چشمِ انسان نما، معرکه‌ی دوروزه‌‌ی دنیا آخر کار دستتان داد. سیاه رنگ شدید به تیرگی هویتتان  و صحنه‌ی دنیا عجیب بازی‌تان داد . فراموشتان شد که بازیگرید، نقش‌ها بلعیدید و چشمها را بستید. شُدید نقش و نگارِ در و دیوارِ این روزگارِ مردنی، دل بستید به دنیایی که میدانستید از آنِ شما نیست، بازی خوردید از همان مَنیَّتی که پنداشتید ابدی‌ست...و آدمی به جهل است که آدم است.و آدمی به جهل است که زنده‌است و...اما این زندگی...چیزی نبود جز چیزی که هست،هر آنچه که هست...زندگی هرآنچه که هست بود و&quot;فرای&quot; آنچه که هست، هست!!تو اما نقشی نیستی که بود...تو اما کسی نیستی که هست!و که میداند که خودش کیست و بهر چه آمده‌است؟</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 19:38:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم من از عزای من.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-gi3stoissqjj</link>
                <description>: « قاب عکس میگه نمردی تو، زنده‌ای پات گیرِ زمینه. میگه دنیاشو شناختی قدِتو کشیدی، قانوناشو شکستی واسه خودتو ساختی، رفتنیارو رفتی موندنیارو نگه داشتی، حرفارو شنیدی از یه گوش در کردی. میگه مشتِتو باز کردی؟هنوز قد رویاهات نداری. تازه شروع کردی کووو تا تموم کنی.»یادت میاد؟ متن استوری پارسال تو اینستاس، کلی از این متنا برام گذاشتی. از اون روزا چقدر میگذره راستی؟ یه سال؟ ده سال؟ شاید صد سال! صد سالی که هر ثانیَشو زندگی کردیم، خاطره شدیم رو کاغذ اومدیم، عکس شدیم تو قاب رفتیم.نوشتی پات گیر زمینه، آره هنوزم گیره هنوزم نمُردم زندَم، نفس میکشم تو دنیایی که یادگاریت موند واسم. قد کشیدم حالا، شاید یکی دو سانت شایدم بیشتر، آخه از اینجایی که من نگاه میکنم دنیا خیلی کوچیک شده به نظرم. قانونا عوض شدن، دیگه حتی قانونای توام قانونام نیستن، جدیداشو ساختم و مُهر &quot;می‌نِویسه&quot; پاشون زدم، اسمی که خودت گذاشتی رو من.نوشتی : «گناهانم طعم آزادی میدهند.» آزادیت اونقدر تموم‌نشدنی بود که آدمای دوروبرت گم می شدن توش، تو می خندیدی، می‌رقصیدی، می‌چرخیدیم...چرخیدیم این دنیارو و هنوز تو نقطه‌ی شروعشیم. تو پَر زدن بلد بودی، ازجنس زمینیا نیستی تو آسمون می‌چرخیدی...پَراتو نچیدم نه، دستاتم نبستم...کوله ای که واسه سفرمون بستیمو گوشه‌ی اتاق نِگه داشتم برا‌ی ادامه‌ی راه خسته نیستم. یه روز همه‌ی جاده‌ها رو رفتیم تا تَه، کردنیارو کردیم با هم...حالا نوبت نکردنیا شده، گناها توبه شده، رنگ آزادیت عوض شده. دیواراشو بنفش کردم که گیر نکنی تو زمین، که پر بکشیم به بنفش برسیم.می‌دونم دلت برام تنگ شده، جا گذاشتمت تو گذشته که کوله‌اَمو سبک کنم یکم، کِشتیم داشت غرق میشد و تو سنگین‌ترین بارَم. یادم نمیاد کِی، یادم نمیاد با کدوم دست، اما هُلت دادم، حتی کمک نخواستی صدای خفه شدنتم نشنیدم، تویی که صدای خنده‌هات پیچیده بود تو همه‌ی خونه‌هایی که ازشون رفته‌ بودی و اونقدر بلند که حتی از راه دور خوابتو می‌دیدن. حالا با لبخند همیشگیت کف دریای سیاه دراز کشیدی و من حتی برات عزاداری نکردم، اما ببین...مشکی پوشیدم واست.شاید از اون روزی که &quot;remember&quot; تتو کردی رو دستم میدونستی دیر یا زود رفتنی‌ای،  ساکت موندی چون خیالت راحت بود یه نشونه‌هایی از خودت برام گذاشتی؛ یادم نره کی بودم و الان کی شدم. این روزا بوی تورو میدن، نیستی و من سالروزتو جشن می‌گیرم با چادری که مشکی‌پوشِ نبودت کردم.? #از من برای من.</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 16:46:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، عَکلیل ماهی، رویای پرواز.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-syc4dflxsjat</link>
                <description>اشتیاقِ شور، طعم گس هوس‌های بی‌اختیار.شاید باور نکنم که می‌نویسم این وقایع را. جایی که ایستاده‌ام دیگر اما همین حوالی نیست. راه را بی‌انتها رفتم. کفش‌های کهنه را دور ریختم، سنگ‌های مانع را دور زدم و آن دریای هم‌راز را هم...از لب آخرین دیوار شهر پر زدم به آنجا که رویاها را می‌بافتیم به موی هم و نقشه‌ی فرار از حفره‌ی آسمانی می‌کشیدیم.قدم به قدم تردید،قلم به قلم یقین،این دو دوست جدانشدنی، راه را بند می‌آورند و ما بند را گرفتیم و از آن حفره گریختیم و روانه‌ی دنیای آن‌طرف رویاها شدیم. ...و ما،تا انتها نمی‌ایستیم،که می‌دویم...#عکلیل‌ماهی 3&gt;</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 18:29:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکرات قاتل حقیقته!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%D9%87-je8hztxbkwfk</link>
                <description>یه جایی، تو یه خیابونی، وسط یه بلواری، یه کسی میزنه رو شونَت برمیگردی. بهت حقیقتو میگه همون سوالی که دنبالشی.واسه چند ثانیه کوتاه هوا میشی میری تو ریه هات، خون میشی حرکت میکنی تو رگات، جاری میشی تو زمان بدون مکان، میری جایی که دیگه سه تا بُعد نداری، یکی میشی با این هستی، کائنات، زندگی. میبینی یه قسمت جدانشدنی از این زنجیره‌ی بزرگی، دست خودت نیست با دوتا زانوهات میفتی رو زمین.واسه چند ثانیه کوتاه، نیست میشی پررنگ تر از هست.مغزت تشنَس کویر شده، له له میزنه واسه دونستن بیشتر، واسه چند قطره آب اگه هست. تو چند ثانیه بعد تا به خودت میای هست میشی، مرده پشتش بهته و داره مسیرشو ادامه میده. دست میشی دراز میشی سمتش ولی به قدماش تو نمیرسی.وسط بلواری که معلوم نیست تو کدوم خیابونه، شهری که زیر پاته اسمش چیه، وایستادی خیره یه گوشه. حالا حقیقت برات واقعی شده. مغزت تشنَس له له میزنه...میخواد صدا بشه داد بزنه...آی آدما...آی آدما یه نفر وسط بلوار میخواد حقیقتو جار بزنه...آی آدما..که...گرم دنیایید...حالا فرمان صادر شده میدویی دنبال آدما._آقا...آقا شما میدونستین حقیقت اینه؟_خانم شما چی؟ اینهمه مدت فهمیده بودیش؟از نظر مردم شهر ولی بیشتر از یه دیوونه نیستی.با نگاه آخی طفلی بهت زل میزنن. تشنَس ولی مغزت. سرگردونی...تو آدما میگردی، اولین قیافه ای که فهمیده باشه رو پیدا کنی._اگه وقتم تموم شه؟ اگه اونا نفهمیده باشن؟خیره وایمیستی یه گوشه.تردد آدما از کنارت، آفتابی که مهتاب شده، پاهایی که داره ضعف میره...پیدا نمیکنی کسی رو مغز تشنه تره.مهتاب حالا گرگ و میش شده، تردد آدما کمتر، توان پاهات حداقل._اگه دیر شه؟ اگه اصلا اونطوری که اون تعریف کرد نباشه؟چرا اصلا به من گفت؟ هدفش چیه؟ینی دیده سادَم خواسته اذیتم کنه؟ نه منو که نمیشناسه...چرا... شاید میشناسه،از کجا معلوم‌نخواد مغزمو شست و شو بده؟خب اون حقیقتی که گفت چرا دیگه حس حقیقت نمیده؟چشات دو دو میزنه بین سنگ‌فرشا._پس درستی که همیشه درست بود حالا غلطه؟جای همه چی باید عوض شه؟نه اینجوری نمیشه...باید از اول فکر کنم،چی بود جمله‌هه؟ اه همون حقیقته...لعنتی خیلی ازش نمیگذره کجا گورشو گم کرده؟فکر شدی رفتی تو سرت...آب شدی دادی خورد مغزت.نمیدونستی فکرات قاتل حقیقته.دم‌دمای صبحه،صدای آسمون بلند شده._چی بود اون جمله؟ نوک زبونمه...دوروبرت رو نگاه میکنی شاید شانس یبار دیگه بهت رو کنه.موندی تو اون بلوار واسه یه مدت دراز، چند وقت شده؟ یه ماه؟ دوماه؟_آقاهه دیگه اینوری نمیاد؟اکثرا میشناسنت دیگه، تو همونی که عقلشو از دست داده، گیر کرده تو  یه بلوار بی نام و نشونه.روزا خیره وایمیستی یه گوشه فکرمیکنی...فکر میکنی..._آهان فهمیدم، اصلا هرچی میدونم رو از سر میگیرم شاید به سر یه نخی رسیدم.آب میدی خورد مغزت باکشو پر میکنی فقط. حالا حساب روزا از دستت در رفته، فکرا سر به فلک کشیدن.یه روزی اومده چند متر دورتر از خودت قیافشو میبینی، همون مرده. میدویی سمتش باید بگیریش طرف حقیقت تو دستشه، نباید دوباره از دستت بره.میزنی رو شونَش برمیگرده._آقا منو یادتونه؟ چند وقت پیش...نمیدونم چند وقت، ولی منو همینجا تو این بلوار دیدین، یادتونه؟سرشو تکون میده._خب اون حقیقته، اونی که حتی شنیدنش حس خوب میده واسه چند لحظه...چی بود اون رازه؟ بذار فقط یه‌بار دیگه حسش کنم، این دفعه حواسم بهش هست.مرده اما هیچی دیگه نمیدونه، میگه خودشم دوباره حسش نکرده. شاید اونم تو کلش یه قاتل داره، قاتلش چندتا صدا داره که گوش آسمونم کر میکنه.شاید مثل خودت اون روز دنبال آدما بوده حقیقتو جار بزنه.راهشو میکشه میره.تو اما دیگه اون آدم قبل از شنیدن حقیقته نمیشی، اصلا یادت نیست چی بوده، پس آدم بعدشم نیستی._من چی ام؟ نکته چیه؟ حقیقت این &quot;بودن&quot; چیه؟</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 23:13:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو نگم کی می‌شنوه ازم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mineviseh/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DA%AF%D9%85-%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%D9%87-f2cmacz8xlk4</link>
                <description>هی نوشته پاک کرده دوتا داستان عوض کرده، میدونست پاک میکنه که با مداد نوشت. اگه جهنمه اگه بهشت عیب نداره منو ببر با خودت.اگه هیچی نیست فقط سیاهه خیلی خوبه یادت نره منو با خودت.۲۲ تموم میشه آدم بده‌ی دنیات میشم،( میگه فرشته‌ی عذابشم انگاری که عزرائیلم. اون گرگه تو لباس بره منم دندونای نیشمو قایم کردم ازش، خودت میدونی کیو میگم.) دونه دونه آدمارو پاره کردم به قلب برسم، تو این یه سالی که گذشت یدونه قلب ندیدم من.شاید من تو جهنمت راحت تر باشم، اینجا آخه عادت کردم به ذوب شدن آتیش گرفتن، از چی میخوای بترسم من؟ عشقتو کاشتی تو دلم دنیارو برعکس کردی قوی تو بودی نه من. من هیچ کاری نکردم همشو خودت خواستی ازم با عشقی که دادی به من بهشت بخوام یا چی ازت؟ نه اون دندونای نیشو فقط از تو قایم نکردم، جایی که هیچکس ندید من و تو دیدیم دوتامون با هم. یکی دوبار آدم بکشی راحت میشه برات، جون دادنارو با چشات ببینی، روحاشونو تو دستت بگیری. چیشد مثلا؟ یهو گفتی بسه دیگه سیاه نشم؟ دیدی تا کجا میتونم گفتی صبر کن جلوتر نرم؟ عشقت که هست دیگه هیچی نمیبینه چشام، خون نمیخواد دستام، غم نمیبینه دلم انگار پاکم مثل فرشته هات. روحم آروم نیست به تو نگم کی میشنوه؟روحه قرار نداره آروم نداره، میخوام بیام پیشت دیگه اینجا تموم شه. عددا شدن ۲۲ ولی همینم زیاده مگه دیگه چی میخواد بشه؟ میدونی...اصلا فکر اینکه چی قراره بشه قرارمو گرفته، نمیدونم این تو چیه، ولی پر غمه پر غصَس ایکاش قویم کنی یکم.انداختیم اینجا حواستم بهم هست؟ آره بود میدونم، توام میدونی، فقط ناراحتم میخوام غر بزنم.به تو نگم کی میشنوه ازم؟ عجیبش کردی...تو نه...عجیبش کردم من، ولی مگه تو نخواستی ازم؟ گفتی قوی دل باش خب شدم، گفتی ضعف نه، گفتم چشم، گفتنیارو گفتی انجام دادنیارو کردم من. رسیدیم به اینجای قصه که صداهای تو مغزم قطع نمیشن، خلاف من دارن ساز میزنن، میگم شبه میگن نه، میگم سفید میگن نه،انگار فقط میخوان اذیت کنن. بگن فکرکردی تموم شدیم؟ بگم هوم، بگن خیال کردی همینقد بلدیم؟ بگم نه... نه من هیچی ازشون نمیدونم از توام خب نه...اما اونجا پیش تو حداقل آروم هست، قرار هست، شیله نیست، پیله نیست.اونجا اینا نیست مگه نه؟  فکر ارشد نیست فکر روسی نیست فکر جوونی و بزرگتر شدن نیست.به من اونجارو بده، اینجارم دوست داشتم من، دنیای رنگی پنگی آدم خل و چلا قشنگم هست.یه جوری گیر کردیم توش انگار واقعیه نمیدونیم اصلا، که اینا نقشامونه. اونی که میدونه خیاله، قرار نداره میخواد تموم شه. میخوام بیام تو بغلت بگم دیدی؟ فلان سالو میگم،چقدر تنهایی کشیدم؟ بگی من نبودم؟ بگم اونجارو نگاه، همینجوری دارم اشک میریزم، بگی من خندیدم؟ بگم همه‌ی نگفتنیارو بگی همه‌ی میدونمارو. هاج و واج به دیوار روبه‌رو نگاه میکنم نمیدونم چند وقته هی به یه نقطه زل میزنم، میخوام بیام بغلت باشم. بسه اینجا بازی کردم. من جام تنگه تو این بدن، تو راحتی بدن نداری نه؟ دلم میخواد پخش باشم اصلا. غر میزنم...خودت که میدونی دوست دارم این بدنم...درستع مثل زندان میمونه ولی باشه عیب نداره. بیا جاهامون عوض، تو بیا بشو آدم ناخلف، بیا جمع شو تو این بدن، نه همینا...یکی دیگش. خودت میدونی چی میشه بذار ولی بگم، غره دیگه باید بزنم. همینجوری قد میکشی آدما بزرگت میکنن، تو خیالشون تربیتت میکنن، راه میری نگات میکنن، حرف میزنی دوتاش میکنن. خودم میدونم گفتی اینجا جای سختیاس ولی بذار بازم بگم. چشا نگات میکنن چپ بری اَخ میگن راست بری اوخ میگن، صاف واسی اخم میکنن خم که بشی همشون ولت میکنن.خب باشه گفتی فقط خودمو دارم من، ولی اینجا تو جمع زاده شدم اینم نداشته باشم؟ بزرگتر میشی فکرات بزرگتر میشن نگرانیات بیشتر، حرفا بیشتر حدیثا بیشتر. تا الآن یه کار خوبم کردم؟ بعید میدونم...دل میبندی به دونه دونه‌اشون میشی مونسشون غمخوارشون فکر میکنه چیکار کنن؟ آره دیگه انسانن فراموش میکنن. تو خوابا یه شکلم تو بیداری یه شکل دیگه، خوابا میگن بکن میگم نه وقتشو ندارم. بزرگتر که میشی مرز بین خواب و بیداری از دستت درمیره، نمیفهمی حالا کجاشی چقدر باید جدی بگیریش. میگی دنیارو جدی نگیر، باشه بیا آدم باش بگم جدیش نگیر بگی باشه. دارم جدی میگیرم، آره میدونم نباید ولی دارم میکنم.جدیش که میگیرم قلبه تند میزنه مغزه قفل میکنه. دله نگرانه، نگران چی نمیدونم، چی قراره بشه نمیدونم، من فقط نگرانم. من دارم مینویسم تو بیا بگو لازم نیست عزیزم، بگم دلم گریه میخواد بگی نزدیکتم. چرا تو حرف نمیزنی با من؟ قهری آره میدونم. خیلی مونده تا خودمو تو دلت جا کنم. نشونه هارو کاشتی گفتی بیا سمتم اومدم منت کشی کنم.از دنیاشون خسته شدم میخوام بیام بندَت باشم،میخوام کوچیک شم یه ذره شم سرمو پایین بندارم.بگم آخ دلم...یه مرضی افتاده به جونم...نمیدونم چیه داره منو میکشه تو خودش، ترس نیست، خواب نیست، این بیداریه به چشم میبینم. دستمو بذارم رو قلبم بگم اگه نزنه؟ میذاری بیام پیشت؟ نمیگی آدم بده‌ی قصه بودم؟ دلم درد داره زیاد داره یه وقتایی اشک میشه یه وقتایی ساکت میره قایم میشه اون پشت مشتا تو کَلَم. از بین که نمیرن، جاش میمونه زخم میشه، کبود میشه لکه میشه...لکه شدم کثیف شدم، رو دستام خون بودن پاکشون کردم، خال شدن کوبیدم رو دستم، یادم نره کی بودم کی شدم من.آخه میدونی زیاد فراموش میکنم من. الان ازم بپرسی کی اونکارارو کرد میگم من که نبودم. خودم بودم، نبودم؟ گفتی ندونی عیب نداره حالا که میدونم چی کنم؟ منکر شم بزنم زیرش بگم هیچی ندیدم؟ بازم دروغ  بگم؟ به بقیه نه...به خودم! آخ دلم...یه مرضی افتاده به جونم...گفتی زیاد بخواه کم نه...دلمو قرص کن یکم، بگو فکر نه خیال نه، یه قدم تو بیا ده قدم من...آخ دلم...ایکاش مهربون نبودی با من، ایکاش بزنی تو سرم بگی بتمرگ، بابام بشی بگی چی کم گذاشتم من؟ یکم آب بشم برم زیر زمین خودمو قایم کنم ازت، ولی همه جا که هستی چیکار کنم؟ ایکاش بگی من چی کنم، تو اون ذکرا که تطمئن القلوبن یه وردی داری آروم بشم؟ من میخوام پیشت باشم دردم اینه، چارَش چی پس...دعوام کردی میدونم، خواستی عاشق شم از دست برم، ایکاش دوستم نداشتی انقدر، میتونستم راحت ولت کنم برم... زیاد میخوام ازت، قدرت بده بال میخوام، تاج بده شاه میخوام، زمین بده مال میخوام، از کاه بده کوه میخوام، اون چیزی که نشه میخوام... روحو بگیر مرگ میخوام یه گوشه پیش خودت میخوام... بیام اونجا گریه کنم بگم دیدی اونجا بودم؟ سخت بود اما تونستم من، دیدی چقدر دلتنگ بودم؟ ایکاش مهربون باشی با من، بزنی پشتم بگی زودتر از اینا منتظرت بودم :)</description>
                <category>ماد</category>
                <author>ماد</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 23:26:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>