<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Minoo_c_E</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Minoo_c_E</link>
        <description>هی سلام! من فقط یه آدم معمولیم که به اندازه ی کافی برای پذیرش اینکه یه نابغه ی نویسندگیم خنگ بودم!
پ.ن: اینکه عکس چشم کی رو گذاشتم پروفایلم توی نوشته هام آشکار میشه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:02:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4402764/avatar/6ujHGL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Minoo_c_E</title>
            <link>https://virgool.io/@Minoo_c_E</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهر دیوانه: دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Minoo_c_E/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-tov3aktthizk</link>
                <description>ماهرخ روی صندلی درمانگاه نشسته بود و با خودش فکر میکرد که آیا دارد اشتباه میکند که مثل بیشتر مادرها از روی نگرانی پسرش را محدودتر نمیکند؟ ماهرخ نمیدانست مادرها چطور فکر میکنند. برایش قابل هضم نبود که سه تا بچه دارد. هنوز هم نمیتوانست مثل اولین باری که هیجان و تب و تاب تولد مهرداد خوابید خودش را مادر ببیند. ماهرخ عاشق پسر بزرگش بود. ولی مهرداد زیاد برایش مثل پسرش نبود. برادرش، دوستش، شاگردش، تناسخی از همسر مرحومش، ولی او را مثل پسرش نمیدید. برای همین هم بود که لزومی نمی دید او را از اشتباهات فاحشی که غالبا مرتکب میشد بازدارد. اولا میدانست که مهرداد زنده میماند چون باید زنده بماند. دوما میدانست مهرداد بدون اشتباهاتی که عمدا مرتکب میشود در آینده به نهایت خودش که ماهرخ آن را بزرگ میدید نخواهد رسید. و سوما اگر او را از اشتباه کردن نگه میداشت مهرداد بازهم قرار بود اشتباه کند. فقط این بار به صورت مخفیانه تری. و اگر مخفیانه اشتباه میکرد ماهرخ دیگر نمیتوانست کمکش کند.چیزی، صدایی که درونش را میخورد گفت: همه ی اینا توجیهیه برای بی مسئولیتی درمورد پسرت مگه نه؟ تو در واقع عذاب وجدان داری از اینکه یه بار دیگه هم نتونستی جلوشو بگیری که خودشو به دردسر بندازه.و صدای دیگری گفت: تو میخواستی آدم خاصی باشی و نبودی. تو هیچی نشدی. و حالا میخوای پسرت آدم خاصی باشه و تبدیل به چیز خاصی بشه و فکر میکنی این اشتباهات کمکش میکنن. درحالی که مهرداد نه تنها خاص نیست، بلکه مثل تو متوهمه و اشتباهاتش فقط به خودش و آدمای اطرافش صدمه میزنن.هردو صدا یک چیز را میگفتند. او مادر خوبی نبود. ماهرخ سرش را توی دست هایش گرفت : من مادر خوبی نیستم._خب، میتونم با اطمینان بگم این جمله مزخرفه!سرش را بلند کرد تا با چهره ای رو به رو شود که اصلا دلش نمیخواست ببیند: وای. سلام. تویی. دوباره._دوباره منم. فکر کنم.دختر دراز و لاغر شانه ای بالا انداخت و نشست: چطوری خاله؟ماهرخ چشم چرخاند: به من نگو خاله._چرا نه؟ دیدم آرمان این کارو میکنه.ماهرخ برگشت که چیزی بگوید و بعد یادش آمد نباید از روشنا متنفر باشد. در واقع، احتمالا پدر و مادر روشنا باید از پسر او متنفر میبودند. از جایی به بعد، این دختر در تمام خرابکاری های مهرداد حضور داشت. ماهرخ نمیدانست او دقیقا در زندگی مهرداد چه نقشی دارد. نپرسیده میدانست پسرش عاشق او نیست. به نظر نمی رسید روشنا هم احساس عاشقانه ای به مهرداد داشته باشد؛ ولی وقتی رو به روی هم می ایستادند، وقتی به هم نگاه میکردند، ماهرخ احساس میکرد که یک مهرداد دیگر میبیند. و همچنین میدانست که دختر بیش از هرکس دیگری مورد اعتماد پسرش است. از این خوشش نمی آمد. دخترِ اتوکشیده و مودب معذبش میکرد. کمی در خودش جمع شد و دعا کرد آرمان زودتر برسد. آرمان و روشنا باهم کنار نمی آمدند. یا هلیا و روشنا. هیچ کس به جز خود مهرداد با روشنا کنار نمی آمد. سرِ هردویشان بدجوری باد داشت و بی عقلی های یکدیگر را حمایت میکردند.آرمانِ خسته از راه رسید. نگاه کشنده ای به روشنا انداخت و قبل از اینکه با آشفتگی دنبال پیدا کردن مهرداد برود، هیچ کاری جز رد و بدل کردن یک نگاه همدلانه با ماهرخ نکرد. ماهرخ آرزو کرد مجبور نبود از دید خودش این ماجراها را ببیند. از دید خودش دیدن زیادی دردناک بود.***صورتم آماده ی شفقت نشان دادن و گریه بود. چشم هایم همین حالا هم خیس بودند. خیال میکردم با دیدن مهرداد بغضم میترکد.اشتباه میکردم.با دیدن صورت قدیس رنج کشیده وارش که حتی بیهوش هم نبود از خشم لبریز شدم و اشک هایم خشکیدند.مرا دید و نیم خیز شد: آرمان!اگر حرف میزدم پشیمان میشدم. به نگاه خشمگین و بُرَنده ای رضایت دادم و روی صندلی ای دور از تختش نشستم. کمی به سختی نشست و نگاه خیره اش را به من دوخت. ذره ای دلم برایش نسوخت. او هم شبیه کسی که دلسوزی بخواهد نبود. برعکس، بیشتر ترسناک و مسلط به نظر میرسید: آرمان! من انجامش دادم.لبخندی از گوش تا گوش کش آورد. به خودم لرزیدم. چی توی ذهن تاریک و زاویه دارش میگذشت؟سوالی نپرسیدم. به زودی خودش به حرف می آمد.موهایش را از دور صورت و گردنش جمع کرد. مثل صاف شدن آسمان بعد از طوفان بود. موهایش را بست و بعد مستقیم به چشم هایم نگاه کرد: آرمان من متاسفم!صداقت را درونش میدیدم. البته که صادق بود. مهرداد همیشه صادق بود.ادامه دارد.پ.ن: این نوشته از نظر رسمی و قانونی متعلق به Minoo_c_E می باشد. بقیشو خودتون میدونید.</description>
                <category>Minoo_c_E</category>
                <author>Minoo_c_E</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 13:33:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر دیوانه: اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Minoo_c_E/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-vdh3glbckksr</link>
                <description>آرمان؛ داشت گریه میکرد.ماهرخ آهی کشید و آستین لباسش را کشید تا بلندش کند. اما آرمان همچنان خیره مانده بود به قمری ای که داشت در خون خودش دست و پا میزد. قمری سفید بود. آرمان فکرش را به زبان آورد: خیلی مسخرست! مگه آدم سالی چند بار قمری سفیدِ سفید میبینه؟ و الان که این طفلکی داره تلف میشه. . . حتما باید سفیدِ خالص باشه! جهان داره بهمون فحش میده؟!_آرمان بیا بریم. نمیشه کاری واسش کرد.چشم های ماهرخ دقیقا به اندازه ی چشم های آرمان غمگین بودند. ولی ناباوری در آنها به چشم نمیخورد. چیزی که حاصل از تجربه بود. ماهرخ چیزهای خیلی وحشتناک تری دیده بود: پاشو عزیزم. نمیشه نجاتش داد. وگرنه معلومه که منم نمیخوام اینجا ولش کنم! . . .باور کن.آرمان برگشت و با چشم های اقیانوسی روشنش که حالا از اشک و خشم لبریز بودند او را نگاه کرد. اتهام نگاهش کم و کم تر شد. آرام گفت: باور میکنم.و سپس دست دراز کرد و قمری را برداشت: ولی حتما میشه واسش یه کاری کرد خاله. اگه نجاتش ندیم مام توی قتلش دست داشتیم مگه نه؟ماهرخ به دست های آرمان نگاه کرد که تمیز بودند. تمیز و لطیف و سفید. مثل دست هایی تراشیده شده از مرمر.و سپس به دست های خودش که لک های کمرنگ قرمز داشتند و زیر ناخن هایشان خون دلمه بسته بود.ماهرخ فکرش را به زبان آورد: تو خیلی پاکی آرمان.آرمان برای یک لحظه به طرف او برگشت و چشم هایش را به نشانه ی تلاش برای فهمیدن تنگ کرد، ولی بعد رو برگرداند و در حالی که با ملایمت برای قمری چیزی زمزمه میکرد و نوازشش میکرد راه افتاد. ماهرخ داد زد: کجا؟ خونه اون طرفه!_میرم دامپزشکی! شما اگه میخواید برگردید.ماهرخ دید که قمری در دست های آرمان آرام شده و دیگر دست و پا نمیزند. کسی نبود که فکرش را برایش به زبان بیاورد ولی گفت: انگار که یکی باشن!نمیتوانست پسرش را رها کند که تنهایی در دل واقعیت پرت شود. خصوصا حالا که واقعا داشت سفید بودن آرمان را میدید. با اینکه لباس های آرمان به خاطر سلیقه ی افتضاحش ترکیب مزخرفی از قرمز و سبز بودند و شبیه اِلف هایی شده بود که توی انیمیشن های کریسمسی به تصویر میکشند، ولی ماهرخ او را میدید که از دور یکپارچه سفید، و خیلی صاف است. انگار رنگ های دیگرش محو شده بودند یا او را با پارچه ای سفید پوشانده بودند. خیلی پاک. خیلی خالص. خیلی معصوم. شبیه خودش بود. آرمان واقعا شبیه خودش بود. وقتی که او راه میرفت، ماهرخ رسما لجن هایی را میدید که به شکل سایه ها از گوشه و کنار سر بر می آورند و میخواهند به وجود سفید آرمان بچسبند. میخواست خلوص پسر را از لجن دنیا حفظ کند. کاری که هیچ کس برای خودش انجام نداده بود. وقتی دکتر به او میگفت که نمیشود برای قمری اش کاری کرد و آرمان درهم میشکست، باید آنجا میبود.ولی همین که قدم گذاشت تا دنبال او برود صدایی از تلفنش بلند شد. به صفحه نگاه کرد. پسر دیگرش .***تهران داشت آخرین عکس هایی که لاله برایش فرستاده بود را میدید. زیر همه ی عکس ها نوشته شده بود: تو تهرانی، اینم تهرانه!عکس ها قشنگ بودند. ولی تهران به خودش لرزید. طومار های بلند بالایی که لاله برایش نوشته بود را رد کرد تا به آخرین پیامش رسید: زود میام ببینمت!عینکش را برداشت و چشم هایش را مالید. احساس میکرد لاله آنجاست. توی اتاق است و مثل همیشه دست زیر چانه به او زل زده. میدانست که نیست ولی سنگینی نگاهش را حس میکرد. سنگینی لحنش. سنگینی کلماتی که بر سر او میریخت و تهران دلش میخواست گوشه ای در خودش جمع شود، انگار که زلزله آمده. حتی وقتی چشم هایش را میبست چشم های لاله را میدید. عسلی و مار مانند، به او خیره شده بودند و میخواستند دورش بپیچند و نیشش بزنند و فلجش کنند و..._ببخشید!تهران چشم هایش را باز نکرد: ساعت استراحتمه. مگه کسی نبود جلو در؟چشم هایش را که باز کرد تصویر چشم های مار مانند لاله از سرش پرید. یک جفت چشم مضطرب آبی اقیانوسی رو به رویش بودند. چشم ها موج ملایمی داشتند. و نور داشتند. برقی نداشتند که از بیرون بیاید، خودشان نور داشتند. تهران آرام شد: چی شده بچه جون؟پسری آنجا بود که نمیشد گفت خوش قیافه است. صورتش سنگی و استخوانی بود و همه ی اجزایش انگار زیادی درشت بودند. لب ها و بینی استخوانی و چشم ها... و رنگ پوستش ترکیبی از سفید و سرخ بود. موهایش زیادی بور بودند و زیادی کوتاه بودند و لباس هایش. . .تهران اگر پول می گرفت هم چنین لباس هایی نمی پوشید.ولی چشم هایش. . . چشم هایش را هیچ کجای دیگر پیدا نمیکردی. مگر شاید در نقاشی های کشیده شده از قدیس ها و فرشتگان. از پسر نوری ساطع میشد. فرِّ ایزدی؟ تهران با خودش خندید. پسر زیبایی بود.از آن چشم های شگفت انگیز دو قطره اشک روی گونه های قرمز پسر غلتیدند. دست هایش را جلو آورد و تهران تازه متوجه قمری سفید غرق خون توی دست های پسر شد. و فهمید که هیچ خونی روی دست های پسر نیست. دست هایش سفید و تمیز بودند. پسر قمری را جلوی صورت تهران گرفت: میتونید کمکش کنید؟ملتمسانه نگاه میکرد. دل تهران لرزید: آره...آره معلومه که میتونم! بزارش روی تختی که اونجاست. الان آماده میشم عملش کنم.بلند شد و قبل از اینکه برود دستی به گونه ی پسر کشید: داری میلرزی. بشین. نترس.پسر مطیعانه نشست و آرام گرفت. پر سفید رنگی روی یقه ی لباسش بود.تهران وقتی که آماده ی عمل میشد برای اولین بار در چند ماه اخیر همه چیز را درباره ی لادن، خانواده اش، لاله، چشم های جهنمی و همه چیز فراموش کرد. دوباره تنها چیزی که برایش مهم بود به سادگی زندگی موجود کوچیک لرزانی بود که کسی با التماس از او میخواست که نجاتش دهد. دوباره احساس خوب بودن کرد. احساس مورد نیاز بودن. مفید بودن. احساس سبکی کرد و با ظریف ترین حالتی که میتوانست دست به کار شد. با هر حرکت، انگار که داشت قلب پسر را درمان میکرد.عمل که تمام شد تهران عقب کشید و تازه فهمید چقدر عرق کرده، بدنش چقدر خشک و دردناک شده و نفس کم آورده. صاف ایستاد و نفس عمیقی کشید: حالش خوبه. بهترم میشه.ستاره ی دنباله داری از چشم های پسر برای لحظه ای گذرا عبور کرد و تهران آن را دید. فهمید که سبک شده. به هیچ چیز جز قمری که نجات پیدا کرده بود فکر نکرد. رو به پسر خندید.پسر بلند شد و با حیرت زمزمه کرد: فکر میکردم میمیره._معمولا همینطوریه نه؟ چیزایی که ما فکر میکنیم مدت هاست از دست رفتن به سادگی یه تصمیم فوری میتونن برگردن.+درسته. منم بهش معتقدم.تهران فهمید که بلند بلند فکر کرده. رو به پسر کرد: اسمش چیه؟_آرمان.تهران لبخند زد: آرمان؟ اسم عجیبیه واسه یه قمری. دلیل خاصی داره؟پسر خندید. وقتی میخندید قشنگ بود: نه! آرمان اسم خودمه. نمیدونم اسم قمری رو چی باید بذارم. من پیداش کردم. شما براش یه اسم انتخاب کنید.آرمان. تهران آنجا ایستاده بود و داشت به او نگاه میکرد و نمیدانست که چرا به جز داستان شازده کوچولو به هیچ چیز نمیتواند فکر کند. پسر اول نجاتش داده بود و حالا هم در خودش گیرش انداخته بود._خب، شهاب چطوره؟+نه! این اسم منو یاد کسی میندازه._برفی؟+خیلی کلیشه ایه._زیتون؟+میخوام معنی داشته باشه!تهران دست به کمر زد: اسمشو بذار حقیقت._چرا؟+چون برای هرکس یه چیزه.پسر_آرمان_ هیچ توضیح دیگری نخواست. به آرامی قمری را نوازش کرد: حقیقت...اسم خوبیه.تهران خودش هم درست نمیدانست چه گفته. دستی روی پرهای سفید قمری کشید و سکوت کرد.با صدایی هردو از جایشان پریدند. آرمان به تلفنش نگاه کرد: اممم، ببخشید.تلفن را جواب داد: خاله؟ چی؟ مهرداد چیکار کرده؟ باشه باشه الان میام.نگاهی به قمری_حقیقت_ انداخت: باید باهاش چیکار کنم؟تهران پیش از آنکه بفهمد چکار میکند گفت: من میتونم نگهش دارم...فعلا!ادامه دارد...پ.ن: این نوشته از نظر رسمی و قانونی متعلق به Minoo_c_E می باشد. بقیشو خودتون میدونید.</description>
                <category>Minoo_c_E</category>
                <author>Minoo_c_E</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 19:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر دیوانه: سرآغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@Minoo_c_E/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-nar2jjzuhyfu</link>
                <description>به نام مطلوبِ تمام طالبان عالم_هر داستانی آغاز ندارد. برخی مثل یک چرخه ی بی نهایتندکلاغ با احساس چیزی لزج که پای برهنه ی استخوانی اش را لمس کرد از جا پرید. بدن نحیف و خمیده اش دیگر نمیخواست توی آبِ در کمال تعجب نه چندان سرد باقی بماند.از جا بلند شد و در آن تاریکی سنگین و غلیظ سعی کرد استخوان هایش را صاف کند که ساعت ها در خود مچاله بودند. روی سطح آب همچنان تصاویر میرقصیدند. کلاغ به سطح آب لبخند غمگینی زد: این بارم نه. نتونستم بمیرم.چند لحظه ای به تصاویر خیره ماند: این باید یه نشونه باشه.روی سطح آب خودش را میدید با بالهایی سیاه. با چشمانی درخشان و هوشمند، لبخندی سرد و سری سودایی که فکر پرواز در آن دور خودش میچرخید و سر و صدا میکرد.قطرات آبی که از تنِ رنگ پریده و شیری اش روی سطح دریاچه میریختند امواج کوچکی ایجاد میکردند که تصاویر را از بین برد و حالا او انعکاس خودش را میدید. برهنه، دراز و لاغر و مانند ارواح سفید. با موهایی که در تضاد با پوستش سیاهِ سیاه بودند. کلاغ از دیدن چشم های براقش توی تاریکی ترسید. بیگانه بودند. حتی برای خودش. از اصطلاح بیگانه خوشش آمد. با صدایی که در اثر چندین ساعت حرف نزدن خش دار شده بود به آرامی زمزمه کرد: برای خودم از هر موجود ماورایی ای بیگانه ترم.و بعد از زمزمه ی خودش ترسید و چشم های سیاهش در جست و جوی موجودات ماورایی به اطراف گردیدند.وقتی که خیس و آبچکان در خیابان به سمت خانه قدم میزد، به این فکر میکرد که همه چیز چقدر ترسناک است و بعد به یاد می آورد او در ساعت دوی شب انسان معمولی ای نیست که صبح ها از خیابان های خلوت و تاریک و زمزمه های شیطانی موجودات ماورایی میترسد.آن شب کلاغ دوباره احساس میکرد آنها آنجا هستند تا او را با خودشان ببرند. اینکه برای چی این را میخواستند را نمیدانست. شاید کسی از آنها عاشقش شده بود. شاید او را از خودشان میدانستند. شاید میخواستند مجازاتش کنند. هرچه که بود به ترسناک بودن خودش مربوط بود. ولی میدانست که اگر بترسد احتمالا صبح جسد یخ زده اش را توی خیابان اصلی پیدا میکنند، پس با نادیده گرفتن ترس به راه رفتن ادامه میداد. صدای لباس های خیسش مثل یادآوری ای بود که خیالش را راحت میکرد هنوز روی لبه ی دنیاهای طبیعت و ماوراءالطبیعه قدم میزند و به طور کامل به قلمرو ماوراءالطبیعه وارد نشده.ولی نمیتواست کلاغی را که همراهش بود نادیده بگیرد.میتوانست وانمود کند که سایه ای از ارواح را ندیده یا حرف زدن گربه های سیاه را نشنیده؛ ولی کلاغ واقعا همراهش بود. بالای سرش با فاصله ای کم پرواز میکرد. نمیشد گفت دنبالش می آمد، انگار که جسم انسانی او سایه ای از کلاغ بود. کلاغ موجودی متعلق به جهانی دیگر، جهانِ بیرون و حقیقت اشیاء و او، تنها سایه ای از چیزی که حقیقی بود بر روی دیوار غار. کلاغ آن شب نزدیک تر پرواز میکرد. در ارتفاع کمتری.به خانه که رسید چشم هایش برای دو سه ساعت خواب التماس میکردند. همیشه بعد از قدم زدن های شبانه اش به دریاچه همینطور میشد. کلاغ میدانست که اگر به دریاچه نرود و شده برای پنج دقیقه در آب فرو نرود و به تصاویر روی سطح آن خیره نشود، رویاهای بیداری تا صبح دست از سرش بر نمیدارند. درست همان تصاویری که روی سطح آب میدید را این بار پشت پلک هایش میدید.روی تختش فرو افتاد و چشم هایش را بست: یعنی باید از فردا شروعش کنم؟چشم هایش را باز کرد. کلاغ همه ی اتاق را پر کرده بود. آهی که کشید تمام بدن نحیفش را لرزاند: اینطور به نظر میرسه.فراری از محکومیتش به زندگی در میان دو دنیا وجود نداشت. تنها امیدوار بود که خود حقیقی اش در جهانِ بیرون، او را برای باور کردنش ببخشد.پ.ن: میدونم مبهم شروع شد! این نوشته به صورت رسمی و قانونی متعلق به Minoo_c_E می باشد و هرگونه استفاده و انتشار بدون اجازه ، از نظر قانونی خِر شمارا خواهد چسبید.</description>
                <category>Minoo_c_E</category>
                <author>Minoo_c_E</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 21:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>