<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه اسفندی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mirai</link>
        <description>یک کتابخوان مبتدی...
یک معلم تازه کار...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:32:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/171995/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه اسفندی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mirai</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فردا همه می‌آیند</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-xuecrkb3yz1x</link>
                <description> با فرض اینکه کمتر کسی از آشنایان، نویسه‌ی مرا می‌خواند اینجا می‌نویسم. فردا شنبه است و دانش‌آموزان و معلمانی که این دو روز نبوده‌اند هم به مدرسه می‌آیند. فردا باید همه‌چیز درست باشد اما نیست!!! من ۲۴ ساعت در این مدرسه دارم که با احتساب روزی ۶ ساعت می‌شود ۴ روز کاری و چون یک روز از ۵روز کاری خالی است، ۶ ساعت در مدرسه‌ای غیرانتفاعی درس گرفته‌ام و البته که حق دارم آن یک روز را در خانه بخوابم یا در مدرسه‌ای دیگر کار کنم! اما چرا عصر جمعه مدیر باید به من بگوید که روزهایم خالی نیست و از شنبه تا چهارشنبه را ۳۰ ساعت برای من پر کرده است؟ چون مدرسه دولتی است و من ۲۴ساعت دارم و معلم تمام وقت مدرسه محسوب می‌شوم، باید یک روز خالی مرا هم پر کند؟ نه نمی‌تواند!!! حاضرم به مدرسه‌ای در روستا بروم اما اینگونه ناحقی در حقم نشود. مخصوصا اینکه این ۶ساعت اضافی با درسی غیر از تخصص خودم پر شود!!!! می‌گوید دو کلاس کم شده! اولا اینکه مگر می‌شود آدمی لحظه‌ی آخر بفهمد که چه تعداد دانش‌آموز دارد؟ دوما اگر کلاس کم شود ساعت‌هایم باید کمتر شود و من به مشکل بخورم نه اینکه زیاد شود و من دچار سردرگمی و جنگ اعصاب بشوم! حال که هوش مصنوعی است نیازی به آن کاغذ بزرگ آ۳ نیست عزیز من!!!غم‌انگیز است که مهم‌ترین ارگان مملکت اینگونه آشفته باشد. چرا به مهم ترین بخش زندگی آدم‌ها کم‌مِهری می‌شود؟‌مگر مدرسه همان جایی نیست که همه‌ما در آن بزرگ شده‌ایم؟ اگر ده‌سال پای‌مان به یک مدرسه باز نشود در خانواده دست‌کم با یک بچه‌ مدرسه‌ای در ارتباط هستیم؟ چرا آموزگاران‌مان به جای فکر به اینکه فلان مبحث را چطور آموزش بدهند که تا مدت‌ها در ذهن شاگردش بماند، به فکر تهیه پول بیشتر برای تهیه مایهتاج فرزند دانش‌آموزش باشد؟راننده تاکسی پرسید: معلمی؟ گفتم بله. گفت آفرین شغل خوبی‌ست. مخصوصا برای یک خانم! گفتم بله. اما حقوقش کمه!‌چقدره حقوق‌تون! گفتم اینقدر. گفت«آخی!»</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 23:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارمین اول مهر من</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%85%D9%86-cwt7vv19do3p</link>
                <description>مطالبی که ناگهانی به ذهن‌تان می‌رسند واقعا شگفت‌انگیز اند. مثلا عنوان همین نویسه! ناگهان به یاد آوردم اولین مهرم را. زمانی که ۲۲سالم بود و هنوز نوجوان بودم! مهر ماه ۱۴۰۱، مهری که دیگر من نه دانشجو بودم و نه دانش‌آموز! که معلم بودم! شگفت‌انگیز بود و دلهره‌آور. با اینکه می‌دانستم، هیچ نمی‌دانستم. به‌راستی چطور باید شروع کنم و چه‌ها می‌گفتم! هیچ‌کس نبود که توصیه‌ای به من کند یا تشویقم کند. رفتن سر کلاس برای دیگران خیلی عادی بود!! بسیار بسیار عادی همچنان که اکنون برای من است. هر چند هنوز برای کلاس اول کمی استرس دارم! اما آن‌همه غریبانه و عجیب نیست! (اکنون که این را می‌نویسم ۱۱ شب است،‌درحالی که نوشته‌ام را ۱۱ ظهر شروع کردم، اما به دلیل عجله برای رفتن به روستا پیش‌نویسش را نگه‌داشتم و دقیقا از چه می‌خواستم بنویسم؟)امسال از شهریور سر کلاس‌ها رفتم. نمی‌دانم آن تپش قلبم برای دیررسیدن و بالارفتن از پله‌ها بود یا از استرس اولین کلاس!! اما حس خوبی‌ست که شاگردان را قبل از اول مهر ببینی و برای شاگردان نیز حس خوبی است!!! خوب‌تر از این می‌دانی چیست؟ اینکه تعدادی از شاگردانت همان شاگردان سال قبل هستند با تفاوت اینکه چندماه بزرگتر شده‌اند! دیگر نیازی به شناساندن خودت به ایشان نداری! درس را شروع می‌کنی! البته نه به این سرعت! قاعدتا از اینکه «تابستان‌شان را چگونه گذرانده‌اند می‌پرسی! یا از خودت خاطره‌ای می‌گویی تا نیمی از زمان کلاس بگذرد و سپس به سراغ کتاب می‌روی! آن‌ هم فقط کتاب جدید را معرفی می‌کنی و مختصری از روش تدریس و امتحان و پرسش و پاسخ را بیان می‌کنی! و در نهایت چون کتاب‌هایشان را هفته آینده تحویل می‌گیرند، آزمون آغازین را برای هفته‌ی بعد مشخص خواهی کرد! از همین آغاز آزمون ها را جدی می‌گیری تا معلم سال جدید‌شان را بشناسند!دوست داشتنی‌ست! کار و بچه‌ها! شاد. پرانرژی و امیدوار! یک کلاس رفتم و برخی کلمه‌های نامتعارف اینستاگرامی را بر زبان آوردند، با اینکه می‌دانستم نشان دادم که متعجبم تا دیگر از این واژگان استفاده نکنند! اما از آن «فعععک نکنم» استفاده کردم! در حالی که نمی‌دانم منشا آن چیست!!!!زیاده گفتم و هنوز مانده است اما خدانگهدار.</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 23:44:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب مطلع مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%B9-%D9%85%D9%87%D8%B1-iut9ewxln9wj</link>
                <description> نوشته امیرحسین بانکی پورفردفصل های کتاب در ۸ گفتار تنظیم شده‌است. که هرکدام به جنبه‌ای از مراحل آشنایی و ازدواج می‌پردازد و گفتار آخر خلاصه‌ایست از مطالب هفت گفتار قبلی.
گفتار اول: فوریت ازدواج. نه به این معنی که جوان بگوید من باید هرچه زودتر ازدواج کنم بلکه به این معنی که خود را برای این امر آماده کند و برای پیدا کردن همسر مناسب خودش تلاش کند.
گفتار دوم: احراز شرایط اولیه برای ازدواج. همچون بلوغ عقلی و عاطفی. یعنی دختر در خود ببیند که می‌تواند خانه‌ای را مدیریت کند و پسر در خود ببیند که می‌تواند مسئولیت پذیر باشد.
گفتار سوم: معیار‌های انتخاب همسر. معیارهای مبهم و پیچیده و انتزاعی وضع نکنیم. برای پیدا کردن معیارها بهتر است نخست هدف‌تان از ازدواج کردن را پیدا کنید. به خودشناسی برسید و برای هر معیاری از دریچه آرامش بنگرید!
گفتار چهارم: آداب خواستگاری. خواستگاری را در خانه و در حضور خانواده‌ها انجام گیرد. ابتدا پنهانی و سپس آشکارا.
گفتار پنجم:‌ضرورت تحقیق در ازدواج. تحقیق را به یک شخص معتمد و رازدار بسپارید. تحقیق باید غیرمستقیم باشد مخصوصا در محل زندگی فرد مقابل. قبل از خواستگاری و پس از هر مرحله از دیدار باید تحقیق انجام شود.
گفتار ششم: تصمیم‌گیری. در تصمیم گیری عجله نکنید. دختر و پسر از نظرات و مشورت‌های دیگران استفاده کنند اما در نهایت تصمیم خودشان را بگیرند. با عقل انتخاب کنند و با دل‌ و قلب تصمیم نهایی را بگیرند.
گفتار هفتم: نقش مهریه در ازدواج. نفس مهریه به زن مقام می‌دهد. مهریه ملاک شرعی دارد اما جهیزیه نه! بالا بودن مهریه نمی‌تواند نقص عدم شناخت داماد را تضمین کند.
گفتار هشتم: بهترین انتخاب.
کتاب خوبیه بخونید. لازم هست اما کافی نیست.</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 10:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب آب هرگز نمی‌میرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%A8-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-zgjm12ebmrld</link>
                <description>«از هر که می‌پرسیدی، می‌گفتند شهید شده!»خوبی کتاب صوتی این است که، روایت داستان به راحتی در ذهنت تصویر می‌شود و بدی‌اش این است که، همه‌ی نام‌ها و مکان‌ها در خاطرَت ثبت نمی‌شود! حداقل برای من اینچنین است.مادرم می‌گفت:« برادرم که شهید شد، پدرم هر روز بی‌تابی می‌کرد و به مزارش می‌رفت. خیلی بی‌قرار بود. که یک روز صبح، ندای -لبیک یا بابا- را شنید. از آن روز به بعد آرام گرفت.»این بخشی از کتاب نیست. خاطره‌ایست از مادرم! چرا این خاطره‌ به خاطرم آمد؟‌  جزیره‌ مجنون! مادرم برادرش را آنجا از دست داد و من درک نکرده بودم، آنجا چه قیامتی بوده است:( با کتاب«آب هرگز نمی‌میرد»، از زبان شهید میرزا محمد سلگی به جای‌جای جبهه جنگ ۸ ساله رفتم.جزیره مجنون! آه از جزیره مجنون! جبهه جنوب! جبهه غرب! جاده ام‌القصر! دریاچه ماهی! غواص‌ها!‌ عملیات پشت عملیات! عملیات مرصاد! به ملاقات سرداران نامدار و گمنام! تمام دلهره و سختی آن را حس کردم. سختی و غم از دست دادن! غم جاماندن از قافله شهدا!‌ غمی که با تمام شدن کتاب، تمام احساست را فرا می‌گیرد و نوشتن از کتاب را برایت سخت می‌کند:) تمام روزهای جنگ ۱۲ روزه از خاطرم می‌گذشت و از خود می‌پرسیدم: چطور ۸ سال را دوام آوردند؟‌ سوالی که در آن ۱۲ روز، هر روز از مادرم می‌پرسیدم!هنگامی که شهید جدیدی می‌یافتند و به جای‌جای کشور می‌آوردند، از خود می‌پرسیدم: چه خبر است؟ بیش از ۳۰ سال از جنگ گذشته و هنوز شهید می‌آورند؟ مگر ممکن است پس از این همه سال؟‌  اکنون اما، خود همراه فرمانده بودم و دیدم که با چشمان اشک‌بار به پیکر شهدا می‌نگریست و نمی‌توانست آن‌ها را  زیر آتش دشمن، با خود به پشت جبهه و به ایران بیاورد. </description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 21:49:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب درنایی در میان گرگ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-io6hpttghxae</link>
                <description>اثر جون هور. از کشور کره.دوستش داشتم و برایش تولید محتوا هم کردم:)بدون‌شک حداقل یک بار نام «افسانه جومونگ» به گوشَت رسیده‌است. شاید هم مثل دایی و پدر من از طرافداران پروپاقرص این سریال باشی و سالانه آن را از شبکه‌ی تماشا، تماشا کنی!علاقه من به فیلم و سریال های کره‌ای از تلویزیون ملی شروع شد و بعدها مستقل شدم و خودم سریال‌ها را برای تماشا، انتخاب کردم. عجیب و جالب است، اما سریال‌ها را هم مانند کتاب‌ها، از نام‌شان انتخاب می‌کنم و اغلب با سلیقه‌ام همخوانی دارد. مثل نام این کتاب و تصویرش که مرا به خود جذب کرد.این دومین کتاب از فرهنگ آسیای شرقی و اولین رمان کره‌ای است که خواندم. تجربه‌ی جالبی بود که خواندن آن تفاوتی با دیدن سریال نداشت. کتاب را می‌خوانی؛ گویا داری آن را تماشا می‌کنی! تاریخِ داستانی؛ از چوسان،در میان صفحات که از قلم نویسنده بر روی کاغذ، کلمه به کلمه نقش بسته است.مانند همه‌ی سریال های تاریخی کره‌ای: یک زوج که در بدترین حالت با یکدیگر آشنا می‌شوند. از یکدیگر متنفر می‌شوند. عاشق یکدیگر می‌شوند. برای هم جان می‌دهند. برای رسیدن به یکدیگر، در کشاکش جنبش های فرهنگی و سیاسی تلاش می‌کنند. از یکدیگر دور می‌شوند و به هم نزدیک می‌شوند. و در آخر همگی شاد و خندان صحنه‌ی آخر را در معرض دید تماشاچیان می‌گذارند!!! و تمام. یک داستان جنایی حقیقی در میان کلمات با پایان بندی نامناسب! داستان قوی شروع می‌شود،‌قوی ادامه می‌یابد، گره‌های داستان زیبا و کنجکاو کننده بیان می‌شوند و زیبا و هوشمندانه باز می‌شوند و به یک واقعیت  کاملا شوکه کننده ختم می‌شود. اما برای اینکه دل خواننده نشکند، مانند نویسنده‌ی همه سریال‌های کره‌ایِ مخصوصِ نوجوانان پایان شاد را به زندگی عاشق و معشوق قصه‌ اضافه می‌کند!!!!</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 23:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب مجردی موهبت یا مصیبت</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA-zkx5z940gjqr</link>
                <description>نوشته تونی گَسکینز به ترجمه آزاده مسعودنیاعنوان کتاب جذب‌انگیز است. به گونه‌ای که اگر مجرد باشی یا در آستانه‌ی مجرد شدن، برای خواندن آن کنجکاو خواهی شد. نویسنده خارجی است و قسمت اعظم مطالبی که می‌گوید به فرهنگ ما نمی‌خورد، ولی مگر فرهنگ‌مان دچار تهاجم نشده‌ است:)؟ در نتیجه هیچ تفاوتی نمی‌کند که ایرانی باشی یا خارجی. کتاب کوتاه است وشاید نیازی نباشد آن را بخری. همان روزی که از کتاب‌فروشی نزدیک خانه‌تان عبور می‌کنی، یک ساعت تا نیم‌ساعت به خودت فرصت بده، آن را بخوان و سرجایش بگذار. یا از دوستت امانت بگیر. یا بخر. هرجور که دوست داری! حالا اگر هم نخواستی کتاب را بخوانی! یادداشت مرا بخوان:)سوال می‌پرسد و از تو می‌خواهد پاسخ بگویی: «چرا مجرد هستی؟‌» به سوالش پاسخ بده. اگر دلیل مجرد ماندنت دلایل ظاهری بود: مثل قیافه، قد، پول و اینجور چیزهایی سطحی و گذرا، این خوب نیست و باید در مجرد ماندنت بازنگری کنی.از تو می‌پرسد:«شخص موردت نظرت کیست؟» پاسخش بده و آن ویژگی‌ها را برای روز مناسب نگاه دار. البته در آن ویژگی‌های ظاهری که از شاهزاده‌/شاهدخت رویاهایت نوشته‌ای صرف نظر کن. تو دوست داری با یک آدم پولدار بی‌اخلاق زندگی را بگذرانی؟پرسش بعدی این است:« در مجردی از چه چیزهایی لذت می‌بری؟» آن ها را برای خودت بنویس. و خواهی دید که مجرد بودن آنقدر ها هم بد نیست!!!!!!!!! نویسنده تاکید دارد که؛ مجردی آزادی دارد: می‌توانی برای وقت خودت آزادانه برنامه ریزی کنی. مجردی تمرکز دارد:‌ می‌توانی بر روی اهدافت تمرکز کنی، بدون اینکه برنامه‌های کسی دیگر را هم از پیش ببری. می‌توانی با خانواده و دوستانت بیشتر وقت بگذرانی. می‌توانی منابع مالی‌ات را مدیریت کنی. در حقیقت می‌گوید: دوران مجردی دوران خودسازی است. خودسازی برای زندگی زوجی. نه اینکه یک گوشه بنشینی و غم‌برک بزنی که چرا شاه‌پسر/شاه‌دخت رویاهایت را هنوز نیافته‌ای!!!!بخشی دیگر که از نظر من مهم آمد!!! سخنانش در مورد عشق بود. عشق درد و رنج نیست. عشق و زندگی یعنی سازش مسالمت‌آمیز با کسی. یادبگیرید خودتان را دوست داشته باشید تا بتوانید عاشق دیگران شوید. عشق دیگران را متحمل درد و رنج کردن نیست!!!‌ در آخر نویسنده از ما می‌خواهد که قبل از وارد شدن به زندگی زوجی، از سلامت روان خود اطمینان حاصل کنیم. اگر به مشاور یا روان‌درمانگر یا مربی زندگی نیاز داریم، حتما این نیاز را مرتفع کنیم و با یک روان داغان! وارد زندگی زوجی نشویم.</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 20:06:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازکتاب شب های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-ufnicbs4h227</link>
                <description>از پیش گفته بودم که به سراغ رمان های معروف نمی‌روم اما نظرات تغییر می‌کنند. وقتی به بلوغ فکری برسی کنجکاوی قلقلکت می‌دهد که بدانی چرا این رمان یا این کتاب معروف شده است و شروع به خواندن می‌کنی. همیشه بدون داشتن پیش‌زمینه‌ای از کتاب شروع به خواندن می‌کنم تا در اثنای کتاب خواندن هیجان زده شوم. اما شب‌های روشن!انتخاب شده در نظرسنجی باشگاه. خیالبافی. کاری که من دوست دارم. با خیالاتم زندگی می‌کنم و یک‌بار هم سعی کردم آن‌ها را بنویسم تا در آینده با خاطراتم مخلوط نشوند و ذهنم تلاش نکند آن‌ وهم و خیالات را واقعی جلوه‌ دهد. خیالات من در زمان های تنهایی‌ام است. اما مرد درون داستان همیشه تنهایی را ترجیح داده، با اینکه تنها نبوده! او خدمتکاری داشته و دوستی. که آن دوست را به خاطر خواب‌های زمان بیداری‌اش از دست داده. از فرط خجالت. اگر آدم خیالبافی نیستی، و «شب‌های روشن» را نخواندی؛ یا آن را خوانده‌ای و درک نمی‌کنی چرا مرد درون داستان اینگونه به خیالات خود چسپیده است، و از لُو رفتن داستان هراسی نداری می‌توانی نوشته‌ام را بخوانی.من خیالبافی را خواب‌دیدن با چشمانِ‌باز نام نهاده‌ام. پس از یک روز خسته کننده. با ناامیدی های فراوان. زمانی که به هدف امروزت نرسیدی. یک قدم از آروزیت دور شدی. به خانه‌ رسیدی و فضای تکراری اش را نفس کشیدی. هرکسی در خانه مشغول به کار خودش است و هیچ کس قرار نیست تو و خستگی‌ها و آروزها و آمال های به گل نشسته‌ات را بشنود؛ به کنج اتاقت می‌خزی و آهنگی که دوست داری و همیشه آن را گوش می‌دهی، را پخش می‌کنی و مشغول مرتب کردن کتاب ها یا وسایلت می‌شوی. در تکاپو در میان همهمه شهر. بالاخره با ماشین‌ت که پس از سال‌ها تلاش آن را خریده‌ای راهی جاده می‌شوی. همان مسیر سرسبز که می‌خواستی درآن بِرانی! با درخت های کوتاه و بلند. پاییز است و هوا دل انگیز. سبز. نارنجی. قرمز و زرد.. چشمانت را نوازش می‌دهد. در آخر مسیر درختی غروب نمایان می‌شود و او را می‌بینی. همان که مدت ها انتظارش را می‌کشیدی. در انتهای جاده با سبدی پر از میوه‌های پاییزی منتظرت است.تا پهنای گوش‌هایت لبخند برلب هایت است که، چیزی روی پایت خورد! کتاب شب های روشن از دستت افتاد! ببینم نکند فراموش کردی درون اتاقت بودی و یک روز خسته‌کننده داشتی! شاید خستگی‌ات در برود یا شاید بیشتر ناامید شوی. من هیچ‌کدام را تضمین نمی‌کنم. مرد درون داستان اینگونه بود. حتی بدتر از این. او یک معشوق خیالی داشت که شبی با او جروبحث کرده بود و به خاطرش دوستش را در دنیای واقعی از دست داد. یک شبه عاشق کسی شد و دانست که او عاشق دیگری‌ست. و نمی‌دانم درآخر دست از خیال‌پردازی برداشت یا نه. داستان کوتاهی که در سه شب اتفاق می‌افتد. زیاده‌نویسی نمی‌کنم:‌اگر اهل خیالبافی هستی بدنیست آن را بخوانی. </description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 20:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب {جای خالی سلوچ}</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-onmetl6tzbxq</link>
                <description>در یک زمستان از دوستان صفحه مجازی ام پرسیدم، کتابی معرفی کنید با حال و هوای زمستان. یک پاسخ آمد: جای خالی سلوچ.از دوستی هدیه گرفتم و تو می‌دانی کتاب هدیه گرفتن چه خوب است. با صفحه اولش قضاوتش نکن بیشتر بخوان تا به زبان زمینج خو بگیری.می‌خواهی بخوانی؟‌ مطمئن نیستم دوست داشته باشی یا نه. نویسنده می‌گوید برای اعتراض نوشته‌ام. اعتراض از وضع و زندگی زنان. که چرا باید اینگونه باشد. باری این کتاب برای سال‌های کمی دور است و زندگی زنان هرچند آنگونه نیست اما نمی‌توانم بگویم بهتر شده است. قطعی است که در گذر این سال‌ها زنان تغییر و رشد یافته‌اند اما این بار مهنت که بر دوش زنان سوار می‌شود را چه کسی به آنان می‌رساند؟!!!!اگر می‌خواهی واقعا کتاب را بخوانی. فقط شروع کن به خواندن. دنبال نظرات دیگران نرو. بدون هشدار، داستان را بازگو می‌کنند. پس اگر می‌خواهی کتاب را بخوانی، از خواندن ادامه این یادداشت صرف نظر کن.روایت یک سال طول می‌کشد. از زمستان تا پاییز! بچه‌های مرگان بزرگ می‌شود. مرگان سخت و محکم. می‌ایستد. یک اشتباه می‌کند آن هم، به شوهر دادن دخترش است. شخصیت های اصلی داستان خوب ساخته و پرداخته شده‌اند.(اصلا من کی باشم که... نه! نه! من هم آدمی هستم!) زبان کتاب زیباست. از بی‌توجهی و کم‌ارزش شمردن زنان همین بس که نام کتاب سلوچ است اما کتاب از سرگذشت مرگان می‌گوید. تمام مهنت هایی را که یک زن در نبود شوهرش می‌شود به سرش بیاید(حالا نه تمامش را ) به تصویر کشیده است. خودش. دو پسرش و دخترش. همه کار می‌کنند برای لقمه‌ای نان. دخترش را شو می‌دهد برای لقمه‌ای نان. پسرش به بیابان و شتربانی می‌سپارد برای لقمه‌ای نان. و خودش آچار همه‌کاره‌ی دِهِ کوچک‌شان است. چشم مردها به دنبالش است!!! گفتم لقمه‌ای نان!!!! در این روزها لقمه‌ای نان چه گران شده و ارزان است!!!!!!!</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 15:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی کتاب «شناخت اساطیر ایران اثر جان هینلز»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%87%DB%8C%D9%86%D9%84%D8%B2-ifr80hemzi5v</link>
                <description>در ابتدا بگویم که من تاریخ‌دان و باستان‌شناس نیستم. پس این متن قرار نیست تخصصی باشد. صرفا یک علاقه‌مند هستم. علاقه‌مند به گذشته‌ها و آینده‌ها. و راز و رمز‌ها. داستان‌های پیدایش و اینکه این داستان‌ها و افسانه های باستانی ملت‌های گوناگون، در برخی موارد همانند یکدیگرند، مرا شگفت زده می‌کنداز دوران مدرسه تاریخ را دوست داشتم اما این اولین تاریخی‌ است که به جز کتاب تاریخ مدرسه می‌خوانم. به عنوان اولین کتاب تاریخی آن را دوست داشتم.گفت: اسطوره‌ها تاریخ را می‌سازند و تاریخ اسطوره را. زمان های خیلی خیلی دور که نوشتن نبوده و نقل داستان بوده، تاریخ دهان به دهان چرخیده و به اینجا رسیده. اگر ما هم در آن دوران خیلی خیلی دور زندگی می‌کردیم، دیگر اسطوره‌ها اسطوره نبودند، واقعیت بودند!!!! البته این تکه آخر را من می‌گویم نه کتاب.یادداشت های تخصصی را دیگران می‌گویند. من ساده می‌گویم. اگر به تاریخ علاقه داری بخوان. اگر می‌توانی صبوری کنی، بخوان. اگر متعصب نیستی بخوان. اگر به دنبال مشابهت ها هستی بخوان. زیباست. لطیف است. مهربان است و قضاوت ندارد. کتاب را می‌گویم.</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 22:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مزرعه حیوانات چه خبر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-dso1xcnombhj</link>
                <description>اگر فیلمی خیلی معروف شده باشد یا پخش شدنش مثل دور از جان ب.مب صدا کند؛ یا کتابی خیلی معروف شده‌باشد، از نزدیک شدن به آن خودداری می‌کنم.! چرا؟ با خود می‌گویم یا آنقدر زرد و بی‌محتوا است که اینهمه طرفدار دارد یا آنقدر خوب است که شاید من هم دوست داشته باشم. اما از سرلجبازی بر رأی خود پافشاری می‌کنم. یکی از این فیلم ها «بازی مرکب» و یکی از این کتاب ها «قلعه حیوانات» بود. کاری به فیلم ندارم. که آن دردناک بود و وحشیانه و تمام شد. از کتاب می‌خواهم بگویم...نامش را بارها شنیده بودم و شما اگر آن‌را نخوانده باشید حتما یک بار نامش را شنیده اید و اگر دنبال شروع کردن کتابخوانی باشید، شاید این بلاگرها و آدم هایی که برای آدم‌های دیگر شناخته‌شده‌تر هستند، آن را برای شروع کتابخوانی‌تان معرفی کرده‌ باشند. کتاب کم‌حجمی است و یک حرفه‌ای یک ساعته و یک کتابخوان متوسط مثل من دور روزه و یک کتاب خوان تازه‌کار.. نمی‌دانم چقدر طول بکشد، در هرصورت نگران نباشید تمام می‌شود.اما برای شروع آن را نخوانید. هیچ‌گاه برای شروع از کتاب های معروف شروع نکنید. آن‌ها شما را ناامید می‌کنند.می‌پرسی چطور خودم خواندمش؟ اگر در همخوانی کتاب نبود، هیچ‌گاه به سراغش نمی‌رفتم.همیشه نام کتاب ها مرا به خود جلب می‌کند و با این همه تعریف در شگفتم چطور کنجکاو نشدم بروم ببینم اصلا چرا مزرعه یا قلعه حیوانات. آه بس است دیگر مقدمه چینی را رها کن. واقعا سپاس‌گزارم که تا اینجا خواندی! می‌دانی من مقدمه چینی را دوست دارم. از اینکه بگویم در نه نه ولش کن. این هم مقدمه است.نماد. حیوانات نمادی از انسان ها هستند. حیوانات مختلف: انسان های مختلف. انقلاب. یک نفر یک جرقه می‌اندازد در فکر حیوانات و پس از مرگش حیوانات بدون اینکه بدانند، انقلاب می‌کنند. ثبات. آن ها از وضعیت خود راضی هستند و دیگر نیازی به انسان ها ندارند. حسادت. یکی به دیگر حسادت می‌کند و نقشه توطئه می‌چیند. قانون. آن‌ حسود؛ آن‌که را دل‌سوز است با فریب و دروغ، خائن جلوه می‌دهد. تحریف. تاریخ را تحریف می‌کنند، همه‌ی خرابکاری ها را بر سرآن دل‌سوز گمگشته می‌اندازند و حیوانات با اینکه می‌دانند این درست نیست، جرأت بیان حقیقت را ندارند. آنها از ترس ک.شته شدن، دل به مرگ تدریجی می‌نهند. قانون را تحریف می‌کنند. برابری که زمانی آرمان‌شان بود را فراموش می‌کنند و جامعه‌ی طبقاتی در میان حیوانات تشکیل می‌دهند و در آخر دیگر حیوانات طبقه اشراف را نمی‌توان از انسان‌ها تمییز داد.به همه چیز شک می‌کنی. به سیاست. به اخبار. به حق. به راستی. به درستی. به تاریخ. به تاریخ. به تاریخ.</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 21:15:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین که متوقف نشوی، خودش اصل داستان است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zxj52qd8v1b7</link>
                <description>پس از اینکه دیگر موضوعی برای نوشتن انشاء نداشتم-یعنی دیگر زنگ انشایی در مدرسه نبود- از روزمرگی هایم نوشتم و اکنون می‌فهمم که همین نوشتن ها شده بود مرهم دردهای بزرگ‌شدنم. از کودکی به نوجوانی. می‌دانی؟ می‌گویند خردسالان که می‌گریند، به این دلیل است که دارند بزرگ‌ می‌شوند به همین دلیل است که بی‌تابی می‌کنند. پس می‌توانیم سرکشی ها یا انزواهای دوران نوجوانی را، ناشی از درد بزرگ شدن بدانیم. چه اینکه پس از گذشتن از این گذار دیگر آن حال و هوای سرکش و دوانه کننده را نداریم.قبل از اینکه معلم شوم، در اندیشه ام اینچنین می‌اندیشیدم که: آری، من در دانشگاه ادبیات می‌خوانم و تاریخ می‌خوانم و نویسنده می‌شوم و داستان هایی از دل تاریخ می‌نویسم. اما می‌دانی که روزگارم را جوری دیگر رقم زدم و در گذار سر به بزرگسالی گذاشتن، جوری دیگر عمل کردم! معلم شدم.اکنون اما از این برهه از زندگی ام راضی ام. من معلم هستم و می‌توانم هرچیزی بشوم. حالا کتاب خواندنم بهتر شده است. در گروهی از دوستاران نوشتن عضو شده‌ام که نوشته هایم را می‌خوانند و من نوشته‌هاشان را می‌خوانم و بایکدیگر پیشرفت می‌کنیم و این را دوست دارم. همانجا هم گفتند که دیگر با زبان محاوره ننویسید و دارم تمرین می‌کنم که ننویسم. مدتی هم دوست داشتم مترجم شوم و با خود می‌گویم: برای مترجمه شدن هم باید نوشتن را بدانی و بتوانی! در این‌میان یک کتاب تاریخی را هم شروع کرده ام به خواندن«شناخت اساطیر ایران اثر جان راسل هینلز به ترجمه ژاله آموزگار و احمد تقضلی». موضوع و شگفتی های جدیدش را دوست دارم. سخن گفتن را هم تمرین کنم دیگر می‌شود نورعلی‌نور و دیگر .... برای قدم های بعدی بعدا فکر می‌کنم</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 15:17:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت غیرخواندنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-daqy3rpxyfyn</link>
                <description>شروع.میانه.پایان.صرفا جهت اینکه بدون عکس نباشه.چند روز پیش؛ درواقع خیلی بیشتر از چند روز پیش، کتاب «کِی؟» رو خوندم و تمام. نوشته بود شروع ها تاثیر گذارند و البته پایان ها! اما میانه ها مهم تر هستند. اهمیت دادن به میانه کار هست که کار رو به پایان و به نتیجه می‌رسونه و در حقیقت میانه‌ی ماجرا هست که به آغاز و پایان معنی می‌بخشه! این حقیقت رو می‌دونستم اما بهش توجه نمی‌کردم! در واقع این آگاهی جایی در اعماق وجودم داشت خاک می‌خورد! به همین دلیل هست که روزنوشت های مدرسه ایم در این صفحه متوقف شد! با زیاد شدن کارها توی مدرسه و مشغول شدنم،‌ حتی درست و حسابی کتاب هم نخوندم! البته مگه کی درست و حسابی کتاب خوندم؟ من تازه دارم کتاب خون می‌شم. از اول سال، وقتی که اینترنت خیلی گرون تر شد، دیگه کمتر اینستا گردی کردم. هم روح و روانم سالم می‌موند هم، هم بسته اینترنتم بیشتر دوام میآورد. بعدش دنبال یک برنامک کاربردی گشتم که مثل‌ «My Drama List» بتونم کتاب هام رو دسته بندی کنم و «بهخوان» رو پیدا کردم. یک برنامک با عنوان شبکه اجتماعی کتابخوانان! اونجا نمی‌تونی کتاب بخونی اما میتونی راجع به کتاب ها بخونی. حتی بنویسی و از همه مهم‌تر دوستان کتاب خون پیدا کنی! و فعلا به این سرگرمم! </description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 10:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکت بودن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-oergbnmpoerf</link>
                <description>سکوت.چند روزیست که سکوت در ذهنم جریان دارد! اما سخن بسیار دارم. زمانی بود که سخن بسیار داشتم اما سکوت می‌کردم و حال... نمی‌دانمبی‌خیال اصلا نمی‌دانم چرا دارم کتابی می‌نویسم؟ روز شنبه تولدم بود و۲۵ ساله شدم! امسال اولین سالی بود که کسی برام تولد می‌گرفت! از دانش‌آموزام گرفته تا اعضای خانواده‌م. البته خواهرم به تنهایی...می‌دونی تو خانواده ما همچین رسمی نیست که برای اعضای خانواده کیک و تولد و سوپرایز بگیریم! همین که تولد همدیگه رو تبریک بگیم برای همدیگه‌مون، خوشحال کننده‌س. در مورد ۲۵ سالگی توی دفترم نوشتم که اگر تا این سن ازدواج کردم که هیچ!‌ اگر نکردم باید برم راهم رو ادامه بدم یا پیدا کنم یه همچین چیزی! چرا این رو می‌گم! ؟ چون ذهنم رو درگیر کرده!کار زیاده و فرصت کم. من هنوز دنبال پیدا کردن راهی هستم که کارهام رو زودتر، سازمان یافته‌تر، و بهتر انجام بدم. اره درسته هوش مصنوعی اومده و فلان و بیسار ولی احتمالا برا من خوب کار نمی‌ اصلا ولش کن اینها همش بهانه‌س. من حاال ندارم ازش استفاده کنم.</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 18:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چی دوست دارم می‌نویسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-zhywtv5kmdwe</link>
                <description>یک هفته بعد. از خودت می‌پرسی هفته پیش چه کار کردم و باز همون کارهای هفته پیش رو ادامه میدی؟ آیا به جایی می‌رسی؟ اصلا می‌خواهی به جایی برسی‌؟ اون جایی که می‌خوای کجاست؟ اینا رو برای خودت مشخص کن تا بتونی به زندگی ادامه بدی.هر روز هروز که من یک جمله از کتاب عربی دبیرستان و راهنمایی رو برای بچه ها ترجمه می‌کنم، یک نفر هست که خوندن عربی رو زیر سوال ببره و بقیه بچه ها هم باهاش همراهی و همذات/همزاد پنداری بکنند. منم هر بار بهشون می‌گم؛ که عربی خوندن جزئی از قانون کشور ماست، عربی خوندن در حافظه ما تاثیر گذاره و از این قبیل دلالیل. اما امروز علاوه بر زبان عربی، تاریخ و ادبیات رو زیر سوال بردن... شما ای دانش‌آموزان که نگاه‌تون به کره و ژاپن و کشور های اروپایی هست، و همیشه خودمون رو با اونا مقایسه می‌کنید،‌ آیا متوجه نیستید که اون ها همین رو می‌خونند. بهشون گفتم فقط نخونید، تاریخ رو تحلیل کنید، بگردید توی زندگی روزمره وقایع رو تعمیم بدید. و دیگه نمی‌دونم چی گفتن.نمی‌دونم چرا بچه ها میخوان بیسواد بمونند؟ چرا دیگه حس شیرین آگاهی رو درک نمی‌کنند، چرا نمی‌خوان به اعماق رازهای سر به مهر تاریخ سفر کنند؟ میدونی یک چیزی هم هست اینکه، الان همه دیداری شدن! اما معلم زمانش کمه، درسش زیاده و باید به بودجه بندی برسه و همه مدارس امکانات پخش یا کلاس هوشمند رو ندارن!یا اصلا خودم رو بگم، من نوعی به عنوان یک معلم اون قدر وقت و حوصله‌ش رو ندارم که محتوا آماده کنم. خیلی دلم میخواد اما هنوز راه نیفتادم. هنوزبیخیال منم دارم بهانه میارم. ولی میخوام برای باب های ثلاثی مزید برای بچه ها محتوا آماده کنم. چون سخته و نوشتنش هم وقت می‌بره و اگر باشه خیلی بهتره. از سال ۱۴۰۱ که عضو ویرگول شدم، دوست داشتم خاطرات روزهای معلمی‌م رو بنویسم. و حتی براش عکس هم می‌گرفتم مثل چهارشنبه هفته پیش! اما این اهمال کاری یکی دو سال طول کشید تا الان که دارم می‌نویسم. تقریبا به طور مرتب. خوبه.خیلی حرف و دردِ دل دارم ولی حرف زیاده و حوصله کم!</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 20:26:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن نامتمرکز</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-auj5lhtux1ln</link>
                <description>این هفته، هفته‌ی پرکاری داشتم. شاید به نظر بقیه آنچنان پرکار نیاد اما برای من که تقریبا هیچ کار خاصی نمی‌کنم، پرکار بود. از بیشتر کلاس ها امتحان گرفتم و برگه هاشون رو همون روز تصحیح کردم. خیلی حس خوبیه وقتی برگه‌ها برای تصحیح کردن روی هم جمع نمیشه. درسته که امسال چهارتا مدرسه می‌رم اما حس می‌کنم انرژی بیشتری دارم!!!! حتی با اینکه رفت و آمد به روستا وحتی توی شهر سخته(چون ماشین ندارم و راهم دوره، آخه ما توی قسمت ناحیه یک آموزش و پرورش زندگی می‌کنیم ولی من محل خدمتم ناحیه۲ آ.پ هست)!!!میدونی موقع رفتن به روستا، دیدن کوهی، که روستا رو در آغوش خودش قرار داده دوست دارم. اینجوری که تو؛داری از سطح دریا بالاتر می‌ری و وقتی پایین هستی کوه رو می‌بینی و وقتی به بالا می‌رسی  منظره درخت‌های پراکنده که شبیه جنگل هستند، توی مردمک چشمات جا خوش می‌کنه.امسال تصمیم گرفتم به بچه ها کتاب کار معرفی کنم، اما وسطش پشیمون شدم چون فهمیدم این کتاب اصلا توی شهر ما نیست و باید سفارش بدیم تا از جای دیگه بیاد. چاره ای نبود حالا که به بچه ها گفتم باید بهش عمل کنم. ۴تا کلاس اسم دادن و پول کتاب رو به حساب ریختن. تازه همه بچه های کلاس هم نبودن! یکشنبه‌ی این هفته کتاب ها رسید و رفت انبار!! خانم سرگروه‌مون گفته بود کتاب ها میاد ترمینال و ترمینال همه که به خونه ما نزدیکه اما کتاب ها رفته بود باربری و باربری از خونه ما خیلی دوره. میدونی استان هرمزگان یک استان خطی‌ هست. و خب بندرعباس هم ازش تبعیت کرده و خطی‌ه و من از این سر خط رفتم اون سر خط تا کتاب های خودم و چند معلم دیگه رو تحویل بگیرم. بابام رفته بود جلسه اولیامربیان پس باید خودم می‌رفتم چون کتاب ها یک روز توی انبار مونده بود و اگه نمی‌رفتم هزینه نگه‌داریش زیاد میشد. فکر می‌کنی چقدر شد پول اسنپم؟ ۸۶هزار ناقابل. نمیدونم توی شهرهای شما این زیاده یا کم ولی تابستون پارسال که رفته بودیم اصفهان قیمت اسنپ خیلی ارزون تر بود. یعنی ما که توی بندر زندگی می‌کنیم از اونا که توی کلان‌شهر زندگی می‌کنن بیشتر هزینه می‌کنیم!!!!‌ کتاب ها رو بردم در مدرسه تا خانم سرگروه تقسیم کنه. تا اونجا شد ۷۰تومن. از در مدرسه تا خونه هم با تاکسی ون اومدم. فردا که کتاب ها رو از مدرسه بردم خونه به نظرت چقدر دادم؟ ۹۰تومن ناقابل. چون ۲ظهر دیگه توی شهر نه ماشین هست نه تاکسی نه ون نه اتوبوس و البته کتاب ها سنگین بود و باید تا در خونه می‌رفتم. آه دیگه باید ماشین بگیرم!!!!!!!روز سه‌شنبه ظهر که داشتم کتاب ها رو می‌بردم خونه، داداشم زنگ زد که بچه سومش به دنیا اومده. پس اون دوتا بچه ی دیگه خونه ما داشتن توی سر و کله همدیگه می‌زدن. و خب سه‌شنبه و چهارشنبه‌م اینطوری پر شد.دلیل اصلی اینکه گفتم این هفته شلوغ بود؛ امروز بود‍‍‍!!! آخه امروز (پنجشنبه)هم کلاس فوق برنامه داشتم. توی مدرسه‌ای که سه‌شنبه ها می‌رم. یک مدرسه غیردولتی هست که امسال تاسیس شده و جَوِش هم خوبه. دلم میخواد ها اما حال ندارم زیاد راجع به این توضیح بدم!!! اره خلاصه.یه فردایی برام مونده و ....یکم آبان گفتن خانم تولدت کی هست؟ گفتم ۲۶آبان. زنگ بعدی(کلاس بعدی) با آهنگ و بادکنک های آزمایش علوم‌شون ازم استقبال کردن. «ک» رو مثل خودم عربی نوشتن:)///// هفتمیّآ</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 22:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این پست رو نخونید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF-cuymxfi0wyqs</link>
                <description>خسته‌ام خسته تر از اونی که یک لبخند بذارم روی صورتم. به خاطر اینکه طبیعی جلوه کنه ماسک گذاشتم روی صورتم.خندیدن به آدم حس راحتی می‌ده. مثلا یک استادی که خیلی سخت گیره، وقتی یک بار بخنده، دانشجو سر کلاسش راحت‌تره. یا معلم؛ فرقی نمی‌کنه. امسال خیلی دارم سعی می‌کنم کمتر بخندم، ولی لبخندهام هنوز سرجاشه! مخصوصا وقتی که توی کلاس هستم،‌ نمی‌تونم جلوی خوشحالی خودم رو بگیرم، ولی خنده فرق داره. اولش کنترل کردن واقعا سخته. نخندیدن به پرت و پلاهایی که بین گروه دوستانه خودتون بوده،‌ وقتی که توی موقعیت و لحن نوجوانانه قرار بگیره چندین برابر خنده دار تر میشه! امروز سر کلاس دوازدهم، موقع خوندن از متن درس، یکی از بچه‌ها برای خوندن سوتی داد(هنوزم وقتی یادم میاد، خندم می‌گیره!) و قطعا دوست‌هاش بیکار ننشستن و متلکی پروندند که من نشنیدم، اما توی ذهن خودم تصویر سازی شد!خودم رو کنترل کردم و شروع به توضیح دادن نکته کردم اما تصویر سازی توی ذهنم ادامه داشت، دستم رو گاز گرفتم، صورتم رو پوشوندم و دیگه نتونستم..... از کلاس زدم بیرون!هعی نمیدونم برای کسی اتفاق افتاده یا نه! اما خداروشکر می‌کنم که سر این کلاس بودم، چون بچه ها من رو می‌شناسن و بهم عادت دارن. من هم به اونا! به همین دلیل خنده‌گرفت.سال سوم تدریسم هست. و ایشان اولین گروهی هستند که دو سال متوالی باهاشون درس دارم. بچه های دوازدهم پارسال رشته های خوبی قبول شدند« ادبیات و روانشناسی و ...» اما من دلم برای شیطنت‌شون تنگ شده! بچه های دهم توی کلاس‌شون نشستن و روز اول به شدت جای‌خالی شون رو احساس کردم. نمیدونم چطور میشه چند سال توی یک مدرسه موند و گذر عمر رو تماشا کرد!!! با خودم فکر می‌کنم « چند سال که بگذره دیگه بهش عادت می‌کنی و این موضوع برات کم اهمیت می‌شه» قبول کردن این حقیقت رو دوست ندارم.</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 21:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتنم مریض شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-%D8%B4%D8%AF%D9%87-misb0mmc30i1</link>
                <description>خیلی با همدیگه صحبت می‌کنند!تا اینجا شاگردانی که داشتم بیشترشون آروم بودند، و جمعیت کلاس کم بود، نهایتا ۲۵ نفر. حالا به مدرسه ای دچار شدم که سه تا معلم عربی داره و جمعیت کلاس ها به ۳۰ نفر می‌رسه!!!  این یک چالش جدیده که بهتره با کمترین تلفات ازش عبور کنم! آروم کردن بچه ها، بهتر بگم گوش دادن بچه ها به درس!پارسال یک یازده تجربی ۳۵ نفره داشتم که اون‌ها هم شلوغ بودند، از روش داستان گویی استفاده کردم اما بچه فقط موقع داستان ساکت بودند و موقع درس به صحبت جالب خودشون ادامه دادند.امروز روز شلوغی بود، یعنی بچه ها خیلی شلوغ بودند. قدرت نوشتنم رو از دست دادم، دیگه نوشته هام؛‌ مثل درسی که معلمش هستم، برای دیگران جذاب نیست!</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 20:55:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم ها هم آدم هستند!(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%B1-tbwfa3zjouq3</link>
                <description>ناراحتمامروز توی مدرسه اصلا خوب نبودم. یعنی به خاطر این بود که خوابم گرفته بود؟ نمیدونم بچه ها امروز سر به هوا بودند یا من کلاس رو خوب مدیریت نکردم؟ البته ساعت اول که خوب بود. هرچند بچه های دوازدهم جنب و جوش خیلی کمتری دارند و صدا ازشون در نمیاد.کلاس بچه های یازدهم شلوغ شد، بعد از اینکه چند تا سوال ازشون پرسیدم؛ از روی متن درس خوندم و گفتم شروع کنید به ترجمه کردن.  انتظار همچنین واکنشی داشتم: اونها به شدت شگفت زده شدند. و شاید به خاطر همین ترجمه کردن، آخر کلاس آشفته شدند! زنگ آخر انرژی‌م رو به اتمام بود، و بچه ها توی راهرو بودند و هنوز سر کلاس نرفته بودند، تازه بچه ها نشسته بودند که بچه های یازدهم با یکی از بچه ها فرقی نداشت کدوم‌شون، یک کار به قول خودشون مهم داشتن! اما در رو از روشون بستم و اجازه ندادم این خبر مهم به گوش‌شون برسه!!!!! می‌دونی من در برخی موارد یک روحیه لجباز دارم!!! فکر می‌کنی نمی‌تونستم بهشون اجازه بدم که برن اون خبر هیجان انگیز رو بشنون؟ چرا! می‌تونستم، اما نذاشتم!!! فکر کن اجازه دادم.  « دختری که خبر رو شنیده بود هیجان زده می‌اومد، کنجاوی دیگران رو شعله ور می‌کرد و خبر یواشکی توی کلاس پخش می‌شد و هیچ‌کس هیچی نمی‌فهمید»یکی از چیزای ناراحت کننده‌ی دیگه اینه که تا بچه‌ها معلم رو می‌بینن یادشون میاد آب و غذا نخوردن و دستشویی نرفتن، این اصلا صورت خوشی نداره! آخه یعنی چی؟‌ تا زنگ تفریح خورد بپرید بیرون و کارهاتون رو بکنید!! این کار باعث بی‌نظمی کلاس میشه. تازه برای بچه های بزرگتر اصلا شایسته نیست.اگر یک دانش‌آموز هستی و داری این رو می‌خونی، لطفا این موارد رو رعایت کن. ممنون</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 23:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره باید چه کار کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-heec5c6yaavi</link>
                <description>رئیس مدرسه می‌‌گفت که با بچه ها سخت بگیرید، نگذارید گوشی بیارن و استفاده کنند اما با سوگولی های خودش جور دیگه ای رفتار می‌کرد!!!!سال اول کار ، مخصوصا اینکه تجربه نداشته باشی و کارورزی‌ت توی کرونا گذشته باشه خیلی سخت می‌گذره. بعد بیفتی یه روستا که راهش از شهر دوره و ماشین به این راحتی ها پیدا نمیشه و مجبور میشی چند روز هفته رو توی خونه یک خانواده با فرهنگ روستایی بگذرونی، برای تویی که درنگرایی؛ میشه نور علی نوراون موقع هنوز شخصیت معلمیم شکل نگرفته بود و افسردگی سر کار رفتن و سختی کار داشتم. حس اینکه همه چیز باید عالی باشه یا اینکه دانش‌آموز قبولت نداره و جدی‌ت نمی‌گیره!سعی کردم از بزرگان مدرسه تقلید کنم اما فایده نداشت، اون ها من نبودمالبته من هنوز شخصیت معلمیم رو پیدا نکردم ولی راهم رو پیدا کردم. میگی چطور فهمیدم؟امروز رفتم سر کلاسی که هفته پیش بعد از کلاس شون سر درد گرفتم و کلاسی که یکی از همکارا همیشه ازش شکاره!!! سعی کردم امروز متفاوت رفتار کنم و نتیجه عالی بود. بچه های شلوغ و پرحرف رو آوردم جلو و موقع حرف زدن‌شون هیچ واکنشی نشون ندادم و بازخوردی که از بچه‌ها گرفتم این بود که «خانم شما خیلی صبور هستید» منم در آخر از همکاری شون تشکر کردم چون امروز واقعا خوب بودن!حالا نمی‌دونم کسی دیگر، در روزهایی غیر از روزهای کاری من اون‌ها رو متنبه کرده یا خودشون به محیط عادت کردن!!!!آخه بچه ها کلاس دهم هستند و دبیرستان براشون تازه و مهم‌تر اینکه برخی رشته‌شون رو دوست ندارند. هنوز نمی‌تونم درک کنم چرا پدر مادر ها فرزندان‌شون رو به اجبار به رشته‌ای می‌فرستند که دوست ندارند تا در اون ناموفق بشوند. به رشته‌ی انسانی داره ظلم میشه، این ظلم نباید ادامه پیدا کنه!!!</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 22:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر ما پاییز نداره</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirai/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-zcr9g8yle4wf</link>
                <description>همینجا توی ویرگول یک پست دیدم که از سرمای پاییز می‌گفت، از گرمی رنگهای نارنجی برگ درخت ها که تلاش می‌کنند خورشید باشند اما نمی‌تونن و فرومی‌ریزن!اینجا پاییز کوتاهه، زمستان کوتاه‌تر و تابستان بلندترین فصل ساله.نوشتمپاک کردم</description>
                <category>فاطمه اسفندی</category>
                <author>فاطمه اسفندی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 21:40:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>