<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میرزا صارم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mirza_Sarem</link>
        <description>مُراسلاتِ خیالات...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:21:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1689670/avatar/3lul7X.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میرزا صارم</title>
            <link>https://virgool.io/@Mirza_Sarem</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیاله فروشی...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-px2yhaqlhuex</link>
                <description>ޏ آنوژ جان، جانِس، چند وقتی هست که بی‌خبر مانده‌ام از تو و خانه، سرحدات دست قشون اوروس است و نامه‌ها مرسول نمی‌شود، نمی‌دانم دست‌خطی فرستاده‌ای یا نه؛ با این‌همه معروضم که این سومین نامه‌ است که روانه می‌کنم و مطلع نیستم که به دستت برسد یا خیر، رویم سیاه که به زبان‌ مادری‌مان نمی‌نویسم، خُفیه نویسان، هر نامه‌ای که نمی‌توانند بخوانند یا زبانش را نمی‌فهمند از بیم خرابکاری، امحا می‌کنند، ترسیدم همان بلا را هم سر همین چهار خطی که می‌‌نویسم بیاورند و دیدم همان بهتر که به زبان پدرمان برایت بنویسم. اول از هرچیز استدعا دارم در دستخط‌ت حتما از حال و احوال مادر من را بی‌خبر نگذاری، بلکه رفع دلتنگی حادث شود. حال و احوال خودم هم بد نیست، می‌گذرد جانس. روزها پی کارهای دکان هستم و شب‌ها هم دل می‌دهم به درد و دل مشتری‌ها. امسال بار انگور خوبی گرفتم، همه‌را انداخته‌ام، تا ببینم چه در می‌آید آخر کار، یاد آن روزهای شاد که تو و ژنیک و شوشان انگورها را له می‌کردید و آواز می‌خواندید به‌خیر. دلم برای همه‌ی آن ایام تنگ است. و البته که این دل‌تنگی شب‌ها زیاده از حد می‌شود، هر روز دم غروب یونس، حیاط را آب و جارو می‌کند، خیالت راحت؛ حواسم به درخت زردآلوی حیاط هست، یکی دو هفته‌ای هست گل‌هایش تمام شده و حالا با برگ‌های سبز تازه‌اش جلوه‌گری می‌کند، شب‌ها می‌نشینم زیر همین درخت و مشتری‌ها را راه می‌اندازم، چندتایی‌شان هر شب می‌آیند، یکی‌شان یک جوان محجوب رعنایی‌ست که میان چشم‌هایش غم عالم هوار شده است، تا یکی دو ماه پیش بود انگار، معیت رفیق‌اش گاه و بیگاه سری می‌زندند به پیاله‌فروشی، حالا اما هر شب، تک و تنها سر و کله‌اش پیدا می‌شود، می‌نشیند یک گوشه، با هیچ‌کس اختلاطی ندارد، سرش با خودش گرم است یا غم‌هایش، نمی‌دانم؛ یکبار نشستم پای حرف‌هایش، عالمی دارد دل دادن به حرف‌های شبانه‌ مست‌ها، این جوان اما حرف‌هایش توفیر دارد با بدمستی آخر شب بقیه‌شان. از مارال نامی گفت یکی دوبار، و رفیق‌اش جهانگیر، همان که گفتم شب‌های من قبل از این با او می‌آمد، از پریشان‌گویی‌هایش این دستگیرم شد که روزنامه‌چی است و دارالخلافه، سر رفیق‌ش را را سر همان مطبعه‌ای که در می‌آورده‌اند کشیده است بالای دار. جوان خوش‌مشربی‌ست، با این‌همه، غم کمرش را خرد کرده، یکی دویار هم متعرض‌اش شدم که جوان! با مسکرات کارت راه نمی‌افتد، نگاهم کرد و بعد هم بلند شد که برود، انگار نعش خودش را روی دوش می‌کشید. بگذریم جانس، خواستم یکی دو خط بنویسم از امورات یومیه، ببین کار به کجا کشید. زیاده عرضی نیست، به مادرمان سلام مخصوص من را برسان. چشم‌ انتظار دست‌خط‌ت هستم.قربانت گارنیک</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2024 23:40:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirza_Sarem/%D8%B4%D8%A8-nyswfuyspbue</link>
                <description>یوم بیست و ششم ذی‌القعده، اوضاع مطبعه به راه نیست، دخل و خرجمان به هم نمی‌رسد، دل و دماغش هم نمانده البته که نمره‌ای دربیاورم، اخبار مملکت هم یا یکسر آروغات حضرت همایونی‌ست در فلان فقره، یا اِبراز دست‌بوسی و خاکساری بهمان حاکم ممالک فرنگ از فیوضات جناب‌شان؛ سه روز است آرد به دکان‌های نانوایی نمی‌رسد و خبرش بود یک مَن آرد قیمتش تا یک تومان رسیده و آقایان به جای رفع عُسر و حرج ملت، یکجا امورات مملکتی را رها کرده و کارشان شده است دُم تکان دادن برای حضرت اشرف، بلکه تکه استخوان درشت‌تری به چنگ‌شان برسد. جان و آسایش خلق‌الله مضحکه‌ است دست اینها. یکی دو روز است خبر از گوشه و کنار می‌آید که گزمه‌باشی‌ها متعرض مخدرات می‌شوند به بهانه‌های واهی، خدا آخر و عاقبت‌مان همه‌مان را به خیر کند؛ انشالله. علی‌ایحال، هر چه فکر می‌کنم، چاره‌ای جز چاپ نمره‌ی جدید باقی نمانده، بلکه امورات‌مان به قسمی روبه‌راه شود و از طرف دیگر، مدیون روح جهانگیرخان (رضی‌الله عنه) هستم و این روزنامه، باید سر پا بماند. با این‌همه، دِین میرزا تا ابد بر گردنم خواهد ماند، چند روزی‌ست مارال به دفتر روزنامه نمی‌آید، می‌دانم چشم دیدن من را ندارد و حق هم دارد البته، نگفته است، اما اظهر من الشمس است که در فقره شهادت اخوی‌شان، من را مقصر می‌دانند، دیروز مِن قبل غروبی که به خانه رفتم، مارال هم آنجا بود، معیت بدری‌بانو نشسته‌ بودند میان حیاط و تا من را دید بلند شد به جهت خداحافظی از خانم‌جان و سلامم را نصفه‌نیمه جوابی گفت و رفت. چشمان خانم‌جان سرخ بود از گریه، گفتند کاش آن‌همه وعده‌ی خلاصی برادرش را نمی‌دادی پسرجان؛ دیدم جای چند و چون نیست، جان و حوصله‌ای هم دیگر نمانده که توضیح واضحات، برای بار چندم به عرض‌شان برسانم که خدای بالای سر گواه است که خواستم و نشد؛ هر چه به عقلم رسید انجام دادم، برای هر پدرنامردی، دستخطِ خواهش و تمنا فرستادم و هر کدامشان وعده و وعید دادند و اشرفی و سکه گرفتند و آخر‌الامر هم شد آنچه نباید. دیگر چه توفیری دارد مقصر من باشم یا نه؛ و به خودم که آمدم دیدم خانم‌جان همچنان شماتت می‌کند و حق هم دارد البته؛ عرض کردم صحیح می‌فرمایید و اجازه مرخصی خواستم. این روزها منوال شب و روزم همین است، صد برابر گفت و نگفت‌های خانم‌جان و مارال، شماتت و سرکوفت‌های خودم است با خودم تا دم صبح، از قرابه‌ای که کنار گذشته بودم برای روز آزادی جهانگیرخان، یکی دو پیاله بیشتر نمانده، آن هم تمام شود، من می‌مانم و شب‌ها و غمی که دیگر نمی‌دانم چه چاره‌ای برایش پیدا کنم، &quot;شو تا قیامت آید زاری کن/کی رفته را به زاری، باز آری؟ تا بشکنی سپاه غمان بر دل/آن به بوَد که می بیاری و بُگساری&quot; و تمام شب را فکری این باشی که کاش فلان کار را کرده بودی یا نکرده بودی...</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 01:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افراسیاب رنج ز هامون گذشته است...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirza_Sarem/%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B2-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kpvsjxbvyq69</link>
                <description>ޏ     یوم بیست و سوم جمادی‌الثانی؛ درخت نارنج حیاط، غرق شکوفه‌ است، هر روز دم عصر، خانوم‌جان بهاره‌ها را جمع می‌کند به قاعده‌ی یک دستمال و می‌گذارد رو رَف تا خشک شود؛ اطاق از بوی نارنج غوغاست؛ مِن قبل از این مصیبت، با چه وسواسی بهاره‌ها را جدا می‌کرد و دستمال‌پیچ با هزار سفارش و نهیب، نادر را وا می‌داشت تا محبس‌خانه برود و یکی دو سکه هم می‌گذاشت پر شالش که رشوه بدهد گزمه‌باشی، که بهارنارنج‌ها را برساند دست میرزاجهانگیرخان رضی‌الله عنه. دست آخر هم یکی دو پر می‌گذاشت برای چای من و محض مزاح، معترض که می‌شدم، می‌گفت پسرجان این یک‌دستمال را برسانم دست جهانگیرخان، بقیه‌اش بماند برای تو، و فردا باز همان می‌کرد که دیروز. احوال این چند روز، همه مرور خاطرات ماضی بود و نمی‌دانم میان این تداعیات ایام پاری، چند مَن تنباکو مصرف شد؛ بدری‌بانو هم دیگر معترض نیست، کاری هم به سیگار‌پیچ و فندک ندارد و دیگر مثل قبل، داد و قال نمی‌کند که رحم به خودت نداری، مراعات من پیرزن را بکن، حناق گرفتیم از بوی تنباکو؛ ای کاش آدمی قوه‌ی حافظه نداشت و جریانات به محض وقوع از ذهن بیرون می‌شدند، یادآوری آنچه گذشته رنج مضاعف است و با این‌همه خاطرات دست بردار نیستند. نشسته‌ام میان بهار‌خواب و اختیار را سپرده‌ام به دست قلم و بوی نارنج، &quot;تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن&quot;؛ پرسه زدن میان پیش‌آمدهای ایام ماضی هزار عیب اگر داشته‌ باشد، این یک حُسن را شاید داشته باشد که حواست را به کل از حالیه ببُرد و دل‌مشغول‌ات کند به امورات علیحده‌ی دیگری، هرچند دوام‌اش به ساعتی بیشتر نکشد. مثل آن وقت‌هایی که معیت جهانگیرخان می‌رفتیم پیاله‌فروشی مسیو آروانیان و شب دراز و قلندران مست و تا به خودمان می‌آمدیم، گاهی معرکه‌ای و یقه‌گیری پیشامد می‌کرد. تداعی گذشته و خیالات کردن و رجعت ناگهانی از مررو وقایع، درست به همان یقه‌گیری‌ها می‌ماند. انگار کن وسط دعوا و فحش و فضیحت، یادت بیفتد به یک جفت چشم درشت آهو‌وش و بروی توی نخ خیالات کردن و همانطور که می‌بافی و می‌روی، رشته‌ی خیالت گاه به حواله‌ی مشتی چنان ببُرد که خون تف کنی کنار خاکی خیابان. این چند وقت هم همین بود، تا می‌نشستم و مرغ خیال را پر و بالی می‌دادم که بکَند و چند دقیقه‌ای شده حتی، جان را دور کند از حال و احوال روزگار، یادآوری مرگ جهانگیرخان، حکایت همان حوالت مُشت بود. جدای از این، در تمام این ایام که همه‌چیز کلاف در هم پیچیده‌ای شده بود و اوضاع مطبعه به راه نبود و جهانگیرخان در بند بود و حکومت تسمه از گرده مردم می‌کشید و هر روز خبر مرگی و بر دار کشیدنی از گوشه‌ گوشه‌ی مملکت به گوش می‌رسید، تنها خیال اینکه کسی بود که می‌توانستم با تمام شدن این مصیبت‌ها کنارش آرام بگیرم، قوت قلب بود؛ و حالا که مصیبت به تمام آمده و &quot;در عین بلاییم&quot;، آن یک‌نفر دیگر نیست؛ غبطه می‌خورم به حال جناب لسان‌الغیب رحمه‌الله،&quot; هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک/گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک&quot;. برای من دیگر کسی نمانده و همان یک‌نفر که به خیال، تکیه‌گاه بود، دیگر نیست، رها کرد و رفت و من مانده‌ام و لشگری از غم و می‌بینم که &quot;افراسیاب رنج ز هامون گذشته است&quot;. تمام کنم که این بیهوده‌گویی‌ها راه به جایی نمی‌برد و دردی را دوا نخواهد کرد. &quot;ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود/اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم&quot;.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 01:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرابی تلخ می‌خواهم....</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-bi8ainzf9z29</link>
                <description>یوم هژدهم جمادی‌الثانی، مِن قبل از این، نوشتن و روانه کردن دستخط برای جهانگیرخان (رحمه‌الله) ذوقی در دل برپا می‌کرد و هر وقت خوش که دست می‌داد، به شوق می‌نشستم پشت میز تحریر و هنگامه‌ی کتابت، دنیا و مافیها هیچ در نظر نبود؛ حالا مانده‌ام و واگویه‌هایی پریشان که نمی‌‌دانم چرا بر روی کاغذ می‌آورم که دیگر رفیقی نیست تا پیکی بدوانیم و سلامی برسانیم. دیروز تمام قوتم را جمع کردم تا بدری‌بانو و مارال را شرح ماوقع بدهم، شش روز گذشته و دیگر از دلم نیامد که کار را به روز هفتم برسانم؛ خدا را خوش نمی‌آمد بیش از این چشم به راه بمانند. سید حسین‌خان قره‌گوزلو و اردشیر سنگسری را هم در معیت آوردم و همان بهتر، که تنها نبودم به وقت گفتن مصیبت. جدای از این، ظن‌ام برده بودم میان مارال و اردشیر سنگسری، علایقی برقرار شده و این هم مصیبت دیگری بود که جانم را می‌سوخت، با این‌همه گمان کردم، شاید حضور او، کمی مارال را تسکین دهد و دست آخر با چه سختی و تألمی، پا بر روی دل گذاشته، او را هم خواستم که بیاید. بعد از آن، سپردم به بدری‌بانو که مارال را هم غروب بیاید منزل؛ و از همان ساعت اول، دانستم که کاری صعب در پیش است و آرزوی محال، خدا خدا کردم که روز به شب نرسد، اما چه سود، ظهر رسید و بعد از آن غروب بود و وقت رفتن به خانه؛ و می‌دانستم مارال و بدری‌بانو چشم به‌راه خبر خوش هستند و نمی‌دانند این پیک بد خبر، چه برایشان ارمغان خواهد آورد. با سیدحسین‌خان و اردشیر دم غروب، جلوی درب منزل وعده کرده بودم و وقتی رسیدم، آنجا بودند؛ مصیبت از وجناتشان می‌بارید و حال خودم هم هیچ خوش نبود، با این‌همه تعلل جایز نبود، دق‌الباب کردم و یالله گویان سید و اردشیر را دعوت کردم اندرونی؛ مارال به محض دیدن اردشیر چشمانش برق زد و بعد خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و چقدر در دلم برایش اشک ریختم و برای خودم هم البته؛ هر چند آن ساعت جایی برای این قسم احساسات نبود. نادر حیاط را آب و جارو کرده بود و بدری‌بانو به خیال شنیدن خبر خوش، سنگ تمام گذاشته بود در فراهم آوردن مخلفات پذیرایی. جان به فدای روح بلندتان جهانگیرخان، شما رفتید و من ماندم و گفتن خبر مصیبت‌تان که کم از مرگ نبود و البته مردن خوشتر. نشستیم میان ایوان، نادر چای آورد و بدری‌بانو پشت هم و به تکرار، حال و احوال اهل بیت سید را جویا می‌شد، می‌دانستم چه حالی دارد، انگار شصتش از چیزی خبردار شده باشد، پرچانگی می‌کرد که خبری اگر هست، دیرتر گفته شود؛ مارال هم به همین حال و منوال، چشم می‌دزدید و نگاه نگرانش گاه به گاه با اردشیر گره می‌خورد. سیدحسین‌خان دیگر طاقت نیاورد، در جواب همه‌ی احوالپرسی‌های خانوم‌جان به الحمدلله‌ی بسنده کرد و تا بدری‌بانو ساکت شد، به صدایی لرزان گفت: انا لله و انا الیه راجعون.... لحظاتی سکوت و به آنی بعد از آن، صدای گریه و نفرین بلند شد...دیگر نماندم، نه جای ماندن بود و نه حرفی بود برای گفتن، رفتم میان هشتی، بغضی گره خورده‌ میان گلو و سینه‌ام می‌پیچید و دیگر اشکی برایم نمانده بود، سید خواست دلداری بدهد که دید از دستش نمی‌آید و رفت کنار درخت نارنج و تکان شانه‌هایش را ‌می‌دیدم؛ اردشیر هنوز مانده بود تا مارال را آرام کند و دست آخر دلش را به دریا زد و مارال را در آغوش گرفت و گریه امان هر دوشان را برید. دیگر همه‌چیز به آخر رسیده بود و رنج و مصیبت به کمالِ تمام بر روح و جانم چنبره زده بود. نور چشم و رفیق جان و جهانم را کشیده بودند بالای دار و بی هیچ‌نشانه‌ای به دست خاک سردش سپرده بودند و مارال در آغوش اردشیر سنگسری، اندوه بی‌برادری را می‌گریست. چه جای ماندن من؟ از خانه بیرون رفتم و معلومم نشد چه‌طور در آن حال بی‌خبری، رسیدم جلوی پیاله‌فروشی مسیو آروانیان... سینه‌ی تنگ من و بار غم او هیهات/مَرد این بار گران نیست دل مسکینم...</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 01:39:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشان داغ دل ماست لاله‌ای که شکفت...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AA-qlr4drbe0rz7</link>
                <description>یوم چهاردهم جمادی‌الثانی، تقویم و زمان از دستم درآمده است، خطا اگر نباشد، به گمانم سه روز از آن وقت که پیک نحس محبس‌خانه آن خبر را شوم را به دفتر روزنامه آورد گذشته باشد، تمام این سه روز و سه‌شب را همینجا ماندم، همه‌را مرخص کردم که بروند، به نادر سپردم به بدری‌بانو بگوید برای پیگیری کاری چند روزی نیستم و پاپی اگر شدند، بگوید رفته است قزوین برای دیدن صاحب‌منصبی، اگر بتواند کاری از دستش بیاید. همان ساعت اول هم که خبر را گرفتم، فی‌الفور دستخطی فرستادم برسد به دست اردشیر سنگسری و به جان تمام عزیزانش قسم‌اش دادم مارال اگر پیگیر حال و احوال میرزاجهانگیرخان (رحمه‌الله) شد، علی‌ایحال سر بدواند تا یکی دو روز بگذرد تا بدانم چه خاکی بر سر بریزم. و حالا سه روز گذشته و من مانده‌ام و مصیبتی که نمی‌دانم با آن چه کنم؛ تمام امید و زندگی‌مان را گره زده بودیم به اینکه آزاد می‌شوید و همان روز آزادی‌تان خاصه از روی شعف، دست‌افشان خواهم کرد وسط همین دفتر روزنامه و ... افسوس که چه آرزویی که بر باد رفت. از خدا بی‌خبرها، حتی نشانی خاک‌تان را هم نداند که بلکه بشود پنهان از چشم غیر بروم و استخوانی سبک کنم، خواستم پیگیر شوم و با این‌همه دیدم در مرام ما نبوده و روح‌ بلندتان هم پذیرا نیست که التماس دژخیم کنم برای دادن نشانی مزارتان و مگر تفاوتی هم دارد البته؛ چه توفیری می‌کند که این خاک سرد کجا پیکر پاک‌تان را به آغوش کشیده باشد، مِن بعد از این هرکجا، لاله‌ای بروید از خون شماست که سر بیرون آورده و مگر نه اینکه، لاله‌های همه‌ی دشت‌های مملکت ایران از خون همین شهدای حریت است که سر برآورده‌اند؟ چه می‌گویم؟ گیرم با این حرف‌ها افسار زدم به اندوه و سعی باطل، دلخوش‌کنک، حرفایی زده‌ام برای فریب دل؛ غم نبودنتان با این قسم حرف‌ها چاره نمی‌شود، دیگر نمی‌شود گفت: &quot;بگذرد ایام هجران نیز هم&quot;، وعده‌ی دیدارمان به قیامت شده است، و چه وعده‌ی دیرپایی! بدری‌بانو را چه کنم؟ به مارال چگونه بگویم که نتوانستم برادرت را از بند خلاص کنم، بعد از این میان دفتر مطبعه چه کنم؟ زندگی را چگونه بی‌وجود مبارکتان ادامه دهم؟ که فرمود بعد از تو خاک بر سر دنیا. میرزاجهانگیرخان، جان به قربان خون پاکتان؛ واگویه‌های دل را می‌نویسم بلکه علاج این اندوه ماسیده به قلب شود، پیش از این نه دستم به نوشتن رفت و نه دل را یارا و طاقت مرور ماوقع بود؛ آنچه مانده است رنجی بی‌پایان است و غمی دیرپا که هرگز کهنه نخواهد شد، و دیگر آنکه، آه جانسوز حقیر در برابر رنج نبودنتان کارگر نیست و این دل ریش، بیش از این باید رنج را بر خود هموار کند. زندگی را چه چاره کنم؟ روز را می‌شود به انواع لطائف‌الحیل گذراند و به هر ضرب و زوری شده روز را می‌توانم از پس زنده ماندن بربیام، شب را چه کنم تصدقتان؟ شب که می‌رسد همه‌چیز تازه می‌شود، اندوه نبودنتان، غم غریبی و غربت، همه سر باز می‌کنند و این دل ناماندگار بی‌درمان، درد و داغش تازه می‌شود. نمی‌دانم این پریشان‌گویی‌ها را از چه می‌نویسم؟ دیگر نیستید که کتابت کنم و بدهم دست نادر یا خودم بیایم و به انضمام چشم‌روشنی‌های بدری‌بانو، کاغذ را بدهم یکی از گزمه‌ها که به دستتان برساند و بعد بنشینم که کی دستخط‌تان به دستمان برسد؛ دیگر همه‌چیز تمام شده است، نیستید و هیچ مرهمی هم برای این درد نیست. حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر/کنایتی‌ست که از روزگار هجران گفت...</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 00:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب همه‌ غم‌‌های عالم را خبر کن</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-darho1xwnf99</link>
                <description>جناب میرزا صارم‌خان اصلانی، پس از سلام؛ نظر به پیگیری‌های جنابعالی مبنی بر اطلاع از احوالات میرزا جهانگیرخان اقبال، به استحضار عالی می‌رساند، مشارالیه، که به مستوجب اعمال خلاف قانون در دفتر روزنامه و همچنین مشارکت خائنانه در بلوای وکلای مجلس و ضرب حکومتی، به تحمل یازده سال حبس با اعمال شاقه محکوم شده بود، به دلیل سرپیچی از اوامر، مبنی بر توقیع توبه‌نامه و خودداری از شرفیابی به محضر عدلیه، در خصوص اعلام توبه، و ایجاد اخلال در نظام حبس‌خانه و اجیر کردن تعدادی از همپالکی‌ها در جهت ایجاد آشوب در ایام حبس، به موجب فرمان ملوکانه در سحرگاه یوم بیست و پنجم شعبان، به دار مجازات آویخته شد. بدیهی‌ست برگزاری هر گونه مراسمات سوگواری برای عناصر خائن به مقام سلطنت و کشور، غیرقانونی بوده و منجر به اشد برخورد با دائرکنندگان خواهد گردید. شایسته است دست از پیگیری و ارسال مکتوبات به اکابر و اعاظم حکومتی برداشته و با اعمال خلاف قانون، موجبات قهر حکومتی برای خود، اعضای خانواده، همچنین همشیره متوفی، و مطبعه ایجاد نگردانید. به علاوه، اعلام می‌دارد جسد مشارالیه، به صلاحدید نظمیه در نقطه‌ای مشخص به همراه تشریفات خاصه و اسلامی به خاک سپرده شده و تضمین می‌گردد همراهی جنابعالی در حفظ نظم و نظام حکومتی، از بار گناهان مرحوم کاسته و تسلی‌بخش روح ایشان خواهد گردید.نایب دوم، شرف‌الدین سمنانی، ریاست حبس‌خانه پایتخت</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 01:23:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح پریشانی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-xduamnrcovkj</link>
                <description>جناب مستطاب، میرزا صارم‌خان اصلانی، هم‌اکنون که این دستخط را روانه می‌کنم از یوم هفتم شعبان تا امروز، هجده ‌روزی بود که احدی از میرزاجهانگیرخان خبری به دست نداشت، ایشان بزرگ همه‌ی ما و البته حق برادری به گردن من دارند؛ نایب‌اکبر را می‌دانستم که پیک‌معتمد فی‌مابین و امین جناب میرزا بودند، از احوالات ایشان هم خبری در دست نبود تا همین دو روز گذشته، که دوباره دیدم به سر کار بازگشته است، پیگیر احوالات جهانیرخان شدم، امتناع کرد و همین علاوه شد بر نگرانی‌های این ایام. دیدم جای چند و چون نیست و هر چه در توان و کیسه داشتم صرف کردم تا بند از زبان نایب باز شد؛ شرط انصاف نبود که جنابتان از حال فعلیه بی‌خبر باشید؛ شرح ماوقع آنکه از همان دو هفته‌ی ماضی، ایشان را به حبس مجرد برده و خواهان امضا توبه‌نامه و دستبوسی بوده‌اند که چنان که افتد و دانی، جهانگیرخان تن نداده و عمله‌ی محبس‌خانه کار را بر ایشان سخت‌تر گرفته‌اند؛ التماس نایب اکبر کردم که دوا و امدادی اگر از عهده‌اش می‌آید دریغ نکند، اینجا هم همه هم‌قسم شده‌اند تا میرزاجهانگیر را به میان هم‌قطاران برگردانند. زیاده عرضی نیست، عذرخواهم به سبب تخلیص کلام، که بیش از این نیز حقیر از جزئیات امور آگاه نبوده، اما به همین سوی چراغ، خبر تازه‌ای عایدمان شد، فی‌الفور کاغذی به دست نایب‌اکبر به حضور مبارکتان ارسال می‌شود. ما را از دعای خیرتان بی‌نصیب نفرمایید.الاحقر، حسین کاشی‌ساز،بیست و سوم شعبان.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 00:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-hp4f8f2xtuos</link>
                <description>حضور محترم نایب‌خان اردلان، بعد از سلام و تحیات، معذور از جنابتان که لاعلاج به نوشتن دستخط به محضر مبارکتان هستم، مخلص کلام آنکه: قریب پانزده روز است که هرچه مکتوب و مرسول به محبس‌خانه پایتخت می‌فرستیم به جهت کسب حال میرزا جهانگیرخان، هیچ‌چیز عایدمان نمیشود و اندوه بی‌خبری دست از سرمان برنمی‌دارد. چشم به راه بودیم، فرمان شاه کارگر افتد و ایشان خلاص شوند از بند، که تا این ساعت میسر نشده و هر روز بی‌خبری از جناب‌شان، به قاعده‌ی یک عمر، غم به جانمان روانه کرده و مرغ جان در این قفس، بیش از این تاب و توان ندارد. به جهت دل‌خوش‌کنک، گاهی گمان را بر این می‌گذارم که میرزاجهانگیرخان، رنجیده خاطر مطلبی شده‌اند و پاسخ حقیر را نمی‌دهند؛ و ضرب و زورم همین است که با این لطائف‌الحیل، شیره بر سر دل بمالم که گمان به شومی نبرد.نایب‌خان، بیش از این ما را به سخت‌جانی‌مان اعتباری نیست. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، این یکی دو هفته ماضی را، به غیر از پیگیری امورات روزنامه، یا در پیاله فروشی موسیو آروانیان گذارنده‌‌ام یا در دکان میرزاتقی سازگر. پنجه به جان می‌کشد انگار وقتی زخمه به تار می‌زند، شور و چهارگاهش، وقتی سر کیف باشد، دست تمام مسکرات عالم را از پشت می‌بندد. غم دنیا و مافیها از یاد و ذهن می‌رود به شنیدن صدای مضراب زدنش؛ و تا خانه که می‌رسم، هنوز نشئه آن آوای آسمانی میان گوشم هست. پیش از اینکه آوار این مصیبت سرمان هوار شود، به خانه که می‌رفتم و دهانم بوی ام‌الخبائث می‌داد، بدری‌بانو تا یکی دو روز تلخی می‌کرد و هر کلامی که می‌گفت نفرین مادرانه‌ای ضمیمه‌اش بود؛ این شب‌ها اما زیاد پاپی‌ نمی‌شود، سلام و احوالی و بعد سوال همیشگی‌اش را می‌پرسد، که بداند خبری از جهانگیرخان دارم یا نه، و همان پاسخ شب پاری را که می‌شنود، گوشه‌ای می‌رود و سرش را به کاری گرم می‌کند، حال و احوال اهل خانه و اندرونی میرزا جهانگیر هم همین است که عرض شد.نایب‌خان، تصدقتان، شما را به رفاقت‌مان قسم، اگر می‌توانید و راه دستتان هست، به حرمت نان و نمک، پی‌جور وضعیت جهانگیرخان باشید، می‌دانم شما از منتفذین هستید و قطع یقین، راه دستتان هست که پیگیر شوید، بلکه خط و خبری از مشارالیه به دستمان برسد. بی‌خبری هلاک‌مان نکند، پیر و رنجورمان خواهد کرد. علاوه بر این، همشیره‌ی جهانگیرخان، بیش از این تاب دوری ندارد، هر روز خدا، جلوی در محبس‌خانه است و اشقیای جور، جوابش را که نمی‌دهند هیچ؛ صد جور طعنه و خبر ناخوش بارش می‌کنند و صد مَن به خانه بر می‌گردد. خدا را خوش نمی‌آید، کاری اگر از دستتان می‌آید تمنا دارم که مضایقه نفرمایید. جسارت نباشد، معروضم که لطف جنابتان، بی‌مزد نخواهد بود، در حد بضاعت و نه البته به کمال الطفتان، جبران زحمات خواهم نمود انشالله. جهان و هر چه در او هست، سهل و مختصر است/ ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 18:09:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌خبران حیرانند...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-uqlqussvlnna</link>
                <description>جهانگیر‌خان، قربان سرتان، این سومین نامه است که مرسول می‌شود و هیچ پاسخی از جنابتان دریافت نمی‌گردد، &quot;چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی&quot;، شما را به خدا؛ جواب حقیر را نمی‌دهید به فکر دل نازک پیرزن باشید؛ سه روز است مدام و پیگیر، جویای احوالات حضرت‌عالی است و هر بار به بهانه‌‌ای شانه خالی کرده‌ام از زیر بار جواب. می‌ترسم فردا چادر چاقچور کند جهت مراجعه به محبس‌خانه، البته که معروضم چادر چاقچور را کناری گذاشته و همین هیبتش را بُرّان‌تر کرده و رسیده و نرسیده به درب محبس، الم شنگه‌ای به‌پا خواهد کرد، آن‌سرش ناپیدا؛ این سه روز، به قاعده‌ی هر بار آمدن به زندان، یک مَن آمد‌ه‌ام و صد مَن برگشته‌ام، آخر دست هم جواب دندانگیری عایدم نشد از این قوم دجّال؛ سوای از حقیر، همشیره‌ گرامی‌تان هم چند روزی‌ست دخیل بسته به درب محبس‌خانه؛ فکری‌ام نکند بلایی سرشان بیاید. دیروز البته بدری‌بانو گفتند که افسر جوانی، اردشیر نام، پیگیر درخواست‌های علیا مخدره شده‌ است؛ البته که باید ببینیم از این جماعت آجان هفت‌خط، کمک و چاره‌ای بر می‌آید یا فقط کیسه دوخته‌اند به جهت تیغ زدن به مال و اموال خلق‌الله. من که چشمم آب نمی‌خورد البته، با اینحال، صلاح که پرسیدند، مانع نشدم، تیری در تاریکی، بلکه بی‌خبری را افاقه کند؛ توکلیم به خدا؛ قصد تشویش ‌ذهن‌ ندارم، اما به گمانم این جناب اردشیر سنگسری، بی‌قصدی و فی سبیل‌الله هم وارد معرکه نشده باشد، چشم طمع به چه چیزی دوخته! الله اعلم. بگذریم تصدقتان. از بیرون اخبار خیر برایتان ندارم، هر چند واقف امر هستم که واگویه‌ی آن دردی را علاج نمی‌کند که هیچ، درد را تلنبار درد می‌کند، با اینحال، اخبار مملکت ایران این روزها همین است و تا بوده همین بوده. یکی دو روز پیش، چند نفر جوان نازنین را به بهانه‌ای واهی کشیده‌اند بالای دار، کس و کار و اقوام‌شان، هر چه عریضه بردند و آوردند و استغاثه بود که کردند، مثمر به ثمر نبود و دست آخر شد، آنچه نباید می‌شد و کاری از دست خلق‌الله برنیامد به مقابله با این دژخیم خونریز. شکر خدا که برات آزادی‌تان صادر شده و دیر یا زود بیرون می‌آیید از زندان سکندر... عذر خواهم که خاطرتان مکدر شد، این بوم شوم که خبر ناگوار می‌دهد را به بزرگی خودتان ببخشید؛ فکر این جوان‌ها آسوده‌ام نمی‌گذارد. &quot;گفت آن یاز کزو گشت سر دار بلند/جرمش آن بود که اسرار هویدا می‌کرد...&quot;، تا بدری‌بانو تسمه‌ی پاسخ دلخواه، من باب سلامت و آزادی‌تان از گرده‌ی حقیر نکشیده، به فرستادن یکی دو جمله دستخط مبارک، دلشادمان کنید. &quot;چشمم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست...&quot;</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 01:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسم که اشک در غم ما پرده در شود...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D9%85-%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D8%AF-cgtvdc6xitcx</link>
                <description>₰ میرزا جهانگیرخان، قربان سرتان؛ بدایت امر به عرض مبارک برسانم که متصل، پیگیر مکاتبات با اکابر و اعاظم مملکتی بوده و هر دست‌آویزی را چنگ می‌زنیم به جهت خلاصی وجود مبارکتان از بند. مطلع نیستم که دستخط‌های من قبل از این به دست مبارک رسیده باشد یا نه؛ گزمه‌های حبس‌خانه را به‌کل تعویض کرده‌اند؛ چند وقتی‌ می‌شود، خبری از نایب‌اکبر ندارم، پی‌جور بودم از گوشه و کنار، خبری از مشارالیه بگیرم، بلکه سببی باشد تا مطلع از احوالات حضرت‌عالی شوم، تیرمان به سنگ خورد. نایب اکبر آدم با خدایی بود، با یکی دو سکه رضا می‌داد خط و خبری ببرد و بیاورد؛ با این گزمه‌های نو آمده، پول هم نمی‌شود قسمت کرد. دیروز من قبل صلاة ظهری، رئیس محبس را به هر ضرب و زوری بود ملاقات کردم، پنهان از چشم غیر، بیست تومانی گذاشتم پر شالش، بلکه نمک‌گیر شود و خبری بدهد از سلامت‌تان، پول را که گرفت، حاشا کرد که اصلا نداریم جهانگیر‌خان نامی در محبس؛ دانستم دیگ طمع‌ش به جوش آمده و پول بیشتر می‌خواهد که ندادم؛ مزید بر آنکه کفگیر به ته دیگ خورده، طاقت زیاده‌خواهی این جماعت هرزه را هم ندارم؛ اوضاع مطبعه به راه نیست؛ کاغذ سخت گیر می‌آید، دستمزد آقایان و مخدرات که قلم می‌زنند برای مطبعه را برج قبل، به زور پرداخت کردیم؛ البته خدا بزرگ است، از حبس که آزاد شوید و رشته‌ی امور را به دست بگیرید، همه‌چیز درست خواهد شد انشالله. می‌ماند احوالات درونی‌، که فرمود: &quot;دل رفت و دیده خون شد/تن خست و جان برون شد&quot; حال دل خوش نیست جهانگیرخان؛ دستم به هیچ کاری نمی‌رود، هر چه می‌کنم از ناچاری ا‌ست نه رضایت دل؛ خانم‌جان هم به ستوه آمده، دیروز شنیدم گِله‌ام را پیش کربلایی قاسم می‌گفت؛ فی‌الحال، کاری از من بر نمی‌آید، این احوالات درونی، نسخه‌ی حکیم فرموده‌ی بیرونی ندارد، باید رها شود به حال خودش، &quot;باشد که از خزانه‌ی غیبم دوا کنند&quot;؛ می‌دانم که بدری‌بانو متصلاً پیگیر سر و سامان دادن من است و بی‌آنکه از صرافت بیفتد، خیالات شیرین مادرانه در سر دارد، شما را به بزرگی‌تان، برادری کنید یک دستخط برای ایشان بنویسید که دست از سر پسر یک‌دانه‌ی چموش‌اش بردارد. کار حقیر از سر و سامان گذشته است؛ از حبس که بیاید معروض احوالات خواهم شد، علی ای‌الحال، سربسته اینکه دل رکاب نمی‌دهد جهانگیرخان؛ لگام به دست خود گرفته و &quot;می‌برد هرجا که خاطرخواه اوست&quot;؛ سر به سودایی دارد که آنچه در تقدیرش نیست، عاقبت به‌خیری است. دل است دیگر؛ با عقل آب‌شان به یک جوی نمی‌رود، از عقل که خیر ندیدم قربان سرتان، &quot;آزمودم عقل دور اندیش را/بعد از این دیوانه سازم خویش را&quot;. احوالات عزیزتان را در حبس بیش از این مکدر نکنم، مستدعی‌ست که پس از رویت مرسوله‌ی تقدیمی، دستخطی من باب مطلع شدن حقیر از احوالات‌تان روانه بفرمایید. چشم‌مان به راه، تا بیاید. انشالله.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 03:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا و کشتی ما در شط شراب انداز...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B7-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-o0yy5h3mlgiz</link>
                <description>₰ میرزا جهانگیرخان، تصدقتان؛ بی فوت وقت به عرض برسانم، حقیر به مجرد دریافت دستخط عزیزتان، مبنی بر آزادی قریب‌الوقوع احتمالی، دست روی دست نگذاشته، به هر دیار البشری که می‌توانستم نامه و استغاثه ارسال کرده‌ام،&quot;باشد کزین میانه یکی کارگر شود&quot;؛ علی‌الخصوص حضور جناب میرزا هادی‌خان لاهیجانی، که چند وقتی‌ست برو بیایی به راه انداخته و نزدیکی مقبولی با ابواب جمعی دربار به هم زده و دور نیست تا در دم و دستگاه حکومتی، دستاویز قرص و محکمی پیدا کند. مرسوله‌ی معروض با یادآوری حق صحبت دیرین فتح باب شد و با وعده‌ی باغ سیب و انگور میگون ختم؛ همان که یک‌ماه من قبل حبس‌تان، آذین‌اش بستیم و میزبان هم‌قطاران شدیم از باب چاپ نمره صد مطبعه. قطعه زمین مرغوبی‌ست این باغ و از مایملک اراضی پدری، فدای یک تار موی‌تان، به گردن من بیش از این حق دارید؛ علی‌العجاله امیدم به باریتعالی‌ست که تخم طمع را در دل جنابش انداخته‌ باشم. مزید بر این همان شب هم دیدم برق چشمان میرزا هادی‌خان را، افاضات هم فرمودند از قول جناب سعدی: &quot;تنگ‌چشمان نظر به میوه کنند/ما تماشا کنان بستانیم.&quot; این جماعت تمام دین و دنیای‌شان همان چند وجب خاک باغ است و در و دیوارهای خانه و یکی دو سکه اشرفی، گیرم بیشتر یا کمتر؛ سیری ندارند قدرتیِ خدا. یک‌بار نشد بنشینیم با این جماعت به حرف و حرفِ چیز دیگری باشد به غیر از امورات دنیا. دست بدهد کاخ شاه را هم بیع و معامله می‌کنند، چشم‌هایشان ذرعِ سر خود دارد، یکجا که وارد می‌شوند بی‌اختیار عرض و طولش را درمی‌آورند و حساب و کتاب می‌کنند که چقدر می‌ارزد. حالا امید بسته‌ام که به طمع همان باغ، قدم صلحی بردارد و بند از پای شما باز شود. دلم لک زده که بیاید و بنشینیم میان مهتابی و سیگار دود کنیم و تا دم صبح بگوییم از صدای طاهرزاده و شعر خاقانی، خاطرتان هست چه غوغایی کرد با صدایش آن شب در انجمن اخوت: &quot;کار عشق از وصل و هجران درگذشت/درد ما از دست درمان درگذشت...&quot;، دلخوش به همین خیالاتم میرزا، بلکه همین خیالات افاقه کند و سر این رشته دوباره به دست بیاید. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، تمام صبح که مشغولم به نگارش سطورات روزنامه و رتق و فتق امورات مطبعه، حواسم پی‌جور شب است، روزها آزار دهنده شده‌اند میرزا. شب اما هنوز قواره دارد، به قاعده است و می‌شود نشست و چند خطی نوشت یا یکی دو سطری خواند. همین شب‌های زمستانی، مهتاب که قلندرانه سینه‌ی آسمان را سِیر می‌کند، می‌نشینم پشت میز تحریر و تا پلک‌هایم سنگین شوند، یک‌بند می‌نویسم. بدری‌بانو گاهی سر می‌زند، یکی دو بارِ سر شب، دعا به جانمان می‌کند و شب‌هایی که بی‌خوابی مستمر می‌شود و تا صبح می‌نشینم به نوشتن و خواندن، مِن قبل طلوعی که بلند می‌شود برای دست‌نماز، یکی دو تا نفرین مادرانه حواله‌مان. و وقت ناشتایی اما، تلخی سر صبح‌اش را با یکی دو استکان شاه عباسی، چای قند پهلو، شیرین می‌کند. خانم‌جان همیشه جویای احوال هستند، هر بار که مطلع می‌شوند در حال نوشتن دست‌خطم برای جنابتان، اوامر می‌فرمایند به جهت کتابت سلام گرم ایشان به حضورتان. اینجا همه چشم انتظار بازگشت‌تان هستند. شنیدم از بدری‌خانم که گفتند، مارال یکی دوباری جهت ملاقات به محبس‌خانه آمده‌اند و توفیق امر حاصل نشده. سپردم اگر دوباره قصد ملاقات کردند، بفرمایند تا ببینم به کدامیک از این قلچماق‌های زندان می‌شود یکی دو سکه داد و آهنش را نرم کرد، که رضا بدهد همشیره بیاید به ملاقات. هر چند می‌دانم که محبس، جای ایشان نیست، ولو به چند لحظه؛ دلتنگی اما قوت بیشتری دارد، علی ای‌الحاله اگر طی ایام آتی، فرصتی دست داد به جهت ملاقات، کار را به حساب یکدنگی ایشان و گردن از مو باریک‌تر حقیر بگذارید. بیش از این مصدع اوقات‌تان نشوم، بیاید میرزا که هزار کار مانده داریم.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 00:53:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-spqkz8ehiv9o</link>
                <description>₰ حضور محترم جناب میرزا هادی‌خان لاهیجانی، پس از سلام، معروضم به حضور محترمتان، الساعه مرسوله‌ای از جهانگیرخان به دست رسید، که صلاح را بر آن دیدم تا حضرت‌عالی نیز موقوف به امر باشید. مستحضر هستید که یار دیرین‌مان، جناب میرزا جهانگیرخان، مدت مدیدی‌ست که در زندان پایتخت به حبس مجرد، گرفتار آمده است به ناحق؛ گمانم مسبوق باشید که چندی‌ست تا شایعه فرمان شاه مبنی بر خلاصی عده‌ای از زندانیان در افواه عموم و نفوس مملکت ایران، علی‌الخصوص گرفتاران بند، دهان به دهان می‌چرخد و هیچکس از اصل امر و حقیقت حالیه‌ی ماجرا مطلع نیست. علی‌ای‌الحال، عرض شود آنچه جهانگیرخان در آخرین دستخط‌شان فرمایش کرده‌اند، خبر آزادی قریب‌القوعی‌ست که نایب‌اکبر از گزمه‌های محبس، به گوش ایشان رسانده‌ است، لذا تقاضا دارم، با توجه به اینکه جناب‌تان در زمره اکابر مملکتی بوده و نفوذ حضرت عالی در دیوان و دفتر بر هیچکس پوشیده نیست، بر این رفیق دوران ماضی، منت نهاده پیگیر وضعیت جهانگیرخان باشید. محبس بیش از آنکه در ظاهر امر پیداست وجود مبارکشان را آزرده کرده است، ایشان مرد قلم و شعر و مستظرفات است و دیگر جان کشیدن حبس را بر دوش ندارد. استدعای حقیر آن است که در ایام جاریه، که فرمان شاه به شایعه، گوش به گوش می‌چرخد، تیری در تاریکی، جنابتان نیز دست‌افشانی بفرمایید، بلکه به اجازت خدای باریتعالی نفس‌تان حق باشد و تیر بر کمانه نشیند و آزادی جهانگیرخان محقق شود. زیاده بر عرایض فوق‌الذکر آنکه، همشیره مشارالیه دست تنها و بی یار و برادر، زندگی را به دوش کشیده و خدا را خوش نمی‌آید و از فتوت حضرت‌عالی نیز به دور است، حال که از نعمت پدر و مادر محروم شده، بی‌برادری نیز، اضافه بر رنج و غم زندگی، وجود نازک ایشان را بیازارد. دستبوس خواهیم بود اگر قدم مرحمتی التفات بفرمایید و حقیر و همشیره جناب جهانگیرخان را از نگرانی به در آورید. بیش از این مصدع اوقات حضرت‌عالی نمی‌شوم جوف نامه یک قرابه شراب ناب است از دستچین انگورهای سال باران؛ چهار یا پنج‌سال پیش باشد به گمانم، که سپرده بودم کربلایی قاسم سوا کند و حالا چه یمنی بالاتر که پیشکش حضور محترمتان گردد. اضافه براین، جسارت نباشد، قرابه اگر مطبوع نظر بلندتان بود، بفرمایید تا باغ آن پیشکش گردد تا کمینه‌ای جبران زحمات حضرتعالی گردد.قربان خاک پای جواهرآسا، الاحقر میرزا صارم اصلانینهم جمادی الثانی</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Sat, 30 Dec 2023 23:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه خوش است حال مرغی...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%BA%DB%8C-ibpshejuhten</link>
                <description>₰ میرزا صارم، قربان سرتان؛ بندیِ حبس، تا به بند است، دلش به تاب نیست، روزگارِ یکنواخت زندان و حبس را یوم به یوم می‌گذارند و چاره‌ای هم ندارد البته؛ علی‌ایها‌‌الحال، تا خبر نیم‌بند آزادی به گوش زندانی می‌رسد، هر روزِ سیاهچال، بدل به روز صدهزار سال می‌شود و زندان همان هنگامه‌ای می‌شود که دوران جوانی‌مان، بدری‌بانو قصه‌اش را برایمان می‌گفت؛ خاطر مبارکتان هست؟ از شب‌های دم‌کرده تابستان، سه‌شنبه‌ای بود به گمانم، از پیاله‌فروشی موسیو آروانیان می‌آمدیم و پا تند کرده بودیم که به قُرق شب نخوریم و با هر ضرب و زوری بود خودمان را به منزل رساندیم، نادر کلون حیاط را که برداشت، بوی گلبرگ‌های یاس‌ باغچه که بدری‌بانو همیشه میان سجاده‌اش می‌ریخت، تمام هشتی را پر کرد، نشسته بود توی ایوان تا برسیم و شام مهیا بود، بساط سفره که جمع شد، برایمان گفت از عقوبت شرب خمر، که اگر آدمیزاده‌ای، نگفت ما، نجستی بخورد، یکی از مجازات‌هایی که پروردگار عالمیان، برایش مهیا دیده، آن است که روزش را می‌کند روز چند هزار سال! و حالا حال و روز من مثل همان است که خانم‌جان گفت؛ سپرده‌ام به نایب‌اکبر که هر خبری شد، بی‌ فوت وقت، آن را به حقیر برساند، بلاتکلیفی عذاب دو چندان است تصدقتان، گاهی گمان مُرجح‌ام آن است که بیایند و بگویند: فلانی حکم‌ات حبس مؤبَد است، دیگر خیالم راحت می‌شود، اما این پا در هوا بودن، آزارِ از حد گذشته است. &quot;چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد...&quot;اوقات‌تان را تلخ نکنم به تلخی‌های حبس؛ بسیار قدردانم از باب زحماتی که متقبل شدید به جهت رتق و فتق امورات منزل این کمترین؛ می‌دانم که خودتان هزار گرفتاری دارید، از مطبعه بگیر تا امورات اندرونی و قس علی‌هذا، زحمات منزل و همشیره هم گردن شما افتاده است. به امید خدا، روزگار حبس که به سر رسید، جبران الطاف خواهم کرد؛ انشالله.اضافه بر عرایض فوق‌ آنکه، دیروز میان واگویه‌های روزمره‌ی همقطاران، حرف از میرزا کوچک‌خان به میان آمد، گفتند نفی‌بلد ایالت گیلان را زیرپا گذاشته و خُفیه از دید ماموران حکومتی به رشت برگشته و دیر نیست که یاران موافق را گرد هم بیاورد؛ آدم درشت‌استخوانی‌ باید باشد این میرزا کوچک؛ ببینیم چه در چنته دارد، وطن‌پرستی در این مملکت آشوب و بلا، کار هر ناپخته‌ای نیست و &quot;غوغا نباشد عام را...&quot;به آخر ببرم، و من قبل از آن عرض سپاس فراوان دارم من باب ارسال جریده‌ها و ناگفته پیداست که بسیار مشعوف‌ام که مارال کار را به دست گرفته است، بعد از وقایع یکی دو سال اخیر، بسیار دل‌نگران بودم که نکند آن زخم‌های ناسور سر نبندد و زخم روی زخم در دل این دخترک پر شور تلنبار شود، که با خبر جناب‌تان، &quot;رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...&quot;. سلام گرم بنده را خدمت خانم‌جان برسانید. به امید دیدار.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 01:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش خبر باشی ای نسیم شمال...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-bxefqhwo2hro</link>
                <description>جناب جهانگیرخان، قربان سرتان، شادی زائدالوصفی که با خواندن دستخط عزیزتان به دست آمد، &quot;در یکی نامه محال است که تقریر کنم&quot;. خبر آزادی قریب‌الوقوعتان بهترین پیشامد این روزگار رنج است، خش خبر باشید؛ با این‌همه عذر تقصیر دارم از بابت فرمایش‌تان مبنی بر مطلع نشدن بدری‌بانو تا وقوع امر، به این جهت که حقیر به فحوی نامه مستحضر نبودم و طبق عادت مالوف، با آمدن نایب‌‌اکبر، بدری‌خانم از مرسوله‌ی مرحمتی مطلع شد و مِن‌بعد دادن مشتلق به نایب، همانجا کنار هشتی نشست و تا بنده نامه را با صدای بلند، نه یک بار، که چهار بار خواندم، دلش آرام نگرفت و اطاله کلام اینکه که رشته‌ی کار را از دست رفته حساب کنید. خانم‌جان از همان ساعت اولیه، متصل تاریخ و ساعت دقیق تشریف‌فرمایی‌تان را جویا می‌شود و هر چه می‌گویم: مادرجان، خود جهانگیرخان هم از وقت آن بی‌اطلاع بوده و هنوز فرمان آزادی صادر نشده، به خرجش نمی‌رود که نمی‌رود. دست‌خط‌تان را هم پیش خودش نگاه داشته و فرستاده دنبال مارال که بیاید و یکبار دیگر نامه را با دقت برایش بخواند که نکند نکته‌ای را ناخوانده مغفول گذاشته باشم؛ رویم سیاه که نتوانستم کاری کنم تا خانم‌جان و مارال مطلع امر نشوند و فرمایش‌تان معطل ماند. علی‌ای‌حال، خبر آزادی‌تان خون تازه‌ای به رگ‌های همه‌مان به راه انداخته است، همه‌چیز دوباره جان علیحده گرفته و حتی به نظرم می‌آید، چروک‌های صورت خانم‌جان کمتر شده و گیسوان شبق‌گون مارال طراوت جوانی‌شان را بازیافته‌اند، حقیر هم گمان می‌کنم اوضاع مساعد‌تری دارم و هر بار که به دفتر روزنامه می‌روم می‌بینم سرزندگی دوباره به آنجا بازگشته است، از شما چه پنهان، نادر خبر را به دفتر رسانده بود، مسیو کندی هم همان‌روز از شادی همه‌ را نهار دعوت کرد منزل‌شان، جای‌تان خالی بود تصدقتان. دیر یا زود دوباره دور هم جمع می‌شویم؛ انشالله.دیروز مِن قبل غروبی، همراه نادر حَسَب دستورات بدری‌بانو به جهت رتق و فتق امورات جاریه منزل، سری‌ به عمارت‌تان زدم، بدری‌بانو جان نادر را به لبش آورده، روزی یکی‌دوبار نادر را وامی‌دارد که حیاط را آب‌پاشی و جارو کند، که هر آن ممکن است جهانگیرخان از در وارد شود، نادر هم البته زبان به شکایت ندارد، این‌بود که او را هم آوردم که هم نفسی تازه کرده باشد و کاری اگر بود، دم دست باشد؛ مارال البته همه‌ی کارها را به انجام رسانده بود و همه‌چیز برای تشریف‌فرمایی‌تان مهیاست، به فرموده بدری‌بانو بنشن و حبوبات و گوشت و پیاز مطبخ به میزان مکفی فراهم شد و سه چهار جوال ذغال هم ابتیاع و در انبار گذاشتیم به جهت روز مبادا. هرچند در نبودتان مارال یک‌تنه حریف اوضاع بود و حقیر گاه به گاهی، کمک‌دست بوده‌ام؛ با این‌همه می‌دانم که بازگشت برادر به خانه، آنجا را دوباره به وضع پیشین باز خواهد گرداند. اگرچه مطلعم که در فقره‌ی فوت میرزا ذبیح‌الملک و درگذشت زودهنگام والده‌ی گرامی‌تان، ستون‌های آن خانه کمر راست شدن ندارند؛ علی‌ای‌حال، حضورتان پشت‌گرمی بزرگی برای مارال و همه‌ی ما خواهد بود.زیاده از حد مصدع اوقات عزیزتان نباشم، این دستخط به انضمام دو نمره آخر روزنامه خدمتتان مرسول می‌شود و امید است که مورد نظر بلندتان واقع شود؛ قابل عرض اینکه حروف‌چینی دو نمره آخر روزنامه را مارال به تنهایی به عهده گرفت و الحق که از پس کار خوب برآمد؛ دیر نیست که رشته باقی امورات را هم به دست بگیرد، که البته شایستگی‌اش را هم دارد. به امید دیدار در صبح قریب.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 16:17:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر به دست من افتد، فراق را بکشم...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D9%85-tjfz2sfkqwtt</link>
                <description>جناب میرزا صارم، تصدقتان؛ هر نوبت که نایب‌اکبر، حقیر را صدا می‌زند به جهت دریافت مرسوله عزیزتان، شادمانی بی‌حد حاصل می‌شود و بی‌فوت وقت، گوشه‌ی خلوتی می‌جویم و برای دقایقی زندان و زندانبان و هرچه هست فراموش می‌شود؛ اگر به دست من افتد، فراق را بکشم... زندگی زندان یکنواخت است و به نمایشی می‌ماند با یک‌ میزان‌سن و یک پرده؛ با اینحال مکتوبات جناب‌تان و صدالبته چشم‌روشنی‌های بدری‌بانو، مهتاب درخشان شب‌های تار محبس است؛ الساعه که این چند خط را خدمتتان می‌نویسم، بالاپوش بدر‌ی‌بانو را پوشیده‌ام و غم به تمامی رخت بربسته و دیگر هیچ توفیری ندارد که کجا هستم. تا خاطرم هست بی‌زحمت از قول من کربلایی قاسم را سلام مخصوص برسانید و بفرمایید، قدر‌دان‌اش هستم و ایام زندان که به سر آید، جبران زحمات خواهم کرد، انشالله. جوف این نامه، چند تمرین خط است برای مارال که تمنا دارم به دستش برسانید. می‌دانم که همشیره، این چند وقت چقدر به شما زحمت داده است، برادری را در حق ما تمام کرده‌اید.اما آنچه در پایان نامه مرقوم فرمودید درباره میرزاکوچک‌خان، چند مدت پیش هم اینجا حرفش بود، توصیفاتش را که شنیدم خاطرم آمد که چقدر برایم آشناست و یکی و دو روزی کلنجار رفتم تا به یادم آمد من قبل از این مشارالیه را کجا دیده‌ام، نامش میرزا یونس است، از اهالی گیلان؛ ماجرای دوستی من و ایشان به قبل از واقعه به توپ بستن مجلس شورای ملی باز می‌گردد و بعد از آن که گرفتار حبس شدم، دیگر خبری نداشتم تا روز فتح تهران؛ که شنیدم در فوج گیلان بوده و بعد از آن خبر داشتم که به گیلان بازگشته و دیگر اطلاعی از او ندارم، حفظ الله. الغرض اینکه، اگر خط و خبری از ایشان به دست آمد، کمترین را هم مطلع بفرمایید.محبسی آنچه زیاد دارد وقت است و گاهی فراموش می‌کند آنها که بیرون‌اند کار و زندگی‌شان توفیر دارد با روزگار محبسیان؛ علی ایحال، دلخوشم به همین چند خط و چشم به‌راه تا کی مکتوب بعدی‌تان مرحمت شود. الغرض؛ چیزهایی شنیده‌ام که تنها برای جنابتان عرض می‌کنم و صد البته تقاضا دارم تا احقاق تنویر، قضیه را به احدالناسی، بالاخص بدری‌بانو و مارال نفرمایید؛ یکی دو روز پیش، نایب‌اکبر مشتلق خاص گرفت به جهت خبری در باب خلاصی حقیر در اسرع وقت، لذا بعید نیست همین چند روز آتیه، آزادی از محبس محقق شود، به امید خدا. تا آن روز سلامت و سعاد‌ت‌تان را از درگاه خدای باری‌تعالی تمنا دارم، به همگی سلام گرم برسانید، به امید دیدار عزیزتان به زودی، انشالله.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 08:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا پاییز...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-uuhm0rljiiea</link>
                <description>جهانگیرخان، تصدقتان، می‌دانم با همه‌ی سختی‌ها و مرارت‌هایی که حبس بر وجود مبارکتان تلنبار کرده، امید و آرزوی دلِ خوش داشتن برای جنابتان، به محالات بیشتر می‌ماند تا دعای خیر؛ علی‌العجاله شما در بند دژخیم‌اید و ما چشم به راهتان و تنها دارایی‌مان در این روزگار خزان، صبر؛ که فرمود: &quot;الصبر مفتاح الفرج&quot;؛ با این‌همه می‌دانم که به روزگار حبس آب‌دیده شده‌اید و داغ حبس گردن‌آویز افتخارتان:&quot;شیر را بر گردن ار زنجیر بود / بر همه زنجیرسازان، میر بود&quot;.ما هم که بیرون از حبس و سیاهچالیم، روزگارمان به خوشی نمی‌گذرد، هر روز بلای تازه‌ای از این‌ نودولتان نالایق آوار گرده‌ی ملت می‌شود و مملکت ایران هر روز و شام اضافه بر روز قبل، تقاص بی‌کفایتی حضرات را می‌دهد؛ بگذرم از سیاست که هر چه بگویی نه تمامی ندارد و نه جز اوقات تلخی ثمره‌ای.نقاش صنع این روزها نقش خزان بر بوم می‌کشد، هر کجا بروی برگ‌های زرد و نارنجی‌ست که رقص کنان از شاخه‌ی درختانْ رهای باد می‌شود و وعده رسیدن پاییز می‌دهد؛ بدری‌بانو دل‌‌نگران بود نکند بالاپوشی که برایتان تهیه دیده بود به دست مبارکتان نرسیده باشد، از نایب‌اکبر پیگیر شدم، دل‌قرصی داد که بالاپوش را پوشیده‌اید و یک سکه هم مشتلق گرفته؛ این نایب‌اکبر آدم باخدایی‌ست، من‌بعد هر چه بود می‌دهم دست همین بنده‌ی خدا که برساند به دستتان. به بدری‌بانو هم عرض کردم که تحفه‌ی مرحمتی را پوشیده‌اید و قند میان دل پیرزن آب شد که پسندتان بوده. یک‌هفته‌ی تمام مارال را برد بازار و آورد تا نخ و پشمی که دلخواهش بود پیدا کند و آخر سر هم رفت یک صبح تا غروب بالای سر میرزاحسین رنگرز ایستاد، تا رنگی که می‌خواست دربیاید و بعد هم تمام تابستان را بافت و بافت که تا پاییز نشده، بالاپوش را تمام کرده باشد. گاهی هم دم غروب مارال که از دفتر روزنامه می‌آمد می‌نشست وردست بدری‌بانو و چشم می‌دوخت که کی بافتن بالاپوش تمام می‌شود و نوبت به شال او می‌رسد، بدری‌خانم اما هیچ به روی خودش نمی‌آورد و با طمائنیه تمام یکی یکی گره می‌انداخت و هر چه مارال بی‌قراری می‌کرد که خانم‌جان نمی‌شود تندتر ببافید؟ بدری‌خانم ابرو بالا می‌انداخت که خیر بچه‌جان! این برای جهانگیرخان است، توفیر دارد با هر چیز دیگری، تار و پودش با متانت باید سر هم بیاید، هول‌هولکی که نمی‌شود! باید بودید و می‌دیدید چشمان مارال را که حرص می‌خوردند و خیره می‌ماندند به دستان نرم و مهربان بدری‌بانو که کی تمام می‌شود این بالاپوش؟! دست‌آخر هم چیزی از آب درآمد برازنده قامت عزیزتان. با این‌همه خاطرتان را مشوش نکرده باشم، بدری‌خانم سردستی یک دست شال هم بافت برای مارال و تا مارال به خودش آمد که آن را بردارد و بپوشد، خانم‌جان جایش داد میان جوف بقچه که این را بافته‌ام برای سرجهازی‌ات دختر! الان بپوشی که چه! و آه از نهاد مارال بلند شد.کارهای باغ میگون هم تقریبا تمام شده است، کربلایی قاسم انگورها را چید و مانده سیب‌ها، که تا چند روز دیگر کار آنها هم تمام می‌شود؛ آن یک ‌دست‌چین انگور را هم از کربلایی قول گرفتم که به باد ندهد تا همان را که در نامه‌ی قبلی قول داده بودم برایتان فراهم کنم.اوضاع مطبعه هم به راه است، الحمدلله شخص اول مملکت چنان سرش به دله‌دزدی‌ها و اقسام هجویات و منکرات گرم است که فرصتی و وقتی نمی‌ماند برای تورق جراید، که البته سوادش را هم ندارد؛ می‌ماند عمله‌جات حکومتی که کار همه‌شان با یکی دو سکه راه می‌افتد و از این جهت خیلی پاپیچ امورات روزنامه نمی‌شوند.با این‌همه دل خوش نیست جهانگیرخان، هیچ نمی‌دانم چه مرضی دارد، سرش به هیچ‌چیزی گرم نمی‌شود، شب را روز و روز را به عبث شب می‌کند و هیچ معلوم نیست که دنبال چه می‌گردد. یکی دو روز پیش، دم غروبی رفتم قهوه‌خانه زرگرآباد، حشمت‌خان موزیکانچی هم بود، نشستیم به صحبت، میان حرف‌هایش از میرزاکوچک‌خان نامی حرف به میان آمد و گروهی به نام هیئت اتحاد اسلام؛ هر چه گفت سربسته بود، بیشتر پی‌جور می‌شوم و مطلب دندان‌گیری اگر دستگیرم شد در مکتوب بعدی به عرض مبارک می‌رسانم.بیشتر از این مصدع اوقاتتان نشوم تصدقتان، امید روزهای روشن آزادی، تنها ستاره‌ی این شب‌های تاریک عمرمان است، سرتان سربلند و سلامت.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 19:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیر مردم...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-w3conui6f16o</link>
                <description>جهانگیرخان، قربان سرتان، متصل به مکاتبات من قبل از این، آنچه احوالات یومیه مملکت است، آن است که نکته قابل عرضی نمانده که واگویه شود؛ می‌ماند امورات جاریه‌ی روزنامه، که افتان و خیزان پیش می‌رود و چنان که افتد و دانی، طبق منوال قبل، یک‌روز کاغذ هست، جوهر نیست، جوهر به هزار ضرب و زور پیدا می‌شود، قحط کاغذ و سربی چاپ می‌آید، روز دیگر همه‌چیز مهیاست، مسیو آنوشان طاقچه‌بالا می‌گذارد که فلان‌قدر بگذارید روی پول چاپ که دخل و خرج چاپخانه به هم برسد و دردسرتان ندهم، با صد شعبده روزنامه را به دست مردم می‌رسانیم و سر آخر روزنامه می‌شود کاغذ زیرین نیم‌سیر گوشت و یک کف دست سبزی خوردن آبگوشت نهار. نه که بخواهم زبان به ناله باز کنم، خدا به سر شاهد است که چنین قصدی ندارم، عرض حالی بود از اوضاعی که هست. پیش از این هم لابه‌لای عرایضم آورده بودم که این مردم، عوام سال پار و پیرار نیستند، درست است که سرشان گرم کار خودشان است و همچنان بیمناک شاخ گربه‌اند، با این‌همه، حساب دستشان است، نشسته‌اند به انتظار که کی بشود تا حسابشان را با آنها که می‌دانید و گفتن ندارد، صاف کنند.تابستان امسال هوا عجیب به داغی می‌زند، هرم گرمای نیم‌روز هر دیار البشری را از بودن زیر آفتاب صلاة ظهر فراری می‌دهد میان سایه‌ها؛ چشمه‌های باغات بالا، آب‌شان بد نیست الحمدلله، اما همان که تا پایین‌دست می‌آید، به قاعده‌ی شیر سماور بیشتر نمی‌رسد به دهان خلق‌الله. بهائم از کوه زده‌اند پایین، دیروز کربلایی قاسم تعریف می‌کرد، مِن قبل اذان صبح که بیل برداشته برود سر آب، تا سهم آب باغ را بکشاند پای درخت‌ها، قریب به یازده دوازده راس شکار مرغوب، لب تقسیم آب بوده‌اند و تا چشمشان از دور به کربلایی خورده رم کرده‌اند سمت کوه. خدا به خیر بگذارند، شکار که بیاید این حوالی، عقب سرش گرگ و پلنگ را هم می‌کشاند پایین؛ با اجازه‌تان در نمره‌ی آخری مطبعه، چند خطی از باب هشدار درندگان و بهایم نوشتیم که جماعت برحذر باشند، تا خدای ناکرده نه گزندی به آن زبان‌بسته‌ها برسد، نه آسیبی به آدمی. مردم خودشان باید به فکر خودشان باشد، بالادستی‌ها همه‌چیز را یله داده‌اند سمت تقدیر و قضا و قدر، که صد رحمت بر پدر شاه‌سلطان حسین صفوی. ملاها هم شده‌اند وردست اینها، مردم طالب آب می‌شوند، حواله می‌کنند به باران، که آن‌هم ببارد یا نه؛ نان می‌خواهند، وعده‌ی سر خرمن می‌دهند که خداوند تعالی نظر لطفی کند بارانی ببرد، زمین ثمر بیاورد، سهم اربابی برداشته شود، بعد آنچه ماند آرد شود و آسیابان هم که حق‌الزحمه‌اش را برداشت و داد دست نانوا، نان می‌رسد به دستتان انشالله؛ و بر همین منوال مردم را سر می‌دوانند. هنگامه‌ای است مملکت‌داری حضرات آقایان که بیشتر از این دردسرتان نمی‌دهم.بدری‌بانو هم سلام دارد خدمتتان، دیروز ما بین نظافت گلخانه متصل به یاد شما بود، بافتن بالاپوش زمستانی‌تان را تمام کرده و از پریروز دل نگران شمعدانی‌هایش شده، می‌دانید که چقدر برایش عزیز هستند، من را هم از سر صبحی گرفت به کار که دستی سر و گوش گلخانه بکشیم که پیش از سرمای پاییزی، جا و مکان گلدان‌هایش به قاعده شده باشد. هر چه هم زردآلو و آلو از باغ برایمان رسید، غیر از چند دانه‌ای که داد دست من و مارال، بقیه را خشک کرد و بقچه‌پیچ کرده که به وقتش بدهد دست نادر که برساند خدمتتان. سپردم به کربلایی، انگور که رسید یک دست‌چینه‌اش را نگه دارد، خودم بروم از باغ بیاورم، و الا برسد به دست بدری‌بانو همه را پهن می‌کند زیر آفتاب و مثل عقاب هم مراقبشان می‌شود تا آنها را هم جوف بالاپوش زمستانی‌تان برساند به محبس و به هیچ‌کداممان هم یکی دو پلاره بیشتر نمی‌رسد دست آخری. هر چند پارسال یک پولتیکی پیاده کردم و کوزه‌ای انگور مرغوب شاهانی کنار گذاشته‌ام برای روز آزادی‌تان. وقتش که شد دوستان و رفقا را جمع می‌کنیم و دلی از عزا درمی‌آوریم به امید خدا. فقط بیمناکم که خانم جایش را پیدا نکند، و الا تا سربجنبانی همه‌را می‌ریزد میان چاه خلا و نادر را هم وامیدارد کل زیرزمین را آب بکشد! مثل همان سال که کربلایی دهن‌لقی کرد و بعد هم چند روزی مجبور شدیم پناهنده باغ عباس‌آباد بشویم تا بدری‌بانو از خر شیطان پیاده شود، آخر هم گل روی شما بود که من را بخشید. یادش به‌خیر، روزگار خوشی بود قربان سرتان؛ بیش از این مصدع اوقاتتان نمی‌شوم، دیدار دوباره‌تان امید هر روزه من است و لحظه ملاقات‌تان را انتظار می‌کشم.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2023 15:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دودِ قلم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirza_Sarem/%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%82%D9%84%D9%85-tubnxc7qiial</link>
                <description>حضور محترم جناب جهانخان لاهیجانی، تصدقتان؛ هر چه تقلا زدم تا قلم را از نوشتن باز دارم، افاقه نکرد، کار از شصت تدبیر به در شد و لاجرم، نشستم و این اباطیل را بر کاغذ آوردم تا مگر داغ دل را مرهمی باشد، که اگر نگویم جگر سوزد و حالا که دل سرِ رشته را به دست گرفته، دود از سر قلم بلند آمده است. قطع به یقین جنابتان موقوف جریانات حالیه مملکت هست و حقیر بیم از اطاله کلام دارد، آنچه اخبار ایام جاریه است، به توپ بستن مجلس شورای ملی به دست فواحش روس و دستیاری عمله‌جات حکومتی‌ست در کشتار و قتل آزادی‌خواهان. محد‌علی‌شاه، حرمت امضای فرمان نگاه نداشت و هر چه از دستش برمی‌آمد کرد و کار را تا جایی رساند که میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل را کنار حوض فواره‌ی باغشاه طناب به گردن انداختند و خفه کردند در معیت ملک‌المتکلمین و قاضی راقی به امر شاه. از یوم‌التوپ و آن ساعت شوم به بعد، همه‌چیز گرفتار نحسی غریبی شده و طالع سعد، از مملکت ایران روی برگردانده است؛ درفش حریت با خون شهدای مشروطه هر روز رنگین‌تر می‌شود، اما چه سود قربانت؟ بیمناکم که بعد از این‌همه تعرض به ساحت بلند آزادی، اوضاع مملکت هر روز از آنچه در خیالات‌مان می‌پرواندیم دورتر و غریب‌تر شود. دم‌غروب، زرین‌تاج خانم، زوجه مرحوم جهانگیرخان، به دیدار بدری‌بانو آمد، نشستند توی ایوان و یک دل سیر گریه کردند بی هیچ حرفی. از دلم نیامد جلو بروم به جهت سلام و عرض تسلیت، خودم را میان پنج‌دری حبس کردم، بی‌فایده بود؛ صدای اشک ریختن‌شان را می‌شنیدم، این اشک سرزمین ایران است که بر خاک می‌چکد، خون سیاوش است و هر جا که فرو می‌افتد لاله‌های واژگون سر بر می‌آورد. حال غریبی‌ست قربان سرتان؛ دل، آرام نیست، فکری‌ام نکند اینها که همه شنیدیم و گفتیم، افسانه باشد، نکند حُریّت افسانه باشد، نکند رجای عدالت تنها قصه‌ای شیرین بود که به گوشمان خواندند و ما عمری به طلب سراب است که میان این بیابان بلا به تقلااییم. آن‌همه خون‌ها که ریخت و آن‌همه دارها که سربلند شد از بلندای قامت آزادگان، نکند به هیچ برسد آخر کار. مردم سرشان گرم است به بالا و پایین زندگی‌، لابُداند و چاره‌ای هم ندارند البته؛ دستشان به پر شالشان است و بند کیسه‌شان را محکم چنگ زده‌اند که بلدیه‌چی همان چند پول سیاه را هم به غارت نبرد به اقسام وعده‌ها و بهانه‌ها؛ اشرفی سوار زندگی خلق‌الله ا‌ست و مرد و زن را هر کجا که بخواهد می‌کشاند و می‌برد؛ خرد و کلان، از پی این قافله بدو بدو دوان‌اند که عقب نمانند از یکدیگر؛ و آن طرف، هر روز سرو قامت یکی، بر خاک نگونسار می‌شود از جور جلاد. جانم تلخ است و زهر از قلم می‌ریزد، بیمناکم که وجود مبارکتان را دل‌آزرده کرده باشم، بیش از این مصدع اوقات نمی‌شوم؛ همراه مرسوله، یک دستمال بهارنارنج خشک است سفارش بدری‌بانو که جوف نامه خدمتتان ارسال می‌شود، بهاره‌ی امسال است و ایشان به دست خودشان یکی‌یکی سوا کرده‌اند که برسد به دست مبارک، انشالله که مقبول باشد. هر چه گفتیم جز حکایت دوست، در همه عمر از آن پشیمانیم.	بیست و هفتم برج سرطان هزار و دویست و یک خورشیدی</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 16:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی‌ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mirza_Sarem/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-xkfl1eqkwb51</link>
                <description>₰ میراز صارم، تصدقتان، بعد مدت‌ها بخت یار شد و قلم و دواتی به دست آمد براش نوشتن عرض حال. قلم در این بیغوله که به بند آنم، حکم کالای نایاب دارد، دو بسته تنباکوی فرد اعلا خوانسار دادم به جهت معاوضه این نصفه قلمی که الساعه مشغول نوشتن با آن هستم. روزهای حبس یکنواخت است و طولانی؛ به قول بدری بانو، هر روز اش روزِ چندهزار سال؛ با این‌حال می‌گذرد، خاصیت عمر همین است و چه بهتر که بگذرد، &quot;تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن&quot;؛ دلتنگم صارم‌خان! هر چند دلتنگی برای محبسی غم ناآشنایی نیست، دلتنگی سایه به سایه هر کس که به بند است پیش می‌آید و رفیقِ هردقیقه و ساعتش است؛ این دلتنگی که عرض شد، رنگ و بوی‌اش با باقی زنجموره‌های دل توفیر دارد، دلتنگ آزادی نیستم، که تا وطن در بند است، چه فرق دارد که آدمی آزاد باشد یا محبسی، غم‌ام چیز دیگری‌ست قربانتان؛ اینکه قسمت شود یک روز دم غروبی دوباره بنشینم توی مهتابی، عارف را هم وعده بگیریم که بیاید با همان اخم‌های گره خورده و صورت عنق‌اش، زخمه به تار بزند و نیشتر بزند به این زخم ناسور، بلکه سر باز کند و این چرک چند هزارساله از آن بیرون بزند، بلکه خلاص شویم از این همه درد؛ سبک که شدیم، بدری‌بانو برایمان چای دم کند، بریزد میان همان استکان نعلبکی‌های گل‌مرغی که جهازیه‌اش بود و همیشه دست و دلش می‌لرزید که نادر لب‌پرشان نکند، چای بخوریم و یادمان برود که چه کشیدیم، چه دردها داشتیم و چه بغض‌هایی که همیشه تا پشت پلک‌مان آمد و فرودادیم و گلوی‌مان تلخ شد. دلتنگ آنم که یک‌روز گلوی‌مان تلخ نباشد، غم نباشد، رنج از سر و کولمان بالا نرود، ملاها کاسه‌کوزه‌شان را جمع کرده باشند و شادمانی و طرب میان هر کوی و برزنی بساط پهن کرده باشد. دلتنگ چنین احوالاتی هستم و روز و شب همین امیدها را می‌بافم که ایام حبس با تعب کمتری به سر برسد. مارال را سلام گرم برسانید، استدعا دارم بیشتر از اوضاع روزنامه بنویسید، هر بار که میان خطوط مرسولتان چشمم به کلمات مطبعه و روزنامه می‌خورد، حال و هوای چاپ و سربی و بوی جوهر سیاه روزنامه میان دماغم می‌پیچد و برای دقایقی از یاد می‌برم که کجا هستم و چه شد. به بدری‌بانو بگویید برای دیدنش لحظات محبس را یکی یکی می‌شمارم و یاد عزیزش نوری‌ست که در این سیاهچال من را سرپا نگه داشته است. بیش از این مصدع اوقات عالی نمی‌شوم. هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک/گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک...</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 00:09:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیسوان آزادی...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%86-ktcpew29mqel</link>
                <description>جهانگیرخان، تصدقتان؛ یک ساعتی هست که نشسته‌ام و خیره مانده‌ام به کاغذ سفید، فکری‌ام که چه بنویسم و شرح ماوقع از کجا شروع کنم، آنچه از بازار و کوی و برزن به گوش می‌رسد، آن است که علی‌الظاهر همه‌چیز به سیاق من قبل بازگشته و سرها در بند زندگی به بند آمده است، اما آنچه به قرار یومیه و جاریه هر روز صدر مطبعه می‌نویسیم جدال عیان زنان است با ملایان؛ گیسوی زنان طناب ستبری شده به گردن عمله‌جات حکومتی؛ هر چه تقلا می‌کنند زنان را بسته‌ی اندرونی کنند از عهده نمی‌آیند، اساس و بودشان بسته شده به همین چند تار موی مخدرات و آقایان و هر چه این چند صباح در چنته داشتند بروز دادند افاقه نکرد. کار از بیرونی خانه‌ها گذشته و اندرونی را هم همراه کرده است؛ به گمانم خاطر بلندتان باشد هر نوبت که به دیدار بدری‌بانو می‌آمدید، بی‌چارقد سفید پیشوازتان نمی‌آمد؟ همان که از سفر عتبات برایش آورده بودید، هر چه می‌گفتم بدری خانم، میرزا هم مثل من، خیال کن دو شکم اولاد ذکور بیشتر زاییده‌ای، روبنده‌اش را سفت‌تر می‌چسبید و می‌گفت: آقا جهانگیرخان جان من است، ولی هر چیزی حساب و کتاب دارد تصدقت؛ و چشم‌غره می‌رفت که یعنی بس است و هر چه بیشتر سربه‌سرش می‌گذاشتیم گونه‌های سفید و پرچروک مهربانش بیشتر گل می‌انداخت، حالا همین پیرزن، گیسوان نقره‌ای‌اش را هر روز خدا زیر نور آفتاب شانه می‌زند و بی روبنده و چاقچور بازار می‌رود برای خرید بنشن و گوشت و نان. مارال را هم اگر ببینید به گمانم نشناسید به نگاه اول؛ گیسوان شبق‌گونش را رهای شانه‌ها می‌کند و می‌آید دفتر روزنامه، به من نمی‌گوید اما شنیدم از نادر که چند باری متعرض‌اش شده‌اند اراذل حکومتی، اما از خجالت‌شان درآمده و آنها هم دیگر کاری به کارش ندارند، بیمناکش هستم، اینها کفتارند و کفتار هم چشم دیدن شیر را ندارد؛ با این‌همه، کار از دستشان بیرون شده است میرزا؛ قلچماق‌ها و بدکاره‌هایشان هم البته بیکار ننشسته‌اند، زهرشان را می‌ریزند گاه و بی‌گاه، این مردم اما جان به لبشان رسیده است دیگر و جانِ به لب رسیده را پروای هیچ خطری نیست. شنیده‌ام بی هیچ‌واهمه‌ای تصنیف عارف را همه‌جا می‌خوانند، همان که خودش آن شب، سه‌تارش را کوک دشتی زد و خواند: از خون جوانان وطن لاله دمیده... می‌دانم بهار را در آن دخمه که به بندید هم می‌توانید استنشاق کنید، این رایحه را هیچ دیارالبشری نمی‌تواند به بند بکشاند و برایش دیوار و در بسازد، آزادی هم یک روز مثل بوی بهار مملکت ایران را یکسره از عطرش آکنده خواهد کرد. ما آن روز را خواهیم دید جهانگیرخان، برای من اظهر من الشمس است. سرتان را درد آوردم با پرگویی‌های همیشگی، بیش از این مصدع اوقات نمی‌شوم، هر چه لازم داشتید جوف این نامه دستورات بفرمایید، فراهم کنم و دستمال‌پیچ بدهم دست نادر که برایتان بیاورد، به امید دیدار، باقی بقایتان.</description>
                <category>میرزا صارم</category>
                <author>میرزا صارم</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 19:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>