<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های misagh_hm</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Misagh_hm</link>
        <description>میثاق هاشمی منش هستم! ویرگول رو جای مناسبی برای تمرین تولید محتوا و یادگیری نوشتن  پیدا کردم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:46:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/149455/avatar/DVQzuv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>misagh_hm</title>
            <link>https://virgool.io/@Misagh_hm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و خودمن دربرابر ترس من از آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@Misagh_hm/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-s2mj0b5xjuu7</link>
                <description>ديشب قبل از خواب، فصل پنجم کتاب &quot;بنويس تا اتفاق بیافتد&quot; را با عنوان &quot;پرداختن به ترس‌ها و احساسات&quot; خواندم. داستان این فصل در مورد یانین، زنی در اواخر دهه سی زندگی‌اش بود که سفری 18 روزه به دور اروپا آغاز می‌کند و در این سفر از 9 کشور اروپایی دیدن می‌کند. پس از بازگشت، یانین مشتاقانه به دنبال فرصتی برای سفر دوباره به اروپا و اقامت طولانی‌تر در فرانسه است، اما ترس‌ها و نگرانی‌های زندگی مانند ترس از تنهایی، ترس از شکست و ترس از آینده مانع از تحقق این آرزو می‌شوند.در ابتدای سال نو، یانین تصمیم می‌گیرد با ترس‌های خود روبرو شود. او در یک سررسید شروع به نوشتن در مورد ترس‌ها و نگرانی‌های خود می‌کند و در این فرآیند به ریشه‌های ترس‌های خود پی می‌برد و با آن‌ها به طور عمیق و منطقی برخورد می‌کند. یانین با نوشتن، به تدریج بر ترس‌های خود غلبه می‌کند و اعتماد به نفس خود را به دست می‌آورد. من هم امروز بيدار شدم و كاري كه يانين انجام داده شروع كردم . به نظرم درپایان نوشته ام جالب و با حال اومد، بياييد باهم بخونيمشدرِ اتاقِ مشاوره باز می‌شود با تردید وارد می‌شوم. روبرویِ من، یک من دیگر، در قامتِ تراپیست و روانشناس مشهور با کبکبه دبدبه، نشسته است. لبخندی مهربان بر لب دارد و با لحنی گرم می‌گوید:خودِ من : سلام به خودم ! حالت چطوره رفیق عزیز؟من: (با کمی لبخند ) سلام. خوبم... ممنون. خودِ من: البته که می‌دونم حالت چطوره! حسابی تویِ دوره طراحی سایت موندی، نه؟من: (با لحنی غمگین) آره... خیلی تلاش کردم، ولی انگار نمی‌تونم تمومش کنم.خودِ من: می‌دونی که میدونم که چقدر برایِ این دوره وقت گذاشتی و چقدر برایِ پیشروی داخلش مشتاقی .من: (با بغض)ولی  می‌ترسم که اگه تویِ این دوره هم موفق نشم، چی؟ ببین اگر موفق نشم اگه دیگه شانسی برایِ آینده‌ام نداشته باشم چی؟ (اشک از چشم راستم جاری میشود)خودِ من: (با لحنی آرام) می‌تونی بیشتر در موردِ این ترسِ بزرگ برام بگی؟من: (با کمی مکث) از سنم می‌ترسم. از ام‌اسِ لعنتی که تویِ زندگیم ریشه دوانده میترسم. از اینکه چند ساله که هیچ نقطه عطفی تویِ زندگیم نداشتم، میترسم . می‌ترسم که دیگه هیچوقت طعمِ موفقیت رو نچشم که هیچ با همین سرعت پیشرفت بیماریم دیگه نتونم کاری کنم.خودِ من: (با لحنی دلگرم‌کننده) می‌فهمم که چقدر این ترس‌ها آزاردهنده‌ان. ولی یادت باشه که تو قوی‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کنی. تو بارها تویِ زندگیت با چالش‌هایِ سخت‌تر از این هم روبرو شدی و ازشون عبور کردی.من: (با کمی تردید) ولی این بار فرق می‌کنه. این بار...خودِ من: (حرفِ من را قطع می‌کند) این بار هم مثلِ همیشه می‌تونی از پسش بربیای. فقط کافیه که به خودت ایمان داشته باشی و تسلیمِ ترس‌هات نشی.من: (با کمی امیدواری) فکر می‌کنی بتونم؟خودِ من: (با قاطعیت) مطمئنم که می‌تونی. من به تو ایمان دارم.من: (با لبخندی خجالتی) ممنون.خودِ من: حالا بیا با هم یه نگاهی به این ترسِ بزرگ بندازیم و ببینیم که از کجا نشأت می‌گیره و چطور می‌تونیم باهاش مقابله کنیم.من: خیلی کند شدم از همه لحاظ. از راه رفتن بگیر تا این دوره آموزشی که هی از دسترسم خارج میشه.خودِ من: می‌فهمم که چقدر از این بابت ناامید و غمگین هستی. ولی به یاد داشته باش که هیچوقت برایِ یادگیری و پیشرفت دیر نیست.من: ولی من دیگه انگیزه‌ای ندارم. حس می‌کنم که دیگه هیچوقت نمی‌تونم مثلِ قبل موفق بشم.ثقبلا به خودم یه امیدی داشتم...خودِ من: این حسِ ناامیدی کاملاً طبیعیه. ولی اجازه نده که این حسِ تو رو از پا دربیاره. تو باید با این حسِ ناامیدی مقابله کنی و به تلاشِ خودت ادامه بدی.من: چطوری؟خودِ من: راهکارهایِ مختلفی برایِ مقابله با حسِ ناامیدی وجود داره. یکی از این راهکارها، تمرکز رویِ نقاطِ قوتِ خودت هست. به یاد بیار که تو چه توانایی‌ها و مهارت‌هایی داری. به یاد بیار که تو بارها تویِ زندگیت با چالش‌هایِ سخت‌تر از این هم روبرو شدی و ازشون عبور کردی. من میدونم تو تو کمک به دوستات و دادن روحیه و ایده های نابی به دوستات تک و نمونه ای!من: (با کمی تامل و لبخند) چوبکاری میفرمایید استاد . ولی راست می‌گید. من هنوز هم می‌تونم تلاش کنم.... ولی به نظرتون دیر نشده استاد؟خودِ من: نه که، دیر نشده! ببین هیچوقت برایِ یادگیری و پیشرفت دیر نیست. تو هنوز هم فرصتِ زیادی برایِ رسیدن به اهدافت رو داری. فقط این کاغذ رو بگیر* خودِ من برگه سفید به من میدهد و میگوید این هایی که میگم یادداشت کن بزن به بالای تختت!خود من با صدایی نسبتا بلند: مواردی که باید به خاطر داشته باشم:1-هیچوقت برایِ شروع کردن دیر نیست: من می‌توانم در هر سنی که هستم، شروع به یادگیری و پیشرفت کنم.2- یادم باشد موفقیت یک شبه به دست نمی‌آید: برایِ رسیدن به اهدافم باید صبور باشم و تلاشِ مداوم کنم.3-موانع و چالش‌ها همیشه وجود دارند: در مسیرِ رسیدن به اهدافم با موانع و چالش‌هایِ مختلفی روبرو خواهم شد. مهم این است که تسلیم نشوم و به تلاشِ خودم ادامه دهیم.4-از دیگران کمک بگیرم: از کمک و حمایتِ دوستان، خانواده و متخصصانِ مختلف استفاده کنم.5-باور داشته باشم که می‌توانم به اهدافم برسم. فقط کافی است که شروع کنم و به تلاشِم ادامه دهم.خود من رو به من میکند و میگود: راستی میدونسی هنری فورد 45 سالگی شرکتِ خودروسازیِ فورد را تاسیس کرد. یا ری کراک در سنِ 52 سالگی اولین رستورانِ مک‌دونالد را تاسیس کرد؟ جی.کی. رولینگ در سنِ 32 سالگی اولین کتابِ هری پاتر را منتشر کرد. حتی ماری کی آش در سنِ 56 سالگی شرکتِ خود را تاسیس کرد؟من:ما هنری فورد و جی کی رولینگ و چند نفر دیگه نام بردی مثل من از صفر شروع نکردن مطمئنم 30 سالگی موفقتر از من داشتندخودمن: داری خستم میکنیا !!!! هنری فورد که میگم قبل ازِ تاسیسِ شرکتِ خودروسازیِ فورد، چندین سال در صنعتِ خودرو کار کرده بود و تجربه و مهارتِ لازم را کسب کرده بود.جی.کی. رولینگ: قبل ازِ انتشارِ اولین کتابِ هری پاتر، سال‌ها به عنوانِ معلم و نویسنده کار کرده بود و مهارتِ نویسندگیِش را ارتقا داده بود.تو هم در حالِ حاضر ممکن است از این مزایا برخوردار نباشی، ولی این به معنایِ این نیست که نمیتونی به موفقیت برسی. حالا پاشو برو بیرون از وقت مراجع بعدی هم گذشته! </description>
                <category>misagh_hm</category>
                <author>misagh_hm</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 14:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز فروپاشی دیوار چین ذهنم: گامی برای نظم و ساختار</title>
                <link>https://virgool.io/@Misagh_hm/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-bqc2qaorgzd5</link>
                <description>4 فروردین 1403صبح زود با تصمیمی راسخ که از دیروز در ذهنم ریشه دوانده بود، چشمانم را گشودم. در پست قبلی به خودم وعده داده بودم که این تصمیم را به عمل تبدیل کنم، و امروز، عزمم را جزم کرده ام تا به وعده ام عمل کنم.یکی از بزرگترین ضعف های من، ناتوانی در تصمیم گیری های بلندمدت است. ریشه یابی این مشکل، مرا به ناتوانی در تصمیم گیری های کوتاه مدت رهنمون می شود. و اگر دقیق تر به این ضعف نگاه کنم، به دیوار بلند &quot;حالا که چی؟&quot; می رسم. دیواری که در برابر هر ایده و تصمیمی، با این سوال طعنه آمیز، انگیزه را در من نابود می کند: &quot;جواب نداری؟ پس ولش کن و به وب گردی و وقت تلف کردنت برس!&quot;بگذارید بین خودمان بماند، من نه مهندسی عمران خوانده ام و نه معماری، اما دیوارهایی که برای خودم ساخته ام، به جرات با دیوار چین برابری می کند! (در همین لحظه، کارگران چینی که در قرن دوم و سوم میلادی که در ساخت دیوار چین زحمت کشیده اند، با من تماس می گیرند و با لحنی اعتراض آمیز می گویند: 你有问题吗 你有问题吗 我们在这里奋斗 که یعنی مشکل داری؟ مشکل داری! ما داریم اینجا زحمت میکشیم!  یه چیز دیگر مثال بزن!&quot;)حق با دوستان چینی است! در آن زمان امکانات امروزی وجود نداشت، و حق دارند که از این مثال من عصبی شده باشند!اما به هر حال، من مصمم هستم که در همین روزهای ابتدایی سال 1403، نظم و ساختاری آهنین به زندگی خود ببخشم.اهداف من برای امروز:گذراندن جلسه سوم آموزش فرانت اند کاریارانجام پروژه ی مربوط به این جلسهپایان دادن به طلسم چند ماهه ی اهمال کاریامیدوارم تا انتهای شب، در یادگیری مباحث این جلسه موفق باشم و بتوانم آموخته هایم را در ویرگول با شما به اشتراک بگذارم.</description>
                <category>misagh_hm</category>
                <author>misagh_hm</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 11:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم بزرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@Misagh_hm/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-a8ucwfdeoxwt</link>
                <description>عصر امروز با دیدن فیلم &quot;Julie &amp; Julia&quot; تصمیم گرفتم پس از چهار سال به ویرگول بازگردم.در حال حاضر هم واقعا حس می‌کنم زندگی‌ام در معرض خطر است، به طوری که می‌توانم بگویم در معرض نه ، درست در آغوش عاشقانه! خطر قرار دارد. با ورود به سال 1403 دیدم  واقعا یک سال دیگر از زندگی‌ام گذشته و در حال ورود به دهه‌ی چهارم زندگیم هستم. حالا که به زندگی نگاه می اندازم در طی ده سال گذشته، تعداد کارهایی که توانستم به پایان برسانم کمتر از انگشتان یک دست است. این احساس دست‌وپاگیری و بی‌اراده بودن، من را به این وضعیتی زشت و مزخرف که در آن قرار دارم انداخته . به ویژه با مولتیپل اسکلروزیس یا همون ام اس که یک دهه و نیم است که با آن مبارزه می‌کنم، وضعیت بدتر شده است و واقعاً ام اس ، نقش سرعت گیر را به طور زیبا برایم اجرا کرده است!(دوستان از اتاق فرمان اشاره میکنند که مولتیپل اسکلروزیس یا همون ام اس خودمون تماس تلفنی گرفته و ضمن تکذیب حرف های من اعلام کرد که درسته من رو اذیت کرده اما دلیل اصلی نیمه کاره ماندن تمامی کار های من نبوده و اگر همچنان بخواهم به حرف هایم ادامه دهم از من به مراجع محترم قضایی شکایت خواهد کرد!) خلاصه که امروز با دیدن اون فیلم  تصمیم گرفتم که وضعیتم را تغییر دهم و می‌خواهم با قدرت و انگیزه، به آخرین کاری که در میانه اش مانده‌ام، یعنی یادگیری طراحی سایت، ادامه دهم و آن را به پایان برسانم تا بالاخره از خودم یه رضایت کوچیک به دست آورم! ممکن است زمان کافی برای این کار وجود نداشته باشد، اما از اینکه این تصمیم را گرفته‌ام، اطمینان دارم. امیدوارم مانند Julie  بتوانم این مسیری را که در سوم فروردین 1403 شروع کرده‌ام، به خوبی ادامه دهم و همینطور با تعهد در نوشتن  در سایت وزین ویرگول هم تعهد خودم را به خودم رو نشان دهم!با تشکر، [میثاق هاشمی منش]</description>
                <category>misagh_hm</category>
                <author>misagh_hm</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 22:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع از مغرب</title>
                <link>https://virgool.io/@Misagh_hm/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D8%A8-mrqxtyuqorvi</link>
                <description>شايد تا همين چند وقت پيش به من ميگفتن آهنگ‎های مارتیک رو بلدی ؟ جواب میدادم آره بابا! شروع میکردم به خوندن آهنگ &quot;بهار&quot; مارتیک که میگه بهار بازم بيا عشقو بيارش، بده هر یاری رو دست نگارش ! این جوابم بود تا که ترانه &quot;طلوع از مغرب&quot; رو تو دوران سخت، ناامیدی و شکست  شنیدم که میگه :من از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردمبدون توشه و همراه بدون یاورو همسربدون اسب و ارابه بدون مرشد و راهبرمن از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردممن از اعماق گمنامی من از گودال ناکامیمن از بن بست هر تصمیم پر از زخمای بی ترمیمبه دشواری شروع کردم به دشواری طلوع کردمتا چند وقت این آهنگ همش برام در حال تکرار بود و در همه حال بش گوش میدادم و حس خوب میگرفتم . در نتیجه به آغاز دوباره ام امیدوار شدم و دیدم میتونم به زندگیم ادامه بدم. اصلا حس میکردم مارتیک این آهنگ رو 17 سال قبل از تولدم برای من خونده !   شاید این لطف خدا به من بوده که یه روزی با mbti  آشنا شدم و فهمیدم من یه آدم شهودی ام و این حس و حال و سبک تصمیم‎گیری تو زندگیم از این جنبه شخصیتم سرچشمه میگیره! امروز هم یه متن تو ویرگول خوندم ک شدیدا این سبک دریافت اطلاعاتم از دنیای اطراف رو قلقلک داد! عنوانش &quot;آغاز من&quot; بود اون بهم یادآوری کرد که میثاق جان عزیز دلم، فدات شم کافیه ساکت بودن!  فقط آرزوی تاثیرگذاری رو دنیای اطراف کردن!  شروع کن بدون ترس بنویس! فوقش قورباغه رو غورباقه یا قورباقه یا غورباغه مینویسی دیگه! نیم‎فاصله رو که رعایت میکنی! تازه اگر اشتباه نوشتی تروریست استخدام نمیکنن که با دوربین‎دار بزننت! تررویست‎ها کارای مهم تری دارن ، اینو مطمئن باش! حالا شاید بعضی ها بهت بگن بیسواد!!!!ولی هر موقع از اشتباه کردن ترسیدی یادت باشه «کارل پوپر» فیلسوف انگلیسی گفته: «مردان بزرگ؛ اشتباهات بزرگ می کنند». تاریخ هم همیشه پر از اشتباهات بزرگ همین مردان بزرگ بوده طبیعتا از چند تا غلط املایی و نگارشی تو گذشت میکنه، خیالت راحت باشه!!!! در آخر آرزو میکنم که در پایان ترانه زندگیمون مثل &quot;طلوع از غروب&quot; به خودمون بگیم:قدمهام گاهی سست میشد تنم یکباره یخ میکردیکی مثل شبه از دور سرم داد میکشید برگردولی مقصد مقدس بود توقف مرگ زودرس بودصلیب بردوش و لب خاموشنه برگشتم نه ایستادمبه هر گردبادی تن دادم چه جون سختم نیفتادممن از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردم</description>
                <category>misagh_hm</category>
                <author>misagh_hm</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 19:49:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>