<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پریا مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Miss_m</link>
        <description>نویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت.
در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 17:35:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4413039/avatar/Kk3g0i.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پریا مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@Miss_m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سمفونی عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-gkys6luwc6jt</link>
                <description>شاید...هیاهوی دیرهنگامِ واژگان است که مرا به اقرار وا می‌دارند.ای کاش، زودتر از این‌ها، چونان آتشفشانی خاموش، فوران می‌کردم و هر آنچه در عمقِ جانم خانه کرده بود، بر زبان می‌آوردم.اما اکنون، رهایی از سکوتِ ابدی و بندِ کلماتِ ناگفته، بهتر از گم شدن در هزارتویِ حسرت‌هاست؛حسرتی که روحِ دردمندِ مرا به بند کشیده بود.به یاد می‌آورم روزگاری را که گویی تمامِ هستی‌ام در گردابی از تکرار فرو رفته بود؛مانندِ پروانه‌ای سیاه، که در حصارِ شیشه‌ایِ تقدیر، بی امان بال می‌زد، اما راهی به رهایی نمی‌یافت.روزهایِ یکنواخت، سکوت‌هایِ دهشتناک و باری گران بر دوشِ جانم که توانِ زمین نهادنش را نداشتم. قهوه‌هایی که سرد می‌شدند و من، حتی توانِ گرم کردنِ دوباره‌شان را نیز نداشتم.آدم‌هایی که در اطرافم حضور داشتند، اما حضورشان تهی از معنا بود؛گویی جهانی فراواقعی پیش رویم گسترده بود، اما هیچ ذره‌ای از آن، از آنِ من نبود.و آنگاه...در میانِ این همه غبارِ فراموشی، تو پیدا شدی. نمی‌دانم چگونه! شاید چون نسیمی خنک در عصری داغ، یا چون پرتوِ نوری ناگهان، در ظلمتِ اتاقی تاریک. اما یک چیز را به یقین می‌دانستم:حضورِ تو، بال‌هایِ بی‌قرارِ آن پروانه‌یِ در شیشه را آرام می‌کرد.گویی روحی در جانم زمزمه می‌کرد که بالاخره کسی آمده است؛کسی که می‌تواند مرا، همین‌گونه که در تبِ درونم می‌سوختم و در سرمایِ بیرون یخ می‌زدم، ببیند.آیا آن روزِ اعتراف را به یاد داری؟ روزی که دیوانه‌وار دوستت داشتم و تابِ سکوت را نیاوردم.آن لحظه که دیگر توانِ مقاومت در برابرِ سیلِ عشقی که مرا با خود می‌برد، نداشتم.از سویی، وحشتِ سکوت‌هایِ آشنا و ردایِ کهنه‌یِ غم، سایه افکنده بود؛اما از سوی دیگر، ندایی قدرتمندتر، مرا به گفتن فرا می‌خواند: «بگو! بگو و ببین چه رخ می‌دهد.»و گفتم.شاید نه با بهترین واژگان، شاید نه با استوارترین لحن. شاید تمامِ کلماتم آمیخته با ترس‌هایِ دیرینه بود.اما گفتم.گفتم که دوستت دارم.و در آن لحظه که منتظرِ سکوتی ابدی یا پاسخی سرد بودم، در نگاهِ تو، نوری دیدم که تمامِ ترس‌هایم را شست.آغازِ فصلی نو، تولدی دوباره.گویی آن پروانه‌یِ دربند، راهی به سویِ تو یافته بود؛راهی به سویِ سمفونیِ عشق.از آن روز به بعد، جهانم دگرگون شد.رنگ‌هایِ سیاه و تیره از بومِ زندگی‌ام رخت بربستند و جایِ خود را به طیفِ رنگ‌هایِ شاد و زنده دادند.تو، نورِ هدایتگری شدی که تاریکی‌هایِ وجودم را روشن ساختی.انگیزه‌ای برایِ دوباره زیستن، خندیدن، و لذت بردن از کوچکترین نعمت‌ها.تو، همان کسی هستی که با یادش، لبخندی ناخودآگاه بر لبانم می‌نشیند و قلبم، مشتاقِ در آغوش کشیدنِ توست.بوسه‌هایت، گرانبهاترین گنجِ من است.حال، هر بار که به آن روزِ جسارت، به آن لحظه‌یِ شکفتنِ عشق می‌اندیشم، وجودم سرشار از عشقی خروشان می‌شود؛عشقی که دیگر گمگشته یا دربند نیست، بلکه چون رودی خروشان، همه چیز را با خود می‌برد.عشقی که مرا وا می‌دارد تا هر دم و هر لحظه، تنها کنارِ تو باشم.عشقی که به من آموخت تمامِ تنهایی‌ها و رنج‌هایِ گذشته، تنها مقدمه‌ای برایِ یافتنِ تو بوده‌اند.آری، عاشقت هستم؛نه از سرِ عادت، نه از ترسِ تنهایی، که از اعماقِ وجودم، با تمامِ خاطراتِ مشترکمان.یادِ اولین گفتگویِ تلفنیِ ما بخیر؛ آن زمانی که زبانم بند آمده بود و تنها لبخند می‌زدیم.لبخندهایمان، قهقهه‌هایِ مردانه‌ات...چه معجزه‌ای در قلبِ من می‌کنند!اما در نهایت، همین عشقِ کافیِ توست که دنیا را برایم زیبا می‌کند.همین کافی‌ست تا با لبخند از خواب برخیزم و بدانم که تو هستی؛ همین کافی‌ست تا احساسِ زندگی کردن را تجربه کنم و قلبم در کنارِ تو، آرام گیرد.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 18:31:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازهایی در حاشیه‌ی صفحات</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA-qpvjn2j96lgi</link>
                <description>گاهی کتاب‌ها فقط کتاب نیستند، دفترچه‌ی زخم‌اند.من بین سطرهایشان خودم را جا گذاشته‌ام؛جایی آن‌جا، میان کلمه‌ای که زیرش خط کشیده‌امو آهی که بعدش کشیده‌ام.از دادنِ کتابم که زیر جملاتش خط کشیدم، به بقیه خجالت می‌کشم؛ انگار که زخم‌هایم را به کسی نشان داده باشم.آن خطوط باریک، برای من فقط یادداشت نیستند،لکه‌ی خون‌اند روی صفحه‌ی سفید جهان.شاید برای دیگری، آن جمله فقط کلمه‌ای زیبا باشد،اما برای من، تکه‌ای‌ست از شب‌هایی که گریه کرده‌ام بی‌صدا، از فکرهایی که جرأت گفتن‌شان را نداشتمو در عوض، تنشان را در حاشیه‌ی کتاب پنهان کردم.کاش می‌شد آدم زخم‌هایش را ندهد به امانِ چاپ و مرکب.کاش می‌شد یادها را درون خود نگه داشت؛ در همان سکوتی که با هیچ‌کس تقسیم نشود.اما آدم‌ها برای نجات خودشان از درد، به کلمه‌ها پناه می‌برند و نمی‌دانند هر پناهی، ردی از ناتوانی‌ست.حالا هر بار که دستم به سمت قفسه می‌رود، انگار دستم می‌لرزد برای خداحافظی.می‌ترسم کسی کتاب را باز کند و من، لای سطرها لو بروم.و چه کسی می‌داند؟ شاید تمامِ این خط‌کشی‌ها، یک جور نقشه باشند؛ نقشه‌ای برای پیدا کردنِ خودم در آینده، وقتی که دیگر این زخم‌ها را حس نکنم؛ یا شاید، فقط دیگر توانِ حس کردنشان را نداشته باشم.شاید این کلماتِ زیر خط‌خورده، فانوس‌های کوچکی باشند در تاریکیِ خاطراتِ فراموش‌شده، که اگر روزی گم شوم، راهِ بازگشت را نشانم دهند.اما ترسِ تنهاییِ این فانوس‌ها، از ترسِ گم شدن در تاریکی کمتر نیست.و این چرخه، همین‌طور ادامه دارد؛ دوری از کلمات و بازگشت به آن‌ها، مثل بیماری که به دردِ خودش عادت کرده و از درمانِ ناآشنا می‌ترسد...-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 00:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانِ آخرین پیونیِ سُرخِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%B3%D9%8F%D8%B1%D8%AE%D9%90-%D8%AA%D9%88-fqosww4pxyss-fqosww4pxyss</link>
                <description>و اگر تک چراغی در خانه‌ی من روشن شد، بدان که هنوز پیونی‌های سرخ در درونم نفس می‌کشند.بدان که در این دخمه‌ی تنگ و تاریک اسیر نم‌های سرنوشت می‌شوم، اگر که به سراغم نیایی و جان به ستوه آمده‌ام را نرهانی.اگر تک چراغی روشن شد و نوری هرچند کم‌سو به چشمانت تابید، تمنا می‌کنم غافل مشو؛ من به دستان و آغوش تو امید بسته‌ام.اگر تو نتوانی من را از این حصار آهنین غم رها سازی چه امیدی به آدمیان دیگر، که جز سنگ‌ریزه پاشیدن بر سر راهم کاری برایم نکرده‌اند.اگر دیر رسی، هیچ‌‌کجا مقصدی نخواهم داشت؛ غرق می‌شوم در تاریکی مطلق و هم زبان می‌شوم با ارواح پلیدی که ماه‌هاست قصد جانم را کرده و خوره‌ی مغزم شده‌اند.مرا دریاب، اما اگر سر رسیدی و دیگر نوری نیافتی وارد مشو؛ از همان راهی که آمده بودی بازگرد و به دود‌های برخواسته از خاکستر غم‌هایم بی‌اعتنا باش.من هم اکنون هم می‌دانم به زودی خواهم مُرد، اما اینکه در تنهایی جان سپارم و یا در دستان تو، زمین تا آسمان فرق می‌کند جانِ من.ولیکن اگر قبل از دیدار تو جان سپردم بدان...مرگ، هیچ‌گاه من را از بندِ غمِ دوری تو نخواهد راند.هیچ‌گاه برای من آزادی به ارمغان نخواهد آورد؛ حتی اگر روح کبودم به دوردست‌ها سفر کند، باز هم در مسیر، برای نبودِ مطلقِ تو اشک خواهد ریخت.من میمیرم ولی بدان حتی در گور، پیونیِ سرخِ‌ات، عطرِ یادِ تو را نفس خواهد کشید.مرگ، پایانِ این سفرِ عاشقانه و انتظار جان‌سوز نیست، بلکه آغازی است بر اندوهی ابدی که در آن، تنها خاطره‌یِ حضورِ تو، تسلایِ روحِ گریانِ من خواهد بود. ای کاش، ای کاش زمان را به عقب بازمی‌گرداندم و در اولین شکوفاییِ پیونی، دل به تو می‌باختم؛ آنگاه شاید، مرگِ من، نقطه‌یِ پایانی بود بر غم، نه آغازِ فصلِ سردِ دوریِ بی‌پایان.من میمیرم، اما از غم آزادی تو از عشق خویش، تا ابد جگرسوز باقی خواهم ماند.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 20:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای که دیگر مرا صدا نمی‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-iunyblbrvoh9</link>
                <description>من مدتی طولانی خویشتن را صدا زدم.نه بلند، نه با التماس بلکه کاملا عادی؛اما هیچ‌کس پاسخی نداد،حتی خودم.سپس دریافتم که مسئله صدا نبود، من دیگر نامی نداشتم که به آن خوانده شوم.شده‌ام شبیه سایه‌ای که هنوز هست اما صاحبش دیگر به یاد نمی‌آورد که از چه موقع و به چه علت او را جا گذاشته است.شده‌ام انسانی که در آینه یک ثانیه بیش‌تر به خویش نمی‌نگرد؛نه از هراسِ آنچه می‌بیند، از هراسِ آنچه که دیگر نمی‌بیند.گاه احساس می‌کنم همه‌چیز در جای خویش است، امّا من نه.گویی زندگی پیش می‌رود و من جایی میانِ «باید ادامه دهم» و «دیگر نمی‌توانم»، جا مانده‌ام.درد همواره پرهیاهو نیست؛گاه بسیار آراسته است.می‌آید، کنارت می‌نشیند و صبر می‌کند تا آرام‌آرام سراسر وجودت را با حضور خویش نمناک سازد.گاهی نیز فقط سکوت می‌کند تا تو را به بودنش عادت دهد.من به چیزهایی عادت کردم که نباید می‌کردم.به نادیده گرفته شدن، به توضیح ندادن، به فرو خوردنِ سخنانی که وجودم را سوزاندند اما هرگز گفته نشدند.اصلاً می‌دانی چه بیش از همه می‌سوزاند؟این‌که همه با اشتیاق به تو چشم می‌دوزند و می‌پندارند چون قوی هستی، هنوز برپایی؛اما نمی‌دانند که همه‌چیز تنها در اجباری دردناک خلاصه می‌شود.هیچ‌کس نمی‌داند که تو در همان ایستادن، صدبار مُرده‌ای و دوباره بازگشتی.من قوی نبودم، هرگز نبودم.من فقط…راهِ افتادن نداشتم.در این راه، زمینی که بر آن راه می‌رفتم پُر بود از نگاه و قضاوت، از «بلند شو، درست می‌شود»هاییکه هیچ‌گاه درست نشدند.پس ایستادم؛نه با امید، نه با اراده، فقط با لجبازی‌ای مزمن.لجبازی گاهی بد نیست، فقط این‌که بسیار زود انسان را تهی می‌کند.من نیز به تهی بودن خویش عادت کرده‌ام؛به ادامه دادن، بی‌آن‌که بدانم دقیقاً چه چیزی را ادامه می‌دهم.حال در این میان بدترین بخش ماجرا این است که خودت نیز همدستِ آن دردها می‌شوی.خود، به خود می‌گویی:می‌بینی؟ هنوز هم زنده‌ای!اما سرانجام چه؟مگر زنده بودن کافی است؟یا که نفس کشیدن دلیلِ ماندن است؟ناگهان جایی میانِ این‌ها، شبی رسید که صدای ترکِ کوچکی در درونم شنیده شد.نه از سر خستگی، نه از سر درد بلکه برای فهماندن.فهماندن این‌که که اگر باری دیگر خود را قوی وانمود کنم، دیگر بازنخواهم گشت.آنجا بود که برای نخستین بار، دیگر نخواستم که قوی باشم.فقط خواستم که رها باشم، حتی تا مرزِ خم شدنِ ابدی.اکنون نیز در این نقطه…من مانده‌ام و سایه‌ای که هنوز دنبالم می‌آید اما دیگر مرا صدا نمی‌زند.شاید، چراکه نامِ مرا از یاد برده است.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 20:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر شب، بر پوست ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7-unz52oieouxy</link>
                <description>در امتداد شب غرق شده بودیم!ستاره‌ها خسته بودند و هیچ‌کس دیگر نگاه نمی‌کرد.صدای باد همانند خاطره‌ای دور می‌پیچید و از بین می‌رفت.دست‌هایمان به هم رسید، اما گرما؟هرگز. همانند چیزی که هیچ‌گاه از اول وجود نداشته است.سایه‌ها بر روی دیوار خم شدند و حرفی نزدند، حتی وقتی قلب‌ها فریاد می‌زدند.هر نفس، یاد کسی را می‌آورد که دیگر نبود و هر نگاه، خالی‌تر از قبل بود.ساعت‌ها بی‌صدا گذشتند و ما با سکوت عجین شدیم، بدون آنکه بدانیم چرا.اشک‌هایمان روی زمین خشک شدند و هیچ رد پایی از خود باقی نگذاشتند؛و در انتهای شب، وقتی نور اولین فانوس در دوردست‌ها ظاهر شد، فهمیدیم که تنهایی همیشه با ما خواهد ماند.اینک، شب رو به خاموشی می‌رود و صبح، از خاکستر او زاده می‌شود؛اما تیرگی‌اش همانند زخمی بر روی پوست‌مان افتاده.خیابان‌ها خالی بودند و صدای قدم‌هایمان یادآور وجود بی‌وجودی بود که خیلی وقت پیش از یاد‌ها گریخته بود.از آن پس هر نگاه، مثل آیینه‌ای شد که تنها شکستگی‌های تن بی‌جانم را به رخ می‌کشید.باد از پنجره‌‌های باز می‌‌گذشت و تک‌به‌تک خاطرات را می‌برد، زیر و رو می‌کرد و با بی‌رحمی تمام به نمایش می‌‌گذاشت.تصمیم گرفته بودیم پس از کمی پرسه در این حوالی برای همیشه برویم اما هر قدم برابر با غرق‌شدگی بیشتر بود.غرق شدن در خنده‌هایی که روزی میان‌مان رد و بدل شده بودند و حالا، تنها حسرتی بی پایان را یادآور می‌شدند.دست‌هایمان هنوز به یکدیگر چسبیده بودند اما گرمایی در کار نبود و تنها سنگینی شب بر روی دوش‌مان جوانه میزد.وقتی زمان ترک شدن فرا رسید و باد از مشرق‌های دور، خاکسترهای مُردگان را بر این سرزمین سبز روانه ساخت، فهمیدیم که بعضی تنهایی‌ها را حتی عشق نیز نمی‌تواند رفع کند.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 12:59:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکی، در برابرِ بقا؛ کدام می‌ماند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D9%82%D8%A7-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-l2tuqdtpsyen</link>
                <description>همیشه فکر می‌کردم میشه چند رنگ شد مثل بقیه.میشه خودت نبود، میشه مرد نقابی شد، میشه تو سایه‌ها قدم زد، میشه زد و در رفت.ولی دیدم یک چیزی به اسم وجدان یقمو چسبیده!یک حسی مثل خفگی، مثل سرما، رخنه کرده تو وجودم و نمی‌زاره که همرنگ جماعت بشم.تو می‌پرسی کدوم راه درست‌تره؟من فقط اینو می‌گم:هر راهی و بری، روحت برات یادداشت برمی‌داره.آخرش باید جواب پس بدی؛نه به آدما، نه به دنیا، فقط به اون نوری که از اول کنارت بود.من، از وقتی یادم میاد متنفر بودم از شباهت داشتن به آدمای دیگه، از اینکه وقتی یکی زل میزنه تو چشمام، حس کنه منم یکیم مثل باقی آدما؛ولی وقتی بزرگ‌تر شدم فهمیدم اگه مثل بقیه نباشی بیشتر تو کانون توجهاتی و انگشتای بیشتری به طرفت نشونه میرن.شاید اگه ۷سالم بود عاشق این ری‌اکشنشون می‌شدم اما حالا، حتی حوصله‌ی شنیدن صدای درونمم ندارم چه برسه به آدما.تو راه همرنگ شدن خیلی تلاش کردم، خودمو به آب و آتیش زدم و از روحم مایه گذاشتم اما نشد که نشد.انگاری اون خوب بودن، اون بُعد پاک و یک‌رنگ نیروی بیشتری داشت و ریشه‌های محکمی و تو وجودم پرورش داده بود.کم‌کم به این نتیجه رسیدم نباید تیشه به ریشه‌ای بزنم که از یک نیروی برتر فرمان می‌گیره.مابین فهمیدم آدما دو دسته‌ان:دسته‌ی اول اونایین که ذات واقعی خودشون و بدون توجه به دیگران حفظ می‌کنن.درست مثل پروانه‌ای که تا زمان مرگش به دور شمع می‌چرخه، فداکاری می‌کنو خود واقعیش و بروز میده.دسته‌ی دومم همونایین که هزاران نقاب دارن و سرسختانه بهش پایبندن؛اما مابین این دو دسته یک دسته‌ای وجود داره که می‌دونه روشنایی و تاریکی هر دو تو وجودش هستن ولی فقط یکی از اونا بلده حکم بده.روشنایی همیشه حرف می‌زنه، فکر می‌کنه، دلیل میاره اما تاریکی؟اون نه بحث می‌کنه، نه توضیح می‌خواد؛فقط انجام میده.به همین دلیل کنترلش سخت‌تره و وسوسه‌اش بیشتر.آدم‌های بیرون فکر می‌کنن انتخاب‌ها تو وجود این‌ها یک باره اتفاق می‌افتن چون بی‌طرفن، درحالی که سازمان درونی فوق‌سری خودشون رو دارن.؛درسته...طبیعتا ما می‌دونیم انتخاب‌ها آهسته میان، از نگاه‌هایی که می‌ندازی و فکر می‌کنی بی‌اهمیته، از سکوت‌هایی که طولانی‌تر می‌شن، از شب‌هایی که نمی‌تونی به خودت نگاه کنی.تهش روزی می‌رسی به نقطه‌ای که دیگه نمی‌پرسی «کدوم راه بهتره!»می‌پرسی:«من کدوم چهره‌ رو تاب میارم؟اون‌که هنوز پاک و بی‌رنگه؟یا اون‌که بهای حفظ شدن رو با چهره‌ی هفت رنگش میده؟»و در نهایت عمق ماجرا این هست که...هر راهی که انتخاب کنی،چهره‌ای که تو آینه نگاهت می‌کنه، آخرش دلیلش رو ازت می‌پرسه.اینکه واقعی زندگی کردی؟یا روحتو در گرو زندگی و آدماش گذاشتی؟-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 23:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنار تو کی‌ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-wrwi65wyvwef</link>
                <description>منِ بدون تو…!نه می‌ریزم، نه جمع می‌شم.می‌دونم شدنش ممکن نیست اما گاهی عمیق بهش فکر می‌کنم.گاهی حتی می‌شمارم تک‌تک نفسامو تو اون لحظه‌ای که فکرم درگیر نبودنته...یک...اولین باری که نبودنت درد نداشت، ولی باور نکردم.دو...فاصله‌ای که گفتن چیزی رو عوض نمی‌کنه و عوض کرد.سه...لحظه‌ای که فهمیدم دوست داشتن همیشه نجات نمیده.چهار...تو، که حتی وقتی نیستی تمامِ فکرمی.پنج...نفسی که می‌کشم و هر بار کم‌تر به من برمی‌گرده.می‌بینی؟منِ بدون تو ممکنه ادامه بده اما دیگه ادامه‌ی من نیست؛ادامه‌ی یک جنازه‌ی متعفن که همه کسو همه چیزو از خودش دور می‌کنه.من واقعا کنارت کی‌ام؟فکر نکن همیشه همه چیز آرومِ.بعضی شبا دوست داشتنت اینقدر نزدیکه که خفه‌ام می‌کنه؛اما همین حس خفگیم بهم امید زندگی میده.من می‌شمارم...نه از ترس نبودنت بلکه از شدت حضورت؛از اینکه تو اینقدر تو منی که یک لحظه‌هایی خودمو یادم میره‌.اصلا می‌دونی چیه؟تو یک تیکه از منی که نمی‌دونم کِی و کجا و چطور گمش کردم و دوباره یک روزی، یک جایی بدستش آوردم.تو همون امیدی بودی که بی‌ سر و صدا از راه رسید و موند.همون نوری که نه تنها کورم نکرد بلکه تکه‌های یخ‌زده‌ی وجودمو آب کرد.و حالا که پرده از حقیقت برداشته میشه باید بگم...من از تو یک بُت ساختم...بُتی که تو معبدی به نام دل هر روز و هرشب می پرستمش و مراقبم که مبادا کسی بهش صدمه‌ای بزنه.این بُت خودش هیچ‌وقت ازم نخواست پرستشش کنم.تو نه سنگ بودی و نه مقدس؛تو آدم بودی.با خستگی‌هات، با ترس‌هات، با همون ترک‌های ریزی که من دوستشون داشتم و مثل تیکه‌های آینه بخش بخش وجودمو روبه روم نشون دادن.من از شدت دوست داشتن نفهمیدم کی تورو بالاتر از خودم قرار دادم تا مبادا دستِ کثیفِ زندگی بهت بخوره.نفهمیدم که عشق محافظتِ افراطی نیست بلکه کنار ایستادنه!حتی وقتی که ممکنه درد بگیره...حالا من تو این نقطه ایستادم.دارم یاد می‌گیرم تو رو نه از سرِ ترس، نه از روی پرستش بلکه از روی یک انتخابِ شیرین دوست داشته باشم.همون‌جوری که هستی؛نه بُت، نه معجزه.فقط، تو.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 00:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرگز تمام نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF-eoutjxawyq7r</link>
                <description>قهوه‌اش سرد شده بود و نگاهش نیز سردتر.گمان می‌کنم که در کورسوی ذهنش به دنبال چیزی می‌گشت که سال‌ها جنازه‌اش در آن‌جا بدون دفن جا مانده بود و حالا بوی تعفنش وجدانش را بیدار کرده بود.انگار زمان، با سماجتی لجوج، همان نقطه را تحریک می‌کرد؛جایی میان خواستن و نتوانستن.انگشتان یخ زده‌اش دور فنجان حلقه شد، بی‌آنکه گرمایی احساس کند؛بی‌آنکه بفهمد روحی در تن دارد.بعضی زخم‌ها هرگز خونریزی نمی‌کنند؛فقط می‌پوسند و آرام‌آرام همه‌چیز را آلوده می‌کنند.او خوب می‌دانست فرار، تنها شکل دیگری از ماندن است.سال‌ها خود را قانع کرده بود که سکوت، نوعی نجات است، اما حالا سکوت بوی مرگ می‌داد، بوی نیستی.خاطره‌ها مثل پروانه‌های سیاه برخاسته از دنیای مردگان دور سرش می‌چرخیدند و هر بار روی همان جنازه می‌نشستند؛جنازه‌ای که اسمش را «گذشته» گذاشته بود تا کمتر بترسد و راحت‌تر بتواند تمام شده تصورش کند.پلک‌هایش را بست، اما تاریکی هم دیگر پناه نبود. چیزی درونش آرام زمزمه می‌کرد: بعضی چیزها اگر دفن نشوند، روزی صاحبشان را دفن، ذره ذره‌ی وجودش را نیست و نفسش را قطع می‌کنند...-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 09:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر؛ادامه‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-tmlywi3qddpe</link>
                <description>هنر بخشی از یک کل منسجم است.بخشی از من...بخشی از وجودِ من...بخشی از روحِ من...و او همان نیرویی‌ست که وادارم می‌کند به ادامه دادن و تسلیم نشدن، به دور از هرگونه افسردگی موجود.هنر نه بخشی از یک سلول بلکه تمام آن است؛هماهنگی و فُرمشان قوانینی را فریاد می‌زنند که از هنر برخاسته و نشأت گرفته.هنر همان تپشِ پنهانی‌ست که در سکوت شنیده می‌شود.نفَسی که در تاریک‌ترین لحظه‌ها، روشنایی را به یاد می‌آورد.او زبانِ نانوشته‌ی احساسات من است،جایی که واژه‌ها کم می‌آورند و معنا آغاز می‌شود.هنر مرا می‌سازد، می‌شکند و دوباره از نو می‌آفریند؛بی‌آنکه از زخم‌هایم بگریزد،بی‌آنکه از حقیقت بترسد.در آغوش او، رنج شکل می‌گیرد،و درد به زیبایی تبدیل می‌شود.من با هنر زنده‌ام؛نه برای دیده‌شدن، بلکه برای بودن.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 20:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدی در امتدادِ باران</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-cd2mcun4tgly</link>
                <description>پاییز هم با تمامی برگ‌های مُرده‌اش از یادها و دیده ها گذشت؛اما چه لذت بخش است که یاد تو همانند آخرین باران پاییزی در یادم مانده.بارانی که آمد تا دلم را به نام تو خیس کند، تا بفهمم عشق همیشه ماندن نیست، گاهی فقط آمدن است و جاودانه شدن در دل.بارانی که که نه سرد بود و نه بی‌رحم؛آرام آمد، بر شیشه‌ی دلم نشست و رفت...اما خیسی حضورش هنوز در گوشه‌ی جانم نفس می‌کشد.حال زمستان اگرچه از راه می‌رسد، من هنوز با همان باران زندگی می‌کنم.با خاطره‌ای که نخواست بماند اما ماند...در من، در سکوت بعد از تو.تو...هستی و خواهی ماند اگرچه می‌توانی نباشی و هستیم را نیست کنی اما لطفا باش، بگذار خاطراتت را در این فصل و فصل‌های دگر با یکدیگر تداعی کنیم.تو با ارزش‌ترین ادامه‌ی همان بارانی که در آخرین روزهای پاییز بر دل من نشست و درست بعد از آن زمستان آمد؛با تولد تو.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 10:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایهٔ بیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D9%94-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-pblcwl2v7ijw</link>
                <description>میگن نجات دهنده تو آینه‌ست ولی...داستا یوفسکی میگه: قاتلی به دنبال من‌ست که او را در آینه‌ها می‌بینم.می‌دونی یعنی چی؟یعنی تو هم می‌تونی خودتو نجات بدی و هم به فنا.دوتا راه انتخاب...دوتا سرنوشت...دوتا اتفاق...اما مشکل اینجاست که آینه همیشه راست نمیگه؛آینه فقط اون چیزیو نشون میده که تو جرعت دیدنشو داری.تو این دنیا اون طرف انعکاس یه نسخه از خودت وایستاده که برعکس اصلیه همه چیزو بدون حساب کتاب انجام میده.می‌دونی یعنی چی؟یعنی یه نسخه که نه رحم می‌شناسه و نه پشیمونی.تهشم انتخاب واقعی همون لحظه‌ای میوفته که جلوی آیینه وایمیستی و نمی‌دونی قراره با کدوم ورژنت روبه رو بشی و ادامه بدی.اونی که هنوز تو ته مونده‌های وجودش یه نور امیدی هست...؟یا اونی که روشو از خطر بر نمی‌گردونه و همیشه آماده‌ست که همه چیو عوض کنه...؟با همه‌ی اینا گاهی فکر می‌کنی انتخابتو از قبل کردی، فکر میکنی اون نسخه‌ی آروم‌تر همونیِ که هنوز کورسوی امید تو چشماش می‌لرزه، جلو میاد و افسار و بدست می‌گیره‌.اما راستش این فقط یه حدسه، یه توهم که از دل ترس می‌جوشه.آینه هیچوقت کاری نداره...اون فقط حقیقتو نشون میده و صحنه رو برات آماده می‌کنه؛تصمیم واقعی....جای دیگه‌ست.جایی بین ضربان قلبت که تندتر میشه و نفست که نمی‌دونی قراره بیرون بیاد یا حبس بشه.میگن آدم وقتی از هیچی نمی‌ترسه یعنی مرز همه چیزو رد کرده، یعنی پاشو گذاشته تو زمینی که هیچ قانونی براش نوشته نشده.فقط غریزه‌ست و اون صدای خفیفی که از ته‌ته‌های وجودت از تو چشات داد میزنه و میگه...-حاضری؟حاضری که روبه‌رو شی با اون نسخه‌ای که با کامل شدن ماه قراره خودشو نشون بده و تو تموم این سالها پنهونش کردی؟همونی که تو سکوت، تو تاریکی، تو شبایی که درد چنگ میزد به وجودت و نمی‌گذاشت بخوابی...اون آروم آروم گوشه‌ی ذهنت می‌خزید و بهت لبخند می‌زد؟بالاخره به یه جایی میرسی که دیگه فرار نمی‌کنی،دیگه پنهونش نمی‌کنیو براش نقابای مختلف نمی‌ذاری.یهو به خودت میایو می‌بینی که آینه تورو بی‌هیچ مقدمه‌ای کشیده وسط صحنه و بدون هیچ رحم و مروتی وادارت می‌کنه به جنگیدن و جنگیدن.اونجاست که می‌فهمی‌...گاهی نجات دهنده با قاتل فرق زیادی نداره.هر دو از یه جا میان، از بخش تاریک تو.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 16:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبردِ بی‌جان</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-mwn2mdazmmtt</link>
                <description>در جنگ حق با کسی نیست؛جنگ‌،جنگ است دیگر.کشته‌ می‌دهد و آسیب‌ها میزند بر همه.اما در جنگ میان منو تو تمام زخم‌ها برجان بی‌جان من سالهاست که خانه کرده‌اند.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 15:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانِ بی‌ ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7-gw4vbbahygee</link>
                <description>در آرامشِ سکوت نشسته‌ای و به خیال خود همه چیز را تمام شده می‌دانی.تو...من...اما هیچگاه مایی به میان نیامد.می‌دانی چیست؟می‌دانی دلتنگی چیست؟می‌دانی عشق چیست؟درد چیست؟نیستی چیست؟چشم انتظاری را چطور؟چشم انتظارم گذاشتی اما می‌رسد آن روزی که پشت پنجره‌ی اتاقت ایستاده‌ای...سیاهی مطلق شب و قطره‌های بی‌رحم باران که بر شیشه می‌خوردند و دردشان به قلب تو فرود می‌آیند، همه جارا پُر کرده‌اند.در آن هنگام دلتنگ می‌شویمعنای عشق و ضرر نبودش را می‌فهمیمعنی دردِ دل را می‌چشینیستی و تهی بودن را در وجودت احساس می‌کنی وخشک شدن چشمت را به همان راهی که از آن راندیم؛و در آخر با بستن چشم‌هایت با خود می‌گویی کاش می‌شد مایی به وجود می‌آمد.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶  𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 19:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاراج</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AC-h5igdnlqhd4n</link>
                <description>و به خیال خودت تمام رنج‌ها را پذیرفته‌ای و همراه با خاطراتی کهنه و بی‌رمق در گوشه‌ای از ذهنت دفنشان کرده‌ای.به زندگی‌ات میرسی، چای می‌نوشی، کتاب می‌خوانی، موسیقی گوش می‌دهی، معاشرت می‌کنی، درس‌هایت را می‌خوانی و رویاهایت را می‌بافی اما ناگهان؛سیاهی شب به سراغت می‌آید و به ذهن خسته‌ات دستبرد می‌زند و تمام خاطرات مدفون شده‌ات را نبش قبر می‌کند.قلبت در این بین تمام شریان‌هایش را مسدود می‌کند تا از ورود آن به خود جلوگیری کند اما...به ناگاه تک‌تک خاطرات و رنج‌ها برایت تداعی می‌شوند.تمام آن نشدن‌ها و بغض‌هایی که همیشه قصد جانت را می‌کردند.قلب قدرتمند است اما نه در برابر سیاهی شب که همه چیز را در لحظه می‌بلعد و مدفون شده‌ها را پس می‌دهد.در آنی آرامشی که به ظاهر برای خود مهیا کرده بودی برهم می‌خورد و تمام زیبایی‌ها در مقابل چشمانت به تاراج می‌روند.درد‌های دیرنه‌ای که روزها به هزار مکافات آتششان میزنی و خاکسترشان را دور می‌ریزی در سیاهی مطلق پیدایشان می‌شوند؛پیدا می‌شوند برای ثابت کردن خودشان، برای ثابت کردن ابدی بودنشان!تلخ است اما فراموشی در کار این زندگی و توان انسان‌ نیست.اکنون حالم خوب است، کاش هیچوقت شب نشود؛کاش هیچوقت نشود نبش درد کرد.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 16:04:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-myp29uft4ype</link>
                <description>نگاهش بوی مرگ می‌داد، بوی نیستی و تعفن.خیلی وقت بود که دیگر چشمانش برق نمی‌زدند و دلش میل به چیزی نداشت.گناهش برای گرفتار شدن به این فلاکت فقط یک چیز بود...«دوست داشتن!»-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶  𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 14:36:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه‌ای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-s0qrhq8fqfua</link>
                <description>و یک جمعه‌ی دیگر هم گذشت...کاش می‌شد رنگ و بویی دیگر داشت و برایم توالی ساعت‌ها را تداعی نمی‌کرد؛من از گذر ثانیه‌ها می‌ترسم.از گذر تکراری ثانیه‌ها که دردی را برایم دوا نمی‌کنند و فقط بار اندوهم را بیشتر می‌کنند.دلم می‌خواهد یکی از جمعه‌ها خستگی را از تنم بیرون کند؛بوی قهوه‌ی داغ بدهد و رنگ آرامش را در تمام فضای خانه‌ام بپاشد.☕️🪴-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 00:42:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتلان احساس</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-hohxgidw7scp</link>
                <description>آدم‌های رفته باز خواهند گشت؛آن هنگام که دیگر اشک‌هایی برای ذوق برگشتن باقی نمانده‌اند و خنده‌ها به فراموشی سپرده‌ شده‌اند.باز خواهند گشت زمانی که برای جبران و تجربه‌ی خیلی چیزها دیر شده‌ است.نه پای عشقی آتشین در میان است و نه پای توجهات بی‌شمار که روزی زبان زد عام و خاص بودند.برگشت آدمها کاش از دل روشنایی‌ها و روزهای درخشان بود،کاش فرزند تاریکی‌های بی‌انتها نبودند و باعث دوباره زنده شدن کودک‌ درونمان می‌شدند‌.به جا ماندن یک مُشک جنازه‌‌ از ذوق‌ها و آرزوهایمان بر روی دستان بی‌جانماناتفاقی فراموش نشدنی خواهد بود و قاتلان از راه رسیده‌ای که توقع استقبالی گرم دارند.آدم‌های رفته به هنگام بازگشت جز قاتلانی سیاه موجود دیگری نیستند؛قاتلانی که روزی با نقابی زیبا در کنارتان نفس می‌کشیدند را دوباره به زندگیتان راه ندهید.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 14:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@Miss_m/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-hjx8bgerwfmk</link>
                <description>برایم بگو که از آخرین گریستنت چقدر گذشته و چقدر مانده به آغاز دوباره گریستنت؟بگو تا با رسیدن آن زمان حواسم را حتی از خود بگیرمو به تو جمع کنم، تا به موقع شانه‌ام را برای فرود اشک‌هایت آماده کنم.-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.نه اقتباس، نه تکرار |  𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶   𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊</description>
                <category>پریا مقدم</category>
                <author>پریا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 13:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>