<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Miya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MiyaS2021</link>
        <description>... in that moment I decided, to do nothing about everything</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:42:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/519210/avatar/TcTVH5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Miya</title>
            <link>https://virgool.io/@MiyaS2021</link>
        </image>

                    <item>
                <title>If I still cared</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/cedargreen-fkozzo4kn5td</link>
                <description>دیگه نوتیفای ویرگولو چک نمی‌کنم. دیسکورد هم میوته. همین طور نصف کانتکای تلگرامم. تابستون عجیبی بود. حس می‌کنم توی این تابستون به اندازه چند سال تغییر کردم. همه چیز از اون &quot;درست میشه&quot; شروع شد. اولین ملاقات معمولا این طوری پیش می‌رفت: &quot;نگران نباش دخترم. درست میشه. یه کلیده دیگه! تو هم معلومه مدارکت کامله. مطمئن باش درست میشه.&quot; ولی تهش به این ختم می‌شد: &quot;خب من هر کاری که از دستم بر میومد رو برات انجام دادم.&quot; فقط نمی‌دونم چرا وقتی ازشون می‌پرسیدم &quot;میشه بگید دقیقا چی کار کردید؟&quot; جوابی نداشتن. آخرشم من تبدیل می‌شدم به آدم عقده‌ای که بخاطر اینکه قبول نشده بود می‌خواست رو سوالا ایراد بذاره. (فقط این مبحث که کلا نتایج نیومده بود اون موقع خیلی جالبه.)مدال برنز المپیاد سلول بنیادی برای من هیچ ارزشی نداره. نه بخاطر اینکه بنظرم المپیاد مسخره یا بی‌اهمیتیه. بخاطر اینکه برای بدست آوردنش تلاشی نکردم. یه چیزی خیلی برام عجیبه، وقتی یه چیزی که براش تلاش نکردی رو بدست میاری مردم بیشتر تشویقت می‌کنن. انگار ارزشت بیشتر میشه چون یه چیزیو بدون تلاش بدست آوردی. باهاشون مخالفم. خیلیم مخالفم. بنظرم چیزی که براش تلاش نکردی رو چه بدست بیاری چه نه فرقی به حالت نمی‌کنه. به جرئت می‌تونم بگم که رفتن به دوره تابستونه زیست حقم بود ولی سلول؟ آدمایی بودن که احتمالا بیشتر از من لیاقتش رو داشتن. تنها پوینتی که این مدال برای من داره آشنایی با افرادی بود که توی دوره بودن و البته کوبوندش توی چشم دبیر شیمی که سر معافیای المپیادم باهام جوری برخورد کرد انگار دارم از زیر کار در میرم در حالی که من 9 ساعت کلاس و 4 ساعت آزمون داشتم بعضی روزا. پوینت دومشم اینه که برم مدالمو بدم به کیانی (رئیس سمپاد استانمون که ایشونم هر کاری که از دستشون بر میومد (هیچ کاری) برام انجام دادن) و بگم &quot;این مدال مال شما مررسی از تمام زحماتی که هرگز برام نکشیدین&quot;طرف توی حلی یک تهران درس میخونه و میگه مدرسه هیچ کاری براشون نکرده. کارایی که مدرسه براشون نکرده رو بیاین یه دور نام ببریم: کلاس المپیاد، آزمون المپیاد، معافیای المپیاد و... . خیلی جالبه که من دارم میگم مدرسه خیلی کمکم کرد. 18.5 من بعد از اعلام نتایج مرحله دوم 19 شد. غلو نکردم اگه بگم مدرسه ما هنوز تفاوت المپیاد زیست و سلول بنیادی رو نمی‌دونه. تا قبل از دوره چند تا چیز مهم یاد گرفتم:هیچ لزومی نداره که یه نفر برای تو کاری انجام بده حتی اگه وظیفه‌ش باشه.هر کسی گفت &quot;تمام تلاشمو می‌کنم&quot; یا &quot;نگران نباش درست میشه&quot; یا &quot;حتما بررسی میشه&quot; یه دروغگوعه.هیچ وقت از کسی بخاطر کاری که نکرده تشکر نکن. به خاطر اینکه وظیفه‌ش رو هم انجام داده ازش تشکر نکن ولی مطمئن شو اگه کسی وظیفه‌شو در حق تو انجام نمیده به همون نسبت فشاری که تو از بابت این اتفاق متحمل شدی بهش وارد بشه.تنفر احتمالا قوی‌ترین انگیزه‌ست.همیشه به خودت شک داشته باش و سعی کن خودتو نقض کنی ولی وقتی مطمئن شدی ایراد از تو نبوده خود خوری نکن و همیشه یادت باشه که قطب شمال و قطب جنوب یک منطقه‌ی جغرافیایی حساب نمیشن و هر چقدر هم تیم المپیاد زیست سر اون کلید قسم خورده باشه (به گفته دکتر حسینی) باعث نمیشه احتمال 1/4 احتمالِ کوچیک و قابل اگنوری بشه. مطالعه بیشترقبل از دوره، المپیاد ورزشی بود. سنندج میزبان بود. از جالب ترین اتفاقاتی که برام افتاد این بود که مدرسه نمی‌دونست همراه تیمی که می‌فرسته باید مربی هم بفرسته. قبل از این اتفاق فکر می‌کردم یه مدیر که داره واسه المپیاد ورزشی کشوری تیم می‌فرسته اینو می‌دونه ولی اشتباه می‌کردم. یکی از بازیام مونده بود ولی باید می‌رفتم تهران تا به دوره سلول برسم.توی دوره المپیاد با خیلیا آشنا شدم. خیلی آدمای محشری بودن، بخصوص بچه‌های سلول (به جز تک و توکی) واقعا حس می‌کردم کنارشون داره بهم خوش می‌گذره. دلم می‌خواست اون سه هفته تا آخر عمرم ادامه داشته باشه ولی نشد. گرچه در پایان دو تا چیز به خوبی ثابت شد:از بودن کنار اون ورژن مهربون آدما لذت ببر ولی دلیلی نبین که واقعا همونن.دور بودن از محیطی که مدت زیادی توش بودی خیلی میتونه مفید باشه.با توجه به اینکه دوبار وسط دوره توی خوابگاه اتاق عوض کردم با آدمای بیشتری تونستم ارتباط نزدیک‌تری داشته باشم. یکی از بهترین آدمایی که دیدم &quot;ه.ز&quot; بود. به طرز عجیبی توی دنیای خودش زندگی می‌کرد و اصلا براش مهم نبود از نظر بقیه چطوره. یه جوری راه خودشو می‌رفت که حتی تمام دنیا هم نمی‌تونست جلوش وایسته. اینی که من بخوام این جمله رو بگم به طرز عجیبی طئنه آمیزه ولی میگم:زیر ماسک زندگی کردن قرار نیست باعث بشه زندگی بهتری داشته باشد پس تماما صادق باشید و افکارتون رو به زبون بیارید حتی اگه قرار باشه طرف مقابل اونا رو به صورت توهین برداشت کنه.میگن وقتی پریودی نباید تصمیمی بگیری. بنظرم اشتباه می‌گن؛ حدود یک سوم زندگی رو نمیشه بدون تصمیم گرفتن گذروند و شاید حتی واقعی‌ترین تصمیمات رو همین زمان بشه گرفت. الان من اینجام و دارم تصمیم می‌گیرم؛ تصمیم می‌گیرم که بیشتر از قبلا خودم باشم. کمتر از قبلا به دیگران اهمیت بدم و بیشتر از قبل متنفر باشم. امسال به اندازه‌ی ده سال قراره پیرتر بشم. از همین الان می‌تونم حسش کنم. آخرین سال نوجوونیم داره شروع میشه و این آخرین ماه از 16 سالگیمه. دیگه وقت ندارم مثل قبل بنویسم و این به شدت برام ناراحت کننده‌ست. پ.ن: اگه کسی رو می‌شناسید که می‌خواد المپیاد سلول بنیادی شرکت کنه اینجا میتونه براش مفید باشه.این پست ساعت 01:17 شب دوشنبه 7/10 منتشر شده.</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 01:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد یک مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/berth-of-a-death-c49rjn93cz31</link>
                <description>+همه‌چی رو باید سریع‌ جمع کنیم. من واقعا بخاطر اتفاقی که افتاد متاسفم. آیزاک دست‌های رنگ پریده همسرش را گرفت. لحظه‌ای کوتاه چشمان آبی‌رنگش را نگاه کرد و زمزمه‌ کرد: &quot;به هر حال این اتفاق میوفتاد. نمی‌تونستیم برای همیشه اینجا باشیم و مخفی‌ش کنیم. نگران نباش.&quot;کلمات، نگاه و گرمای دستان آیزاک لایلا را آرام کرد. نفس عمیقی کشید و موهای قهوه‎‌ای‌ بلندش را پشت سرش بست و آشپزخانه رفت. به سرعت تمام هر غذای خراب نشدنی‌ای که می‌توانست را در کوله‌ی سرمه‌ای گذاشت. بطری آب را در جیب کناری و مسکن و داروها را در جیب پشتی گذاشت. آیزاک در حالی که به مانیتور روی میز کارش زل زده بود با اضطراب گفت: &quot;دارن میان. توی پارکینگن. همین الان باید بریم.&quot; لایلا آخرین کنسرو را در کوله گذاشت و زیپش را محکم کرد. به سمت اتاق خواب، جایی که آیزاک منتظرش بود قدم برداشت. کوله‌اش را روی تخت گذاشت. کت چرمی‌اش را از آیزاک گرفت و به تن کرد سپس از میز عسلی‌ای که آیزاک کنار پنجره گذاشته بالا رفت و طنابی که آیزاک به دیوار بیرونی ساختمان محکم کرده بود را گرفت. نفس عمیقی کشید. به چشمان قهوه‌ای رنگ آیزاک نگاه کرد. دلش با نگاه‌ آیزاک قرص شد. طناب را در دستش محکم کرد و به لبه‌ی بیرونی پنجره رفت. همان لحظه در به صدا در آمد: &quot;پلیس، درو باز کنید خانم و آقا دیکسون&quot;لایلا وحشت کرد. آیزاک با طحنی مطمئن زمزمه کرد: &quot;نگران نباش چیزی نمیشه.&quot; لایلا طناب را دوباره در دستش محکم کرد و شروع به پایین رفتن از طبقه سیزدهم آپارتمان بیست طبقه کرد. آیزاک منتظر بود تا لایلا تمام سیزده طبقه را طی کند. پلیس دوباره از پشت در صدا کرد: &quot;آیزاک و لایلا دیکسون ما می‌دونیم که هر دو شما اون تویید پس بهتره در رو همین الان باز کنید.&quot;لایلا آنجا نبود و این یعنی آیزاک نیازی نداشت ترسش را پنهان کند پس آشفتگی‌اش این بار در چهره‌اش نمایان شد. البته این بار آنقدر خطر نزدیک بود که اگر لایلا هم بود هر چقدر آیزاک تلاش می‌کرد ترسش را بپوشاند صدای ضربان قلبش او را پیش لایلا لو می‌داد. به سمت در اتاق رفت و آن را قفل کرد. و تخت را پشت در گذاشت. دوباره کنار پنجره رفت.طناب دو بار کشیده شد. همان چیزی که آیزاک منتظرش بود. سالم رسیدن لایلا به زمین کمی او را آرام‌تر می‌کرد. کوله خودش و لایلا را یکی یکی از پنجره پایین انداخت. طناب دوباره، دوبار کشیده شد. آیزاک از میز عسلی بالا رفت. در دوباره به صدا در آمد: &quot; پلیس، این آخرین هشداره. بهتره در رو هر چه سریع تر باز کنید. اگه تا یک دقیقه دیگه درو باز نکنید مجبوریم خودمون در رو باز کنیم.&quot;آیزاک آب دهانش را قورت داد و طناب را محکم گرفت. با سریع‌ترین سرعتی که می‌توانست ارتفاع ساختمان را طی کرد. به پایین ساختمان رسید جایی که لایلا همراه کوله‌ها منتظرش بود. آیزاک کوله‌اش را از لایلا گرفت و پشتش انداخت سپس دست لایلا رو گرفت و به سمت ایستگاه متروی قدیمی شهر دویدند. لایلا و آیزاک هر دو نفس نفس می‌زدند. برای یک لحظه به یکدیگر نگاه کردند و به خندیدن شروع کردند. لایلا کوله‌اش را روی زمین گذاشت و نشست. به آیزاک نگاه کرد: &quot;ولی همیشه دلم می‌خواست به ماجراجویی داشته باشم.&quot; لبخند زد. لبخندش زیبایی‌های او را بیشتر از همیشه نشان می‌داد. آیزاک هم لبخند زد. کوله‌اش را روی زمین گذاشت و کنار لایلا نشست و هر دو در آن هوای نیمه تاریک به فکر فرو رفتند.-من واقعا نمیدونم دوتا آدم چطور می‌تونن اینقدر خودخواه و بی رحم باشن  مشکل اینجاست که هردو خودشون این بلا رو تجربه کردن. درک نمیکنم چطور میتونن همین بلا رو سر یه نفر دیگه بیارن سر یه بچه‌ی دیگه...+آروم باش شانون مطمئنم خیلی زود خودشون پشیمون میشن.-امیدوارم. دختر مو طلایی آهی کشید و ادامه داد: &quot;البته امیدوارم قبل از اینکه خیلی دیر بشه پشیمون شن وگرنه فایده‌ای نداره.&quot;تلفن همراه روی میز زنگ خورد. شانون از جا پرید و با سریع‌ترین سرعت ممکن خود را به تلفن رساند: &quot;بله؟&quot;صدای کلفتی از پشت تلفن گفت:&quot;متاسفم واقعا ولی گمشون کردیم.&quot;شانون با عصبانیت فریاد زد: &quot;دوباره؟! الان چهار ماهه که داریم دنبالشون می‌گردیم! دفعه اول اونا حتی آماده فرار نبودن ولی گمشون کردین! توی یه آپارتمان وسط شهر! الان بعد از دو ماه گشتن تونستیم پیداشون کنیم و شما این موقعیتم به باد دادید؟ لایلا حامله‌ست! پنج ماهه! می‌فهمی اوضاع چقدر نابوده یا باید بیشتر بگم؟&quot;صدای کلفت با تاسف گفت: &quot;ببخشید خانوم. مطمئن باشید سریع‌تر پیداشون می‌کنیم.&quot;شانون آهی کشید: &quot;بهتره همین کارو بکنید.&quot;از همان لحظه‌ای که لایلا مسئله را با آیزاک در میان گذاشت بدون اینکه حرفی رد و بدل شود هر دو می‌دانستند که قرار نیست چیزی جلودارشان باشد. می‌دانستند که هر طور شده با کمک هم این کار را به سر انجام می‌رساندند.یک ماه از این شهر به آن شهر، از این آپارتمان به آن آپارتمان، از این فاضلاب به آن فاضلاب؛ اما ارزشش را داشت. هر دو خوب می‌دانستند که این کار ارزشمند است. هر دو با تمام وجود خود به این باور داشتند. از آن زمان بلندترین اقامتشان در همان متروی متروکه بود. دو هفته آنجا بودند. بعد از آن آذوقه‌شان ته کشید و وقتی برای خرید غذا بیرون رفته بودند پلیس به دنبالشان افتاد. آنجا بود که فهمیدند باید شهر را ترک کنند. بعد از آن در چند شهر بودند. هر شهر دقیقا یک هفته. نه چون پلیس پیدایشان کرده بود بلکه نمی‌خواستند مسیرشان برای پلیس نمایان شود. نمی‌خواستند بار دیگر آن تعقیب و گریز را، آن ترس را تجربه کنند.این آخرین بار تا سر حد مرگ ترسیده بودند. پلیس لایلا را دیده بود. آیزاک در مغازه‌ای کوچک در حال خرید سه کنسرو بود. سعی می‌کردند خریدهایشان کوچک و حساب شده باشد تا کسی بهشان شک نکند. لایلا درست آن طرف خیابان نشسته بود به افق خیره شده بود و در فکر آینده‌شان بود. آینده‌ای روشن و رویایی. او، آیزاک و آن طفل معصوم. در همان فکر بود که متوجه پلیس گشت نشد. پلیس در نگاه اول لایلا رو  شناخت. اسلحه‌اش را به سمت لایلا گرفت و فریاد زد: &quot;لایلا دیکسون تو بازداشتی!&quot; این جمله لایلا را به خود آورده بود. لایلا وحشت کرد. برای یک لحظه هیچ نمی‌توانست تکان بخورد. همان لحظه آیزاک سر رسید. از پشت سر ضربه‌ای به سر زن قد بلند و تیره پوست زد. زن بی‌هوش نشد اما به کناری پرت شد و اسلحه‌ی گرمش به از دستش افتاد. لایلا بی‌درنگ شروع به دویدن کرد و آیزاک هم همراهش دوید. حال هر دو در سکوت تمام راه فاضلاب را طی می‌کردند در حالی که در بالای سرشان آشوبی برای یافتنشان به پا بود. پلیس نمی‌توانست راه آن دو را پیشبینی کند. چرا که خود نیز نمی‌دانستند به کجا می‌روند. گویی در آن سرما، هر دو چیزی در آن سمت و سو حس می‌کردند که برای دنبال کردنش نیازی به کلمات نبود. می‌رفتند تا به آپارتمان متروکه‌ای دیگر یا تعقیبی وحشتناک‌تر برسند. شانون داد کشید: &quot;دو ماه! دو ماه تمام از دستمون در رفتن. توی این مدت از ایستگاه مترو تا یه آپارتمان بغل اداره پلیس سکونت داشتن و همچنان نتونستیم بگیریمشون!&quot;نفس عمیقی کشید: &quot;می‌خوام همه‌تون برگردید به &quot;نیزاد&quot; و خونه‌شونو بگردین. هر چیزی که می‌تونه بهم بگه مقصدشون کجاست و قراره در نهایت کجا برن. اگه جای خاصی هست که دوستش داشتن. مادری، هر خانواده‌ای، جایی که بنظرشون خاصه، هر نشونه‌ای. مرخصید.&quot;طبق نقشه قدیمی راه‌های فاضلاب، باید کمتر از یک دقیقه دیگر به رودخانه می‌رسیدند. آب رودخانه، بالاتر از محلی که با فاضلاب تلاقی داشت، آنچنان گرم و زلال بود که تمام زشتی‌ها و بوی بد پایین درستش را که به واسطه‌ی فاضلاب بوجود می‌آمد جبران می‌کرد. شهر کوچکِ روستا مانندی در فاصله یک کیلومتری از رودخانه بود. لایلا و آیزاک نمی‌توانستند در شهر‌های کوچک ساکن شوند؛ چراکه معمولا در این شهر‌ها آپارتمان‌های خالی و مکان‌های متروکه‌ای برای پنهان شدن نبود و اگر هم چنین مکانی یافت می‌شد، معمولا ساکنین محلی متوجه کوچکترین تغییری در آن مکان می‌شدند. لایلا و آیزاک هم تحت تعقیب‌تر از آن بودند که بگذارند حتی یک کودک چشمانش به آنها بیوفتد. اما این بار هر دو خسته بودند. بیشتر از یک روز بود که بی‌وقفه در لوله‌ای بدبو و تاریک راه می‌رفتند. تمام بدنشان پر شده بود از کثافت و حال که تنی به آب زده بودند مانند دو موش آب کشیده و خیس بودند. هوا هم سرد بود. در کوله‌هایشان هم چیزی برای خوردن نداشتند زیرا آیزاک به محض دیدن آن افسر پلیس که به سمت همسرش اسلحه گرفته بود، فورا از آن مغازه بیرون آمده بود و حتی یک کنسرو هم از آن مغازه برنداشت. لایلا بار دیگه درون آب رفت. آب گرم بود و لایلا بیرون آب می‌لرزید. منتظر بود تا آیزاک تصمیمی بگیرد. خودش می‌خواست برای یک شب هم که شده جایی نرم و گرم بخوابد، غذایی گرم، تازه و خونگی بخورد و چه سخت هوس بستنی، یکی از آن شکلاتی‌ها، کرده بود. اما وقتی آیزاک نظر لایلا را پرسید هیچ نگفت. نمی‌خواست همسرش  را وادار به کاری کند که جانشان را تهدید می‌کرد. می‌دانست اگر چیزی بگوید آیزاک حرف همسر حامله‌اش را زمین نمی‌زند.هر دو با دیدن پیرمرد از افکار بیرون آمدند. پیرمرد که نه، مردی میان سال، می‌شد گفت حدود پنجاه-شصت سال سن دارد. از آن دسته‌ آدم‌هایی بود که می‌دانستی جوان‌تر از آن هفتاد ساله‌ی نرمال است هرچند از نظر بدنی به همان هفتاد ساله می‌مانست. لایلا و آیزاک خشکشان زده بود. می‌دانستند که می‌توانند از دست مرد فرار کنند. اما مشکل اینجا بود که به کجا می‌رفتند. تا آبادی بعدی با پای پیاده حدود یک روز راه بود و میان این دو آبادی تنها علف‌زار. پس فرار برای آن دو حکم مرگ تدریجی از گشنگی و خستگی را داشت. مرد سکوت را شکست: &quot;لایلا، آیزاک من می‌تونم کمکتون کنم.&quot; هر دو برای لحظه‌ای کوتاه شوک شدند. اما بعد به یادآوردند که حتی افسرهای پلیس هم معتقدند دارند به آن دو کمک می‌کند پس چند قدمی عقب رفتند. مرد که ترس را در چهره آن دو دید، با لحنی مهربان گفت: &quot;نه، واقعا می‌گم. من از همون اول اتفاقی که افتاد رو دنبال می‌کردم. من واقعا فکر می‌کنم که شماها نه فقط کار اشتباهی نکردید که کار درستو انجام دادین. امثال شما دارن نسل بشرو نجات می‌دن. فقط هم من نیستم، خیلیا مثل من فکر می‌کنن.&quot;کمی آرام گرفته بودند اما باز هم نمی‎‌توانستند به مرد اعتماد کنند. باری دیگر مرد را ورانداز کردند. تی‌شرتی ساده و خاکستری همراه شلواری جین پوشیده بود. آدمی ساده بنظر می‌رسید. ابروهای پرپشتی داشت اما این باعث نمی‌شد عصبی یا جدی بنظر برسد برعکس، چهره‌ای مهربان و گرم داشت. مرد گفت: &quot;می‌تونید توی خونه من مخفی شید. غذای تازه هم داریم.&quot;مرد کمی منتظر ماند اما لایلا و آیزاک هر دو در سکوت به او خیره شده بودند. مرد با لحنی مهربان گفت: &quot;می‌تونید به من اعتماد کنید.&quot;لایلا و آیزاک نیم نگاهی به یکدیگر انداختند. مرد مهربان بنظر می‌آمد اما خوب می‎‌دانستند این ظاهر مهربان را شیادترین‌ها بهتر از هر کس دیگری تقلید می‌کنند. با این وجود به دنبالش رفتند زیرا چاره‌ای جز اعتماد به او نداشتند.شانون دفترچه خاطرات لایلا را بست و توی کشوی شخصی‌اش گذاشت. خوب می‌دانست این دفترچه در دادگاه به کمکش خواهد آمد. تنها مشکل این بود که برای برگذاری دادگاه اولین کاری که باید به انجام می‌شد  سپس کد چرمی اش را پوشید و به سمت تالار شهر هر جایی که کنفرانس خبری برگزار می شد حرکت کرد. سخنرانی آغاز شد: &quot;من شانون دیکسون از دیپارتمان پلیس بین الملل هستم. حدود دو ماه پیش دو لایلا و آیزاک دیکسون اهل نیزاد، مرتکب یکی از بدترین جرم‌های ممکن شدن و اصل 324 قانون بین الملل رو زیر پا گذاشتن. از اون زمان تا حالا پلیس بین الملل دنبالشون بوده اما متاسفانه مدت زیادی بود که سر نخی از این دو مجرم نداشتیم. اما حالا با همکاری پلیس محلی تونستیم رد این مجرما رو تا اطراف &quot;سِجسیز&quot; زدیم و معتقدیم توی یکی از پنج روستای این منطقه پنهان شدن. توی روستا آپارتمان خالی یا متروکه وجود نداره پس احتمال زیاد یکی از ساکنین پناهشون داده. من از طرف پلیس بین الملل اعلام می‌کنم که بخاطر سنگین بودن جرم این دو فرد هر گونه کمک رسانی‌ای بهشون باعث شریک جرم شدن افراد میشه مگه اینکه توی دستگیری‌شون به پلیس کمک کنن.&quot;شانون جرعه آب از لیوانی مخصوصی که برایش کنار میکروفون گذاشته بودند نوشید. نفسی تازه کرد و ادامه داد: &quot;بعد از حادثه سال 2134 اتفاقات زیادی افتاد. آدمای زیادی جونشونو از دست دادن. قانون 324 فقط برای محافظت از شماست. الان تنها 11238 انسان زنده‌ان و روز به روز این تعداد داره به دلایل مختلف طبیعی و غیرطبیعی کمتر میشه. حس می‌کنم اینجا دیگه جایی هست که بخوایم از یکپارچگی حرف بزنیم. نذارید تجربه‌های بدی که همه‌مون داشتیم رو یه نفر دیگه مجبور شه از اول دوباره تجربه کنه.&quot;لبخند تلخی زد سپس از حضار بابت حضور تشکر کرد و جایگاه را ترک کرد و به اداره، پشت میز شیشه‌ای‌اش بازگشت. خود را در آینه نگاه کرد. چقدر شبیه لایلا بود؛ از بیرون نه، از درون. این را وقتی فهمید که دفترچه خاطرات لایلا را می‌خواند. اما هنوز درک نمی‌کرد که چرا شخصی چون لایلا، شخصی چون خودش دست به چنین کاری بزند. روزی از لایلا می‌پرسید. اما برای گرفتن جوابش اول باید لایلا را پیدا و دستگیر می‌کرد. امروز همه هیجان زده بودند. البته استرس هم داشتند. می‌ترسیدند چیزی درست پیش نرود. روز تولد بچه بود. این، تجربه‌ی خوبی از زایمان برای هم لایلا و هم آیزاک بود. حدود یک ماه از زمانی که تایلر پناهشان داده بود می‌گذشت. همسر او مدت‌ها پیش ترکش کرده بود. او و خواهر مجردش -که عمری از او هم گذشته بود- در این کلبه زندگی می‌کردند. البته اسمش را کلبه نمی‌شد گذاشت. بیشتر از کلبه به قصر می‌مانست. همین که وارد شدند با سرنا آشنا شدند. زنی میان سال و حامله. از اندازه دلش معلوم بود که در ماه هشتم یا نهم بارداری‌اش است. تایلر توضیح داده بود: &quot;همه مثل شما خوش شانس نیستن که بتونن با عشق زندگیشون با تمام دنیا بجنگن. بر خلاف آیزاک، شوهر سرنا بچه نمی‌خواست. برای همین سرنا به محض اینکه متوجه بارداری میشه فرار می‌کنه. خوش شانس بود که اینجا رو زود پیدا کرد وگرنه مثل شماها می‌شد که حتی نمی‌‌تونید مثل آدم توی روز روشن توی شهر راه برید.&quot;خواهر تایلر، زنی حدودا پنجاه ساله بود. از آن دست زن‌هایی بود که به مدرنیته اعتقادی نداشت. می‌گفت نیاکان، چیزهایی را می‌دانستند که این انسان جواب وابسته به تکنولوژی از آن بی‌خبر است. البته منظورش از نیاکان، آدم‌های قبل از حادثه‌ی سال 2134 نبود. منظورش اجداد واقعی که هنوز معنی اینترنت را نمی‌دانستند بود. زمانی که آیزاک صدای گریه بچه را شنید دلش آرام گرفت. آرامش اما کوتاه مدت بود زیرا لایلا با دستان خونین و چشمان پر اشک از اتاق بیرون آمد و مرگ دوست عزیزشان، سرنا را اعلام کرد. بعد از آن اتفاق هر دو کمی احساس ناامیدی می‌کردند. آنجا بود که لایلا تصمیم گرفت بین زندگی خودش و بچه کدام مهم‌تر است. به آیزاک گفت: &quot;اگه مجبور شدی انتخاب کنی، بچه رو انتخاب کن. تهش که منو اعدام می‌کنن!&quot;جمله آخر را با خنده گفت ولی هر دو می‌دانستند آن جمله هر چیزی جز خنده، بر لب می‌آورد. آیزاک اما مجبور شد حرف لایلا را بپذیرد. خودش نمی‌توانست بین عشق زندگی‌اش و نوزاد پاکش یکی را انتخاب کند؛ پس اگر لایلا نوزاد را انتخاب کرده بود به حرف او گوش می‌داد.حدود یک ماه از آن کنفرانس خبری می‌گذشت اما هیچ کس خبری از وجود آنها در روستایشان نداده بود. خانه به خانه گشتن روستاها نیز خیلی بیشتر از آنچه که باید طول می‌کشید. آنها همگی عقایدی تاریخ گذشته راجع به این مسئله داشتند و این کار را سخت می‌کرد. از طرفی وقتی تنها ده هزار انسان روی زمین مانده بودند بکار بردن خشونت کار سختی بود.  شانون قبول داشت که این کار نادرست است اما دروغ چرا، سریع‌ترین راه برای گرفتن نتیجه بود. در این یک ماه شانون دو دور کامل دفترچه خاطرات لایلا را خوانده بود و هر لحظه وسواس بیشتری برای پیدا کردنش داشت. دوست داشت فقط یک بار لایلا را ببیند. لایلا برای او یک الگو، آدم موفق سال یا ستاره سینما نبود. تنها نماد یک آدم مهربان، پرتلاش و غم زده بود. خیلی غم زده.قدری که در زندگی بیست و هفت ساله‌اش دو بار اقدام به پایان دادن زندگی‌اش کرده بود. یکی در سیزده سالگی و دیگری در بیست و سه سالگی‌اش، همان سالی که با آیزاک آشنا شد.مکان آشنایی آنها رمانتیک نبود؛ حداقل نه به نظر شانون. در بیمارستان یکدیگر را ملاقات کردند. هر دو به خاطرِ خودکشی در بیمارستان بودند. بعد از آن ملاقات و آن عشق در یک نگاهِ فیلم مانند، همه چیز ساده بود. هرچند آنجا حرفی رد و بدل نشد، اما مگر پیدا کردن یک آدم بین ۱۰ هزار نفر چقدر می توانست سخت باشد؟ آن هم در عصر تکنولوژی.شانون دفترچه خاطرات را بست و توی کشوی دوم عسلی کنار تختش گذاشت.  با خود فکر کرد: &quot;چرا آدمی که خودش قصد خودکشی داشته باید بخواد بچه دار شه؟&quot;گوشی اش که مدام پیام &quot;خانه شماره n بررسی شد و موردی یافت نشد&quot; می‌داد را خاموش کرد و پیژامه زرشکی رنگ‌اش را به تن کرد روی تخت دراز کشید چقدر نرم بود چند وقتی بود با تختش دیدار نداشت چشمانش را بست و بعد از چند دقیقه به خواب رفت.دل لایلا بزرگتر از آن شده بود که با لباس‌های گشادی که خواهر تایلر، تاتیانا، به او داده بود پوشانده شود. البته به لطف تایلر نیازی هم به پوشاندنش نبود. بعد از مرگ سرنا، تایلر مجبور بود بچه را تحویل دولت دهد. برای همین لایلا و آیزاک باید می‌رفتند. داستان پیرمرد درباره سرنا، یک داستان مشخص و ساده بود.&quot;من واقعا نفهمیدم چی شد! اون زن یه دفعه دم در خونه ظاهر شد و در زد. منم درو باز کردم و اونو با بچه‌ی توی شکمش دیدم. بعدش منو خواهرم مجبور شدیم کمک کنیم. متاسفانه خودش دووم نیاورد. واقعا ناراحت کننده بود.&quot;تایلر خیلی در این نقش بازی کردن تبحر داشت گویی هزار بار این کار را کرده بود. طوری &quot;اون زن&quot; را به زبان می‌آورد انگار نه انگار 9 ماه آزگار سرنا را از دست شوهر و بدخواهانش پناه داده بود و با او خو گرفته بود. انگار همان غریبه‌ای بود که نصفه شبی سرزده به خانه‌اشان آمده بود و با مرگش همه چیز را خراب‌تر کرده بود.تایلر بعدتر گفت: &quot;نیروهای اعزامی بچه رو تحویل گرفتن. بعدم یه گشتی تو خونه زدن و رفتن.&quot; و بعد از رفتن لایلا و آیزاک ابراز ناراحتی کرد.آیزاک و لایلا حال در زیر زمینی شماره گذاری نشده مستقر بودند. از آن مکان‌هایی که به جز با آن نقشه‌ها و قطبنماهای قدیمی هیچ راهی برای پیدا کردنشان نبود. زیر زمینی در وسط ناکجا.هر چند وقت یک بار تایلر سر می‌زد و برایشان آذوقه و آب می‌آورد. امروز اما تاتیانا قرار بود به دیدارشان بیاید. او پزشک متخصص زنان زایمان بود. گرچه بعد از آن اتفاقات سال 2134 دیگر شغل درستی نداشت. قبلش هم که دانشجو بود. پس اگر از آن دو ماه صرف نظر کنیم، هرگز شغل درستی نداشت.تاتیانا لایلا را به اتاق برد تا معاینه‌اش کند. نتیجه اما وفق مراد نبود. طبق گفته‌های تاتیانا، بچه قرار بود یک ماه زودتر به دنیا بیاید. جنین هشت ماهه به مراقبت‌های پزشکی نیاز داشت و در آن زیر زمین، تنها وسیله پزشکی، مسکنی ساده بود که آیزاک برای سردردهایش مصرف می‌کرد. شانون از این بی‌نتیجگی خسته شده بود. ناگهان یاد آن بچه افتاد. آن کودک تازه متولد شده‌ای که به دولت تحویل داده شده بود. یکی از زیر دستانش را فرستاد تا پرونده‎‌اش را پیدا کرده و برای او بیاورد. وقتی هر چند سال، تنها یک نفر متولد می‌شد پیدا کردن پرونده‌ای چون این، سخت نبود.پرونده کوچک و سبکی بود. همین که پرونده را باز کرد نام &quot;تایلر وِدنو&quot; چشمش را گرفت. آن مرد. چطور می‌توانست تصادف باشد؟تایلر یکی از اصلی‌ترین رهبران جنبش‌های جلوگیری از تغییر قانون بود. چطور می‌توانستند با وجود او، اینقدر سریع پرونده را ببندند. البته معقول بود. هیچ دلیلی برای شک کردن به او نداشتند. سرنا و تایلر  هیچ رابطه‌ای با هم نداشتند. دلیلی نداشت تایلر خودش را برای کمک کردن به او فدا کند. اما یک چیز عجیب بود. هیچ گزارشی از زمان بارداری سرنا دریافت نکرده بودند. گویی نوزادش به ناگه نُه ماهه شده بود. شور و شعف بار دیگر در وجود شانون جاری شد. جوری شاد بود انگار  نوجوانی دبیرستانی بود که معادله‌ی حل نشدنی دبیر پیرش را حل کرده بود. فریاد زد: &quot;یکی از مسئولین کنترل شهروندان همین الان بیاد به دفترم.&quot;مسئول کنترل شهروندان سرنا را در ماه پنجم بارداری‌اش ردیابی کرد. درست طبق انتظار شانون، او در روستا و خانه تایلر پیدا شد. تایلر باهوش بود، خیلی باهوش؛ اما شانون از او خیلی بهتر بود.شانون شاید زمان اتفاق افتادن پرونده‌های تایلر هنوز خواندن و نوشتن بلد نبود؛ اما پرونده‌های تایلر را چون رمان‌های جنایی در دست گرفته بود و تک به تک خوانده بودشان. تایلر، ویلن تمام رمان‌های شانون بود.بهترین بخش ماجرا این بود. خانه تایلر در یکی از آن پنج روستایی بود که بعد از آن لایلا و آیزاک ناپدید شده بودند. زمان تولد آن بچه، خانه آنها بازرسی نشده بود و وقتی ماموران برای تحویل بچه به خانه‌اش رفته بودند بازرسی را هم انجام دادند. قطعا لایلا و آیزاک آنجا بودند. همان لحظه بهترین تیمش را به آنجا اعزام کرد.درد زایمان لایلا داشت شروع می‌شد. باید همین الان او را به بیمارستان منتقل می‌کردند. آیزاک به سرعت کاغذی که تاتیانا به آنها داده بود را برداشت و رویش نوشت &quot;کمک&quot; و آن را درست در جایی که او گفته بود، روی طبقه سوم شلف‌های آشپزخانه، گذاشت. طبق گفته‌های تاتیانا، آن کاغذ نوعی تکنولوژی نسل جدید بود اما اگر از آیزاک می‌پرسیدی می‌گفت کاغذی ساده بیش نبود.لایلا داشت از درد ناله می‌کرد. آیزاک شروع به جمع کردن همه چیز کرد. خوب می‌‌دانست اگر به بیمارستان روند، برگشتنی در کار نخواهد بود. ناگهان در به صدا در آمد. گروهبان برای بار سوم تکرار کرد: &quot;تایلر وِدنو بهتره همین الان در رو باز کنی.&quot; صدایی اما از خانه بیرون نیامد برای همین در را شکستند و وارد خانه شدند. همه جا را نگاه کردند اما هیچ نبود. بار دیگر اتاق خواب، آشپزخانه و اتاق نشیمن را گشتند. گروهبان جاناتان سِبرا، عصبی بود. باید چیزی در آن خانه می‌بود. یک بار دیگر تیمش را مجبور کرد همه جا را بگردند و هر چیز عجیبی را گزارش کنند. گفت: &quot;دنبال در مخفی، دیوار کاذب و کلا هر چیزی که اونجا نباید باشه و هست بگردید.&quot; بعد از اینکه شانون به او درباره‌ی واقعیت داستان بچه تازه متولد شده گفته بود، حسابی ناراحت شده بود. او، مسئول آن پرونده بود و بدجور خرابکاری کرده بود. حال باید دوباره اعتماد شانون را بدست می‌آورد. هم به عنوان رئیسش و هم به عنوان کسی که چشمش را گفته بود.تمام افراد به اتاق نشیمن بازگشتند. هیچ کس هیچ چیز پیدا نکرده بود. نه خبری از تایلر بود، نه خواهرش و نه دیکسون‌ها. ناگهان بی‌سیم جاناتان به صدا در آمد. شانون بود. &quot;همین الان برید به بیمارستان منسی، دیکسونا و ودنو همه اونجان!&quot;تیم به سرعت آپارتمان تایلر را ترک کردند و به سمت بیمارستان حرکت کردند. تایلر و تاتیانا بودند که به کمکشان آمده بودند. شاید واقعا آن تکه کاغذ، چیزی بیشتر از تکه کاغذ بود. آیزاک دست لایلا را گرفت و به او کمک کرد تا وارد خودرو شود. تا بیمارستان راه زیادی نبود. اما جاده درست و حسابی‌ای آن اطراف پیدا نمی‌شد پس هر حرکت آنها را یک بار به بالا پرت می‌کرد. خوشبختانه آن بالا و پایین پریدن‌ها زود به اتمام رسید و حال داشتند لایلا را از پله‌ها بیمارستان بالا می‌بردند. همه‌شان می‌دانستند همین که وارد بیمارستان شدند کارشان تمام بود اما جان بچه از همه چیز برایشان همه‌تر بود. لایلا را پرستار به اتاق عمل برد. آیزاک همراهشان رفت ولی تایلر و تاتیانا همان جا روی صندلی‌های فلزی بهم چسبیده بیمارستان نشستند و انتظار کشیدند. بعد از مرگ سرنا، تاتیانا در همان حالت عادی هم می‌ترسید نوزادی را به دنیا بیاورد. شرایط لایلا هم که عادی نبود. فقط امیدوار بود هم بچه و هم لایلا زنده بمانند. تیم به محض رسیدن به بیمارستان تایلر و خواهرش، تاتیانا را دستگیر کردند. سپس آیزاک را دستگیر کردند و لایلا را تحت مراقبت ویژه پلیس در بیمارستان رها کردند. با وجود دستگیر شدن، همه‌شان خوشحال بودند چون بچه سالم بود. حتی جاناتان هم نتوانست بعد از دیدن نوزاد، لبخند نزند. چند روز بعد شانون به دیدار لایلا رفت. سوالش را بلند و واضح پرسید: &quot;چرا؟&quot; اما لایلا از حق سکوتش استفاده کرد و هیچ نگفت و بار دیگر شانون را در کنجکاوی‌هایش تنها رها کرد.دادگاه آیزاک و لایلا قرار بود یکجا برگزار شود و دادگاه جدایی برای تاتیانا و تایلر در ماه آینده تشکیل می‌شد. شانون در جایگاه شاکی نشسته بود و لایلا و آیزاک در جایگاه متهم. جاناتان نیز همانند دیگر اعضای تیمش کنار ایستاده بود. قاضی وارد شد و حضار به احترامش ایستادند. دادگاه رسما شروع شد. قاضی از دادستان خواست تا اتهام آیزاک و لایلا را با ارائه مدارک مربوطه عنوان کند. هِیمیش ایستاد و  درخواست قاضی را اجابت کرد: &quot;جرم لایلا و آیزاک دیکسون نقض اصل 324 قانونه که فکر می‌کنم جرمشون اونقدر واضح باشه که نیازی به مدرک نیست اما برای محکم کاری دادستانی نتایج آزمایش دی‌ان‌ای هر سه فرد رو آماده کرد و همون طور که می‌بینید نتیجه با ادعای دادستانی مطابقت داره.&quot;جرم لایلا و آیزاک قتل نبود. زنا نبود. آزار نبود. تجاوز نبود. بدتر از همه این‌ها بود. جرمشان فاسد کردن یک روح بود. روح نوزاد تازه متولد شده‌شان. اصل 324 عنوان می‌کرد: &quot;هر گونه بچه‌دار شدن غیر مجاز و شخص (اشخاص) خاطی مشمول مجازات اعدام هستند.&quot; قاضی رو کرد به وکیل آیزاک و لایلا گفت: &quot;دفاعی دارید؟&quot; همه چیز مشخص بود. آیزاک و لایلا طبق قانون مجرم بودند. تنها یک راه بود که به واسطه آن می‌شد دیکسون‌ها را از آن مخمصصه‌ای که در آن افتاده بود نجات داد. وکیل ایستاد و گفت: &quot;از طرف موکلام قانونو زیر سوال می‌برم.&quot;دادگاه با گفتن این جمله پایان یافت. در قانون به طور واضح بیان شده است که &quot;اگر شخصی در دادگاه به قانونی اعتراض وارد کند، آن قانون به همه‌پرسی گذاشته می‌شود و مجرم بودن و نبودن شخص بعد از اعلام نتیجه همه‌پرسی معلوم می‌شود.&quot; برای این همه‌پرسی سه سوال قرار بود از هر شخص پرسیده شود. سوال اول: &quot;آیا تا به حال به خودکشی فکر کردید؟&quot; و  &quot;آیا به طور کلی شاد هستید؟&quot; و مهم ترین سوال، سوال سوم: &quot;اگر انتخاب متولد شدن یا نشدنتان دست خودتان بود آیا متولد شدن را انتخاب می‌کردید؟&quot;دلیل پرسیدن این سوال‌ها به علت قانون گذاری برمی‌گشت. اتفاق سال 2134 خودکشی بیش از نیمی از جمعیت، به علل‌های مختلف بود. آنجا بود که نسل بشر هوشیار شد و فهمید نه تنها برای سیاره‌اش و موجودات دیگر خطرناک و آزاردهنده‌است که برای خودش هم خیری ندارد. اگر حتی به یکی از این سه سوال اکثریت پاسخ مطلوب دیکسون‌ها، یعنی خیر برای سوال اول، آری برای سوال دوم و سوم می‌دادند، آیزاک و لایلا تبرئه می‌شدند. مشکل اما این بود که خود مردم نبودند که رای‌شان را ثبت می‌کردند. هر کس یکی از آن دستگاه‌های ذهن‌خوان را روی سرش می‌گذاشت و جواب باطنی‌اش بدون هیچ دروغی ثبت می‌شد.ده ساعت گذشته بود و جواب تک تک شهروندان ثبت شده بود. حق ثبت رای از 15 سالگی به همه داده می‌شد و هر شخص موظف بود در تمام همه‌پرسی‌ها شرکت کنند. همه در صحن دادگاه ایستاده بودند و منتظر بودند تا مانیتورها نتیجه رای‌گیری را اعلام کنند. سوال اول: آیا تا به حال به خودکشی فکر کردید؟پاسخ: آری (98.4%) / خیر (1.6%)سوال دوم: آیا به طور کلی شاد هستید؟پاسخ: آری (4.3%) خیر (95.7%)سوال سوم: اگر انتخاب متولد شدن یا نشدنتان دست خودتان بود آیا متولد شدن را انتخاب می‌کردید؟ پاسخ: آری (23.1%) خیر (76.9%)مطابق انتظار شانون، آیزاک و لایلا هر دو قرار بود اعدام شوند. دادگاه بعد از مشخص کردن تاریخ اعدام، پایان یافت. امروز 27 ژوئن، دختر لایلا و آیزاک دیکسون، که به جرم شکستن اصل 324 قانون پیش‌تر اعدام شده بودند، در روز تولد شانزده سالگی‌اش اقدام به پریدن از بلند‌ترین ساختمان تجاری نیزاد کرد. متاسفانه نیروهای کمکی پلیس و آتش نشانی موفق به جلوگیری از او نشدند و سیلیستیا دیکسون به محض برخورد با زمین جان باخت. به امید آنکه روحش در آرامش باشد.-I remmber the time I was happy+then what happened?-I grow up.</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 20:44:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذره نوشته‌</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/little-writtens-ve3jy0nuo0fm</link>
                <description>-نوشتن این متن از اواسط فروردین شروع شدهباب اسفنجی: پاتریک چرا داشتی خودتو غرق می‌کردی؟ پاتریک: باب افسنجی، نمیشه که همیشه همون خنگ بازیای همیشگی رو در بیارم که، گاهی هم باید خلاقیت جدید به خرج بدم. -● پاتریک از نظر تکاملی خیلی به طناب داران نزدیکه.● ترکیب بستنی، نوشابه، چت و کمپبل چیز عجیبی میشه.● کم‌کم حس می‌کنم تمام آدمای جامعه خیلی وقته روانی شدن.● هر آدمی که از کلمات قلمبه سلمبه استفاده می‌کنه لزوما معنی اونا رو نمی‌دونه.● تکامل‌ خرافه نیست حتی اگه یه اسکل بیست و یک پست در ردش بنویسه و پستاش خیلی علمی بنظر بیان.● دوتا راه برای نابود کردن روح یه نفر هست. یک، هر کاری که می‌کنه فارغ از اینکه اون کار چیه، سرزنشش کنید. دو، هر کاری که می‌کنه فارغ از اینکه اون کار چیه، تشویقش کنید.● شده حس کنی طرز فکر یکی خیلی خیلی بهت شبیهه؟ منظورم علایق و سلایق و ظاهر و... نیست. صرفا نحوه تحلیل اتفاقات. همچین حسی نسبت به لیزارد دارم. یه جورایی ترسناکه● بخشیدن و بخشیده شدن هر دو از تو یه بدبخت می‌سازن.● &quot;من پنیرم&quot; بدترین اسم برای اون کتاب محشره. ● زیر سوال بردن قدرت تحلیل مردم توی یه کشوری که بهش میگن &quot;جمهوری&quot;.● جدیدا حرفامو هیچ کس نمیفهمه.● يکی از فرضات قوی برای منشا ویروسا اینه که یه DNA/RNA بوده که از سلولی که توش بوده فرار کرده و الان داره به همون نوع از سلولا آسیب میزنه و ازشون انتقام می‌گیره.● فرضیه‌ی انتخاب جنسی &quot;پسران جذاب&quot; خیلی خنده‌ داره.● شانه‌دارا خیلی خوشگلن.● انسانیت واقعا واژه‌ی مسخره‌ایه.● هر کس ندیده، بره یه دور &quot;hunger games&quot; رو ببینه. ● فیلم On the Basis of Sex یه نکته‌ی قشنگ و تا حد زیادی درست داره، میگه اگه به عنوان یک زن دنبال حقوق برابر زن و مردی به جای اینکه حقوق خودتو مطالبه کنی به قوانین تبعیضی علیه مردا اعتراض داشته باش. چون تا وقتی دنبال حقوق زن و فمنیسم باشی اکثرا تحویلت نمی‌گیرن.● وقتی تمام حق و حقوقتو ازت سلب می‌کنن و بعد یکی پیدا میشه که یکی از هزاران حقوق سلب شده رو بهت برمی‌گردونه، بهت لطف کرده؟● عیبی نداره، خوب میشیم.● پریود احمقانه‌ترین بخش تکامله.● بهترین راه ثبت خاطره گرفتن ویسه نه عکس و فیلم.● &quot;و من با او کامل می‌شدم و از این نقص وجودی متنفر بودم. ولی کاش تنفر کافی بود.&quot;● &quot;خواب ها ترسناکن. میدونی شبیه وقتیه که به مسکن یا به قول اون دوست عزیزمون به قرص ضد حساسیت، حساسیت داشته باشیه. خیلی از ادما مثل خوابن؛ مثل قرص ضد حساسیتی که بهش حساسیت داری و نمیدونی... یا بذار اینطوری بگم که درسته تو یه سری شرایط خیلی کمکت میکنن ولی موندن باهاشون اشتباه ترین کار عمرت میشه.&quot;● برای اینکه از یه مدل موفق و معروف به یه سوپ انسانی تبدیل بشی فقط کافیه زیادی مهربون باشی.● &quot;هر صفت تکاملی چرت و پرتی که نه تنها فایده نداره بعضی وقتا ضرر هم داره ولی تکامل پیدا کرده بخاطر انتخاب جنسی بوده&quot; جالبه که بین آدما هم این حرف صدق می‌کنه.● هیچ تحقیقی در زمینه علوم تجربی صد در صد درست نیست فقط احتمال غلط بودنش خیلی کمه.● دوم شدن خیلی دردناکتر از سوم شدنه.● می‌دونم باید، ولی واقعا حس درس خوندن نیست.● مرگ همون قدری که شیرین به نظر میاد ترسناکه.● متنفرم از اونایی که بعد از این همه مدت هنوز تنها دغدغه‌شون بقا و تولید مثله. بخش احمقانه‌ش اینه که فقط همین آدما نسل بعدو می‌سازن. کلا بنظرم از اول هدف جاندارا بقا و انتقال ژن نبوده ولی فقط همونایی که هدفشون این بوده تونستن زنده بمونن و هدفشونو انتقال بدن.● &quot;کاروفیت‌ها نزدیکی بیشتری به گیاهان دارن نسبت به کلروفیت‌ها&quot;. اگه اینو یه بار دیگه جا به جا بگم خودکشی میکنم. ● دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم، واقعا میگم. ولی الان اعصاب حرف زدن باهاشو ندارم.● تا حالا هیچ وقت قبل از شکست خوردن این همه احساس شکست نکرده بودم.● &quot;I&#x27;m alive&quot; She screamed in the grave.● با تمام وجودم از سیستماتیک گیاهی متنفرم.● &quot;اول نُه ماه توی آبیم. بعدش تو هوا زندگی می‌کنیم. در نهایت میریم تو خاک. خب تابلوعه بعدش آتیش!&quot;● امروز از مدرسه زنگ زدن که چرا برای امتحان نیومده.● خیلی خوابم میاد. امروز چرا تموم نمیشه؟ انگار سه روز گذشته ولی تازه ساعت یکه بعد از ظهره.● بعضی از آدما ارزش بحث کردن ندارن. بعضیای دیگه‌ هم ارزشی غیر از بحث کردن ندارن.● حال ندارم جوابشو بدم. بنظرم یه احمقه. البته برای اینکه بدون اینکه حتی بشناسمش بهش میگم احمق احساس عذاب وجدان دارم.● هر وقت گربه می‌بینم یادت میوفتم. (زیاد گربه می‌بینم)● دلم می‌خواد همین الان بمیرم.● بدت میاد یا متنفری؟ خیلی فرق دارن. گفتم بدم میاد ولی متنفرم.●  سه باز از سه تا منبع مختلف خوندمش ولی همچنان نمی‌فهممش. جالبه که چیز ساده‌ای هم هست.● ولی واقعا مسئول هر بلایی که سرمون میاد خودمون نیستیم.● خوب بود. واقعا خوب بود.● عقرب، قشنگه. دوسش دارم. ● یکی از هزارتا خوبی ارتباط مجازی اینه که آدما نمی‌تونن بزنن زیر حرفشون. چون اون پیام ثبت شده.● کاش می‌شد استراحت کرد یکم. ● باید دیروز بهش پیام می‌دادم. یادم رفت. ● یه جورایی خوشحالم.● روانشناسی معکوس، نه، کلا روانشناسی، از کریپی‌ترین کشفای بشره.● &quot;تو توی روابطت اون آدمه‌ای که از ترس مرگ خودکشی میکنه&quot;● یازده‌ تا &quot;نیم&quot;. از عدد یازده متنفرم. امیدوارم بتونم تغییرش بدم.● کتاب دینی میگه &quot;ناراحتی دشمنان از عمل ما یا خوشحالی و شادی آنان از رفتار ما، می‌تواند یکی از معیارهای درستی و نادرستی عملکرد ما باشد&quot; یعنی اینکه یکی رو به عنوان دشمن نام گذاری کن و تمام تلاشتو بکن که هر جور شده ناراحتش کنی بعدش دیگه دمت گرم واقعا. hhttps://soundcloud.com/twinkliest/alec-benjamin-pretending ● نظرم اینه که مردای متاهل که با دیدن موهای دخترا توی خیابون ازدواجشون سست میشه و مردای مجرد که با دیدنشون نیاز جنسی بهشون فشار میاره از چشمبند استفاده کنن. تازه اونجوری وقتی درصدی از جامعه مجبور باشن مثل نابیناها رفتار کنن بیشتر به این قشر توجه میشه؛ یه تیر و دو نشون. هوم؟● &quot;همه مثل تو فکر نمی‌کنن. سلیقه‌ها متفاوته&quot; هیچ وقت درکش نکردم.● تو باید برنامه‌تو با همه هماهنگ کنی و در نهایت همونایی که این برنامه هماهنگو ریختن گند می‌زنن بهش. ● حدود سه ماه پیش (شایدم بیشتر (شایدم کمتر)) به ویرگول گفتم ایمیلی ازش دریافت نمی‌کنم نه برای نوتیف نه برای تغییر رمز و این چرت و پرتا. بهم گفتن مشکل &quot;به زودی&quot; حل می‌شه. هنوز منتظرم ببینم به زودی کِیه.● حسش نیست.He took her heartInto his handsTurned into ashesSlipped through his fingersIt tore him apartBut he couldn&#x27;t standWatching the magicTurn into cinders-Alec Benjamin - Last Of Her Kind● تا روز پیش اصلا نمی‌دونستم، اعدامی در کاره و دلم می‌خواد برگردم به همون موقع. حقیقتا خیلی ناراحت شدم.● چی می‌خواستم بگم؟ اه تا اومدم اینو باز کنم با هزار تا باگ ویرگول یادم رفت.● چندین نفر راجع به اعدام پست نوشتن، پستای پاتریک، آیدا، آیرین و Moh Fa حذف شده و پست کوکو رفته تو بخش منتخبا. چقدر خنده‌داره واقعا. (حدود یه ماه بعد از نوشتن این جمله: هنوز ویرگول جواب کامنتمو راجع به این مسئله رو نداده)● فردا امتحان زیست داریم. من هی می‌خونم هی فحش میدم. آخه لعنتیا، دولاد؟؟؟؟؟؟؟ اینا رو از کجاشون در میارن؟چی میشه اگه از همون کلمات علمی و درستش استفاده کنن؟ استقلال سیاسی کشور از بین میره؟● فصل 5 زیست بنظر من فصل مسخره و دوست نداشتنی‌ایه و فقط یه نمره داره واقعا نمی‌صرفه آدم بخونتش پس نمی‌خونمش ● بدون هیچ سانسوری، ریدم به ایران و تک تک ارگان‌های دولتی، نیمه دولتی، غیر دولتی، زیر زمینی، فرادولتی، فرو دولتی(!) و هر کوفت دیگه‌ای.● &quot;if you&#x27;r seeing this, then I want you to know that I needed you so much and the way you acted... gosh, I rather you weren&#x27;t there at all. so I just stoped needing you since.&quot;● توی چند روز گذشته به لول جدیدی از جنون رسیدم.● &quot;من زودتر خسته می‌شوم از رخت‌خواب یا او از من؟ نمی‌دانم. شاید مرگ از هر دوی‌مان.&quot;● &quot;ما با عدالت سر و کار نداریم. با قانون سر و کار داریم.&quot;● &quot;بنظرم خودکشی رو با خودتخریبی اشتباه گرفتی. تقریبا هیچکس خودکشی نمی‌کنه ولی تقریبا همه‌مون دست به خودتخریبی می‌زنیم.&quot;● امتحان عربی اونقدر فشار آورده بهم که دلم می‌خواد بمیرم ولی امتحان عربی ندم.● عربیم پاس میشم.● حس نابودی داره که کسی که چهار ساله باهاش صمیمی‌ای توی روز آخر بهت بگه که &quot;خیلی تغییر کردی و این تغییر، تغییر خوبی نیست.&quot; ● تابستونم رسما شروع شده. حس پوچی خاصی دارم.● ـ&quot;the end of the F*cking world&quot; خیلی قشنگ بود.● هنوزم معتقدم نباید هرگز متولد می‌شدم.● &quot;من خیال پرداز نیستم؛ فقط افکارم برای این دنیای خیالی زیادی واقعیه.&quot;● از همه‌شون متنفرم. ازت متنفرم، گفتی نمیری. ● همه سلایق قابل احترامن ولی عقاید نه. ● &quot;pardon me but you really hurt my feelings&quot;● how is it like to hurt your self?● for a mument I tought we were friends, but I&#x27;ve never known who&#x27;s &quot;we&quot;Today I am wearing lacy black underwear For the sole purpose of knowing I am wearing them.And underneath that?I am absolutely naked.And I’ve got skin. Miles and miles of skin;I’ve got skin to cover all my thoughtslike saran wrap that you can see through to what leftovers are inside from the night before.And despite what you might think, my skin is not rough; nor is it bullet proof.My skin is soft, and smooth, and easily scarred.But that doesn’t matter, right?You don’t care about how soft my skin is.You just want to hear about what my fingers do in the dark.But what if all they do is crack open windows?So I can see lightening through the clouds.What if all they crave is a jungle gym to climb for a taste of fresher air?What if all they reach for is a notebook or a hand to hold?But that’s not the story you want.You are licking your lips and baring your teeth.Just once I would like to be the direction someone else is going.I don’t need to be the water in the well.I don’t need to be the well.But I’d like to not be the ground anymore.I’d like to not be the thing people dig their hands in anymore.Some girls know all the lyrics to each other’s songs.They find harmonies in their laughter.Their linked elbows echo in tune.What if I can’t hum on key?What if my melodies are the ones nobody hears?Some people can recognize a tree,A front yard, and know they’ve made it home.How many circles can I walk in before I give up looking?How long before I’m lost for good.It must be possible to swim in the ocean of the one you love without drowning.It must be possible to swim without becoming water yourself.But I keep swallowing what I thought was air.I keep finding stones tied to my feet.-Honestly Ryan, f*ck you.● یکی از مشکلات تماس تصویری اینه که خودتو میبینی حین تماس.● خودکشی به دلیل داره یا فقط مجموعه‌ای از دلیلایی که کسی دلیل حسابشون نمی‌کنه؟● امشب نمی‌خواستم بیدار باشی. نیاز داشتم بیدار باشی. اینجا لازمه به خودم یاد آوری کنم که ساعت سه صبحه. ● توعم زل می‌زنی به صفحه چت و به چیزایی که باید بگی و نمی‌گی فکر می‌کنی؟● به معنای واقعی کلمه از زندگی کردن متنفرم. چرا باید بخاطر اشتباه یکی دیگه از یه چیزی محروم بشی؟ ● اینی که آدم برای هر چیز کوچیکی مجبوره بجنگه آزار دهنده‌ست.● ساعت 2:59 دیقه‌ست و من واقعا تنها کاری که می‌خوام و می‌تونم بکنم گریه‌ست. ● اگه تعداد زیادی آدم دور برت باشن که بتونی توی شرایط سخت بهشون تکیه کنی کلا یه نتیجه داره و اونم اینه که در نهایت وقتی توی &quot;شرایط سخت&quot; قرار می‌گیری می‌بینی تنهای تنهایی و حتی یه نفرم نیست که بتونی باهاش حرف بزنی.● ساعت نُهِ صبحه و من می‌تونم برم بخوابم ولی این کارو نمی‌کنم.● یه ف**ینگ 29.● می‎‌خوام بدونی سعی کردم؛ واقعا کردم ولی نشد.● این یه بار بیا بگیم مشکل از من نیست. از تمام آدما به جز منه.● حقیقتا از همه چی متنفرم. بدون هیچ استثنایی.● if it all goes to an end why we bother starting?● زندگی چیز جالبی نیست.● خودم آدم خاص حساب میشم؟● &quot;از تک تک اجزای این چهره متنفرم؛پیشونی بلند،دماغ استخونی و صورت کشیده.همه‌ش شبیه اون لعنتیه.ولی من عهدم رو شکستم،حالا دارم به آینه نگاه میکنم.نه،این من نیستم شاید پسر عموم هست یا شاید هم یه غریبه،هر کی هست من نیستم.&quot;● امشب می‌خوابم، قول میدم. I&#x27;m bleedingfrom everywheredown with period, top with braintop bleeds toughts, the bottem painI&#x27;m drowning,in the order to stay in the world that nobody&#x27;s theresmoking(!) kills-اوایل تیر </description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 18:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبزِ لجنی</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%90-%D9%84%D8%AC%D9%86%DB%8C-vazjrf4auydk</link>
                <description>اون کیکایی رو دیدین که وقتی می‌بریشون یه لایه شکلاتی، کاراملی چیزی از جایی که بریدین می‌زنه بیرون؟ دوست دارم دونم وقتی پوست دستتو با یه تیغ یه دو تیکه‌ی نه کامل مجزا تقسیم می‌کنی مثل کاراملی که تو کیکه خون شروع به بیرون اومدن می‌کنه یا نه.تیغ از یکی دو سانت دور تر از رگ شروع به بریدن میکنه. دوست دارم بدونم وقتی به رگ می‌رسه مکث می‌کنه؟ بریدن رگ سخت‌تر از بریدن پوسته؟ درد داره؟ می‌گن &quot;کارو دست می‌کنه چشم می‌ترسه&quot;. می‌گن &quot;اگه نترسی درد نداره&quot;. خیلی چیزای دیگه هم می‌گن. هیچ کدومشون خیلی اهمیت نداره. تا تجربه نکنی نمی‌فهمی.تا وقتی تجربه نکنی نمی‌دونی کِی باید بترسی و کِی باید نترسی. چشم می‌ترسه ولی دستم یه تحملی داره. شاید با همون یه زخم کوچیک روی مچ تحملش تموم شه. شایدم نه. شاید اگه ترس نباشه ده تا زخم دیگه رو هم تحمل کنه. شاید اون زخمایی که تحمل می‌کنه برای از بین بردن ترسه. ترس؟ ترس از چی؟ خودش؟ یا بقیه؟ بنظرم خودش. نه، نه. بنظرم بقیه. خودش از خودش نمی‌ترسه. یعنی، نمی‌ترسید. الانو نمی‌دونم. بنظرت خودشو آدم حساب می‌کنه؟ امیدوارم نکنه. یه بار بهم گفت آدما ترسناکن. وقتی گفتم چرا درست جوابمو نداد. نمیشه گفت درست جواب نداد. بهتره بگیم دقیق جواب نداد. گفت &quot;همه چی&quot;. شایدم دقیق جواب داد. شاید واقعا بخاطر همه چی ازشون می‌ترسه. اکثر کاراشون عجیبه. اکثر، نه همه. بعضیا مهربون. نه، اکثرشون بعضی وقتا مهربونن. مهربونیاشون که ترسناک نیست؛ هست؟ حق با توعه؛ هست. مهربونیاشون ترسناک‌تره. چون ازشون می‌ترسه می‌خواد بره؟ مگه چقدر ازشون می‌ترسه؟من باشم از عقایدشون می‌ترسم. از عقاید خودشم می‌ترسم. می‌دونی چرا؟ چون خودشم نمی‌دونه به چی معتقده. خودشم نمی‌دونه چیو می‌پرسته. حتی مطمئن نیست چیزی برای پرستیدن وجود داشته باشه. البته از نبودشم مطمئن نیست. بنظرت ممکنه بخاطر این باشه؟ این عدم اطمینان.شکم چیز ترسناکیه ها. بنظرت اگه به یه رنگ قرمز خالص زیاد نگاه کنی ممکنه صورتی بنظر بیاد؟ بنظرت محبوب‌ترین لباسش می‌تونه بعد از &quot;این چیه دیگه؟!&quot; مامانش بد بنظر بیاد؟ بنظر منم نه. نظرم این طوری بود. بنظرم امکان نداشت از چیزی که دوست داره بخاطر اینکه یکی بهش گیر میده کوتاه بیاد. فقط بهش فکر نکرده بودم که دیگه دوسش نداشته باشه. سر لباسه همین اتفاق افتاد. وقتی مامانش گفت &quot;این چیه دیگه؟!&quot; بعدش هی حس کرد لباسه چقدر کهنه شده. رنگش پریده بنظر میومد. یه بار دیگه لباسو ورانداز کرد. وای. چطوری می‌خواست اینو بپوشه؟ خیلی نابود بود. لباسه نو نبود، ولی کهنه هم حساب نمی‌شد. رنگشم هیچیش نبود. ولی از اون به بعد اون لباسو نپوشید.بنظرت بخاطر مامانش بود؟ خب مامان برای هر کسی خیلی مهمه. اگه یه نفر دیگه می‌گفت بنظرت اهمیت می‌داد؟ یه فرد رندوم توی خیابون. اگه یه نفر بهش تیکه می‌نداخت اهمیت می‌داد؟ نگو نه. جفتمون می‌دونیم که می‌داد. یه سیسِ &quot;حتی این غریبه هم دیگه بهم گفت&quot; ور می‌داشت و مطمئن می‌شد تا آخر عمرش نباید اون کارو تکرار کنه.بنظرت درسته؟ اینی که کارایی که باعث میشن حرف بشنویمو انجام ندیم؟ اگه به لباس کوتاهت گیر دادن بلند بپوش. به بلدیش گیر دادن کوتاه بپوش. به هر حال تهش یه چیزی پیدا می‌شه کسی بهش گیر نده. پیدا می‌شه؛ نه؟یه جورایی مطمئنم اون کارو نمی‌کنه. چون اگه زنده بمونه باید کلی حرف بشنوه. از حرف شنیدن خوشش نمیاد. ولی بیشتر از اون از حرف زدن. اگه نتونه تمومش کنه باید توضیح بده. &quot;چرا؟&quot;، &quot;چطور؟&quot;، &quot;چگونه؟&quot; باید به کسایی که هیچ ربطی بهشون نداره توضیح بده چرا این کارو کرده. نمی‌تونه مطمئن باشه که موفق میشه. &quot;چقدر طول می‌کشه تا آدم بیهوش شه؟&quot;، &quot;چقدر طول می‌کشه تا بعد از بیهوشی بمیره؟&quot; این دوتا سوال خیلی مهمن. بهترین راه اینه که جوابشونو پیدا نکنه. چون اگه بتونه برنامه ریزی بکنه، می‌کنه. شاید تا الان کرده، فقط اون بخش &quot;زمان&quot; خالی مونده. همون روزی که بهش فکر کرد همه چی تموم شد. دیگه چرا به دنبال راهی برای متوقف کردنش می‌گردی؟ وقتی یه بار جدی بهش فکر کنه، کم کم شروع می‌کنه به عملی کردنش. از اون بریدن دستش با رنده باید می‌فهمیدی. گفت اتفاقی بود. ولی خودشم حتی مطمئن نیست که واقعا اتفاقی بوده یا عمدی در کار بوده. اینی که خودش نمی‌دونه ترسناک‌ترش می‌کنه.F.Y.I* I liedI was tired as hell but you said you&#x27;re notso I lied and stayed I still was there when you left for bed &quot;you left&quot; I said it&#x27;s just the samein that day of painyou left againyou said it won&#x27;thappen againI don&#x27;t know why I can&#x27;t see the change&quot;no change&quot; is fineCuz life is the same-time: 4:23 A.M*F.Y.I: for your information https://vrgl.ir/srO5R </description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 05:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برزخ بین گفتن و ننوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/the-in-between-writtens-vkqphmbuygwt</link>
                <description>خیلی وقتا آدم حرف می‌زنه. اولش فقط مهمه که حرف زدنو یاد بگیری، تنها چیزی که مهمه اینه که کلمات رو درست ادا کنی. بعدش جملات مهم می‌شن. اینی که چطوری جمله بسازی مهمه. جمله‌ی &quot;بیاره می‌خواست خب آب&quot; جمله درستی نیست. باید یاد بگیری از هر کلمه، کجای جمله‌ت استفاده کنی. بعد که جمله‌سازی رو یاد گرفتی، مفهوم مهم میشه.وقتی مفهوم مهم بشه، اولش خیلی خوب پیش میری. فکر می‌کنی واسه خودت یه پا شکسپیری. شایدم در حد خودت یه شکسپیر حساب بشی. شروع می‌کنی حرف زدن، قشنگه. یه جورایی باعث میشه ذهنت باز شه. باعث میشه روحیه‌تم باز شه. تا یه زمانی. تا وقتی که کسی باشه گوش کنه. نباشه هم خوبه البته. خوب نه، بهتر. کسی نباشه که گوش کنه بهتر از اینه که یکی باشه که بهت بگه &quot;پُر حَرف&quot;.وقتی بهت می‌گن پر حرف، اولش اهمیت نمیدی. نه، میدی، تو از اول اهمیت میدی ولی حرف زدن قشنگ‌تر از اونیه که بخوای ولش کنی. چون تازه یاد گرفتی لحنتو با حرفات و مفهومایی که می‌خوای برسونی هماهنگ کنی. لحنتو دوست داری. شیوه‌ای که داد می‌زنی وقتی عصبانی‌ای. صدای آروم و مهربونت. حتی وقتایی که یه ذره بغض کردی و صدات خش داره، اونم قشنگه. نمی‌خوای از دستش بدی. اگرم بخوای نمی‌تونی چون به سکوت عادت نداری.  بعدش &quot;ساکت باش یه دقیقه!&quot;ها شروع میشه. دیگه اونجا مجبوری یاد بگیری ساکت بشی، یه مدت ساکت میشی چون چاره دیگه‌ای نداری. بعد از یه مدت خسته میشی. سعی می‌کنی دوباره شروع کنی به حرف زدن. به قولی &quot;صداتو پیدا کنی&quot;. سریع موفق میشی پیداش کنی. فقط یه مشکلی هست. هر وقت که حرف می‌زنی، به محض تموم شدن حرفت از گفتنش پشیمون میشی. شاید بخاطر اینکه کسی گوش نمیده؛ آخه کسی انتظار نداره تو بلد باشی حرف بزنی. شایدم بخاطر مفهومشونه. توی مدتی که ساکت بودی همه‌ش به این فکر می‌کردی که چقدر خوب می‌تونی حرف بزنی. کلی فکر کرده بودی که هر زمانی چی باید بگی. آدم وقتی توی سکوت مدام یه چیزو &quot;اُوِر ثینک&quot; می‌کنه بعدش دیگه هیچی نمی‌تونه راضیش کنه. همین اتفاق افتاد احتمالا. دیگه کلا بنظرت هیچ حرفی نیست که مناسب اون شرایط باشه و حرفی که گفتی فقط یه نویز آزاردهند بود. اونجا دوباره تصمیم می‌گیری به سکوت رو بیاری. سکوت قشنگه. زیاد قشنگ‌تر از هر چیز قابل تحملیه پس تو نمی‌تونی تحملش کنی. شروع می‌کنی نوشتن. نوشتن، بیشتر از یادگرفتن حروف و جمله سازی نیاز داره. نوشتن روح نیاز داره پس روحتو میدی بهش و تلاش می‌کنی بنویسی. نوشته‌ها خوبیشون اینه که نیازی نیست کسی ببینتش تا بفهمی اون نوشته خوبه یا نه. به نظر کسی نیاز نداری. وقتی یه نوشته خوب از آب در بیاد بعد از نوشتن می‌تونی حسش کنی. یکی از قشنگ‌ترین حسای دنیاست. خراب شدن نوشته‌ها ولی حس خیلی بدی نداره. خیلی اتفاق میوفته. خیلی اتفاق میوفته که آدم هر کاری می‌کنه باز نتونه چیزی که می‌خوادو بنویسه. ولی تو همچین مشکلی نداری. اگرم داری، مشکل حسابش نمی‌کنی. می‌نویسی. اونقدری خوب میشن که حاضری به هر کسی نشونشون بدی. بعد یه مدت نمی‌نویسی، به هر دلیلی، زندگی همیشه قابل پیشبینی نیست و وقت تو همیشه برای نوشتن آزاد نیست. مشکل نوشتن اینه که اگه ولش کنی، ولت می‌کنه. براش مهم نیست چرا. تو ولش می‌کنی و اون تو رو. پس وقتی دوباره بر می‌گردی سرش، مهم نیست چقدر تلاش کنی، چیزی برای نوشتن نداری حتی اگه هزار تا ایده داشته باشی نمی‌تونی بنویسی. دیر یا زود به هر حال نوشتن باهات راه میاد، ولی وقتی راه میاد می‌فهمی مشکل دیگه اون نیست؛ تویی. مشکل تویی و اون سکوت و &quot;اور ثینک‍&quot;‍ی که باعث میشه دیگه نتونه بنویسی. همونی که باعث میشه به صفحه خالی زل بزنی. یکم سعی می‌کنی تا این مشکلو با خودت حل کنی، وقتی می‌بینی نمیشه، دیگه ادامه نمیدی. اول سعی می‌کنی یه راه جدید برای بروز دادنت یاد بگیری. نقاشی و طراحی مثلا. ولی بعدش به خودت میای و از خودت می‌پرسی چرا اصلا باید خودتو بروز بدی و ارتباط برقرار کنی. جوابی پیدا نمی‌کنی. پس فقط ساکت میشی. کاملا ساکت میشی. I went to a partyI came in hotMade decisions beforehandMy mind made upThings that would make me happyTo do them or notEach option weighed carefullyA plan for each thoughtAnd then I walked through the door past the open conceptAnd saw Violet bent backwards over the grassSeven years old with dandelions grasped tightly in her handArched like a bridge in a fallen handstandGrinning wildly like a madmanWith the exuberance that only doing nothing can bringWaiting for the fireworks to beginAnd in that moment I decided to do nothing about everything- violet bent backwards over the grassپ.ن: خواهشا یه نگاهی به اینا بندازید:یک - دو - سه - چهار - پنج - شش - هفت</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 22:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه‌های ویرگول | خالق</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/the-legends-god-ktg0nazzgiss</link>
                <description>یه روزی یکی بوده به اسم علی. از خونشون بیرون میاد صاعقه میزنه بهش میمیره. بعد سلیمان با قالی میاد دنبالش اینو سوار میکنه میبره پیش عیسی. عیسی زندش میکنه بعد دوباره با سلیمون میرن دور دور. یهو این تنه میزنه سلیمون می‌افته. بعد اینم بلد نبوده قالی برونه که! می‌افته. پایین پاش میشکنه ولی زنده میمونه. بعد یهو دوباره صاعقه میزنه. این دفعه جدی فوت میکنه. اسم پسرش علی جونیور بوده که بعد فوت اون میشه علی خالی. این از خونه میاد بیرون، به اینم صاعقه میزنه میمیره. بعد یهو یودین با پراید هاچبک سال ۹۰ میره دنبالش. علی جونیور میگه &quot;من همون مرده باشم بهتره تا سوار ماشین چرت تو بشم&quot;. یودینم میگه &quot;به درک&quot; یدور از روش رد میشه. بوی آدامس چسبیده به لاستیک چرخ ماشین یودین باعث میشه علی خالی زنده شه. علی خالی میره گردش یهو به یه مطب میرسه، (اسمشو نمیتونم بگم سانسور داره) بعد زیرش نوشته با مدیریت دکتر کامیاب. این فرار میکنه چون میدونه تو مطب چ خبره. بعد یهو یودین با ماشین میاد بغلش شیشه رو میکشه پایین میگه &quot;کجا با این عجله خانومی سوار شو با هم بریم&quot; علی خالی که میبینه محاصره شده خودشو صلیب میزنه میره پیش عیسی. عیسی میگه &quot;عه تو رو که تازه زنده کردم دیگه وقت مرگته&quot; داستان بالا بخشِ کوچکی از زندگی نامه علی بود. علی بعدها، بارها مُرد و زنده شد و هزار بار زندگی کرد. زندگیِ علی یکی از هزاران مثالِ قدرتِ &quot;خدا&quot;ست! داستان بالا رو گفتم که به یه شخص برسم. وگرنه خودِ علی یکی از &quot;فاقد اهمیت&quot;ترین شخصیتای تاریخِ ادبیات ویرگولیه. می‌خوایم راجع به خالق علی حرف بزنیم! *پخش موسیقی ابدای متنسی فروردینِ سالِ یکهزارو سیصدو هشتادو چهار حجری شمری، اولین فرزند خانواده رِیچز به دنیا اومد. یه دختر با قد و وزن نرمال که در مقابل بقیه‌ی اعضای خانواده ریزه حساب می‌شد. یه دخترِ سفید پوست و مو مشکی با علاقه‌مندی زیادی به کتاب و داستان به خصوص سبک داستانی رئال. این دختر اسمش &quot;ساحل&quot; بود. ساحل برای اولین بار فروردین (یا اردیبهشت) سالِ 1400 وارد ویرگول شد. عکسی از ساحل ریچیزاون زمان ساحل از مشکلات خانوادگی زیادی رنج می‌برد. منظور از مشکلات خانوادگی، مشکلات خواهر برادریه. اون زمان ساحل یه داداش افسرده داشت. داداش ساحل یکی از قدیمیای ویرگول بود و اصلا ساحل بخاطر همین وارد ویرگول شد. ساحل برای پیدا کردن راهی برای نجات داداشش از افسردگی و خودکشی وارد ویرگول شد.بذارید با داداش ساحل آشنا بشیم. یه پسر 12 ساله‌ی قد کوتاه. (البته نسبت به سنش قدش خوب بود ولی خب خودشو با کسایی که نباید مقایسه می‌کرد) از قدیمیای ویرگول بود. یکی از اونایی که می‌شه ازشون به عنوان افسانه یاد کرد. پسر قد کوتاه، قد کشید و رشد کرد تا وقتی که اندازه‌ی هالک شد. زندگی داداش ساحل به دو بخش تقسیم می‌شد. بخش یک که مربوط به زندگی قبل از هالک شدنه و بخش سه که مربوط به دوران هالکیتِ. (راجع به بخش حذف شده‌ی دو، بعدا حرف می‌زنیم.) بخش یک زمان خوبی بود. هالکِ هالک نشده هنوز بچه بود و بچگی می‌کرد. نارنجی رنگ مورد علاقه‌ش بود و زندگی‌ش هم مزه شکلات می‌داد. بخش سه زمان خوبی نبود ولی بدم نبود. زنده می‌موند و زندگی می‌کرد. گاهی (بخوانید همیشه) والدینشو می‌پیچوند و گاهی (این بار همون &quot;گاهی&quot; بخوانید) والدینشو نمی‌پیچوند. رنگ نارنجی هم هنوز رنگ مورد علاقه‌ش بود. یه روز عاشق زندگی بود و یه روز از زندگی متنفر بود. یه روز نگران درس بود و یه روز دیگه می‌گفت &quot;الان درس بخونی بعد توی 20 سالگی می‌خوای بچگی کنی؟&quot; بعضی وقتا کارای مهم می‌کرد و این کارای مهمش حتی مهمتر از خلق علی بود! (شاید باور نکنید ولی واقعا کار مهمتر از خلق علی هم وجود داره!) و اون وقتایی که کار مهم می‌کرد یادش می‌رفت بخوابه یا پلک بزنه. کاش یادش نمی‌رفت. همین بود که آخر کار دستش داد. بخش دوم زندگی هالک، شامل سِیر هالکیزه شدنشه. زمانی که نه اونقدر هالک بود و نه اونقدر هالک نبود. وقتی داشت از هیچ به هالک تبدیل می‌شد. زمانی که داشت رشد می‌کرد تا دنیا رو متحول کنه. و صد البته زمانی که اوج شرارت‌هاش بود. خلاصه بخش حذف شده‌ی زندگی داداش ساحل:&quot;امیر محمد&quot; &quot;لامپ&quot; &quot;پیدا نشد؟&quot; &quot;فیکـ&quot;ش &quot;پیدا شد.&quot;-این جمله مدالِ کوتاه‌ترین خلاصه‌ی مفید رو از سازمان بین المللی خلاصه نویسی گرفته. همه چیز با افسردگی شروع شد. احساس بی‌ارزشیِ نوجوانانه. اونجا بود که داداش ساحل تصمیم گرفت دست به اولین شرارتش بزنه. اونجا جایی بود که پلنگ رو خلق کرد. یه پستاندارِ شکارچی که در پستِ اول به تقریبا همه ویرگولیا حمله کرد. بعدش ویرگولیا فهمیدن که پلنگ مشکل روانی داره و یتیمه! (البته فقط این نبود، پلنگ کلا زندگی به شدت ناراحت کننده‌ای داشت.) بعد همه ناراحت بودن که چرا وقتی بهشون حمله شد حمله‌بَک کردن به پلنگ. بعضیا بعد از شنیدن درامای تلخ پلنگ گریه هم کردن. پلنگ در زندگی دراماتیکچند روز بعد معلوم شد که خالق پلنگ کی بوده. بعد همه اونایی که به پلنگ حمله‌بک کرده بودن و عذاب وجدان داشتن، یا اونایی که برای زندگی تلخ و دراماتیک پلنگ گریه کرده بودن یا ناراحت شده بودن خراب شدن سر خالق پلنگ! و این باعث شد خالقِ افسرده، افسرده‌تر بشه. بخاطر این اتفاق و مجموعه اتفاقاتی که اونقدر حذف شده بودن، قابلیت ریکاوریشون نبود، داداش ساحل چند بار اقدام به خودکشی به وسیله‌ی قرص معده درد (قرصی که وقتی معده درد می‌شی می‌خوری) و قرص استامینوفن کرد. دقیقا در همین حین بود که ساحل برای حفاظت از داداشش وارد ویرگول شد.ساحل که نمی‌دونست اصلا داداشش چرا افسرده‌ست اول خودشو به کسی معرفی نکرد تا چیزی ازش قایم نشه. ولی خیلی زود لو رفت. در همین حین ویرگولیا فهمیدن که اصلا ساحل بخاطر داداشش وارد ویرگول نشده! وارد ویرگول شده که خوش بگذرونه و داداششو گاها تخریب کنه! ویرگولیا از دست ساحل عصبانی شدن. برای همین شروع کردن به انکار وجودش. یکی از خارج داستان و تو دنیای واقعی به ویرگولیا تیکه انداخت: &quot;الان انتظار دارین با انکار کردن وجود یه نفر به چی برسین؟&quot; ولی ویرگولیا به حرفش توجه نکردن و ادامه دادن. وجود ساحل توسط تک تک ویرگولیا انکار شد و حتی خود ساحل هم داشت باورش می‌شد که وجود نداره اما مقاوت کرد ولی تا کِی می‌تونست مقاومت کنه؟ ساحل در نهایت مقاومت خودشو از دست میده. و چه می‌کنه این قدرت تلقین! ساحل از بین می‌ره. و داداش ساحل دیگه خواهری به اسم ساحل نداره. همراه با از بین رفتن ساحل بخشی از عوامل افسردگی داداشش از بین می‌ره و داداش ساحل شادتر می‌شه. بخاطر این شادتر شدن سرعت هالکیزه شدنش چند برابر می‌شه و دیگه وقت نمی‌کنه تا آخر دوره‌ی دوم زندگیش کار خاصی بکنه ولی یه مقدار از اون احساس بی‌ارزشی و افسردگی توش می‌مونه. اون یه ذره افسردگی، باعث می‌شه هالک داستان وقتی به دوران هالکیت می‌رسه، همیشه نیاز داشته باشه خودشو ثابت کنه. و خب وقتی یه نفر نیاز ببینه خودشو ثابت کنه به خودش فشار میاره و باعث شکست می‌شه. (البته همیشه شکست نه، گاهی موفقیت؛ مثلا همین فشاری که به خودش آورد باعث خلق شدن شخصیت تاثیر گذار علی شد!)اول داستان گفتم که هالک توی بخش سوم زندگیش بعضی وقتا غرق کاراش می‌شده و یادش می‌رفت بخوابه یا پلک بزنه. راه حل برای اینکه هالک پلک زدن رو فراموش نکنه راحت بود. از کارِن درخواست کرد که بیاد بهش یاد آوری کنه پلک بزنه. (اگه کارِنو نمی‌شناسید براتون متاسفم)کارن در نقش فرشته‌‌ی مهربون در حال یاداوری پلک زدن به هالکاما مشکل خواب مشکل پیچیده‌تریه. چون بحث صرفا یادآوری نیست. بحث اینه که هالک باید بخواد تا بخوابه. من روزها تلاش کردم مجبورش کنم بخوابه اما موفق نشدم. برای همینم از بقیه ویرگولیا درخواست کردم تا در این راه بهم کمک کنن. فکر می‌کردم با پشتیبانی ویرگولیا می‌تونم موفق بشم ولی اشتباه می‌کردم. حتی با اون همه &quot;بخواب&quot; گفتنا، هالک باز هم نخوابید و در نهایت در تاریخ سی‌ و‌ نُهِ فروردینِ سالِ یکهزار و چهارصد و دو به دلیل بی‌خوابی بیش از  حد از دنیا رفت و به دیار باقی شتافت. باشد که روحش در آرامش باشه. لطفا تسلیت‌هاتون رو به این اکانت روانه کنید. امیدوارم ویرگول اکانت یه از دنیا رفته رو پاک نکنه. شاید نوشته‌هاش بتونن نبودش رو جبران کنن. ?*پخش موسیقی غم انگیز پایانی*پخش موسیقی بعد از پایانی (آهنگی سوزناک از شجریان)آرامگاه خالقِ علینتیجه اخلاقی داستان:      بخواب!</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 13:31:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه لیوان قهوه با یه مَن شکر، می‌تونه شیرین بشه.</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/coffee-can-be-suit-malz2stghkzb</link>
                <description>آروم باشم؟ آروم؟ داری میگی آروم باشم؟ خنده عصبی زد.لعنتی! میگیم تو چشمام نگاه کرد و بهم گفت دروغگو! میگه آروم باش!برای بار سوم به مبل خالی رو به روش نگاه کرد. و می‌دونی مشکل کجاست؟ باورش کردم! در حالی که می‌دونستم دارم راست میگم. چطوری این کارو می‌کنن؟ چطوری اینقدر رلکس و با اعتماد بنفس راجع به بقیه نظر بدن؟ بهش گفتم ناراحتم. بهش گفتم درد دارم. و می‌دونی چی گفت؟ خنده عصبی‌ای عصبی‌تر از قبل زد.گفت &quot;تو هیچی از درد نمی‌دونی!&quot; کسی اینو گفت که اوج نگرانیش به انتخاب رنگ بین مشکی پر کلاغی و مشکی نوک مدادی برای انتخاب لباسش برمی‌گرده! و اون لحظه من فکر کردم داره چرت و پرت میگه؟ شاید، شاید، شاید برای یه لحظه. ولی بعدش با خودم گفتم شاید اینجوری بنظر میاد! شاید دوست داره بقیه فکر کنن دغدغه‌ش سطحیه که کسی از غم واقعیش خبر دار نشه. با خودم گفتم داره تظاهر میکنه و برای همین حق داره! حق داره به من بگه معنی دردو درک نمی‌کنم. راس میگه مگه من چقدر درد کشیدم؟ از خودم متنفر شدم. می‌فهمی؟ برای چند لحظه از خودم متنفر شدم.داشت داد می‌زد.ولی می‌دونی چی شد؟ باز خنده عصبی زد. مکث کرد و به مبل خالی زل زد.دو روز بعدش نصفش سرش اومد. نصفش سرش اومد و داشت می‌مرد! داشت می‌مرد چون سخت بود! سخت بود!دوباره بعد از خنده عصبی نسبتا بلندش مکث کرد. آروم روی مبل نشست. چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت. سکوت بلندی بود؛ حداقل برای او. از روی مبل بلند می‌شود و رو به رویش، روی زمین می‌شیند.میدونی، بهشون غبطه می‌خورم. به اعتماد به نفسشون غبطه می‌خورم. به ریسک پذیریشون. به جرئتشون. به همه چیشون. نمی‌فهمم. چطور میتونن اینقدر بی‌تفاوت باشن؟ نسبت به حرفاشون. نمیفهمم چطور میتونن. نمیفهمم.دوباره داشت داد می‌کشید. و میدونی جالب‌تر چیه؟ خودشونو توجیه می‌کنن. همیشه خودشونو توجیه می‌کنن. همیشه خودشونو قبول دارن. همیشه! هیچ وقت به خودشون شک نمی‌کنن. هر وقتم اشتباه می‌کنن -البته اگه قبول داشته باشن اشتباه کردن- با یه نگاه از خود متشکرانه بهت نگاه می‌کنن و صاف صاف توی چشمات میگن &quot;خب منم آدمم، همه اشتباه میکنن!&quot;این بار بدون خنده عصبی زدن، آرام روی مبل خالی می‌شیند.همه اشتباه می‌کنن. همه اشتباه می‌کنن. گاددد! چقدر بدم میاد از این حرف، همه اشتباه می‌کنن، ولی تو یکی اشتباه نکن. چی میشه؟ تو یکی اونی باش که اول همه عواقب کارشو می‌سنجه بعد عمل می‌کنه. تو یکی آدم باش. بعد یه مدت می‌گذره و میبینی زیادی آدمی. زیادی هیچ غلطی نمی‌کنی. زیادی محتاطی. بعدش دیگه آدم حساب نمی‌شی. آدم حسابت نمی‌کنن.کمی مکث کرد.یه مشت... آدم حسابت نمی‌کنن.از روی مبل بلند شد و شروع به راه رفتن جلوی آن کرد.ولی می‌دونی؟ مهم نیست. کی از اونا خواست آدم حسابش کنن؟ اصلا کی خواست آدم حساب شه؟ وقتی آدم حساب نشی همه چی خیلی راحته. کار خودتو می‌کنی و کار به کار کسیم نداری. نمی‌خواد بیش از حد نگران چیزی باشی. نیازی نیست برای کج شدن یه آنگسترومی بافت موهات ناراحت باشی چون کسی توجه نمی‌کنه. نیازی نیست نگران هیچی باشی چون کسی توجه نمی‌کنه. ولی وای، وای اگه توجه کنن. چون اگه کسی توجه کنه، تو هم باید توجه کنی. یک نفس عمیق کشید.اگه کسی باشه که به ظاهرت توجه کنه تو باید شیش برابر بیشتر حواست به ظاهرت باشه و اونم قرار نیست کافی باشه. اگه کسی به اخلاقت توجه کنه تو باید خیلی خیلی محتاط عمل کنی ولی قول می‌دم قرار نیست کافی بود. تهش بخاطر یه چیزی محکوم میشی. وقتی می‌بینی طرف ناراحته اگه ازش بپرسی &quot;حالت چطوره؟&quot; داری بی‌خود گیر می‌دی برای گرفتن جوابی که از قبل خودت می‌دونی. اگه نپرسی هم اهمیت نمی‌دی. بقیه می‌خوان بهشون اهمیت داده بشه. نمی‌فهمم چرا، ولی می‌دونم که می‌خوان. دوباره روی زمین رو به روی مبل نشست. نمی‌دونم چرا. نمی‌فهمم چرا. اگه شیش ماه پیش بود می‌گفتم آدمای اطرافمو درک می‌کنم ولی الان دیگه اینطوری نیست. می‌تونم بفهمم اگه به فلان آدم پیام بدم، هیچ تفاوتی نداره که آنلاین باشه، آفلاین باشه، وسط مهمونی باشه یا تنها باشه، همیشه حداقل یه روز معطل نگهت می‌داره تا جوابتو بده. مدلشه. می‌دونم این کارو می‌کنه ولی نمی‌تونم بفهممش. نمی‌تونم بفهمم چرا وقتی یه نفر بخاطر اینکه روز بدی داشته حاضره همه رو از خودش برونه. می‌دونم این کارو می‌کنه. و خوب می‌دونم اگه اوضاع بد شد به کارش ادامه میده. ولی از همه بهتر اینو می‌دونم که هر چیم شد، فرداش با یه لبخند گنده تو صورتش برمی‌گرده. دوباره خنده‌ای عصبی زد؛ این بار ولی خنده‌ی آرومی بود.مشکل دقیقا از همین جا شروع می‌شه. اگه از لبخندش ایراد بگیری و بابت کارای دیروزش توجیه بخوای، زیادی داری حساس میشی. اگه نخوای، یعنی اینکه هیچی ناراحتت نمی‌کنه و کاملا بی‌احساسی. وقتیم چیزی ناراحتت نکنه کسی برای ناراحت کردنت خودشو سرزنش نمی‌کنه ولی مهم نیست. مهم نیست چون فقط می‌خوای زنده بمونی. مکث کرد تا نفس عمیقی بکشد. با یکی آرام نشد. از آن موقعیت‌ها بود که اگر به جای مبل خالی با دوستِ نابابی در حال حرف زدن بود و دوست، جعبه سیگار سمتش می‌گرفت، بی‌درنگ یک نخ بر‌می‌داشت و می‌کشید. میگه انتخاب نکردنم یه انتخابه. راست میگه. انتخاب نکردن واژه‌ها یه انتخابه. انتخاب می‌کنم که وقتی داره حرف می‌زنه، می‌زنن، خفه‌شم. بدم میاد وقتی ازم می‌پرسن چرا ساکتی. متنفرم از وقتی که یه سوال، هر سوالی، ازم می‌پرسن و همه‌شون ساکت می‌شن تا جواب بدم. اگه یه مدت دنبال واژه‌های مناسب نگردی، دیگه نمی‌تونی پیداشون کنی. من خیلی وقته ترجیح دادم خفه‌شم ولی میدونه بحث این نیست. بعضی وقتا، خیلی وقتا، اصلا واژه مناسبی نیست که بتونی پیداش کنی. مهم نیست تو چقدر بگردی و چقدر توی گشتن ماهر باشی یا نباشی. خیلی چیزا اینجورین ولی. خیلی چیزا هیچ اهمیتی نداره تو چقدر مهارت داشته باشی یا چقدر براشون تلاش کنی، در نهایت یه اتفاق مشخص میوفته. دوباره به مبل خالی رو به رویش زل می‌زند. جوری به بالای مبل نگاه می‌کند انگار کسی آنجا نشسته و سر تکان می‌دهد. میگن نباید تلاش کنی همه رو از خودت راضی نگه داری چون نمی‌تونی. نمی‌تونی، راست می‌گن. عمرا بتونی. همه نه، یه گروه کوچیکم نمی‌تونی. یه نفرم نمی‌تونی از خودت راضی نگه داری. خودتم نمی‌تونی از خودت راضی نگه داری. مهم نیست چقدر تلاش کنی، مهم نیست چقدر خوب یا بد باشی. همیشه تهش همه، حتی خودت، قراره ازت متنفر بشن. اگه تلاش کنی از خودت متنفر میشی که چرا برای چیزی که نتیجه‌ش معلوم بود تلاش کردی. اگه تلاش نکنی، خب، از خودت متنفر میشی چون شاید با تلاش می‌تونستی نتیجه رو تغییر بدی و ندادی. دوباره به مبل نگاه می‌کند. سرش را کج می‌کند. نگاهش این بار عاری از خشم است.شاید اگه اینجوری نبود الان یه کسی رو این مبل نشسته بود. ولی نمی‌خوام نشسته باشه. ترجیح می‌دم ننشسته باشه. ترجیح می‌دم همیشه خالی باشه. ترجیح می‌دم با کسی که وجود نداره، فکر نداره، قوه قضاوت نداره، وجود نداره. قبلا می‌گفتم کاش یکی بود. ولی الان نه. چون حس می‌کنم یکی، هر کی، با بودنش گند می‌زنه به خودشو من. برای همینم خودم ترجیح می‌دم نباشم. برای همینم وقتی بهم گفت &quot;تنها فرقش اینه که اسم Miya اون بالاست&quot; ناراحت نشدم.بلند شد و شروع به راه رفتن کرد. مسیر جلوی مبل، کوتاه بود برای همین مجبور بود مدام دور بزند. چت بود ولی قشنگ می‌تونستم حسش کنم که داره سرم داد می‌زنه. دادم می‌زنه تا اعصابمو خورد کنه. داد می‌زنه تا یه چیزی بگم. فقط می‌خواد یه چیزی بگم. ولی چی بگم؟ اون می‌تونه تا صبح داد بزنه ولی من چیزی نمی‌گم. چی بگم آخه؟ بگم از خودمو خودتو هر بنی بشری که داره نفس می‌کشه متنفرم؟ نه. اینجوری نمیشه. هیچ جوری نمیشه. لحظه‌ای ایستاد و به مبل خالی نگاه انداخت. دوباره به مسیر تکراری‌اش ادامه داد.فکر می‌کنه اختلال روانی دارم. چند بار گفته. نه واضح، نمی‌خواد ناراحتم کنه. ناراحت نمی‌کنه. ناراحت نمی‌شم. احتمالا حق با اونه. حتما حق با اونه. ولی می‌دونی، دلم نمی‌خواد اختلال روانی نداشته باشم. یعنی باهاش اوکیم. با این اوکیم که به محض اینکه دعوا می‌شه می‌کشم کنار و برام مهم نیست اون مسئله چقدر ابتداییه. اصلا برام مهم نیست اگه تنها باشم. اصلا برام مهم نیست اگه بخاطر یه چیز کوچیک نتونم با کسی کنار بیام. من کلا نمی‌تونم با کسی کنار بیام. می‌خواد سعی کنه درستم کنه. مهم نیست. واقعا مهم نیست چقدر این جمله احمقانه و بد بنظر می‌رسه با این مشکلی ندارم. شایدم دارم. فقط هنوز نفهمیدم.رو به روی مبل می‌استد و مستقیم به آن نگاه می‌کند. می‌تونستم اینا رو در قالب 145 تا پیام، یا بیشتر، بهش بگم. ولی نه. نمی‌خوام. چون گفتن اونجوری اینا مثل این می‌مونه که این جای خالی لعنتی پر شده باشه. اصلا از اون حس خوشم نمیاد اصلا دلم نمی‌خواد حضور کسی رو توی این اتاق حس کنم. ازش متنفر. از اینکه بدونم یکی اینجاست یا اینجا بوده متنفرم. نمی‌خوام هرگز کسی اینجا باشه. نمیخوام. کلمه آخر را با داد گفت. از تک تک روابط از هر نوعی متنفرم. چون زود گذرن. می‌گه نباید بخاطر یه اشتباه همه چیو خراب کنی ولی واقعا نباید؟ اول و آخرش که همه میرن بحث فقط زمانه بحث فقط اینه که بذاری چقدر از یه نفر ضربه بخوری قبل از رفتنش. من ترجیح می‌دم سر همون ضربه‌ی اول، هر چقدر کوچیک، بره. بنظرم بهتره. میگه اشتباه می‌کنم. شاید راست میگه ولی مهم نیست. کی اهمیت میده کی اشتباه می‌کنه و کی راست میگه؟ اصلا کی گفته راست و دروغ بودن یه چیز معیار خواستن و انجام دادنشه؟ من دلم اینو می‌خواد پس انجامش می‌دم. این جمله یه جوری شد ولی مهم نیست. هیچی مهم نیست و کاش منم هیچ وقت مهم نباشم. صفر و صدی بودن خیلی خوبه. خیلی خوبه که یا هیچ کس بهت توجه نکنه یا همه بهت توجه کنن. وسطاش اصلا خوب نیست. من توجه نکردنو بیشتر می‌پسندم. آدم راحت‌تره. بی‌دغدغه تره. بدم میاد وقتی دارم یه چیزیو دوباره تکرار می‌کنم ولی نیاز داشتم تکرارش کنم. دلم براش تنگ شده. دلم برای بی‌دغدغه بودن تنگ شده. به همه چی داره گند می‌خوره. همان طور که به مبل نگاه می‌کرد لبخند زد. این بار لبخندش از آن لبخند‌های عصبی‌ نبود.ولی بیا به بخش خوب ماجرا نگاه کنیم! آهنگ قشنگیه. چندمین باره که گوشش میدم؟ از سیو دو به بعد شمارش از دستم در رفت. نزدیک چل، پنجاه باری میشه ولی هنوز زیبایی خودشو از دست نداده. میشه اینو یه چیز خوب حساب کرد. اینو دوست دارم. واقعا قشنگه.</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 17:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درجه آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/degree-of-freedom-ha1ylfxl23ml</link>
                <description>-مبانی آمار زیستی- دکتر شاهنظرچند وقت پیش، قبل همه این جریانا این پست رو نوشته بودم. الان باز بحث همونه تو مجبوری آزاد نباشی تا شاید یه نفر دیگه بتونه آزاد باشه. این یه پست کوتاهه. دوست دارم کامنتاش ارزشمندش کنه. میشه هر کی از اینجا داره رد میشه اسم یه نفری که آزادیشو فدا کرده تا بقیه آزاد باشن رو بگه؟ خودم شروع می‌کنم؛ غزاله چلابی &quot;نترسید نترسید ما همه با هم هستیم&quot;فِرِد توی سرگذشت ندیمه گفت: &quot;بهتر، هیچ وقت به معنی بهتر برای همه نیست؛ همیشه یعنی بدتر برای بعضیا&quot;راست میگه. ولی مسئله اینه که بهتر برای چه درصدی از جمعیت و بدتر برای کیا؟پ.ن: رفتنا یه ذره زیادی زیاد نشده؟</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 20:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون ذره‌های نورِ براق</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/the-shines-fhqoenbyprr8</link>
                <description>روی زمین بخواب. فقط روی زمین بخواب و به آسمون نگاه کن. آسمون شب نه. بیا و این یه بار توی روز بهش نگاه کن. ابرا رو می‌بینی؟ قشنگن ولی اون چیزی نیست که می‌خوام بهت نشون بدم. سعی کن به ابرا نگاه نکنی. ابرا، خیلی خیلی دورَن. جلوی چشماتو نگاه کن. همون جایی که مغزت خود به خود اگنورش می‌کنه و ازش می‌گذره. نگو چیزی نیست. تمرکز کن. درست جلوی چشماتن. دیدیشون؟ لبخند زد. یکی از اون لبخندای قشنگش. از اون واقعیا. کم پیش میاد اینجوری ببینمش.تیپی که زده بود رو دوست داشتم. مثل همیشه بود ولی خاص بود. بهم گفت &quot;دلم برات تنگ شده بود&quot; از تَهِ دلش گفت نه مثل یکی از اون حرفای همیشگی.یه دفعه بهم پیام داد. بعد از حدود دو سال.برف اومد. بعد از نُه سال.بارونه؟ برو بیرون. توی خیابون نه، تو  پارکم نه. برو بالا پشت بوم. یا حیاط. یه جایی که تنها باشی. یه جایی که بتونی یخ بزنی. یه جایی که بتونی چشماتو با آرامش ببندی و فکر کنی تنها موجود زنده‌ی باقی مونده‌ای. بارون، اگه تند باشه، هر صدایی رو از بین می‌بره. فقط تو می‌مونی و خودت. سرما رو حس می‌کنی؟ حسش می‌کنی که چطوری تا مغز استخونت میره؟ داری یخ می‌زنی ولی باز قشنگه؛ نه؟برنده شد. برای بار دوم توی چیزی که براش تلاش کرده بود موفق شد و چه پرستیدنی بود لبخندی که بعدش زد.نمی‌نوشت. یه دفعه نوشت. چه قشنگ نوشت.&quot;حالت خوبه؟&quot; از تَهِ دلش پرسید. آدمای کمی هستن که از ته دلشون می‌پرسن. &quot;بعضی وقتا اونقدر معصومی احساس میکنم اگه کسی بهت دست بزنه ترک میخوری. کاری نکن ترک بخوری&quot;از اون دسته آدمایی که هر دو ماهی یه بار، یه مکالمه طولانی و عمیق باهاش داری و تا دو ماه داری بهش فکر می‌کنی. از اونا.هیچ کار نکن. باشه؟ فقط نیم ساعت. قول بده بهم هیچ کاری نمی‌کنی. نه، لطفا آهنگ پلی نکن. کتاب نخون. این نیم ساعت، فقط هیچ کاری نکن. دراز بکش. به سقف زل بزن. تعداد تَرَکای سقفو بشمر. چشماتو ببند. به صداهای اطرافت گوش بده. فکر کن. این نیم ساعتو بذار ذهنت، هر جایی که می‌خواد بره. چه بد، چه خوب. بذار هر کاری دلش می‌خواد بکنه. بعدش ببندش بندازش یه گوشه و بهش آروم بگو &quot;خفه&quot;.and make me a promis don&#039;t let yourself only love one thingbecause if you only love one thingand then that one thing goes away, well...then you left with nothingand that&#039;s sucks-You have one of the most miserable life I&#x27;ve ever seen. why are you so happy?+Well, I have three besties!-that betrayed you!+yeah... but, but, they still love me. -No, they really don&#x27;t...+I know.</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 16:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبودی. نیستی. نمی‌تونی باشی.</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/you-jo6s5cvmqvkf</link>
                <description>باشه ولی از دروغ گفتنات خسته شدم. میفهمی؟ البته نه اونجوری صرفا، عام... نمیدونم. خسته‌م. حس عجیبیه. آخه نصفه شبه. صرفا چون نصفه شبه؛ نه چیز دیگه. خوابم میاد. عصبیم هستم یکم. حس عجیبیه. بیرون بارونه. صداش میاد. البته خیلی قطع و وصل میشه. ریزِ. دلم میخواد برم رو تاب. سرده هوا. نه خیلی ولی همون یکم کافیه. دلم می‌خواد بشینم فیلم ببینم. ولی زیادی خسته‌م. گفتم عصبیم؟ ببخشید. منظوری ندارم. سندرم 12 به بعد.  گند زدم. دوباره. نمی‌دونم چمه. انگار توی یه چرخه گیر افتادم. البته خیلی کوچیک‌تر از چرخه. شوخیه بدی بود. ببخشید. هوا خونه گرمه. دلم می‌خواد پنجره رو باز کنم. شوفاژ روشنه. نمیشه. منم نزدیک شوفاژم. دلم می‌خواد اینجا می‌بودی. دلم می‌خواد می‌بودی. دلم می‌خواد وجود می‌داشتی. منظورمو میفهمی دیگه؟ چرا نیستی؟ چرا هر چیزی که می‌خوام وجود نداره. از دستت ناراحتم. خیلی خیلی ناراحتم. تو حق نداری وجود نداشته باشی. چرا گوش نمی‌دی؟ گوش بده. تنها کسی هستی که گوش می‌ده. اگه گوش ندی نمی‌دونم چی کار کنم. باشه. اگه نمی‌خوای حرف نمی‌زنم. ولی تو نمی‌تونی نخوای. وجود نداری. آدمایی که وجود ندارن نمی‌تونن نخوان. تو نمی‌تونی نخوای. فهمیدی؟ ببخشید. نمی‌خواستم داد بزنم. هر از چند گاهی اینجوری میشه. نمی‌خوام ولی میشه. دلم کلیدِ شهرِ مادرِ فولاد زره رو می‌خواد. قول میدم به جای چشمام دکمه بدوزم. روحمو می‌بخشم بهش. نمی‌فهمم. چرا کورالین دلش نمی‌خواست روحشو از دست بده؟ روح چی داره؟ ساعت چهاره. دلم می‌خواد رو چمن دراز بکشم. آسمون باید قشنگ باشه. هوا تاریکِ تاریک نباشه. ذره نور. وقتی بارونای ریز از بالا دارن میان بهشون نگاه کنم. حس عجیبی دارم. موهام گِلی میشه. متنفرم از وقتی که موهام کثیف میشه. می‌ارزه ولی. آدم حس می‌کنه همه چی داره دورش می‌چرخه. تجربه‌ش کردی تا حالا؟ آه. تو وجود نداری. کسی که وجود نداره نمی‌تونه چیزیو تجربه کنه. تو نمی‌تونی چیزیو تجربه کنی. بذار بگم. مثل اینِ که کل دنیا داره می‌چرخه. از دنیا جدا می‌کنه. مثل یه پرتال. فهمیدی؟ ازت متنفرم. چرا وجود نداری؟ میشه با هم فیلم ببینیم؟ یه شبی. یا یه صبحی. یه وقتی. هر وقتی. وجود نداری؛ ولی می‌تونی فیلم ببینی. مگه نه؟ سرم درد می‌کنه. برم بخوابم؟ یکم دیگه بیدار می‌مونم. خیلی خوابم میاد. دلم نمی‌خواد بخوابم. پارادوکس عجیبه. از 19 بدم میاد. از 17 هم همین طور. 16 قابل تحمله. 13 از همه‌شون بدتر. 7 هم مثل 13. ازشون متنفرم. می‌گن عددای خوبین. ازشون منتفرم چون خوب نیستن. ازشون متنفرم چون وقتی نمیشه شانسی توی سوالات پنج گزینه‌ای گزینه‌ی هفتو زد و منتظر درست در اومدنش شد چون هفت عدد خوبیه. از شانس خوب بدم میاد. دروغ زیاد می‌گه. زیاد ولت می‌کنه. از فالای خوب متنفرم. هیچ وقت اجرا نمی‌شن. خوشحال شدم وقتی اون فالو دیدم. یه هفته، نه نزدیک دو هفته‌ست. منتظرم. هیچی نمیشه. خبر خوب؟ کور خوندم. حافظم دیگه ولم کرده. می‌ترسم. نه چون تنهام. نه چون نصفه شبه. صرفا، می‌ترسم. مهم نیست از چی. مهمم بود، نمی‌دونستم. پس مهم نیست. چقدر حرف زدم. ببخشید. نه. نگو. هیچی نگو. خواهش می‌کنم. مررسی. به همه می‌گم &quot;اینتر&quot; بزنن. خوانشش راحت‌تر میشه. اینتر نمی‌زنم. کمتر خونده میشه. چرا منتشرش می‌کنم وقتی دلم نمی‌خواد خونده شه؟ نمی‌دونم. چرا با تو حرف می‌زنم وقتی وجود نداری؟ همه با &quot;تو&quot;هاشون حرف میزنن؟ کسِ دیگه‌ای &quot;تو&quot;یی داره؟ همه چیز یه ذره زیادی برای ساعت چهارو نیم پیچیده‌ست. ولش کن. شبت بخیر. صبحِت. هر چی. بخیر. 04:44AMزمان: شنبه‌ی هفته پیش</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 04:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکوریای 1402 | به یادِ رسم دیرینه</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/konkur-for-hameh-ygwofwnlkmqc</link>
                <description>بعد از کلی گندکاری تو کنکور و حذف و نَصف (نصب) کردن عمومیا و دو تا، چهار تا کردن کنکور، بالاخره روز موعود داره فرا میرسه و معلوم شده کنکور چطور و چند بار قراره برگذار بشه. اینقدرم این نحوه‌ی برگذاری خوبه که نگو! مثلا دوازدهمیایی که هنوز نصف کتابا رو تموم نکردن باید تو دی کنکور بدن! همون طوری که می‌دونید (یا نمی‌دونید) کنکور 1402 توی دو نوبت دیِ 1401 و تیر 1402 برگذار میشه. الانم چند روزی بیشتر تا کنکورِ اولی نمونده و ویرگولیای کنکوری دارن برای آخر هفته (بیست و نُهُم و سیُم (چه آخر هفته‌ای!)) آماده میشن.حدود دو سال پیش، یه پست قشنگ برای کنکوریای 1400 نوشته شد؛ گفتم بد نباشه امسال هم من یه پست اونجوری بذارم تا کنکوریا رو قبل از رفتن از زیر قرآن رد کنیم و پشت سرشون گلاب بریزیم! البته صد در صد قرار نیست اینجا بشینم براشون چند آیه قرآن قرائت کنم و بعد هم یه گیفِ ریختن گلاب پشت سر بذارم، هدف بیشتر اینه که اگه یه وقت نگاهشون به این پست خورد، ازش حال خوب بگیرن. این لیست بدون هیچ ترتیب خاصی (به جز آخر لیست که بخاطر عدم شناخت، آخرن) قرار گرفته. بریم که داشته باشیم، کنکوریای خوب (و بد (این بَد مختص پارساست کسِ دیگه‌ای به خودش نگیره)) ویرگولو :&quot;))(برای هر کدوم یه آهنگ گذاشتم که بنظرم به مودشون می‌خورد؛ امیدوارم خوششون/تون بیاد.)البته قبلش یه تشکر از یودین، آیرین و به خصوص پری و لیزلیز بکنم بخاطر کمک فراوانی که برای گرداوری این پست کردن.آرتا؛ چوپون ویرگولاگه آرتا رو نمی‌شناسید، برید بشناسید. از این بشر بهتر، نداریم. آرتا به همه میگه &quot;ببعی&quot; برای همینم خودش میشه چوپون! چوپون ویرگول همیشه، حواسش به همه هست تا مبادا ببعی‌ای ناراحت باشه! دوست دار محیط زیست، حامی حقوق LGBTQ و حامی حقوق حیوانات و... (فکر نمی‌کنم کسی باشه که آرتا حامی حقوقش نباشه :&quot;)) آرتا؛بهترینا رو برات آرزو می‌کنم. امیدوارم به هر چیزی که می‌خوای برسی. یادمه یه بار گفتی دوست داری مثل 22 (یکی از شخصیتای انیمیشن سول) باشی، توی زمین نباشی. امیدوارم اون حسِ تنفر نسبت به زندگیت از بین رفته باشه. برای من یکی از تاثیر گذارترین آدما بودی؛ با وجود اینکه خیلی صمیمی نبودیم (نیستیم) بازم به طرز عجیبی همیشه وقتی به کمک یکی نیاز داشتم بودی. مطمئنم قراره آدم تاثیر گذاری بشی. هیچ وقت جا نزن آرتا؛ منتظر شنیدن خبر موفقیتات هستم. (به خصوص توی زمینه‌ی حقوق بشر و محیط زیست) امیدوارم این مرحله از زندگیت رو عالی رد کنی و بهترین‌ها برات اتفاق بیوفته. https://www.aparat.com/v/7uzLT/t.A.T.u_-_All_The_Things_She_Said_Lyric مپ ایر؛ پدر روحانیِ عزیز اگه یه سر به صفحه‌ی پدر عزیز بزنید فکر می‌کنید چقدر آدم اتو کشیده و مودب و مهربونیه و شاید باورتون نشه وقتی بهتون بگم دقیقا همین طوریه! (حداقل تا جایی که من می‌دونم) بین جمع نوجوونای ویرگولی اگه یه عاقل باشه، قطعا اون مپ ایره. دقیقا توی خراب کاریا همون آدمیه که وقتی میرید ازش توصیه بگیرید بهتون میگه قراره این کار احمقانه باشه و بعد در حالی که دارید اون کارو انجام میدید بهتون نگاه می‌کنه و در نهایت هم میگه &quot;گفتم احمقانه‌ست.&quot; و خیلی اگنور گونانه (وات؟ چی گفتم! واژه ای به معنی در حال اگنور کردن: توجه نکردن) رد میشه میره.پدر روحانی؛تو یکی از باهوش‌ترین و عاقل‌ترین آدمایی هستی که می‌شناسم. مطمئنم می‌تونی به تمام اهدافت برسی اگه به اندازه‌ی کافی براشون انگیزه داشته باشی و تلاش کنی. در کنار این، اینم مطمئنم که بیشترین تلاش رو داری می‌کنی. ولی همه‌مون بعضی وقتا بی‌انگیزه میشیم؛ هر وقت انگیزه‌تو از دست دادی فقط کافیه به تعداد فیلمایی که می‌تونی بعد کنکور ببینی فکر کنی! مطمئنم هیچی بیشتر از این نمی‌تونه انگیزه بده به کسی مثل تو که خوره‌ی فیلمِ. (البته به جز فکر کردن تعداد بازیایی هم که می‌تونی بعدش بکنی!) بهترین حالا رو برات آرزو می‌کنم؛ البته آرزو که نه، مطمئنم بهترین‌ها رو بدست میاری. منتظر بهترین‌ها براتم. https://www.aparat.com/v/tmvPh هیهات؛ کورالیندلیل اینکه به هیهات لقب کورالین دادم اینه‌که یه وایب کورالین (نه خودِ شخصیت کورالین، کلا انیمیشنش) طوری ازش میگیرم؛ کلا وقتی بهش فکر میکنم اولین چیزی که به ذهنم میرسه انیمیشن کورالینه :)) هر چند خیلی وقت نیست که وارد ویرگول شده، ولی به شدت آدم گرم و صمیمی‌ایِ. هیهات؛با وجود اینکه خیلی وقت نیست می‌شناسمت؛ ولی یکی از فوق العاده‌ترین آدمایی هستی که می‌شناسم. نمی‌دونم چرا و چطور ممکنه آدمی به محشری تو، از خودش متنفر باشه، ولی اینو بدون تو لایق هر چیزی باشی، لایق تنفر نیستی. مطمئنم قراره بهترین نتیجه رو از زندگیت بگیری. سعی کن ازش لذت ببری. نوشته‌ها معمولا بیشتر از هر چیز دیگه‌ای از تفکرات و ذهن آدما میان، و تو از نوشته‌هات معلومه که چقدر با استعداد و باهوشی، تو قطعا و حتما برای هر چیزی که تلاش کنی، بهش می‌رسی. موفق باشی :)) https://www.aparat.com/v/ETz87 آیرین؛ روانشناسِ شورشیما بیشتر از یه آیرین توی ویرگول داشتیم. کسایی که قدیمی‌ترن در جریانن، اولی یه روانشناس بلفطره و خوره‌ تستای روانشناسی بود. روزی روزگاری آیرین ورژن یک، ناگهان مُرد! و روزی روزگاری دیگه، آیرین ورژن دو ناگهان متولد شد! آیرین شماره‌ی دو یک شورشی به تمام عیار بود. (اینجا صرفا برای جلوگیری از سیـا*ـی شدن پست به جای هر واژه‌ی دیگه‌ای از این واژه استفاده کردم) معتقد بود باید حقشو بگیره و از دست هر احدی که جلوش وایمیستاد، به حق، خشمگین بود و هست.آیرین؛تو یکی از خارق‌العاده‌ترین آدمایی هستی که می‌شناسم. تلاش تو برای گرفتن حق، و به چالش کشیدن کسی که حقو ضایع می‌کنه ستودنیه. استدلالایی که توی متن‌ها و گفت و گو‌هایی که میشه ارائه می‌دی به بی‌نقصی میل می‌کنن. مطمئنم اگه کنکور واقعا بر اساس منطق و استدلال قرار بود برگذار بشه یکی از درخشان‌ترینا می‌شدی. متاسفانه اینطوری نیست ولی همچنان تو قطعا و حتما می‌درخشی.  https://www.aparat.com/v/qawcI محمد امین اسکندری؛ انرژی مطلقاگه چهل و هشتا انرژی‌زا رو خالص سازی کنید (فقط کافئینش بمونه) و با هم مخلوط کنید بعدش هم، باز مقدار زیادی کافئین بهش اضافه کنید و بدید یه آدم بخوره شاید به اندازه‌ی نصفِ محمد امین انرژی کسب کنه. بی‌شک یکی از حال خوب کن‌ترین‌های ویرگوله. یعنی اینجوریه که تو حالت گرفته باشه، باز بری پادکستاشو گوش بدی یا متناشو بخونی حالت خوب میشه. محمد امین؛من خیلی نمی‌شناسمت و چیز زیادی راجع به خود و زندگیت نمی‌دونم. ولی چیزی که می‌دونم اینه که انرژی‌ای که داری، بی‌شک، توانایی رسوندنت به هر چیزی رو که اراده کنی داره. یادمه یه جا گفته بودی که می‌خوای معلم شی، نمیدونم شوخی بود یا جدی، ولی اگه معلم بشی، قطعا شاگردات با بهترین معلم دنیا رو به رو خواهند شد. امیدوارم به هر چیزی که می‌خوای برسی. https://www.aparat.com/v/mUS8s دختر جنوب؛ ستاره‌ی بازگشتهچندتا چیز عجیب راجع به دختر جنوب وجود داره. اولیش اینه که اگه مگس تو ویرگول پر بزنه من میفهمم ولی دختر جنوب یک ماه پیش اومده و من تازه دو، سه روز پیش فهمیدم که برگشته! دومیشم اینه که با وجودِ اینکه اسمش دختر جنوبه تا مدت زیادی فکر نمی‌کردم جنوبی باشه! دختر جنوب؛تو همیشه از اون دسته آدمایی بودی که به وجودشون توی ویرگول افتخار می‌کردم. (البته دروغ چرا، همیشه سه نفرو با هم قاتی می‌کردم (می‌کنم) ستاره قطبی، نارنگی و تو ولی به وجود هر سه نفرتون افتخار میکنم پس ‌وقتی اینو می‌گم، بدون از تَهِ دلِ) چند روز پیش وقتی اکانت جدیدت رو دیدم از ته دل خوشحال شدم، خیلی از رفتنت ناراحت بودم. مررسی که برگشتی :)) امیدوارم امثال شما همیشه برای ویرگول باشن و به هر چیزی که می‌خوان برسن. توی کنکور موفق باشی :)) https://www.aparat.com/v/xTsEL لایف لاور؛ مترو سیاراین بشر یه جوری راجع به مترو حرف می‌زنه که بنظر میاد از 24 ساعت شبانه روز 25 ساعتشو توی متروعه! (البته نه اینکه بد باشه) یکی از نوجوونای نسبتا جدید ویرگوله ولی صمیمیتی که توی حرفاش هست از خیلی از قدیمیای ویرگول بیشتره. لایف لاور؛مطمئنم با اعتماد به نفس عالی‌ای که داری، نیازی به انگیزه دادن و آرزوی موفقیتای بی‌خود نداری، ولی بازم، برات آرزوی موفقیت می‌کنم. هر چی هم که شد این اعتماد به نفستو حفظ کن. از خونگرم‌ترین آدمایی هستی که دیدم و  خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم. مطمئنم به هر چیزی که می‌خوای، میرسی.پینوشت: البته اگه خراب کردی هم تعجب نکن، از یه &quot;برلین دوست&quot; چیز بیشتری انتظار نمیره! (صرفا جهت فان) https://www.aparat.com/v/Z15XC ساتو؛ بنفشِ ویرگول (شماره‌ی یک)هر کس نمی‌دونه (بعید میدونم کسی باشه ولی خب) بدونه؛ ساتو خواهر از عزیزتر از جونِ (چَرَند!) منه. دختری که از همه جاش بنفشی می‌باره. (این هم ایهام داشت. بنفش رو رنگ شرارت در نظر بگیرید. و خودِ رنگ بنفش هم بخاطر اینکه همه چیزش بنفشه.) این بخش شاید یه ذره شخصی‌تر باشه پس ترجیح اینه که از خوندنش صرف نظر کنید. ساتویِ عزیزتر جانم، خواهر مهربون‌تر از پریِ مهربونم؛ (!!!!!!!!!)ببین می‌خواستم نامه‌ی عاشقانه طور برات بنویسم ولی انصافا نمیشه، نهایت زورم دیگه همون اسم بردن بود. توی بدبختی که نه اخلاق داری نه هیچی. ولی اینو بدون هر چیم بشه، تو خواهر منی و من همیشه دوست دارم همون طوری که تو منو دوست داری! (دقیقا همون طوری که منو دوست داری، نه بیشتر نه کمتر، میفهمی یا بیشتر تاکید کنم؟) مطمئنم بخاطر اون 50% ژن مشترکی که با من داری استعداد زیاد در وجودت فوران میکنه پس از اون استعداد استفاده کن و یه چیزی شو! مطمئنم قابلیت استفاده از اون هوشو داری پس برو و کنکورو بترکون! :)) https://www.aparat.com/v/BIoP7/a_b_c_d_e_f_you پارسا؛ بنفشِ ویرگول (شماره دو) اگه نمی‌دونید، بدونید که من با پارسا خصومت شخصی دارم. اما!!!! همین جا و از همین تریبون اعلام میکنم که نه تنها یه آتش بس موقت ولی قسم به ویرگولیتِ ویرگول که این دشمنی رو همین جا پایان میدم! (هنوز جمله‌ی قبلی رو تموم نکرده بودم حس کردم یه چیزی تو زندگیم کم شده!) پارسا بی‌شک یکی از حال خوب کن‌ترینای ویرگول بود و هست و من با وجود خصومت شخصیم تونستم این مسئله رو ببینیم پس شما ببینید که چقدر این بشر خوبه! پارسا؛تعهد دادم که دیگه باهات دشمنی نداشته باشم. پس نمی‌تونم کل این متنو با بدگویی ازت پر کنم? (اینجا انصافا نمیشد بی ایموجی جلو رفت) تو یکی از پر تلاش‌ترین و مهربون‌ترین آدمایی هستی که می‌شناسم و لایق بهترینایی. با تلاشی که تو کردی و هوش استعدادت قطعا به اون چیزی که می‌خوای میرسی. منتظرم تا شیرینی قبولی توی دانشگاه مورد علاقه‌تو همراهِ اون شیرینی دیگه‌ای که قراره بدی، بخورم. موفق باشی! :)) https://aparat.com/v/WZ2AC کوکو؛ گالیله‌ی رفتهاگه ویرگولیا رو به چند دسته تقسیم کنیم، دسته‌ای که کوکو و امثالش توش قرار می‌گیره کلا یه لول بالاتر از بقیه‌ی ویرگولیاست. خیلی ناراحت و متاسفم از اینکه کوکو رفته. البته هنوز امیدوارم برگرده. امیدوارم این رفتن، از اون رفتن‌های نوجوانانه باشه که بعد از رفت، برگشتنی در کاره. یکی می‌گفت &quot;آدما وقتی حالشون خوب نیست، نیاز دارن برن تو خودشون؛ برای همین از همه جا میرن. ولی بعدش یه روزی، یه جوری از توی خودشون میان بیرون و شکوفا میشن&quot; امیدوارم حق با اون باشه. کوکو از اون دسته آدمایی بود (و هست) که عقایدشون هر چند گاهی تندروعانه ولی درسته. لقب گالیله از اونجا اومد که یه بار سر یه چیزی داشتم باهاش بحث می‌کردم. ازم پرسید که بنظرم حرفش درسته یا نه. باهاش موافق بودم ولی بنظرم جامعه آمادگی پذیرشش رو نداشت. همون طوری که توی روزگار گالیله جامعه آمادگی پذیرشِ تخت نبودن زمین رو نداشت.کوکو؛می‌دونم که رفتی و شاید هرگز این نوشته رو نبینی ولی انسان به امید زنده‌ست و منم امیددارم که برگردی پس این نوشته، بماند به یادگار. یکی از مبارزترین‌هایی، بعید می‌دونم هرگز تسلیم بشی برای همینم می‌دونم که برمی‌گردی و برای همینم مطمئنم می‌درخشی مثل همیشه. همون حالِ خوبی که خودت همیشه توی کامنتا و پستات می‌دادی، بَک بهت. موفق باشی کوکو توی تک تک لحظات زندگیت، موفق باشی. https://www.aparat.com/v/3KuwV محدثه داوری؛ پرچم‌دار ویرگولیکی از بهترین نویسنده‌های ویرگول، محدثه‌ست. با وجود اینکه بنظرم 80% پستایی که میرن توی بخش منتخبا، چرت و پرتِ مطلقن ولی اون تعداد پستایی که از محدثه توی اون بخش بوده همیشه شایسته بوده. بخش زیادی از پستایِ ذخیره شده‌ی منو، پستای محدثه تشکیل میده!محدثه؛خیلی نمیشناسمت و فکر کنم تا حالا اصلا با هم گفت و گویی نداشتیم، ولی با این وجود بنظرم یکی از قشنگ‌ترین ذهنای ویرگولو داری. مررسی که با وجودِ اینکه با کنکور درگیر بودی، این چند وقت اینقدر به فکر ویرگول بودی و یکی از قشنگ‌ترین چالشو ویرگولو احیا کردی. و الان، ازت بیشتر ممنونم که یه چالش قشنگ‌تر هم به ویرگول اضافه کردی. وجود تو، یکی از بهترین‌ها برای ویرگولو ویرگولیاست. امیدوارم موفق باشی و وقتی ده سال دیگه نامه‌ی الانتو می‌خونی، در حالی باشه که همه‌شو اجرا کرده باشی و بهترین اتفاقا برات افتاده باشه. https://www.aparat.com/v/Qw03a/Zara_Larsson_-_Lush_Life تخس دیوونه؛ مهربونِ ویرگولبعضیا هستن تو ویرگول که نه میشناسیشون درست نه باهاشون صمیمی‌‌ای و نه هیچی و کلا مکالمه‌ی درست و بلندی با هم نداشتید ولی طرف وقتی کامنت میذاره، با کامنتش یه جوری بهتون انرژی میده که گاهی با شنیدن آهنگ مورد علاقه برابری می‌کنه. حالا جالبه که این دسته افراد اون کامنتِ جادوییشونو به طرز عجیبی دقیقا وقتی ارسال می‌کنن که بهش نیاز داری و این حتی اون کامنتا رو با ارزش‌تر می‌کنه. ایشون، یکی از این دسته آدماست.تخس دیوونه؛بعید می‌دونم آدم تخس یا دیوونه‌ای باشی. بیشتر القاب دوست داشتنی و مهربون بهت میاد. حالِ خوب همیشه توی کامنتات و نوشته‌هات و بیشتر از همه پادکستای محشرت، در حال فوران کردنه. بعید می‌دونم بتونم حتی به اندازه‌ی یک درصد حالِ خوبی که تو به من و بقیه ویرگولیا دادیو بهت برگردونم ولی مطمئنم کائنات این کارو می‌کنه پس نگران کنکورت نباش، کائنات هَو یور بک! (have your back = هواتو داره) https://www.aparat.com/v/1NmjL پوریا؛ حالِ خوب را از اینجا دریافت کنید. کلا صفحه‌ی پوریا که صفحه‌ی سرزمین عجایبه. ولی خب نه از اون سرزمین عجایبای سبک آلیس، از اونایی که حتی نوشته‌های حال بدکنشونم حالِ خوب داره. یعنی اصلا پوریا آهنگ بذاره، پست سیاسی بنویسه، غمگین بنویسه، هیچ فرقی نداره به هر حال تو ازشون حالِ خوب میگیری و لذت می‌بری.پوریا؛خیلی خوشحالم که توی ویرگول هستی و توی همین مدت کوتاهی که می‌شناسمت بنظرم آدم به شدت دوست داشتنی‌ای هستی. مررسی از اینکه انرژی خوب حتی توی حالِ بدت ازش تراوش می‌کنه و باعث میشه تمام اطرافیانت بتونن ازش لذت ببرن. حس می‌کنم بهترین اتفاقی که برات می‌تونه بیوفته اینه که تمام اون حالِ خوبی که به بقیه بخشیدی بهت برگرده. امیدوارم با بهترین نتیجه از سر جلسه بلند شی. https://www.aparat.com/v/7BhTE/Doris_Day_-_Que_Sera%2C_Sera%D9%85%D8%AA%D9%86_%D9%88_%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C یلدا پشم‌چی؛ بی‌حال‌ترین بی‌حالِ ویرگولیکی از اون دست آدمای شدیدا خاکیه. حس می‌کنم توی اکیپ از اون دست آدمایی که خیلی بی‌حاله و همیشه خسته‌ست ولی هر چند دیقه‌ای یه بار یه چیزی میگه که باعث میشه کل اکیپ از خنده بره رو هوا. کلا یه فازِ خاکیِ صمیمیِ‌ای نوشته‌هاش داره. یلدا؛یکی از مودترین آدمای ویرگولی. با وجود اینکه خیلی نمی‌شناسمت ولی هر بار که کامنتت رو جایی می‌بینم یا نوشته‌ای ازت می‌خونم حس خوبی بهم منتقل میشه. با توجه به نوشته‌هات معلومه که استرس داری، حواست باشه که این استرس کار دستت نده. اینو گفتم چون بنظرم آدم خونسردی هستی و آدمای خونسرد معمولا وقتی استرس میگیرن خیلی بیشتر و شدیدتر از بقیه خواهد بود استرسشون. امیدوارم توی کنکور، بدرخشی. https://www.aparat.com/v/x15jK/Bring_Me_The_Horizon_-_Can_You_Feel_My_Heart ممدرضا؛ تیکه‌ای استرسممدرضا اِی‌کِی‌اِی (AKA: Aslo known as= همچنین شناخته میشه به عنوانِ) عباد یکی از بچه‌ها قدیمی ویرگولِ که این چند وقت غیبش زده. یکی از اون دسته آدما که وقتی میرن بالای منبر دیگه پایین آمدنشون با خداست! یکی از اون آدمای باحال، که حضورشون هم باعث حس خوب میشه. عباد؛تو هم از اون دسته افرادی هستی که بعید می‌دونم توی تایمش (قبل از کنکور) این متنو ببینی ولی من در هر حال حرفمو می‌زنم. استرس مانع کسب است! اینو سعی کن یادت باشه. تو یکی از باهوش‌ترین آدمایی هستی که دیدم و واقعا احمقانه‌ست که هر دفعه باهات حرف می‌زنم استرسِ بی‌خودت تمام فضا رو پر می‌کنه. سعی کن یکم حداقل رلکس باشی اگه یه ذره رلکس باشی مطمئنا به بهترینا می‌رسی. منتظر موفقیتات هستیم. برات آرزوی موفقیت می‌کنم.  https://www.aparat.com/v/FameC/alec_benjamin_-_jesus_in_la___lyric هلیا همدانی؛ بالغ‌ترین نوجوون ویرگولهلیا از نوجوونای خیلی قدیمیِ ویرگوله. از اون دسته نوجوونا که وقتی ما داشتیم سر امتحان و مدرسه و زندگی و بقیه‌ی چرت و پرتا غُر می‌زدیم و انجمنِ نوجوونا که یه زمانی کسی (انتشاراتی) بود برای خودش رو پر کرده بودیم از این دست چیزا، داشت پستای مفید رو به انجمن اضافه می‌کرد. هلیا؛من خیلی نمی‌شناسمت؛ صرفا توی ویرگول از دور دیدمت. با این وجود بنظرم یکی از شگفت انگیزترین نوجوونای ویرگولی بودی و هستی. مطمئنم آدمی مثل تو سرشار از استعداده و یه روز قراره صدای استعدادش تمام جهان رو کَر کنه. منتظر اون روز هستم. بعید می‌دونم اصلا این متن رو ببینی ولی در هر حال، موفق باشی. https://www.aparat.com/v/FhcAz/Imagine_Dragons_-_Natural هایا؛ هافُنیُمهایا خیلی وقت پیش از ویرگول رفته. بعید می‌دونم شما بشناسیدش یا اون این نوشته رو ببینه ولی در هر حال، جاش خالی بود. براش از همین جا آرزوی موفقیت می‌کنم. هایا این آهنگو که می‌شنوم به طرز عجیبی یادِ تو میوفتم. چون اولین باری که شنیدمش داشتم باهات حرف می‌زدم.  https://www.aparat.com/v/z5xBT نگار؛ سمِ زیستی کلا اگه سمو برداری، بهش دست و پا بدی تبدیل میشه به نگار. کلا زیر خاکه، هر چند وقت میاد ویرگول، یه چیز سم میگه، بعد میره تا قرنِ بعدی! یکی از اون آدمایی که گاهی خیلی بی‌خود و بی‌جهت می‌زنه به تیپ و تاپ همه ولی منظوری نداره و کلا آدم خونسردی میشه حسابش کرد. نگار؛احتمالا وقتی اینو می‌بینی (اگه ببینی) سه قرن از کنکورت گذشته و شایدم دمِ کنکور تیر باشه. بیشتر از اینکه با خودت وقت بگذرونم تعریفاتو از بعضیا (!) شنیدم و واقعا اون تعریفا اونقدر متفاوت بود که تو رو می‌تونست از برلین به توکیو و از توکیو به ریو تبدیل کنه (اگه مانی هیستو ندید، منظورم اینه که تعریفای اون فرد سوم اونقدر متناقض بود که می‌تونست نگارو تبدیل به چندتا شخصیتِ کاملا متفاوت کنه.) امیدوارم موفق باشی توی کنکور و تک تک مراحل زندگیت. https://www.aparat.com/v/jpFwv/grandson_-_Blood_%2F_%2F_Water_%5BBASS_BOOSTED%5D عقیل؛ کاربر خاک گرفتهعقیل از اون دسته کاربرایی که از وقتی یادمه بود و از وقتی بود تو سایه بود و از وقتی تو سایه بود هر از چند گاهی یه بار میومد از سایه بیرون بعد که میدیدیش دوباره می‌رفت تو سایه! یه مدت بیوش کاربر خاک گرفته بود و خب چه بیوی حق و برآزنده‌ایست!عقیل؛از اول نفهمیدم کِی هستی و کِی نیستی و وقتی نشونه‌ای از زنده بودنت میبینم حس میکنم دنیا داره به آخر میرسه که تو تصمیم گرفتی یه نیم نگاهی به ویرگولیا بندازی. صد بار ازت پرسیدم و جالبه که بعد از اون صد همچنان چند روز پیش وقتی دوباره از خاک بیرون اومدی، نمی‌دونستم کنکوری‌ای! به هر حال الان که بالاخره می‌دونم کنکوری‌ای (اگه منم که تا هفته‌ی بعد یادم رفته (جالبه که فقط برای کنکوری بودن/نبودن تو اینجوریه وگرنه من اینقدر آلزایمری نیستم)) برات آرزوی موفقیت میکنم. https://www.aparat.com/v/lmzYq/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF_living_life_the_night آیدا؛ پرچم‌دارِ فِمنیسم ویرگولییکی از قدیمی‌ترینای ویرگول که از خیلی جهات بهترینِ ویرگوله. آیدا هم دقیقا توی همون دسته‌ای از ویرگولیا قرار میگیره که برای کوکو گفتم. (یه لِوِل بالاتر از بقیه) چه قبل از این جریانات چه بعدش آیدا توی ویرگول برای حقوق زن جنگیده و ازش حرف زده. به داشتن همچین آدمای دغدغه‌مند و با اخلاق و بی‌افراطی توی ویرگول افتخار می‌کنم.آیدا؛قبلا هم گفتم، ولی جا داره تکرار کنم که اگه قرار باشه الگوهای زندگیمو نام ببرم قطعا تو بینشون خواهی بود. یکی از بااخلاق‌ترین ویرگولیا هستی و وجودت باعث بهتر بودن ویرگول میشه. یکی از عاقل‌ترینای ویرگولی که حتی توی این چند مدتی که بیشتر از هر وقتی فضا متشنج شده بود، خودت و ویرگولو گم نکردی. از قوی‌ترینایی هستی که می‌شناسم. امیدوارم بهترین نتیجه‌ها رو کسب کنی. https://www.aparat.com/v/eEX69/%28Ava_Max_-_Kings_And_Queens_2020_%28Lyric ملیکا؛ دختری با شجاعت موش طور از قدیمیای ویرگول میشه حسابش کرد. یکی از خوش مشرب‌ترینای ویرگول که به شدت حالِ خوب منتشر می‌کنه. از دسته آدمایی که شجاعتشون، شجاعتِ موشای شهرِ موشاست و وایبِ حضورش آهنگِ تیتراژِشه. برای ملیکا به جای آهنگ گذاشتن، باید پستِ خودشو بذارم و همون آهنگا رو هم باید گوش کنه. امیدوارم موفق بشه چون شیرینیِ موفقیت ملیکا خیلی بیشتر از هر ویرگولیِ دیگه‌ای خوردن داره. (کسی هست مخالف باشه؟) https://virgool.io/p/ygwofwnlkmqc/edit مهدیاز اون دسته ویرگولیاست که با وجود اینکه خیلی جدید نیست ولی بازم من نمی‌شناختمش تا همین چند روز پیش. نمی‌دونم چرا این اتفاق میوفته ولی خب دیگه کاریش نمیشه کرد. ولی قشنگ معلومه از اون کاربرای باحالِ ویرگوله. به طرز عجیبی هم آدم مودیه :&quot;))) براش آرزوی موفقیت می‌کنم. https://www.namasha.com/v/g4w7mj4n مژده رستمی مژده رو نمی‌شناسم حقیقتا. تازه همین چند روز پیش فهمیدم کنکوریه پس چیز زیادی نمی‌تونم راجع بهش بگم. صرفا از همین جا براش آرزوی موفقیت می‌کنم.  https://www.aparat.com/v/Qg8Bb/Sub_Urban_-_Cradles_%28Official_Music_Video علیاز بچه‌ها باحال و جدید ویرگول. خیلی نمیشناسمش ولی از استایلش میشه گفت از اون دسته ویرگولیای باحاله که قرارِ ویرگولو بترکونه. امیدوارم توی کنکورش موفق باشه و بعد از اون با انرژی بیشتر به ویرگولی بودنش ادامه بده. دلتااز بچه‌های نسبتا جدیدِ ویرگوله. از اون دست آدمای پر انرژیِ که هدفشون مشخصه و برای رسیدن بهش خیلی منظم تلاش می‌کنن. از اون دسته افرادی که صد در صد نتیجه میگیرن و باید حواست باشه تا شیرینی رو ازشون بگیری. موفق که میشه بدون آرزوی موفقیت ولی خب بازم، آرزوی موفقیت براش :&quot;))ایریدیمیکی از اونایی که دو ماه پیش اومده، یه ذره نوشته، دیگه ننوشته! از همون دوتا پستش معلومه از خوش قلمای ویرگولِ. امیدوارم کنکورشو عالی بده و بعدشم توی ویرگول فعالیتشو بیشتر کنه. از این خوش قلما خیلی تو ویرگول نیاز داریم.میر سبحاناز اون ویرگولیای متفکر که راجع به مرگ، تولد و روح می‌نویسه. از اونایی که پست نوشتنشون به صورت نقطه خطیه. (یعنی اینکه می‌نویسه. بعد یه دوره دیگه نمی‌نویسه. باز یه دوره می‌نویسه. بعدش دوباره نمی‌نویسه) براش آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم بعد از ترکوندن کنکور، یه حضور پایدار و ثابتی تو ویرگول داشته باشه.سائریکی از مومن‌ترینای ویرگول. یکی از اون دسته ویرگولیای منطقی که سعی می‌کنه همه چیزو با استدلال و منطقی پیش ببره. از اونایی که وقتی می‌خوان بحث کنن یه جوری دو طرف بحثو باهم نابود نمی‌کنن که نشه جمعش کرد. امیدوارم بهترین نتیجه رو از کنکورش کسب کنه. مهسایکی از دوستای قدیمی یودین که قبلا گاهی با هم دیگه سریال هندی می‌دیدن (!!!) آدم به شدت مهربون و انسان دوستیه. از اون دسته افراد از خود گذشته‌‌ست که حاضره خودِشو برای گِرِیتِر گود (greater good: چیزِ خوبِ بزرگ‌تر (بیشتر اصطلاحیه)) فدا کنه. از همین جا براش آرزوی موفقیت میکنم. اما نکته‌ی مهم!دوستان عزیز، ویرگولیای محترم شما موظفید کنکورتونو خوب بدید چون من شیرینی می‌خوام و خب لازمه‌ی شیرینی هم موفقیتتونه طبیعتا! پس برید و گُل بکارید و با شیرینی برگردید. (خامه‌ای باشه ترجیحا ولی اگه نشد هم خیلی مهم نیست به هر نوع شیرینی‌ای که بدین راضیم. (اصلا شام یا بستنی هم جاش بدین قبوله (من اصلا در این مسئله سخت‌گیری نمی‌کنم.))پاورقی: اگه اسم کسی توی این لیست جا مونده احتمال زیاد یا نمی‌دونستم کنکوریِ یا اون شخصو نمی‌شناختم پس لطفا بگید تا به این لیست اضافه‌ش کنم.</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 13:34:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرمالیته | روایت زندگی یک نااِنسان</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/%D9%86%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%90%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-wxvx3rqyxms5</link>
                <description>به هر حال باید از قفس میاوردیمش بیرون. یه دختر -حتی نادختر- چقدر می‌تونه تنهایی و زندگی مصنوعی رو تحمل کنه؟ دیگه وقتش بود ناتاشا وارد یه دنیای جدید بشه.برخلاف هر روز بعد از بیدار شدن، نیاز نبود تا منتظر بمونه ویندوزش بالا بیاد؛ اونقدری برای این اولین روز مدرسه جدید هیجان داشت که با فکر کردن بهش، برق از سرش می‌پرید. البته استرسم داشت. اونم نه یکم، خیلی! حقم داشت. چون مدرسه‌ای که قبلا می‌رفت، فقط برای راهنمایی بود. برای همین مجبور شده بود مدرسه‌شو عوض کنه. و نت از دوستاش جدا شده بود. حداقل این چیزی بود که بهش گفته بودیم!حتی اگه دلمون می‌خواست بازم نمی‌تونستیم حقیقتو بهش بگیم. برای هر کسی، حتی اگه یه انسان نباشه، پذیرفتن این حقیقت که کل زندگیش تا الان فقط یه شبیه‌سازی بوده، سخته و شاید حتی سختیش، غیر قابل تحمل باشه. و ما نمی‌تونستیم ریسک نابود شدن ناتاشا رو قبول کنیم. بر گردیم به حال؛ نت از اون آدمای اجتماعی نبود. بیشتر تو خودش بود. حتی توی راهنمایی ترجیح می‌داد بیشتر گوش کنه تا حرف بزنه. یه درونگرا بود. برای همین وقتی وارد کلاس شد و یه جای خالی توی ردیف آخر پیدا کرد خوشحال شد. این خوشحالی رو با یه لبخند ملایم ابراز کرد. ولی فقط چند دقیقه بعدش، لبخند هلال طورش از بین رفت و حالت چهره‌ش جوری تغییر کرد تا برازنده‌ی اون قطره اشک شوری که از گوشه‌ی چشمم پایین میوفتاد باشه. دلیل ناراحتی ناتاشا ساده بود. اشکش بخاطر دادی که سرش کشیده شده بود؛ ریخت. پسر نود کیلویی قد کشیده که مسئول کشیده شدن اون داد بود با دیدن اشک نت شوکه شد. به این چیزا عادت نداشت. عوضش عادت کرده بود هر چیزی که می‌خوادو توی لحظه‌ی اول بگیره. هیچ کس دنبال دردسر و دعوا با گریگوری نمی‌گشت.ولی ناتاشا هر کسی نبود. میشه گفت اصلا &quot;کسی&quot; نبود. برای همین واکنشش متفاوت بود. مدرسه‌ی شبیه‌سازی شده برای نت نرمال بود. و خب نرمالم اینه که انسان &quot;انسانیت&quot; داشته باشه و به بقیه احترام بذاره؛ برای همین هیچ وقت یه قلدر بالای سرش نیومده بود تا روز اول مدرسه رو براش زهر مار کنه!توی اون لحظه گریگوری داشت با این فکر می‌کرد که چرا اشک یه دخترو در آورده. آخه بخاطر یه صندلی؟! مونده بود که اگه معلمی بیاد و ناتاشا رو در حال گریه ببینه قراره چه بلایی سرش بیاد. ذهنش خالی شده بود. هرگز توی همچین موقعیتی قرار نگرفته بود. +هی چرا… چرا داری گریه می‌کنی؟ ناراحت شدی؟!-آره+فَـ… فقطــ… میخواستم جایی بشینم که همیشه می‌نشستم و خب تو سر جام بودی. اینکه گریه نداره!ناتاشا بی‌پرده و رُک جواب داد: &quot;ناراحتم کردی. من تازه به این مدرسه اومدم. نمی‌دونستم اینجا جای توعه. و خب انتظار نداشتم توی روز اول مدرسه با تمام استرسی که دارم یه نفر بخاطر اینکه سر جایی که پارسال نشسته بود نشستم سرم داد بکشه.&quot;نت وسایلشو جمع کرد و بدون اینکه حرفی بزنه به سمت صندلی خالی ردیف دوم رفت اول از یکی از دانش‌آموزایی که نزدیک نشسته بود پرسید تا مطمئن بشه که جای کسی نیست. نمی‌خواست دوباره سرش دادی کشیده بشه. البته وسط راه، ببخشیدِ زمزمه‌ طور گریگوری رو هم شنید. نت قلب بزرگی داشت. البته منظورم از قلب بزرگ اون استعاره‌ی غیر منطقیِ &quot;مهربون بودن&quot; نیست. منظورم اینه که اون واقعا قلبش بزرگ بود. دلیلش بر می‌گشت به خلقتش. سیستم گردش خون انسان خیلی پیچیده بود و تکثیر کردن جهت‌دار سلولای بنیادی برای پیاده کردن اون همه پیچیدگی خیلی سخت‌تر از چیزی بود که با دستاوردای فعلی‌ بشه توی اون آزمایشگاه انجامش داد. برای همین ناتاشا یه سیستم گردش خون متفاوت داشت و لازمه‌ی اون سیستم گردش خون یه پمپ (قلب) بزرگ‌تر بود.ناتاشا و پدر مادر دروغینش هر روز بعد از مدرسه یه گفت و گوی دلنشین راجب اتفاقات توی مدرسه با هم داشتن. ولی اون روز ناتاشا با گفتنِ &quot;مدرسه خوب نبود. نمی‌خوام راجبش حرف بزنم.&quot; قبل از شروع شدن مکالمه، تمومش کرد.نت چند ماه اولو تنها بود. حتی یه نفرم نبود که زنگ تفریحا رو باهاش بگذرونه. یه جورایی عجیب بود. چون توی تستایی که ازش گرفته شده بود، باوجود اجتماعی نبودنش، برای دوست پیدا کردن مشکلی نداشت. همیشه یه عضو اصلیِ یکی از اون اکیپای چند نفر بود. انتظار داشتم بالاخره یه نفرو پیدا کنه ولی هر بار که سعی می‌کرد با یه نفر حرف بزنه با یه قیافه‌ی کاملا بی احساس مواجه می‌شد. قیافه‌های بی‌احساس برای ناتاشا غیر قابل تحلیل بود. رسما هیچ چیزی نمی‌تونست ازشون بفهمه. البته این بخاطر مغز متفاوتش نبود؛ چون مغز تنها قسمتی از بدن نت بود که موفق به ساختش توی آزمایشگاه نشده بودیم. برای همینم از مغز یه جنین نه ماهه بعد از مرگش برای کامل کردن نت استفاده کردیم. یه مغز که هنوز هیچ اطلاعاتی روش ثبت نشده بود. درک احساسات بقیه یه مهارت اکتسابی بود و توی زندگی نت بهش یاد داده شده بود آدما وقتی شادن می‌خندن، وقتی ناراحتن گریه میکنن و... . ولی هیچ وقت با نت درباره‌ی یه صورت پوکر فیس حرف زده نشده بود. چند بار آزمایش کردیم. هیچ دو نفری تحلیلشون از یه قیافه‌ای که نه می‌خنده و نه گریه می‌کنه، یکی نبود. پس مجبور شدیم از پروسه کارمون حذفش کنیم. ‎درست روز اول مدرسه بعد از امتحانات ترم اول نت یه دعوت‌نامه روی میزش پیدا می‌کنه. دعوت‌نامه از طرف گریگوری بود. تنها مکالمه‌ی اون و نت همون نیمچه مکالمه‌ی اول سال بود و غیر از اون نت فقط رفتار مریض گونه‌ش با همکلاسیاشو دیده بود. برای همین اولین حدسی که در رابطه با دعوت نامه زد  این بود که یه شوخی خرکی مخصوص نت پشتش قایم شده. نت علاقه ای نداشت تا بذاره بخاطر سادگیش ازش سو استفاده بشه و توی دام این پسره بیوفته، پس به محض دیدن دعوتنامه از جاش بلند شد و به سمت ردیف صندلی ته کلاس رفت.‎ همون طوری که دعوت‌نامه رو توی هوا تکون می‌داد با صدای اروم و رسا گفت: ”جریان این دعوت نامه چیه؟”‎دختری که درست روی صندلی جلویی اون پسره نشسته بود به سمت اون پسره چرخید: ”اونم دعوت کردی؟ فکر کردم قراره فقط خودمون باشیم نه تمام بی عرضه های کلاس!&quot;گریگوری یه نیمچه لبخند زد و نجوا کرد: ”نگران نباش اگه نت بیاد بهمون خوش میگذره”بعد رو به نت کرد و توضیح داد: &quot;یه جشن کوچیکه! برای تموم شدن ترم اول. هر چی نباشه زنده مونده جلوی این دبیرا کار هر کسی نیست و واقعا جشن لازم داره!&quot;‎ناتاشا کل شبو راجع به اینکه به جشن بره یا نه فکر کرد و حتی راجع به این مسئله با مامانشم مشورت کرد. مامان نت بر اساس حرف روانشناس پروژه پیشرفت و خیلی محتاطانه بدون اینکه پیشنهادی بده تصمیمو به خود نت واگذار کرد. در نهایت نت تصمیم میگیره به اون جشن بره. تصمیمی که متاسفانه به نفعش تموم نمیشه.عکس نه چندان بی ربط؛ صرفا برای عکس دار بودن پستخیلی وقته داستان ننوشتم؛ اینم چند وقت پیش نوشتم هی گفتم بذار هر دو قسمتشو با هم منتشر کنم و نه منتشر می کردم نه حال داشتم بقیه شو بنویسم. امشب منتشرش کردم که برم بقیه شو بنویسم؛ بهتره یکم برگردم به همون فضای داستان نویسی.پ.ن: شیپ کامیاب و ساتو بنظر شما هم خیلی کیوت نیست؟ :&quot;)))))))))</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 23:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شاید &quot;بهتر&quot; بودی؛ ولی مطمئنی که هنوزم &quot;بهتر&quot; هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/you-think-you-are-better-mqmjcjyuguzt</link>
                <description>You think you&#x27;re better than them (تو فکر میکنی بهتر از اونایی)Better than them (بهتر از اونایی)You think they&#x27;re really your friends (تو فکر میکنی اونا واقعا دوستاتن)Really your friends (واقعا دوستاتن)But when it comes to the end (ولی وقتی به پایان میرسه)To the end (به پایان میرسه)You&#x27;re just the same as them (تو دقیقا شبیه اونایی)Same as them (شبیه اونایی)-imagine dragons, sharks https://mupo.ir/Song/3013 داشتم می‌گفتم دنبال لینک ساندکلود این آهنگ نوشته بود: This track is not available in Islamic Republic of Iran :&quot;)))))عجیبه ولی همیشه این اتفاق میوفته. یه نفر به جنگ یه عقیده / رفتار / دروغ / سیاست میره. مدت زیادی باهاش مبارزه می‌کنه. مبارزه سخت و سخت‌تر میشه. اونقدری سخت که معلوم نیست کدوم طرف برنده میشه. بعد از یه مدت توی اون موقعیت سخت، میبینی دیگه فرقی نمی‌کنه کدوم طرف برنده بشه. در هر حالت، به همون حالتِ نرمال (نه به معنایِ درست، به معنایِ تکراری) میرسه.اگه بحث مبارزه با دیکتاتوریِ، تهش، مبارزین علیه دیکتاتوری، یه دیکتاتور به تمام عیار میشن. اگه یه جنگ علیه تعصبات بی‌خودی باشه، تهش می‌بینی داری جدال دو گروهِ افراطی رو نگاه می‌کنی. اگه جدال سر دروغ گویی باشه تهش می‌بینی گروهِ ضد دروغ گویی، دروغای بیشتری گفتن.دم دستی‌ترین مثالش میشه فمنیسم. ایده‌ی فمنیسم یه جنبش برای برابر بود. هدف همینه؛ ولی وقتی یه نگاه به جامعه بکنی می‌بینی که اغلب مردم به فمنیسم به این چشم نگاه نمی‌کنن. یه سری (که متاسفانه درصد خیلی بالایی از فمنیستا رو تشکیل می‌دن)  از فمنیستا اونقدر درگیر مبارزه با مرد سالاری شدن که به زن سالاری رو آوردن. برای همینم الان فمنیسم اصلا اون چهره‌ای که باید داشته باشه رو نداره. همه‌ چیزایی که بالا گفتم، درست ولی یه فکت جالب دیگه‌ هم هست که باید اشاره کنم. اکثرا تغییرا رو همین افراطی‌ها بوجود میارن! یا بهتره اینجوری بگم، هیچ وقت جمعی که توش افراد افراطی حضور نداشتن نتونسته موفقیتی رو کسب کنه. (اینو صرفا بر حسب تفکرم می‌گم؛ اگه مثال نقضی هست لطفا بگین.)اصلا قرار نبود این نوشته راجع به زمان حال باشه و قرار بود یه داستان خیالی راجع به اتفاق &quot;از هر چیزی متنفر باشی همون میشی&quot;  باشه؛ ولی وقتی شروع به نوشتن کردم به این نتیجه رسیدم که این اتفاق زیادی واقعیِ که بخوام برای تعریف کردنش از دنیای تخیلات استفاده کنم.البته منظورم این نیست که افراط بده یا خوبه. چون خودمم توی این مسئله هنوز موندم. فقط دوست دارم بگم &quot;ای اونایی که دارید افراطی می‌شید؛ آگاهانه افراطی بشید!&quot; فکر کنم تا مدت طولانی‌ای قراره همه‌ی پستام یا در وصف بخشی از متن آهنگای ایمجین دراگون باشه یا الهام گرفته ازشون. هر کیم مشکل داره؛ به سمت حانیه شوتش می‌کنم =&quot;)))))))</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Thu, 29 Dec 2022 16:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یا اشتباه نمی‌کنم یا حق دارم که اشتباه کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/mistakes-were-made-z6r3rjealdgm</link>
                <description>-چرا بهش دروغ گفتی؟+اگه راستشو می‌گفتم ناراحت می‌شد.-چرا تقلب کردی؟+اگه نمره‌م کم می‌شد پیش همه تحقیر می‌شدم.-چرا دزدی می‌کنی؟+مادرم مریضه، نمی‌تونم خرج بیمارستانشو بدم. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.-چرا رشوه گرفتی؟+من نمی‌گرفتم، یکی دیگه می‌گرفت. چه فرقی می‌کرد؟-چرا رشوه گرفتی؟+با این حقوق صبح تا شبم اینجا کار کنم به هیچی نمی‌رسم.-چرا اختلاس کردی؟ اونم این همه...+کی نکرده؟ تازه من فقط یه درصد گرفتم ازشون؛ به جای اینکه منو بازپرس کنید برین اونا رو بگیرید.-چرا بعد از تصادف فرار کردی؟+می‌ترسیدم دستگیر بشم. بعد بابام منو می‌کشت! (اینجا کشتن استعاره‌ایه و واقعا منظور کشتن نیست!)-چرا زنتو زدی؟+عصبی بودم. -چرا بار دوم زدیش؟+بازم عصبی بودم.(پیشنهاد فیلم: Darlings (2020))-چرا زدیش؟+زنمه! به تو چه؟-چرا می‌زنی بچه رو؟!+بچه‌ی خودمه، خودم می‌دونم چطوری تربیتش کنم.-چرا زدیش؟+رفت رو اعصابم. -چرا بهش تجاوز کردی؟+خودت دیدیش، خیلی خوشگل بود. -به هر کی خوشگله باید تجاوز کنی؟+نه حاجی! به خدا خیلی خسته‌م. چند وقته دارم کار می‌کنم که بتونم زن بگیرم. هزینه‌ها خیلی بالا رفته. خب منم جوونم، دل دارم.-چرا کاری کردی به جرم تجاوز بره زندان؟ +شاید بهم تجاوز نکرده باشه، ولی کاری که کرد از تجاوز کمتر نبود. (پیشنهاد فیلم: Section 375 (2019))-چرا کشتیش؟+مجبور بودم. داشت میومد نزدیک، می‌ترسیدم بلایی سرم بیاره. چند بار بهش گفتم نزدیک نیاد ولی گوش نکرد. -چرا کشتیش؟+ترسیده بودم. داشت پلیسو خبر می‌کرد. نمی‌تونستم برم زندان.-چرا کشتیش؟+داشت فرار می‌کرد.-چرا نزدی به پاش؟+در حال حرکت بود؛ من می‌خواستم بزنم به پاش ولی واینستاد. -چرا کشتیش؟+ابروی خانواده رو برده بود. می‌خواست با عشقش فرار کنه.-چرا بهش حکم اعدام دادی؟ تو که می‌دونستی گناهکار نیست.+گفتن بده، منم دادم.-هر چی گفتن باید گوش کنی؟+من گوش نکنم یکی دیگه رو می‌نشونن جام.-چرا کشتیشون؟+داشتم حرف خدا رو گوش می‌کردم. -خدا میگه آدم بکش؟+اون هرزه‌ها که آدم نیستن. باید بِکَنیشون تا دیگه دَر نیان.(پیشنهاد فیلم: عنکبوت (1398))-چرا یه سینما رو آتیش زدی؟+فیلم حرام پخش می‌کرد. -اون همه آدمو بخاطر همین کشتی؟+حرف خدا بود.-چرا اون همه آدمو کشتی؟+بعضی وقتا آدم باید یه سری رو فدای بقیه کنه. -چرا موشک زدی به هواپیمای مسافربری؟+کشور توی موقعیت بدی بود. فکر کردم هواپیمای جنگی دشمنه.این متن برگرفته از تخیلات، فیلم‌ها و واقعیاتِ</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 19:04:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-ucson3jitmzg</link>
                <description>خدایا به نامــت؟ به نامـــت که گفت؟به جـز آنکه زن سِــــتــیـزید و رفــــــــت؟خدایا به نامــــت گفــــتــن کَـــــس ندادشــــأن و شــــعـــور و بشــــاشـــــت نـدادخدایا به نامــــــت تبــاه کــــردنـد و بسبه‌ نامِ‌ قشــــنگــت‌ خــوردند‌ و بـردند‌ زربه نامـــت خــدایا، به نامــــت چه شد؟به جز آنکه ترسیـــد و لــرزیــــد و مـــرد؟خدایا گفتی &quot;خدایا&quot; دل‌ها خاشع کندخاشع نه، خشـــمــگــــین کرد و ســـــردخدایا تــــقـــــابــــل آفــــــریدی و جـــــنگبه نامـــــت خدایا، خـــــــدای نـــــــــبـــــــرد-اولین شعر درست و حسابی‌ای که نوشتم؛ ذوق شاعری من زیاد سرکوب شده-حدود چهل سال پیش، زمان انقلاب 57، مردم شعار می‌دادن &quot;استقلال آزادی جهموری اسلامی&quot;. نتیجه‌ی استقلال شد تحریم‌های کمر شکن و تیکه تیکه شدن اقتصاد به هشتاد قسمت مساوی در حالی که چین از اون طرف دریاها رو صاحب شده. آزادی هم تبدیل شد به حجاب اجباری، سربازی اجباری و... فکر کنم بگم &quot;صدا سیما&quot; خودش نهایت آزادی رو نشون بده. الانم مردم، ما، داریم داد می‌زنیم &quot;زن زندگی آزادی&quot; انگار تاریخ داره تکرار میشه؛ نه؟ &quot;برای این همه شعارهای تو خالی!&quot; به بعدا کار ندارم، همین الان هم هر کسی برای خودش یه تعریف از آزادی داره، &quot;چالش| آزادی چیه؟!&quot; یه نفر خیلی کامنت قشنگی گذاشته بود.ما داریم از همین الان آزادی رو با تعریف کردنش محدود می‌کنیم. بعد شعار آزادی سر می‌دیم و انتظار داریم آزاد شیم. بشر همیشه دنبال آزادی بوده و هست و بنظرم، خواهد بود. هرگز نمی‌تونه مطلقا آزاد بشه پس همیشه قراره دنبالش باشه. ولی خب یه حدی از آزادی رو باید بدست آورد؛ نه؟یه عده، میان برای اعلام مخالفتشون با شعار میگن، &quot;کسایی که این حرفا رو می‌زنن اصلا به زن و زندگی و آزادی اهمیت نمی‌دن!&quot; از کجا معلوم که می‌دن یا نمی‌دن؟ من این شعارو می‌دم؛ بهش باور دارم. فکر می‌کنم هر کس وقتی شعاری رو میده؛ با تفکر خودش اون شعارو می‌ده. ما به شعار معنی می‌دیم. هر چی برای خودش یه مفهوم از شعار میگیره. هر کس در سطح خودش و در راستای تفکرات خودش. من خودم شعارو که می‌دم منظورم سه تا چیزه. &quot;حقوق زن&quot;، &quot;حق حیات&quot;، &quot;حق آزادی&quot;. دیدن نظرات بقیه هم جالبه: https://vrgl.ir/7Qvqn شاید اکثر شعارا توخالی باشن، ولی در نهایت کسی که دنبال زن، زندگی و آزادی باشه نمیاد شعار بده مرگ مهنت اسارت، میاد؟از &quot;حقوق زن&quot; هم بگم؛ بین تمام مطالب فمنیستی که خوندم بنظرم با اختلاف این پادکست روزن بهترین بود. بنظرم واقعا درست‌ترین کار اینه که همه چیزو از همه جنبه‌ها بررسی کنی که توی این پادکست اتفاق افتاده بود. (خواهشا یا گوشش نکنید یا کامل گوشش کنید چون کل قضیه از یه جایی به بعد عوض میشه!) علاوه بر اون نتیجه‌ای که گرفت خیلی خوب و درست بود. حتی همون دانشمندا هم بر اساس نظر خودشون نتیجه‌گیری میکنن!هیچ وقت نخواستم و نخواهم خواست فمنیست بشم. نه چون به &quot;حقوق برابر زن و مرد&quot; اعتقاد ندارم و دنبالش نیستم. چون هم اعتقاد دارم و هم دنبالشم! ولی حس می‌کنم وقتی خودت رو &quot;فمنیست&quot; معرفی می‌کنی شخص مقابلت که باهات بحث می‌کنه می‌تونه خیلی راحت اشتباه یه فمنیست دیگه رو صرفا بخاطر اینکه تو &quot;فمنیستی&quot; بکوبه تو سرت و یا از طریقش بحث رو منحرف کنه. یه نکته، من وقتی می‌گم به حقوق برابر اعتقاد دارم منظورم این نیست که زن و مرد کاملا برابر و یکسانن و باید دقیقا یک نوع حقوق داشته باشن. قاعدتا نیاز نیست بیمارستان مردانه برای زایمان داشته باشیم! باید جامعه جوری باشه که برای هر مرد و هر زنی بهترین خدمات رو ارائه بده و بتونه هر کسی رو با هر استعدادی رشد بده.  چند وقت پیش توی یه گروه راجع به &quot;پیشرفت علمی زنان&quot; بحث شد.(البته من توی بحث شرکت نکردم و صرفا بعدش شاهد اتفاقات بودم.) یکی گفت:&quot;توی همون آمریکاش هم که یه جامعه آزاده و هم برای مرد و هم برای زن باز هم تعداد موفقیت‌هایی که پسرا کسب می‌کنن به طور معنی داری بیشتره.&quot;وقتی این پیامو خوندم اولش تعجب کردم. بعد رفتم و چک کردم که ببینم واقعا همچین چیزی هست یا نه و بود! نسبت موفقیتای زنان به مردان حتی توی همون آمریکا هم کمتره و این کمتر بودن رو میشه معنی دار در نظر گرفت. حالا سوال اینه که چرا!1. توی همون آمریکا هم زنان به اندازه‌ی مردان تحویل گرفته نمی‌شن!با یه تحقیق سر سری هم میشه این موضوع رو به راحتی فهمید:چند درصد از محققان علمی در سراسر جهان زن هستند؟ آیا می دانستید؟ معمولاً به زنان کمک هزینه های تحقیقاتی کمتری نسبت به همکاران مردشان داده می شود و در حالی که آنها 33.3 درصد از کل محققان را تشکیل می دهند، تنها 12 درصد از اعضای آکادمی های علوم ملی زن هستند.2. خیلی از خانواده‌ها حتی توی آمریکا هم از پیشرفت دخترا جلوگیری می‌کنن.به هر حال همه جا &quot;مغزهای پوسیده&quot; هست و کسی نمی‌تونه این واقعیت تلخ رو انکار کنه. توی همچین خانواده‌هایی، معمولا برای فرزند پسر این قبیل محدودیت‌ها نیست و صرفا دختر از پیشرفتش باز می‌مونه. این دست دختر و پسر‌ها هم توی جامعه آماری حساب میشه و تاثیر دارن.3. دولت آمریکا هم جلوی تبعیض‌های جنسیتی رو می‌گیره.طبق حرفای پرفسور گوگل کودک همسری توی 43 تا از ایالت‌های آمریکا قانونیه و 20 تا از ایالت‌ها هم اگه والدین راضی باشن ازدواج هیچ محدودیت سنی‌ای نداره! (توی کودک همسری اکثر اوقات دختر قربانی میشه.)آیا اگه هر گونه تبعیض‌ها جنسیتی از این قبیل برداشته بشه و به زن و مرد کاملا به یک اندازه توی جامعه بها داده بشه، آیا تعداد موفقیتای زنان و مردان برابر خواهد شد؟جواب من مطلقا خیر هست. حداقل با شرایط موجود خیر. با این نحوه‌ی سنجش موفقیت خیر! توی اکثر کشور‌های دنیا موفقیت تو به یک آزمون، یا یک روزِ مصاحبه بندِ. بیاید با اعداد و ارقام کار کنیم. حدود یک سوم زنان، از پریود دردناک رنج می‌برن. پریود حدود 6 روز طول می‌کشه و کسی که پریود دردناک داره توی دو یا سه روز اول، کلا ناک‌اوته! بر اساس قوانین احتمالات؛ حدود یک سی‌ام زنان روز آزمون ناک‌اوتن! (البته بدون در نظر گرفتن این واقعیت که توی زمان‌های استرس‌زا و مهم مثل این سناریو غالبا پریود حتی بدون نظر هم اتفاق میوفته!) در این حالت زن سه تا راه داره:سر جلسه‌ی آزمون/ مصاحبه حاضر نشه.با همون حال بد سر جلسه حاضر بشه.بعد از استفاده از مسکن سر جلسه حاضر بشه.که توی هر سه حالت احتمال موفقیتش توی اون آزمون نسبت به پسری با همون مقدار تلاش پایین‌تره. (این احتمالات و مقایسه بدون در نظر گرفتن اتفاقاتِ بی‌ربط به جنسیتی مثل تصادف، مرگ یکی از عزیزان، شکستن دست یا پا، خراب کردن بخاطر استرس و... ست.)با توجه به اینکه معمولا فضای موفقیت، رقابتیه هر چقدر از درصد دخترا کمتر بشه به همون نسبت به پسر‌ها اضافه میشه؛ صرفا با حساب کردن همین یه مورد درصد موفقیت دخترا و پسر‌ها باید 4 درصد اختلاف داشته باشه. حالا، اگه صرفا بخوایم PMS (سندروم پیش از قاعدگی) رو هم حساب کنیم که حدود یه هفته طول میکشه و 90% زنان جامعه بهش مبتلان رو هم حساب کنیم، اگه در نظر بگیریم بخاطر استرس صرفا 45% از اون 90 درصد PMS شدیدی رو تجربه میکنن میبینیم که یه حجم 11 درصدی دیگه از دخترا خط می‌خورن و 11% هم به پسرا اضافه میشه.صرفا با در نظر گرفتن همین دو مورد میشه گفت که اگه همه شرایط رو برای پسر و دختر یکسان در نظر بگیریم بدون توجه به هوش و استعداد، میزان موفقیت پسر بیشتره. برای همین هم چیزی که نیاز داریم شرایط یکسان نیست بلکه خدمات اجتماعی مناسب و سنجش درست با توجه شرایط فیزیولوژیک هر جنسیتیه. یه مطلب دیدم چند وقت پیش با این مضمون &quot;محققان به این نتیجه رسیدند که تفکیک جنسیتی در مدارس باعث افزایش تمرکز و بهره‌وری میشه.&quot; (البته یه نگاه به این مقاله می‌تونه این مسئله رو هم رد کنه) هر کسی باشه از این نتیجه می‌گیره که مدارس با تفکیک جنسیتی بهترن ولی من همچنان مخالفم. فردی رو در نظر بگیرید که تمام سال‌های عمرش رو توی خونه می‌مونه و صرف درس خوندن میکنه و از دوران کودکی هیچ روابط اجتماعی‌ای با هیچ کس نداره و درگیر هیچ کدوم از مسائل انسانی نمیشه. این فرد رو مقایسه کنید با یک فرد معمولی، کسی که مدام به مدرسه میره و با آدم‌ها مختلف آشنا می‌شه، هر روز بخاطر یه نفر ممکنه ناراحت یا خوشحال باشه. خب قطعا فردی که تمام تمرکز رو گذاشته توی درس در اون زمینه موفق‌تر میشه!به عنوان یه نوجوون (بدون در نظر گرفتن فضای مجازی) بیشتر وقت آدم توی مدرسه صرف میشه. کارایی مدرسه، صِرف، یادگیری ریاضی و فیزیک و شیمی نیست. بخش مهمیش شامل یادگیری روابط اجتماعی و رفتار اجتماعیِ که کلا بخاطر ایجاد شدن فضای رقابتی برای درس داره کم‌رنگ میشه و این خیلی ترسناکه. شاید نسل‌های بعدی انسان‌ها رو با این روش تبدیل کنیم به ربات‌هایی که تنها نگرانیشون پیشرفت‌های علمیِ. این بخش شامل اسپویل از سریال سرگذشت ندیمه‌ست هر چند خیلی اسپویل واضحی نیست.یه قسمت از سرگذشت ندیمه بود که برام خیلی جالب و عجیب بود. بار اول فقط با نگاه یک فیلم بهش نگاه کردم ولی وقتی بهش فکر کردم دیدم که چقدر این اتفاق داره توی دنیای واقعی میوفته.ماجرا از این قراره که یکی، بخاطر انتقام شخصی یه نفر رو توی منطقه‌ی بی‌طرف بینِ آمریکا و کانادا به قتل می‌رسونه و بعد انگشتش رو قطع می‌کنه و اونو با خودش به کانادا میاره. بعد انگشت قطع شده رو برای همسر مقتول می‌فرسته! بعد بخاطر عذاب وجدان میره پیش پلیس کانادا و اعتراف می‌کنه. بنظرتون مجازاتش برای این جرم چی می‌تونه باشه؟ هیچی! البته هیچی که نه، بخاطر وارد کردن غیرقانونی اعضای بدن به کانادا 88 دلار جریمه میشه!خیلی احمقانه بنظر میرسه مگه نه؟ حالا می‌خوام ببینیم نسخه‌ی به نسبت واقعی این داستان کجا اتفاق افتاده. البته قبلش بگم که مقتول توی سرگذشت ندیمه آدم به شدت مریض و وحشی‌ای بود که بنظر من حداقل شایسته‌ی مردن بود. نسخه‌ی واقعی و این داستان میشه اکسی ساگاوا! پیشنهاد میکنم قبل از اینکه ادامه‌ی این بخش رو بخونید ویدئوی زیر رو ببینید. https://www.youtube.com/watch?v=LODOCozFBlM اسی مرتکب قتل میشه، رسما بخش‌هایی از مقتولشو می‌خوره و بعدش هم از زندان آزاد میشه و به ژاپن میره و خیلی راحت به زندگیش ادامه می‌ده. حالا از این تجربه نه تنها ضرر نمیکنه که از این تجربه‌ش می‌نویسه و بخاطرش با رسانه‌ها مصاحبه می‌کنه و هم مشهور میشه و پولدار و هم محبوب!قبول دارین تو دنیای عجیبی داریم زندگی می‌کنیم؟</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 20:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا با این همه اکسیژن، همچنان نفست می‌گیرد جانا؟</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%DA%98%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7-zllm5htzdefa</link>
                <description>نفسش گرفت. برای بار سوم، شاید هم چهارم، یا پنجم؟ دقیق نمی‌دانم این روز‌ها آنقدر زیاد نفسش می‌گیرد که دیگر حسابش از دستم در رفته است. سر هر بحثی که می‌شد نفسش بند می‌آمد. هر چه که به او می‌گفتی؛ چه به دروغ و شوخی و چه جدی و راست به نفس نفس می‌افتاد. آنقدر برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد تا اشک‌هایش جاری شوند. گونه‌ی سرخ شده‌اش را تَر کنند و آرام از انحنای صورتش پایین بریزند. ناخواسته گریه‌ش می‌گرفت. وقتی بدنش نمی‌توانست اکسیژن مورد نیازش را تامین کند بهم می‌ریخت. نمی‌دانست کدام مکانیسم را کِی باید فعال کند. هر بار در همین وضعیت، می‌مُرد و زنده می‌شد. مثل آنکه این بار هم داشت جان می‌داد. اما چه کسی می‌دانست زنده شدنی در راه است یا فقط مرگ مطلقی‌ست که این بار واقعا فرا می‌خواندش؟در راه تلاش برای بقا، آب نمک‌های چشمانش کم‌کم سرخ می‌شد. سرخی، جلوی دیدش را می‌گرفت. همه چیز تار بود. دوست و دشمن فریاد می‌زدند &quot;نفس بکش&quot;؛ البته غالبا دشمن‌ها. شاید از آن فشاری که بر اون وارد کرده‌ بودند عذاب وجدان داشتند که فریاد می‌زندند. شاید هم اگه او زنده نمی‌ماند؛ دشمن دیگری برای دشمنی نمی‌یافتند. احتمال دوم، قوی‌تر است. دشمنان، دشمن‌تر از آن بودند که برای مرگش احساس گناه کنند. اگه بابت مرگش به خودشان افتخار نمی‌کردند، با غرور می‌گفتند &quot;بعد از این همه سال، هنوز نمی‌تونه استرسشو کنترل کنه؟ می‌دونه که آسم داره!&quot; شاید هم این جمله‌ی دوستان بود که می‌خواستند خودشان را از تقصیر مبرا کنند. هرچند بیماری‌اش هیچ مقصری نداشت، اما به هر حال یکی باید بابتش سرزنش می‌شد. باید یکی غیر از خودش را سرزنش می‌کرد تا حواسش از آن نقصِ وجودی پرت می‌شد. باید می‌کرد. اما نه جرئتش را داشت، نه توانش را. هر بار دهن باز می‌کرد تا کسی را سرزنش کند، نفسش بیشتر از قبل می‌گرفت.  نصف عمرش در این تقلای زنده ماندن بود. اما نصفِ دیگر سخت‌تر بود. شاید جنگ واقعی برای بقا را آنجا داشت. زمانی که از خلقتش می‌نالید. زمان‌هایی که با خودش حجم O2 هوا را حساب می‌کرد. بیست و نود و پنج صدم جو، O2 بود. جو، خیلی بزرگ بود. بیست درصد جو، خیلی بزرگ بود. اما همچنان بدنش، آن بدن کریه و بی‌ارزشش توان جذب نیازهایش را نداشت. قشنگ‌ترین تشبیهِ افسردگی؛ آسم بود:وقتی به آدم افسرده می‌گید: &quot;این همه شادی توی دنیا هست؛ تو چرا افسرده‌ای؟&quot;دقیقا مثل این می‌مونه که به کسی که آسم داره بگید: &quot;این همه هوا توی دنیا هست؛ تو چرا مشکل تنفسی داری؟&quot;</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 23:35:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;Welcome to hell dear!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/school-s7fpey647f4b</link>
                <description>پ.ن (پیش نوشت): هر گونه دیالوگ نوشته شده در غالب &quot;+&quot; دیالوگ مربوط به عوامل (مدیر، معاون، مشاور، دبیر و...) مدرسه‌ست. و هر گونه &quot;-&quot; دیالوگ خودم و علائم دیگه هم مربوط به هر کسی غیر از عوامل (دانش آموز) مدرسه‌ست. 1.+من فکر می‌کردم بچه‌های مدارس سمپاد سطح فرهنگ بالاتری دارن! شما که دیگه دانش آموز مدارس عادی نیستین که ما صد بار یه چیز رو مجبور باشیم تکرار کنیم! غرور سمپادی شماها رو گرفته! فکر می‌کنین بالاتر از بقیه‌اید...و دقیقا یه ربع سخنرانی راجع به اخلاقیات، همه اینا فقط بخاطر اینکه روی دایره‌هایی برای صف کشیده بودن واینستاده بودیم. از این دایره‌ها  که اینا روش وایستادن2.+ببینید بچه‌ها، اگه از آلکان‌ها یه هاش (H) کم بشه اسمش میشه آلکیل، مثل متیل...آلکیل، چقدر شبیه AllkillAll-killkill Allهمه رو بکش.جالبه، یا عجیب؟3. +ما دانش‌آموز مضطرب نمی‌خوایم توی این مدرسه! قرار نیست بخاطر درس سلامت خودتونو به خطر بندازید! باید سر ساعت ده بخوابید. شما الان توی سنی هستید که به خواب نیاز دارید. بعد ده سال دیگه می‌شید مثل من که هر روز از درد یه جایی مینالم! مادر دانش آموز زنگ زده میگه دختر من تا ساعت یک نصفه شب نشسته پای کتاباش! خب درست نیست این کارا دخترا!حرفش درسته‌ها، نمیگم غلطه ولی چند روز پیش که رفتم پیشش حرفش فرق می‌کرد.+الان کارت واقعا سخت نیست! بیا اینجا؛ تو از ساعت 3 هم شروع کنی درس خوندن رو، سه ساعت برای المپیادت، با استراحتا ما میگیریم 4 ساعت، میشه ساعت 7. بعد هفت شروع کنی میتونی تا ساعت یازده دروس تخصیصی رو بخونی که میشه 4 ساعت! تازه میتونی ساعت چهار و نیم پنج هم صبحا بیدار شی که مروری انجام بدی قبل از مدرسه. -من تا هشت ساعت نخوابم بازدهی مغزم خیلی میاد پایین!+خب ببین دخترم به هر حال شما دانش آموزای سمپادید! باید سخت تلاش کنید. با این برنامه هم از ساعت 11 تا 4 راحت میتونی بخوابی دیگه.شام و تفریحم نیاز ندارم دیگه؟ باشه. مدیر قبلی که توقع داشت &quot;زمان خلق کنیم&quot; این یکی هم انتظار داره مثل ربات فقط درس بخونیم؛ بعدشم بزننمون تو شارژ!مضطرب هم نباشید.4.-این تایم رو از کلاس معافم، می‌خوام برم تو کتاب خونه درس بخونم. میشه کلیدش رو بدین؟+نمیشه! چند روز پیش در کتابخونه باز بود یکی اومده کل کتابا رو بهم ریخته! بعد منه بدبخت سه ساعت رفتم مرتبشون کردم. دیگه قرار نیست هی برین تو کتاب خونه. -من که کلا یه دفعه رفتم تو کتاب خونه اونم دو هفته پیش بود!+باشه؛ ولی دیگه چون یه نفر بهمش ریخته کلا کسی حق نداره بره تو کتاب خونه. از فرداش برای کتاب خونه رفتن باید از مدیر نامه میگرفتیم و شیشصد نفر امضاش می‌کردن!5.&quot;با حجاب هم میشه جلب توجه کرد؛ فقط مشتریش فرق داره!&quot;عجیبه! واقعا نمی‌دونم چی بگم. مگه اصلا حجاب برای این نبود که کسی توجهش جلب نشه؟ بعدم هیچ جا نه؛ رو بیلبورد می‌زنید همچین چرندیاتو رو؟+برید سر کلاستون بچه‌ها!×نه خانم این واقعا یعنی چی بنظر شما؟نیشخندی که زد نشون داد اونم از دیدن این نوشته خنده‌ش گرفته؛ نمی‌تونست چیزی بگه. فقط فرستادمون سر کلاس. زنگ تفریح بعدش دیگه اثری از اون نوشته‌ی کذایی نبود. اول فکر کردم خود معاونا به شعوری رسیدن که اونو بردارن ولی بعد مشخص شد یکی از &quot;خودمون&quot; کنده‌تش. فقط می‌تونم بگم دمش گرم. 6.×ماژیکاشون هیچ کدوم بدرد نمی‌خوره! دبیر میاد یه زنگ می‌نویسه رنگ ماژیکه میره! من میرم ماژیک بگیرم.بچه‌ها چند بار پیشنهاد دادن که از کدوم ماژیکا بگیرن که بهتره ولی اینا قصد ندارن ماژیک درست بگیرن! اینقدرم میریم ماژیک می‌گیریم عمرا دیگه بهمون بدن. ×من رفتم! فعلا یه ماژیکی دادن ولی گفتن از این به بعد دیگه هی ماژیک نگیرید از دفتر. خودتون خَیِّر باشید و ماژیک بیارید برای دبیراتون. ~اگه می‌خواستیم خَیِّر باشیم این همه شهریه نمی‌دادیم به اینا!7.-بعضی وقتا فکر می‌کنم بهتره که پرونده‌مو فاز این مدرسه بگیرم ببرم بدم به یکی از مدارس حاشیه شهر؛ که فقط اسمم ثبت باشه و بعد خودم درسمو بخونم. خیلی راحت‌تره.+نه یه وقت این کارو نکنی دخترم! افتخار شماها افتخار مدرسه هم هست!×چندمی؟ دهم؟ +نه یکی از خوبای (!) یازدهمه :))×پس بای تا الان عادت کرده باشی دیگه.مگه عادیه که عادت کنم؟!8.×دهما رو دیدی داشتن گریه می‌کردن؟ مثل اینکه یکی از بچه‌هاشون تصادف کرده مرده.~میگن تصادف کرده؛ ولی یکی از دهما رو میشناسم که دختر داییش بوده. فهمیدم خودکشی کرده ولی خانواده‌ش دوست ندارن به کسی بگن. شما هم اینو از من نشنیده بگیرین.×چی؟ چرا خودکشی کرده؟!~لابد از دست مدرسه دیگه!همیشه حس می‌کردم این فشارای مدرسه دست کم یه عده‌ای رو به حد خودکشی می‌رسونه ولی فکر نمی‌کردم کسی واقعا جربزه‌ی این کارو داشته باشه. 9.+با دهمای یه مدرسه داشتم؛ میگفتن دبیر ریاضی‌شون هفت صفحه فرستاده دیروز که امروز تو دفتر نوشته باشن و حل کرده باشن! تازه امتحانم داشتن اون روزش. نمی‌دونم واقعا این دبیرا چرا این کارا رو می‌کنن ولی اونا هم راه در رو شو بلد بودن. هی سر زنگ من میومدن دنبالشون که ببرشون &quot;دکتر&quot;. پرسیدم جریان چیه گفتن زنگ بعد ریاضی داریم!×ولی خانم ما از این کارا نمی‌کنیم؛ پرو تر از این حرفاییم. با پروییت تمام سر کلاس میشینیم و به دبیر میگیم که ننوشتیم و از عمد ننوشتیم و اگه دوباره هم اینجوری تکلیف بده نمی‌نویسیم. راس میگه؛ ولی این پرو بودنمونو نمی‌رسونه. اینقدر هیچی نگفتیم که همه‌ی دبیرا اینجوری تکلیف بی‌خود میدن!10.+امتحانتون تا پایان فصل دوعه؛الانم فصل سه رو شروع می‌کنیم.×نمیشه که! ما هنوز فصل دو رو خوب نبستیم و حتی یه دونه تستم ازش کار نکردیم! باید یه جلسه برامون رفع اشکال بذارید قبل امتحان نمیشه که همه‌ی درسا رو تند تند بدین! وقتی هنوز این درسو نبستیم چطوری می‌خوایم درس بعد رو جلو ببریم؟+خب درس بعد رو شروع می‌کنیم!×خانم!+اصلا گوش ندادم چی گفتی.البته فرقی نمی‌کنه خیلی اگه گوشم می‌داد عمل نمی‌کرد. بعد یکی میاد میگه با دبیراتون شورا کنید :))11.×همه صندلیاتونو ببرید ته کلاس خودتون بیان جلو رو زمین بشینید.~چرا؟×چارشنبه زنگ آخره! لوس نباشید دیگه بیاید. کیف میده. لباسامون باید یه جوری کثیف بشه دیگه!~دبیر شیمی از دست بچه‌های اون کلاس عصبیه. کاری نکنید همه‌مون نابود شیم!×به ما چه؟ ما که کار خلاف نمی‌کنیم فقط می‌خوایم رو زمین بشینیم.~از من گفتن بود ولی اگه جرئت دارید بشینید و وقتی دبیر اومد پا نشید.-پا میشیم. همون جوری که وقتی رو صندلی نشستیم پا میشیم. ولی دوباره میشینیم.طبیعتا نباید نگران این باشیم که دبیر می‌خواد چیزیو سر ما خالی کنه؛ مگه نه؟ وقتی دبیر اومد بازم نشستیم. +جریان چیه بچه‌ها؟×ما امروز می‌خوایم رو زمین بشینیم؛ اگه از نظرتون مشکلی نداره.+اشکالی که نداره ولی اول بگید جریان چیه!×چارشنبه‌ست و لباسامون باید کثیف‌شه! &quot;لباسامون باید کثیف‌شه&quot; بهانه‌ی قشنگیه برای خوش بودن؛ مگه نه؟ </description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Wed, 30 Nov 2022 19:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام مام طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-bfz6yraaf4d3</link>
                <description>بیمارستان‌ها را به آتش بکشید. دکتران را زنده به گور کنید. ساختمان‌ها را به خرابه بدل کنید. کارخانه‌ها را ببندید و هزاران خانواده را بی‌آب و نان کنید. نیزه‌های سنگی به دست بگیرید و بکشید. نه البته؛ نیزه به دست نگیرید؛ با ناخن‌های بلند و با دندان‌های کریحتان گوشت را از پوستشان جدا کنید. مبادا از آتش استفاده کنید. باید با تمام وجود مزه‌ی خون شکارتان را زیر لب حس کنید. کتابخانه‌ها را به آتش بکشید. نباید چیزی از این نسل فاسد به شمایان منتقل شود. مجازات خواندن کتاب را نه یک دست، بلکه یک جان بگذارید. هر که از دانش گفت را سرلاخی کنید. هر که آگاه بود را اعدام کنید. و هر که متفاوت بود را شکنجه کنید تا خودش رسم تفاوتش را فراموش کند. شب‌ها در غار‌هایتان دراز بکشید. فراموش کردم بگویم چراغ برق‌ها و بخاری‌ها را هم تکه تکه کنید. در آن تاریکی و سرما پوست شکارتان را بر بَر و رویتان بکشید. شاید از سردی وجودتان بکاهد. همه‌ی این‌ها را بر نام مام طبیعت بگذارید. بگوید انسان را به ذاتش برگرداندید. بگویید خشم مام طبیعت را فروکش کردید. بگویید آن خون‌ها که ریخته شد را مام طبیعت طلب کرده بود. بگویید. هر چه دل تنگتان می‌خواهد بگویید. بگویید و بگذارید برخی باور کنند. برخی باور می‌کنند. خودتان هم کم کم باور می‌کنید. کاش باور نکنید؛ کاش باور نمی‌کردید. برای هر کسی که زن را به چشم دستگاه تولید مثل و مرد را دستگاه مراقب و شکار می‌بینند.برای هر کسی که با علم مخالفت می‌کند چون انسان را از طبیعتش دور می‌کند.برای هر کسی که هر پیشرفتی را موجبات خشم مام طبیعت می‌داند.هیچ وقت اینقدر بخاطر بلاک شدن خوشحال نشده بودمپ.ن: توصیه می‌کنم سریال سرگذشت ندیمه رو ببینید. </description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 20:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به‌نام خدای کمانِ بی‌رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-glqhcxo5dbe1</link>
                <description>به درگاه خدای آن‌ها دعا کردم. هیچ وقت نتیجه نگرفتم. هر بار گفتند &quot;لابد به صلاحت است!&quot;. گفتم باشد. نپرسیدم چرا به صلاحم است و چرا همیشه صلاحم را او می‌داند و من نمی‌دانم. نپرسیدم چرا حضور خدایشان را هیچ حس نمی‌کنم. گفتم &quot;هر وقت چیزی همیشه هست؛ حس نمی‌شود!&quot; زمانی که از هر زمان، بیشتر به او نیاز داشتم و طلب تنها یک نشانه‌ی کوچک از جانبش می‌کردم، همیشه، تنها لکه‌ی سیاهی به زندگی خاکستری رنگم اضافه می‌شد. گویی دعایم عکس عمل می‌کرد. می‌گفتند &quot;حتما خیری در میان است؛ و خدا به همه چیز آگاه است.&quot; من هم سکوت کرده و می‌گفتم &quot;او خداست؛ لابد چیزی می‌داند.&quot;اما حال حس می‌کنم این &quot;او خداست؛ لابد چیزی می‌داند&quot; گفتن‌هایم درست مثل همان &quot;پلیس صلاح مارا می‌خواهد&quot; گفتن کیان است. همان نتیجه‌ای را از دعاهایم می‌گیرم که کیان از اعتماد کردن‌هایش گرفت. آدم‌های مهربان زود اعتماد می‌کنند. آدم‌های مهربان زود منقرض می‌شوند. آدم‌هایی مهربان دیر وقت است منقرض شده‌اند. آدم‌های مهربان، باز بوجود می‌آیند. آدم‌های مهربان را منقرض می‌کنند. آدم‌های مهربان دیگر وجود ندارند. خدایا؛نه بگذار رسمی تر بگویم. آخر مردم نامه‌های رسمی را بیشتر جدی می‌گیرند. تو هم خدای همان مردم هستی دیگر. خداوندگارادیگر نمی‌خواهم بنده‌ات باشم. دیگر نمی‌خواهم به درگاهت دعا کنم. دیگر نمی‌خواهم شاهد ظلمت باشم. دیگر نمی‌خواهم خداوندم باشی. دیگر نمی‌خواهم هر روز نامت را بشنوم. خداوند رنگین کمان بودی و رنگین نبودی. خدای کیان بودی و اعتمادش را تکه تکه کردی. خدای مهسا هم بودی. و نیکا؛ خداوندی بودی که آن بالاها ایستادی و به یکی یکی ربوده شدن اعضای بدن نیکا نگرستی. خدای سارینا هم بودی وقتی مادرِ دختر دغدغه‌مند را به تلوزیون آوردند و از او خواستند دخترش را نسبت به اتفاقات اطرافش، بی‌‌توجه جلوه کند. خدای آن زنِ دارو به دست هم بودی که داد می‌کشید &quot;به خدا دارم خرید می‌کنم&quot; زمانی که یونیفرم پوشان در حال ذره ذره کبود کردنش بودند. اما به این‌ها کاری ندارم. مشکل من این نیست که تو خدای نیکا و مهسا بودی. مشکل من آن است که تو خدای آن باتوم بدست یونیفرم پوش هم بودی. خدای آن کسی که فریاد کشید &quot;بسه! اینجا پر دوربینه&quot;. خدای آن کسی هم بودی که دستور تیرباران زاهدان را داد؛ نبودی؟ خدایا؛ هر چه می‌کشیم از مخلوقات توست. کاش خلقشان، خلقمان نمی‌کردی. به راستی کیستی که وقتی از بودنت حرف می‌زنیم حضورت را حس نمی‌کنیم و وقتی به نبودنت فکر می‌کنیم به کفر متهم می‌شویم؟خدایا، لطف‌های نکرد‌ه‌ات را هرگز فراموش نمی‌کنم. ولی یادم‌هم نمی‌رود که چطور هر بار ایستادی و نگاه کردی. یادم نمی‌رود آن‌هایی که فیلتر شکن می‌زندند و در توئیتر از فیلتریگ دفاع می‌کردند هم مخلوق تو بودند. من آن دنیای موازی را می‌خواهم که تو در آن خدایم نیستی. خدایا زمان &quot;خلق کن، به تماشا بنشین&quot; تمام شده. به جنگ تو هم می‌روم تا جواب پس بدهی برای این عجیب الخلقه‌هایی که خلق کردی. تورا، به خودت قسم. دوست نَدارت؛                       من https://twitter.com/i/status/1592548562021539841 نمی‌دونم این پست شایسته‌ی هیچ عکسی نیست یا هیچ عکسی شایسته‌ی این پست نیست؛ ولی هر چی هست مثل اینکه خِیره این پست بی‌عکس باشه.</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 18:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتَه نوشت | به یاد رفتگان</title>
                <link>https://virgool.io/@MiyaS2021/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%8E%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-cuvqqqc41c3m</link>
                <description>قلب نداشته‌م گرفت. رفتن حمیدرضا تلخ بود. خیلی تلخ. ولی دروغ چرا، انتظارشو داشتم. حداقل بیشتر از رفتن آنیتا انتظارشو داشتم. همیشه آنیتا یه وایپ مادرانه‌ی خاصی داشت؛ حداقل برای من. فقط میتونم بگم خیلی ناراحت کننده‌ست این رفتنا. پستو که خواستم باز کنم با ارور 404  مواجه شدمبدون هیچ ترتیب خاصی:هیومنحبابحمیدرضا (بازگشته)آنیتاای.ام ای.ام برای بار دومضحیباب اسفنجیاسیای.ام برای بار سومبابوشکااسپرینگ گرل نیوشاآتنا کریم زادهکوکو (بازگشته)هیهات (بازگشته)آرشلایف لاورمائده / nobadyمیتسوهاو...متاسفانه این لیست بروز می‌شود.</description>
                <category>Miya</category>
                <author>Miya</author>
                <pubDate>Wed, 09 Nov 2022 23:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>