<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohamad Javad Asadi Gowki</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mj_hamsayeyekavir</link>
        <description>محال است که فصل دلتنگی ماآدمهارابشه پایانی براش متصورشد.آخه قلب ماآدمهاراتوقفس سینه قراردادند .(محمدجواداسدی گوکی)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 20:42:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/176851/avatar/f7ZA13.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohamad Javad Asadi Gowki</title>
            <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی درد از آدمی مرد میسازد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-obvuzvzkrj0l</link>
                <description>وقتی درد از آدمی مرد میسازدبقلم: #همسایه_دیواربه_دیوارکویر ‍ کرم در درون پیله اش  تحت شدیدترین فشارها  قرار داشت.باخودش گفت الانه که نابود بشم.پس چشماش رو بست وشمارش معکوس برای فنا و  نابودی آغاز وآواز کرد.پنج/چار/سه/دو/یک.....یک...یک....پس  انفجاری از نور درپیش چشمانش رخ داد و او داشت باخودش میگفت چرا من نابود نشدم پس....؟؟؟اینجا بود که  چشمان  خویش را آرام  آرام  گشود تا رفته رفته به نور عادت کنند پس درنهایت صحت وسلامت   خود را درمیان بوستانی پرگل وباغی پرسنبل دیدبه خودش که نگاه کرد  دید ناباورانه تبدیل شده به یک پروانه ی زیبا...برای پروانه شدن  ودست یابی به لذت پرواز و  همصحبتی با گلهای ناز   مسیرش از بین همین فشارها میگذرددرطبیعت... کربن تحت فشارشدیده که تبدیل میشه به الماسدر قضیه ی آهن وفولاد نیز  ایدون  است.آهن چون سرد وگرم چشد ودمادم درهم کوبیده گردد جایگاهش از نعل خران به کمربند امیران ترقی وتعالی یابد  به قول  صایب تبریزی  که گفت:آهن وفولاد ازیک کوه می آیندبرونآن یکی شمشیرگردد دیگری نعل خراستیادمان نرود درختانی که برلب جوی آبند وباطراوت ...شاخه هاشان بااندک فشاری خم آورده ومیشکنند اما درختی که ازآب دور بوده چوبش قرص ومحکم است و چون درگیرد هم سوز دارد وهم گدازاز دیگر سو در ادامه ی حکایت کرم باید گفت :تازه پروانه هم که شد چه درباغ وبستان  چه در آتش نیستان هر دو ازبرایش گلستان است و عاشقانه و بی پروا در هر دو داخل شود چراکهپروانه را پروا&quot; نه؛ ز بردن یا ز مردنگاه اسباب تعالی بشر درقفس استکرم درپیله ی محبوس بشد پروانه🍃 🌺🍃🌺</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 01:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دراین قحط سال دمشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AD%D8%B7-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%85%D8%B4%D9%82%DB%8C-olljamhepx1v</link>
                <description>در این قحط سال دمشقی...بقلم... #همسایه_دیواربه_دیوارکویرچنانکه میدانم میدانید قله ذات الید و فقر وفاقه عمومی وسراسری از ملت لایق احترام ما ملتی قابل ترحم ساخته ...اینروزهاست که مرد میدان  وعیار آدمیت آدمها را میشه سنجید دو حال دارد...آدمی در این قحط محبت حاکمان وکمبود نعمت و آب ونان یا آفتاب مهرش می تابد یا بی اعتنا به ملتی که می نالد به کنج عافیت خزیده و  به داشته هایش می‌بالد.ما که عبا وردای مسلمانی برتن داریم.حتما می‌دانیم ویا می‌شنویم ویا میخوانیم که خدادرقرانش به اهمیت این روزهای گرسنگی به پیامبرش گوشزدهایی کرده و حتی به وی گفته که؛ راه عبور از عقبات قیامتنه  از بسیاری نماز و نه از بیداری و راز ونیاز ونه ازبیکاری ، سفر حجاز که رسیدگی به این چند صنف در روز سختی وگرسنگی است.کی وکجا؟درآیاتی از سوره  بلدآنجا که آمده؛فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ۝عقبات قیامت را نتوانست رد کردن وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ ۝وتوچه دانی چیست آنراه عبور از عقبات قیامت اینهایندفَكُّ رَقَبَةٍ ۝رها سازی گردنی از زیربار قرض و شرمندگی آزادکردن زندانی خصوصا از زندان غم أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ ۝اطعام و غذا دادن در روز گرسنگیيَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ ۝به یتیمی از نزدیکانت برسیأَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ ۝ یا مسکین برخاک افتاده ای درراه مانده ای ابن السبیلی را دستگیری کنیبی شک منظور خداوند  درآیه ی اخیر  رسیدگی به اقشار آسیب پذیر ونیازمندان آبرومند  است.چه خوب درقالب گروه‌های مجازی هم که شده از هزینه های غیر ضرورمان بزنیم وبه سهم وزعم خویش  فقیر مردمان دیار بی یارمان را یاریگر باشیم.بی شک اینروزها می‌گذرد اما خاطراتش در خاطر می‌مانددراین قحط سال دمشقی اگر مهر ورزیدی ؛ عشقی⚘ 🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻چنین گفت فردوسی پاکزاد...بیا تا جهان را به بد نسپریمبه کوشش همه دست نیکی بریمنباشد همی نیک و بد پایدارهمان به که نیکی بود یادگارهمان گنج و دینار و کاخ بلندنخواهد بُدن مر تو را سودمندفریدون فرخ فرشته نبودز مشک و ز عنبر سرشته نبودبه داد و دهش یافت آن نیکوییتو داد و دهش کن ، فریدون تویی</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 12:25:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یه سفره</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-cbhkftz9ynlv</link>
                <description>زندگی یه سفره. زندگی یه سفره.سفر قطعه ای از سقره.مهم در سفر  همسفره.زندگی بقدرکافی سخت ، جانسوز وجانکاه هستبیاییم ما از این سخت ترش نکنیم.درطول سفرهایی که  میگیم ومیخندیم سختی های  راه به اعتبار همسفر وهمراه رنگ میبازند و یه سفر خوش برای همسفران  وهمراهان میشه یه خاطره  درخاطر  که یادآوریش حال آدم رو  خوب میکنه و...اینهمه منوط ومربوط به اینه که ما با کی همسفر میشیم.گفت؛اگه میخواهی آدمها رو درست ودقیق بشناسی باهاشون همسفر شوسفر چه حقیقیش چه مجازیش ..سفره.چه در دنیای حقیقی به شکل فردی ویا  با افواج ؛چه در دنیای موازی ومجازی بر بال امواجبه هر روی ما همیشه وهمه وقت درسفریم.سفرهاتون بی خطر وپرخاطره و شاد وبی دغدغه باد.بادرود وبدرود.🍃 #همسایه_دیواربه_دیوار_کویر</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 09:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل دهه ۵۰ نسل به ضرب و زور</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AF%D9%87%D9%87-%DB%B5%DB%B0-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B6%D8%B1%D8%A8-%D9%88-%D8%B2%D9%88%D8%B1-yn2zbyteo7vu</link>
                <description>نسل دهه ۵۰ نسل به ضرب و زور🍃 #همسایه_دیواربه_دیوارکویرتو مدرسه کتک می‌خوردیم...تو راه مدرسه کتک می‌خوردیم...تو خونه می‌گفتیم زدنمون کتک می‌خوردیم که چرادعواکردیم😐.برای  برنخاستن برا نمازصبح کتک می‌خوردیم...کاری به ما میسپردن درست انجام نمیدادیم کتک می‌خوردیم...یکی دیگه  یه چیزی میشکست کتک می‌خوردیم...پدرمون از تو حموم صدامیزد اووووووی یکی بیا یه کیسه ای ور پشت من بکشه.میرفتیم  یه کیسه ای ور پشت پدرمون  بکشیم.. کشیدیم نکشیدیم کتک می‌خوردیم.و به زاری وخواری مینداختمون بیرون و سرآخر هم به ما میگفت؛کار تونیست بچه جان به مادرت بگو بیا...😐یه چيزی گم میکردیم کتک می‌خوردیم...لباسمون پاره میشد کتک می‌خوردیم....برای یه شیطنت ساده قبل از خواب کتک می‌خوردیم....مادرمون به پدرمون دست و پانمیداد از دوباره ما کتک می‌خوردیم.😐آنروزها هرکی ازهرجا می‌رسید یه دوتا ور تو گوشا وتو سرکله ی ما میزد...دیگه میتوان گفت ؛ما دهه ی پنجاهی ها نسل ضرب ضربا ضربوا  بودیم.خدا ازتون نگذره  چه کردید با ما؟!؟!که تنها خاطرات خوب ما از اون دوران این بود که با دوستان همکلاسی می‌رفتیم بازی و تفریح اونم بازیهای بومی محلی ... تابستونها هم فصل توت ها می‌رفتیم با دوشاخه چغوک می‌زدیم وعجیب اینکه کله ی چغوکا رو هم بادست میکندیم.  🙁🤔به  نسل دهه ی ۵۰  شاید بتوان گفتنسل به ضرب و زور  زندگی هامون شبه پادگانی بود...هرچی میکردند تو کاسه مون می‌خوردیم... ارنه کتک می‌خوردیم...اگر تاب آوردیم  چه بسا چون این وضعیت  مبتلا به همه بود اعتراض نمی‌کردیم....امروز اگه ما بر فرزندانمان اگه سخت نگرفتیم .ونمیگیریم ... چون واقعا نمی پسندیدیم اون رفتارها رو..../ما اصلا حریم خصوصی نمیدانستیم چی هست؟!  سر بزرگترهامون تا به حد حفره ی ناف تو زندگیمون بود...هرچه بود ضرب بود و زور بود...تلویزیون هم که سالها دستگاهش را داشتیم و امواج نداشتیم وقتی هم که اومد اون عروسک نخودی  که مانفهمیدیم کاراکتر خیار بود یا سرتاس؟!یادآوریش چندش آورتر از جویدن وخوردن نخودخامه...هرچه جلوتر رفتیم کارتونهاش مارا مغموم تر کرد.یا میبایست نگران هاج زنبور عسل باشیم که خداکنه این قسمت مادرش را پیداکنه...بل وسباستینی که اونم دنبال مادرش میگشت....مستند نانوک پیرمردی ازسرزمین اسکیموها هم تصاویر یخ وبرف ومه شدید وسرمایش هنوز هم بی روحی را یاد ما میارد البته اون روز می‌گفتیم ما چه قدرخوشبختیم که جای اسکیموها نیستیم.کارتون پسر شجاع را چه میگید؟!خودش بدون مادر.خرس مهربون بدون پدر...خانم کوچولو بدون پدر ...دکتر بی زن ...شیپورچی و خرس قهوه ای و روباه بی پدر و مادر و صاحب خونه مجردی ..  واهل همه جور فسق وفجوری.😕🤔ملوان زبل هم که با پیپی زیر لب ودود مداومش ظاهرا با خوردن اسفناج نیرو میگرفت.کمی طول کشید که ما بفهمیم که اسفناجی درکار نبود واساسا تبلیغ ماری جووانا و درکل دود و دم بود.خونواده دکتر ارنست هم من رو از شدت نگرانی تا مرحله ی جنون پیش می‌برد.مسافرکوچولو هم که تنها روی یه سیاره واون موسیقی متنش که دل پاره میکرد.کارتون زبل خان هم  که یه شکارچی درجنگل بود  از ترس  نه تنها ور زیرش... که چنان عرق میکرد که  دستمالی  که با آن سر خودش را خشک میکرد خیس میشد و سرآخر همون دستماله  را می‌فشرد روی سرخودش .اونهم آبشاری ... که مثلا با عرق های پیشانی خودش  خنک شه...وتو تودلت میگفتی این مرد چرا اینقد نابود ونجسه... 😐وبا خودت میگفتی آخه تو که می‌ترسی مجبوری بری شکار .میرفتی سروقت سریال های بزرگترهاسریال ازسرزمین شمالی هم خودش هم آهنگش دل پاره میکرد.اوشین درسختی وبدبختی.و...و...یه  دو تا سریال ناب وناز بود یکی بنام گرگ ها ویکی هم  بنام سربداران هم خودش هم آهنگش هنوزم حال من رو خوب میکنههم شور بود هم حماسه.وهم شوریدن بربساط؟ظلم واهریمنی.دایما ما درنگرانی بودیم....چطور دوام آوردیم.؟!؟!شاید بخاطر اینکه این  اوضاع عمومی بود ./شاید...بد اوضاعی بود.بد...خیلی بد...خصوصا غروبای جمعه ای که شنبه ش ما ریاضی داشتیم ...بامعلمی که تسمه پروانه ماشین شلاق همیشه همراهش بود...یادآوری خاطرات کلاس درس اون معلم برای ما هنوز هم عینا لمس خود جهنمه ... وماچنین اوضاعی را ازسرگذروندیم.اما فرزندان امروز یک روزش را هم تاب نمیاورند.اون روزها با همه ی تلخی ها وشیرینی هاش یه حسن داشت و اونم اینکه ما زندگی را زندگی میکردیم .نه مثه امروز که داریم ازش رد میشیمپی نوشتما دهه پنجاهی‌ها صاحب تجربیاتی هستیم منحصر به فردبا سنت‌ها زندگی کردیم و به مدرنیته سلام کردیمدلخوشی‌هامون مثل خودمون ساده بودلب جویی و دوستانی چند... اما دوستی هامون عمیق و وابستگی هامون دقیق بودنفرت‌هامون راست راستکی بود دشمنی‌هامان همه راست بوداصیل‌ترین نسخه خودمان بودیمهرچه می‌نمودیم بودیمبی شک نسل ما یکی از منحصر به فردترین و طلایی‌ترین نسل‌های حال حاضرهبا تربیتی درست و شخصیتی قوام یافته.میراثدار معرفت ادب و مرامی که از مشی ومنش پدران مان برایمان به یادگار ماندهما نسل خوشبختی هستیم اگر قدرش بداریم و  بدانیمهاوالا.... ☺️😊#نوستالژی#دهه_پنجاه#دهه_شصت#خاطره_بازی#خاطره_داستانک#کرما</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 02:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردم عاشق معلم میشوند</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-x9ewk6uu0fwl</link>
                <description>روزمعلم برتمامی معلمان ومتعلمان مبارکمعلما!!!ای رویایی که همه ی عمر آدمی را دربرگرفته ای؛نه یک روز؛نه یک هفته...بی شک خدابه سنوات سال هایی که در زمین نورافشاندی وهدایتگری کردی درآسمان سال نوری  به نامت نامگذاری کرده است.چراکه ازجنس  نور وسرور با درون مایه ی عشق و امیدی...   بزرگان فرموده اند  که علم نور است و خداوند در قلب هرکه بخواهد می افشاند ش  معلمان جملگی از جنس نورند. بااین وجود وبراین اساس؛باوجود زلالت و درظلالت محال است ذلالت یاضلالت.زماتورا هزاران درود وآفرین.بی پایان درود.بی شمارسلام.دوازدهم اردیبهشت  سرآغازگرامیداشت هفته ی معلم بر معلمان ومتعلمان گرامی بادبه امید روزی که دغدغه ی نان بلای جان اصحاب فرهنگ وادب وهنر این سرزمین نباشد.به امید آنروز...باتقدیم احترام   🍃  #همسایه_دیواربه_دیوارکویر</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 15:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبت خاردار...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-xa3vnzdqx4wc</link>
                <description>محبت خاردار...محبت خاردار #خاطره_داستانکیه روز یه دوست دعوتم کرد خونه ش  برای  صرف نهار .من که درست ودقیق  میدونستم  کجادارم میرم؛ دوربینم را هم  باخودم  برداشتم تا به گاه عصر کمی هم عکس بگیرم وتصویر برداری کنم...فصل بهار بود واردیبهشت ماه جلالیبقلم؛  #همسایه_دیواربه_دیوارکویر همینکه رسیدم خونه ش با رویی باز وگشاده درگشود و بعد کمی خوش وبش جای اینکه سمت ساختمانش بریم با اشاره فلش گونه ی دستش هدایتم کردسمت دیگر حیاطدرضلع شرقی  حیاط خونه ش یه در چوبی کوچک بود   حولش که  دادیم  به داخل یه باغ به طراوت وزیبایی بهشت باز شد.پیش از این هم به این باغ آمده بودم.وآنروزهایی که برای شبکه پنج کرمان کار خبری وتولیدی میکردم بارها ازاین باغ وچشم اندازهای زیبایش بعنوان لوکیشن گزارشات خبری وتولیدی استفاده کرده بودم.تقریبا آنچه درخت درمناطق سرحدی کویر عمل میاد را دراین باغ میتوانست دیدازگردو وزردآلو و آلوچه گرفته تا بادام وحتی سماق وعنابدربدو ورود از میان درختچه های مختلف گل میبایست عبور میکردیم آنهم در دوسوی ماناز گل محمدی گرفته تا گل نسترن و گل های رنگارنگ رز که درمحل به آن‌ گل آتشی میگویند.آخه اردیبهشت ماه بود و موسم حکمرانی گل وبلبل پس از لختی رسیدیم پای جوی آب که ازحاشیه باغ خروشان میگذشت دوست خوش سلیقه ی ما جوی آب را با جدول ‌وسیمان بهسازیش کرده بود.آبی که در جوی جاری بود آب  یکی از پر آب ترین قنات های دهات ماست که  ۵۰درصد آبادی باغات دهات ما از آن است.پس از کمی خم و راست شدن وعبور از زیر درختان آلوچه وزردآلو و آلبالو و...رسیدیم کنار یه تخت چوبی وقدیمی که کار نجاران دهاتمان بودقرار گرفته  بر روی جوی و  آب خروشانی که از زیر آن میگذشت.درسایه سار بیدی مجنونلبه های تخت  به ارتفاع نیم متر  دور تادور حصارکشیده محملی برای تکیه دادن بودالا قسمتی که میبایست میرفتی روتخت بشینی که حدود یک متری باز بود.روی تخت یه قالیچه پهن شده با دوپتو درحاشیه اش   که جملگی کارهنرمندان دهاتمون بوددر دوطرفین دوبالش رو هر بالش یه ناز بالش  گذاشته شده بود آنهم با رو بالشی هایی گلدوزی شده  کاری به تمامت خلق شده باسرپنجه های دختران وبانوان هنرمند دیارمونمن محو تماشای این صحنه بودم که دوستم صدا زد بیا چایی بخور خستگی در بره...آن سوی تخت رو زمین یه اجاق بود با یه کتری ویه قوری درون خل و خاکسترهای  داغ که نوید چایی آتشی میداددو استکان داخل شده درحفاظهایی مشبک و دسته دار ازجنس استیل شبیه به گلبرگ گذاشته شده در نعلبکی  با یه قندون چینی جملگی درون یه سینی کوچک مسی قدیمیدوتا چای ریخت و به من گفت تا چایی میخوری من اومدماین را گفت ورفت   من هم استکان چای به دست  درحالی که عطر خوش چای مشام جانم را نوازش میداد نشستم لب جو...صدای موسیقی آب  وطراوت بهار اونم برلب کویر لوتدر ضمنه نوشیدن چای  به این فکر میکردم که وقتی اسم کویر ومناطق کویری کرمان به میان میاد عمدتا خشکی وبی آب وعلفی وقحط آب به ذهن ها متبادر میشه.درحقیقت اینگونه نیست.بر حسب اینکه مناطق کرمان در چه ارتفاعی ازسطح دریا قرار گرفته باشند آب وهوای آن مناطق ویژگی های خاص خودش را دارد.اگر پانصدمتر از سطح دریا ارتفاع داشته باشد گرم وخشک است وآنجا نخلستان می بینیم و پوشش گیاهی کویریاما اگر بیش از هزار وهفتصد  متر ازسطح دریا ارتفاع آن منطقه باشد اونجا سرحد است.با درختان سردسیریمناطقی دراستان کرمان هست که ارتفاعی بیش  از دوهزار متر به بالا ازسطح دریا دارند  که عمدتا این مناطق برف گیراند و حتی یخچالهای طبیعی را ما شاهدیماینها وبیش ازاینها طبیعتی چهار فصل را برای استان کرمان رقم زده به گونه ای که در یک گستره ای به وسعت یه بخش همزمان یک سمت  اون بخش مردم درحال خرماچینی هستند وسوی دیگر بخش اهالی درحال چیدن هلو ویا سرگرم گردوتکانی اند.بگذریم...صدای موسیقی آب از یه طرف رطوبت درباغ و طراوت بهار درکنارش صدای بلبل هزاردستان وسوسه ام کرد که تو درخت پیداش کنمصدا ازفرا سوی باغ می آمد..استکان را گذاشتم لب جو و پاشدم راه افتادم بدنیست بدانید...به گاه اردیبهشت وماه اردیبهشت بلبلای هزار دستان شب وروز درباغهای دهات ما نغمه سرایی میکنندصدا از باغ کناری بود.ازسردیوارنگاه کردمدیدمش نشسته برشاخه ای خشک برفراز درختی به تمامت خشک...ومن درعجب ازاین پارادوکس وتضاد عجیب که چطور ممکنه آخه؟!اینجا بود که فهمیدم ضرورتی ندارد که حتما در بیخ گوش گلها نغمه سرایی کرد وسخن ساز نمود.گاهی  در خشکسال مودت ودر  قحط محبت بر میان و زبر ویرانه ای   بنام زندگی میبایست نشست و زیباترین آواها ونواها را سر دادبی گمان به گوش گلهای  باغ و وراغ و این گلستان خواهدرسید ودر آنها انگیزه ی زایش ورویش ایجاد خواهدکرد.غرق دراین افکار بودم که صدای دوستم بلند شد که؛فلانی کجایی بیا نهار سرد میشه از دهن میفته...درحالی که صدای اون بلبل درفضاطنین انداز بود برگشتم سمت دوستم و...به جوی آب که رسیدم دستام رو شستم اومدم سمت تخت داشتم دستای خیسم رو میچلوندم  دوستم پیش قدم شد و جعبه ی  دستمال کاغذیی  رو که به تمامت  درون پوشش ار جنس پته کرمان  (که قطعا کار بانوی هنرمندش بود) را گرفت جلووم دستم راکه خشک کردم کفشام را درآوردم وباگفتن یاالله نشستم  پای سفره ی  پهن شده ی روی تخت.خدایا این سفره غذا است یا یه اثر هنری☺️🤔تویه بشقاب  مسی  برکت سفره یا همان  نان ...درقالب برش های منظم ویکسان دوکاسه ی کوچک  چینی حاوی ماستهمچنین دو کاسه ی چینی کوچک تر  حاوی ترشیایضا دوبشقاب چینی قدیمی با بلوی زعفرانیدو  دیس چینی  دیگه  تو هرکدام  کباب ماهی قزل آلا که معلوم بود تو فر پخته شده بودند و هریک به شکل بسیار چشم نواز با بریده هایی از  خیارشور و لیمو ترش تازه  تزئین شده بودندیه دیس چینی دیگه هم ویژه سالاد فصل که کلم وکاهو گوجه وخیار ها همه به شکل  ردیفی با برش هایی بعضا هم اندازه ...گویی باخط کش فواصل برش ها وچینش ها تعین شده  در یک کاسه چینی دیگه  هم مقادیری سس مایونز ... (که درادامه متوجه شدم  که خانگی اند)وسرآخر هم  سه جفت قاشق وچنگال و  دو آبخوری جملگی  مسی ودو نمک پاش چینی    در رون سفره قرارگرفتند.مواد ومصالح این اثرهنری کار همسر باذوق دوستم بودیک سفره نمادی از همگرایی سنت ومدرنیتهو از مظاهر مدرنیته وتمدن امروزی دوبطری نوشابه کوچک سردتگری بیشتر نمود داشتبانام خدا شروع کردیم.من که هیچ عجله ای برای خوردن نداشتم آهسته غذا میخوردم آخه از بس این سفره چشم نواز بود دلم میخواست تاغروب پاش بنشینمواقعا راست گفتند سفره وغذا ابتدا باید چشم را بنوازد سیر کند بعد شکم را...گرم ناهارخوران بودیم  که درادامه از بوی کباب ماهی یه گربه به جمع  ما اضافه شد.گربه مدام صدا میداد.قطعا گرسنه بود و دل ضعفه هم لابد گرفته بود.دوستم  یه تکه  ماهی انداخت جلوی گربه...منم بخاطر اینکه دخیل درثوابی بشم  لقمه ای سمت گربه راهی کردم.دوستم درعین اینکه غذا می‌خورد واز هردری سخن می‌راند. هرچه دندان گیر نبود واز خوردنش صرف نظر میکرد  را به سمت گربه راهی میکرد.اینجا بود که به دوستم گفتم وسط کلامتون شکر...مواظب باشید اینایی که جلو گربه میندازید قاطیش استخون نباشه.وافزودم ؛استخوان نقطه ضعف گربه است و سریع به گلوش میگیره و حال همه مون خراب میشه ها!!!!گفتم؛من درکودکی گربه داشتم وتجربه دارم.خار ماهی خار گربه را اسیر میکنهدوستم باگفتن؛ای بابا دلت خوشه.اینا مثه من وتو بی دندون  نیستن میزنن هراستخوونی را آرد میکنن ومیخوره ومیره...بهش گفتم؛بهرحال گفتم که گفته باشمنمیدونم لقمه پنجمی یا شیشمی بود که ناگاه صدای سرفه زدن های مداوم گربه نظرمون را به خود جلب کردچیزی نگذشت که سرفه ها بدل شدن به سیاه سرفهمن دیگه دهنم به هم نمی‌خورد وفیکس شده بود یه نگاه به دوستم مینداختم یه نگاه به گربه ی بدبخت...بیچارهذسرش را بحال کشیده گذاشته بود  روزمینصداهای سرفه گربه  دیگه صدای سرفه نبود چیزی شبیه به صدای  ترومپت بود گربه واقعا داشت خفه میشد که ناگهان...که ناگهان چشمتون روز بدنبینه...دلتون پاک ...روم به گُله...گربه ناگاه هرآنچه  نه از سر صبح آنروز که هرچه  از روز پیشش خورده بود آورد بالا...😐😣 پیش  تخت را کلا سفید کردوبه گندکشید.من اول باری بود که بالا آوردن گربه را می‌دیدمنگام از گربه برداشتم آخه داشت جگرم از حلقم میومد بالا...چشم دوختم به چشم رفیقمپلک هم دیگه نمیزدممونده بودم با غذای درون دهنم که گوشه لپ ام حبس شده بودند چه کنم.منتظر دوستم شدم ببینم او چه کار میکنهکه دیدم درآورد انداخت دور.منم همین کار روکردمیه نفس عمیق کشیدم کفشام رو انداختم سرپام به سرعت رفتم سر جو چند مشت آب زدم به سروصورتپاشدم از درخت آلوچه ی بالای سرم یه آلوچه چیدم گذاشتم دهنم شاید طعم دهنم وهوا وفضا کلا عوض شه...دوستم شتابان وهراسان بیل به دست چندبار از اجاق خاکستر برداشت وریخت روی هنرنمایی های گربهسرآخر رو به من کرد وگفتبدشد... بد شد ... وافزود؛حالا چه کنیم بااین غذاها؟گفتمش باقیشون را هم بریز جلو گربه هاوافزودم قسمت من وتو از این غذا همون چند لقمه بود.بهش تاکید کردم که...  خانم گلش واقعا سنگ تمام گذاشته بود.بهش گفتم نکنه اینها را برگردونیبنده خدا هزار فکر میکنهتازه بگی هم چه شده هم توبیخ میشی هم سرزنش.بی خیر بریزشون دور.به روی خودت هم نیار و از جانب من هم بسیار از همسر خوش سلیقه وکدبانو تون تشکر کن عالی بود.اینو گفتم ودوربینم را برداشتم و درامتداد جوی آب  داشتم میرفتم سمت شمال باغش که صدای کشیده شدن قاشق به کف بشقاب توجه ام را جلب کرد.روم که برگردوندم دیدم  دوستم داره نهار ومخلفاتش را می‌ریزه تو جوی آب و....ومن از سر افسوس آهی کشیدم وباخودم گفتم حیف از اون وقتی که به‌ پای پخت این غذا صرف شد...سپس به راهم ادامه دادم.هی&quot;های👌🤔یه شب تو خلوت خودم داشتم این خاطره را باخودم مرور میکردم.دیدم دوست من به گربه باارسال چند لقمه از غذاش محبت کرد.چه شد که آنگونه شد؟!دیدم درسته که محبت کرد.منتهی محبتش ایراد داشت.استخوان داشت.خارداشتاینجا بود که به این نتیجه رسیدم؛یا نباید به کسی محبت کرد یا اگه محبت میکنیم محبت آدم می باید حتما ؛بی عیب باشدبی نقص باشد بی غل باشد.بی غش باشد.شاذ باشد.ناز باشد ناب باشد بی عار باشد والبته بی خار...وبی خار....ارنه حال همه مون خراب میشه.مگه نه؟!👌👌🤔کرمان..فروردین ۱۴۰۲ه.ش#همسایه_دیواربه_دیوارکویر┏━━🍷 ━━┓</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 19:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکایت در حکایت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-tfe9twfwyv88</link>
                <description>هرکه آمدخسارتی نوساخت /رفت وجرمش را دیگری پرداختشکایت درحکایت (بن مایه؛فولکلور باروایتی نمک سود)به روایت: #همسایه_دیواربه_دیوارکویر#طنزوامابعد...گویند مرد کفن دزدی به حال احتضار وروبه موت در رختخواب افتاد.طبیبان از معالجه وی قطع امیدکردند.عزرائیل داشت میومد بزندش زیربغل وبه سلامتی ببرتش پسرش راصدازد وبه وی گفت:&quot;پسرم بعد من یه کاری بکن که مردم دنبال من  خدابیامرزی بگن&quot; ...و گور وگودال منو ورندارن....سرجدت!!!پسره گفت:چشم پدر خیالت جمع باشد.وافزود؛به حرفاخاکت چنان کنم که گفته ای همی...گره از جبین بگشای چراتودر همیپدره همون شب به خاک فنارفت.پسره آب کفن پدرخشک نشده؛ کار پدر را از سرگرفت وروبه کفن دزدی آورد.ضمن اینکه کفن مرده رامیدزدید یه چوب میکرد تو حلق میت که از لوله ی اگزوزش  بزنه بیرون...?مردم آن دیار به هم میرسیدند میگفتند:خدابیامرزه پدرش را... فقط کفن مرده رامیبرد پسر روسیاه شدش هم کفنو میبره هم به حریم هوایی میت مون  تجاوز  میکنه...?دایم تکرارمیکردند؛نور برقبرت بباره مرد کجایی؟؟!?وپسر به وصیت پدر عمل کرد ...واینگونه؛گاهی ،هرازگاهی؛هرازچندگاهی؛ پسره تبق تبق نور بر قبر پدر راهی میکرد...حال حکایت...??مثل جدید...?آنکس است اهل اشارت؛نرود سمت بشارت. بادود و دو رود...(از دل ودیده)?#حکایت#شکایت#فولکلور#اگزوز#محمدجواداسدی_گوکی#همسایه_دیواربه_دیوارکویر</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 20:02:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودک درون را آزادش کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-t9ff2nmgffmf</link>
                <description>فارغ از سن وسال ومرتبت اجتماعی گاهی هم کودکی کنیم.!بقلم: #محمد جواداسدی_گوکی (همسایه ی دیواربه دیوارکویر)#طنزهرازگاهی فارغ از توجه به سن وسالم  کودک درونم را در پارک ویا کوه و گاهی هم در زمین بازی و...رها میکنم و عملا کودکی میکنم.یه دوست از تاب خوردن من در یه پارک عکسی تهیه دیده وبرایم فرستاده بود رو منم فرستادمش برای همسربانو و...روح کلی واکنش وی به این‌ عکس درقالب نوشتار طنز گونه در  ذیل تقدیم عزیزان....پرسید:ای شوی ناشسته روی آشفته موی!!!گفتم؛ جون شویپرسید،&quot;این چه اکشنی است؟گفتم؛این اکشن نیست.این عالیترین نشان عبودیت است.شنیدی میگن فلانی دست به دعا برداشت؟!حال من پا به دعا شدم...باری؛.وقتی به جای دو دست دو پایت سمت آسمان سیخ گردد خداوند با قید سه فوریت به فرشته های آسمان دستور میده کار بنده ام راه بندازید وگره ازکارش بگشایید.سپس با آواز براش خواندم که....اولای زندگیمون یادت میاد یاذدت میاد؟به من گفتی واژگون شی سیلی بیاد سیلی بیادگفت آریگفتمش گردیدم.واژگون....اینهاشوسرودمدولنگم سیخ شده سمت سماواتنجاتم ده خدا از این مکافاتگفت دست بکشپرسیدم برکجا؟گفت از سر ملاطفت برسرمنکشیدم.گفت جاذبه ی زمین چه شد؟و کجا رفت؟گفتمش جایی نرفتند جفتشون  همینجا کنارمننددارن باهم چت میکنندوافزودمجاذبه تماما از سمت سماواته نه زمینقانع نشد.گفتخاک عالم بر حفرات نه گانه و حواس پنجگانه ات  چه فکر کردی چنین کردی؟گفتمش فکری نکردم...اول کردم...بعد فکرکرد م.وافزودماین کار کودک درونم بود.نقش وتاثیر کودک درون بر فعالیت های برون را نباید دور ازنظرداشت.دیدم همچنان مدعی وطلبکارهصدامو بلند کردم وگفتماینکه از نظر سن وسال نیم قرن را رد کرده ای و از من ۲۰سال جوان تر میزنی... وعلیرغم جور روزگار تو تالحظه اکنون فسرده وفشرده نشدی... قطعا تاثیر مشی ومنش وکنشی از این دست است.وتو نه بامن که درحقیقت با کودک درونم زیستی و...تبسمی ازسررضایت کرد ورفتچون برگشت...دیدمش  خرم وخندان سینی چای بدستگفت بخند وبخندان گور بابای هرچه که هست.وکلی خندیدیم???#کودک_درون#پارک#کودکی#همسایه_دیواربه_دیوارکویر#محمدجواداسدی_گوکی#کرمان</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 06:48:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازصدای سخن عشق مگر خوشتر هست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%A7%D8%B2%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA-o9kcwsf8eo5n</link>
                <description>???????????نوشته بود؛&quot; نود ونه درصد مردم را ظاهرانه دوست میدارم...و یک درصد آنها را عاشقانه...وآن یک درصد هم تویی&quot;برایش نوشتم؛به گمانم چیز زیادی از فصل دوستی ودوست داشتن نمیدانی رفیق!!!وافزودم؛ باری...نود ونه درصد مردم را عاشقانه دوست میدارم...ویک درصدشان را دیوانه وار...جملگی درقلبم جای دارند .آن یک درصد در دنج ترین جای قلبم (قسمتVIP)قسمت ویژه ی است برای برترین ها وبهترین ها از هر دوصنف و جنس...دو دریچه ی قلبم را که به سمت باغ وبوستانی   شسته...  باران خورده... پاک... که معطر است به رایحه وعطر دل انگیز یاس ونسترن...که ورایش دریایی بیکران.و فرایش آبی آسمان است... برایشان میگشایم.و باعاشقانه ترین حالم و با عاشقانه هایم در هر دوشکل (نظم ونثر) نسیمی بسان نسیم سحری می‌سازم.که حالادیگر از  این دو دریچه ؛ درحال وزیدن است  ...وبا خنکای این نسیم برخاسته از آبی بیکران؛ معطر شد به عطر گل وریحان ؛ گذر کرده  از باغ وبوستان ؛ مشام جان  دوستان را در هر کجای دنیا که باشند... مینوازم.? ✍ #همسایه_دیواربه_دیوارکویرپ.ن#دوست#رفیق#محبت#VIP#محمدجواداسدی_گوکی???????????</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 02:59:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجب مستجاب الدبه ایم ما...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%AF%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%A7-tryxclv9m1mj</link>
                <description>مستجاب الدعوه یامستجاب الدبه؟!عجب مستجاب الدبه ایم ما...!!!بقلم؛ #همسایه_دیواربه_دیوارکویربرای نمازطلب باران این  ماچندنفرتوافق کردیم.پس سه روزروزه بداشتیم.درزوال ظهرروزسوم به سمت کوههای شمال غربی شهرمان حرکت کردیم.درست درمسیرابرها نشستیم...پس نمازبکردیم ودعاهاخواندیم وگریه بسیارنمودیم...گریه نمی کردیم این.ما.من.جمله چندنفر...می لولیدیم ...عجباکه ازغروب همانروز بارش ها آغاز شد.سه روزبارید...پیوسته بارید...شدیدبارید...بسیاربارید...اما خاک/?(برشی از مجموعه تلخ وشور.نوشته: #محمدجواداسدی_گوکی؛دردست تدوین)</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 04:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوپان دروغ نگو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%DA%AF%D9%88-pzkexw19zam1</link>
                <description>حکایتی از خیال برپایه روایتی واقعی ✔️هاشم جعفری، چوپانی که مردم چند روستای بافت را از وقوع سیل باخبر کرد؛?هرچه فریاد می‌زدم سیل آمده، کسی حرفم را باور نمی‌کرد?9 تا از گوسفندانم را که رها کرده بودم، آب برد...(به نقل از کانال خبری تحلیلی *فردای کرمان_تیرماه۱۴۰۰)????????درود برآن جوانمرد...??چه بسادرآینده درکتاب درس فارسی دبستان نوه هامون بخوانیم:?چوپان دروغ نگو...بقلم: #همسایه_دیواربه_دیوارکویرچوپانی باسبب فریادمیزد؛سیل آمد.سیل آمد...وقتی سیل را دیدکه از دامنه راه افتاده ابتداپشت گوشیش وسپس وقتی دیدملت باورنمیکنند نری های زنگی وبزهای رنگی رارهاکرد و به سمت روستاهای درمسیر سیل شتابان دوید.درده پایین دست فریاد برآورد:&quot;آهای ملت به قمربنی هاشم داره سیل میادبگریزید.!!!?ملت حماسه سازآواز که بعضشون مشغول گذاشتن استوری وبعضشون درحال چت بودند و گاوشون هم سفره رامیچرید... به حرف هاشم چوپان اعتنایی نکردند.?پس  هاشم جیغ زدوگفت:به امام زاده سیدکمال داره سیل میاد...??ازآن میان پیرزنی گوژپشت گفت:گم بشا هاشم!!!توچله ی تیرماه وسیلاب؟وافزود:اگرتو عربستان سه عودی این ماسم(موسم) سال برف اومد اینجاهم سیل میاد...?هاشم دادزد:بخدا اومد ...به پیر اومد...به پیغمبر اومد.توعربستان سعودی هفته گذشته برف اومد... عرباداشتن برف بازی میکردند(هاشم راست میگه منم دیدم...کارعلم بود نه طبیعت)?پیرزنه باگفتن عبارت ؛ بیصدا...هاشم!!سپس با ناخن شصت دستش هاشم را دیس لایک کرد و با کمک همون ناخن باحرکت ابروان  به زمین اشاره کرد وگفت:ببین !!! زمین مثل چوب کبریت خشکه...این یعنی تو یه طوریت هست.? وافزود:هاشم!! بیابگو تو که تو کوه میری... چشم مارو دور دیدی...دقیقا چه غلطی میخوری... که توهم میزنی رودخونه میبینی ...سیلاب به دیدت میاد.؟!هان؟؟؟؟وافزود:نکنه گل میکشی عمه؟؟؟?هاشم بدبخت...??وناگاه سیل ؛،درحالی که سر به در ودیوار میکوفت  ،برمردم آن روستا وارد شد و...( *بقیه ی داستان راخودتون حدس بزنید*)??....پ.نبه نظر شما نکته اخلاقی این حکایت چه میتونه باشه؟؟؟  بی اعتنایی مردم به هم سرگرم شدن بیش ازحدمردم درشبکه های اجتماعی؟؟ ویا...؟؟؟درپاسخ بایدعرض کنم که هیچکدام.نکته ی حکایت اینه...?هاشم عضو شورای ده بود.هاشم یه جورایی غیرازچوپانی دراوقات فراغت درشورا  باچندنفردیگه یه چایی هم دورهمی بادوستان میخوردندومشکلات ده را برمیشمردند.هاشم یه جورایی علاوه بر راعی مسئول رعیت هم بوداویک مسئول بود.وحرف مسئولین راهیچ کس باورنمیکند.????#چوپان#راعی#رعیت#سیل#دروغ#تلخندپ.نچوپان دروغ نگو...#تلخندحکایتی ازخیال براساس  حادثه ای واقعا واقعی</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 16:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرقه ی بحرمحبت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%BA%D8%B1%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-o8jxbe8ybi67</link>
                <description>اندرمعناومفهوم محبتغرقه ی بحر محبت...بقلم: ✍️ #محمدجواداسدی گوکی ما آدمیان در مراوداتمان،گاهی وابستگی هامان به دلبستگی مینجامد وتا چشم به هم میزنیم ؛غرقه ی بحر محبت همدیگر میشویم...هر دلدادگی  به محبت منجر میشود،اما هر دوستی قرارنیست به عشق برسد...که مقوله ی عشق،راهی پرخطر وعقباتی صعب المرور دارد وهر کس توان وتوانای گذر از آن رانیست.محبت شکلش در قالب گفتار وکردار نمادونمود می یابد .گاهی واژه ها حامل پیام محبت آمیز ماست؛گاهی درقالب فعلی از جنس رفع ودفع مشکل از کسی که برات عزیز خودرامی نمایاند.به عبارتی شخص محب به جهت گره گشایی از محبوب به تفقدحال ایشان قیام میکند.درمقابل عشق است که  نه درقال میگنجد نه درمقال،وگویند درلحظه میرود ودر قالب نگاه ونظر به منظر ...عشق نوعی احساس است از جانب محب به محبوب درقالب نگاه،که به جهت تعین صحت وسقمش حتما باید به تایید جناب دل برسد.محبت اگر؛ازجنس محبت باعطر محبت وطعم محبت باشد وازسویی بدون چشم داشت محال است مفسده ای ایجاد کند.چه اینکه محبت باچشمداشت دیگر محبت نیست که تجارت است؛آنهم ازنوع تهاتری وپایاپای...واما دوغرقه ی بحر محبت به مصداق؛&quot;مرج البحرین یلتقیان*دو دریا درهم می پیوندند.اما؛بینهما برزخ لایبغیان*بینشان جُنه وسپر وحایلی است که مانع میشود آن همه شور، در اینهمه شیرینی تداخل یابدودرهم بپیچند...این مانع وحایل ملغمه ای است از جنس ادب وحیا...یادمان نرود پلیدی وپلشتی ازبدوتولد تابه مرگ همزادوهمراه ماست.نشون به این نشون که ما آدمها درهمه ی عمر یه چیزایی دردرون خود حمل میکنیم که به وقتش وبجایش ودجایش بایددفع ودفن گردد وجالب اینکه این فعل در کمترین فاصله از محل خور خفت وخوابمان رقم میخورد ؛بی آنکه زندگی هامان رابه گند بکشد...                                                                                        .اگر دردریای محبت پلیدی وپلشتی  از طرفیین سربزند&quot;دریا آن پلیدی را از فضا حذف میکند اما از زمان نه&quot;واینگونه شرمندگی کاری ناشایستی که سرزده بر روح  وجان شخص میماند که یاد آوریش ملال آور است.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     . از اساس محبوب درشمایل یک الهه درنظر محب مجسم میشودندیدم،نشنیدم،نخواندم که مردمان دیاری دست درگردن الهه هاشان بیندازند.که الهه ی زمین نمادی است از پرستش اله آسمان،درنگاه محبت آمیز محب به محبوب صاحب جمال یاصاحب کمال در ستایش خدایی است که چنین نقشی را رقم زده است؛آنهم بر آب...غایت هدف از محبت یک سویه یادوسویه ازاینقراراست که؛بین دوحبیب یک سوزوگدازی ایجادمیشود که هردو از صهبای محبت یکدیگر سرشار میشوند وسپس هردو لبریز میشوندازعشق وتا مدتها هرآنچه از ایشان سرزند ،زایش است ورویش...واین خود از جمله ودرزمره معجزات محبت است.قولی مشهور از ابن سیناست که میفرماید:&quot;هر چیز کمش داروست.متوسطش غذاست؛زیادیش سم است حتی اگر آن چیز محبت باشد.&quot;من خود محبت راازباران آموختم که بر یاس ونسترن بارد وبر خاروخس نیز هم...همچنین آموختم که بهترین نوع بارش ها بارش های پراکنده است که هم تلطیف هوا وهم فضاست...چه اینکه بارش های دایمی وسیل آسا&quot;سیل  اگر همه چیز را باخودنبرد&quot; قطعا زندگی آدمهارا به گِل یابهتربگوییم به گند میکشد...بارش های موسمی خاصه موسم گل دهی (افتخارآفرینی)شکوفاشدن(تولد)وحتی خزان زدگی(مصیبت)بیانگر محبت ما به محبوب است...زندگی هاتان به عطر عشق وبه طعم محبت...درپناه ایزد مهرآفرین گل وجود تان مصون از هرگزندی...بادرودوبدرودکرمان.اسفند۱۳۹۹#محمدجواداسدی_گوکی                                                                                                                                                                                                                                                                                     ...?                                                                                                                                                                                                                                                                                                   .* (مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ * بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لا يَبْغِيَانِ)  الْرحمن20</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 06:11:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه ای برای مادرم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-sfioa7uh2vwt</link>
                <description>بقلم: #محمدجواداسدی_گوکی (#همسایه_دیواربه_دیوارکویر)                   &quot; بنام هو وبه یاداو&quot;وقتی که صورتم پرازجوش غرورجوانی بودبانگ برمادرزدم...دل؛آب؛شفته شد...به گوشه ای نشست وگریان چنین گفت:&quot;پدرت درست نکرده مرگش بشه.منم نزاییده مرگم&quot;...س و...ونم ورخاک لحد.??یک روز رفتم ببینمش...دیدمش.خمیده.توخم کوچهتکیده.تکیه به دیواردادهدست به سینه.توسینه کش آفتاب...وای مادرم...??آنچه که درپی میآید،نه شعره،نه حماسه است،نه چامه است ونه چکامه...بغض نامه ای است دررثای ویرانی یک بنا، به شکوه وزیباییقلعه فلک الافلاک، که روزگاری عقابان تیزپرواز سودای لانه گزینی برفراز آن را داشتند اما اینک ویران ترازویران،  جولانگه ای گردیده ازبرای عرض اندام زاغ وزغن ...آنهمه شکوه اینک چونان گلستانی زخم خورده ازتطاول خزان وسرمای سوزان زمستان، درپیش چشمان آدمی ،رنجش استخوان سوز است.برای تو وبخاطر تو سرودم. عاشقانه ای ازبرای تو، #مادرسروده ای از وباصدایهمان فرزند نااهلت، _محمدجواد _?☘ https://t.me/golbafkerman/3714#محمدجواداسدی_گوکی#همسایه_دیواربه_دیوارکویر#عشق#مادر#محبت#کرمان</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 06:00:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نصیحت زنبور،شیرین ترازانگور...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%B1-fsgzp7drshzl</link>
                <description>انضان باض بضه ضان #انضانیادش بخیر.مگر میشد ما درنوجوانی بریم بیرون باسر ودست شکسته وخونبار برنگردیم....?عمرا? بقلم: #محمدجواداسدی_گوکی ( #همسایه_ی_دیوار_به_دیوار_کویر )از این زنبور بازی که هیجانی در حد برنده شدن یک خودروی بی ام مدل_2021_داشت خاطره ها درخاطر دارم.??عجالتا به همین بسنده میکنم که:?تمام زنبورهای محل منو میشناختند.???از دم سوراخشون که رد میشدم یه زنبور که افسر نگهبان کولونی بود آژیر خطر رامیزد. ?فرمانده کل شون هراسان میومد واز زنبور افسرنگهبان میپرسید:چه شده ضتوان (ستوان)?!???اومیگفت:قربان ...باز پضره??(پسره)فرمانده بادوربین دوچشمی منو دید میزد وهمزمان میگفت:خود بی وضدانضه...??? (بی وجدانشه) ...همینکه من ودوستام به حریم زنبورها تجاوز میکردیم&quot;?فرمانده رو به گردان پنجم جمعی تیپ هشتم شکاری بمب افکن میکرد وفریاد میزد:بریزید روض &quot; بزنید نیض&quot;? این مادرمادرقهوه ای رو...زیر وزبرش کنید....?(روش...نیش...)ومیافزود: ?قروم صاعقه های همراشو هم نیض بزنید...ضوراخ ضوراخشون کنید(سوراخ)?بضتابید.بضضه ها...???(بشتابیدبچه ها)(وهمزمان طنین ویز ویز آزیر خطر ) ومن به جان یاران&quot; نیش باران...?روز بعد که از اونجا ردمیشدم باز فرمانده زنبورها میدونست تا بهبودی کاملم&quot; خطری ازناحیه ی من متوجه او و سپاهیان وکولونیش نیست&quot;دم در نشسته پاهاش آویزون کرده پک های مداوم میزد به پیپش و از روی عینکای دودیش یه نگاه به من میکرد وبا آواز و با تمسخر به من میگفت:چه خوضگل سدی پضرررر??(خوشگل...پسر)(وقهقه ی زنبورها)باز چند پک میزدبه پیپ وروبه من میگفت:ضاق ضُدی ضله ضُدی....(وباز خنده ی زنبورها)??(چاق و چله شدی)و باز چندین پُک مداوم و......ودر نهایت پیپ خودش را میتکوند ومیداد دست سرباز پرواز میکردسمت من و درست روبه روی صورت من درحالی که مانع رفتنم میشد بال بال زنان میخواند:*وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ... ۚ*??ومیافزود:انضان باض بضه ضان انضان...????(انسان باش بچه جان انسان)چقدر هم من بچه ی انسانی بودم...پس از فرونشست پف صورتم تا شعاع 20متری سوراخ اون فرمانده را به کمک سپاهیانم آتش میزدیم...??اینبار منو صبح زود تو خواب نیش میزدن......میرفتم جلوآینه که خودمو ببینم میدیدم زنبوره پیش ازنیش زدن من با مُرکّبی زرد رنگ(که ترکیبی از گرده گل واشک چشم زنبورهابود)روی پیشونیم نوشته بود:انضان باض بضه ضان انضان ?? اینجا بود که میفهمیدم این زنبور از بازماندگان آخرین یورش ما به زنبورهاست.واومد وانتقامش راگرفت ورفت.... (برشی از مجموعه #تلخ_و_شور نوشته #محمدجواداسدی_گوکی دردست تدوین) *************پ.ن* وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ ۚ(قران کریم آیه ی 18سوره ی فاطر )درضمن در دهات ما در کرمان مادربزرگم به ما میگفت:هروقت زنبوری سمت تون اومد این آیه رابخونید راهش رامیگیره میره...???/شاید بخاطر کثرت تکرار حرف &quot;ز&quot;زنبورا همزادپنداری میکردند.?شاید.?شاید تکرار زیاد حرف &quot;ز&quot; به زبان زنبوری معنیش میشه:زنبور عزیز غلط خوردم...اونم میبخشه میره...?شاید??عین واکنش یه دوست به این مطلب دریک گروه تلگرامی:سلام. وتبریک عید نوروز خدمت استاد محترم. درمکتبخانه در70 سال پیش. مرحوم ملا اسدی کرم فرزند رمضان. یادش به خیر وروحش شاد. درمورد دعای زنبور. وحمله. وگزش انها. سه ایه اخر سور ه. الطارق. درقران. موثر میدانست. انهم یکیدون کیدا. 15. واکید کیدا. 16 فمهل الکافرین. امهلهم رویدا. 17 وخواندن ان زنبورهارا فراری میداد پیروز باشید. م. جباری.شادباشید.شادزندگی کنید...همواره وهمیشه.درپناه خدای شادی آفرین ??? ? ... زنده بازید????#همسایه_کویر#همسایه_دیواربه_دیوارکویر#محمدجواداسدی_گوکی#تلخ_وشور#زنبور_بازی#گلباف_کرمان#گلباف#mohamad_javad_asadi_gowki</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 03:40:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ihqfjxgrkrkk</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/r3temqaj68i9-kUbrt.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۴,۱۴۱ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۷۰ مرتبه پسندیدند و  ۱۰ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۹ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲۴۸ بار خوانده شدند و ۱۲,۶۴۶ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۱۷۳۳۷۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۶۰۵ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۱۷۳۳۷۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 20:34:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسی ترین،کوتاه ترین،شعر دنیا از کم سن وسال ترین وشعر ناشناس ترین شاعر دنیا در بزرگداشت وپاسداشت مقام معلم...بقلم؛ #محمدجواداسدی_گوکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%85-%D8%B3%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%A8%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%88%DA%A9%DB%8C-hrgemwh7gfxg</link>
                <description> احساسی ترین،کوتاه ترین،شعر دنیحساسی ترین،کوتاه ترین،شعر دنیااحساسی ترین ،وکوتاه ترین،شعر دنیا از کم سن وسال ترین وشعر ناشناس ترین شاعر دنیا در بزرگداشت وپاسداشت مقام معلم...بقلم؛  #محمدجواداسدی_گوکی.از عمق جان باهیجان ذوق کرده ومیخندید ودرعین حال منو صدازد که بیا اینو ببین...همسفربانو همسربانو بود که میخندید.او که معلم کلاس چهارم دبستان است،فارغ آمده از آموزش دانش آموزانش در دنیای موازی؛روی مبل نشسته بود وهمچنان باهیجان وذوقی سرشار وخنده کنان گوشییش را نشونم داد که:&quot;توروخدا اینو بخون......و سپس خنده ای کش دار...پیام محبت آمیز یکی ازدانش آموزانش بود آنهم به مناسبت روز معلم...کوتاه ومختصر وسراسر احساس...اون دانش آموز، پشت بند پیامش،چندتا شکلک گل وبه تعداد ماههای عمرش  قلب وبوسه وبه تعدادسالهای عمرش استیکر های احساسی وعاشقانه...واسش فرستاده بود...متن و احساس همراه متن بیش ازاو درمن گرفت.و اثر کردباپژواک صدای خنده های همسربانو وتکرار حرفاش اونهم انگار داره پشت اکو حرف میزنه و میخنده و...بک راندش صدای همهمه دانش آموزان  و پژواک صدای دانش آموزان با طنین عبارتهایی  نظیر بله...خانم مابگیم  خانم ما بگیم...وفریاد خانم معلمی که داد میزد ساکت...نوید اینو میداد که منه ایستاده درمکان،غیرمنتظره راهی سفر زمان شدم...?حدستان درست بود.??یهویی خودم راسر کلاس سوم دبستان خانم محسنی دیدم.ننشستم زنگ خونه را زدند.?صدای خانم محسنی بلندشدکه؛&quot;اسدی وعاقلی بمونن کاریشون دارم.باقی برن...ورو  به دانش آموزان صداش را بلند کردکه:&quot;جلسه بعد درس امروز ازتون میپرسم...?نیایید بگید خانم به خدا مادرمون مریض بود مانرسیدیم بخونیم...اذیتش نکنید مریض نشه...?☺️وافزود:&quot;برید بسلامت...ومن مات ومبهوت که معلممون یعنی چکار بامادوتا داره که گفت :&quot;بمونیم؟!??کلاس که از دانش آموزان خالی شد با تبسم ولبخند وبامحبت رو به مادوتاکرد وگفت؛یه زحمتیتون دارم.وافزود:&quot;اگر زحمتی براتون نیست میخوام عصری برید برام دوتا۲۰لیتری نفت بگیرید...نمیدونم چه عنوانی؛چه پاداشی در کدامین قرعه کشی کدام جایزه  را به من بدهند اینقدر میتونه منو به وجد بیاره وهمزمان احساس غرور وافتخارکنم...جانم...?معلممون از ما  خواست براش کاری انجام بدیم...?معلم کاری از کسی نمیخواست.?یکی درهزار پیش میومد از کسی خواهشی بکنه...??برای ماافتخاری از این بهتر...???باذوقی بسیار &quot;بی هیچ درنگی گفتیم:چشم خانم.مامیریم خونه کتابامون میگذاریم میاییم خونه تون...پرسیدیم:فرغون داریدگفت:یکی تو خونه ی آقای حسنی هست؛اما نمیدونم سالمه یا نه(آخه خانم محسنی؛ تو خونه ی آقای حسنی، چندصدمتر پایین تراز مدرسه مون مستاجر بود .آقای حسنی باخونواده اش هم تو همون خونه زندگی میکردند.اتاق های خانم محسنی اینور حیاط خانه بود)بگذریم...من و مهدی (که پسر خاله مه)راه افتادیم... توخونه که رسیدم بلافاصله کتابام را به گوشه ای پرت کردم سریع رفتم سراغ فرغون...از پای تنور برش داشتم آوردمش پای شیر آب ...ابتدا شستمش وباچادر مادرم خشکش کردم...احساس من شبیه احساس تازه دامادی  که ماشینش راپس از کارواش برده داده گل آرایی کردند حالا راه افتاده داره میره دنبال عشقش...قرار ما باپسرخالم مهدی در مدرسه بود تارسیدم رسیده بود.رفتیم خونه ی خانم محسنی...منتظرمون بود.تشکرکرد.دوتا۲۰لیتری گذاشت توفرغون مقداری پول چندبار تا خورده هم هم فروکردتوجیب پیراهن مهدی... ماراه افتادیم.تومسیر فرغون را به ضرب و زور از همدیگر میگرفتیم.دلمون میخواست همه ی راه رابه تنهایی طی کنیم تاهمه ی افتخارش بشه نصیب خود خودمون...نفت گرفتیم وبرگشتیم.من دست میگرفتم به ۲۰لیتری ها مهدی میروند.من میروندم مهدی دستش پشت ۲۰لیتری هابود...رسیدیم خونه ی معلممون...درزدیم...کمی انتظار کشیدیم... بااینکه درباز بود اما مامنتظر شدیم به ما بگن بیاییدتو...که صدای خانم محسنی بلندشد :&quot;بیاییدتو بچه ها&quot;فرغون را ازروی چهارچوبه درردکردیم...خانم محسنی آمد.متفاوت ترازهمیشه...چادری سفیدسرش بود ویک نیم دور چادرش راپیچیده بود دورسرش روش هم یه چیزی شبیه عقال وعمامه بود که بافتنی بود و کشی...انگار دور ماه من خیمه ای نه سنگین &quot;که رنگین زده باشد بی آنکه تاثیری بر نور ماه من بگذارد????صورت خانم محسنی مثل ماه میدرخشید.اصلا خود ماه کامل بود _بدرالتمیم من بود...????خانم محسنی بوی خوش عجیبی میداد...خانم محسنی بوی معلم میداد??شبیه بوی مادرم.حتی بهترتراز اون...???تشکر کرد.نفت هارا بردیم گوشه ی حیاط گذاشتیمشون رو زمین...عذر خواهی کرد که:&quot;ببخشید اگر پشت درحیرون شدید.داشتم نماز میخوندم...من نگاهم هنوز معطوف نورانیت خانم محسنی بود.خانم محسنی هم از جنس نگاهش که خنده در ذوق بود...متوجه ی نگاه عاشقانه من شد.دلم میخواست بهش بگم عشق منی...امانه روش را داشتم نه جراتش را که واژه های بدل واردشدند وبا درون مایه تحبیب در وقار عبارت &quot;عشق منی &quot;از زبان من اینگونه اداشد &quot;که بهش گفتم:خانم یه ۲۰لیتری خالی شد به مابگید بیاییم بریم براتون نفت بستونیم...اینجا نفت دور به دور میارن خدای نکرده سرمامیخورین...???وباز خنده در ذوق وتبسم کشدار خانم محسنی وبه پیوستش عبارت &quot;باشه&quot;حتما...???.بازتاب نگاه محبت آمیز از برق  الماس چشمانش به من برگشت..???                                                                                                                                                                                                                    .از ماخواست بریم دستامون رازیرشیر باصابون بشوریم.خودش هم رفت وبایه پلاستیک  وبسته دستمال کاغذی برگشت...ومن همچنان با زبان دل درقاب نگاهی ازسر دهشت(که بخاطر بزرگی طرف مقابل است)بی آنکه متوجه باشم&quot;داشتم سیگنالهای محبت آمیزم رابه کمک چشمانم براش ارسال میکردم...واو با نگاهش وتبسمی به پهنای صورتش که نشان از این داشت&quot;&quot;به تمام وکمال داشت  دریافتشون میکرد...                                   .بین من ومعلممون_ خانم محسنی_ سوز وگدازی درگرفت.در حالی که مهدی پسر خالم داشت باهاش صحبت میکرد &quot;یک ثانیه مهدی را نگاه میکرد سه ثانیه من را...???                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  . «وُجُوهٌ یَومَئِذٍ ناضِرَةٌ اِلى‌ رَبِّها ناظِرَةٌ» ( آیات 22 و 23 سوره  قیامت)...و من داشتم به چهره ی رب ومربیم نگاه میکردم.??                        ...                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 ...❤️من همه ی عشق را درکودکی از نزدیک ترین فاصله ممکن ملاقات کردم...❤️دستامون راکه بادستمال کاغذی خشک کردیم دست کرد توپلاستیک یک مشت شکلات اسمارتیز(که شکلات های کاکاویی شبیه قرص بروفن اند) را به منو پسرخالم مهدی داد....ریختیم توجیبمون و باغرور وافتخاری که  نظیرش را تاالان تجربه نکردم به سوی خانه مون راه افتادیم...وتوراه بامهدی بحث میکردیم که اینکه چه شد خانممون از بین همه ی کلاس مادوتا راانتخاب کردکه بریم براش نفت بگیریم؟! ?من میگفتم بخاطر برتری جسمی او میگفت:بخاطربرتری درسی&quot;??هر چه که بود روزی بزرگ وسترگ برای ما رقم خورد. ??درادامه مهدی یه جوک تعریف کرد ومن به شدت خنده ام گرفت وغرق خنده بودم که یهویی یکی از پشت سر زد سر شونه ام  روم که برگردوندم دیدم روی مبل کنار همسفربانو همسربانو یم و پرسید ای چی میخندی  و...از سفر زمان به سلامت برگشتم و من داشتم خاطراتم را باطعم  اسمارتیز مزمزه میکردمشاید باورنکنید که هنوزم که هنوزه اسمارتیز را هرجاکه میبینم .یاداول باری که این شکلات راازدست خانم محسنی گرفتم میفتم وتمام خاطرات اون روز برام زنده میشه... ???                           این مرور خاطرات وبیانش را مدیون ومرهون اون چندخط نوشته از سر محبت دانش آموز همسربانویم که در تکریم معلم براش فرستاده بود.ازنگاه من این دلنوشته کوتاه اون دانش آموزبه عنوان احساسی ترین،مختصرترین،کوتاه ترین شعردنیا از کم سن وسال ترین   وشعرناشناس  ترین شاعر دنیا با مشخصات شعری؛نوع شعر: دلپارهوزن شعر: &quot;مافداتون&quot;مافداتون&quot;مافدا &quot;دربحر محبت مختصرومحسوس واماشعر آن دانش آموز؛?&quot;خانم سلام.&quot;خانم مادوستتون داریم&quot;خانم ما عاشقتونیم&quot;&quot;یکی یه دونه ای به مولا&quot;...(وبه پیوستش یک عالمه شکلک احساسی پاک وعاشقانه...)???درپناه خدای مهرآفرین،_یگانه دادار__آن اول آموزگار آمرزگار باشید.??????کرمان.اسفند۱۳۹۹#محمدجواداسدی_گوکی </description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 16:33:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبلغ الطیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D9%85%D8%A8%D9%84%D8%BA-%D8%A7%D9%84%D8%B7%DB%8C%D8%B1-rkrrtlm7goqf</link>
                <description>مبلغ الطیر،یا،منطق الطیرقیامت قُدقُد و قُدقُدقیامتقیامت میکنی با قُدقُدایتموذن گرببیند قامت توز قَد قُدقُدنمایدتاقیامت#زکریای_ناراضی...#تک_بیتی#محمدجواداسدی_گوکی#تلخ_و_شور#تلخند#گلباف_کرمان</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 21:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن ذلیلی مردان، وزن سالاری بانوان،هدیه ای از آسمان...  #طنز</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%B2%D9%86-%D8%B0%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%86%D8%B2-nokblcxpy4gh</link>
                <description>اندر حکایت زن سالاری بانوان وزن ذلیلی مردان،نگاهی طنازانه&lt;br/&gt; زن ذلیلی مردان، وزن سالاری بانوان،هدیه ای از آسمان...☝️?☺️بقلم: #محمدجواداسدی_گوکی#طنزدرایام ماضیه دوستی برمن واردشدوگفت:سرآن دارد که چندقصب زمینی در فلان ناحیت خریداری کند لاکنصاحبش هی دبه درمیاورد ودایم صغری رابغل کبری می چیند...پرسید:چه کنیم یامرشدا؟!بگفتیم ایشان را:ازناحیه ی مقدسه ی سروهمسربروی واردشو وسپس خلاص...(وقبل ازعزیمت ایشان،به ایشان تعالیمی بیآموختیم که نه اشک، بل پدر درمیاورد...???یک هفته به تمامت نرسید؛ که آن رفیق شفیق، سندبرکف،خنده برلب،نه صیحه زنان،که شیهه کشان برمن واردشدوگفت:من اگرتورا نمیداشتمی،چه گورم را میبایست میکندمی؟!???بفرمودیم ایشان را:&quot;مزه نریز...&quot;وافزودیم:به شکرانه ی این موفقیت ودر پاسداشت آن سه پاس، دوگانه ای به جای آور ودر پایان ،بعدازتحیت وسلام ،از ایزد(جل شانه وعزه اسمه)بخواه اگر صلاح میداند دوران زن سالاری بانوان وزن ذلیلی مردان راتمدید فرماید(بمنه وکرمه)???پس درمعیت آن رفیق ازخانه خارج همی شدیم ومن درخصوص محبت بانوان وصدق گفتارایشان به اینکه:بانوان درمحبت به بندگان خدارقیبی جدی هستندازبرای خدا واینکه :گشایش کاربندگان،به دست بندگان،به توسط ایشان،چونان راه میانبراست...و اینکه:بانوان درمحبت ورزی به بندگان خدا، چونان بارانند؛بریاس ونسترن بارند وبرخاروخس نیز هم...??دادسخن بدادم.پس دراثنای راه چون سربه جانب صورت بازگرداندم؛دریافتم که آن رفیق شفیق ،اندرخنده غریق یک عهدی مرا رها همی کرده است وهم او رفته است?ومن چون مجانین درشارع عام ازبرای خود افاضه همی کردمی...?رقم خورد به سنه الف وثلاثمائه وسته وتسعین(1396ه.ش)ناحیه ای ازنواحی کرمان.??(برشی ازمجموعه تلخ وشور نوشته: #محمدجواداسدی_گوکی،دردست تدوین)به امیدعشق سالاری.ایزدمهرآفرین نگاهبان ونگاهدارتان?????????????#تلخ_وشور#زن_ذلیلی#زن_سالاری#زی_ذی#عشق_سالاری?</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 07:44:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ربائی،روبایی،یا رباعی...؟!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B9%DB%8C-dq7zknwhpatf</link>
                <description>مناجات الگُربه العبیدالزاکانی...درکارگهی  گشته رها رفتم دوشدیدم دوهزارگربه اندر پی موشهریک به زبان حال میگفت چنین&quot;صدشکر چراغ این مکان گشته خموش&quot;✍...محمدجواداسدی_گوکی #گربه #موش #کارگاه #اشتغال #تلخند</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 01:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش که گرفت،خشک وترمیسوزد(اندرحکایت موشی که تله موش گیری دیدو...)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_hamsayeyekavir/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%88-njjssitsjf2f</link>
                <description>اندرحکایت موشی که درخانه مزرعه داری تله موش گیری دیدو...... حکایتی ازخیال خواندنی وباحالبن مایه: #فولکلوریکبه روایت:#محمدجواداسدی_گوکیروزی موشی که درانبارخانه مزرعه داری زندگی میکرد؛  #تله ای دید.مشکل را به سمع ونظرخروس وگوسفندوگاو رساند.آنها گفتندکه؛ این مشکل توست وبه ماربطی ندارد... چیزی نگذشت که ماری درون تله افتادوزن کشاورزرانیش زد.طبیب آوردند.طبیب درضمن معالجه به کشاورزگفت :آش خروس برای بهبودی همسرت مفیده وپوست خروس را باپربرجای نیش مار بگذارید...*این بودکه خروس کشته شد.*درفاصله ای که زن کشاورز دربستربوددایم میهمان میرسید،*لذا گوسفندرابرای پذیرایی از میهمانان سربریدند..*یک هفته نشدزن کشاورز ازاثرات سم مارازدنیارفت.*لذا گاورا نیزبرای مراسم ختم وپذیرایی ازمدعوین کشتند.*دراین بین موش شگفت زده ازشکاف دیواربه ارتباط تله  موش گیری وکشتارهای اخیر میاندیشیدو باخودمیگفت:تله موش گیری مشکل من مگه نبود؟!پس چرااینهابه خاک وخون کشیده شدند؟!؟!؟!....پ.ن.(***وامارمزواره هادراین حکایت... #خروس&quot;نمادانسانهای دانا&quot; #گوسفند&quot;نمادعوام #گاو&quot;نمادانسانهای توانمندوزردارو زوردار.#موشو&quot;شمافکرکن منم.../*ازآتش کوهبنان گَوَرمیسوزد/آتش که گرفت خشک وترمیسوزد/(مثل)(کوهبنان از توابع شهرستان کرمان است وگورgavarازقصبات کوهبنانتوخودحدیث مفصل بخوان ازاین مجمل...???یاحق.</description>
                <category>Mohamad Javad Asadi Gowki</category>
                <author>Mohamad Javad Asadi Gowki</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 15:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>