<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد جواد تقیپور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mj_taghipour</link>
        <description>نویسنده، علاقه مند به سینما با رویای بسیار

کانال تلگرام:
https://t.me/vahmsabz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:20:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1249495/avatar/C18xZl.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد جواد تقیپور</title>
            <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gbvemztnn0lp</link>
                <description>گاه از تنهایی ملول کننده به خیابان می‌گریزم. چیزی نمی‌خرم، نه قراری دارم و نه توقفگاهی را در نظر گرفته‌ام. پناه می‌برم به آدم‌های خیابان، به نگاه کردنشان. قدم‌هایم را آرام برمی‌دارم حتی گاه آنها را شماره می‌کنم تا بهتر ببینم، بهتر به چشم بیایم. برای آنکه زنده بودن را حس کنم، چشمان آدم‌ها را می‌کاوم. وقتی مدت زیادی را در چهار دیواریت گرفتار شده باشی، قدر می‌دانی هر موجودی که ظاهرش آدمیزاد است. می‌خواهی به فراموشی بسپاری از چه و برای کدامین دلیل چهاردیواری تنهایی پناهت شده است و جانت را جایی پر از خودت و خالی از خودت در میان دیوارهای کاغذین و پر از صبوری به امانت سپرده‌ای!خیابان‌ها را اندکی که قدم شماره کرده باشی و خوب در چشمان آدم‌ها، نامهربانی‌هایشان با یکدیگر، دقیق شوی به یاد خواهی آورد که چگونه هر قدم که در این خیابان‌ها در زمانی همین نزدیکی گذراندی تو را به پستویی از تنهایی و کاغذ پاره‌های تصویر شده و خط خطی فرستاده است. هر بار که از تنهاییت بترسی یا خسته شوی، که همیشه رخ می‌دهد، و خود را به خیابان‌های پر رنگ و لعاب آدم‌ها برسانی، خواه مَجاز باشد یا پر دود، بیشتر بار تنهایی را بر دوشت حس می‌کنی! بیشتر به یاد می‌آوری که تو از همان جماعت کم شماری هستی که نبودن را به بودن‌های بی‌مقدار ترجیح می‌دهی. بدیش این است که هر بار و هر تکرار، یک سناریو تکرار می‌شود. تو از جهان امنت بیرون می‌آیی یا کشیده می‌شوی در جمع و جمعات، تنهایی را بیشتر قدر می‌دانی و هر بار که به کنج سایه انداخته‌ات برمی‌گردی بیشتر توانایی بودن کنار آدم‌ها و ارتباط برقرار کردن را از دست می‌دهی! حالا باید با این ترس هم کنار بیایی که یک روز وقتی تصمیم بگیری بیرون بیایی، جور دیگری بودن را تجربه کنی، شاید به خاطر لبخندی که قلبت را گرم می‌کند. از یاد برده باشی در میان جماعت زیستن نه زنده بودن چگونه بوده است؟!وقتی این ترس به جانت می‌افتد، ترس اینکه تو را کسی به جا نیاورد یا اینکه در چشمانت منتظر کلمات نباشد. تو بارها رویا پرداخته‌ای که چه باید بکنی، چه نباید، کدام کلمات را باید استخدام کرد اما این از آن نسیان‌هایی است که دوایش دشوار یافت می‌شود به مانند الماسی در اعماق زمین! باید کسی باشد که قلبش به تو گرم باشد، تو را بخواهد و آنقدر کنارش امن باشد و تو را صبوری کند تا تو باورش کنی و او را در جهان محدودت سهیم کنی! سختیش این است که ساختن برای آدم‌های امروز دشوارتر شده و کسی صبوری نمی‌کند برای خواستنت! از این سخت‌تر ترس چندچندانی که تو را فراگرفته است. که این بار اگر اشتباهی رخ دهد یا آن لبخند فقط ظاهری باشد، آدم ممکن است این بار از لبه‌ی پرتگاهی عمیق‌تر به تنهایی و دوری پرت شود که بازگشت از آن جز به دوباره زاده شدن میسر نباشد. همین ترس چندچندان ممکن است تو را در دور باطلی از امتیازدهی بیاندازد و چشمانت را بر واقعیت ببندد.آدم انگار در این جهان با الگوهایی تکراری سر و کار دارد، الگوهایی که رنج، ترس، خوشبختی، سعادت و الخ را تؤمان دارا هستند. نمی‌دانم اولین کسی که دیگری را پس زد از سر چه بود اما خوب می‌دانم آدم امروز پس از گذراندن و فهمیدن بسیار تلخیِ حاصل از دروغ، حسادت، شر و خشم به جای بیشتر درک کردن یکدیگر دوری را برگزیده و در این جهان فاصله‌ها باید قدم‌ها را محتاطانه برداشت و بیش از گذشته با تنهایی کنار آمد. ما انگار به جای شنا کردن در اقیانوس جهانمان محکوم هستیم به آکواریوم‌های خود ساخته و زیبا برای در امان ماندن از انقراض خودمان. همین اندک که از خودمان باقی مانده است!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 14:15:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-xtt3nyxx1llv</link>
                <description>آسمان امروز هم به سرخی رسیده است و من هنوز از خانه بیرون نزده‌ام. چشمان خسته‌ام هنوز میان برگ برگ دفاترم به دنبال شعری کوتاه می‌گردد. هر چند لحظه به خود می‌گویم شاید شاعرش قبل از سرودن مرده که من اینگونه در احتضار یافتنش هستم. شعر نگفته را برای تو می‌خواهم. ساعت‌های بسیاری در میان خط به خط واژه‌ها گشت زده‌ام تا از یاد ببرم چیزی که برای تو مناسب باشد نمی‌یابم. من خود نیز تلاش بسیار کرده‌ام تا برای تو سروده‌ای داشته باشم. اما همه‌اش را در چشم بهم زدن میان خواب و بیداری از یاد می‌برم. من آنقدر خود را میان کلمات مدفون کرده‌ام تا از یاد ببرم شعر و کلمات بهانه است برای از تو سخن گفتن.روزهای زیادی است که محبوس در خانه‌ام تا میان کاغذهای پاره‌ و اشک‌های ضبطِ صوت گوش‌هایم از یاد ببرم که همه چیز میان دریایی از خون غرق شد. من، چشمانِ بیمارِ بیدار مانده‌ام، قلب زخمی خون گرفته‌ام و تو که برای رفتن از همان اندک بودن هم لبخند نزدی! ما میان معرکه‌ای بودیم که من با موجی از نخواستن و نشدن در حرب بودم و تو با چهره‌ای رنگین و لبخندی از دور مرا نظاره می‌کردی. گاه زبان به استغاثه می‌رساندم که بگویی دست بردارند از من اما تو منتظر ماندی تا مرا در آتش و خون، تسلیم ببینی! نه تسلیم خود که من تسلیم تو روزهاست که هستم. بعد دست بردی در توبره‌ای که من به قصد دل‌دادگی به تو رسانده بودم. آن را بر سرم هوار کردی. همه ما شدن‌هایی که برایت خوانده بودم، همه شعرهایی که یافته و برایت خوانده بودم اما تو شنیدن نمی‌دانستی، همه روزهایی که دویدم و زمین خورده بودم که همان باشم که برای تو مناسب است، همه را بر سرم ریختی. نوش داروی رسیدنت را از جیب بیرون کشیدی و آن را به مانند آبی از چشمانم بر زمین ریختی. من همان جا ماندم. جایی که میان تمام خواب‌هایم گیرکرده و هراسناک بیدارم می‌کند.حال، من آدمی محبوس میان دلتنگی، شکسته و زخمی از نخواستن و نرسیدن گوشه‌ای قرار گرفته‌ام! آدمی که همه‌اش را خرج کرده باشد و تنها چشمانی تماشاگر نصیبش شده باشد. جز رقص خون و آتش، تنها می‌تواند سایه‌ای پیدا کند تا با اشک زخم‌هایش را شست و شو دهد و در خیالاتش خود را بمیراند و لبخند رضایت بزند. شاید قبل از آنکه خود بداند مرده است. میان همان واژه‌ها که سر هم قطار می‌کرد و او که باید می‌شنید، تنها نظاره‌گر بود. سرباز شکست خورده از مبارزه دیگر تنی برای مبارزه ندارد. او جز صبر بر زخم‌ها و کنار آمدن با صحنه صحنه‌ی مرگ و نیستی‌اش در میدان چیزی نمی‌تواند بخواهد.گاهی که دلتنگی و بی‌قراری از حد می‌گذرد، چشم می‌بندم تا خود را میان خاطراتم رها کنم. اما انگار از تمام خاطرات دل‌فریب تنها همان به زانو افتادن آخر باقی‌ست. به هر ضرب که زدم فکر می‌کنم تا به یاد آورم چه کم داشتم که اینگونه زمین خورده باقی مانده‌ام. هر بار به نداشتن تو می‌رسم. انگار اگر تو با من بودی، منِ بی‌سپاه، همه بودم و همه را حریف.</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 20:05:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دور»، واژه دل‌انگیز!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-ixvzcw9rwudq</link>
                <description>من دیدن آدم‌ها را دوست دارم، دیدن رفت و آمدشان، خنده‌های مصنوعی و گریه‌های از ته دل! اندوهی که در چشمانشان موج می‌زند و شادی که آمدنش را با آغوش باز انتظار می‌کشند! دلم می‌خواهد بنشینم گوشه‌ای و تنها نظاره‌گر باشم. من گاهی به تک تک آدم‌هایی که می‌بینم و حتی آن‌ها که هیچگاه ندیدمشان فکر می‌کنم و از خود سوال‌های جالبی می‌پرسم. به آن‌ها فکر می‌کنم و در آن‌ها غرق می‌شوم. بارها نیز با آن‌ها سخن گفته‌ام، در ذهنم. من گفته‌ام و آن‌ها شنیدن می‌دانستند. با لبخندهای مضحک و سرتکان دادن‌های بی‌دلیل باعث نمی‌شوند از حرف زدن دست بکشم و فکر کنم من برای آنها یک لطیفه بیش نیستم! در چشمانشان خود را دیده‌ام و به یاد آورده‌ام در این فاصله‌های ممتدد تنها نیستم!دیدن آدم‌ها را دوست دارم، تنها دیدنشان از دور، احوالشان از دور! «دور» کلمه دل‌انگیزیست! دور بودن از آدم‌ها باعث می‌شود کمتر از خود کناره بگیرم. فاصله برخلاف درد نهفته‌ای که دارد برای من یک مسیر مطمئن است تا اطمینان یابم تن زخمی از زندگی را می‌توانم بهبود بدهم. دور نگه‌داشتن از میدانی که بودن یا نبودن در او تنها شمارگان زخم‌هایت را میزان می‌کند.گویند برای فهمیدن آدم‌ها نیاز است که به آن‌ها نزدیک شوی تا بتوانی جز به جز زخم‌ها و لبخندهایش را ببینی و سعی کنی بفهمی. اما من برای فهمیدن آدم‌ها نیاز ندارم به آن‌ها نزدیک شوم. من بیش از آنکه بخواهم به کسی نزدیک شوم، دلم می‌خواهد فاصله‌گذاری کنم با کسان، هر کسی که می‌خواهد باشد. من حتی در جایی که آدم‌های بسیاری حضور دارند، دورترین نقطه که در دید همه نیست را انتخاب می‌کنم تا کمتر با آن‌ها چشم در چشم شوم.ای کاش می‌شد و می‌توانستم تمام چیزهایی که از آدم‌ها در خاطرم هست را یک بار برای همیشه قی کنم و بروم در گوشه‌ای مانند انسان‌های نخستین، با این فکر که تنها من موجود دو پا روی زمین هستم، زیستن را از نو آغاز کنم!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 03:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلقی سوخته!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-gfv1uqwu3ddl</link>
                <description>آدمی که به جایی یا کسی تعلق دارد، همیشه جایی در دلش برای او دلتنگی می‌کند. تعلق، مالکیت نیست که سند چند دانگ برایش بگیرند و تا آخر عمر او را به مانند وکیلی همراهی کنند یا به مانند غلامی حلقه به گوش به دنبال خود بکشاند. تعلق احساسی از سر مهر و دلبستگی است که ریشه روح آدمی را در خاک آغوش کسی یا جایی گیر انداخته است. آدمی دلش گیر افتاده است و روحش طلب رسیدن به آن جا را دارد. او انگار جای جای آن محل یا آدم را می‌شناسد، رسیدنش انگار رسیدن به خانه‌ایست که روزها به هر دلیلی از او دور افتاده است. آدمی که احساس تعلق دارد، وابسته و گیر افتاده نیست. او احساس پیوستگی دارد با تک به تک صحنه‌ها و خاطرات، با گوشه گوشه قلب کسی که جانش با او پیوست خورده است. او آزاد است از هر بند و وابستگی اما بی‌پیوند نیست. آزادی برای او به معنای بریدن از همه و بعد استفاده به نفع از همه نیست. او از آنکه محدود و زندانی باشد به دور است اما خود را بی‌بار و بدون پیوند نمی‌بیند.دوری از جایی که به آن تعلق یافته‌ای و پیوندت در هر مشاهدت و مشایعت افزون شده، به مانند دوری از وطنی‌است که ریشه‌ات را از او گرفته‌ای! تو انگار گیاهی هستی که از ذره ذره وطنت تغذیه کرده‌ای، جان گرفته‌ای، بزرگ شده‌ای! مگر می‌شود که به این همه خیانت کرد؟! آدمی دلخور می‌شود اما تن به این دروغ نمی‌دهد. دروغی که می‌گوید او همه‌اش از خود آمده و با اولین ضربه باید فرار کرد و فراموش کرد!آدمی ممکن است با همه این تعلقات و دلبستگی‌ها، مجبور شود دور باشد! نتواند بماند! مجبور به رفتن باشد. آسیب ببیند از این تعلق داشتن! دوست داشتن و تعلق داشتنش جوابی جز سهم‌خواهی و درد نباشد. او ماندنش را به مثابه مرگ بداند. اینجا دیگر جایی است که ریشه‌ها و پیوند‌ها از همه گسسته و او جز یک وابستگی مادی و معنوی چیزی در قلب ندارد. آنجا باید دور شد و فاصله گرفت اما نباید سیاهه نوشت و همه چیز را غم‌بار معرف بود. هر چه بوده، خوبی داشته و آن پیوند بر سر هیچ پدید نیامده! که اگر آمده باشد پیوند نیست، پیمانی است کوتاه یا بلند مدت که هر طرف به دنبال صود خود می‌گردد.آدمی همیشه به جایی و کسی تعلق خاطر دارد. به این سادگی‌ها نیست بریدن و گسستن از پیوندها، پس باید پیوندها را درست ینا کرد تا حسرت و درد، ریشه نخشکاند.</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 21:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ته مانده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qbjxsc9q9kvh</link>
                <description>ته مانده‌ای از زندگی در من باقیست. روزهای بسیاریست که از آینه‌ها دوری کرده‌ام تا زخم‌های بی‌شمارم را به یاد نیاورم. چشمانم را به تاریکی عادت داده‌ام تا به دنبال کورسویی نور امیدوار نباشند. جایی میان ابرها را نشان کرده‌ام که بروم و نمانم تا همان مقدار از زندگی که در من باقیست را به ابرها بدهم و آن‌ها جای تمام لحظاتی که اشک‌هایم را سرکشیدم و بغضم را فروخوردم، بر سر زمین بریزند شاید که بوته‌ای یا درختی جان گیرد و مرا به یاد آورد. دیوارها از این رفتن سر خم کرده‌اند و واژه‌ها از سر دلتنگی سُرنا سرمی‌دهند اما می‌دانم آن‌ها نیز به مانند همه کسانی که در زندگی از من گذشتند، وفایی به غمشان ندارند و چشمانشان به راهست تا نفر بعدی برسد و بر سر او خراب شوند. چه فرقی می‌کند آواز غم سر دهم یا شادی، وقتی همه چیز تنها به من مربوط است. آواز را از سر دلتنگی می‌خوانند یا وصال! آدم تنهایی که بین رفتن و ماندن در زندگی دست و پا می‌زند انتظار نمی‌کشد. او دیگر آماده هر غم‌نامه‌ای هست. بین سوال‌های بی‌سر و ته آدم‌ها که تنها به دنبال جواب‌های خود هستند نمی‌ماند. سکوت را به پاسخ ترجیح می‌دهد. او غم را به مثابه خرقه‌ای بر تن کرده و قدم‌هایش را تنها به درون دیوارهای قرمز شده از خون جگرش استوار برمی‌دارد.شاید گاهی به سرش بزند که تمام قول‌نامه‌های امضا شده و نشده با آسمان را پاره کند و همه آنچه از خود باقی می‌داند، همه ته مانده‌اش، را به پای کسی بدهد. او می‌داند این قمار اگر جوابش باخت باشد او را زندانی زمین خواهد کرد و تنها رویای باقی‌مانده را خواهد کشت، دیوار تنهایی آنقدر بالا می‌رود تا پس گلویش برسد و نفس کشیدن را برای او تقریباً غدقن می‌کند. اما چه کند که آدم هر چقدر هم خود را در تاریکی حبس کرده باشد، اگر کسی را بیابد که قلبش را از میان سنگ‌های خراشیده بیرون بکشد باز هم به تمام دانسته‌های اثبات شده‌اش پشت پا می‌زند. اگر همه این سراب باشد و او نه تنها سایه را از دست داده و در تشنگی جان سپرده، بلکه هلاک امید واهی شده است.شاید باید آدمی که به ته مانده خود رسیده به جای محفوظ نگه داشتنش و حواله آن به دست باد و باران، آن را به آتش بکشد و از تک تک ثانیه‌هایی که قرمزی شعله، او را می‌سوزاند با لبخندی استقبال کند. چه کسی می‌داند شاید این قمار سرخ‌فام همان پاهای اسماعیل باشد که بر تن خشک و سخت صحرای آدمی بخورد و  زمزمی را بجوشاند که جز خود، نور زندگی را بر جماعتی بتاباند.</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 16:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ همیشه هست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-oeo4pnmaysac</link>
                <description>مرگ یک لحظه اتفاق نمی‌افتد! آن لحظه که جان از بدن خارج می‌شود، آخرین لحظه است نه تنها لحظه! مرگ همیشه هست، همراه همیشگی آدمیست. همه آدم‌ها زندگیشان به سمت و سوی پایان مادی در حرکت است. آدم بارها شده که نزیستن را تجربه کرده، درد و بغض آمده و نرفته است! چشم در چشم مرگ ایستاده و با لبخندی تلخ راهش را گرفته و ادامه داده است! آدمی تمام عمرش را به ساختن و خراب کردن می‌گذراند، انگار او برج و بارویی را در تمام عمر می‌سازد و مرگ یک آن تمامش را بر سر ساکنش خراب می‌کند یا او را از آن جا که بوده بیرون کرده است! شاید سازه‌اش بشود یک اثر تاریخی و ماندگار که برای آدم‌های بعد بماند و بیایند از او بازدید کنند و رشک ببرند که چگونه این همه بوده است و شاید بشود یک خانه جدا افتاده و بی سر و ته که سال‌ها کسی از حضورش نیز با خبر نباشد! این که آن ساخته را کسی بعد او بخواند و ببیند بستگی به زر و زیور و آلایشش ندارد، به این وابسته است که او که حاصل عمرش شده آن برج (بخوانید هر چیز ماندگار در این جهان) چه داده و چه از دست داده است و دیوارش را بر پایه کدامین بنیان نهاده است!اندک زمانی هست که مرگ آدمی بیش از زندگی او می‌ارزد. نه اینکه او خواهان مرگ بوده و پیش از نوبت به دنبال او دویده است. همه چیز در این جهان به نوبت و و به وقت رقم می‌خورد! اما بعضی آدم‌ها بودنشان برکت است و رفتنشان پربرکت‌تر! آنقدر در زندگی مادی زیستن دانسته‌اند و برای خیر دویده‌اند که نفس بریده‌شان را تنها به مرگی خوش با لبخندی دل‌انگیز می‌توان پاسخ گفت.گاهی هم می‌شود که آدمی مرگ را بیش از زندگی بخواهد! آنجا آدمی دیگر توان ایستادن در برابر همه دردها و نبودن‌ها را ندارد! زخمش آنقدر عمیق است که فکر می‌کند اگر در هر پَستویی به دنبال مرگ بگردد و با او همنشین و هم سفر شود. همه چیز مطلوب خواهد بود. مرگ هیچوقت از این مسافر مشتاق نمی‌گذرد اما به راستی دردهای زندگی به آن میزان هستند که آدمی تا این حد ناشکیبا شود و مسیر بی‌راه حلی را بخواهد. مرگ را بی‌نوبت و به شکلی خودخواهانه خواستن یعنی تسلیم در برابر همه چیز!مرگی که همیشه با آدمی هست شاید ما را مرده‌های متحرکی کند که فقط نفس کشیدن را از تمام اعمال ساخته شده برای انسان به یاد دارد یا اینکه مرگ را در پس سر ببینیم و مشتاقانه به سوی زندگی شتاب کنیم تا آن لحظه پایان که رسید به جای نگاه کردن حسرت بار به گذشته، با لبخند رضایت تن خسته را بدرود گوییم!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 20:01:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تو را دیده‌ام، مرا ببین!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-q2eosdwls1ww</link>
                <description>محبوب من، آنچه مرا به سوی تو می‌کشاند و هر صبحگاهان به امید دیدارت سر از بالین برمی‌دارم تنها یک احساس کودکانه و زودگذر نیست! من از اعماق وجودم تو را دیده‌ام و خواسته‌ام! من از سر اینکه روزی به تو برسم و تو را برای خود بدانم به سویت نمی‌آِیم! من سفر به سوی تو را از تو آغاز کرده‌ام. من از تو به سوی خودت قدم برمی‌دارم! توصیفاتم از چشمان و لبانت را به حساب ظاهر بینیم مگذار! آنچه من در تو یافته‌ام، آنچه در جان و قلبت می‌گذرد، آن یگانگی روح و اندیشه‌ است که مرا به این دیوانگی و دلتنگی کشانده! مجنون راست می‌گفت که آنچه من از لیلی می‌بینم را اگر کسی دیگر ببیند مگر می‌تواند، نخواهد و تو را معشوق خود نخواند!محبوب من، بودنت اگر می‌خواهم، اگر می‌خواهم دستانت را لمس کنم، به جز آرامشی که بر قلبم می‌رساند، آنجا می‌توانم ضربان قلبت را بخوانم! من می‌خواهم از چشمانت خواسته‌هایت را بفهمم، اگر به زبان گفتن بود که هر کسی می‌تواند گوش کند! می‌خواهم نجواهای مگویت را من بشنوم، تمامشان را بدانم و بخوانم!محبوب من، میان این همه آدم، میان این همه خواستن‌ها و نخواستن‌ها، تنها تو هستی که برای من اهمیت داری! بی‌توست که من سحر‌هایم نیز همچون شب تار است! من زندگانی می‌کنم، می‌خندم، از این سو به آن سو می‌دوم اما سر آخر یک چیز کم، گرمای لبخندت است که مرا دلگرم می‌کند! یقین بدان با تو من به آنچه باید باشم، نزدیک‌ترم! دردهایم را بهتر می‌پذیرم! تو از همه آدم‌های جهان کافی هستی!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 18:58:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روابط مسکوت شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-xld7wn14war0</link>
                <description>ما آدم‌های امروزی در روابطمان بیش از حد مسکوت شده‌ایم! همه چیز را به بعد موکول می‌کنیم، فکر می‌کنیم روابطمان از هر نوع که باشد نیز در مناسبات اقتصادی سود و زیان می‌گنجند. از آنجا که در اذهان عموم مردم امروز جا انداخته‌اند که تو فقط خودت مهمی و فردی‌زدگی بیداد می‌کند، منطقی به نظر می‌آید چنین اقتصادی دیدن آدم‌ها! انگار همه به مانند منبعی هستند که با عدم گفت و گو در مورد ماهیت رابطه‌شان به مقاصد خودشان می‌رسند. چند مورد می‌توان مثال آورد که دو آدم با هم در رابطه عاطفی بوده‌اند در حالی که یکی به رشد رابطه و ازدواج و دیگری تنها به لذت لحظه‌ای از رابطه و روزی تمام شدن آن فکر می‌کرده است. یا چند بار پیش آمده که دوستی‌هایمان تا آنجا ادامه دارد که منفعت مالی یا راهگشایی مشکلتمان داشته است نه بیشتر از آن! انگار در تمام اوقات سال چیزی بین آن دو نیست و بعد ناگهان آن فرد مهم می‌شود.ما آدم‌ها نیاز داریم برای هر ارتباطمان به یک مخرج مشترک برسیم! شاید برای هر کسی پیشامد کرده باشد که در ذهن او کسی یا کسانی دوستش بوده‌اند و انرژی و احساسش را خرج کرده بعد متوجه شده او در دایره زندگی آن آدم نقش حداقلی دارد یا اصلأ به حساب نمی‌آید! اینکه بدانی تو واقعاً دوست یا همکار یا محبوب فلانی هستی یا نه، قدم اول است! این بلاتکلیف نگه داشتن آدم‌ها به همان سود و ضررهای مادی و معنوی برمی‌گردد. در حالی‌که زندگی کردن با توهم دوستی و دوست داشتن عذاب‌آور است و یک جا واقعیت با بیشترین قدرت و سرعت توی صورتمان می‌خورد که جایش تا مدت‌ها می‌ماند و درد می‌کند. مخرج مشترک یعنی اینکه بدانی تعریف تو از دوستی و دوست داشتن، کار کردن و همکاری، همدلی و الخ با آن آدم نه شبیه که حداقل یک نقاط مشترکی دارد که به فهم، رشد و دوام آن رابطه کمک می‌کند. اگر آدم‌ها می‌فهمیدند با صحبت کردن از نگاهشان به این موضوعات حساس و اساسی چه کمکی به خود می‌کنند، هیچوقت آن را نادیده نمی‌گرفتند. مخرج مشترک نداشتن با هر آدمی حتی اگر او خفن‌ترین، زیباترین و مشهورترین آدم ممکن هم باشد، آن رابطه برای هیچ‌کدام از دو طرف اثرات مثبتی به دنبال نخواهد داشت. مگر اینکه آن‌ها بخواهند و بتوانند به یک فهم مشترک برسند. آن هم در صورتی که آدم از خواسته‌ها و معیارهایی که برای درک و فهمشان دلایل محکمی دارد عدول نکند. وگرنه به خودت می‌آیی و می‌بینی دیگر خودت را هم به جا نمی‌آوری! ما آدم‌ها نیاز داریم بیش از آنکه روابطمان را نشان دهیم، آن‌ها را بفهمیم و در یک فهم مشترک حرکت کنیم! آنجاست که آدم می‌تواند برای رشد حرکت کند، تضادهای مختلف را در یک گفت و گو به سمت حل و حداقل درک برساند. اگر پایه دیوار خراب باشد هر چه رنگش کنید باز هم آوار خواهد شد.</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 18:25:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه‌های گم شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-wfg3el7hdbkv</link>
                <description>گاهی چنان در سکوت غوطه میخورم که نمی‌دانم کلمات را کجا جا گذاشته‌ام! حتی در ذهنم هم نمی‌توانم آنطور که می‌خواهم با خودم حرف بزنم. آدمی که تنهاست جز خود کسی را ندارد برای حرف زدن، درد و دل کردن. آدم تنها اگر واژه‌ها را گم کرده باشد چه کند؟! من گم کرده‌ام! میان نوشته‌ها، کتاب‌ها، فیلم‌ها و حتی در خیابان‌ها و لب‌های پیوسته در حرکت آدم‌ها به دنبال واژه‌ها می‌گردم! بارها در گذشته‌ام کندو کو کرده‌ام که کدامین اتفاق بوده است که من بعد از آن نتوانستم واژه پیدا کنم برای حرف زدن! کجا بوده است که وازه‌های قطار شده در ذهنم آنقدر در ذهنم و قلبم ماند که فاسد شده و حالا نمی‌توانم پیدایشان کنم! چند بار واژه‌های درست را یافته‌ام، توانسته‌ام ادا کنم اما در چشمان آدم‌ها، در رفتارشان ندیده‌ام که درکش کنند! انگار من غلط یافته‌ام، غلط گفته‌ام!آدم هر چه بیشتر نتواند واژه پیدا کند، حرف بزند، در تنهایی غوطه می‌خورد و منزوی می‌شود! آدم تنهای منزوی خود را در کتاب‌ها و فیلم‌ها با قهوه‌های تلخ کافه‌ها گم می‌کند تا از یاد ببرد واژه‌هایش را گم کرده و اگر چیزی برای گفتن دارد، قلبی برای شنیدن ندارد! که اگر گوش‌ها بشنوند اما قلب‌ها نشنوند و نفهمند چه حاصل از گفتن!  آدمی چنین جایی می‌رسد که یا روزه سکوتش را به کاغذ پاره‌ها باز می‌کند که شاید بعد از مرگش او را کسی بیابد و بخواند یا مانند مرد در «شب‌های روشن» یک شبی چشمان منتظر و قلبی شنوا می‌یابد که از آن پس تنها می‌خواهد با او سخن کند، واژه‌ها را از شرق و غرب بچیند و فهمیده شدن را در چشمان او بیاید. آنجاست که او شِفا می‌یابد، فهمیده شدن شِفادهنده بسیار دردهاست. اگر روزی بیاید و آن تجلی دیده شدن و خوانده شدن را از او بگیرد، او خواهد مُرد! چراکه او دیگر نمی‌تواند به سکوت خود برگردد، سکوتش را همه‌ی صداهای خنده و کلمات او پر می‌کند. او دیگر به قبل از او برنمی‌گردد. شاید باید کسی مانند او را بیابد، اما همین جمله خود می‌گوید که کسی «مانند او» یافتن! مگر چند نفر مانند او تو را می‌فهمند! تو او را می‌خواهی!آدمی که واژه‌هایش را با کسی پیدا کرده، با از دست دادن او نه واژه‌ها که خود را گم می‌کند، گم کردنی که دیگر واژه‌ها توان پیدا کردنش را ندارند!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 21:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوب، منجی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-s1ig2v3xk3gp</link>
                <description>محبوب من، من آن کسی هستم که در بالای بلندی ایستاده و یک سره، حیران به سقوط فکر می‌کند. من زندگی را فراموش کرده‌ام، تو را منجی بازگشت به زندگی می‌دیدم. اشتباه بود! تو نیز به مانند من جایی در زندگیِ غم‌آلود گیر کرده‌ای! تو یک اسطوره کهن یا قهرمان نیستی، تو نیز یک انسانی! شاید این همه انتظار برای منجی مرا به این نقطه رسانده، یک قدم قبل از پریدن یا پرواز با بالی شکسته!محبوب من، انتظار و صبر جزء کوچکی از عشق است! تو در هر سختی،  پستی و بلندی صبوری می‌کنی چراکه زیستن با کسی که جان توست، نه یک داستان رمانتیک که یک ساختن و ریشه زدن است. ساختن جز به صبر، انتظار و آجر به آجر رشد کردن نیست! اما انتظار برای کسی که نیست و نداری‌اش فرق می‌کند. تو به انتظار آغوشی آرام‌کننده، بوسه‌ای دل‌رباینده و حتی پیامی دلگرم‌کننده روزها و روزها را سپری می‌کنی! هر روز در دلتنگی و انتظار فروخورده می‌شوی، من فهمیده‌ام که عشق پرریسک‌ترین حسی است که می‌تواند هر آدمی را آغشته به خودش کند. ریسکی که یا سر و دلت را به باد می‌دهد یا قند عسلش به کامت می‌نشیند.محبوب من، هیچکس منجی زندگی دیگری نیست! نه تو می‌توانی بیایی و به کمتر از آنی مرا از منجلاب رخوت و تنهایی بیرون بکشی و نه من می‌توانم تو را به تنهایی و قهرمان‌وار خوشبخت کنم! هیچ منجی جز کسی که در درون هر آدمی مدفون شده وجود ندارد! من روزهاست که او را کندو کو می‌کنم اما نیافته‌ام! بارها حس کرده‌ام که در یک قدمی‌اش ایستاده‌ام اما در که باز می‌شود جز سکوت و وجودی خالی چیزی نیافته‌ام. می‌گویند برای ریشه دواندن دانه‌ای باید ابتدا پوسته‌ی آن شکافته شود. هر چقدر این پوسته پر لایه‌تر و سخت‌تر باشد، زمان بیشتری می‌خواهد برای روییدن. اما اگر ضربه‌ای یا محیطی مطلوب باشد شاید آن زمان طولانی کوتاه‌تر شود. تو آن ضربه هستی که می‌توانی با لبخندت، چشمانت و بودنت مرا هزاران مرحله در این شکفتن جلو بیاندازد!محبوب من، اما یک چیز هم هست، می‌گویند برای روییدن و ریشه دواندن هر دانه‌ای باید آن را به وقت و با آب و رسیدگی کافی به محصول می‌رسد. اگر دیر رسیدگی شود یا بیش از حد باشد، آب، هوا یا علف‌های هرز آن دانه را خفه و سوخته می‌کند و می‌گنداند. دل آدم دل‌تنگ و منتظر که یک عمر را منتظر شکفتن دانه‌ی رسیدن محبوبش است اگر دیر به او برسی از بین خواهد رفت!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 00:17:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی درون ما گیر کرده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-zaxmxxbbho36</link>
                <description>وقتی در حال هستیم به این می‌اندیشیم که فردا را چگونه از سر خواهیم گذراند! یا به گذشته‌ای فکر می‌کنیم که پر از سکوت، سقوط و لبخند‌های خشک شده بوده است. این‌که با این همه پیشرفت ظاهری جهان، افزایش سن و بزرگ شدن قدمان همچنان بهانه‌هایی برای فراری شدن از مسئولیت‌های زندگی پیدا می‌کنیم یعنی هنوز لباس و ابزار سفر را پیدا نکرده‌ایم، چه برسد که در مسیر حرکت قدم برداریم!ما بهانه‌های زیادی در اطرافمان داریم؛ هوا گرم است یا سرد، آدمی رفته است یا آدمی نیامده اصلاً، حوصله‌مان نمی‌شود و قس علی هذا! اما واقعیت نه در گذشته است و نه در آینده حتی در همین لحظه هم نیست! واقعیت جایی درون وجودمان گیر کرده است! آن چیزی که باعث می‌شود به بهترین نسخه‌ی خودمان تبدیل نشویم جایی میان ما مدفون است. ما دروغ‌های بسیاری را به اسم شناخت خود به خود گفته‌ایم، فکر کرده‌ایم این‌ها واقعیت‌نگری است. اما بسیاری از آن‌ها را نه خود که معیارهای دروغین انسان‌ساخت برایمان تبدیل به آرمان کرده‌اند. چه کسی تعیین می‌کند زیبایی همان است که آن شرکت فروش لوازم آرایشی معرفی کرده است؟! چه کسی تعیین می‌کند که ما آدم‌های تنبلی هستیم اگر به جای هشت، نُه ساعت بخوابیم؟! چه چیز تعیین می‌کند که تمام این معیارهای انسان ساخت بخشی یا همه حقیقت هستند؟! ما بسیار بیش از آنکه باید خود را سرگرم بازی‌های کودکانه‌ای کرده‌ایم تا از واقعیت زندگی، از آن فرصت‌ها و تهدید‌هایی که ما را یک قدم نزدیک به خود واقعیمان می‌کند، فرار کنیم! کافیست کمی در همین فضای مجازی بگردیم و ببینیم که آدم‌ها برای چه چیزهایی وقت، انرژی و هزینه می‌کنند تا درب را به روی خیلی از همین بازی‌ها ببندیم.ما در زندگی با همین متر و معیارها، همین وقت تلف کردن با آدم‌ها و جهان پیرامونی، دچار زخم‌های بسیاری شده‌ایم. اصلاً اگر بگوییم آدمی بطالت نیز لازم دارد و بخشی از همین‌ها بطالت است. مهم آن است که برای ما بسیار پیش آمده که برای کمی دوری از تنهایی یا خنده‌هایی کوتاه مدت تن به خواسته‌ها، تحقیرها و نخواستن‌های بسیار آدم‌ها داده‌ایم! اما برای خواستنی بودن، ماندن در جامعه و کنار آدم‌هایی که محقرمان کرده‌اند، زخم‌هایمان را نادیده گرفته‌ایم، پوششی چند لایه ساخته‌ایم به این امید که بار بعدی، آدم بعدی انتخاب بهتری باشد. ما فراموش کرده‌ایم زخم‌های درمان نشده، عفونت می‌کنند و تبدیل به دُمل می‌شوند! ما آدم‌ها به جای التیام خود و دیگران بیشتر دست و زبانمان را عادت به زخم زدن ساخته‌ایم. خیلی‌هایشان حاصل درمان‌های انجام نشده است. وقتی خالق تو و مسیر زندگیت، کسی را فرستاده به درب زندگیت و تو زخم خورده مانده‌ای، او گذاشته رفته است. به جای آنکه درب را قفل کنیم، باید یاد بگیریم که درب را باز نکنیم به روی آن‌ها که مانند گرگ داستان شنگول و منگول سفیدی به دست سیاهشان زده‌اند. وقتی یک چیز، یک زخم تکرار می‌شود، خدا را ملامت می‌کنیم درحالی که او مسیر تکراری برایمان قرار می‌دهد تا ببیند آن چیز که باید را یاد گرفته‌ایم یا نیاز است از نو تجربه کنیم!ما آدم‌ها باید زمین وجودمان را شخم بزنیم و بذر‌ها فاسد، علف‌های هرز، را از جا بکنیم. باید همه چیزی که در وجودمان است از نو ببینیم، بخوانیم. باید کمی در خود گردش کنیم. هر آنچه می‌خواهد در جهانمان روی دهد از جایی درون زندگیمان شکوفا می‌شود. باید به ریشه‌ها برگشت!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 02:42:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌وقفه رفتن تا کجا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D9%82%D9%81%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-gbps1ycpqxey</link>
                <description>جایی از این همه هیاهو فاصله می‌گیری و به این می‌اندیشی چه میزان از این همه مسیر را به اختیار آمده‌ای؟! آدمی بسیار بوده که حتی راهِ رفتن نمی‌دانسته و مجبور به دویدن شده است! جایی اگر بتواند و بگذارند تا توقف کند. به جای آسودگی باید با اشک خون‌آبه‌های پاهایش را بشوید و درد را به گزیدن لب بگذراند! ما خیلی وقت‌ها در دویدن هم اشک ریخته‌ایم، لنگ زده‌ایم و حتی زمین‌خورده‌ایم ولی مجبور بود‌ه‌ایم که در مسیر بمانیم. ما تنها در چگونه زیستن اختیار داشته‌ایم و زیستن هدیه‌ایست که پیش نیاز همه‌ی سخن بوده است.کنار آدم‌ها و با آن‌ها بودن هم همین است. خیلی وقت‌ها نمی‌فهمیم آن‌ها که حتی از دور می‌شناسیم چه موهبتی هستند! خیلی‌ها را به حساب نمی‌آوریم چراکه چشمانمان دنبال کسی یا افرادی خاص است! بارها شنیده‌ایم که هیچ چیز بدون حکمت نیست اما باورمان نمی‌شود. در انتهای مسیر بودن با آدم‌ها، فکر می‌کنیم ما برای آدم‌های اشتباهی ذوق کرده‌ایم، احساساتمان سر هیچ خرج کرده‌ایم و فراموش می‌کنیم آن‌ها که به هر دلیلی به زندگیمان راه داده‌ایم بخشی از تجربه زیسته ما هستند. ما بدون آن‌ها چیزی از واقعیت را کمتر می‌فهمیدم یا اصلاً نمی‌فهمیدیم. هیچوقت تکرار اشتباه توجیه‌پذیر نیست اما به جای برچسب زدن به آن‌ها که از مکان امن زندگیمان خارج شده‌اند یا خارجشان کرده‌ایم به این بیاندیشیم ما چه چیز را اشتباه خواسته یا انتخاب کرده‌ایم. کدامین نگاه، کلمه را در او اشتباه خوانده‌ایم! خیلی وقت‌ها کسی یا چیزی را دوست داشتن یا اشتباهمان در انتخاب کردن را دیر فهمیده‌ایم، بیشتر زمان‌ها خودمان را نادیده گرفته‌ایم و از یاد برده‌ایم اجبار و اجبار کسی را عاشق یا دوست نمی‌سازد و گاهی برای رسیدن صبر نداشته‌ایم آنجا که انتخابمان را سنجیده‌ایم، صبر نکرده‌ایم، با اولین طوفان همه چیز را نابود شده انگاشته‌ایم و به پایان سلام کرده‌ایم!در این مسیر رفتن، زیستن اگر کوله‌ای باشد بر دوش ما باید در هر توقف، در هر واماندگی با رفتن آدم‌ها و نرسیدن به مقصود چیزی از کوله‌مان را به دست خاک بدهیم. وگرنه این دویدن و مداوم رفتن با کوله‌ای سنگین از شب‌ها و روزهایی که نزیسته‌ایم، سوخته‌ایم و از دست داده‌ایم ما را بیچاره و درمانده می‌کند تا از پا بمانیم، نرفتن را بخواهیم، بو بگیریم از یک جا ماندن و تنها منتظر مرگ بمانیم. آن‌ها که مسیری طولانی را رفته‌اند، می‌دانند کوله‌ای سنگین حتی اگر پر از آذوقه باشد مصیبت است! آدمی باید بداند چه می‌خواهد و چه نمی‌خواهد تا سبک سفر کند. سبک از همه وابستگی‌هایی که ما را زمین‌گیر می‌کنند.</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 02:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمار فاصله!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-dxgniw7c4kda</link>
                <description>محبوب من، بین ما راه طولانی است. تو را آنقدر دور می‌بینم که اگر تمام روز را برای رسیدن قدم بردارم، عمرم کفاف نخواهد داد. افسوس آن‌که ما قراری برای دیدار تعیین نکرده‌ایم! دقیق‌تر که می‌شوم به این که می‌دانم تو کجا هستی مشکوک می‌شوم! این که تو را یافته‌ام و روزی دیده‌ام خاطره‌ای دور از ذهن به نظر می‌رسد! می‌دانم اگر رسیدنی در تقدیر ما نوشته شده باشد شروع دوست داشتن‌ها خواهد بود. اما زمان، دلتنگی، فاصله و نخواستن واژه‌های کوچکی نیستند. هر کدام ما را دورتر پرت می‌کنند و هر چه قامت بلند کنم تو را محوتر خواهم دید تا درد تنهایی و نرسیدن مرا بیمار کند و اشک روزی هر نگاهم باشد!محبوب من، من بیمارم! دوایی برای آن نیافته‌ام! فراموشی را امتحان کرده‌ام جز اندک زمانی دوام نیاورد. به تمام دل‌زدگی‌ها، نخواستن‌ها و سیاهی روحت فکر کرده‌ام تا خود را قانع کنم اما آنقدر زیبایی در لبخندت و گرمی در چشمانت داری که نتوانستم حتی یک قدم برای پا پس کشیدن بردارم! خود را در خواب‌هایم حبس کرده‌ام تا کمتر به تو فکر کنم اما تو را در تک تک رویاهایم دیده‌ام که در فاصله‌ای دور لبخند می‌زنی و تنها یک بار، همان روزهای اول، بود که با تک تک اعضای جانم  دویدم، فاصله را قیچی کردم و تو را به آغوش کشیدم. من بارها به امید تکرار همان رویا خوابیده‌ام اما هر روز فاصله دورتر می‌شود! همین شد که حالا تا جایی که می‌توانم از خواب فرار می‌کنم و خود را در بیداری غرق کرده‌ام!محبوب من، من دیگر توانی برای آمدن ندارم، گاهی حس می‌کنم هر قدم که برمی‌دارم تو ده قدم از من دورتر می‌شوی، انگار این آمدن من و رفتن تو فاصله را هزار برابر کرده است! من خسته‌ام از آمدن، تنها آمدن، تو را همیشه دوست خواهم داشت اما دیگر نایی برای دویدن ندارم! ناامید نشده‌ام اما می‌ترسم که آنقدر که من تو را خواسته‌ام، تو مرا نخواهی! می‌ترسم روزی که تو بخواهی برگردی و به جای رفتن با هر قدم خسته‌ی من، ده قدم به سمت دویده باشی من دیگر آن نباشم که تو بخواهی و تو را از خودم و قلبی که برایت می‌تپد ناامید کنم!محبوب من، آمدنت را به تأخیر نیانداز! هر چقدر دیر کنی، در خواستنم مشکوک بمانی و مرا نیابی، زندگی صبر نمی‌کند! دیر رسیدنت دقایق زیادی از عاشقانه‌هایمان را خواهد کشت. شاید روزی که در من به یقین برسی، دیگر منی نباشد که بخواهی. زودتر بخواه، زندگی صبر نمی‌کند!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2024 02:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توقف زمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-ewabpksl7nul</link>
                <description>اندوه من، گاهی زمان متوقف است! نه آنکه ساعت نگذرد و عمر سر نرود! زمان متوقف است که چرا قلبت مچاله است و جانت را اندوهی فسرده کرده است. رفتن آدم‌ها چیز جدیدی نیست. بارها و بارها می‌شود که آدم‌ها از دست می‌روند. اما بعضی رفتن‌ها و نماندن‌هایی که انتظارش را نمی‌کشی، مرگ را نزدیک‌تر می‌کند. جان به در بردن از این توقف و سکته، کار ساده‌ای نیست. آدم‌ها فکر می‌کنند که گذر کردن کار آسانی است. آن‌ها که این را می‌گویند قلبشان را جایی به دست باد داده‌اند و جز خاک‌روبه‌ای چیزی باقی ندارند!اندوه من، زندگی میان دو نقطه رفتن و ماندن است. گاهی میان ماندن‌ها مجبور به رفتن می‌شوی! خیلی وقت‌ها هم خودت فکر می‌کنی مانده‌ای و جا خوش کرده‌ای در قلب کسی اما زمان زیادی است یا تو رفته‌ای و جا مانده‌ای یا او رخت جمع کرده و سرمای رفتنش را وقتی خوب دقت کنی در استخوان‌هایت حس می‌کنی!اندوه من، ما با آدم‌های زیادی ملاقت می‌کنیم، خیلی‌ها را ندیده دوست داشته‌ایم! آن‌ها که کمی از قلب ما را ربوده یا فتح کرده‌اند، همه آن‌ها را شناخته‌ایم! بدون دیدن روح کسی مگر می‌شود قلبت را به او سپرده باشی برای تمام مدت! در میان همه این رفت و آمدها، هیچوقت رفتن آن‌ها که جایی در قلب و زندگیمان داشته‌اند، عادی نشده است! همیشه زمان متوقف می‌شود، ما گنگ و لنگ‌زنان هر بار که خواستیم از پس این رفتن بربیاییم، بر زمین مانده‌ایم! منتها ما همیشه مجبور به سر آخر ایستادنیم، چراکه مسیر رفتن پر از پاییز‌هایست که باید به امید بهار صبوری کرد، دوید حتی اگر نرسیدن مقدر باشد!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 19:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-lqeqzicc7q69</link>
                <description>محبوب من، شاید من گم شده‌ام که اینگونه تنها و نرسیده باقی مانده‌ام. شاید برای باقی ماندن در خانه‌ای خالی و تنها دلیلی می‌خواهم که روزها و روزها پشت پنجره زندگی بنشینم و منتظر باقی بمانم. اما من می‌ترسم. می‌ترسم که باران چشم‌هایم تمام رد پاهای پیدا شدن را شسته باشد. یا شاید که عشق در کوچه پس کوچه‌های پیدا شدن گم شده است.محبوب من، تمام شهر را زیر پا گذاشته‌ام. دیگر ذوقی برای قدم زدن در جایی که صدای خنده‌های تو را نمی‌شنوم، ندارم. من بارها و بارها وقتی به خانه رسیده‌ام زنگ زده‌ام، شاید تو در باز کنی! نامه‌های تو را برای خودم می‌نویسم و از آمدن می‌گویم. من بسیار منتظر مانده‌ام و از رسیدن بی‌وقت می‌ترسم. کسی که قلبش ایستاده است را می‌توان دوست داشت اما قلبْ مرده را چگونه می‌توان خواست؟! من از مرگ در این انتظار و نوش‌دارو پس از مرگ می‌ترسم!محبوب من، گلایه‌ای نیست اگر تو نیز به مانند من راه رسیدن را گم کرده‌ای! من شب‌ها با ماه صحبت می‌کنم، او نیز ستاره‌هایش را گم می‌کند اما به دنبال آن‌ها تمام شب را در سفر است، از شرق به غرب تمام زمین را می‌گردد تا ستاره‌اش را بیابد. شاید دلیلش همین باشد که در قلب من همیشه شب است تا ماه من مرا ببیند، ماه من مرا بیابد.محبوب من، آن‌وقت که مرا پیدا کردی، منتظر هیچ باقی نمان، همان‌طور که من تو را روزها در بیداری و خواب یافته‌ام و زندگی می‌کنم! تو نیز مرا زندگی کن! دوست داشتن چیزی بیشتر از زیستن با تمام وجود در قلب آدمی‌ست که تو او و او تو را دوست می‌دارد؟! من تو را در زندگی که به آن مجبورم یافته‌ام اما نرسیده‌ام! من من رسیدن را در رویا و قلبم تمرین می‌کنم تا آن روز که تو نیز مرا در قلبت پیدا کنی! آن‌جا من دیگر مجبور به زیستن نیستم، من برای زیستن با تو در همه جهان‌ها حاضر خواهم بود!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2024 03:34:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما شبیه یک سفرنامه‌ایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-hcuwfoxvrjnq</link>
                <description>ما میان بودن و نبودن گیر کرده‌ایم. ما همیشه درگیر این هستیم که چه میزان بوده‌ایم و چرا بوده‌ایم؟ اصلاً جایی که به گمان خود بوده‌ایم، کسی دیده است ما را؟ یا این همه را، نبوده‌ایم! ما این همه بودن را به ضمانت و دلخوشی چه کسی خیرات کرده‌ایم که حالا رفتن و نبودنمان به جایی بربخورد؟! ما انگار همیشه با گُمان خود زندگی کرده‌ایم، با گمان خود بوده‌ایم و با گمان خود نبوده‌ایم. چه روزها که میان آغوشی و جمعی لبخند به لب بوده‌ایم درصورتی که نبوده‌ایم و زمان نیاز است تا آن را اثبات کند. و چه روزهای کوتاهی به گمان خود کسی ما را نمی‌بیند، و ندیده و نبوده مانده‌ایم حال آنکه قلبی در همان حوالی برای ما تپیده و ما نادیده گرفته‌ایم و وقتی دیر شد تازه دستمان می‌آید چه گذشته است. از همه این‌ها گذشته و ما فراموش می‌کنیم که ماندن برای لحظه است و رفتن برای همیشه!ما انسان‌ها انگار در سفرنامه‌ای ناتمام زندگی می‌کنیم. سفرنامه‌ای که گاهی نوشتن آن نیز دست خودمان نبوده است. ما در این سفر هر جا خواستیم مقصدی برای خودمان متصور شویم، نه کسی جدیمان گرفت و نه خودمان توانستیم دوام بیاوریم. ما در این سفر محکوم به رفتن و رفتن شده‌ایم. اما همیشه در هر مقصد، در هر جایی که  پای دلمان وسط بوده، همیشه بوده، گیر کرده‎ایم. گیرمان انداخته است و جای زخم قلابش همیشه روی قلبمان باقی مانده است. ما حالا زخمی و رنجور، خیس اشک و زار در کوچه پس کو‌چه‌های مه گرفته به دنبال مقصدیم. مقصد محو و دور از دسترس است و نمی‌دانیم چشمانمان خوب نمی‌بیند یا مقصد را نمی‌شناسیم و از یاد برده‌ایم! ما هر قدم محتاج صندلی‌ای هستیم که گزگز پاهایمان از این همه رفت و آمد را بتکانیم. دوایی برای زخم‌هایمان بیابیم. اما صندلی‌های موریانه گرفته همیشه لق می‌زدند و رفتن را فریاد می‌کشیدند.ما آنقدر رفته‌ایم که پاهای برهنه‌امان آبله بسته و از آن خون می‌چکد. ای کاش میان این همه مقصد سراب‌گونه، اقیانوسی برای به آغوش کشیدن باشد تا تمام دلتنگی‌ها، خاطرات و رنج‌هایمان را غرق کند و ما را به خوابی ببرد  که این همه بیداری و چشمان خون‌گرفته را تسکین دهد. شاید آن‌جا جهانی دیگر پیدا شود که کمی ماندگی‌هایمان را قدر بداند. ما خستگان در راه مانده را جز به امید آن دیار توانی نمانده است.</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 20:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار عاشقانه با تنهایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ht9dlkio3n13</link>
                <description>اندوه من، تنهایی اگر قرار عاشقانه‌ای بود که آدمی با خود می‌گذاشت شاید خیلی چیزها دلپذیر می‌شد. آدمی که به قرار عاشقانه می‌رود؛ هزار بار یه این فکر می‌کند که چه باید بگوید و چه نگوید، خوش‌پوش و خوشبو می‌رود اما در دنیای ما  قرار با تنهایی چیزی جز دلتنگی‌های بسیار، مرور هزارباره خاطرات و چشمانی منتظر هیچ ندارد. آدم‌های تنها انگار فراموش می‌کنند چگونه قرار گذاشتن را، آن‌ها هر چه تلاش می‌کنند آیینه را کدر می‌بینند، قصه‌ها را نخوانده پس می‌زنند و رنگ را از دست می‌دهند.  تنهایی برای آن‌هایی خوب است که می‌توانند فراموش کنند. او که به یاد می‌آورد چه بودن‌هایی را تجربه کرده و حالا در میان آن همه نبودن غرق است! مگر می‌تواند با خود قرار عاشقانه بگذارد، لبخند بزند و از امید سخن بگوید؟!اندوه من، تنهایی نیمه‌ی تاریکِ پنهان زندگی بود که حالا بیش از قبل آشکار است، تاریکی به نور رسوخ کرده است. آدم تنها حتی اگر بتواند از خانه امنش بیرون بزند و میان آدم‌های غریبه با خودش قرار بگذارد، تفریح کند و اندکی نورِ بودن میان آدم‌های کاغذی را لمس کند. آخر سر میان آن همه نگاه که در هم گره شده‌اند، قلبش می‌لرزد که چگونه میان این همه آدم، یک جفت چشم را ندارد تا به او خیره شود! به یاد می‌آورد چند بار آن صندلی کناری خالی نبوده و حالا هست! شاید با یک لبخند و آرام از خانه بیرون زده باشد اما وقت آمدن و فارغ شدن از همه سرمشغولی‌هایی که برای خود ساخته، شب هنگام با یک چرای بزرگ به خانه برمی‌گردد!اندوه من، آدم‌ها از زندگی چیز زیادی نمی‌خواهند جز کسی که آن‌ها را بفهمد. از یک سنی به بعد دیگر نه عشق مهم است و نه جمعیت پر شده دور آدم، مهم این است چند آدم هستند که او را می‌فهمند! دیوانگی‌اش را روا بدانند و تنهایی‌اش را با نوازشی از کلمات و لمس سرمای قلبش به آغوش بکشند. آنجاست که  آن‌ها دو تنها هستند که یکدیگر را دیده‌اند، حساب آورده‌اند، فهمیده‌اند و تنهایی را با هم شریک شده‌اند.</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 16:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردگان متحرک!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-o441bvmo7ebf</link>
                <description>اندوه من، مردمان اگر مرده‌ای به روی تابوت ببینند، چند قدمی را به احترام برمی‌دارند و راه کج می‌کنند. اگر آن مرده را بشناسند تا محل فراموشی می‌روند، خاک می‌ریزند و برمی‌گردند! اندکند آنان که به یاد دارند، که را از دست داده‌اند! نه دروغ نمی‌گویم، فراموشی برای آدمیت غیر ممکن است، کم مقدار است شمارگان کسانی که تماماً به یاد بمانند!اندوه من، نمی‌دانم مردگان دیده و نادیده را چگونه حساب کنم! نه آنکه جایی ثبت نشده باشند و من بخواهم خودسر آن را حساب و کتاب کنم اما تا به حال چند قدمی در جهان راه نرفته‌ای که بدانی تعداد مردگانی که خاک نشده‌اند قابل محاسبه نیست و فراموشی ویروسی است همه گیر!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 16:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خواهم رسید؛ تو یا مرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-yfruur0rwuza</link>
                <description>محبوب من، مردن زندگی نداشته است. همین که تو همین چند قدم مانده را نیز نیامده‌ای یعنی من به آغوش مرگ خواهم افتاد. زندگی یعنی هر قدم با مرگ قدم زدن اما در آغوش محبوب. او تنها هم قدم است، نه همراه.محبوب من، مرگ ایستاده نظاره می‌کند مرا که در نبودنت تکیه‌گاه خود شده‌ام و این تن رنجور ناتوان شده. همین آن است که بیاید زیر شانه‌هایم را بگیرد و مرا در آغوش بکشد. او ایستاده منتظر یک لحظه، من ایستاده‌ام منتظر تو که بیایی، بمانی، به آغوشم بکشی، دستانم بگیری و با هم او را جا بگذاریم.محبوب من، زندگی آنجا هم قدم مرگ است که محبوبی نباشد، تو که بیایی مرگ می‌رود در پستو منتظر می‌نشیند تا آنجا که این قلب دیگر توان دوست داشتن تو را نداشته باشد، نه آنکه تو بیرون بروی، قلب است که حد و اندازه‌اش در برابر دوست داشتن تو پایان گرفته است.</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 14:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، واقعیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mj_taghipour/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-sx0tdjtociro</link>
                <description>اندوه من، زندگی رؤیا اگر بود، می‌توانستی یک جایش که دلت را به هم می‌زند، بیدار شوی. نهایتاً یک فریاد و اندکی نفس تنگی برایت باقی می‌گذاشت. ولی زندگی آنقدرها واقعی است و هر روز آن را به رُخت می‌کشد که فرصت به واقعیت تبدیل کردن این آرزو را از تو می‌گیرد. مسیر زندگی آنقدر رخ دادهای غیرمنتظر برای تو دارد که اگر ساعت‌ها خواب را ترجیح دهی و در آن تنها شادی و خوشبختی را پیدا کنی بازهم روزی تو را با تکانی سخت بیدار می‌کند تا نشان دهد واقعیت از رگ گردن به تو نزدیک‌تر است.اندوه من، سختی این زندگی آن جا بیشتر می‌شود که خواب‌ها و رؤیا بیش از آنکه بازتاب دلخواه‌های تو باشند، به رنگ واقعیت زندگیت درمی‌آیند. اگر غم تو را فراگرفته، معشوقه‌ات هم در خواب لباس سیاه به تن می‌کند، تو را در آغوش می‌کشد و بوسه‌اش زهر تلخی را در تو بیشتر می‌کند. بارها مرگ را در خواب و رؤیا می‌بینی تا آن حادثه که منتظر توست رخ دهد. زندگی بازتاب انتخاب‌های ماست، این انتخاب‌ها در زندگی گُل می‌کنند نه در رؤِیاهای وهم‌آلود!اندوه من، زندگی واقعی بیش از توان ما سخت و تلخ نیست. شاید این ما آدم‌ها هستیم که بیش از آن‌که باید در رؤیاهای کودکی غوطه می‌خوریم و از یاد برده‌ایم، مسئولیت همه چیز بر گُرده خود ماست. زندگی واقعی منتظر نمی‌ایستد که تو خود را بزک کنی و به جز خودت در آینه با لبخندی کش‌دار، او را هم فریب دهی. آخر یه روز خواهد فهمید که بیش از آنکه بدانی به فریب دادن خود معتاد شده‌ای و این زندگی واقعی است که مسیرش را همان‌گونه راه می‌برد که خود آدم، با او و خود تا کرده است.اندوه من، آخر یک روز باید پذیرفت آن چیز که  می‌تواند مسیر رود روحمان را هموار یا مسدود کند، قدم‌های غلط و درست ما در زندگی است. اگر سنگلاخ‌های تلخ گیر کرده در روحمان را بیرون نکشیم یا به خرده سنگ‌هایی تبدیل نکنیم. حتماً یک جا مسیر رود را به جایی می‌برد که ما را به مردابی راکد و بو گرفته بدل کند. یک روز باید بپذیریم باید کودکیمان را برای خلوت نگه‌داریم و ما همانیم که هستیم نه آن‌چیز که در رؤیا تنین آوازه‌اش جهان را گرفته است. ما باید بپذیریم آدم‌های خاکستری زندگی خودمان هستیم با تمام سیاه و سفید که می‌شناسیم و نشناخته‌ایم! باید رود را به راهی ببریم که باغ زندگی را خندان ببینیم. حتی اگر یک عمر طول بکشد!</description>
                <category>محمد جواد تقیپور</category>
                <author>محمد جواد تقیپور</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2024 12:42:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>