<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شعله امتیاز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mlmim</link>
        <description>یه برنامه‌نویس خسته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:56:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7658/avatar/EV5gZL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شعله امتیاز</title>
            <link>https://virgool.io/@Mlmim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تاریکی و نور</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1-tfze8dotzawr</link>
                <description>جانانم!روزهای سیاه محکوم به تمام شدن هستند، اما فراموش نمی‌شوند.روشنی فردای من و تو مدیون تاریکی امروزمان است. خودت می‌گفتی که رسیدنِ برگ‌های درخت به خورشید، مدیون فرو رفتن ریشه‌ها در تاریکی خاک است.حالا هرچه ریشه بیشتر در سیاهی فرو برود، برگ‌های بیشتری فردا به نور خورشید خواهد رسید. روزهای روشن می‌آیند.تکیه می‌کنیم به ریشه‌های فرو رفته در تاریکی‌مان. هرچه باشد، دانه‌ی ما را در دل تاریکی‌ها کاشته‌اند. ذات ما به همین تناقض زنده است. هیچ دانه‌ای از روشنی به تاریکی نرسیده و همه از سیاهی به سفیدی می‌رسند.هرچقدر که به نور نزدیک‌تر بشویم، از آن‌طرف بیشتر در دل سیاهی‌ها ریشه خواهیم دواند.از تاریکی نباید ترسید جانانم...نویسنده: فهمی عطار </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 11:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شما قدردانم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-tqmi0cbim5jp</link>
                <description>.قدردان زندگی بودن برای من به مثابه یک پیاده‌روی طولانی مدت است. مثل وقتی که بعد از پیاده‌روی به نفس افتاده‌اید اما همچنان به دلیل سروتونین بالایی که ترشح شده؛ شاد هستید، لبخند می‌زنید، می‌خندید. چون از کل هفته انرژی بیشتری را در آن لحظه تجربه می‌کنید، پس؛ رضایت دارید.وقتی در طول زندگی یاد بگیریم در همه سخت‌‌ها و با وجود همه چالش‌ها، قدردان حضورمان در همین لحظه و اکنون باشیم، با هوشیاری بیشتری عبور می‌کنیم. ناخودآگاه راه‌حل‌های بیشتری در مغزمان ظاهر می‌شوند یا که نه حداقل می‌دانیم که الان شرایط این‌گونه است و کمتر عذاب می‌کشیم. من خیلی دیر قدردانی را یاد گرفتم. بهتر است بگویم هنوز هم یاد نگرفتم.من خیلی دیر شروع به تمرین قدردانی کردم. شما چطور؟ .  </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 10:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الله نور السموات والارض!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B6-fqbqmitunweh</link>
                <description>بسی رنج بردیم در زندگی تا این رو فهم کردیم. فهم که نه. تجربه زندگی؛ کمی به این حس نزدیک‌مون کرد. راستش با خوندن این جمله از آدام گرنت نازنین: «استقامت، وجود اراده است، نه فقدان سختی». و هزاران جمله مشابه دیگه، و نه تا وقتی که با پوست و گوشت و استخون یه چیزی رو با همه وجود حس نکرده باشی؛ فهمش نمی‌کنی.به همین خاطر هست که یاد می‌گیریم رنج نه کم میشه و نه تموم. بلکه نوع نگاه ما به این رنج بی‌پایان اون رو از حالت دردی جانکاه به حالتی برای استمرار رشد تبدیل می‌کنه.گفتم دستاورد جدیدم و باهاتون به اشتراک بگذارم. بعداً میام از نحوه رسیدن بهش می‌گم.والسلام. نامه تمام!</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 11:13:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمدون زرشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%DA%86%D9%85%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B2%D8%B1%D8%B4%DA%A9%DB%8C-fzb6olwvchdx</link>
                <description>من فکر می‌کنم اون هنوز وحشتناک‌ترین خوابی که دیدم رو نمی‌دونه!من فکر می‌کنم اون هنوز نمی‌دونه من گربه رو می‌پرستم اما سگ‌‌ها رو فقط دوست دارم!من فکر می‌کنم نمی‌دونه من تو بهار چه مسیرهایی رو پیاده‌روی می‌کنم و زیر لب آواز می‌خونم. اون نمی‌دونه پیاده‌روی طولانی چه کیفی داره و من از چه زمانی کتونی‌پوش شدم و تعداد کالج‌های تو جا کفشی‌ام کمتر و کمتر شد.من فکر می‌کنم اون نمی‌دونه من چقدر برای لباس‌هام شخصیت قائلم و لباس‌های بی‌هویت رو دوست ندارم!من فکر می‌کنم اون نمی‌دونه من چند بار ساختمون پزشکان رو دیدم و از ته دلم خندیدم و اما در کل آدم فیلم‌بینی نیستم!من فکر می‌کنم اون نمی‌دونه من چقدر دوست دارم داستان‌های بچگی‌اش رو بشنوم، یا چقدر حدس‌هام درسته که دوستاش چه سبک آدم‌هایی بودن و چه بازی‌هایی با هم انجام می‌دادن!هنوز نمی‌دونه من روزی چند مرتبه بطری آبم رو پر می‌کنم، دمنوش می‌خورم یا لیوان چای‌ام روزی چند مرتبه پر و خالی می‌شه!من فکر می‌کنم اون هنوز نمی‌دونه من چطور سفر می‌کنم و چمدونم رو از اصفهان خریدم!من فکر می‌کنم اون هنوز نمی‌دونه پیاده‌روی تو نم نم بارون چه کیفی داره یا نفس عمیق کشیدن توی برف تا چه اندازه احساس تازگی میده!من فکر می‌‌کنم اون نمی‌دونه که من چقدر برای درست کردن صبحانه روز جمعه زمان صرف می‌کنم یا تا چه اندازه کیفیتش برام مهمه!اون نمی‌‌دونه آخرین کتابی که دست گرفتم و نصفه-نیمه رهاش کردم، اسمش چیه.اون نمی‌‌دونه من هفته‌ای یک بار توی دمنوشم، حتماً میخک می‌ندازم! اول حسابی بوش می‌کنم و بعد می‌خورمش!اون هنوز نمی‌دونه من تو هوای گرفته و کم اکسیژن نمی‌تونم کار کنم و حتماً باید پنجره‌ها رو باز کنم.من فکر می‌‌کنم اون نمی‌دونه وقتی صبح‌ها می‌خوام برای پرنده‌‌های روی تراس گندم بریزم با صدای بلند صداشون می‌کنم.من فکر می‌کنم اون خیلی چیزها رو نمی‌دونه!</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 15:13:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی صدای پرندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-udxs2bryqcxm</link>
                <description>یک وقت‌هایی که خسته هستم، مثلاً روز قبلش تا ساعت ده-یازده شب بیرون از خانه بوده‌ام؛ مثلاً به دیدن دوستی یا به کمک یک همکار قدیمی رفته‌ام، کلاس آموزشی‌ داشته‌ام یا با کوچ و مربی‌ام وقت مراجعه روتین هفتگی‌ام را دارم، کمی بیشتر خسته‌ام. در این مواقع، حق خواب و استراحت بیشتر به خودم می‌دهم. ضمن اینکه با هیچ تلاشی هم از خواب بیدار نمی‌شوم مگر یک چیز! نه با صدای آلارم گوشی‌ام که با صدای دیلینگ‌دیلینگ‌اش خودکشی می‌کند و نه حتی با صدای مادری که پسرهایش را برای رفتن به مدرسه آماده می‌کند و از قضا اتاق‌شان دیوار به دیوار تخت من است؛ با هیچ کدام بیدار نمی‌شوم.اما پرنده‌ها بیدارم می‌کنند. می‌پرسی چطور؟ وقتی صدای نوک‌ها و قوقوهایشان را از پشت پنجره می‌شنوم. وقتی که به شیشه پنجره خودشان را می‌کوبند و نوک‌هایشان را روی زمین تراس به زمین می‌‌زنند، آن‌گاه به طرفه‌العینی از خواب بر‌میخیزم. همان‌هایی که صدایم می‌کنند و می‌گویند به سحرخیزی روزهای قبل نبوده‌ام. صدایم‌ می‌کنند تا گندم‌های طلایی را که روزی هر روزشان است برایشان در تراس بریزم. چقدر ساعت نداشته‌شان با دقت بهشان آلارم گرسنگی می‌دهد. بی خطا! و چه شگفت‌آنگیز است.بله! فقط همین است که من را بیدار می‌‌کند. فقط همین... جادوی صدای پرندگان.</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 09:28:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای آبی بیکران...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-rbhgrjmv4nhn</link>
                <description>که گفته آسمان همه جا یک رنگ دارد؟ اولین بار چه کسی این جمله را بر زبان جاری کرده و چه کسی آن را وایرال کرده است؟! تقریباً این روزها همه بر این باوریم که این‌گونه نیست. مثلاً سارا که عکسی از روستایی در نزدیکی سله‌بن همین امروز صبح ارسال کرد یا امیرحسین که عکسی از آسمان هلسینکی، در همین هفته پیش فرستاده. اصلاً چرا راه دور بریویم. مگر خودم همین تعطیلات هفته پیش در یکی از روستاهای اطراف تهران نبودم. همه‌اش چقدر فاصله از تهران دارد؟ حداکثر یک ساعت. آنقدر رنگ آبی آسمان‌اش شفاف و زیباست که روزها در آبی آسمان و شب‌‌ها در ستارگان‌اش غرق می‌شوی.آسمان برای من همیشه جایگاهی خاص داشته. به عنوان یک دوست ساکت و همیشه حاضر، در لحظات شادی و غم، همیشه در کنارم بوده. وقتی به آسمان نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم دنیای وسیع‌تری در انتظارم است. آبی آسمان، یادم می‌اندازد که گاهی باید از روزمرگی‌ها فاصله بگیرم و فقط نفس بکشم. زندگی به ما درس‌های مهمی می‌آموزد و آسمان از جمله آن معلم‌های کم نظیر و واقعی است! معلمی که می‌گوید باید در برابر چالش‌ها مقاومت کنیم و عدم قطعیت‌ها را بپذیریم. زندگی مانند آسمان است؛ گاهی هیچ چیز مشخص نیست، اما زیبایی در همین عدم قطعیت‌ها است. وقتی به آسمان شب نگاه می‌کنم، یاد می‌گیرم که هیچ کدام از ما بی‌نظیر و خاص نیستیم. هر یک از ما، همانند ستاره‌ها می‌توانیم نور خود را به دنیا بتابانیم. در دنیای پرکار و شلوغ امروز، فراموش نکنیم که باید راه‌های ارتباط با صلح و آرامش درون‌امان را پیدا کنیم. یادمان نرود که همچون آسمان، با امید و شجاعت می‌توانیم به جلو حرکت کنیم! پس بیایید هر روز را با نگاهی تازه به آسمان شروع کنیم. ای آسمان بی‌پایان، آبی‌تر و درخشان‌‌تر بتاب!</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 14:07:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو قدرتمندی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%AA%D9%88-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-euj7san60bwp</link>
                <description>به قول دوستی؛بهت قول میدم یه سری جاها تو زندگیت سختی‌هایی بوده که قبل از مواجه شدن باهاش، قبل از اینکه باهاش دست و پنجه نرم کنی، با خودت گفتی عمرا بتونم از پسش بربیام ولی براومدی و شکستش دادی.    آدم خودش رو نمی‌شناسه و از قدرت‌هایی که داره خبر نداره... تو قدرتمندتر و شجاع‌تر از اون چیزی هستی که تصور می‌کنی.</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 19:43:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سَر نَهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%B3%D9%8E%D8%B1-%D9%86%D9%8E%D9%87%D9%85-pqlxfa7eledl</link>
                <description>آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهانتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنمآمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکنگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کندپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشدو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برمدر هوس خیال او همچو خیال گشته‌اموز سر رشک نام او نام رخ قمر برماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش منگفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 19:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَرَنی بگو چو موسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A7%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-bgacyvvbfrur</link>
                <description>هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانیکه ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانیبزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالاکه ز خوابناکی تو همه سود شد زیانیکه چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانانبه دمی چراغشان را ز چه رو نمی‌نشانیبگذار کاهلی را چو ستاره شب‌روی کنز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانیدو سه عوعو سگانه نزند ره سوارانچه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانیسگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیریکه به بیشه حقایق بدرد صف عیانینه دو قطره آب بودی که سفینه‌ای و نوحیبه میان موج طوفان چپ و راست می‌دوانیچو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهتبه فلک رسد کلاهت که سر همه سرانیچه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشدسفر درشت گردد چو بهشت جاودانیتو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانیکه بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانیتو اگر روی و گر نی بدود سعادت توهمه کار برگزارد به سکون و مهربانیچو غلام توست دولت کندت هزار خدمتکه ندارد از تو چاره و گرش ز در برانیتو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپدتو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانیبه فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسیکه خدا تو را نگوید که خموش لن ترانیخمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیریدل خنب برشکافد چو بجوشد این معانیدو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل رااگر آن سوی حقایق سیران او بدانی </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 03:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌جا یک آشپزخانه واقعی است</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wpgupbdb9wd2</link>
                <description>روزهایی که بیشتر برای خودم هستم تا دیگران، روزهای قشنگ‌تری هستند. از یک عزیزی یاد گرفتم که ارزشمندترین سکوت، سکوتی هست که از درون تجربه می‌کنی و چه زیبا گفت. حتی روزهایی که تنهایی قدم می‌زنم به کشف و شهودهای ویژه‌تری دست پیدا می‌کنم! اما این همه ماجرا نیست، بودن با آدم‌ها و دیدن‌شان چیزهایی را بهم یادآوری می‌کند که گاهی من را تا چند لایه پایین‌تر از آن‌چه هستم به چالش می‌کشد. لایه‌های رسوب کرده مغزم را مرحله به مرحله می‌تراشم و یکهو به جایی می‌رسم که انتظارش را ندارم. این احوالات برای من بیشتر در همین چهارده - پانزده روز اول سال اتفاق می‌افتد یا مثلاً در یک تعطیلاتِ طولانی که بدون فکر و خیال‌های بی‌انتها بگذرد. زمان‌هایی که فکر کردن کمتر است و اندیشیدن بیشتر... دیشب خانوم ف می‌گفت چقدر از پس این سال‌ها که همدیگر را ندیدیم تغییر کرده‌ایم. راست می‌گفت. دیدن آدم‌هایی که بعد از سال‌ها می‌بینم‌شان و در درون‌شان هیچ تغییری اتفاق نیوفتاده، انگار که  در همان سال‌ها فیریز شده‌اند و بعد از ۵ سال مجدد می‌بینی‌شان ترسناک‌ است برای من. اما خانوم ف یک آدم دیگر شده بود. یک پختگی یا به یک جور فهمِ جدیدتری از دنیا رسیده بود. چه قشنگ‌تراند این جور آدم‌‌ها... در آشپزخانه‌ی خانه خانوم ف اتفاق‌های زیادی در جریان است. از صبح تا شب. پر است از ادویه و وسایلی که سر جای خودشان نیست و هنگام آشپزی درون قفسه‌ها جا به جا شده‌اند. آشپزخانه خانوم ف یک آشپزخانه واقعی برای فردی است که در حال حاضر شاغل نیست. هر روز شاهد عطر و طعم‌های مختلف است. من عاشق آشپزخانه خانه خانوم ف هستم. این‌جا یک آشپزخانه‌ی واقعی است. با هم از نحوه مرینیت کردن مرغ صحبت می‌کنیم. از رزماری می‌گوید. بهش می‌گویم عطر رزماری را دوست ندارم. می‌گوید این مرتبه این‌طور امتحان کن! حرف‌هایش قابلیت اعتماد و امتحان کردنِ مجدد چیزی که دوست نداری را دارد. لا به لای حرف‌ها، با هم اشک ریختیم. عجیب‌ترین اتفاق دیشب بود که سرازیر شد روی گونه‌های‌مان. راستش درست یادم نیست از کجا شروع شد. از تجربه یک سال مهاجرت او و این‌که از برگشتن‌اش پشیمان بود یا از حرف‌های من. اما هر چه که بود شبیه گریه‌های غم و غصه‌دار نبود. یک جور خلوص ویژه‌ای داشت چون بعدش چشم‌های هر دوی ما برق می‌زد. بهم گفت اطرافم مثل همیشه شلوغ است اما به شدت تنهام. بهش گفتم این را در زندگی فهمیده‌ام که با حضور تعداد زیاد آدم‌ها لزوماً از تنهایی کاسته نمی‌شود. به نظرم زمانی احساس تنهایی نمی‌کنیم که توسط فرد دیگری درک شویم. نه لزوماً عمیق، گاهی فقط با شنیده شدن درست و به موقع. از این گفتیم که آدم‌‌ها در روز یک شکل‌‌اند و در شب یک شکل دیگر. شب‌ها به چیزهایی فکر می‌کنند که در روزها غیر ممکن است. شب‌ها اشک می‌ریزند، غصه می‌خورند. سفر زندگی‌شان را مرور می‌کنند. با آن‌چه به آن اعتقاد دارند گفت و گو می‌کنند. مثلاً من با خدا و یک انرژی برتر که به آن ایمان دارم اما خانوم ف اعتقادی به این چیزها ندارد. هیچ وقت هم نداشت. من عاشق این جمله هستم: «به خدا ایمان داشته باش و به خودت باور» </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 13:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای میم یک پیرمرد غُرغُرو نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%BA%D9%8F%D8%B1%D8%BA%D9%8F%D8%B1%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vy9qydrybmas</link>
                <description>سلامتی از هر چیزی مهم‌تر است. این را لااقل همه ما از دوران کرونا به بعد با پوست و گوشت و استخوان لمس کردیم. این جمله اما وِرد زبان آقای میم است. آقای میم هفتاد و اندی ساله است. مسیحی است و معتقد است فقط زمانی این جمله را می‌فهمیم که سلامتی از زندگی‌مان رخت می‌بندد. تازه آن وقت است که همه غم و غصه‌های دیگر زندگی یک شوخی بزرگ و گذرا می‌شود. من کمی با تردید این جمله را قبول دارم... اما خب به هر حال آقای میم سرد و گرم روزگار را بیشتر از من و خانوم سین که مهمان‌اش هستیم چشیده. خانوم سین دوست آقای میم است. من هم چند بار در سال به صرف عصرانه و قهوه ارمنی مهمان آقای میم می‌شوم. مثلاً سال نو خودشان، سال نو ما، سالگرد تولد خانوم سین و... مناسبت‌های همیشگی است. حالا این وسط رندوم چند مرتبه دیگر هم ملاقات‌‌اش می‌کنم. آقای میم مردی استوار است. بازنشسته است. زندگی آرامی دارد یا این‌طور به نظر می‌رسد. به من می‌گوید خانومِ شیرین. برایم تعریف می‌کند: امروز رفتم کلیسا... به یک نفر قول داده بودم برایش شمع روشن کنم. شمع روشن کردم و به مریم مقدس گفتم اگر نیت‌اش مثبت است خودت یک کاری‌ برایش بکن. در ادامه توضیح می‌دهد: اگر نیت خوبی نداشته باشد چرا من با دست‌های خودم برایش شمع روشن و سپس دعا کنم؟! از استراتژی جالبش در مورد نحوه دعا کردن برای آدم‌ها خنده‌ام می‌گیرد.آقای میم از دو لاک‌پشت داخل یک آکواریوم کوچک نگهداری می‌کند. بهم می‌گوید حیوان خانگی‌ام را دیدی؟ تازه گرفتم‌اش. چون لاک پشت خوب است. بعضی حیوان‌ها یک بوی خاصی دارند، اما لاک‌پشت خوب است... فکرش را که می‌کنم شاید هم زندگی آقای میم کسالت بار است و نه آرام... اما سکوت خانه‌اش یک جوری است که تو را از دغدغه‌های همیشگی زندگی حتی شده برای ساعتی جدا می‌کند. آقای میم سختی‌های زیادی کشیده. زندگی پر تلاطمی داشته. الان به قول خودش تنها ۲-۳ دوست صمیمی دارد. می‌گوید همین تعداد کافی است. آقای میم یک ریش پروفسوری مرتب دارد. همیشه روی میز خوراکی‌هایش گاتا دارد. همیشه علاوه بر آن‌ها که روی میز است، از داخل کابینتِ آشپزخانه شکلات‌های دیگری هم می‌‌آورد تا سورپرایزت کند! همیشه در ابتدا با چای دارچین، هل و میخک از ما پذیرایی می‌کند و مرحله آخر مربوط به قهوه است. آقای میم مرد قانعی در زندگی است. آقای میم اما سوپر استار زندگی خودش است. یک شخصیت یکتا که فقط مختص آقای میم است. با این‌که پیر است اما غُرغُرو نیست! آقای میم هم مثل هر آدم تنهای دیگری احتیاج به محبت دارد، او برای این موضوع هم مناعت طبع و عزت نفس بالایی دارد. خانه آقای میم در یک کوچه بن بست است که چند خانه بیشتر ندارد. یکی از خانه‌های دنج و کوچک متعلق به آقای میم است. نظم، حرف اول را در خانه آقای میم می‌زند. انقدر که هر چیزی جای خاص خودش را دارد. قفسه قرص‌‌ها به قدری مرتب است که انگار هیچ وقت قرصی از لا به لای آن‌ها بیرون کشیده نشده است. همه قرص‌ها دسته به دسته و مرتب در جای خود قرار دارند. دیدن آقای میم در آخرین تعطیلی بعد از شروع سال کاری جدید یک موهب بود. </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 21:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه من</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-o6ky1bcwklhh</link>
                <description>.چند وقتیه تصمیم گرفتم برای وسایلم اسم بذارم. قبل‌ترها فقط تعداد محدودی اسم داشتن. مثلاً فندق اسم با ارزش‌ترین شیء زندگیم هست‌. اما برای شروع ماجرا، چند وقت پیش لیوان روی میزم رو «اسطوره» نام‌گذاری کردم. اون هر روز گرما و سرمای شدیدی رو به خودش می‌بینه. از چای داغ تا آب یخ. به نظرم فقط یه اسطوره می‌تونه با چنین فراز و نشیبی در مسیر زندگی دووم بیاره. .نوشتن تمرینی هست که هر روز باید انجام بدم، این کار رو در مرحله اول با «افسانه» انجام میدم. افسانه یه خودکار معمولی نیست. اون جادو می‌کنه. وقتی تو مغازه دیدم‌ش، یه خودکار معمولی بود اما از ماه پیش و از وقتی بهش اعتماد کردم، جادوش شروع شد. جادوگر بودن کار هر کسی نیست. داستان‌سُرایی، داشتن همچین افسانه‌ای رو می‌طلبه. اون نیمکت سبز توی پارک رو به اسم خانوم «ف» نام‌گذاری کردم. گاهی زیادی امیدوار و گاهی زیادی نا امیده. اما رنج آدم‌ها رو به محض نشستن، به طرفه‌العینی می‌فهمه. اما! اسم قرص روی میزم «استاد آذری‌نیا» است. استاد محبوب و کچل و جذاب دوران لیسانس. یا اون قیچی کوچیک صورتی روی میزم اسم‌ش «بهناز»ه. به یاد غُرغُروترین همکارم در سال‌های دور... اون جامدادی روی میزم رو «هرکول پوآرو» نام‌گذاری کردم. به یاد کارآگاه سیبیل قیطونی سریال قدیمی. هرکول پوآرو، همونیه که مدام حواس‌ش به من هست، وقتی از سر کار بر می‌گردم. وقتی خسته‌م. حتی وقتی دلم می‌خواد وسایل و یادگاری‌های داخل‌ش رو یکی-یکی توی سطل زباله خالی کنم، بهم می‌گه هی! من به کارت میام، من و ارزون از دست نده. به نظرم شخصیت متفکر اشیا من اون ساعت پشت سرم هست. اسم‌ش رو گذاشتم «آقای الف». درست مثل آقای الف که آدم بزرگ و فیلسوف‌مآبی هست. اون معتقده با همه باید معاشرت کرد اما با هر آدمی نه... تو همه دورهمی‌ها هم به این نکته اشاره می‌کنه!. اما خبیث‌ترین شیء زندگی من یه عروسکه که تا حالا صد بار افتاده زمین اما مٌتلاشی نشده، برعکس! اون لیوان محبوبم به محض برخورد با لبه میز هزار هزار تکه شد. بالشتم من و یاد کرکتر خانوم «هاویشام» می‌ندازه. وقتی نمی‌ذاره صبح‌ها یه خورده بیشتر بخوابم. خانوم هاویشام حسود تداعی‌گر آدم‌هایی هست که یه هیولای درون دارن و یه فرشته بیرون. آها! داشت یادم می‌رفت «اسوه» رو بهتون معرفی کنم. اون سمبل استقامت هست. گلدون روی میزم رو می‌گم. هر روز بهش آب می‌دم در حالی که بیشتر از یه بار در هفته نیاز به آبیاری نداره. موجود عزیز کوچک روی میز من، لطفاً تا همیشه دووم بیار!</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 21:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الا ای صبح آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-duha7kgjsxrx</link>
                <description>من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادمز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابدکه در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادمچو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادیکزین شب های ناباور منت آواز می دادم </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 08:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط با صدای شاملو</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-jd5c8enuxloe</link>
                <description>آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند*** آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کننددردم نهفته بِه ز طبیبان مدّعی*** باشد که از خزانه‌ی غیبم دوا کنندمعشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد*** هر کس حکایتی به تصوّر چرا کنندچون حُسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است*** آن به که کار خود به عنایت رها کنندبی معرفت مباش که در من یزید عشق*** اهل نظر معامله با آشنا کنندحالی درون پرده بسی فتنه می‌رود*** تا آن زمان که پرده بر افتد چه‌ها کنندگر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار*** صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنندمِی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب*** بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنندپیراهنی که آید از او بوی یوسفم*** ترسم برادران غیورش قبا کنندبگذر به کوی میکده تا زمره‌ی حضور *** اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنندبنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان*** خیر نهان برای رضای خدا کنندحافظ دوام وصل میسر نمی‌شود*** شاهان کم التفات به حال گدا کنند</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 23:15:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی تو، متعلق به «تو» ست</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%AA-m5v90xdw97gc</link>
                <description>زندگی تو،زندگی توستمگذار در محبس تاریک تسلیم بماند.در نظاره باشدر نظاره روزن‌هاتردید نکن که نوری هستشاید چندان نباشد که گفته‌انداما آنقدر هستکه از پس تاریکی‌ات برآیددر نظاره باش،خدایان، در تدارک مجال‌هایی برای تو اندآن‌ها را بشناس و دریاب!نمی‌توانی از پس مرگ برآییاما تا زنده‌ای، با زندگی‌اتمی‌توانی بارها و بارها مرگ را زمین بزنی،و هر چه در این کار خبره‌تر شوینور بیشتری نصیبت خواهد شد.زندگی تو،متعلق به «تو» ست!تو بی‌نظیریو خدایان در انتظار سرشار کردن تو اند...***از کتاب گزیده اشعار چارلز بوکفسکی </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 18:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حجم سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-asrmg7ier0q2</link>
                <description>من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشیار استنکند اندوهی، سر رسد از پس کوه...چه کسی پشت درختان است؟هیچ، می‌چرخد گاوی در کرتظهر تابستان است.سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.سایه‌هایی بی‌لک،گوشهٔ‌ی روشن و پاک، کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.زندگی خالی نیست:مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.آریتا شقایق هست، زندگی باید کرد.«در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبحو چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهدبدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.» </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 22:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-zuzuzswu9cag</link>
                <description>ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر توئم سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششایدم بخشیده از اندوه پیشهمچو بارانی که شوید جسم خاکهستیم زآلودگی‌ها کرده پاکای تپش‌های تن سوزان منآتشی در سایه مژگان منای ز گندمزارها سرشارترای ز زرین شاخه‌ها پٌر بارترای در بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ظلمت تردیدهابا توئم دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر، جز درد خوشبختیم نیستای دلتنگ من و این بار نورهای و هوی زندگی در قعر گور ای دو چشمانت چمنزاران منداغ چشمت خورده بر چشمان منبیش از اینت گر که در خود داشتمهر کسی را تو نمی‌انگاشتم!درد تاریکیست درد خواستنرفتن و بیهوده خود را کاستنعشق چون در سینه‌ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگرمن نیستم، من نیستمحیف از آن عمری که با من زیستمآه می‌خواهم که برخیزم ز جایهمچو ابری اشک ریزم های هایاین دل تنگ من و این دود عوددر شبستان زخمه‌های چنگ و رود این فضای خالی و پروازها این شب خاموش و این آوازها ای نگاهت لای لایی سحر گاهواره کودکان بی قرارای نفس‌هایت نسیم نیم‌خوابشسته از من لرزه‌های اضطرابخفته در لبخند فرداهای منرفته تا اعماق دنیاهای من ای مرا با شعور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته ...</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 21:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با صدای شمس لنگرودی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%B3-%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-ch0e9po9jfup</link>
                <description>باد را ببینچگونه بر آب‌ها شور مى‌زندتا كنار تو ساكن شودموج را ببينچگونه بر آبها قدم بر مى‌چيندگوش ماهيان چگونه براى خواندن آوازهايشان به سوى تو لب باز كرده‌اندسپاسگزارم دريا كه به پاس او كتابم را سرشار خوابهاى صدف كرده‌اى.پنبه آتش گرفته‌ای است‌ قلب منکف مزن‌شعله‌ورش مکنباد را ببین‌چگونه درختان را دور می‌زندو سوی دلم می‌خزدکف مزن‌شعله‌ورش مکنقلبم را در آتش این جزیره تاریخ بگذارتا بسوزدکف مزن‌شعله‌ورش مکن‌باد را ببینچگونه مرا در دهان گرفتهو بر آب می‌رود#شمس_لنگرودی</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 21:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-sswuigxzoe5x</link>
                <description>ما همه چیزمان را با خیال‌مان می‌سازیمتا هست نمی‌بینیمشوقتی از دست رفت، خاطره‌اش را ستاره باران می‌کنیم. خانه ادریسی‌ها؛ غزاله علیزاده خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خاطر خیال خیال خیال خیال خیال خیال خیال خیال </description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 20:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاملو...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlmim/%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-eytvvzbug1jf</link>
                <description>اشک رازی استلبخند رازی استعشق رازی استاشک آن شب لبخند عشقم بود.*قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانیمن درد مشترکممرا فریاد کن.*درخت با جنگل سخن می‌گویدعلف با صحراستاره با کهکشانومن با تو سخن می‌گویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بدهمن ریشه‌های تو را دریافته‌امبا لبانت برای همه‌ی لب‌ها سخن گفته‌امو دست‌هایت با دستان من آشناست.در خلوت روشن با تو گریسته‌امبرای خاطر زندگان،و در گورستان تاریک با تو خوانده‌امزیباترین سرودها رازیرا که مردگان این سالعاشق‌ترین زندگان بوده‌اند.*دستت را به من بدهدست‌های تو با من آشناستای دیریافته با تو سخن می‌گویمبه سان ابر که با توفانبه سان علف که با صحرابه سان باران که با دریابه سان پرنده که با بهاربه سان درخت که با جنگل سخن می‌گویدزیرا که منریشه‌های تو را دریافته‌امزیرا که صدای منبا صدای تو آشناست.</description>
                <category>شعله امتیاز</category>
                <author>شعله امتیاز</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jan 2023 23:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>