<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مبینا:)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mlpo_a0083</link>
        <description>«غریب را دِلِ سرگشته با وطن باشد🕊️!»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:37:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2886044/avatar/nfMY2v.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مبینا:)</title>
            <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لحظه ها🤍</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%F0%9F%A4%8D-y3nkhjc8ict5-y3nkhjc8ict5</link>
                <description>سلام! امیدوارم حالتان خوب باشد و سرزنده باشید. من چطور هستم؟! سوال خوبی بود. بگذارید برایتان اینگونه تعریف کنم.حال من خوب است. امّا ، شما باور نکنید. هر لحظه از زندگی ام دنبال چیزی هستم که میدانم هیچگاه به دستش نخواهم آورد. یا بهتر بگویم! قِسمَت هم نمی‌شویم.غصه دار است مگر نه؟! شما شاید نتوانید بفهمید که من چه می گویم اما حس و درک شاید بکنید. من دو سال است که به این درد ِ محزون گرفتارم و تسکینی برایش یافت نمیکنم.القصه، من هم خوبم. می‌گذرانم زندگانی ام را اماّ نه با بیهودگی و... بلکه با فکر کردن به منِ اویَم.درست مثل رضا امیرخانی که برای منِ اویَش را نوشت. من هم به او فکر میکنم، تصورش میکنم، با او حرف میزنم، حتی موقع خواب چندین بار به ملاقاتش رفتم و بماند که چه گفت و گوهایی شیرینی داشتیم . آری من هم خوب هستم. فقط سخت می‌گذرانم و حس میکنم طاقت و صبر من دارد به اتمام می‌رسد و شاید دیگر ، کم بیاورم.همین!- بهمن ماهِ ۱۴۰۴-مبینا هستم.</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 15:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از چند ماه، سلام.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-ztexfdujwyke</link>
                <description>بدنِ کوفته و تب دارش را روی تخت کشید. لحافی را که تا سر بالا کشیده بود ، با دست کناری انداخت و سعی کرد به خاطر سرگیجه و سردردی که سراغش آمده، کمی بنشیند تا حالش مساعد شود. دستی به صورت عرق کردهاش که حاصل تبِ شبانه ای ایست سراغش آمده کشید و با گرفتن عسلی کنار تختش ، بلند شد و ایستاد. نگاهی به اتاقش انداخت. گرم بود. کمی پرده پنجره را کناری کشید و لای کمی از پنجره را باز کرد تا بلکه هوای شهریور ماه که روبه اتمام است، اتاق را عوض کند.به سمت آشپزخانه قدم برداشت. حوصله رفتن به سرویس بهداشتی را نداشت تا آنجا دست و صورتش را بشوید. به همین شستن دست هایش در درون ظرفشویی آشپزخانه کفایت کرد. از آبچکانِ ظرفشویی یک بشقاب چینیِ گل سرخ قدیمی را که یادگار خانه خانوم جون بود، برداشت. به سمت یخچال رفت و چند عدد نارنگی تازه رسیدهای که دیروز پدر خریده بود برایش را برداشت و روی بشقاب گذاشت. بعد از شستن آنها، بشقاب را روی میز گذاشت و صندلی کنار میز را کشید و نشست. یکی از نارنگی های تازه و رسیده را برداشت و شروع به پوست کندنش شد. یکی از نارنگی هارا از دیگری جدا کرد و داخل دهانش گذاشت. طعم ترش و تازهٔ نارنگی، باعث شد صورتش کمی جمع شود و لبخندی بر صورت بی روح و مریض احوالش ، بزند. از دوران کودکی همینگونه بود. اینطور خوردن نارنگی را خیلی دوست داشت. به گمانش خوردن نارنگیِ ترش و تازه، معنی آمدن پائیز است.آری پاییز هرسال به قولش وفا میکند و می آید امّا تو، نه!– ۱۱ شهریور ماهِ ۱۴۰۴– مبینا علیپور</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 13:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن ؛ ایران🕊️</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%F0%9F%95%8A%EF%B8%8F-w3hnqricmilp</link>
                <description>همیشه وقتی اسم «وطن» به گوشم میخورد، خواه ناخواه یاد سریال در چشم باد میوفتادم. اینکه مردم ما از اون زمان تا به امروز، تا پای جونشون واسه وطن مقاومت میکنن.مثل الان که بازم باید مراقب وطن باشیم. مراقبش باشیم تا کمرش خم نشه! تا بحال به معنی وطن توجه کردیم؟!از نظر دهخدا وطن یعنی: (وطن. [وَ / وَ طَ ] ( ع اِ ) جای باش مردم. ( منتهی الارب ). جای باشش مردم. ( کشاف اصطلاحات الفنون ). جای باشش. جای اقامت. محل اقامت. مقام و مسکن. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || جائی که شخص زاییده شده و نشوونما کرده و پرورش یافته باشد. شهر زادگاه. میهن و نشیمن. ( ناظم الاطباء ). میهن. ( فرهنگ اسدی ). سرزمین که شخص در یکی از نواحی آن متولد شده و نشوونما کرده باشد. ج ، اوطان.)از نظر لغتنامه فرهنگ معین وطن یعنی: ((وَ طَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - زادگاه ، میهن . ج . اوطان . ۲ - (اِمص . ) اقامت در جایی .)پس بیایید تا آخرش مراقب وطن باشیم نه خیانت کردن!!!۲۶ خرداد ۱۴۰۴:)))</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 11:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش تو آسمون بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-xmewtnynq5fy</link>
                <description>البته این عکس مال چند روز پیش هستش و عصر گرفتم. [ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشتِ ۱۴۰۴ ]امروز ساعت ″۵:۳۰ صبح از خواب پاشدم‌.اولین کاری که انجام دادم این بود که پنجره اتاقمو باز کردم و به آفتابی که داشت طلوع میکرد از آسمون، نگاه کردم. بیرون خیلی ساکت بود.هوایِ اول صبح، خیلی خوب بود.به طوریکه ریه هامو پر از هوای تمیز اول صبح میکردم. به آسمون نگاه کردم. چند تا از پرستو ها داشتن پرواز میکردند. نمیدونم چرا،به حال‌ و احوالشون غبطه خوردم.به اینکه آزادانه خودشون رو توی آسمون رها میکردند و فارغ از هیچگونه مشغله‌ای پروازشون رو میکردند. به اینکه توی هوای اول صبح ۳۱ اردیبهشت ماه، چقدر خوشحال بودند. صدای چهچه‌ـشون توی آسمون پیچیده بود و یک فضای قشنگی رو ایجاد کرده بودند.ای کاش منم پرستو بودم.ای کاش منم فارغ از هرچیزی کهتوی زندگیم هست آزاد بودم و تویآسمون رها میشدم و تا افق ها پرواز میکردم و پرواز میکردم و پرواز میکردم.به سوی مقصدی که مشخص نبودپرواز میکردم./#میم_عین🌱/#احوالاتم</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 13:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجب آدمیم من!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86-eyywcqgn5a1n</link>
                <description>میدانی!وقتی حال و احوال این روزهایم را میبینم یاد حرف #مریم_حیدر_زاده میوفتم: «شب رفتنت یاس‌ـها، دلمودلداری دادن/ اونا عاشقن ولیکن، تنهانیستن که، زیادن.شب تلخ رفتن تو رفتم سراغ آخرین نوارت/ اونکه واسم همه چی بود!آره تنها یادگارت...----انتظار برای کمی دوست داشتن،برای از بین بُردن غصه‌ـهام و برایکمی توجه از سوی تو، عقربه های ساعت نه قصد جدال رو دارن و نهعجله‌ای! اوناهم میخوام که من،کمی انتظار بکشم. انتظار برای اینکهببینم آخرش قراره چی میشه...پ.ن: هم اکنون سالن دانشگاه برای دادن پروژه هامون</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 12:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام شد. الوعده وفا🕊️:»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D9%88%D9%81%D8%A7%EF%B8%8F-w6n9xbio6th2</link>
                <description>*/امروز یعنی جمعه به تاریخِ ۲۶ اردیبهشت‌ـماهِ ۱۴۰۴،من شخصی که نامه‌ـهای زیادی برایش نوشتم و به اشتراک گذاشته‌ام،میخواهم که «فراموشش کنم».آری! همان کسی که چند صباحیمیشود که شخص اصلیِ نامه‌ـهایماست را میخواهم فراموش بکنم.امیدوارم که خدا بتواند و کمکم بکند در این کار سخت و دلخراش!آره عزیزم! من اشتباه کردم.اشتباه کردم که بهت دلبسته‌ام.اشتباه کردم که، تورو تو رویاهایقشنگ زندگیم، تصورت کردم.امّا الان میخوام که این اشتباه روبرای همیشه از یادم ببرم.این اشتباه قشنگ، برام شیرین ترینو دوست داشتنی ترین اشتباهِزندگیم بود که دچارش شده بودم.از این پس، تورو به [خدای آسمون‌ـها،امام رضایِ عزیزم،پدربزرگام وشهیدی که هرشب باهاش حرفمیزنم، میسِپارَمِت.]در پناه آنها باشی عزیزِدلِ ممنوعه‌ام:»»[۱۴۰۴/۲/۲۶ : فراموشِش کردم🕊️]برام دعا کنید عزیزان :)</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 13:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبض احساس تو:)</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%88-gmn3ycfaweyn</link>
                <description>نمیخواهی بیایی؟!نمیخواهی حرف دلت را بزنی؟!آخر گلهای اقاقیا دارند خشک میشوند!باران چند صباحی‌ـست دارد مانند اشک هایم از دل آسمانِ غمزده میبارد.دیگر جانی در من نمانده عزیزدل!در حسرت یک نگاه، شاید هم، در حسرت یک حرفی و چند مثقال...نه! تو هیچگاه این کارهارا نمیکنی برایم. شاید وقتی سه روز پیش انجام دادی برایم، تصادفی یا شاید اشتباهی بودند.آخر من که میدانم تو مرا دوست نداری و این من هستم که دیوانه‌ـوار در این عشق یک طرفه جان میدهم...</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 17:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی غریبی، واسه من!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D9%85%D9%86-ozjqvucln0lw</link>
                <description>اکانت توییتر خانم سادات هاشمی=))تفاوت من و شما این است که زمانی فهمیدین که غمگین شده‌اید که بیخود و بی جهت ساعتها در خیابان قدم میزنید در حالیکه نمیدانید قرار است به کجا برسید!امّا من، زمانی فهمیدم غمگین شده‌ام که آهنگ های جنابان علیرضا قربانی و مداحی های مهدی رسولی را هرروز و هرشب بیخود و بی جهت گوش میدهم.و ساعتهاست کنار پنجره می ایستم و به آسمان نگاه میکنم درحالیکه نمیدانم تا چه ساعتی باید بایستم و حرف هایم با خدا کِی تمام شود 🥲🕊️:))#میم_عین_نوشت💙</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 11:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه هایَم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%8E%D9%85-fo7jvj5r7mhu</link>
                <description>من میدانستم که شما عزیز دل، دوستم ندارید.ولی نمیدانم چرا هرروز و شب، درمورد شما با خدا حرف میزدم.التماس میکردم که مهر من در دل شما بیوفتد!میدانستم حرفهایم همه‌ـشان شدنی نیستند و برای شما جز چندی پَرت و پلا!امّا همین پرت و پلاهایم، همین حرف های بی ارزش و خنده دارم، چنان اشک هایم را سرازیر میکردند در پیش خدا، چنان بغضم میشکست آن هم در نزد خدا، که هرچقدر برای شما بگویم باز هم نمیتوانید باور و درکشان کنید.</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 15:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ مشترکِ من و شیدا🤍</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%90-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7-nhkfgvck21hr</link>
                <description>آری عزیزم!تنهایی، به‌ سراغ تو نیز هم، خواهد آمد و این تو هستی که نمیتوانی از این بندی که زندانی‌ـَت کرده، رهایی یابی.شیدا! تو هم مانند من، عشقی که دچارش شده‌ای، روزی تنهایَت میگذارد و به دنبال اویی که دوستَش دارد، میرود. و این من و تو هستیم که در غَمِ این عشق از دست رفته‌ـمان، سوگواری میکنیم.اشکالی ندارد کمی غصّه خوردن و اَشک ریختن! اینها برای تنهایی و فِراق، لازم هستند.#فیلم_شیدا💙#کمال_تبریزی</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 12:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_نَوَدویِکُم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%8E%D9%88%D9%8E%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%90%DA%A9%D9%8F%D9%85%EF%B8%8F-l3ilgpi7wzeg</link>
                <description>امّا عزیز من!به این بارانی که همین حاضر دارد از دل آسمانِ غمبار میبارد، قَسَمَت میدهم.قَسَمَت میدهم به این که ، نگاهَت را از من نگیری! قَسَمَت میدهم به این بارانِ اسفندماه که ، تو هم گهگاهی دلتنگ من باشی. قَسَمَت میدهم به این آسمان که دارد میبارد ، تو هم مرا دوست بداری.تو نمیدانی! به ولله نمیدانی که این چند‌ ماه چه بر حال و احوال من آمده و می آید. برای یکبار هم که شده، تو هم مرا دوست بدار و نگاهَم کن.آن هم برای چند دقیقه‌ای! این عاشق بودن من را فقط خدا بهتر میداند و بس!تو شاید کار داشته باشی امّا لاکِردار!&amp;lt;br/&amp;gt;هیچ میدانی چه بر سر من و این دل بیقرارم آورده‌ای؟!&amp;lt;br/&amp;gt;هیچ میدانی مرا از کار و زندگی انداخته‌ای؟!&amp;lt;br/&amp;gt;هیچ میدانی اسیرم کرده‌ای با آن چَشم‌ـهای عسلی رنگِ خمارگونه‌ات؟!&amp;lt;br/&amp;gt;آری هیچ میدانستی...؟!#میم_عین_نوشت🌱</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 11:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_نَوَدُم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%8E%D9%88%D9%8E%D8%AF%D9%8F%D9%85%EF%B8%8F-bk7rxchdu9ig</link>
                <description>[ پنجشنبه ۴بهمنِ ۱۴۰۳ ]میدانی عزیزِدلم!این روزها دیگر حال و حوصلهٔ هیچ چیزی را ندارم جز چند قلمی نوشتن و گوش سِپُردَن به آهنگ‌ـهای بی کلام!چند صباحی‌ـست که در کوچه‌ و خیابان‌ـهای شهر قدم نمیزنم. آخر دیگر خسته و هم اینکه ناامید شده‌ام از پیدا کردنت. رَمَقی دیگر در جانم باقی نمانده جانِ‌دل! اگر میدانستم بعد از رفتنت ، باید اینگونه به دنبال پیدا کردنت بروم، هیچوقت اتفاقی در عصر آنروز نمی دیدمت! ای کاش نمی دیدمت!نامه‌ـهایم دیگر دارند به انتها می رسند و تو قصد بازگشتن نداری!راستی! نذری که کرده بودیم یادت هست؟! گمان نکنم یادت باشد. آخر خیلی سال است دیگر فراموش‌ـش کرده‌ای! خواستم بگویم بعد از گذشت این همه سال هنوز نذر‌هایی که باهم انجام میدادیم، من خود به تنهایی اینروزها انجامش میدهم. در حین انجام دادن این نذرها، کمی هم حمدوسوره‌ای برای نثار روحَت میخوانم تا آرام بگیری و من را به‌ـخاطر بیاوری!دیگر میدانم که تو پیش خدایی و او هم مراقبِ ۲۴ ساعتهٔ تو! برای همین دیگر نمی گویم خدا مراقبت باشد. در عوض میگویم تو و خدایَت مراقب من و این دلِ رنجورم باشید. در سجده‌‌ـهایم، همیشه خواسته‌ام که دعایَم کرده باشی پس، میشود این بار هم مرا دعا بکنی و هر از گاهی از آسمانِ خدا، یک نگاهی بی‌اندازی به این انسانِ تنها و غصه‌ـدار...؟!#نامه_هایم✉️#راپونـزل_نوشت🧸❄️#کپی_حرام🚫</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 11:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه_هَشتادوهَشتُم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D9%8E%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%87%D9%8E%D8%B4%D8%AA%D9%8F%D9%85%EF%B8%8F-kxsqud4la5vc</link>
                <description>عصرِ یکروز زمستانی، ساعتِ ’’۱۶:۲۱ در خیابان قدم میزنم.پالتوی سیاه رنگم را پوشیده‌ام و به همراهِ شال گردنِ کامواییِ نارنجیِ کمرنگ بر روی گردن دارم. با انگشتانی که از فرطِ سرما یخ زدن، شال گردنِ کامواییِ نارنجیِ کمرنگ‌ـم را کمی بر بالایِ صورتم میکشم تا از سرما کمی جلوگیری کرده باشم. دستی بر مقنعه‌ـم میکشم و چند تارِ مویی که با وزشِ نابِ‌ـهنگامِ باد بیرون آمدند را به داخل میبرم.می‌ایستم و سرم را بالا میبرم. دانه‌ـهای برف، سرعت باریدنشان زیاد شده بود!انگار میخواستند باهمدیگر مسابقه‌ای را پیشِ رو بگذارند تا ببینند که چه کسی زودتر به زمین می‌آیند. چه خیال خامی!آنها به شوقِ زودتر آمدن به زمین مشتاق هستند و من، در خیابان‌ـهایِ شهرم، به دنبالِ قبرِ آشناییِ که سالهایِ بسیاری‌ـست، نتوانسته با فِراقِ ناگهانی‌ـش، شبها راحت سر بر بالشت بگذارد و چشمهایی که تا خود صبح با یادآوریِ روزهای خوشی که داشتند، میباریدند و دَم‌دَمایِ اذان صبح، با سُرخیِ چشمهایی که میسوخت بلند میشد و ابراز دلتنگ بودنَش و کمی اختلاط با «او» را به خدایَش میگفت تا کمی مَرهمی بشود بر روی قلبِ پر زخم‌ـش!#نامه_هایم✉️#راپونـزل_نوشت🧸❄️#کپی_حرام🚫</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 13:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_هَشتادوششم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D9%8E%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B4%D8%B4%D9%85%EF%B8%8F-pi5vhwqzzgn0</link>
                <description>با دستایی که دو تا شاخه گُلِ یاسمنِ بنفش تو دستم بودن، به سرعت خودمو به اتوبوسی که قصد حرکت داشت، رسوندم و با گرفتن دستهٔ نارنجی رنگی که حالا کمی سیاه شده بود، پله هارو بالا اومدم و خودمو به داخل کشیدم.نگاهی به اطرافِ اتوبوس انداختم و با پیدا کردن یک صندلی خالی کنار پنجره، لبخند مهمون صورتِ سرد و قرمز رنگم شد.روی صندلی نشستم. با دست راستم، شال گردن قرمز رنگِ کاموایی‌ـمو کمی پایین کشیدم و دستی به صورتِ یخ زده‌ام که حالا قرمز شده بود کشیدم.با دست چپ‌ـَم، عینکِ مشکی رنگِ طبی‌ـمو از صورتم برداشتم و با شال گردنِ قرمز رنگِ کاموایی‌ـم ، شیشه‌ هایِ بخار گرفته‌ـشو پاک کردم و بعد به چشمام زدم.از پنجره، بیرون رو نگاه میکردم. هوا سرد بود و داشت برف میبارید. با دیدن دونه های ریز برف، لبخندی زدم. چقدر حس خوبی بهم میدادن. با صدایِ گوشیم که خبر از اومدن پیامک رو میداد ، از توی کیفم برداشتم و بازِش کردم. وارد پیامک‌ـها که شدم، دیدم از مامانم پیامک اومده!پیام رو باز کردم و متن رو خوندم. با خوندنش انگار تازه متوجه خودم و گل‌ـهایِ یاسمنی که خریده بودم، شدم.مامان نوشته بود:« بازم رفتی دو تا شاخه گُلِ یاسمنِ بنفش خریدی و با اتوبوس، داری میری سمت قبرستون؟!میخوای بری با دیدن قَبرِش ، تموم خاطراتی که داشتین، برات زنده بشه و گریه امونت رو بِبُره؟!برگرد خونه مامان جان! انقدر دلت رو عذاب نده. بخدا اگه اونم بود راضی نبود تو اینجوری خونِ دل بخوری و هر روز پَرپَر بشی...!»#نامه_هایم✉️#راپونـزل🧸❄️#کپی_حرام🚫</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 12:34:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_هَشتادوسِوُم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D9%8E%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B3%D9%90%D9%88%D9%8F%D9%85%EF%B8%8F-vtw8wocamhdz</link>
                <description>به قول آقایِ #علی_سلطانی که میگن:«قسم به جمعه‌ای که تنها در خیابان قدم میزنم...»امّا من میگم، قسم به جمعه‌ای که بی تو در کنارِ پنجره، به تنهایی چای می نوشم!به روزهایی که زیرِ باران به تنهایی در خیابانِ آبرسان، قدم میزنم!به مرور خاطراتی که همچون نگاتیوی در مغزم پخش میشوند!به شنیدنِ آهنگِ چاووشی و شجریان در پاتوقِ همیشگیِ‌ـمان، که یک کافهٔ قدیمی‌‌ـست آن هم در حوالیِ خیابانِ آخرِ شهناز، که یکدفعه و به طور ناگهانی در فضایِ کافه پخش میشود!به خوردن لبوهای قرمز رنگِ کنار خیابانِ ابوریحان، وقتی که برف شروع میکند به باریدن، قسم!به حرفهایی که توی خونه وقتی که تنهام، با خودم میزنم، قسم!به سوار شدن های هرروزم به اتوبوس، بعد از اتمام کلاس‌‍ـهایم، قسم!به شنیدن صدای اذانی که منو یاد رفتن های گاه‌وبی‌گاه‌ـمان به مسجد محل می اندازد، قسم!به تمام نامه‌ـهایی که برایت نوشتم و تو برای همه‌ـشان پاسخی ندادی، قسم!به این ساعات و روز از اینکه، دیگر نیستی قسم...!#نامه_هایم✉️#راپونـزل🧸🍂#کپی_حرام🚫</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 17:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_هَشتادودُوُم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D9%8E%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%8F%D9%88%D9%8F%D9%85%EF%B8%8F-ebsxkh87fqw7</link>
                <description>[ سه شنبه ۲۰ آذر / پائیزِ ۱۴۰۳ ]هوایِ امروز نسبت به چند روز قبل، یکمی گرمتر هستش.تبریزه دیگه! از اولش هم آب و هواش معلوم نبود چی به چیه!امروز دیر رسیدم به دانشگاه و خداروشکر استاد چیزی در این باره نگفت و اجازهٔ ورود به کلاس رو بِهِم داد.از وقتی که توی دانشگاه همه قهوه و نسکافه خور شدن ، منم هَوَس این نوع نوشیدنی هارو هم کردم!آسمون ، کمی آبیه! البته هنوز ابرهاش نیستن و باعث میشه آسمون لذت بخش نباشه برام.جلویِ اجاق گاز ایستادم و دارم به درونِ قهوه جوشِ مسی رنگ نگاه میکنم.قهوه، کم‌کم در حال آماده شدنِ!یکی از فنچان‌ـهایی که طرحِ گُلِ سُرخِ قدیمی داره رو از کابینت بیرون میارم.با دستمالِ نمداری، دستهٔ قهوه جوشِ مسی رنگ رو برمیدارم و آروم قهوهٔ داخلِ قهوه جوش رو توی فنچانِ گل سرخم میریزم. بازم مثل همیشه با بوی قهوه مَست میشم و روبروی پنجرهٔ اتاق می ایستم، وَ به شهری که دود و آلودگی اونو پوشونده ، نگاه میکنم.نمیدونم چرا ولی این‌ موقع از ظهر ، منو میبره به یکی از رمانـهای خانمِ زینب عامل!دقیقا داستانِ ساقی‌ و آراز!رسماً دیوونه شدم، نه؟!ای وای دیدی چیشد؟؟ پاک یادم رفت بازم برات نامه بنویسم!ای داد بیداد! این چند روز ، هوش و حواس درست و حسابی برام باقی نمونده! چند روز دیگه تولدته! دقیقاً ۲۸ آذرماه! دیدی هنوزم فراموش نکردم!درست برعکس تو...#نامه_هایم✉️#راپونـزل🧸🍂#کپی_حرام🚫</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 14:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_هَفتادونُهُم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D9%8E%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%8F%D9%87%D9%8F%D9%85%EF%B8%8F-dhvwarg8xwc7</link>
                <description>[ سه شنبه ۱۳ آذر / پائیزِ۱۴۰۳ ]ساعت ”۱۶:۰۶ هستش.تموم آسمون رو مِه هایِ غلیظی از دود، پوشونده!امروز به شدت یک عصرِ دلگیرِ پائیزیِ برام.فقط، چهار پنج تا گنجشک در حال پروازن و دیگه خبری از پرنده‌ـها نیست.خورشید کم کم میخواد غروب کنه و یکمی از نورِش، روی پردهٔ اتاقم تابیده و لذت بخشه برام.خونه حال و هواش، جنگه و اهل خونه در حال دعوا و پرخاش از همدیگه!تک و تنها توی اتاقی که دَرِش، به خاطر هرچند نَشِنیدَنِ سروصدا، قفل شده، ایستادم روبرویِ پنجره و بازم مثل همیشه دارم واست نامه مینویسم.امروز دلم بیشتر ا چند روزیِ که گرفته و حال و حوصلهٔ هیچی رو هم ندارم.برحسب اتفاق، امروز یکی رو دیدم که خیلی شبیهِ‌ـت بود! انگار سیبی که از وسط نصف کرده باشی!مو نمیزد با تو! به گمونم خیالاتی شدم.یا هم اینکه فکر و خیالِ چند روزه داره کم کم مغزمو متلاشی میکنه.راستی! دردِ قفسهٔ سینم خاطِرِت هست؟! چند صباحی هستش که، دَردِش بیشتر شده و طاقت فرسا! ساعت شد ”۱۶:۲۰!خبرداری که خیلی خستم؟!جسمی نه ها! روحی.عینِ نایبُ السلطنة ایران که تونست از روس شکست بخوره و روحش ، با دادن نصفی از ایران ، اونم به زور ، از بدنش پرواز کنه و هیچکاری نتونه بکنه!#نامه_هایم✉️#راپونـزل🧸🍂#کپی_حرام🚫</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 18:03:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_هَفتادو‌هَفتم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D9%8E%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%8E%D9%81%D8%AA%D9%85%EF%B8%8F-on062oba1dyn</link>
                <description>[ پنجشنبه ۱ آذر / پائیزِ ۱۴۰۳]ساعت ”۱۵:۴۰ هستش.ابرهای تو آسمون یجوری پهن شدن که بالا سر خورشید قرار گرفتن.چند تا از کبوترا روی شیروونیِ خونه‌ـهای اطراف، هستن و دارن افق رو‌ نگاه میکنن. نور خورشید روی درختِ سروِ روبروی اتاقم تابیده و بیشتر از هرچیز دیگه‌ای این عصر رو برام ، قشنگتر میکنه!پرستوها تو آسمون درحال پروازن و یَحتَمِل سوی مقصدشون حرکت میکنند.بیرون ، ساکته! خونه هم ، سرو صدایی هست ولی نه اونقدر زیاد!الان که دارم مینویسم، این آهنگِ بی کلامِ سه‌تار رو هم گوش میکنم تا قلبِ ناآرومم، آروم بگیره.تازگیا، قفس سینه‌ام درد میکنه.حتی دیشب خواب هم دیدم که ، از درد درحال مُردَنَم!میدونی! دلتنگی‌ـت باعث شده که به این روز بیافتم. دیگه کم‌کم فکر کنم ، منم دارم تموم میشم. راستی! خبر داری که آذر شد!(ماهِ تولدِ من و تو)!از وقتی که تو رفتی ، دیگه هیچی مثل قبل نیست! مخصوصا که تولدامون! امسال و سالهای بعد ، این ماه ، ماهِ فکر کردن زیاد به تو هستِش برام! ماهِ دلتنگ شدنِ زیاد واسه تو!ساعت شد ”۱۵:۵۲!!زمان خیلی زود میگذره. مثل زمانِ رفتن تو از پیشم.همینقدر زود و گذرا...#نامه_هایم✉️#راپونـزل🧸🍂#کپی_حرام🚫</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 15:56:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_هَفتاد‌وششم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D9%8E%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D8%B4%D8%B4%D9%85%EF%B8%8F-bdizrn1tehfq</link>
                <description>[ یکشنبه ۲۷ آبان / پائیزِ ۱۴۰۳ ]امروز ، از پنجره دانشگاه دارم بیرون رو نگاه میکنم. به آسمون!ساعت حوالیِ ”۱۶:۴۰ هستش. خورشیدی که در حال غروب هستش ، کمی از نورش ، افتاده روی چند تا از ساختمونا و چند تا از درختای صنوبر!خیلی منظره قشنگیِ! کوها از دور دیده میشن و باز هم مثل همیشه استوارن و پر قدرت! و خیلی خوب هم دارن رُخی نشون میدن.چند تا از اکیپ‌ـهای دانشجوهای ترم بالایی رو چمن ها نشستن و صدای خنده هاشون رو میشه از این طبقهٔ بالایی که هستم ، بشنوم.دسته‌ای از کبوترارو میبینم که چقدر آزادن و با خیالی آسوده دارن تو آسمون، پروازشون رو میکنن!همه حالشون خوبه اما، دل من ، نه!امروز دلم هوای گریه داره ولی متاسفانه نمیتونم گریه کنم. بغضم گرفته‌ ها، ولی اشک ، نه!از تو زمین به تویی که از آسمون داری نگام میکنی بهت میگم:« خیلی بی معرفت شدی!آره تورو میگم. هم تو و هم اونی که چند صباحی بود باهاش حرف میزدم.جفتتون خیلی بی معرفت شدین.خیلی زیاد.»حیف که منظره روبروم خیلی قشنگه واگرنه هیچوقت بغض و گریه نمیکردم.#نامه_هایم✉️#راپونـزل🧸🍂#کپی_حرام🚫 [پ.ن: سرکلاسِ مبانی جغرافیای شهری که هنوز استاد و بقیه دانشجوها نیومده بودن.]</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 11:47:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#نامه_هَفتادو‌پَنجم✉️:</title>
                <link>https://virgool.io/@Mlpo_a0083/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D9%8E%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D9%BE%D9%8E%D9%86%D8%AC%D9%85%EF%B8%8F-r0k5tgeaqkhj</link>
                <description>دیشب نزدیکای صبح، حوالیِ ساعتِ ۳ بود.داشتم واسه اذان صبح ، وضو میگرفتم که حس کردم سنگِ کوچیکی به شیشهٔ پنجرهٔ اتاقم تقه‌ای زد. با تعجب و با حالتی ترس ، چادر نمازم که روی دسته مبل بود رو برداشتم و سر کردم و نزدیک پنجره شدم. با دست پرده رو کنار زدم که با صحنهٔ مقابلم ، مات موندم. تو بودی!بیرون داشت بارون میبارید و تو هم زیر بارون ایستاده بودی و با لبخند، و البته لباسایی که به لطف بارون خیس شده بودند به ماشینت تکیه داده بودی و داشتی نگام میکردی.نمیدونستم به این حالتت بخندم یا عصبی‌ـشم. دیوونه بودی دیگه دست خودتت که نبود.دستیگرهٔ پنجره‌ـرو آروم باز کردم و سرمو کمی خم کردم پایین و آروم پرسیدم: «معلوم هست اینجا چیکار میکنی؟؟ دیوونه شدی؟! میخوای همسایه‌ـها بفهمن؟»آروم خندیدی و گفتی: « من دیوونه نبودم. تو دیوونم کردی! قلبمو، تموم جونم و اسیرت کردی. بعد میگی دیوونه شدم؟! دیگه پرسیدن داره؟چند سالی هستش که میخوامِت!هنوز نفهمیدی اینو عزیزِ دلم؟!#نامه_هایم✉️#راپونـزل🧸🍂#کپی_حرام🚫</description>
                <category>مبینا:)</category>
                <author>مبینا:)</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 15:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>