<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohammad Mehdi Masoomi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mmpro</link>
        <description>محمدمهدی معصومی، ۱۹ساله؛ نویسنده‌ی «تباه در عشق»، «کبودی دل» و «کفرنامه». در مرز کفر و عشق زاده شدم، می‌نویسم نه برای دیده شدن، که برای زنده ماندن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:04:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4014148/avatar/u7bU0e.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohammad Mehdi Masoomi</title>
            <link>https://virgool.io/@Mmpro</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنوشته کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD-meydtvqwie1s</link>
                <description>تباهی روحآفتاب روح را لمس میکرد، جسم تنها لباس خیسی بر روح بود. بال های روح را تن به زنجیر اسارت خویش بر زمین سنگین کرده بود، تن به سادگی در سوز آفتاب بر گوارا آب آنی، دگران وا میداد و این امر مانع پرواز روح در فراز آسمان میشد.روح به تن التماس که آفتاب دلیلی برای زندگیست، آفتاب محبت الهی‌ست، بگذار در سوز آفتاب رندانه بسوزیم تا به پرواز برآییم. تن با تمسخر، تکه های سوخته خود را به روح نشان داد، که آفتاب اهریمن زمین و این سخن تو وهم‌یست که ظلم پابرجا باشد. من سالهاست در عبادت خیاط خویش هستم و خیاط خدای من است. خیاط مانند طبیعت برای انسان است. روح در نزد تن پرواز را از یاد برد و در گرمای سوزناک آفتاب به این شک کرد که شاید حق با تن باشد. چرا باید در افتاب بسوزد و خود را از آب محروم سازد.هر لحظه بال های روح، بی‌روح میشد. خودش را به نفس تن باخت و اثری از روح در روح نبود. تن بی حس شده بود چرا ک روح او مرده بود. لباس، دیگر هیچ آب گوارایی او را ارضا نمیکرد. در کنج خانه خیاطی رها شده بود، که شاید دلیلی برای خیسی بیابد. هر روز کهنه کهنه تر میشد، دیگر هیچ چیز لذت اولیه را نداشت و هر روز زخم لباس هایش چرکین تر میشد.خیاطی او را برداشت و تن او را تکه تکه کرد، تکه هایش را به سر تکه چوبی بست. تکه ها از هم دور بودند و دیگر تمنای یکتایی نداشتند. به آتش، تکه تن دیگران، آتش گرفتند و در تاریکی شب تن های دیگر، تباه شده‌اند. لباس های دیگر خوشحال بودند که گرما آن تن، آنها را ارضا میکرد.در تمام روز های زندگی چیزی در این زمین جز ارضای تن ندیدم. که تن دلیلی برای مردن است. بر این باور شاعر که مرگ تن، مرگ تدریجی روح است و اکنون روح شاعر در حال دیدار پوسیدگی تن خویش است. کاش در این ویرانه خیاط دکمه ها لباسم را باز کند تا روح بال های خود را پر پر نکرده است. در کنج ویرانه کسی صدای مردن را نشنود.من در هر کلمه تکیه‌ای از روح خود را بر روی کلمات گذارم، که در آخر همگام آتش تن، روحی تباه نشود و در تناسخ بین کلمات باشم چون دگر سوزش آفتاب مرا نخواهد من سالهاست پرواز را از یاد برده‌ام. من میمیرم و از من نوشته ها باقی می‌ماند.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 18:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفرنامه | بخش نخست | پارت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%DA%A9%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B6-pkqcw0xhmcy0</link>
                <description>کفرنامه«این جملات، آغاز کُفرنامه‌اند؛ کتابی که از درد، تردید، ایمان و بی‌پناهی متولد شده.محمد مهدی معصومی این واژه‌ها را نه فقط نوشته، بلکه زندگی کرده.اگر چیزی در تو شکست، بخوان. شاید از لابه‌لای این کلمات، خودت را پیدا کنی.»در شیطان بودن شکی نیست در کفر تو هراسی نیست. در پس زمستان سوز سرما مرا گرفته و تو رندانه بر گرمایت مرا خرد میکنی. دیگر به چه باید اندیشید هنگامی که ایزد دروغ باشد. هر چیز در جهان با تضاد خویش زنده‌ست که نتوان در مجاور هم آنها را بدید. چه مه و خورشید چه آسمان و زمین.ایزد دریاچه چشمان به خشکی مبتلا، تو را در میان ورق های کاغذ با سلول هایم بو می کشم. تو دلیل هر نفس و بودن من، بغض لای نفس های مکرر. تو در روح من دمیدی و من جان میدهم وقتی بر لبان یار دم می زنم. تو را کافر شدم چون دیگر روحی برای این مرد نمانده و تمامم تباه و پوچی‌ست. خون در رگ هایم به ثبات نشسته گویی نبودن تو برایشان لالایی خوانده.ای تمام هر چه که هست، اعتنا کن بر این رانده شده. من در آغوش غیر خویش خود را راندم، تو را مرا در آغوش بگیر، از من زنده بودن را هنگام نبودنت بپرس از من دلیل چشمان خشک شده و جوشش قلم به هنگام ظهورت، و شکستن قلم به هنگام دیدارت را از من بپرس. میدانم تو آگاه بر همه کسی اما بگذار با گفتن خود را آرام کنم. من هر ثانیه به یک حالم به یک نقطه تامل تو را کفر و نقطه دیگر خود را.گویی ن تو خدا بودی و نه شیطان کافر. خدا و شیطان خود من هستم. من تمام بیزاری هایم در من و اوج جوشش غزل هنگام تولد کلمات در من است.«این تنها بخش نخست کُفرنامه بود. اگر لمس کردی، بگذار بماند. اگر نه، عبور کن…اما اگر همراه شدی، منتظر پارت بعدی باش.نوشتن برای زنده‌ماندن است.»سایر پارت هاپارت اول | پارت دوم | پارت سوم | پارت چهارم | پارت پنجماگر واژه‌ای از این نوشته در تو طنین انداخت، خوشحال می‌شوم بازتاب احساست را در کامنت‌ها بخوانم.بگزار ز نخست عمر برایت بگویم.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 01:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-azuhvv7uj7o5</link>
                <description>و من بر چشمان او بوسه زدم؛ نوشته‌ها از آن بوسه پیدا، و خود را در پیدایی او گم کردم.برگ‌های درخت امیدم را سوزاندی، و ریشه تکرار لحظه بوسه چشمانت را بر روی شانه‌هایم نشاندی.و هر سال، زخم تو بازتر، و من از ریشه تو پربار و خمیده‌تر شدم.ای دلبر باران‌دیده، در پس تیرگی ابر،جانان در آسمانِ بالینِ اشک‌های مکرر ما بدرخش.در یافتن بویت به هر سو می‌نگرم؛ به خویش بازمی‌گردم.بیا و مرا از نوشتن باز بدار.بیا که به‌جای شیون کاغذ، خود به شیون برآیم؛به سوی چشمانت شعر بگویم.بغض، آشناترین غریبه است که در کنج دل، زخم‌هایش تازگی دارد.مرا برای زخم‌های کنج دل،برای خستگی پس از شعر،برای تبسم کبودی،و برای خود که در زخم‌های خویش تو را می‌بینم، ببخش.در تاریک‌ترین راه سفر خویش،به جست‌وجوی خویش،به که گلایه کنم، که در این نقطه گمراه شدم؟به خویش قسم که از خویش بیزارم.مزارم به دنبال من می‌آید...به پشت که تکیه کنم؟در خیابان‌های دل، افسران به هنگام کشتارِ منجیان عشق...و من شاهی رانده‌شده به ویرانه دل.به آن منظره می‌نگرم؛ دگر هیچ تمنایی از سوی من به آن شهر نیست.من، مطیع و بی‌حس، بر آن شهر.تو را چو ذکر بر زبان آورم، قبله سجودم به سوی چشمانت.تنها وصیتم بگذار همان باشدکه تن در مزار، به سوی تو باشد؛تا در مرگ، هنگام تجزیه تن،تجزیه‌کنندگان به سجود تو برآیند.و در آخر...من می‌میرم، و در ژرف تبسم زمین، ناله می‌کنم.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 11:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تباه در عشق | قسمتی از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-x4ymtcus2xvp</link>
                <description>تباه در عشقاین تصویر، گوشه‌ای از جهانِ تاریک و شاعرانه‌ی «تباه در عشق» است.کتابی که نه فقط واژه‌ها، بلکه زخم‌ها را ورق می‌زند؛روایتی از دلی که در میان سکوت، اشک و کلمات، تباه شد.این اتاق، صدای نویسنده‌ای‌ست که با هر جمله، کمی بیشتر در خویش فرو می‌رود...و این شمع، تنها شاهد فروپاشی عشقی‌ست که هیچ‌گاه فرصت رهایی نیافت.تو از دروازهٔ چشمان دینت، دل مرا ربودی و سال‌هاست از آن ربودن می‌نویسم. تو آغاز وجود دین و تاوان کراهت پذیرش ادیان دگر را با رفتن، به من ارمغان نهادی. ببخش مردِ فساد دلت را؛ با زیبایی دلت، آن را همچون اشک‌هایت پاک کن.من کنج مزار دلِ روح خویش، بیگانه و غریبه‌ام به آسمانی که تو خدایش هستی؛ تو را صدا و ثنا زنم.بشتاب که دگر نای تمنای دیرین نیست، نیست دگر بویت بر بالین و اشک آن را از من گرفت. تو در تمام موی و رگ‌های من بودی، ولی چشمانت منزلگاه دگران است. تو در زار من گم می‌شوی و در اشک‌ها تو را می‌یابم، قبلهٔ سجودهای مکرر، زان زار زنیتت در بالین که برخواست.من هنوز در کنج درویشی خویش، تو را وهم کنم، تو بر بالین که باشی.تو ز حال من بی‌خبری؛ چه افسوس پرباری که تو نمی‌دانی شبانگاه، چشمان خویش را می‌آزارم که چرا به چشمانت نیامد.اکنون همان روزی‌ست که دگر روزیِ نگاهت، به روزگار دگران ورم و چرک کند؛ و من باز، در آن روز، باری دیگر به عنوان خدای‌ام تو را دعوت نمایم.و تو چه می‌دانی شرمندگی شاعر برای شعری که نمی‌داند وزن کودکانش، همان تمنا و تحقیر است؟ تمنایی که سال‌هاست ورقِ شلاق خورد.مرا از نو بخوان؛ دگر سیاهی در من نیست، تمام سرمشقِ روحم به ثنای نام توست.گویی چرخهٔ فلک به مجنون شدن من چرخیده.تو در آغوشم نیستی و کاری جز زار و نوشتن از من برنمی‌آید.مرا ببوس برای بار دگر؛ شاید گرمای وجودت، شومینهٔ امیدِ دیدار شود.تو مرا نخواستی و من از روح خویش هراس دارم.تو را به گذشته‌مان، مرا در تابوت گذار؛ که شاید فراغ، جان مرا به سیاهی دچار کند... مکانی که حس نباشید، و در پایانِ بی‌پایان به سر برم.تو از چشمان پر اشک من چه می‌خواهی؟ دریاچهٔ امیدم به سوی آمدنت خشک شد.من می‌نویسم، و شاعران حسادت بر مقصد اشعارم؛ که چه تابِ زیبایی در چشمانت دارد.تا کی بنویسم؟ تا کی با دل نویسم؟اگر واژه‌ای از این نوشته در تو طنین انداخت، خوشحال می‌شوم بازتاب احساست را در کامنت‌ها بخوانم.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 12:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفرنامه | بخش نخست | پارت ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%DA%A9%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B5-ixab7jcgepja</link>
                <description>کفرنامه«این جملات، آغاز کُفرنامه‌اند؛ کتابی که از درد، تردید، ایمان و بی‌پناهی متولد شده.محمد مهدی معصومی این واژه‌ها را نه فقط نوشته، بلکه زندگی کرده.اگر چیزی در تو شکست، بخوان. شاید از لابه‌لای این کلمات، خودت را پیدا کنی.»من از انسان‌ها دور شدم، انگار شیطان بودن مرا آرزوست. من اگر انسان پس نباشد، همه شب‌ها به زار. تو چه می‌خواهی از من ببینی؟ پست در جهان، یا خاری در گل‌ بوسه یار.شیطان دروازه آمدنش در گوش، و تمام درهایش در  آفرینش باز؛ اما تو ایزد، دروازه ورودت یکتا و در دل باشد، و هنگام باز شدن آن زخم‌های دل درد کِشند. هراس دارم که با باز شدن دروازه‌ات زخم‌هایم پاره شود. بگذار شیطان شوم اگر با تحقیر باید ورود تو بر من.نکند شیطان رانده شده از نبودنت باشد، شاید با آمدنش مرا آگاه کند و این باشد سرشت من، سرشتی که از روح تو ولی از سوی شیطان باشد.ترس به وجودم آمد، نکند هر دوی شما مرا بیازارید. من طاقت ضربه دگر را ندارم؛ ای کاش، ای کاش، کاش‌هایم را از من گرفتید.«این تنها بخش نخست کُفرنامه بود. اگر لمس کردی، بگذار بماند. اگر نه، عبور کن…اما اگر همراه شدی، منتظر پارت بعدی باش.نوشتن برای زنده‌ماندن است.»سایر پارت هاپارت اول | پارت دوم | پارت سوم | پارت چهارماگر واژه‌ای از این نوشته در تو طنین انداخت، خوشحال می‌شوم بازتاب احساست را در کامنت‌ها بخوانم.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 00:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفرنامه | بخش نخست | پارت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%DA%A9%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B4-qzllngazeu5y</link>
                <description>کفرنانه«این جملات، آغاز کُفرنامه‌اند؛ کتابی که از درد، تردید، ایمان و بی‌پناهی متولد شده.محمد مهدی معصومی این واژه‌ها را نه فقط نوشته، بلکه زندگی کرده.اگر چیزی در تو شکست، بخوان. شاید از لابه‌لای این کلمات، خودت را پیدا کنی.»در مکتب که باشد چنین درس عشق، بخوان و کفر کن، در شراب‌های پی‌دی‌پی به نغمه کفر، همان لحظه‌ست که او را میابی. من در یافتم خود را باختم، زیرا من از پیش نمی‌دانستم و درد معده شراب را نمک داند.نمک‌دان‌ها بشکستم؛ کیست در این مکتب که زخم دستان را ببندد؟ شاید تو در مکتب گم شدی و کس که به من بیاموزد خود شیطانی‌ست، استادی که از جانب تو آورده شده ولی تدریسش شیطانی‌ست.گاهی در لذات شیطان خوابم می‌برد و بیدار سخت، زیرا گوش‌هایم از آن پر می‌شود. ولی نمی‌دانم چه سری‌ست که در اوج لذت تو را می‌یابم و از خود طرد می‌شود. انگار لذت جهان مانع دیدار من با توست. شیطان هم‌بازی خلوت‌هایم است، انگار همانند من است؛ تفاوت‌مان بر نوشتن است، گویی بر جهل در نوشتن دیوانه بر عشقت شده.«این تنها بخش نخست کُفرنامه بود. اگر لمس کردی، بگذار بماند. اگر نه، عبور کن…اما اگر همراه شدی، منتظر پارت بعدی باش.نوشتن برای زنده‌ماندن است.»پارت بعدی(پنجم)سایر پارت هاپارت اول | پارت دوم | پارت سوماگر واژه‌ای از این نوشته در تو طنین انداخت، خوشحال می‌شوم بازتاب احساست را در کامنت‌ها بخوانم.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 00:28:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفرنامه | بخش نخست | پارت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%DA%A9%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-t1qseu65dopm</link>
                <description>کتاب کفرنامه«این جملات، آغاز کُفرنامه‌اند؛ کتابی که از درد، تردید، ایمان و بی‌پناهی متولد شده.محمد مهدی معصومی این واژه‌ها را نه فقط نوشته، بلکه زندگی کرده.اگر چیزی در تو شکست، بخوان. شاید از لابه‌لای این کلمات، خودت را پیدا کنی.»در من دگرگونی بسیار است؛ هر ثانیه تو را کفر، و ثانیه دگر از تو پوزش می‌طلبم. مرا برای نوشته کُهنم ببخش؛ نمی‌توانم در هوایی که نمی‌دانم خدایش کیست نفس بکشم. مرا از نو ساز. اصلاً بر نوشته‌هایم کفر کنم، تو بمان، تو خدایی کن، تو بر دستانی که قلم دارد و بر کاغذ شلاق زند رحم کن. من در معده درد خویش می‌میرم، و هر روز از تو و یاری‌ که یار بودن را فراموش و زنیتش را بر بالین دگران رها می‌سازند؛ بیزارم. نمی‌توانم بنویسم، نای نوشتن را ندارم. همین نای نوشتن را از من بگیر تا آغازی برای مرگ روحم باشد.مرا برای اشک‌هایی که از آن من نیست، ببخش؛ و ببخش قلمی که نمی‌تواند نوشتن را تحمل کند. تو فقط نوشته‌هایم را خواندی ایزد، و من آن را زندگی کردم. اکنون با خود بیندیش، در آخرت زمین هنگامی که به یکدیگر می‌رسیم، می‌توانی از من رنج‌هایم را بپرسی. هر چند اگر رویت شوم، من از تو بوسه‌های نزده بر زخم دیوارهای دل را بازخواست کنم. من تا کی نویسم که پاسخی ز جانب عدل گیرم؟ اگر سنگین نویسم و خود بفهمی من چه می‌گویم، مرا در آغوش عشقت می‌گیری.«این تنها بخش نخست کُفرنامه بود. اگر لمس کردی، بگذار بماند. اگر نه، عبور کن…اما اگر همراه شدی، منتظر پارت بعدی باش.نوشتن برای زنده‌ماندن است.»پارت بعدی(چهارم)سایر پارت هاپارت اول | پارت سوم | پارت پنجماگر واژه‌ای از این نوشته در تو طنین انداخت، خوشحال می‌شوم بازتاب احساست را در کامنت‌ها بخوانم.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 00:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفرنامه | بخش نخست | پارت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%DA%A9%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-tvongcqgyqwz</link>
                <description>کفرنامه«این جملات، آغاز کُفرنامه‌اند؛ کتابی که از درد، تردید، ایمان و بی‌پناهی متولد شده.محمد مهدی معصومی این واژه‌ها را نه فقط نوشته، بلکه زندگی کرده.اگر چیزی در تو شکست، بخوان. شاید از لابه‌لای این کلمات، خودت را پیدا کنی.»تو اشک چشمان نبینی، باشد که بر ندیدنت دیده کور شود، و امید است از درون تو را ببینم. خواهش نزدت در آن لحظه نور وجود را از من نگیر که در کوری خود بیگانه‌ام.ایزد بدان، تو همه کفر من هستی، تو را کفر می‌گویم و کفر بر کفرهایی که برای تو به زبان آوردم. تو هیچ چیزی در من نیابی جز زخم‌های بر دیوار دل، زخم‌هایم را ببوس؛ شاید آرام شوم.ای ایزد، نکند در غم کفر گفتنم نعمت حس روح را ز من گیری. من تمام‌ام همه رفته، روح من در سایش فهم هر لحظه به نیستی مبتلا و شعاع‌های غم بر آن افزون. من در گوشه اتاق روح خود را تکه‌تکه کنم و بر کلمات گذارم. من همانند تو بر کودکانم روح می‌دهم، ولیکن تو بعد از دمیدن روح آنها را رها، و من هر شب آنها را بزرگ می‌کنم با خواندنشان.«این تنها بخش نخست کُفرنامه بود. اگر لمس کردی، بگذار بماند. اگر نه، عبور کن…اما اگر همراه شدی، منتظر پارت بعدی باش.نوشتن برای زنده‌ماندن است.»پارت بعدی(سوم)سایر پارت هاپارت اول | پارت چهارم | پارت پنجماگر واژه‌ای از این نوشته در تو طنین انداخت، خوشحال می‌شوم بازتاب احساست را در کامنت‌ها بخوانم.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 00:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفرنامه | بخش نخست | پارت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Mmpro/%DA%A9%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-i0osqhbmbsug</link>
                <description>کفرنامه«این جملات، آغاز کُفرنامه‌اند؛ کتابی که از درد، تردید، ایمان و بی‌پناهی متولد شده.محمد مهدی معصومی این واژه‌ها را نه فقط نوشته، بلکه زندگی کرده.اگر چیزی در تو شکست، بخوان. شاید از لابه‌لای این کلمات، خودت را پیدا کنی.»نطفه‌ای پوچ در ره رسیدن به دنبال هدف زایش از آن پوچ. سرنوشت ما به سرشت دیدار درد مبتلاست، و تو چه می‌دانی در پشت دروازه‌های دیده، طغیان‌ها، کفر و بودنی که به شدن نرسیده است. من از کفر به ایزد رسیدم و شرمنده کفرنامه خویش نیستم، بلکه از نیستی آن کتاب به عدل ایزد رسیدم. گاهی باید کفر کرد و نقل کرد تا به آن رسید.کمی تامل در سخنان دگران می‌بینی که آنها احساس خود را بیان و نه درک احساس تو. سرمای کلمات خود را به تو القا تا گرمایی آنی به خود ارمغان دهند، با پس زدن آن کلمات برای تو. من در سرانجام خود شک دارم که سرانجام برای هدفی‌ست، ولیکن من سال‌هاست بر بی‌هدفی آن آفرینش می‌نویسم که شاید در نوشته‌ها خود را پیدا کنم. در میان نوشته‌ها روحی از من زندگی می‌کند و خواننده تنها نوشته‌ها را می‌بیند. زار من ز زار آذر دون‌تر است، دون‌تر از من دلیل بودن من است.در این کفر، دردها پنهان؛ در این شک، خدایی پنهان؛ و من در میان پنهان‌ها جان می‌دهم. خاموش می‌شوم، گویی آتش وجود از شمع من دور است، که درد باشد برای نبود این مرد جز نوشته‌های ناقصش. سال‌ها بر نقص درک وجود زیستم، زیستی که تعریفی از خونی بر رگ‌های پاره دویدن بود. زخم ما بسیار و دوا در کنارم زهر شود، ایزد تو در کجای کلمات گم شدی؟ ای مشرف‌ترین بر من، بر مَنت رحم و حقیقت را در کلمات بر من بیاور و شعله‌ام را باز بیفشان.«این تنها بخش نخست کُفرنامه بود. اگر لمس کردی، بگذار بماند. اگر نه، عبور کن…اما اگر همراه شدی، منتظر پارت بعدی باش.نوشتن برای زنده‌ماندن است.»پارت بعدی (پارت دوم)سایر پارت هاپارت سوم | پارت چهارم | پارت پنجماگر واژه‌ای از این نوشته در تو طنین انداخت، خوشحال می‌شوم بازتاب احساست را در کامنت‌ها بخوانم.</description>
                <category>Mohammad Mehdi Masoomi</category>
                <author>Mohammad Mehdi Masoomi</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 00:14:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>