<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن نامور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Moh3en</link>
        <description>محسن نامور هستم دبیر هنر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 06:07:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2269233/avatar/pVYcvz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن نامور</title>
            <link>https://virgool.io/@Moh3en</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاد زندگی کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@Moh3en/%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-a2qbt7afxydz</link>
                <description>مهم بودن را فراموش کنید تا آرامش نصیبتان شود. به یاد داشته باشید هر چه کمتر نیازمند تحسین دیگران باشید؛بیشتر تحسین میشوید. گاهی برتر بودن را به دیگران واگذار کنید و خوشبخت زندگی کنید.فراموش نکنید هر گز نمیتوانید عیب خود را با عیب جویی دیگران رفع کنید. یادتان باشد هر گاه در کار یا تصمیمی همه با شما هم عقیده اند یقین بدانید که اشتباه می کنید. اگر در مورد مردم قضاوت کنید دیگر وقتی برای رفع عیوب خود و دوست داشتن دیگران نخواهید داشت.انسان بسان رودخانه ایست؛هر چه عمیقتر باشد آرامتر است.تنها بک راه بسوی بهشت وجود دارد که در زمین آن را””عشق”” مینامیم.او که برای ثروتمند شدن تعجیل میکند پاکدامن نخواهد ماند.تنفر از افراد؛مانند آن است که برای خلاص شدن از دست موش خانه اتان را آتش بزنید.آگاه باشید خنده و شادمانی بهترین نیایش جهان هستی است و نزدیکترین راه بسوی خداوند.انسان شاد دیگران را آزار نمیدهد بلکه آنها را نیز در شادی خود سهیم میکند.شاد باشيد و شاد زندگي كنيد</description>
                <category>محسن نامور</category>
                <author>محسن نامور</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 01:48:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملک و سلطنت</title>
                <link>https://virgool.io/@Moh3en/%D9%85%D9%84%DA%A9-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D8%AA-zloemxp8x8zi</link>
                <description>روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد. خلیفه گفت: مرا پندی بده!بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟گفت : ... صد دینار طلا.پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟گفت: نصف پادشاهی‌ام را.بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟ گفت: نیم دیگر سلطنتم را. بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.</description>
                <category>محسن نامور</category>
                <author>محسن نامور</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 11:51:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُز را فدا کن</title>
                <link>https://virgool.io/@Moh3en/%D8%A8%D9%8F%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-d0mfbpaqbpxr</link>
                <description>”روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند.در یکی از سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید.ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند، دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می‌کند.آنها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آنها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند.در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می‌گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می‌کردند تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تأمل پاسخ داد: اگر واقعاً می‌خواهی به آنها کمک کنی، برگرد و بزشان را بکش.مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن‌جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن‌جا دور شد.سال‌های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بچه‌هایش چه آمد.روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن‌ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس‌های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد و دستور داد به آنها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت آنها را فراهم کنند.پس از استراحت نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند.زن نیز چون آن‌ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:«سال‌های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می‌کردیم، یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم.ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم‌کم هر کدام از فرزندانم موفقیت‌هایی در کارشان کسب کردند؛فرزند بزرگ‌ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت و فرزند دیگرم معدنی از فلزات گران‌بها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود.پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می‌کنیم»هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.“</description>
                <category>محسن نامور</category>
                <author>محسن نامور</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 22:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌ی یک معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@Moh3en/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-dpmbfhvt85td</link>
                <description>در روزگاری نه چندان دور، در دهکده‌ای کوچک و آرام، معلمی مهربان و دانا زندگی می‌کرد به نام استاد علی. او نه تنها علم را به شاگردانش می‌آموخت، بلکه دل‌های آنان را نیز پر از محبت و امید می‌نمود.روزی روزگاری، در حیاط مدرسه، پسری کوچک به نام احمد با چشمانی پر از سوال و ذهنی پر از کنجکاوی ایستاده بود. او همیشه دوست داشت بداند چرا آسمان آبی است یا چرا برگ‌ها سبز هستند. استاد علی با لبخندی مهربان نزدیک شد و گفت: «احمد جان، هر چیزی در این دنیا داستانی دارد. تو باید بیاموزی که پرسیدن سوالات، کلید کشف رازهای جهان است.»احمد با اشتیاق پرسید: «استاد، چگونه می‌توانم مانند شما دانشمند شوم؟» استاد پاسخ داد: «دانش مانند درختی است که ریشه‌های عمیق دارد. هر چه بیشتر بیاموزی، شاخه‌هایت بلندتر می‌شود و می‌توانی دید وسیع‌تری داشته باشی. اما مهم‌تر از همه این است که همیشه با صداقت و عشق یاد بگیری.»سال‌ها گذشت و احمد بزرگ شد. او دیگر همان پسر کنجکاو نبود؛ بلکه مردی دانشمند و حکیم شد که راهنمای دیگران بود. او یاد گرفت که معلم بودن تنها انتقال علم نیست، بلکه ساختن شخصیت‌هاست؛ ساختن انسان‌هایی با قلب‌های پاک و ذهن‌های روشن.در پایان عمرش، احمد به یاد آن روزهای ساده در حیاط مدرسه افتاد؛ روزهایی که معلمش با مهربانی گفت: «پرسیدن سوالات نشان دهنده‌ی جستجوی تو برای حقیقت است. همیشه کنجکاو بمان و هرگز نترس از پرسیدن.»و اینگونه بود که داستان یک معلم مهربان نه تنها در دل شاگردانش باقی ماند بلکه چراغ راه زندگی آنان شد؛ چراغی که هرگز خاموش نمی‌شود.</description>
                <category>محسن نامور</category>
                <author>محسن نامور</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 23:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@Moh3en/%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-cupscqkp0ac3</link>
                <description>محسن نامورمحسن نامور هستم، اما چرا &quot;قلم معلم&quot;؟چون قلم نماد تأثیرگذاری است؛ همان‌طور که معلم با گفتار و رفتارش آینده‌ساز می‌شود.چون حرف‌های معلمی ارزش ثبت کردن دارد؛ از دلنوشته‌های ساده تا تجربه‌های حرفه‌ای.</description>
                <category>محسن نامور</category>
                <author>محسن نامور</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 15:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>