<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه براتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MohadesehBarati</link>
        <description>علاقه مند به علوم انسانی، فارغ الحصیل حقوق از دانشگاه تهران، قراردادنویس تمام وقت، رویاپرداز پاره وقت، مشتاق به دیدن و شنیدن و دانستن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:39:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2259945/avatar/0hFPCO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محدثه براتی</title>
            <link>https://virgool.io/@MohadesehBarati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زبان مادری، زبان تقلب</title>
                <link>https://virgool.io/@MohadesehBarati/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-cbafibw02ioe</link>
                <description>یه بار یه جا خوندم عدم تسلط به زبان دوم باعث میشه منظورمون رو بهتر برسونیم اتفاقا. چون نمیتونیم پشت کلمات قایم بشیم و خیلی ساده و ابتدایی منظورمون رو میگیم. مثلا میگیم من ناراحتم. من آب میخوام. اگر بخوام برم فلان جا چه جوری برم؟و به جاش نمیگیم منظورم از گفتن اون جمله چیزی نبود که تو برداشت کردی. منظورم از اون حرفم چیز دیگری بود. تو اشتباه برداشت کردی. پیش فرض تو باعث شده فکر کنی اینو میگم در حالی که دارم اونو میگم!یادمه وقتی کلاس زبان می رفتم و معلمم حالم رو می پرسید، به خالص ترین شکل بیانش می گردم. مثلا می گفتم شما دیر اومدید و من ناراحت شدم. یا گرسنمه و بعد از کلاس مجبورم غذا بخورم. کلمات محدود به ما امکان تقلب نمی دن. وقتی مجبوریم از دایره لغات کوچک تری برای بیان احساساتمون صحبت کنیم، احتمالا مثل همون بچه ۵ ساله که دایره لغاتش محدوده به بهترین شکل میتونیم بگیم چه مرگمونه.</description>
                <category>محدثه براتی</category>
                <author>محدثه براتی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 14:43:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباب ضرورت روشنگری</title>
                <link>https://virgool.io/@MohadesehBarati/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-p28hac8pbqyb</link>
                <description>در روابط نزدیک و دور برای افرادی که مدت زیادی تراپی شده اند امکان حدس نیازها و نیت طرف مقابل پس از مدتی به وجود می آید. گاهی دچار این توهم می شویم که باید آدم ها را روشن کنیم. مثلا اگر خواهرم با من سر موضوعی دعوا می کند چه خوب میشود اگر به اون بگویم تو میخواهی با دعوا با من  مقصری برای مشکلات خودت پیدا کنی و کار را برای خودت راحت تر کنی. میفهمم نقش دختر بزرگ خانواده چه قدر سخت است، اما لطفا بپذیر من هم آسیب پذیری های خودم را دارم. بله این مکالمه خیلی بالغانه به نظر می رسد.اما به تجربه من داشتن این مکالمه حرص آدم های طرف مقابل را در می آورد و احتمالا فاتحه خواهری شما خوانده می شود. اینکه ما فکر کنیم با تراپی و مطالعه میتوانیم از طریق مکالمه، به دیگران یا حتی به خودمان در روابط با دیگران کمک کنیم یک توهم پوشالی ست. گاهی گارد آدم ها بیشتر می شود و اتفاقا نتیجه عکس می دهد. تنها چیزی که به ما کمک میکند، رفتار ماست.گاهی ما اگر سال ها به همکاران خود بگوییم وقتی من مشغول کار هستم لطفا با من صحبت نکنید که حواسم پرت نشود، ولی وقتی با ما صحبت میکنند گوش بدهیم و یا پاسخشان را بدهیم، به آن ها دلیل کافی برای احترام به خواسته خود را نداده ایم.یک مثال واضح تر می زنم. فکر کنید همکاری دارید که از شما در مورد مسائل خصوصی زندگی تان سوال می کند. گاهی من من می کنید و گاهی پاسخ های متناقض میدهید. آخر با خودتان می گویید عصر جدید عصر صحبت های شفاف و صریح است، احتمالا چون روی صحبت حضوری را ندارید به او پیام می دهید فلانی جان وقتی از من درباره این مسائل می پرسی حس بدی میگیرم، لطفا این کار را تکرار نکن.چه انتظاری دارید؟ خجالت بکشد و آگاه شود و دست از فضولی بردارد؟ کار دنیا اینقدر ساده بود و ما نمی دانستیم؟ خیر. به تجربه شخصی من سکوت و یا تشر زدن گاهی برایمان بهتر است.همه آدم ها آمادگی روشن شدن و آگاه شدن را ندارند. اگر هم آمادگی اش را داشته باشند، روشن کردن آن ها وظیفه من و شما نیست. ما اگر مشغول باز کردن گره های شخصی خود باشیم احتمالا خود را مسئول باز کردن گره های دیگران نمی دانیم. و اگر کسی بخواهد ما را بیشتر گره بزند، احتمالا راه درست تر آن است که دستش را از خودمان کوتاه کنیم.</description>
                <category>محدثه براتی</category>
                <author>محدثه براتی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 16:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشتی از فیلم The Banshees of Inisherin</title>
                <link>https://virgool.io/@MohadesehBarati/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-banshees-of-inisherin-gubxz22uipr4</link>
                <description>اول: پوچی، بقا و پیچیدگیاگر بگویم همه ما پوچی و بی معنایی را در برهه ای از زندگی تجربه کرده ایم پر بیراه نگفته ام.بعد از آن هم با غرق شدن در کار و تحصیل یا مشغولیت به خانواده یا محیط زیست یا وطن به دنبال تسلای خود هستیم تا برای لحظه هایی از این سوال دست برداریم که چرا به دنیا آمدیم و از آمدن و رفتن ما سودی کو؟کالم هم به طرزی روشن در سال های اخیر زندگی خود با این سوال رو به روست که چه چیزی به این دنیا اضافه کرده (معنا، گریز از پوچی) و ای کاش بعد از مرگش هم با آن چیزی که اضافه کرده است در یادها بماند. (بقا، گریز از مرگ و نیستی)ای کالم ساده! اگر همه چیز اینقدر آسان بود که خیلی خوب می شد. اگر می‌خواهی بنوازی و در یادها بمانی چرا دانه دانه انگشت هایت را قطع میکنی؟ اگر سال ها یا روزهای آخر زندگی ات اینقدر مهم است که هیچ چیز و هیچ کس جز موسیقی و حاصل عمرت اهمیت ندارد، چرا برای مردن یک الاغ اینقدر به هم می ریزی و زیر همه حرف هایت می زنی؟خب هیچ چیز اینقدر ها هم ساده نیست. خواهر پادریک هم رفتن از یک جا که زندگی در آن محدود بود به یک جغرافیای کوچک و چند نفر با اعمال قابل حدس و تکراری، برایش آنقدر آسان نبود که بتواند زودتر برود.دوم: طردشدگیاین هم یک تجربه سخت دیگر.فیلم قبل از پرداختن به هر موضوع دیگری با یک سوال و ابهام بزرگ شروع می شود. چرا من طرد شده ام؟ کسی تا دیروز دوست، خویشاوند، رفیق یا همدم من بوده است. امروز دیگر نیست. بدون توضیح یا با توضیحی که برای من موجه نیست. چه باید کرد یا چه می شود کرد؟ ابهام شرایط را دشوارتر می کند. خب البته خوش به حال پادریک که همچون الاغ و اسب مهربانی دور و برش بودند. اما در فضاهای مشترک مثل کافه یا مسیر مشترکشان، مگر می شد دلش هوای روزهای قبل از این را نکند؟ خب ماجرای انگشت ها هم به کنار، وقتی امثال کالم دلیل موجهی برای رفتنش نمی آورد پادریک ها هم به احمق بودن و مشکل دار بودن خودشان شک می کنند دیگر.سوم: دامنیک و تنهاییداشتن یک پدر الکلی و خشن آنقدر دامنیک را از پای نینداخت که ماجرای پادریک و خواهرش. یکی وقتی فهمید پادریک هم مثل باقی آدم ها گاهی بدجنس می شود و کارهای بی رحمانه ای می کند از پا افتاد، و یکی وقتی فهمید محبتی از سمت تنها دختر زیبا و بالغ اطرافش نصیبش نخواهد شد. حتی وقتی بزرگ تر هم بشود جواب دختر نه خواهد بود. تنهایی او دیگر چاره ای نداشت.چهارم: کشیش و قضاوت و خشمحتما لحظاتی بوده که در جلسه تراپی یا هنگام گفت و گو با یک دوست با خود فکر کرده ایم او درباره من چه قضاوتی میکند؟ چرا خشمگین یا نا امید نمی شود؟ کشیش قصه ما اما از آدم ها خشمگین و نا امید می شد و نه زمان و نه سعه صدرش را داشت تا پای حرف های از سر غرور و خودبینی کالم بنشیند. شاید ما هم گاهی نیاز داریم یکی سرمان فریاد بزند و بعضی چیزها را به یادمان بیاورد. من که حاضر بودم در این صورت مجدد جلسات تراپی خود را شروع بکنم.پنجم: خانم مغازه دار و مجددا پوچیبعضی وقت ها فکر میکنم گشتن برخی از ما لا به لای اخبار و پلتفرم های مختلف بی شباهت به پرس و جوهای خانم مغازه دار نیست. به هر حال شنیدن و نقل داستان برای آدمیزاد خیلی شیرین و جالب است، اگر خودمان عضوی از داستان بزرگ تری نباشیم، گزینه دم دستی بعدی داستان های واقعی یا ساختگی مربوط به زندگی دیگران است. در آن جزیره کوچک، داستان پادریک و کالم یا شیوان برای خانم مغازه دار مهم و پرداختنی بود، در این دنیای بزرگ، برای ما داستان جدایی دو بازیگر یا قطع همکاری یک بازیکن فوتبال با تیم محبوبش!</description>
                <category>محدثه براتی</category>
                <author>محدثه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 12:09:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشتی از فیلم  Close 2022</title>
                <link>https://virgool.io/@MohadesehBarati/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-close-2022-rpih7znvxunk</link>
                <description>داشتن دوست نزدیک برای همه مان در دوران نوجوانی چالش برانگیز و پر از سوال بود. این آدم مرا چه‌قدر می پذیرد و چه‌قدر دوست دارد و تا کجا می توانم به او اعتماد داشته باشم که همراهم هست و از طرفی، خودم در این دوستی و صمیمیت چه‌جوری هستم؟ چه‌قدر پذیرا هستم و چه‌قدر به من اعتماد می شود؟ در این هویت یابی که در نوجوانی به شدت در آن تازه‌کاریم، بخش بزرگی از مسیر را همین دوستان و همراهان رقم می زنند.می‌بینیم لئو و رمی همپای هم هستند. دوچرخه سواری خانه تا مدرسه، همراهی یکی موقع تمرین موسیقی دیگری، همفکری زمان یک جور بازی خودساخته که قواعدش را فقط خودشان می دانند، موقع زنگ تفریح و حتی موقع خواب. در یک سکانس هم یکی ساز می زند و دیگری به گریه می افتد. انگار زیبایی‌های زندگی در همین همراهی و دوستی خلاصه شده اند. مگر نه؟بعد‌تر، باز هم مثل بیشتر ما که در نوجوانی با استانداردهای تحمیلی جامعه و گروه اطراف رو به رو می شدیم، و خب طبیعتا گذر از آن ها هم آسان نبود، یکی از این دو با این سوال مواجه می شود که چه‌قدر در آنچه غالب جامعه از مردانگی می‌شناسند، جا می شوم؟ دیگری اما، فقط می‌خواهد در همان دوستی نایابی که دارد، خوب و مورد قبول باشد.یک جایی از کافکا در کرانه جمله ای بود با این مضمون که اگر تو مرا دوست بداری دیگر مهم نیست باقی آدم‌ها از من خوششان بیاید یا نه. میانه فیلم می بینیم برای رمی مهم نیست دیگران چه قضاوتی نسبت به دوستی آن ها دارند، ولی لئو این گونه نیست. میان کشف هویت جمعی خود و یا بزرگ داشت فردیت خود گیر می کند.سوال دیگر این که ما تا کجا می توانیم دل‌شکستگی را تاب بیاوریم؟ رمی از ابتدای فیلم اجازه ندارد دری را به روش خودش قفل بکند، یک حساسیت و زودرنجی نسبت به همه چیز، امکان تاب آوری او را تا حدی پایین آورده که شاید حذف خود از گزینه های تنهایی اش باشد. دل‌شکستگی او از لئو اما از جنسی نیست که ما را از مسبب آن خشمگین کند، چرا که لئو نیز در معرض خطر است، خطر پذیرفته نشدن توسط گروهی بزرگ تر.ما آخر فیلم نمی دانیم جنس دوستی این دو در آینده می توانست چگونه باشد. اما واقعا مهم هم نیست. آن چیزی که بیان می شود یک دوستی عمیق زیباست که استانداردهای تحمیلی گروه بیرونی در مورد مردانگی، آن را به هم می‌زند. جوری که مخاطب با حسرت از ابتدای فیلم یاد می کند.پس از این زندگی هنوز ادامه دارد. گل ها می رویند و لئو آن ها را می چیند و دوچرخه اش را می راند و درسش را می خواند و دوستانی دارد. گرچه یک سوگ و حسرت و عذاب وجدان عمیق تمام لحظه های بعد همراه اوست، اما زندگی هم‌چنان ادامه دارد. و مساله انتخاب نیز در زندگی همچنان ادامه دارد. انتخاب میان آن چیزی که باور قلبی توست و امید تو، و انتخاب میان آن چیزی که از تو به عنوان زن یا مرد، دختر یا پسر، نوجوان یا جوان، انتظار می رود.</description>
                <category>محدثه براتی</category>
                <author>محدثه براتی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 20:47:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>