<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohamad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mohamad130m</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:09:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Mohamad</title>
            <link>https://virgool.io/@Mohamad130m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرمان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohamad130m/%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xhtsw55zd4rn</link>
                <description>عنوان: «فرمان زندگی»خورشید صبح از لای شاخه‌های توت، لکه‌لکه روی کاپوت آبی‌رنگ پیکان قدیمی‌مان افتاده بود. بوی بنزین با بوی چای تازه‌ی مادرم قاطی شده بود و من، پسربچه‌ای ده‌ساله، کنار گاراژ ایستاده بودم.پدر، با آچار زردرنگش، زیر کاپوت خم شده بود.می‌گفت: «ماشین فقط آهن نیست پسرم، دل داره!»آن موقع نفهمیدم. ولی حالا، سال‌ها بعد، که پشت همان فرمان نشسته‌ام، تازه می‌فهمم چه می‌گفت.یادم هست اولین روزی که پدر اجازه داد پشت فرمان بنشینم، دل توی دلم نبود. مسیرمان خاکی بود و هر دست‌انداز، دل من را تا گلو می‌کوبید.پدر فقط لبخند می‌زد. گفت: «زندگی هم مثل همین جاده‌ست؛ اگه محکم دست به فرمون نباشی، پرت می‌شی!»و خندیدم، بدون آنکه بفهمم قرار است روزی دقیقاً همان جمله، زندگی‌ام را نجات دهد.ده سال بعد، وسطِ یک جاده‌ی کوهستانی، همان پیکان قدیمی تنها هم‌سفرم بود. داشتم مادر را برای عمل به شهر می‌بردم.مه، کوه را بلعیده بود. جاده لغزنده بود.ترمز برید.ضربان قلبم با ریتم باران روی شیشه یکسان شد. دست‌هایم روی فرمان لرزیدند.در ذهنم، صدای پدر پیچید:«محکم نگهش دار، حتی وقتی راه رو نمی‌بینی!»پدال را تا ته فشار دادم، دنده را پایین آوردم، و فرمان را با تمام جان چرخاندم.ماشین سر خورد، اما نایستاد. بالاخره کنار جاده، درست در لحظه‌ای که صدای نفس‌های ترس‌خورده‌ی مادرم را می‌شنیدم، متوقف شد.باران هنوز می‌بارید، اما درون من روشنایی بود.مادر زنده ماند.پیکان بعدها از کار افتاد. اما هرگز دل من از حرکت نایستاد.حالا که پدر سال‌هاست در میان ما نیست، همان آچار زرد را بالای میزم گذاشته‌ام.هر بار که ماشینی را تعمیر می‌کنم، لبخند می‌زنم و در دل می‌گویم:«بابا... من یاد گرفتم.فرمان زندگی رو، هیچ‌وقت ول نکن.»</description>
                <category>Mohamad</category>
                <author>Mohamad</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 08:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعر محیا اسدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohamad130m/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C-lyie0youilpj</link>
                <description>هر شاعری در جایی متولد می‌شود و جایی دیگر او را پرورش می‌دهد. محیا اسدی، که با نام هنری «فرزان» شناخته می‌شود، زاده‌ی کرمانشاه است، اما ریشه‌های عمیق زندگی و شعر او در سکوت و زیبایی کامیاران در استان کردستان جوانه زد.1 ریشه‌ها و اولین الهامبرای «فرزان»، شعر همیشه بخشی از وجود او بوده است. او با طبیعت عظیم اطرافش بزرگ شد و یاد گرفت که چگونه سکوت کوهستان را به کلمات ترجمه کند. او با مطالعه‌ی آثار بزرگ، نه تنها آموخت، بلکه شیوه‌ی نگاه کردن به جهان را نیز کامل کرد. این مسیر، با حمایت گرم خانواده رسمیت یافت. پدر و مادر اش ، نخستین شنوندگان بودند.اولین شعری که مورد تحسین همگان قرار گرفت، سرودی بود درباره‌ی شهر سنندج، که نشان داد شاعر، از همان ابتدا، دلبستگی عمیقی به سرزمین و مردمانش دارد.2 رؤیای مدرسه‌ای و تعهد ادبیرویای «فرزان» فراتر از صرفاً شاعر بودن است؛ او می‌خواهد پلی بین شعر و نسل جوان بسازد. هدف بزرگ او، رسیدن به جایگاه دبیری ادبیات است، تا بتواند عشق به کلام را بیاموزد و راهنمای دانش‌آموزان برای کشف استعدادهای پنهانشان باشد. این آرزو، نشان می‌دهد که او شعر را فقط یک هنر شخصی نمی‌داند، بلکه یک مسئولیت اجتماعی می‌بیند.۳. درس استقامت از زبان شاعر:«فرزان» معتقد است که بزرگ‌ترین موهبت، پشتکار است. او به روشنی این پیام را به مخاطبانش می‌رساند:من محیا اسدی به شما می‌گویم: اگر زمین خوردید، بلند شوید. شاید یک شکست کوچک بخواهد مسیر شما را تاریک کند، اما یادتان باشد که تا اینجا آمده‌اید. نگذارید یک وقفه، شما را از هدفتان دور کند. استقامت، همان نیرویی است که شاعر را از یک علاقه‌مند، به یک هنرمند ماندگارچند بیتی که توسط فرزان نوشته شده است الگوی زندگی اش قرار دارد :نردبان نیست راهِ قله، عزم است و همت،تا نَبُردی رنج، نشناسی شکوهِ رِفعت.گرچه پیچیده‌ست در طوفان، نخستین گامِ تو،فتح، آنجا خفته، در پیوستنِ ادامه‌ی تو.تبدیل می‌کند.</description>
                <category>Mohamad</category>
                <author>Mohamad</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 07:55:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه شاعر محیا اسدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohamad130m/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C-xlwlaxa7cjs8</link>
                <description>فرزان» نامی است که محیا اسدی، شاعر و هنرمند نوظهور، برای خود برگزیده است؛ نامی که به خوبی با روح جستجوگر و اشتیاق عمیق او به دانش و کلام همخوانی دارد. وی در ۲۹ تیر ماه سال ۱۳۹۱، در قلب استان کردستان، شهرستان کامیاران، چشم به جهان گشود. خاستگاه او، یعنی زادگاهش، به عنوان مهد ادبیات شفاهی، نخستین بستر الهام‌بخش محیا بود.فرزان هم‌اکنون به عنوان یکی از مستعدترین دانش‌آموزان پایه‌ی هشتم، در مدرسه‌ی فرهیخته‌ ایی در کامیاران مشغول به تحصیل است. او در محافل درسی، بیش از همه شیفته‌ی درس ادبیات است؛ دغدغه‌ای که از مرز کتاب‌های درسی فراتر رفته و به تعهد هنری‌اش بدل گشته است. او خود را نه تنها یک شاگرد، بلکه یک کنجکاو مادام‌العمر می‌داند که همواره در پی کشف رمز و رازهای هستی از منظر واژگان است.اگرچه اشعار اجتماعی و عاشقانه محور فعالیت‌های او را شکل می‌دهند، اما فرزان سابقه‌ی درخشانی در سرودن در قالب‌های اصیل فارسی دارد. او به عمق و ساختار **غزل**، روایت پیوسته‌ی **مثنوی**، و شکوه **قصیده** باور دارد و تلاش می‌کند تا در هر یک از این قالب‌ها، نوایی تازه بیافریند. این اشعار، که بخشی از آن‌ها در نشریه‌ی «شعر نو» منتشر شده، اکنون در قالب یک مجموعه‌ی منسجم آماده‌ی ورود به بازار کتاب است. در موازات آن، نگاه او به هنر نقاشی نیز، بر ثبت دقیق **چهره‌های طبیعی** متمرکز است؛ تلاشی برای جان‌بخشی به سکون بوم با استفاده از ظرافت‌های قلم‌مو.چشم‌انداز آینده: از شاعر تا معلمآرزوی فرزان از سرودن، فراتر از کسب شهرت فردی است؛ او میل دارد تا در آینده، لباس دبیر ادبیات بر تن کند و رسالت انتقال عشق به زبان و فرهنگ فارسی را به نسل‌های بعد از خود ببرد. او معتقد است که باید از ظرفیت شعر برای هدایت جامعه به سوی درک عمیق‌تر استفاده کرد.سخن پایانی:محیا اسدی (فرزان) امروز، شاعر خامی نیست که تنها در پی قافیه‌ها باشد؛ او معمار فردایی است که کلام، ابزار اصلی او برای ساختن آن خواهد بود. او مصمم است تا با تداوم مسیر کنجکاوی و هنرورزی‌اش، نه تنها به یک شاعر برجسته، بلکه به یک معلم اثرگذار تبدیل شود.نمونه اشعار او:به نام خالقِ ارکان و دَوران،خدایِ کوه و دشت و کویِ انسان.به نظم آورد شب‌های تار و روز را،گشوده بر دو دیده رمز و راز را.بشو آگاه، ای بندهٔ غافل و خام،که بی کوشش، نمی‌یابی سرانجام.کجا گردی پیِ نورِ شفاعت؟رهت بسته است از فعلِ جفایت!نگر بر خویش، در آفاق بنگر،مگر کافی نیست این همه تماثیل و منظر؟گناهت چون حجابی بر نگاه است،دل و دیده در این تاریکی، تباه است.بکاه از نفس و از شیطانِ درونت،که تا آسوده گردی در مأمونت.مگو کم دارم، که شکرِ آن وجود است،که آن اندک ز صدها “بیش” فزود است.بیاموز از خودت درسِ سپاس،که فردا این کلید است و این اساسhttp://mahyaasady.blogfa.com/</description>
                <category>Mohamad</category>
                <author>Mohamad</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 16:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعر محیا اسدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohamad130m/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C-nmqget16wdnu</link>
                <description>​«شعر، تنها کلمات نیست؛ نگاهی است به جهان از دریچه‌ای متفاوت.»در عرصه ادبیات معاصر ایران، ظهور استعدادهای جوان و پرشور، همواره نویدبخش آینده‌ای روشن برای فرهنگ و هنر کشور است. در این میان، محیا اسدی، شاعر و نویسنده و نقاش توانمند و خلاق اهل کامیاران، با درخشش خیره‌کننده خود در سال ۱۴۰۳، توجه جامعه ادبی را به خود جلب نموده است.قله‌های افتخار در سنین جوانیمحیا اسدی در حالی که هنوز در آغاز مسیر شاعری خود قرار دارد، توانسته است با پشتکار و عمق نگاه خود موفقیت هایی بدست آورد . این، نشان از تسلط ایشان بر فنون شعر نو و توانایی او در برقراری ارتباطی عمیق و تأثیرگذار با مخاطب دارد. کسب این جایگاه در سطح کشوری، او را به عنوان یکی از مهم‌ترین امیدهای شعر نو در سال‌های آتی معرفی می‌کند.​یکی از نقاط عطف کارنامه ادبی محیا اسدی، انتشار مجموعه شعر او با عنوان **«راز جاودانگی»** است. حیرت‌انگیز آنکه این مجموعه در سن سیزده سالگی ایشان به زیور طبع آراسته شده است. این امر نه تنها نشان‌دهنده نبوغ ذاتی او در حوزه ادبیات، بلکه بیانگر عمق تفکر و تجربه‌ای است که در کالبد اشعارش جاری است؛ تفکری که فراتر از سن و سال ظاهری اوست.اهل کامیاران بودن، برای محیا اسدی تنها یک برچسب جغرافیایی نیست؛ بلکه منبع الهام و اصالتی است که در اشعار شعر نو او منعکس می‌شود. این اتصال به ریشه‌ها، به آثار او وزنی خاص و صدایی متمایز بخشیده است که مخاطب را به سوی مضامین عمیق‌تر و انسانی‌تر هدایت می‌کند.محیا اسدی، با کوله‌باری از استعداد، افتخار منطقه خود و نمادی از شاعرانی است که با تعهد به هنر، مسیر روشنی را برای فرداهای شعر فارسی ترسیم می‌کنند.نمونه اشعار او :به نام خالقِ ارکان و دَوران،خدایِ کوه و دشت و کویِ انسان.به نظم آورد شب‌های تار و روز را،گشوده بر دو دیده رمز و راز را.بشو آگاه، ای بندهٔ غافل و خام،که بی کوشش، نمی‌یابی سرانجام.کجا گردی پیِ نورِ شفاعت؟رهت بسته است از فعلِ جفایت!نگر بر خویش، در آفاق بنگر،مگر کافی نیست این همه تماثیل و منظر؟گناهت چون حجابی بر نگاه است،دل و دیده در این تاریکی، تباه است.بکاه از نفس و از شیطانِ درونت،که تا آسوده گردی در مأمونت.مگو کم دارم، که شکرِ آن وجود است،که آن اندک ز صدها “بیش” فزود است.بیاموز از خودت درسِ سپاس،که فردا این کلید است و این اساسنمونه داستان او :سفر به شهر ساعت‌هادر اعماق جنگلی که برگ‌هایش همیشه سبز بودند، دهکده‌ای بود به نام «دیروز». مردم این دهکده شبیه ما نبودند؛ آن‌ها زندگی را مثل یک قایق کوچک در رودخانه‌ای بزرگ می‌دیدند که هرگز متوقف نمی‌شد.پسر کوچکی بود به نام **&quot;آرمان&quot;**. آرمان دلش می‌خواست همه چیز را برای همیشه نگه دارد؛ سنگ‌های براق رودخانه، خنده‌های مادرش، و حتی ابرهایی که شکل حیوانات را می‌گرفتند. هر وقت لحظه‌ای قشنگ می‌شد، آرمان سعی می‌کرد آن را در جیب کوچک کتش پنهان کند، با این فکر که «اگر نگهش دارم، از بین نمی‌رود.»اما زمان، مثل باد پرقدرتی بود که از جیب‌های کوچک او رد می‌شد و همه چیز را با خود می‌برد. سنگ‌ها کدر می‌شدند، خنده‌ها به صدای دور تبدیل می‌شدند، و ابرها شکل عوض می‌کردند. آرمان غمگین شد و نزد پیرترین درخت جنگل، &quot;بابا سرو&quot;، رفت.بابا سرو که ریشه‌هایش به قرن‌ها پیش می‌رسید، با صدایی که مثل خش‌خش هزاران برگ بود، گفت: «کودک من، تو می‌خواهی گنجی را در صندوقچه کنی که فقط برای پرواز ساخته شده است. آن گنج **«لحظه»** است.»آرمان پرسید: «لحظه چیست؟»بابا سرو لبخند زد: «لحظه، آن پل باریکی است که تو روی آن ایستاده‌ای؛ نه گذشته است که افتاده باشی، و نه آینده که هنوز نرسیده باشد. لحظه، تنها جایی است که می‌توانی *زندگی کنی*.»بابا سرو ادامه داد: «گذر زمان، یک قهرمان است، نه یک دزد. او آمد تا به تو یاد دهد که هر روز، یک پرچم جدید است که باید با تمام وجود در اهتزاز نگهش داری. اگر دیروز را رها نکنی، چطور می‌توانی دست دختر کوچکی را که امروز تو را صدا می‌زند، بگیری؟»آرمان فهمید. او دیگر سعی نکرد خورشید را در جیب کند. در عوض، وقتی خورشید طلوع کرد، او در حیاط ایستاد و هر اشعه گرم را تا انتهای پوستش حس کرد. وقتی دوستش خندید، آرمان نه آن را در جیب، که آن را در قلبش حک کرد.او یاد گرفت که زمان می‌گذرد، اما زیبایی هرگز نمی‌میرد؛ بلکه از شکلی به شکل دیگر بدل می‌شود؛ از یک خاطره شیرین در دیروز، به یک نیروی قوی برای فردای بهتر. و این، بزرگترین پیروزی بود.</description>
                <category>Mohamad</category>
                <author>Mohamad</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 16:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>